قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




August 30, 2009  
خود-ویرانگری نظامی که دشمن خویش است  
 
این هم از طرفه های امور و نوادر عالم است که حکومتی تمام هم و غم اش را گذاشته باشد که بماند و پایداری یابد اما هر قدم اش به خود-ویرانگری ختم شود. وقتی در حرفهای یک دو روز پیش آقای خامنه ای به دانشجویان و حرفهای امروز او به استادان می خوانم که او دانشجویان را افسران جوان جنگ نرم می خواهد و استادان را فرماندهان این جنگ می بیند از طرفه کاری های خداوندی در حیرت می شوم و از شدت مضحکه ای که پیدا شده در عجب می شوم. حضرت آقا همه چیز را نظامی می بیند به این گمان که دارد تقویت بنیه نظام می کند. دولت و اقتصاد را داده است دست سپاه و جاندارهای ولایت تا آنها سیر و پر باشند و در دفاع ذره ای تردید نکنند که به هر حال منافع خودشان هم با آن گره خورده است. هر نوع هزینه قانونی و غیرقانونی که لازم است می کند تا نظام مقدس قدرتمند باشد و دماغ دشمنان را به خاک مالد. اما این دشمنی که حالا دیگر در زندان هم شکنجه می کند و به زندانیان هم تجاوز می کند و از موقعی که شروع کرده به قتلهای زنجیره ای یک دم متوقف نشده است نزدیک تر از آن است که بشود او را نشانه گرفت. از رگ گردن نزدیک تر.

آنچه سالها پیش آقای خامنه ای گفت که قتلها برنامه ریزی دشمن بوده است و امروز رئیس جمهور دست نشانده او می گوید که «اقدامات شرم آور» کار همین دشمن بوده است گرچه به نحو مضحکی نامربوط است اما واقعیتی را ناخودآگاه و استعاره وار اعتراف می کند: نظام مقدس دشمنی خطرناکتر از خود ندارد. او می کشد و می فهمد که این کشتن ضداسلامی و ضدانسانی است پس آن را به گردن نمی گیرد. به گردن دشمن می اندازد. او شکنجه می کند و می داند که شکنجه بنیاد برافکن است پس آن را بر عهده نمی گیرد. کار دشمن می شمارد. او تجاوز می کند و می داند که گناهی بزرگ و جرمی آشکار مرتکب شده است. فکر می کند لابد اگر به گردن دشمن بیفکند برای دشمن آبرویی نگذاشته است. اما این مثل کلاه هنرپیشه در صحنه تئاتری یک نفره است. کلاه پلیس می گذارد و پلیس می شود. نقاب دزد می گذارد و دزد می شود. این دشمنی که اینهمه جنایت مرتکب می شود خود همین نظام است. پس راست آمد که این نظام دشمنی وحشی تر و بیرحم تر و خطرآفرین تر از خود ندارد. 

این دشمن کارش ویرانگری است. او چون جز تخریب و ویرانی نمی شناسد اصل اش همین است که مردم را بکوبد و خوار دارد و تحقیر کند. این در خیابان است. در خانه هم ایشان را امنیت و آرامش نگذارد. همه را عصبی کند. تلویزیون اش رسانه بلاهت و گسترش خرافه و نادانی و فریب باشد. محلی برای رشد و تعالی نگذارد. و وقتی مردمان به اعتراض گرد آمدند جواب شان را با نیروی سرکوبگری بدهد که هیچکس مسئولیت اش را قبول نمی کند. لباس شخصی ها لباس باطن این نظام را پوشیده اند. نظامی که هر چه از نامردمی و ستم می کند مسئولیت اش را نمی پذیرد. نظامی که فقط خوبی ها را می توان به آن منسوب کرد و هر جا ویرانی در کار امد دنبال دشمنی می گردد که هیچگاه پیدا نمی شود. برای همین است که در این نظام هیچ جنایت مقدسی پیگیری نمی شود و به جایی نمی رسد. دشمن در درون نظام خانه دارد. می گویید نه نگاه کنید دادستان هاش را و قاضیان اش را و پلیس هایش را و زندانهاش را و البته رسانه هاش را.

نظام مقدس تنها ویرانی را می شناسد. برای همین هم در زندان همه همت اش را می گذارد تا زندانی را ویران کند. از هستی ساقط کند. از حیثیت بیندازد. از اعتبار تهی کند. در این نظام شکنجه طبیعی ترین کار است. هر نوع ابزار تحقیر و توهین و تخریب و شکستن روح و جسم کاملا متناسب این نظام است. آنچه این نظام تبلیغ می کند سراسر شکنجه است زور است تحمیل است. از نمازش تا حجاب اش از دانشگاه اش تا زندان اش. نظام مقدس به زنده نگهداشتن فرهنگ زور و تحمیل و شکست «دیگری» است که سرپا ست. برای همین است که رسانه اش کیهان است. و این «دیگری» اکنون چنان گسترش یافته است که عتقریب نه فقط بازار و خیابان و دانشگاه را در بر می گیرد که مجلس اش هم پر از دیگری است. نگاهی به خطابه دفاع رئیس جمهور دست نشانده از وزرایش در مجلس بیندازید. او برای دفاع از کابینه خود همه را می تاراند. احمدی نژاد به نمایندگی از نظام مقدس برای هیچ کس حرمت قائل نیست. یعنی همه بیگانه شده اند. دولت سایه او و دولت واقعی رهبر همه را بیگانه کرده اند و باز هم خواهند کرد. و این یعنی ویرانی خود. تراشیدن خود. کاستن خود. تا زمانی که دیگر کسی نمانده باشد. این همان دشمنی است که مثل خوره نظام مقدس را می خورد. و خوره همان نظام است که به جان مردم و روزنامه ها و پول و اقتصاد و رسانه و دین و خرد و انسجام و سرمایه های انسانی و مادی و معنوی کشور افتاده است. این نظام دشمن خود را خوب می شناسد. دشمن همان کسی است که همه کارهای سوء نظام را انجام می دهد. و چون حجم این کارها روز به روز افزوده است لاجرم این دشمن لعنتی روز به روز بزرگتر و قوی تر شده است. این دشمن را سلاح و برنامه هسته ای و سرکوب و فریبکاری و حبس بزرگان و  جوانان و دلیران ایران مهار نمی کند. این دشمن هر روز بیشتر از پیش نظام را از درون می تراشد و تا تخریب کامل این هیکل مقدس باز نخواهد ایستاد. این دشمن درون رمز همه انگ ها و رنگ های نظام است. این نظام در روش و منش و جهت و جبهه آخرالزمانی و آرماگدونی است.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
August 24, 2009  
از بی مرکزی به هر اتاقی مرکز جهان است رسیده ایم  
 

ربط جنبش با بنی صدر و سروش و فردید و آوینی و بهاره و الهام و جلایی پور و من و شما و پاز و دیگران

اول از این نوشته تاثیرگذار (به قول سانلی) شروع شد: 

تاريخ اين قرن را که بنويسند، فصل اولش را با ما شروع خواهند کرد. لابد جايي در مقدمه کتاب هم خواهند نوشت که پيش از جنبش ما هم در اين قرن وقايعي رخ داده است، يازدهم سپتامبر ، جنگ افغانستان و جنگ عراق. اما همه شان بازمانده از قرن قبل بودند، با گفتماني مانده از آن قرن و با ابزار قرن بيستمي، هواپيما و موشک و گلوله. و آنوقت خواهند نوشت که فصل اول را به ما داده اند براي اينکه فرزند راستين زمان خودمان بوديم و گفتمانمان، گفتمان آغاز هزاره سوم.

همانجا خواهند نوشت که تا پيش از اين، مسيرها يکطرفه بود: کسي مي نوشت و روزنامه ها چاپ مي کردند و الباقي مردمان مي خواندند، يک نفر حرف مي زد و الباقي مردمان مي شنيدند، يک نفر در صفحه تلويزيون بود و الباقي نگاهش مي کردند، کسي فرمان مي داد و رهبري مي کرد و توده هاي بي شکل در پشت سرش به راه مي افتادند. خواهندنوشت که ساختار جامعه و توزيع اطلاعات و ثروت و قدرت هرمي بود، و بعد خواهند نوشت و لابد پررنگ هم خواهند کرد که فن آوري هاي نوين ارتباطي، جامعه را مسطح کرد. آنقدر به پايه هاي هرم توانايي بخشيد که آنها را تا راس بالا کشيد. اين امکان را فراهم کرد که با هم در ارتباط باشند، خبر بگيرند و خبر بدهند، اطلاعات رد و بدل کنند، بگويند و بشنوند، ببينند و ديده شوند و مسيرهاي تازه اي پيدا کنند که همکاري کنند، توليد فکر کنند، نقد کنند و پيشرفت کنند.

بعد آنوقت بالاي همان صفحه عکس ما را خواهند گذاشت با پرچم هاي سبزمان.

جنبشی که رهبرش همه مان بودیم

خواهند نوشت که ما اولين جنبش اجتماعي اي بوديم که رهبرش همه مان بوديم، برنامه ريزش هم همه مان و آن کسي هم که نامش را صدا مي زديم، حداکثر سخنگوي بخشي از مطالبات ما بود.

شايد همانجا کادري هم باز کنند و داخلش بيانيه ميرحسين را که نوشته با توجه به اينکه مردم در نماز جمعه شرکت مي کنند، دعوتشان را مي پذيرد و مي آيد را به عنوان نمونه بگذارند و لابد براي خوانندگان آن دوره توضيح هم بدهند که تا پيش از آن مرسوم بوده که رهبر يک جنبش اعلام کند که مي رود و مردم را دعوت به آمدن کند.

همانجا خواهند نوشت که ما اولين حزبي بوديم که شوراي مرکزي نداشت، دبيرکل نداشت، شاخه سياسي نداشت. خواهند نوشت حزبي بود با آنارشي کامل که رفتاري کاملا نظام مند داشت. 

انقلاب آگاهی 

بعد خواهند نوشت که ما تعريف دوباره اي کرديم از جامعه انساني، از روابط انساني، از جهاني بودن و از زندگي در دهکده جهاني. بعد هرکدام اين تاريخ نويس ها هم لابد نامي به ما خواهد داد، ساده ترينشان لابد خواهد نوشت انقلاب سبز، ديگري شان خواهد نوشت انقلاب سکوت ، آن يکي خواهد گفت انقلاب لبخند و لابد کسي اين وسط پيدا خواهد شد که بنويسد انقلاب آگاهي
.

 سانلی این نوشته را آنقدر دوست داشت که ترجمه اش کرد (همان لینک اول را ببینید) و آن را مبنای طراحی یک شبکه اجتماعی تازه کرده است که دارد نهایی می شود. بعد بهاره آروین در وبلاگ اش از کتاب جلایی پور (پدر) مطلبی نقل کرد که نشان می داد فرق جنبش های کنونی با جنبش های کلاسیک در چیست.

جنبش های جدید و رسانه

جلایی پور از جمله می گوید: «در شرایطی که رابطه‌ی جنبش با مخالفانش حاد می‌شود، کاربرد شیوه‌های تاکتیکی و مبارزاتی جنبش‌های اجتماعی جدید (مانند تحریم یا مشارکت فعال در انتخابات، اعتصابات، تظاهرات، نشست‌های عمومی، رویارویی با نهادهای مربوط به مخالفان جنبش) از جنبش‌های متعارف متفاوت است و بیشترجنبه‌ی سمبلیک دارد. به همین دلیل در جنبش‌های جدید «رسانه‌های عمومی» برای معرفی سمبل‌ها و انگیزه‌های این جنبش‌ها نقش کلیدی می‌یابند. به‌عکس، جنبش‌های کارگری متکی به برنامه‌ریزی سازمانِ جنبش و از لحاظ خبررسانی متکی به بولتن‌ها و نشریات درون‌سازمانی و اقدامات محرمانه بودند.»

بعد اضافه می کند: «معمولاً (نه همیشه) هدف جنبش‌های جدید اجتماعی از کاربرد تاکتیک‌های مبارزه، کسب قدرت سیاسی در حکومت نیست بلکه آن‌ها بیشتر سعی می‌کنند افکار عمومی و عرصه‌ی عمومی جامعه را تحت‌تاثیر قرار دهند و غیرمستقیم بر سیاست اثر گذارند.»

از خیابان به نظریه

آروین می گوید: «می‌بینید؟ انگار ما را، خیابان‌های این شهرها را گذاشته باشند جلوی روی‌شان و سعی کنند توصیفی تئوریک و جامعه‌شناختی را از آن‌چه می‌بینند بدست دهند. به‌نظرم وجوه شباهت بیش از حد آشکار است، شباهت میان جنبش‌های جدید اجتماعی به معنای تئوریک و جامعه‌شناختی کلمه و تجربه‌ی ملموس و روزمره‌ی ما از خیابان‌های تهران در دو ماه گذشته، بیش از آن آشکار است که نیاز به توضیح و تفسیر داشته باشد.»

ضرورت تاسیس رسانه جنبش

 «اما هدف من از این نقل‌قول‌ها، بازگویی دست دوم و انتزاعی آن‌چیزی نبوده است که این روزها با گوشت و پوست و خون قابل لمس است، همه‌ی این‌ها را گفتم تا به این دو نکته‌ی آخر برسم: به تاثیر غیرمستقیم این جنبش‌ها بر سیاست از طریق تحت‌تاثیر قرار دادن افکار عمومی و به نقش محوری رسانه در ایجاد این تاثیر. درواقع این دو پست مقدمه‌ای بود برای بحث اصلی‌ام در باب ضرورت شکل‌گیری رسانه‌ای فراگیر و متناسب با ویژگی‌های خاص افکار عمومی در ایران که هدف‌اش نه‌فقط دلگرمی دادن به اعضای جنبش سبز، بلکه بسیار مهمتر از آن، تحت‌تاثیر قرار دادن افکار عمومی جامعه در فراگیرترین شکل ممکن است.»

اینجا بهاره دقیقا به همان نکته ای اشاره می کند که من در جنبش همان رسانه است اورده بودم. پیوستگی میان رسانه و جنبش 22 خرداد بخصوص از این بابت که این جنبش بدون رسانه های جدید شکل نمی گرفت از هر جنبش دیگری ارگانیک تر است.

جنبش نامتمرکز و نوع جدید نگاه به زندگی
 
بهاره آروین که تحصیلکرده جامعه شناسی است به این مطلب دیگر هم لینک داده است که در همان حال و فضا ست نوشته ای از 
الهام شهسوارزاده که در وبلاگ مهدی پوررحیم نقل شده است. الهام شهسوارزاده از زنان فعال جنبش زنان و از دانشجویان شیردل است. او از نوع جدید نگاه به زندگی می گوید:

 «بعد از نگاهی به جنبش های جدید بی سازمان یا نامتمرکز که پیش از این در مبارزات ضد جهانی سازی شکل گرفته است می توان بهتر در ارتباط با ادعای «نوع جدید نگاه به زندگی» سخن گفت. جنبش نامتمرکز جدید را با رد قدرت متمرکز به هر شکل آن و روش های سازماندهی متفاوت آن (ائتلاف ائتلاف ها) می شناسند.» 

«در این جنبش ها حرکات اعتراضی بر اساس اتفاق آرا در گروه های کوچکتر و  یا تشابه مجموعه متنوعی از روش های گوناگون در بخش های جداگانه جنبش و یا پیوند مجموعه اعتراض های متنوع با یک نماد یا شعار، با هم همگرا می شود. این عدم تمرکز در نحوه مبارزات آن ها موجب پراکندگی آن ها نیست، بلکه نوعی از انطباق عقلانی و مبتکرانه یخش های گوناگون جنبش را نشان می دهد.» 

 قد علم کردن در برابر تجمیع قدرت

«نقطه قوت این الگو واگذاری آزادی سازماندهی به بخش های گوناگون جنبش است. این الگو در برابر تجمیع و تحکیم قدرت قد علم کرده است و حتی در درون خود به هر شکل آن واکنش نشان می دهد. راز موفقیت این جنبش ها در این امر است که هیچ سر فرماندهی وجود ندارد. وقتی جنگی با انبوهی از زنبورها صورت می گیرد در تقابل با آن باید هزاران سر را زد، بنابراین قطع کردن سر چنین جنبشی ممکن نیست. ضمن این که تنوع فکری و زیستی اعضای این جنبش هزاران روش مقابله را طلب می کند که در درازمدت عملا ممکن نیست.»

می خواهیم همان که هستیم به رسمیت شناخته شود

«البته مخالفت اعضای این نوع جنبش ها با تمرکز قدرت تنها تاکتیکی در مقابل سرکوب ها نیست بلکه آن ها معتقدند قدرت متمرکز در هر شکل آن به سرکوب تفاوت های زیستی «انبوهه مردم» می انجامد.  تجمع هایی از افرادی با پیشینه متفاوت و خواسته های گوناگون (از گروه های دفاع از حق سقط جنین تا گروه های مذهبی خواستار آموزش دین در مدارس) که شیرازه اشتراک همه آن ها با هم، نفی نسخه پیچی های از بالا به پایین قدرتهای متمرکز برای انسان هاست. همه آن ها می خواهند آن گونه که هستند به رسمیت شناخته شوند و بدون این که محکوم باشند که قهرمانان مبارزات سیاسی شوند و بشریت را نجات دهند همگرایی نجات بخشی باهم داشته باشند. «نوع جدید نگاه به زندگی» همین پلی است که فاصله بین خواسته اجتماعی و سیاسی و زندگی روزمره و فعالیت سیاسی را می شکند.»

 «جوانان و بالاخص زنان ما سال ها بود که با نفی نسخه رسمی که حاکمیت برای نحوه زیست روزمره آن ها می پیچید سلطه بلامنازع آن را در خرد ترین مسائل زندگی خود (از گذران اوقات فراغت و نحوه انتخاب همسر و ادای شرعیات) شکسته بودند. اما آن ها که هیچ گاه از سوی قیم مابان (اعم از روشنفکران و حاکمان) به رسمیت شناخته نمی شدند و یا حداقل به آن ها اعتماد نمی شد در گفتمانی که میرحسین نوید آن را می دهد طرف اعتماد قرار می گیرند و سنگینی تحمل پذیر هستی را احساس می کنند و به این ترتیب آن چه تاکنون در عرصه خرد زندگی انجام می دادند (نفی قیومیت) به بروز و ظهور اجتماعی و سیاسی نیز می رسد.» 

هر فردی رهبر است

«به نظر می رسد هر ایرانی یک ستاد، یک رسانه و یک رهبر اوج طرف اعتماد قرار دادن مردم است به همان گونه که هستند و نه آن طور که باید آمرانه تربیتشان کرد. ستاد، رسانه و رهبر خطاب کردن هر فرد توقع پذیرش مسئولیت توانایی های فرد است. گفتمان سبز به ما می گوید که بنا به توانایی و ظرفیتی که دارید مسئولیت آن را بپذیرید و بار آن را به دوش کشید، فارغ از این که تفاوت هایی در ریشه های فکری شما باشد می توانید روی حداقل ها ائتلاف کنید و با رسانه ای که خود هستید همگرا شوید. به امید آن که ظرفیت خواست حداکثر ها از دل این ائتلاف حداقل ها زاییده شود.»

توجه الهام به مساله رسانه و طبیعت آزادیبخش آن هم جالب است. اما برای من این مباحث هر قدر هم جدید باشد یادآور دعوتی قدیم و نگره ای حداقل سی ساله است. مطلبی که مورد توجه عمادالدین باقی هم قرار گرفته است:

«اگر بخواهيم با ادبيات مذهبي امروزين سخن بگوييم نتيجه گيري پيش گفته بيان ديگري از تئوري تعميم امامت
 است زيرا در منظومه انديشه اسلامي اصل بر حرمت تقليد است و اصل بر اين است كه همگان مجتهد باشند نه مقلد اما اگر به هر دليلي، اجتهاد همگان ميسر نبود به عنوان ثانوي مي توان از عالم ديگري تقليد كرد. در مدينه فاضله اسلامي هر كسي امام خويش و مجتهد است. بنابراين با نگاهي اصيل تربه آموزه هاي اسلامي نيز مي توان تكرار كرد كه با تكثير نخبگان و چهره ها، جامعه، خود بايد قهرمان شود.» 

در واقع عماد باقی در این نوشته دو سال پیش خود مساله را از طریق نیاز به قهرمان شدن عمومی مطرح می کند و شعار خاتمی را دنبال می کند که چرا مردم دیگر نیازی به قهرمان ندارند.

تعمیم امامت

من مثل هزاران نفر دیگر از هم نسلان ام مفهوم «تعمیم امامت» را با بنی صدر شناختم. این نظریه او تا سالها بعد در ذهن و ضمیر جامعه ادامه یافت. کتاب در دسترس ام نیست اما از روی یکی از نوشته های 
بنی صدر که این از مفاهیم کلیدی ذهن او ست می توانم این بخش را بیاورم:

«از زمانی که کلیسا نماینده آسمان و زمین شد وپاپ دارای ولایت مطلقه گشت، بحث آزاد اندیشه ها و جریان آن بکلی تعطیل و منسوخ شد تا آنجا که جرم شناخته شد. حتی این امرکه "انسان حق دارد" نیز جرم اعلام شد و اولین کسی که صحبت از کرامت انسان وحقوق او به میان آورد (که میگفت از عرب گرفته ام) را مجبور کردند از ایتالیا فرار کرده و به فرانسه بیاید در فرانسه دستگیر شد وبه او گفتند که تو چرا گفته ای انسان دارای کرامت است؟! اکنون درغرب تحول بدینسان رخ داده است و در شرق بیان صریح قرآنی که "نه تنها انسان بلکه تمام آفریده ها را در هستی صاحب کرامت خلق کردیم" را سانسور میکنند. موضوع کرامت انسان را اینجانب چه در قبل از انقلاب ( خصوصا در بحث تعمیم امامت ) و چه در جریان انقلاب تا به امروز مرتب موضوع بحث قرار داده ام.» 

«تنها روشی که در هستی وجود دارد و انسانها نیز به روش ایجاد به آن رسیده اند ،روش تجربه است. آنهم تجربه به معنای قابلیت اصلاح کردن روشها، به ترتیبی که تجربه به پیش می رود و نه امر و نهی .چنانچه روش امری، چه در زندگی فردی یا اجتماعی به شکل ولایت فقیه یا غیرفقیه (حزب تراز نوین، تکنوکرات و....) حاکم بشود، یعنی عده ای دستور بدهند و عده ای نیز اجرا کنند، آن جامعه هیچگاه جامعه آزاد نخواهد بود و در آن رهبری همگانی نیز محال میشود و بیان آزادی نقش بر آب خواهد شد.»

او در کتاب باارزش کیش شخصیت که انگار داستان سی سال آینده را می گفت نوشته است: 

«امامت يعنی سازمان دادن بعثت يک جمع برای رسيدن به توحيد، امامت آن رهبری است که موجب درگذشتن جمع (خود و ديگران) از خود در جهت رسيدن به يک هويت می گردد. در امامت برای رهبر خودکامه و هم برای «توده آلت» محلی وجود ندارد. در امامت هر کس با استعدادی که دارد در کار رهبری شرکت می کند. همه امام يکديگر، همه مسئول يکديگر و همه غمخوار يکديگر می شوند. در اينجا زمينه، زمينه رقابت و تعدد هويت و تشخص نيست، زمينه دوستی و عشق و رسيدن بيک هويت است. در عشق و دوستی و ساختن هويت واحد همه بايد شرکت کنند. عشق و دوستی يکطرفه متصور نيست.»

بسط تجربه عرفانی و نبوی

بحث تعمیم امامت و رهبری همگانی در واقع از اساس با بحث ولایت بر مردم و روش شبانی-رعیتی متفاوت است. اصحاب ولایت معمولا این نکته را درک نمی کنند و به صورت کار می چسبند و می گویند تعیین امام از ناحیه خدا ست. دیده اید که حتی می گویند تعیین رهبر هم از جانب خدا ست و مثلا خبرگان تنها او را کشف می کنند. در این نمونه یکی از همین بدفهمی ها را می بینیم که در عین حال نشان می دهد سابقه امر در فرهنگ ما خیلی بیشتر از سی سال پیش است و به درکی عارفانه از جهان بر می گردد:  

تعیین امام تنها از ناحیه خدا ست: «پس اين كه برخي از فرقه‌هاي صوفيه كه ادعاي تشيع دارند، ولايت را تعميم داده و پاي بشر عادي و رؤساي صوفيه را به حريم امامت و عصمت باز كرده‌اند، به خدا و رسول و امت اسلامي خيانت نموده‌اند. آنها در پي تحريف ولايت آن را به عامه و خاصه تقسيم نموده‌ سپس در شرح آن مي‌نويسد: «هر مؤمني در حد مقام ايمان و قرب به حق داراي درجه‌اي از مقام ولايت است. اين ولايت براي عموم مؤمنين مي‌باشد و بدين جهت آن را «ولايت عامه» خوانده‌اند.»

اما اندیشه تعمیم امامت بعد از بنی صدر به سروش رسید. احمد فردید که سرسلسله ولایی های بعد از انقلاب است بر ایده بسط تجربه نبوی و عرفانی سروش دست گذاشته و به زبان انکار می گوید: 

«به نظر مي آيد آقاي سروش با طرح بسط تجربه ديني عارفان كه به فربهي دين منجر مي شود، قصد دارد در آينده خود را به جاي پيامبر معرفي كند، چون ظاهراً با كذاب خواندن پيامبر، قرآن و خدا، كسي جز خودش باقي نمي ماند كه صادق و درست و بي خطا سخن بگويد. و اين بسط را در تفكر خودش نيز نمي پذيرد. او از خدايان ديگر نه خداي قرآن، به زودي حكم نبوت و رسالت جديد دريافت خواهد كرد. آقاي سروش نيز قبلاً در مورد امامت اين گونه سخنان را بيان مي داشتند به عنوان مثال آقاي بني صدر در كتاب تعميم امامت خود هر انسان عادي را مستحق امام شدن دانسته و به معصوميت و پيشوايي رسيدن تشويق مي نمود و نهايتاً خود را مستحق يك چنين امامتي مي دانست. اما هيچگاه جرأت نبوت و پيامبري نداشت.» 

که این بخش اش کاملا تحریف آن سخن است. تعمیم امامت به معنای تعمیم معصومیت یا مضحک تر از آن ادعای امام بودن و نبوت نیست. گسترش جنبه عام امامت است نه جنبه خاص ان. فردید با تمسخر ادامه می دهد:

 «فرض كنيد علي‌بن ابيطالب و من هر دو به سوي الله كه در نامتناهي است نزديك مي‌شويم- اين مسايل كمي و رياضي است! – خوب چه فرقي با هم داريم؟ اين مسائل با " تعميم امامت"به اين معني كه فعلا رواج دارد جور مي‌آيد كه براي من با كتابي ديگر به نام " تعميم سوشيانت" فرقي نمي‌كند.» 

البته آنچه او می گوید از اتفاق در بخش ولایت انحصاری و مطلقه دیده می شود: هم ادعای کمال و نزدیک شدن به معصومیت که هیچکس نباید بالای حرف رهبر حرف بزند و او فصل الخطاب می شود و هم سوشیانت به همان معنای فردیدی تکثیر می شود و همه ادعای امام زمان بودن پیدا می کنند!

بنی صدر در همان کیش شخصیت حرف گرانقدری می زند. می گوید در جامعه ای که رهبرش به کیش شخصیت دچار شده است همه دچار کیش شخصیت می شوند. و البته وقتی رهبر ولایت مطلقه داشته باشد باقی هم فیضی از ان می برند! همین تازگی آقای مصباح تصریح کرد که اطاعت از رئیس جمهور اطاعت از خداست چون اطاعت از ولی فقیه اطاعت از خدا ست. طبعا در سلسله مراتب قدرت بخشی از این اطاعت مطلق از رئیس جمهور به وزیر و از وزیر به مدیرکل و الی آخر هرم قدرت منتقل می شود. این همان همگانی شدن استبداد ولایی است.

هر اتاقی مرکز جهان است

 بارگردم به اول سخن که آخر سخن هم هست. برای نسل ما خواندن این جمله روزگاری یک ایده آل را تصویر می کرد: هر اتاقی مرکز جهان است. من مشهد بودم که این جمله زینت بخش روی جلد مجله گردون شد. اما معلوم بود که نظام ولایت مطلقه با این اندیشه ها سر سازگاری ندارد. این نوع تفکر مهر کفر لیبرالیسم خورده بود. این است که هم مجله بزودی بسته شد و هم مرتضی آوینی که سر اراداتی به ولایت فردیدی داشت همان زمان این نقد را نوشت با عنوان «پروسترویکای اسلامی وجود ندارد» که هنوز هم در محافل ولایی نقل می شود و تا به دوره اینترنت هم رسیده است. این امکان نقل مستقیم آن را ممکن می کند:

 «هر اتاقي مركز جهان است. اين جمله ايست كه روي جلد اولين شماره يكي از نشريات جديد الانتشار، از اكتاويو پاز نقل شده، جمله اي كه در آغاز خود را خيلي عالمانه مي نمايد و خوش خط و خال، اما در باطن، ام الشعار دهكده جهاني آقاي مك لوهان است كه علم شده تا مدعيان نسل سوم زير آن سينه بزنند . توضيح و اضحات اينكه به قول قدما كه ميگفتند «شرف المكان با لمكين»، اعتبار اتاق نيز به آن ذي روحي است كه در اتاق مي زيد، يعني «انسان» و به عبارت بهتر «بشر»؛ آن هم نه يك اتاق خاص، هر اتاقي! و نه يك بشر خاص، هر فردي از افراد بشر؛ يعني اوما نسيم، و آن هم متنزل ترين صورت آن، كه انديويدواليسم باشد.»

«روي سخن با اقاي پاز نيست كه، بالعكس، ذكاوت او را در كشف باطن اومانيسم بايد ستود. عجيب ان است كه همزمان با پروسترويكاي گورباچف و نويد آمدن ماهواره و تبليغات مك لوهاني دهكده جهاني و طرح فرضيه «قبض و بسط تئوريك شريعت»، ناگهان اين سخن سر از روي جلد مجله جديدي در مي آورد كه مدعي «نسل سوم» است، و گويا مراد از اين «نسل سوم»، سومين نسل هنرمنداني است كه بي اعتنا به حقايق انكارناپذيري كه آغاز عصر جديدي از حيات بشر را نويد ميدهند، همچنان، چه در قالب و چه در محتوا وابسته به تفكر و هنر غرب هستند. اولين نسل لابد همان ها هستند كه همراه با آش مشروطه سر از سفارت انگليس بر آورند و دومين نسل هم نسل كافه نادري و تهران پالاس و جشن هنر شيراز هستند و اين نسل سوم نيز...آن طور كه پيداست، قصد كرده اند كه ميراث انقلاب را به نام خود تمام كنند.» 

روح مجرد یا تکنولوژی انضمامی؟

آوینی متوجه شده بود که به قول خودش: «عالم در گير حادثه عظيم تحولي است كه همه چيز را دگرگون خواهد كرد» اما اشتباه می کرد که می اندیشید: «و اين تحول، خلاف اين دو قرن گذشته، نه از درون تكنولوژي، كه از عمق روح مجرد انسان بر خاسته است، استمرار اين تحول هرگز موكول به آن نيست كه تجربه تشكيل نظام حكومتي اسلام در  ايران به توفيق كامل بينجامد؛ اين امري است كه به مرزهاي محدود نمي ماند و اگر رنسانس توجه بشر را از آسمان به زمين باز گرداند، اين تحول بار ديگر بشر را متوجه آسمان خواهد كرد. اين راهي است كه انسان فردا خواهد پيمود و چه بخواهد چه نخواهد، لاييسم و اومانيسم در همه صورت هاي آن به شكست هستند.»

 این لحن پیامبرانه و پیشگویانه البته در ذات اندیشه های آخرالزمانی-پرولتاریایی است. اما خطای او این است که تکنولوژی را چیزی جدا از آدمی و روح او ترسیم می کند. او درکی روستایی از جهان دارد و می خواهد به بهشت اولیه بازگردد. جایی که تنها خدا حاکم است و د رعمل جایی که تنها سایه خدا حاکم است. 

اومانیسم اوکتاویو و ولایت فقیه مرتضی

آوینی نوشته بود: «اومانيسم يا در مصداق جمعي بشر ظاهر ميشود و كار به جامعه پرستي و سوسيانيسم مي كشاند و يا در مصداق فردي بشر به فرد پرستي مي انجامد و مدعي فرياد مي زند كه «هر اتاقي مركز جهان است.» هر اتاقي مركز جهان است يعني هر فردي از افراد بشر قطب عالم است و اين صورت ديگري از همان «تعميم امامت» است كه بني صدر ميگفت. يعني اومانيسم نه تنها با نظريه «ولايت و امامت» جمع نمي شود، كه مقابل آن است و همين دليل براي آنكه اين جمله از ميان همه افاضات اومانيستي جناب اكتاويو پاز انتخاب شود و روي جلد يك مجله فرهنگي_هنري به چاپ رسد كافي است.   همه مخالفان، با همين «ولايت» است كه در افتاده اند. نمي خواهم بگويم با «ولايت فقيه»؛ ولايت اعم از ولايت فقيه است. فلذا، هر نوع معارضه اي با ولايت نا گذير به مقابله با ولايت فقيه كه صورت سياسي ولايت است مي انجامد.»

کاریز سی ساله

عجیب نیست که باطن جنبش 22 خرداد با قدرت ولایت فقیه معارض افتاده است. نه آنکه جنبش را به ولایت کاری می بود در آغاز. بلکه این ولی فقیه بود که بسرعت به مقابله با آن برخاست و سینه سپر کرد تا دولت آخرالزمانی اش ساقط نشود. نتیجه باری ظهور ناگهانی جنبشی شد که دیگر به ولایت هیچ فرد برگزیده ای گردن نمی نهد. آن را تعمیم امامت خواندید خواندید. جامعه قهرمان و بی نیاز از قهرمان خواندید خواندید. غلبه اومانیسم و لیبرالیسم خواندید خواندید. انچه مهم است این جنبش در کاریز سی ساله جریان یافته و ادامه داشته و امروز به مظهر خود رسیده است. روان و زلال. این جریان بسیار چیزها را تغییر خواهد داد. همه آن چیزهایی که در این سالها تغییر کرده است به مظهریت خواهد رسید. عریان خواهد شد. و مسلط خواهد شد. 

----------------
* این یادداشت را تقدیم می کنم به دوستی که از من خواسته بود در باره نظام مطلوب آینده ایران بنویسم. ما امروز همه داریم برای نظام مطلوب آینده ایران می نویسیم. جدا کردن یک نوشته و اختصاص اش به این موضوع اصلا آسان نیست. ابعاد ماجرا هم یکی دو تا نیست. آنچه آوردم بخشی است از اصل و اصول آن نظام. اصلی اصیل.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
August 19, 2009  
هدف براندازی نیست، متوقف کردن فرهنگ خشونت است  
 

خواندن متن های بلند کار آسانی نیست. اما وقتی متن ارزیدنی است باید خواند. حالا من مصاحبه حمید دباشی را خوانده ام. خیلی طولانی است (20 صفحه /12 هزار کلمه). اما نکته های درخشانی دارد. فکر کردم این نکات را از دید خودم برگزینم، فشرده کنم و تیتر بگذارم و آسانخوان تر در دسترس دوستان بگذارم. حمید دباشی در این مصاحبه به طور قطع خود را در مقام یک اندیشور جنبش سبز تثبیت کرده است: 

این یک پدیده تازه است

وقتی من امروز به وقایع اخیر و آنچه در ایران می گذرد نگاه می‏کنم، به خوبی واقفم که ما با یک پدیده تازه مواجهیم. در این بین همه سعی من بر این است که مراقب باشم تا برداشت‏ها، نظریه‏ها و استنباط‏های شخصیم را به این پدیده تحمیل نکنم، بلکه سعی می کنم تا از آن یاد بگیرم. به این ترتیب نحوه تفکر من با متفکرینی مثل اسلاوی ژیژک متفاوت است. سال ها و دهه ها می گذرد و روح این اشخاص از مسائل جاری ایران بی خبر است، بعد ناگهان در ایران حوادثی از این دست رخ می دهد و این متفکرین با لحنی قاطع به صرافت نظریه پردازی درباره ما می افتند.

زبان تازه ای که از ذهن تازه خبر می دهد

زبان فرهنگ سیاسی‏ای که ما امروز در ایران شاهدش هستیم، زبان جدیدی است. شکی ندارم که ما شاهد یک گذار نسلی، یعنی گذار از نوعی تفکر به نوعی دیگر هستیم. زبان نیروی حاکم هنوز همان زبان انقلاب و کودتا و مداخلات نظامی است. در حالی که این برای شما یک زبان قدیمی شده است و درست مصداق همان چیزی است که تحجر فکری نامیده می شود. فقط هم این افراد نیستند که تحجر فکری دارند. بلکه نیروهای اپوزیسیون خارج از ایران، مثل مجاهدین یا سلطنت طلب ها هم هنوز در دام این تفکر تحجری هستند و با مقولاتی از قبیل انقلاب فکر می‏کنند
. بین تفکر طبقه حاکم در ایران، تفکر سلطنت طلب‏ها و تفکر مجاهدین شباهت وجود دارد. و شباهتش در این است که تفکرشان در یک حباب و در درون خلا شکل می‏گیرد، و برای همین جزیی از تجارب اجتماعی نسل شما نیست و در نتیجه مرتبا حرف از انقلاب است و از فرهنگ لغات مختصر و محدودی استفاده می کنند. حالا انقلاب یا آهنین است یا مخملین. کسانی که خودشان یک انقلاب آهنین کردند، حالا از یک انقلاب مخملین می‏ترسند.

این نسل دنبال انقلاب نیست

به نظرم نمی رسد که نسل شما به دنبال یک انقلاب دیگر است. گمانم نسل شما به نوعی بلوغ سیاسی و فکری رسیده است. بلوغی که نسل من فاقد آن بود و درست به همین منظور است که میگویم باید ساختار نهضت سبز را موشکافی کرد. اگر به نهضتهای تاریخ معاصر ایران به دقت نگاه کنی، متوجه میشوی که همه این نهضت ها، از نهضت باب گرفته، تا انقلاب مشروطه و نهضت انقلاب اسلامی، همگی به نوعی بازسازی یک فضای انقلابی بوده یا به قول حافظ: " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم." اما این بار گمان نمی کنم نسل شما در پی در انداختن طرحی نو در ساختار سیاسی باشد. به نظرم امروز نسل شما با کمال بزرگواری و نسل من با کمال شرمندگی، چارچوب های کلی و ساختار جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن را پذیرفته و تنها به دنبال کسب حقوق مدنی اش در همان زمینه است.

گوشزد کردن حقوق ملت به دولت

اگر استنباط من درست باشد نه تنها در منطقه، بلکه در تاریخ تفکر سیاسی، شاهد تجربه جدیدی هستیم. یعنی با نسلی مواجهیم که به نوعی به بلوغ فکری و سیاسی‏ای رسیده و ‏خواستار آزادی‏های مدنی اش است. در واقع امروز این نسل شماست که به جمهوری اسلامی می‏گوید: "این قانون اساسی ماست و من به آن پایبندم." می گوید ماده 27 همین قانون اساسی به ما حق تجمع مسالمت آمیز و بدون خشونت را داده است. و این تنها چیزی است که ما می‏خواهیم. این قانون نمی گوید که شما فقط در صورتی حق تجمع دارید که در تایید دولت باشد، بلکه تاکید میکند که شما آزادی تجمع دارید. مردمی که بدون مجوز به خیابان‏ها می‏ریزند برای این نیست که دست به عملی غیر قانونی زده باشند، بلکه برعکس درست به این خاطر است که حقوق قانونی و اساسی‏شان نادیده انگاشته شده. این اصل اول این پدیده است. یعنی الان در شرایط کنونی ملت قانون‏مندتر از دولت است؛ این ملت است که دارد حقوق قانونی اش را به دولت گوشزد می کند و در پی احقاقش بر آمده. بحث تقلب و صحت انتخابات دیگر مساله اساسی نیست، بلکه موضوع اساسی این است که دولت به ملت اجازه عمل به یکی از مفاد مهم قانون اساسی جمهوری اسلامی را نمی دهد.

فکری که بر اساس عدم خشونت کار می کند

امروز نامه ای را خواندم از یکی از هم نسلان شما. خانم فاطمه شمس، همسر محمد رضا جلایی پور، خطاب به آقای حداد عادل نامه ای نوشته درباره همسرش که در بند است. امیدوارم کسی مجموع این نامه ها را جایی نگه دارد برای آیندگان ما. این نامه ها نمونه ای از فکری است که با خشونت عمل نمی کند. من فکر می کنم نسل شما اولین نسل عاشق ایرانی است و این نامه در حالی که خطابش شخص دیگری است و مساله اش در بند بودن همسرش، اما در واقع نامه عاشقانه زنی است به مردش. به صراحت باید بگویم از شعرهای عاشقانه فروغ به این سو، کمتر زن ایرانی را دیده ام که با این نجابت و زیبایی همسرش را در ملا عام دوست بدارد. با همه این تفاصیل، منظورم این است که امروز ما شاهد لحظه‏ ی نوینی در تفکر و عملکرد سیاسی ایران هستیم و گویی داریم به لحاظ فکری و عاطفی پوست می‏اندازیم. یعنی جامعه ما با توجه به تمام تجربیات قبلی اش، در حال پیدا کردن حیات جدیدی است. 

چرخش معرفت شناختی

 حرکتی که از انقلاب مشروطه شروع شده و انقلاب اسلامی را هم پشت سر گذاشته است، اكنون ناگهان دچار یک شیفت اپيستمولوژيك شده است. حرکت بعدي دیگر معلوم نيست. امکان حرکت اجتماعي اكنون بازتر است و کاملا غیر قابل پیش‌بینی خواهد بود. الفبای تفکر سیاسی انقلاب اسلامی، از یک سو از انقلاب مشروطه و از نهضت تنباکو آمده بود و به نوعی تکلیف انقلاب اسلامی از پیش تعیین شده بود. اما بعد از انقلاب با توجه به اتفاقاتی که افتاد و با توجه به نسج گرفتن جنبش ها و نهضت هایی مثل جنبش کارگری، جنبش دانشجویی، نهضت زنان، کمپین یک میلیون امضا، مبارزه با سنگسار، مبارزه برای احقاق حقوق زنان در پارلمان، مبارزه برای احقاق حقوق مدنی و حقوق بشر به تدریج شرایط به گونه ای ساخته شد که در نهایت منجر شد به این تغییر معرفت شناختی. برای همین به نظر من این نهضت سبز، نهضت برانداز جمهوری اسلامی نیست، چون براندازی اصلا برای این جنبش موضوعیت ندارد؛ این نهضت با یک تجربه سیاسی عمیق دویست ساله مسئله اش دیگر نه انقلاب است، نه کودتا و نه حرف های از این قبیل. از نظر من ما امروز با یک تغییر پارادایم در کل ساختار فرهنگ سیاسی مان مواجهیم. یک تغییر فکری و ماهوی در حال اتفاق افتادن است. 

نافرنی مدنی روش کودتا و انقلاب نیست

نافرمانی مدنی یعنی تو وارد می‏شوی و برای لحظاتی در سیستم تاخیر ایجاد می‏کنی، اما بعد می‏گذاری تا سیستم دوباره به کارش ادامه دهد. یعنی فقط می خواهی در سیستم تاخیر ایجاد ‏کنی، ولی قصدت این نیست که کل سیستم را تعطیل کنی یا از کار بیاندازی. از همین جهت جنس نافرمانی مدنی با اعتصاب فرق می‏کند، مثلا بستن و باز کردن بازارها، جزو استراتژی‏های کودتا و انقلاب است.

شرایط نافرمانی مدنی باید متناسب با شرایط آن زمان باشد. بگذار بیشتر برویم سراغ جنبه ها و مثالهای عملی نافرمانی مدنی که یک نمونه اش خود گاندی است که فرضا لباسش را خودش نخ ریسی می‏کرد و لباس پارچه بافته انگلیسی نمی‏خرد. در خود ایران هم ما تجربه موفق مشابهی را در تاریخمان داریم و آن جنبش تحریم تنباکو است. جنبش تنباکو چگونه شروع شد؟ تنباکو تحریم شد و مردم دیگر تنباکو نمی‏کشیدند و به این ترتیب مبارزه منفی و یا به قول گاندی "عدم همکاری" با انگلیس شروع می شود.

مبارزه منفی جشن زندگی است

الان هم باید به مسائل داخلی ایران و مسائل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه توجه کرد. جنبه‏های سمبلیک این نافرمانی مدنی هم مثل رنگ سبز یا الله اکبر گفتن روی پشت بام هاست که ما شاهدش هستیم. یک فیلمی اخیرا روی یوتیوب آمد که دختری با صدائی نالان که خیلی هم شبیه صدای فروغ است می‏گوید:"این جا کجاست؟" این نوع نگاه به نظر من درست نیست، چون قانون اول مبارزه منفی، مثبت فکر کردن به جهان است. شادی است. جشن زندگی است. سر سبزی است. امید است. یاس و ناامیدی و شهید پروری در آن جایی ندارد. مثلا می بینید کسانی که در سنین بالاتری هستند، در رسای ندا آقاسلطان شعر و مرثیه می‏سرایند، ولی ندا فقط یک فرد از این نسل قهرمان است. ندا برای ما تنها قهرمانی است که از دل یک نسل قهرمان در آمده. او به عنوان یک انسان و با اعتقاد به اصولی، در یک تظاهرات شرکت کرده و ناجوانمردانه کشته شده، اما نهضت باید ادامه داشته باشد. خاطره‏اش سبز است. باید جشن گرفت، نه سوگواری، نه عزا، نه مرگ بر این و آن و نه شهید پروری. باید از این مقولات گذشت. این را نباید فراموش کرد و تنها در این صورت است که این نهضت ادامه پیدا خواهد کرد.

نقش عرفان ایرانی در آموزش تسامح

ما باید در سنت‏های اجتماعی و دینی خودمان، در سنت‏های فلسفی، عرفانی و ادبی و فرهنگی خودمان، دنبال چنین مقولاتی بگردیم. مثلا مجتبی مینوی کتابی دارد به نام تسامح. او این کتاب را شاید پنجاه سال پیش نوشته و تسامح را برابر با واژه تولرانس گرفته است. بحث‏هائی را که آقای مجتبی مینوی در مقوله تسامح و معنی آن مطرح می‏کند بسیار جالب است، مینوی تسامح را مقابل تعصب می‏گذارد. ما باید برویم دنبال این مقولات. یا باید در عرفانمان دنبال رافت اجتماعی بگردیم.

شما به عرفان اسلامی که نگاه می کنید، متوجه می شوید که در واقع ترس کلامی و فقهی از خدا در آن تبدیل به عشق و محبت عرفانی نسبت به خدا می شود. به عبارت دیگر، فقه و کلام از خدا می ترسد، ولی عرفان خدا را دوست دارد. شاید به نوعی بشود گفت الوهیتی که مبدا و و معاد آن اسفار اربعه ملاصدرا بوده است، اکنون در جمهور خلق متجلی شده است و در نتیجه هر نوع هتاکی و اهانت و خشم و خشونتی که متوجه آحاد جمهور شود، در واقع متوجه ذات اقدس الهی است که اکنون محلی معتبر از حضور خود جز همین جمهور ندارد.

درک دیگری

بیایید در وضعیت کنونی و ببینیم "دیگری" ما در این نهضت سبز کیست؟ آیا بسیجی است؟ پاسدار است؟ صورت برادر خودت را باید در صورت بسیجی ببینی. صورت خواهر خودت را در صورت خواهران گشت ارشاد باید ببینی. یعنی او را طوری نگاه کنی که دشمنت را نبینی و به جایش بتوانی خواهرت را ببینی. دشمنت را نبینی و برادرت را ببینی. یعنی اگر اسلامی هستی، بتوانی جهان را از دید یک غیر اسلامی هم ببینی. اگر "سکولار" هستی، بتوانی از دید اسلامی ببینی. مرتب همه چیز را برگردانی. دیالکتیکی که باید برود در بطن تفکر ما.

هدف فقط کاهش خشونت است

کسانی، به خصوص بعضی از کسانی که در خارج از ایران زندگی می کنند، به قولی کنار گود ایستاده اند و مدام می گویند که همین امروز و فرداست که سپاه پاسداران و بسیجی ها به مردم ملحق شوند و این همان تفکر از نوع "لنگش کن" است. یا یک عده مدام می گویند ملت در حال قیام است و همین پس فرداست که حکومت سوسیالیستی سر پیچ بعدی منتظر ماست، ولی به نظر من اصلا مسئله بر سر این گونه حرف ها نیست. معلوم است که پاسدار برادر تو است. معلوم است که بسیجی برادر تو است. اما هدف این نهضت سبز تا جاییکه من آن را می فهمم، براندازی رژیم نیست. هدف فقط و فقط کاهش، نقصان و از بین بردن خشونت در سطح جامعه است. و این تفکر به تدریج منتقل خواهد شد و ریشه خواهد دواند و هم رژیم، هم پاسدار، هم بسیجی همگی به تدریج آن را خواهند فهمید.

 ایران و اسلام

اسلام جزو لاینفک فرهنگ ایرانی است، هر چند فرهنگ ایرانی تنها محدود به اسلام نیست. در نتیجه و به طور قطع استنباط من از اسلام‏، نه ضد اسلام است و نه آنچه بعضی "سکولار" می خوانندش. چون از نظر من مقوله سکولار دیگر ارزش علمی ندارد. همان طور که می‏دانی همکار من جیل النجار و قبل از او هم کسانی مثل طلال اسد که از متفکرین برجسته‏ معاصر هستند، نشان داده‏اند که چیزی که ما به آن سکولار می‏گوئیم، در واقع همان مسیحیت است که در پوشش مقوله ای دیگر رفته و خود را "سکولار" می نامد. در ساختارشکنی نابی که جیل النجار از مقوله "سکولاریزم" کرده، نشان می دهد که چه طور خلق مقوله "مذهب،" واسطه جدایی مسیحیت از تاریخ ادیان و تلقین خود به صورت "سکولاریزم" است. کسانی که خودشان را "سکولار" می نامند هرگز به کنه جزم اندیشی خودشان پی نبرده اند. به این ترتیب همیشه قرائت‏های مختلفی از اسلام وجود داشته و قرائت‏های مختلفی همین الان از اسلام وجود دارد. باید با تسامح اجازه داد تا این قرائت‏ها، نه تنها قرائت‏هائی که از اسلام وجود دارد بلکه قرائت‏هایی که از جهان وجود دارد و محدود به اسلام نیست مطرح شوند. ما فرهنگ دیرینه‏ایی داریم و جزو لاینفک جهان هستیم. شرق کشورمان به یک بخش از جهان کشیده می‏شود، غرب کشورمان به بخشی دیگر از جهان. شمال به یک سو و جنوب به سویی دیگر‏. همان طور که قبلا اشاره کردم ما در چهارراه حوادث و تفکرات تاریخ بوده‏ایم و همچنان هم هستیم. فقط تک گوئی و تک ساحتی اندیشی و تنگ نظری است که این چند ساحتی بودن فرهنگ ما را نمی‏تواند ببیند و برتابد. چند ساحتی بودن فرهنگ ما تاب تحمل برای هر اندیشه منحصر به فردی را دارد ولی هیچ اندیشه منحصر به فردی نیست که توان تحمل چند ساحتی بودن فرهنگ ما را داشته باشد. هدف ایجاد یک حوزه اجتماعی است که این فرهنگ چند ساحتی ما، زمان و فرصت بروز پیدا کند و عقل عمومی Public reason از آن بیرون بیاید، که همه ما اعم از مسلمان و غیر مسلمان، متدین و غیر متدین را در بر بگیرد.

اسلام و تفکر فقهی

حرف من صد البته به معنای نفی تفکر فقهی و یا تفکر اسلامی در حوزه اجتماعی نیست. بلکه مساله اینجاست که این تفکر باید برای ایرانی هایی که دیگرگونه می اندیشند هم جا باز کند تا همان هرمنوتیکی که آقای شبستری از آن سخن می گویند، حوزه مدنی عام تری را شامل شود. در نحوه تفکر من که قائل به حوزه دموکراتیک ملی ام و به خرد جمعی اعتقاد دارم برای تفکر فقهی جایی وجود دارد، ولی متاسفانه امروز در تفکر فقهی ما جایی برای گفتمان های غیر فقهی وجود ندارد. و باز توجه و دقت داشته باش که می گویم غیر فقهی و نه ضد فقهی.

 عدم خشونت و هنر

 این یک نهضت سبز نوپا است که تازه بعد از سی سال در حال جوانه زدن است و از سوی دو تند باد تهدید می‏شود. یکی از سوی تفکر حاکم خشونت بار و یکی از سوی تفکر خارج از کشور و اپوزیسیون که همان قدر خشونت بار است. به قول نیما:" نازک آرای تن ساق گلی/ که به جانش کشتم و به جان دادمش آب/ ای دریغا به برم می‏شکند." این تصویر را باید در ذهنمان داشته باشیم و حفظش کنیم. منتها فراموش نکنیم که ریشه‏اش در سی سال تجربه تاریخی نسل توست. ریشه ی بسیار قویی دارد. ریشه‏اش در عاطفه‏های اجتماعی و خلاقیت‏های هنری، در شعر، موسیقی، سینما، عکاسی و هنر معاصر ماست. ریشه قوی‏ای دارد و از همه مهم‏تر، ریشه‏اش در تجربه سیاسی است که در سی سال گذشته اتفاق افتاده و از خشونت بری است. در واقع این نسل به این نتیجه رسیده است که با خشونت به نتیجه‏ای نمی‏رسد. منتها باید راجع به فرمان‏شکنی مدنی و عدم خشونت و مقولاتی مانند تسامح بیشتر اندیشید.

 باید با برقرار کردن یک محاوره تاریخی و یک گفتگوی خلاق با گفتمان هایی که بر اساس اصل عدم خشونت شکل گرفته، منجر به باز شدن حوزه عمومی شویم و با استفاده از تجارب تاریخی این ملتها در هر گوشه دنیا، ببینیم چگونه این تجارب با تجارب ما می‏تواند هم‏خوانی داشته باشد. باید به دقت بررسی کنیم و ببینیم تطبیق این تجربه ها با تجربه ها و امکانات تاریخی ما به چه شکلی خواهد بود و نهایتا بازتاب عملکرد این اصول و آنچه در صحنه سیاست و حوزه اجتماع می گذرد در حوزه خلاقیت هنری و ادبی است.

 جشن تولد یک فکر سیاسی جدید

 الان ما شایسته یک جشن پیروزی هستیم. از نظر من علی رغم خشونت‏هایی که می‏بینیم، ما شاهد پیروزی تفکر و عملکردی بوده ایم که در نطفه تجارب تاریخی ما شکل گرفته و الان بدنیا آمده است. اگر حرفی که من می‏زنم محلی از اعتبار دارد، از نظر من الان زمان یک جشن تولد است. تولد یک تفکر سیاسی و یک عملکرد جدید. و دلسرد نشوید از ظواهری که خلاف آنچه من می‏گویم، می‏بینید. من همه ی اعتبارم و هر تجربه‏ای که دارم و هر چیزی که خوانده‏ام و مجموعه دانسته هایم را در گرو این حرف می‏گذارم که این تولد یک تفکر و یک عملکرد جدید، نوپا، شایسته، زیبا و سبز است. 
----------------
* تمام عنوان ها از من است با اندک تصرف و ویرایش در متن. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
August 17, 2009  
به توپ بستن اعتماد ملی  
 
این روزها ذهن ام درگیر چند مساله بوده است که همه آنها به نحوی با بسته شدن اعتماد ملی دوباره احضار می شوند. 

مساله اول: بروشنی صف بندی دو جناح روحانی روبروی هم آشکار شده است. در همین ماجرای اعتماد ملی امثال صادق لاریجانی در برابر امثال مهدی کروبی قرار گرفته اند. من در یک بستر تاریخی این دو گروه را مشروطه چی و توپچی می بینم. گروه لاریجانی ها و احمد خاتمی ها و علم الهدی ها و البته سلسله جنبانان آنها در قم گروه توپچی ها هستند. کروبی و خاتمی و موسوی تبریزی و آیت الله دستغیب مشروطه چی ها. 

به نظرم این حرف رفیق نادیده فاضل ام، م. ویس آبادی، درست است که نوشته بود: قد قام قم. یعنی همانا که قم قیام کرده است. دیشب پای چت می گفت که قم در 20 سال رهبری آقای خامنه ای خیلی تحقیر شده است و دارد سر بر می دارد. سخن اش درست است. اما منظر تاریخی قصه همان مشروطه خواهی و توپچی مداری است. این اعلامیه های علما و فضلا در نقد و طرد زعامت خامنه ای را باید بسیار جدی گرفت. 

این حضرت آقای لاریجانی هم قاضی القضاه شدن اش دنباله همان تحقیر قم است. آدمی که نه مجتهد است و نه نام و آوازه بلندی در قم دارد. نشانه توپچی بودن اش هم همین بس که فرآورده و برکشیده آقای خامنه ای است. آقای خامنه ای اکنون در هر سه قوه افرادی را در راس امور چیده که همه موقعیت و حیثیت شان را از او دارند. شاهرودی شخصیتی مستقل از آقا داشت. حالا دیگر همان هم نیست. به توپ بستن اعتماد ملی درست در آغاز کار صادق خان لاریجانی بسیار بامعنا ست.

مساله دوم: فکر می کردم اگر ایران بخواهد تغییر سیاسی بزرگی را تجربه کند باید در نقشه منطقه هم قابل فهم باشد. منطقه ما پس از 1979 زیر نگین فکر سیاسی اسلامی رفت خواه یا ناخواه. هم پاکستان جمهوری اسلامی شد و آشیانه اسلامگرایان و هم افغانستان درگیر جنگ مجاهدین و روسها و برآمدن طالبان شد و هم بعدتر عراق به دست شیعه فتح شد و عربستان هم در این سی سال عربستانی دیگر بود که از آن 11 سپتامبر تولد یافت. روسها افغانستان را از دست دادند اما ایران را به دست آوردند. روسها عراق را هم از دست دادند. پس ایران برای انها بسیار مهم است. هر نوع تغییر بزرگ سیاسی باید نقشه تازه ای در منطقه را در آستین داشته باشد. 

مساله من این است که در این نقشه تازه هنوز و همچنان ما با مذهب و روحانیون سر و کار خواهیم داشت چنانکه در عراق پس از صدام داریم. در ترکیه هم نوع دیگرش را داریم. شاید ایران مدل سی سال آینده منطقه باشد دوباره. نظامی دموکراتیک و سکولار اما همچنان برخوردار از مایه های مذهبی و اسلامی قوی. چیزی بین دوبی-شارجه و ترکیه و مالزی و کویت. نوعی لبنان با زبان فارسی. مذهب هنوز و همچنان مهم است و خواهد ماند.

اگر برایتان سخت است پذیرفتن اش نقشه سیاسی را ببینید: عمده رهبران اپوزیسیون داخلی روحانی اند از کروبی تا منتظری از خاتمی تا طاهری از موسوی خوئینی تا موسوی اردبیلی و صانعی. مسلما این اپوزیسیون برنده بشود کشور را دو دستی تقدیم لیبرال های مرفه و بی درد نخواهد کرد. بهتر است آنها که زمزمه های ضداسلامی شان را قوت بخشیده اند کمی تجدیدنظر کنند. عقل سیاسی می گوید خیال خام نپزند.

مساله سوم: و آن مساله همبستگی است. همبستگی از جهات مختلف در حال محک خوردن است. ما چه نوع همبستگی یی داریم؟ مسلما همبستگی ما بیشتر از پیش است و به طور غریبی پس از 22 خرداد تقویت شده است. اما ما هنوز و همچنان آنقدر همبسته نیستیم که بتوانیم جلو تجاوز عاملان قوه قضا به اعتماد ملی را بگیریم. همدردی داریم. ولی این همبستگی نیست. حتی کروبی حزب هم دارد اما نمی تواند حکومت را از این دست رفتارها بازدارد. اما همبستگی نوع دیگری داریم که شاید به کار اعتماد ملی بیاید. من می خواهم ببینم این بار که نخستین تجاوز به رسانه های نامدار جنبش را شاهد هستیم جنبشی ها چه خواهند کرد. آنچه مسلم است نباید بگذاریم اعتماد ملی از بین برود. باید آن را حفظ کنیم. نباید عقب نشینی کنیم. این را مهدی کروبی می تواند بخوبی مدیریت کند. چون اصولا اهل عقب نشستن نیست. باید بسرعت به احیای اعتماد ملی پرداخت. نباید اجازه داد این هم برود کنار باقی رسانه ها. هر نوع عقب نشینی به معنای پیشروی دسته توپچی ها ست.

البته توپچی ها چون اهل محاسبه و خدعه هم هستند ممکن است برای اینکه بازگرداندن اعتماد ملی به جنبش نیروی تازه ای ندهد و باعث تودهنی تازه ای به دشمنان آزادی نشود و اعتماد به نفس جنبشی ها را تقویت نکند دو روز دیگر دوباره با سلام و صلوات اعتماد ملی را برگردانند. اما مهم این است که کروبی و کرباسچی و یاران شان درست بازی کنند. 

مساله آخر و همیشگی هم مساله رسانه است البته. رسانه داستان همه ما ست. باید از رسانه های جنبش حمایت کنیم آنها را تفویت کنیم و در تکثیر آنها بکوشیم. زمانی که روزنامه قدیمی و پرارج «بخارای شریف» را دولت ازبکستان مکارانه تعطیل کرد من و یک دو سه تن از دوستان به فکر افتادیم که آن را به صورت آنلاین احیا کنیم. آن زمان زمان تفرقه بود. از یک استاد حامی زبان فارسی در آمریکا کمک خواستیم و آنقدر امروز و فردا کرد که نشد. هنوز هم فکر می کنم اگر نمی گذاشتیم بخارای شریف زمین بماند این قدیمی ترین روزنامه تاجیکی به بخارا بازگشته بود. اما حالا هزار جور امکانات هست و فکر و ایده و ابداع. اعتماد ملی را باید حفظ کنیم و دماغ توپچی ها را به خاک بمالیم. جنبش یعنی رسانه های جنبش.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
August 13, 2009  
جنبش همان رسانه است  
 
یکبار نوشتم که جنبش رسانه خود را می خواهد. هنوز ندارد. هنوز در تاسیس رسانه های جدید که عمدتا هم آنلاینی است گیج می زند. دو سه طرحی هم که به دست من رسیده برای ایجاد رسانه های بزرگتر و فراگیرتر بر پایه همان روشهای قدیم طراحی شده اند (یا همین روشهای قدیم! چون امر شایع است). تسلط روشهای عادت شده در رسانه پردازی حجاب بزرگی است که کنار زدن آن آسان نیست. قصد نقد این رسانه ها را ندارم. اینجا ندارم اما شاید بزودی در باره آنها نوشتم. رسانه موضوعی مهم است. مهم چیست بنیادین است. زیرا جنبش همان رسانه است.

آری جنبش همان رسانه است. نمی خواهم از یک یک یک شروع کنم که این داستان را به اندازه یک کتاب می توان تفصیل داد اما خوب است اشاره کنم که تغییر جهان دین مثلا که از تغییرات بزرگ در تاریخ است وقتی اتفاق افتاد که دین خطاب جایش را به دین کتاب داد. یعنی رسانه اش عوض شد. با یک جهش زمانی به مشروطه بیاییم و قرن گذشته. مشروطه رسانه اش خواندن بود. انقلاب اسلامی رسانه اش نوشتن بود و جنبش جدید با دوسویه شدن نوشتار شکل گرفت.

در مشروطه روزنامه خوانی نقشی مهم داشت. روزنامه البته رسانه مشروطه بود اما وقتی مردم بی سواد باشند روزنامه چگونه می تواند رسانه شود؟ این روزنامه خوانی بود که رسانه شد. یعنی افراد باسواد روزنامه را در جمع های مختلف برای مردم بی سواد می خواندند. محتوای این رسانه جدید و مفاهیمی که روزنامه با خود می اورد معنای جنبش مشروطه را می ساخت. روزنامه آغاز عصر آدم حساب کردن رعایا و تبدیل شدن آنها به شهروند بود. همین روزنامه بود که تکتولوژی چاپ را هم همزمان متحول می کرد یا این تحول را بومی می کرد. نظام رسانه ای از خط و دستنویس به حروفچینی و چاپخانه تغییر می یافت. برای همین روزنامه با مدرسه های جدید همراه بود و هر دو یکدیگر را تقویت می  کردند. مدرسه و روزنامه هر دو از یک چیز خبر می دادند و آن آغاز سوادناک شدن همگان بود. روزنامه رسانه عصر باسوادی عمومی بود. مدرسه هم همان را دنبال می کرد.

در انقلاب سی سال پیش به همت بزرگانی مانند شریعتی و آل احمد و موج نویسندگان و دانشجویان و شاعران انقلابی و سیاسی و آرمانخواه نوشتن به رسانه تبدیل شد. اینجا دیگر مساله سواد عمومی حل شده بود. انقلاب 57 انقلاب باسوادها بود انقلاب تحصیلکرده ها بود. انقلاب کسانی بود که قلم برایشان به توتم تبدیل شده بود. قلم احترامی عظیم یافت. صاحب قلم بودن اعتبار بود. آل احمد جلال آل قلم خوانده می شد.

انقلاب 57 عصر شکوفایی کتاب بود. مقدمه اش هم کتاب بود و نتیجه اش هم کتاب بود. برای نسل من بوی کتاب نو و ممنوع و جلدسفید و آنچه در خرید و نگهداری و خواندن و بالیدن با آن تجربه می کردیم دوباره تکرار نخواهد شد. رسانه کتاب از زیر نگاه تیز و تند ماموران سانسور می گذشت و منتشر می شد و با صد گونه روش توزیع می شد و خریده می شد تا خوانده و بازخوانده شود. نظام مردمی رسانه کتاب چنان هوشمندانه رفتار می کرد که نظام شاهی را مستاصل کرده بود. میان ما و فروشندگان کدهای پنهان وجود داشت. نظامی از کدها و نشانه های تازه حاکم شده بود که بر اساس آن حرف هم را می فهمیدیم. کتاب رد و بدل می شد. پیام رد و بدل می شد. 

تحول واقعی همیشه چنین است. راه خود را از میان هزاران مشکل که با دید عادی قابل گذر نیست پیدا می کند. زیرا این عادی نیست. عادت نیست. ماورای عادت است. خارق عادت است. خلاقیت است. نظامهای امنیتی و پلیسی همیشه رو به گذشته دارند. وقتی اتفاق افتاد در آیین نامه شان وارد می کنند که با آن چگونه باید برخورد کرد. اما آینده سرشار از ابداع است. آنها همیشه عقب می مانند. جنبش همیشه تیزروتر و چابک تر و پر انرژی تر و خلاق تر است. برای همین هم هست که غلبه می کند و آن نظام ها را با همه هیبت شان کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد.

حالا جنبش تازه ای پیدا شده است. جنبشی که نتیجه یک حرکت آرام ده پانزده ساله و یک حرکت پرشتاب چند ماهه است. نطفه جنبش با ورود اینترنت بسته شد. حالا بزرگ شده و قد کشیده است. می گوید هر شهروندی یک رسانه است. حالا نوشتار دوسویه است. نویسنده خواننده هم هست. خواننده نویسنده هم هست. حوزه رسانه وسیع شده است. مالکیت رسانه عمومی شده است. هر کسی با یک دوربین عکاسی با یک موبایل با یک هندی-کم رسانه پرداز و خبرساز است. عصر مالکیت انحصاری دولت بر رسانه گذشته است. این معناهای بسیار دارد. جنبش به صدزبان دارد می گوید که رسانه تازه ای است. جنبش تازه ای است.

جنبش کنونی رسانه خود را باید با الهام از تغییر بزرگی که در رساندن پیام صورت گرفته بسازد. رسانه پیام است و در ان هم صورت معتبر است و هم محتوا. پیام امروز همان پیام دیروز نیست. رسانه امروز هم همان رسانه دیروز نمی تواند باشد. طرح نو باید ریخت. طرحی که تنوع جنبش را نمایندگی کند. طرحی که شهروند در آن محوریت داشته باشد. طرحی که دوسویه بودن را به رسمیت بشناسد. این را هم قدیمی ترهای رسانه ای باید بسرعت بازشناسند و در طرح های رسانه ای خود به کار زنند هم سیاستمداران آن را بشناسند و به جا آورند. زیرا وقتی رسانه تغییر کرده باشد ناگزیر و حتمی است که سیاست و دولت هم تغییر می کند. به عقل و تدبیر و راه شناسی یا به جبر موجی که سیل می شود. قدرتی نمی شناسم که بتواند در برابر تغییر رسانه و پیام با همان روشهای قدیم و پیام های کهنه به حیات ادامه دهد. این بوی کهنگی که ما را آزار می دهد و شنیدن حرف و خبری که دیگر به یاوه نزدیکتر است ناشی از همین نیاز عمومی به ساختن رسانه ای است که امروز را نمایندگی کند و پیام امروز را. رواج دروغ در رسانه های رو به زوال هم نشانگر کور شدن صاحبان رسانه برای تشخیص راه از چاه است. آنها در فقر اندیشگی و رسانگی خود چون راهی به پیام نو و راست و واقعی نمی برند چیزی برایشان جز دروغ نمی ماند. دروغی که مثل زباله از پشت بام بر سر پیام آور خالی کنند. یا سنگی که پرتاب می کنند تا چشمی و دندانی را هدف بگیرد. آنها تبدیل به سنگ اندازان به پیام آوران جدید می شوند. سنگی که ممکن است دندان ایشان را بشکند اما پیام را نمی تواند شکست. پیام پیام است ولو از دهانی با دندان شکسته شنیده شود. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
August 11, 2009  
به رهبران جنبش: به لوازم نامشروع خواندن دولت پایبند باشید  
 
نوشته آرش نراقی فلسفه شناس و اندیشور مقیم آمریکا نوشته بسیار خوبی است (+). اگر زمانه زمانه بود جایش در صفحه اندیشه زمانه بود که اکنون به انتشار مقالاتی اختصاص دارد که نه نویسندگانش را می شناسیم و نه اندیشه هاشان قوتی دارد. برای مطالعه و پیگیری خودم ناچار این روزها هر جا که در گوگل خوان خود به مطلبی شایسته تامل و اندیشه ورانه می رسم آن را با برچسب «اندیشه جنبش» مشخص می کنم. این مقالات همه هم از اهل فلسفه نیست اما خصلت اندیشگی جدی دارد و کم کم دارد حجم قابل توجهی می شود. شاید از سر خطا و غفلت است که وبسایت های جنبش هنوز صفحه اندیشه ندارند. حتی مقاله آرش نراقی هم در صفحه گزارش کار شده است! ولی اندیشه های جنبش در کار شکل گیری و تولید است. باز کردن صفحه ای برای اندیشه جنبش در وبسایتهای خبری-تحلیلی که تازه ایجاد شده اند یا مدتی است به کار مشغول اند می تواند مساله را شاخصیت بخشد و بتدریج مانیفست جنبش را شکل بخشد که می تواند به هزار کار آید و از جمله پایه قانون اساسی آینده و حقوق شهروندان باشد و تعریف تازه ای از رابطه دولت و جامعه به دست دهد.

مقاله آرش نراقی از این باب ارزش دارد که مساله ای محوری را زیر ذره بین می گذارد و آن هم قانون و قانونمداری است. نراقی بدرستی تحلیل می کند که قانون اگر یکطرفه اجرا شد و به ضرر عامه مردم و شهروندان به کار گرفته شد ارزش تبعیت ندارد و باید برای احترام به روح قانون با قانون شکنان یا قانونمداران مدعی که همیشه حق را به جانب خود می دانند از در مقابله در آمد و از طناب قانون ایشان به چاه نرفت. قانونی که حقوق ما را زیر پا بگذارد و ما را خوار و خفیف و تحقیر کند و فرزندان و آزادگان ما را شکنجه کند و به دادگاه های نمایشی بکشد و پاسخگویی به هیچ بنی بشری در قامت اش نباشد و مردم را شاکی و سرگردان کند و در یک کلام قانون زورگوها باشد ارزش تبعیت ندارد. قانون تا وقتی قانون است که از رهبر و رئیس جمهور تا وکیل و سردار و روزنامه نگار و قاضی و دادستان و مسلمان و غیرمسلمان و مخالف و ناراضی در برابرش حرمت یکسان داشته باشند. قانونی که همیشه قانون آنها ست و هیچوقت قانون ما نیست قانون نیست. قانونی که هر وقت به ما می رسد آسان و آشکارا زیر پا گذاشته می شود و هر گاه به خودشان می رسد مو از ماست می کشد و درون خانه و ذهن ما هم سر می کشد و هیچ حریمی را پاس نمی دارد اجحاف است که اسم قانون بر خود نهاده است. قانون میثاق اجتماعی است و مثل هر میثاقی دو طرفه است. اگر یک طرف آن را مرتبا نقض کرد در واقع جواز نقض را برای طرف دیگر هم صادر کرده است.

در میان همه آنچه نراقی می گوید و خوب می گوید و باید خواند و در باره آن اندیشه کرد توصیه هایی به عمل هم هست. او بدرستی از رهبران جنبش می خواهد که در کار جنبش پیشرو باشند و کار را فقط به خلاقیت های پراکنده شهروندان واگذار نکنند و به قانون دولتی که مشروع نمی دانند ارجاع ندهند. به نظرم این که او می گوید نباید از دولتی که مشروع اش نمی دانند تقاضای مجوز راهپیمایی و نشر و مانند آنها کرد نکته ای کلیدی است که فقط به مجوز هم ختم نمی شود. اول حرف او را بخوانید:

«این رهبران، پس از بر روی کار آمدن دولت دهم، دیگر نمی توانند از دولتی که آن را نامشروع خوانده اند تقاضای مجوز قانونی برای اجتماعات اعتراضی، تشکیل حزب، تأسیس روزنامه و امثال آن داشته باشند.  در این شرایط، قانون گرایی به معنای پیروی شکلی از ظاهر قانون صرفاً به معنای فرونهادن روح قانون و تسلیم شدن در برابر بی قانونی است.» 

این گفته ما را متوجه اصلی اساسی در رهبری جنبش می کند و آن این است که رهبران جنبش از جمله موسوی و خاتمی و کروبی باید به الزامات آنچه گفته اند پایبندی نشان دهند. بنابرین کافی نیست که آنها دیگران را و دولت و رهبر و دست اندرکاران قضا را خطاب قرار دهند و ایشان را به باد انتقاد گیرند. لازم است که ما نیز ایشان را خطاب کنیم و از آنها بجد بخواهیم بر اساس آنچه با ما و مردم ایران در میان گذاشته اند رفتار کنند و به تبعات آن هم پایبند باشند. مهمترین مساله پایبندی به عدم مشروعیت دولت است. وقتی دولتی مشروع نیست دیگر مهم نیست که محافظان و ستایندگان آن دولت نامشروع چه می گویند و چه تحلیل می کنند و چگونه از آن دفاع می کنند و رفتارش را توجیه می کنند. نامشروع نامشروع است. این حکم فاصل «ما» و «آنها» ست. به این فصل باید تن داد و پیامدهای آن را هم پذیرفت و عمل کرد و پیش رفت. این دولت نامشروع است نه فقط برای مجوز دادن یا ندادن بلکه برای هرگونه امر و نهی در اداره امور. هر خواست این دولت نامشروع است و هر اجابتی از خواست دولت هم مردود است. این دولت اگر خیال می کند رای 24 میلیونی دارد برود بر همان 24 میلیون حکم براند و اگر حکمروایی او ناگزیز به اکثریت ملت موکول است ما می گوییم این اکثریت ما هستیم و با او همکاری نمی کنیم و امر و نهی اش را نمی پذیریم چون او را متقلب و برآمده از فریب و خیانت در رای مردم و نامشروع می دانیم. نمی توان همه قواعد رای و انتخابات و حرمت نفوس مردم را زیر پا گذاشت و از آخر باز هم حکمی روا داشت و مطاع.  رعایت آن قواعد برای همین است که کامیاب و ناکام هر دو خود را در دایره قانون بشناسند و آن را لازم الاتباع بدانند. اما اگر یک سو هر طور دلش خواست به قانون عمل کرد و، در واقع به سبب همین دلبخواهی بودن، عمل نکرد و عملا قانون را تعطیل کرد نباید به صرف تنفیذ و تحلیف خود را قانونی بشمارد و مردم را که صاحب حق و منشا قانون اند نادیده بگیرد و از فردا روز از نو و روزی از نو؛ حکومت کند و بگوید بروید چهار سال بعد بیایید. وقتی روح قانون را زیرپا گذاشتید رعایت ظاهر آن هیچ ارزشی ندارد.

رهبران جنبش باید آشکارا پیشقدم شوند و مردم را به نفی این دولت نامشروع دعوت کنند و مردم را برای اعمال اراده خویش که اصل قانون است بسیج کنند و رهبری کنند. نباید نشست در سایه انفعال که مبادا رهبران جنبش بازداشت شوند. بشوند. دیر یا زود آنها را حکومت ترور و کودتا بازداشت خواهد کرد. اما آنها باید نشان دهند که به لوازم رای و نظر خود و حکمی که کرده اند پایبند اند و لو بلغ ما بلغ. باید از رهبران خود بخواهیم در کار و رای خود پایمردی کنند و در کنار ایشان بایستیم و مکر و خدعه کودتاچیان را از رهبران و مردم مان دور کنیم و اجازه وقت کشی و استقرار حکومت زور به آنها ندهیم. مردم قانون اند و مردم بنیاد حکومت و حاکمیت اند. رای ایشان به کسی نباشد باید برود و مشروعیتی ندارد. این را باید با صدای بلند گفت و مکرر گفت تا یا این نوکیسگان از خر شیطانی که سوار شده اند پایین آیند و دنبال کار خود بروند یا اگر با مردم رویارو شدند مزه نامشروع بودن را خوب بچشند و خواب و راحت شان مثل حکومت شان بر ایشان حرام شود و اگر به عقل نرفتند به جبر بروند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
August 10, 2009  
پیدا کردن نقطه تعادل در بیطرفی  
 

بیطرفی اصلا یک مفهوم سرراست و روشن نیست. اما بسیاری از روزنامه نگاران امروزه آن را جزو اخلاق و اصول روزنامه نگاری می شمارند حتی اگر در عمل به آن پای بند نباشند یا نمانند! در این یادداشت می کوشم معنای بیطرفی را بر اساس دیدگاه های جدیدتر تفسیر متن و نیز نظریه دریافت بررسی کنم. اصل راهنمای من این است که هیچ نکته اخلاقی نباید بدون وارسی و معنایابی دقیق پذیرفته شود. زیرا اخلاق امری نسبی است و در جغرافیا و فرهنگ و زمان متغیر است. حتی اگر نهایتا بپذیریم که بیطرفی جزو اصول روزنامه نگاری است درک روشن تری از آن به ما کمک می کند انحراف از آن را اندازه گیری کنیم و ارزش آن را در متن های اجتماعی مختلف بهتر بسنجیم و بدانیم که با چه نوع مکتب روزنامه نگاری روبرو هستیم.

آمیخته شدن اخلاق و سیاست و فرهنگ می تواند مفاهیم ظاهرا واحد را با ابهامات زیادی روبرو کند. یک مفهوم سیاسی در دموکراسی آمریکایی یا بریتانیایی (مثلا حق ازدواج همجنسگرایان) ممکن است برای گروههایی در ایران یا عربستان غیرقابل تصور باشد. همانطور که انتشار کاریکاتوری از ملکه در روزنامه های لندن برای روزنامه نگاران تهران و ریاض می تواند زیاده روی و بی مزه و حتی خطرناک به حساب آید. بیطرفی هم از انجا که آمیزه ای از اخلاق و سیاست و فرهنگ را نمایندگی می کند دچار همین تضاد و ابهام در مفهوم است.


ادامه مطلب را در نیوزبان بخوانید که در آن وجوه ششگانه مساله بیطرفی را معرفی کرده ام. این یادداشت را به خورشید خانوم عزیز تقدیم می کنم که با تماس تلفنی اش در روز خبرنگار چراغ این بحث را روشن کرد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
August 8, 2009  
آینده ای که از چاه نامه آب می خورد و به فتنه نوید می دهد  
 
گفتن از آخرالزمان اصلا آسان نیست. آدم از کجاش بگوید و از کدام خاموش بماند؟ این سخنی است که با همه حیثیت شیعه دوازده امامی در پیوند است. و من بر آنم که بی نقد ژرف و همه جانبه از آن نمی توان به نگرشی نجات بخش رسید که بنیاد اندیشه امام غایب است. ما در زمانه ای گرفتار شده ایم که از سویی باید اندیشه و رفتار مخرب آخرالزمانی های حاکم را نقد کنیم و از سویی به کل اندیشه که بنیادی چندهزارساله دارد آسیب نرسانیم. نمونه وار برخی نکته ها را می گویم که از دیروز به بهانه نیمه شعبان می خواسته ام بنویسم اما تا این ساعت به تاخیر افتاد تا گفتنی اش از ناگفتنی اش جدا کرده شود.

 از نگاه من که همه کودکی خود را در مشهد سالهای 40 شمسی زیر نگین اندیشه مهدوی گذرانده ام اندیشه مهدی در شیعه صاحب-دولت، گرفتار فقر تخیل شده است. داستان مهدی همیشه داستان آینده بوده و هست و خواهد بود. آینده را تخیل خلاق می سازد. بی تردید می توان حکم کرد که بر پایه فقر تخیل هیچ آینده ای ساخته نمی شود. برای نمونه می توان تفاوت عظیم درک دکتر شریعتی از انتظار و مهدی را با درک خامنه ای-احمدی نژادی سنجید. هر قدر آن یکی زنده و شاداب و متعهد به آینده ای روشن است این یکی عقب مانده و سنگواره شده و پرغوغای تهی است. آن یکی انقلاب می ساخت این یکی فتنه می سازد.

 تمام داستان مهدی را دو بار و دو گونه می توان خواند. اصلا باید بگویم هزار گونه می توان خواند. اما فعلا به دو نگاه کار دارم و ناچار در همان می مانم. از هر دو نگاه هم آثاری در ایران امروز می توان یافت اما نگاه فتنه ساز این روزها غالب است. یک نگاه مهدی را چون حامی ایران و انسان و جهان می بیند و بحث اصلی اش این است که بگوید آقا چگونه ممکن است عمر دراز یافته باشد و حتی در نوع بحث اش هم نوعی زندگی پاکیزه و پاکیزه خوری و اندیشه های شاد ایرانی را دنبال می کند که تمام بر گرد عمر سالم و بی آزار و پاک می گردد. مجلای اصلی این اندیشه در آن آیه سرشار از زندگی و خلاقیت است که از زنده شدن ماهی موسی و خضر در آب سخن می گوید. این اندیشه آب محور است. به دنبال آب حیات است و ادبیات بزرگی را گرد خویش ایجاد کرده است. جامعه مهدی از این نظر جامعه ای است که به هدایت و حمایت خداوند به سوی جاودانگی و ظهور همه استعدادها مزین است. جامعه ای است که در آن همه امامان آسوده و بی آزار زندگی کنند . خلق از فیض ایشان بهره برند . درهای دانش و سلامت و پاکی و صلح بر ان گشوده باشد. این جامعه آرمانی جامعه تساوی است و بر آن تاکید می رود. این همان جامعه ای است که موید اندیشه های مربوط به جامعه توحیدی بود که در آغاز انقلاب خریدار بسیار داشت.

اندیشه دوم با جدا شدن از اصل «اندیشه شاد»ی که پیروزی خیر و صلح را نوید می دهد و زنده می دارد تکراری از اندیشه های مانوی است. اندیشه شاد نخستین به باورمندان خود پیروی از چنان اصولی را می اموزد که قرار است پایه آن جامعه آرمانی باشد. ایمان به جامعه ای پاک و سالم و برخوردار و بانشاط طبعا از ایرانیان می خواسته است که چنان الگوی نهایی و آرمانی را اساس زندگی خود قرار دهند. من وقتی به پاکی زبان و فکر و جامه و خانه و آب و نان خود فکر کنم همانی می شوم که قرنها قرن است فرهنگ ایرانی دارد به صد زبان تعلیم می دهد و ترغیب می کند و می طلبد و تربیت می کند و فرهنگ می سازد. اگر این فرهنگ نبود و زیرساخت اندیشه شیعه مهدوی را آماده نکرده بود هرگز ایران پایگاه شیعه نمی شد. این هماهنگ افتادن مهدویت با اندیشه سوشیانت های ایرانی گسترش این فکر باستانی را به فکر جدیدتر مهدوی ممکن ساخت.

آب در اندیشه مهدوی بسیار اساسی است. آبی که مهدی از آن می نوشد آب ناب است و پاکترین آب. همان آب حیات است. در اندیشه ایرانی هم نطفه زرتشت در دریاچه هامون هزار سال می ماند تا با آبتنی و بکرزایی دختری مریم گون به فرزندی از او تبدیل شود. این آب در اندیشه دوم در نماد چاه صورت بندی می شود. چاهی که باز هم در ادب ایرانی و اسلامی با قصه یوسف که مظهر زیبایی تمام است و جوانی پیوند خورده است. مهدی در واقع یوسفی دیگر است. اما شگفتا در که در اندیشه دوم این چاه به جای آب کاغذ دارد. گوری است برای نامه های و عریضه ها که در آن دفن می شوند. پر که شد چاه دوم تاسیس می شود!

جمکران و چاه آن در اندیشه دوم جایی اساسی دارد. از نگاه این عریضه نویسان و پاسبانان جمکران، آینده چاهی است. خوانش رمزشناسانه این آینده هولناک است. زندگی عریضه ای است. سرشار از اندوه و شکایت به محضر آقایی که همه قدرتی دارد و هیچ از دست اش بر نمی آید. زندگی ما در همان شکایت ها طی می شود و آقا به نامه های ما جواب نمی دهد. آنها را دفن می کند. ما در انتظاری طولانی و کشدار و بی سرانجام معلق می مانیم. تمام دستاورد ما گاهی خوابی است که در آن سید سبزپوشی را می بینیم یا وهم دیدار او در بیابانی یا جنگلی. آقای ما نمی آید مگر آنگاه که جهان پر از ظلم و جور شده باشد. آقایی که می گذارد نسل ها نسل در ظلم بسوزند و هنوز فکر می کند این ظلم برای ظهور کافی نیست! آتش ظلم باید بلندتر و سوزنده تر شود و نسلها را از پی هم بسوزد و آنها دم برنیاورند و کار دادخواهی خود را به تعویق بیندازند تا زمانی که آقا می آید. آقایی که انتقام همه ما را از ظالمان و جائران می گیرد. زمانی که ما و پدران مان هفت کفن پوسانده ایم.

 چیزی بهتر از این برای هیچ حکومت جائری هست؟ چیزی بهتر از این برای اعوان و انصار ستم می تواند بود؟ ستم نقد کنند و دادخواهی را به امروز و فردا و نسیه برگزار کنند؟

داستانهای ظهور از چشم اینان را بخوانید تمام وعده به فتنه است. در زندگی این جماعت آسایش و صلح و مردم دوستی وجود ندارد. آنها باید اماده مقابله با فتنه شوند. و در این مسیر خود به فتنه تبدیل می شوند. آنها دون کیشوت هایی می شوند که با دشمنانی خیالی می جنگد یا با دشمنان واقعی به شیوه ای خیالی و خالی از هر گونه ابداع می جنگند. زبان تاریخ فردای آنها رمزهایی است که با باد سرخ و قتل عام و خرابی این بنا و آن بنا و جنگ و مانند اینها آمیخته است. اینها تمام نشانه های یک اندیشه فرقه ای را دارند. زندگی جای دیگر است. زندگی هرگز در چارچوب فرقه نمی گنجد. این است که آنها فقط به فرقه خود باور دارند و باقی را که اصحاب دیگر اندیشه باشند دشمن می پندارند و یا مردمی که مجسمه تمام عیار عریضه هاشان هستند. پر درد و پر شکایت و بی چاره و منتظر دستی از غیب که برون آید و کاری بکند. آنها قائل به هیچ گرووه اندیشه ساز و نخبه دیگری جز خود نیستند. در نگاه انها ایشان اند و ان مردم عریضه به دست.

بی هوده نیست که بازیگری مثل احمدی نژاد می کوشد خط به خط داستانهای فتن را دنبال کند. عریضه نگاری را هم رسم می کند تا وانمود کند که دست غیبی از آستین کوتاه او به در آمده است. پول خرج می کند تا مردم را قانع سازد. و یا پول خرج می کند تا فتنه های شبیه داستانهای ظهور راه بیندازد.  یا هر چه اتفاق می افتد را بر یکی از روایتهای ظهور تطبیق می کند. اگر کسی روایتهای ظهور را بخواند حتی می تواند مسیر فتنه سازی های این فرقه آخرالزمانی را پیش بینی کند. زیرا آنها می کوشند به هر قیمت شده خود و را رفتار خود و سیاست های خود را با آن روایتها تعلیل و تحلیل کنند.

جمهوری اسلامی جمهوری بی آینده است. این را 30 سال است می دانیم و امروز بیشتر از همیشه. اکنون این جمهوری می خواهد آینده خود را با ظهور پیوند بزند. اما آینده ای که به آن وعده می دهد بی آیندگی است. این آینده هیچ معنای محصلی ندارد. هیچ امکان وقوع ندارد. سکه ای جعلی است که تنها شبیه اصل است و بس. هیچ تاثیر سازنده و مثبتی در زندگی امروز مردم ما ندارد. اما می تواند پرده ای بر بی آیندگی جمهوری مقدس بکشد. داستانی که زیر این پرده می گذرد است که باید مورد کنکاش و دقت و شناخت ما باشد. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
August 7, 2009  
باستان شناسی خبر 18.5 میلیارد دلاری  
 
این یادداشت را برای نیوزبان نوشته ام. تمام خبرهای اصلی در باره ماجرا نقد و بررسی شده است و بنابرین مطلب بلندی است. آخرین خبر هم این است که مجلس قرار دارد موضوع را بررسی کند. امری که به خودی خود اهمیت مساله را تاکید می کند و ادعای بی پایه بودن خبر را با تردید روبرو می سازد.

خبری که این روزها در باره خروج 18.5 میلیارد دلار ارز و طلا از ایران و توقیف یا مصادره آن در ترکیه مرتبا گزارش شده است خبر بسیار دشواری برای تایید یا تکذیب است. بخشی از مساله به دلیل حساسیت فوق العاده خبر است که بعید است بتوان سرنخ درستی از آن از طریق منابع رسمی پیدا کرد. اما بخشی دیگر به دلیل مولفه های خبری است. می کوشم این خبر را ضمن مروری بر نکته های اصلی از منابع مختلفی که این موضوع را گزارش کرده اند بررسی کنم.

تابناک به نقل از سرمایه که ظاهرا اولین منبع ایرانی گزارش کننده خبر است می نویسد: کمیته ای برای بررسی انتقال 18.5 میلیارد دلار تشکیل شده است؛ اردشير محمدي رئيس کل گمرک گفت: «گمرک و من از اين موضوع بي‌اطلاعيم و پس از انتشار اين اخبار نسبت به تشکيل کميته‌اي جهت بررسي چگونگي خروج کانتينر مربوطه اقدام کرده‌ايم که در صورت رسيدن به نتيجه از طريق روابط عمومي گمرک به اطلاع عموم خواهيم رساند.»

توجه به خروج ارز و طلا با تریلی و کانتینر به نظر من نکته ای انحرافی است. نخست باید روشن کرد این حجم پول خارج شده یا نه. شیوه خروج آن مساله ثانوی است. بر اساس گزارش سرمایه 7.5 ميليارد دلار آمريکا و 11 ميليارد دلار شمش طلا از کشور در اکتبر سال گذشته (مهر 87) خارج شده است.

ادامه مطلب را در نیوزبان بخوانید.

پس نوشت:
تازه ترین تحول: روند ماستمالیزاسیون شروع شد؛ وکیل ترک نامه نوشته که گول خوردم و به کشورم ضربه زدم! می گوید حتی پول وکالت اش را هم هنوز نگرفته است (خبر از گزارشگر بی بی سی در استانبول است). آدم دلش برای این وکیل می سوزد. ولی به این می گویند حل ماجرا از آسانترین راه ممکن: خفه کردن کسی که سوت هشدار را کشیده است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
 
رسانه ملی-همگانی نه لنینی  
 
اشاره: يادداشت دکتر نيکفر اشارات و نکات خوبی داشت هرچند نکاتی درآن نيازمند حاشيه​نويسی و نقد هستند، ادعای کامل بودن یا بی​عیب بودن نقد ذیل نیز نمیرود.

الف) ایشان رسانه و جنبش را از طریق فرم دادن در گفتمان لنینی مترادف هم میبیند. ناگفته پیداست که - همانطور که دکتر نیکفر در نیمه دوم مقاله خود اشاره کرده است - با بودن زبان متکثر و قدرت توزیع شده و ابزارهای وافر در زمانه دیگری بسر میبریم که قابل قیاس با گذشته حتی صدسال پیش نیست. اگرچه رسانه هنوز عضو مهمی از یک جنبش میتواند باشد اما فضا دیگر فضای لنینی نیست. یعنی قرار نیست با آگاهی دادن (به عبارت بهتر آگاهی پخش کردن) در میان مردم، به زیروزبر کردن جامعه​ای یا به ثمر رساندن و پیروزی جنبشی رسید. زمانه آگاهی بخشی توده​ها و انتظار تغییر داشتن به صرف آگاهی​بخشی، دیری است که گذشته است. تغییر (چه ناگهانی چه مستمر و کند یا گام​به​گام) نیازمند شرایطی است که گردش آزاد اطلاعات یکی از آنها است و شرط کافی نیست اما شرط لازم است و به ویژه در شرایط کنونی که رسانه​های موجود فعلی، با بودجه های کشورهای دیگر ارتزاق میکنند و بیش از هرزمان حافظ منافع همان کشورها هستند. خود نیکفر هم قبول دارد که زمانه دیگری است اما میگوید باید به گذشته برگشت و آن را نقد کرد. این حرفی منطقی است اما نمیشود با نقد گذشته و اوراق کردن مفاهیم و ابزارهای کهنه، مفاهیم نو و ابزارهای جدید مانند رسانه مدرن را هم نقد و اسقاط کرد.

ادامه نقد پارسا صائبی را در پارسانوشت بخوانید.

مجموعه کاملی از بحث و نقد و پیشنهاد در باره رسانه ملی را هم فانوس آزاد جمع آورده است. یعنی همه آنها که تا امروز نوشته اند. از دست ندهید!
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
August 5, 2009  
نیمه خالی مجلس  
 
برگزاری مجلس تحلیف رئیس جمهور غاصب به احتمال زیاد به عنوان پایان بحران و تسلط نظام بر اوضاع معرفی خواهد شد. از مردم دعوت خواهد شد به سر کار و خانه و زندگی شان بازگردند و اجازه بدهند دولت به خدمات مشعشع خود ادامه دهد. اما باقی ماندن گروه بسیاری از آزادگان در حبس و کشته شدن شمار زیادی از جوانان این مرز و بوم و نهایتا باور مردم به دروغ بودن نتیجه انتخابات چیزهایی است که نمی توان نادیده گرفت. بر اینها بیفزایید نیمه خالی مجلس امروز و غیبت بزرگان را از مجلس تنفیذ. این وضعیت معنای خاصی در عالم سیاست دارد.

تا اینجا رهبر و ابوابجمعی او صرفا با اتکا به زور لباس شخصی ها و دروغگویی های صدا و سیما و سانسور بی دریغ مطبوعات و سایتها و دستگیری گسترده افراد موثر و متفکر و شجاع کار خود را پیش برده اند. در واقع از عوامل چهارگانه حاکمیت یعنی مشروعیت و کارامدی و همبستگی و سلطه تنها همین یکی آخر برای رهبر باقی مانده است: ساقط شدن از مشروعیت که نیاز به توضیح ندارد و خود اقایان هم تلویحا قبول کرده اند و گفته اند که ما اصلا مشروعیت مان را از خداوند جل علا می گیریم. کارآمدی هم که به شیوه مدیریت اقتصادی و فرهنگی و سیاست خارجی دولت سنجیدنی است و ماشاء الله دارد و ملت در حیرت از آن انگشت به دهان مانده اند. از همبستگی در درون حاکمیت هم هر چه مانده بود آقای احمدی نژاد در مناظرات اش و رهبر با حمایت اش از او نابود کردند. آن غیبت بزرگان از تنفیذ و این نیمه خالی مجلس نشان دهنده آن است که دیگر میان نخبگان حاکم همبستگی وجود ندارد. رهبر هم آن را تایید کرد و فرمود که برخی خواص مردود شدند. از این عوامل چهارگانه مانده است فقط ابزار سلطه آقا که همانا نیروی بسیج و لباس شخصی ها ست و کمی تا قسمتی هم سپاه.

این معادله ساده چهارمجهولی سه طرف اش حل است. به نظر شما نتیجه اش چه خواهد بود؟ آیا نظام اسلامی آقا با همین یک قلم که دارد باقی ماندنی است؟

یک نکته دیگر هم در حل این مساله کمک می کند. من این نیمه خالی مجلس و آن غیبت بزرگان و حضور کوچکان را در تنفیذ نشانه ای از درک این دقیقه می گیرم که آقا متوجه نیست بر مملکتی دارد فرقه بسته و افراطی خود را حاکم می کند که دیگر اعتقادی به همان اصول ساده مذهبی هم برایش باقی نمانده است. دوستان جامعه شناس می توانند بیشتر از این دقیقه حرف بزنند اما تا آنجا که من در نتایج نظرسنجی های عمومی دیده ام بخصوص در ارزیابی از ارزشهای جامعه کنونی ایران بسیار از مردم و جوانان عقاید مذهبی خود را سست شده معرفی می کنند. مشاهده روزمره هم همین را تایید می کند. و البته ناشی از حاکمیت مزورانه به نام دین و تحمیل دین دولتی بر مردم است. نتیجه این است که در صحنه فعلی سیاست در حالی رهبر دارد به تندروترین قرائتهای دینی میدان می دهد که در صحنه جامعه دیگر کسی برای همان دین غیردولتی هم سینه نمی زند. این وضعیت چشم انداز کلی را دچار تضادی بنیادین می کند که ریشه سوز هر دولت و مدیریتی است. 

با این وضع آینده نزدیک چه خواهد شد؟ قاعده های آزمون شده تاریخی می گوید که صحنه به خشونت کشیده خواهد شد. این موضوع را از این راه هم می شود  بررسی کرد: اگر در همان قدم اول مساله تقلب بررسی می شد راه کار قانونی آن ابطال انتخابات بود و همه روندهای مستقر عرفی و قانونی بر سر جای خود می ماند. وقتی ابطال از راه شورای نگهبان به نتیجه نرسید ارجاع موضوع به مجمع تشخیص مصلحت می توانست مساله را فیصله دهد. وقتی مجمع هم با شانتاژ روبرو شد مساله پیشنهادهای رفسنجانی مطرح شد که ملازم بود با همه پرسی. خاتمی موضوع را آشکارا مطرح کرد. نه آن شد و نه این. نه پیشنهادهای رفسنجانی انجام شد و نه طرح خاتمی جدی گرفته شد. نهایتا تنفیذ یکطرفه و بدون به دست امدن توافقی بین نخبگان حاکمیت پیش رفت و امروز هم به تحلیف رسید. حالا همه راههای قانونی موجود برای بازگرداندن حق ملت بسته شده است. غاصب قدرت به پشتیبانی رهبر مستظهر شده است. نتیجه چه خواهد بود؟ با نداشتن آن سه پایه مشروعیت و کارامدی و همبستگی تنها راهکار مقابله با نیروی سلطه گر باقی می ماند. این نیرو بدون خشونت از میدان به در نمی رود و مهار نمی شود.

امیدوارم وضع از یک قاعده دیگر تبعیت کند و هزینه ها بیش از این نشود. ولی هر چه پیش آید یک چیز مسلم است نه این مردم از پیگیری خواست خود باز می مانند و نه آن دولت به این غاصبان و حامیان شان وفا می کند. اگر در ترکیب صحنه تغییری پیدا نشود که به تقویت آن سه عامل بینجامد سقوط قطعی است. اما اگر آن سه عامل هم بخواهد تقویت شود غاصبان ناچار باید بروند. عمر این دولت را نه آن نیمه پر مجلس که نیمه خالی تعیین می کند.

-----------------
*در این نگاه عمدا نقش مردم و شیوه رفتار آنها را در جنبش بررسی نکرده ام و عمدتا به ساختار سیاسی توجه کرده ام
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
August 4, 2009  
سالگرد بی سرور زمانه  
 

رادیو زمانه امروز ۴ اوت برابر با سالگرد مشروطه سومین سال فعالیت خود را آغاز می‌کند. زمانه در ۴ اوت ۲۰۰۶ (۱۳ مرداد ۸۵) پس از یک دوره کارگاهی بحث و بررسی در باره اصول کاری در این رادیوی مدرن با یک لپ‌تاپ و نرم‌افزار پخش، کار پخش آزمایشی خود را از طریق اینترنت شروع کرد.

از بیانیه زمانه در سال 2008

امروز هیچ خبری در زمانه نبود. نه یک خبر نه یک سرمقاله. سردبیر تازه هم آمده است. مدیر هم. مدیر فارسی نمی داند. اما لابد می داند که امروز چه روزی است. سردبیر فارسی می داند. اما لابد نمی داند که باید سرمقاله ای بنویسد. از نوامبر 2008 تا امروز زمانه یک سرمقاله نداشته است که بگوید چه می کند چه خواهد کرد. وبلاگ زمانه پیوندگاه مخاطب و رسانه بود. امروز این وبلاگ سوت و کور است. زمانه حافظه اش کم شده است. فراموش می کند. می خواهد به یاد نیاورد. می خواهد به تاریخ اش نگاه نکند. زمانه می خواهد چه کند؟ رو به سوی چه آینده ای دارد؟ اینده ای دارد؟ از آن گروه که با شوق و ایمان کار می کردند چه باقی ماند؟ چیزی باقی مانده است؟ اگر آری پس کاری بکنید. به ما نشان دهید که زنده اید و بیدارید و نبض این رسانه هنوز می زند. این رسانه ای که سه سال پیش پیشتار پدیده ای بود که امروز همه گیر شده است. امروز همه رسانه شده اند. و زمانه وقتی می گفت همه باید رسانه داشته باشند همه باید رسانه باشند هر مخاطبی باید گزارشگر باشد به چشم حیرت و انکار در او می نگریستند. این رسانه پیشتاز امروز کجا ست؟ هنوز پیشتاز است؟ آیا از توان خود باخبر است؟ آیا از توان خود بهره می برد؟ جای زمانه در جنبش کنونی کجا ست؟

کسی هست در آن رسانه که به ما از کارنامه زمانه بگوید در این ماههای سکوت و از امروز و فردای زمانه؟ 

 
پيوند  
چاپ کن
بفرست  
 
جمع پریشان آقای خامنه ای  
 
تردیدی نیست که ابوابجمعی آقای خامنه ای همه تلاش شان را کرده بودند تا جمعی که برای تنفیذ به محضر آقا شرفیاب می شوند جمعی از نخبگان و بزرگان و صاحب منصبان و چهره های محبوب و ملی باشند تا نمونه کوچکی از آن 24 میلیون رای کذایی در روز تنفیذ دیده شود. اما بیش از همین جمع پریشان نتوانسته بودند گرد آورند و وزنه غایبان بزرگتر از وزن حاضران بود.

آقای خامنه ای اگر به جمع کوچکی که به این بهانه عمدتا به موجب موقعیت و منصب خود شرکت کرده بودند نگاه کند درخواهد یافت که اوضاع از آنچه تصور می کند و می کوشد توصیف کند بسیار بدتر است زیرا حتی همین جمع هم همدل و یک رای نیست. نمونه محسن رضایی را بگیرید که آشکارا با احمدی نژاد مخالفت کرده است و با روندهای قضایی پس از انتخابات هم سر موافقت و تایید نداشته است. نمونه قالیباف را بگیرید که می گوید حتی همان چهار سال پیش هم به آقا گفته بوده است که این احمدی نژاد شایسته مقامی که به دست آورده نیست. لاریجانی هم که در جمع آب رفته سران نشسته بود در نقد احمدی نژاد و مخالفت با رفتار گستاخانه او در برابر مجلس کمتر از این دو سردار نظامی دیگر نیست. این سه نمونه را نمی توان نمونه های منحصر به فرد دانست. آنها ریشه های عمیقی در دستگاه نظامی ایران دارند. بسادگی می توان درک کرد که آنها طیف هایی از نیروهای سپاهی و نظامی ایران را نمایندگی می کنند که دلی به احمدی نژاد ندارند و او را داخل آدم حساب نمی کنند. یکی دیپلماتیک تر در مناظره او را می شوید و در آفتاب پهن می کند یکی هم در محفل خصوصی چوب حراج به او می زند و آبرویی برایش نمی گذارد. سومی هم که سفت و سخت ایستاده تا رئیس جمهور نظرنشان آقا را سرجایش بنشاند. بی گفتگو آنها همه مانند رضایی معتقدند که کشور با این مدیریت در سراشیب سقوط است. از نظر آنها حتما آقا در هپروت است که دل به این ملیجک زشت روی و سیاه دل و بدزبان داده است. (از وضع نیروهای امنیتی که پایه دیگر حکومت اقای خامنه ای است چیزی نمی گویم. اما داستان برکناری اژه ای می تواند شاهدی از اختلافات این نیروها با عزیزکرده آقا باشد.)

اگر وضع وفاداری نیروهای سپاهی و نظامی را به رئیس جمهور و حمایت آقا از او از دید و منش این سه سردار و افسر عالیرتبه سابق بسنجیم وضع نیروهای غیرنظامی روشن تر خواهد بود. اگر درون نیروهای نظامی اعتقادی به انتخاب آقا نباشد یا این نیروها دچار دو دستگی باشند و فقط بفرموده ساکت باشند نشانگر آن است که نظام در همانجایی که فکر می کند تربیت شده ترین کادرهای وفادار خود را دارد با سرافکندگی روبرو ست و آنها را مساله دار کرده است. وضع نیروهای دیگر که جای خود دارد. آیا این نیروها در زمان بحران انگشت اتهام را به سوی رئیس جمهور آقا و خود آقا نشانه نخواهند رفت؟

به نظر من از روز روشن تر است که نیروهای نظامی و سپاهی که باید پشتیبان نظام باشند به محلی برای خطرهای آتی نظام تبدیل شده اند. آنها به نمونه رضایی دارای فکر استراتژیک و منطق روشن اند، یا مانند قالیباف دارای مدیریت شهری قدرتمندی هستند، یا مانند لاریجانی مردان دیپلماسی کشورند. طبیعی است که نتوانند درک کنند این تازه از راه رسیده ها که دور آقا جمع شده اند از چه صلاحیتی برخوردارند؟

جالب است که هر سه نفر در دوره پیش و دوره اخیر نامزد ریاست جمهوری بوده اند. آنها سوابق خود در خدمت به نظام و جانفشانی هاشان در جبهه را با داشته و نداشته های گروه فعلی که سوار خر مراد شده اند مقایسه می کنند و به نتیجه نمی رسند. 

اعتمادی که آقای خامنه ای به صورت مفرط نسبت به این گروه از نوآمدگان نشان می دهد بی تردید اسباب خرسندی برای دوستان و همرزمان سابق اش نیست. شماری از آنها ناراضی اند ولی باز هم در مجلس اعلام حمایت رهبر از این گروه شرکت می کنند اما شماری هم ناراضی اند و آنقدر از حق خود در خدمت به نظام و زیر پا ماندن آن از سوی حضرات نظرنشان اطمینان دارند که می توانند این مجلس را تحریم کنند. این رویارویی آشکار یا آن مخالفت سمج و پنهان کار را از روز بعد از تنفیذ بر آقا و رئیس جمهورش دشوار خواهد کرد.

به نظر من همه آنچه می بینیم نشانه کهولت فکر سیاسی آقای خامنه ای و فاصله گرفتن تدریجی دوستان و حامیان و همراهان سابق او از او ست. آقای خامنه ای در آرزوهای خود مردانی را می طلبیده که در میان این همرزمان سابق پیدا نکرده است و به این گروه جدید متمایل شده است که گویی مهره مار دارند. اما در واقع آقای خامنه ای روز به روز بیشتر از پیش نیات و تمنیات فرقه ای خود را آشکار می کند و باکی ندارد که دل دوستان را برنجاند. او تمام مدت از دشمن حرف می زند و طوری صحبت می کند که انگار هر که مخالف است با دشمنی خارجی پیوند دارد و اصلا این خارج است که دشمن است. اما واقعیت این است که دایره دوستان او بسیار بسیار تنگ شده است و همانها هم که با حمایت او بر خر مراد سوار شده اند دلی با او ندارند. او آدمی است که با جمع است و تنها ست. و این تنهایی توهم زا ست. تمام داستان انتخابات توهمات او ست. او دلش می خواسته اینطور باشد که 40 میلیون آمده باشند و از آنها 24 میلیون به عزیزکرده او رای داده باشند. چطور ممکن است پس از 20 سال امارت و ولایت کسی او را نخواهد و مردم شیفته فکر و ایده های او نباشند. او مثل یک پادشاه قجری است با عقایدی خرافی و ذهنی درگیر توطئه های روس و انگلیس که ناچار است با مفاهیمی مانند دموکراسی صندوق رای هم کنار بیاید. او آنچنان در توهمات خود غرق است که متقلبان اش هم همان را برایش واقعیت جلوه می دهند. اینکه رئیس جمهور نظرنشان او فکر کند رای واقعی اش حتی 30 میلیون بوده است نشان می دهد که اینها چقدر به هم نزدیک اند! اما فرق بزرگ این است که این او را رئیس جمهور می کند ولی او این را از رهبری خواهد انداخت. پیش از آنکه اختلاف در نیروهای نظامی و امنیتی بناگهان بر سر این یا آن آوار شود.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
August 2, 2009  
چه باید کرد؟ − مشارکتی در بحث تجهیز رسانه‌ای جنبش  
 

نوشته محمدرضا نیکفر 

مهدی جامی، که از کاردانان پهنه‌ی رسانه است، بحثی گشوده است درباره‌ی "رسانه‌ی ملی" و در آن تأکیدها دارد بر اینکه بایستی کمر به تأسیس چنین رسانه‌ای بست. این وجیزه را من به دعوت او می‌نویسم. خلاصه‌ی حرفم این است که بایستی کار رسانه‌ای را سخت جدی گرفت و به فکر رسانه‌ یا رسانه‌هایی توانمند بود، ولی با "رسانه‌ی ملی" مخالفم. هم با عنوان آن مخالفم، هم با فکری که در پس آن است.

رسانه و جنبش

 زمانی رسانه و جنبش مترادف هم بودند. رسانه‌ای تأسیس می‌شد و گرد آن جنبشی پا می‌گرفت. و اگر جنبش رو به سستی می‌نهاد، درباره‌ی آن می‌گفتند که رسانه‌ای وجود نداشت تا هدایتش کند. "چه باید کردِ" لنین اثری کلاسیک درباره‌ی رابطه جنبش و رسانه است. کاری که لنین در سال ۱۹۰۲ به سوسبال‌‌دموکرات‌های روسیه توصیه می‌کند، تأسیس یک نشریه‌ی آگاه‌کننده و سازمانگر است، حزب گرد آن متشکل می‌شود و گرد حزب، جنبش توده‌ای.

کار رسانه‌، پرورش و پخش انفرماسیون است، و انفرماسیون یعنی به فرم درآوردن. رسانه به آن چیزی که خود فرم دهنده است، یعنی به انفرماسیون، فرم می‌دهد. طبق طرح رسانه‌ی فرم‌دهنده به حزب و حزبِ فرم‌دهنده به جنبش، فرم‌دهی روندی ادامه‌دار است. انفرماسیون به ادراک‌های خام فرم می‌دهد، رسانه به انفرماسیون فرم می‌دهد، این انفرماسیونِ فرم‌یافته به کانون یک جنبش فرم می‌دهد و آن کانون به کل جنبش و آن جنبش سر انجام به ملت. بر این قرار رسانه‌ی ملی، رسانه‌ای است که سرانجام بتواند به ملت فرم بدهد.

فرم دادن، منظم کردن است. ویلم فلوسر، فیلسوف رسانه، در انفرماسیون کاهشِ بی‌نظمی را می‌بیند. شاخص بی‌نظمی در ترمودینامیک، که فیزیک گرمایش است، انتروپی خوانده می‌شود. رسانه از انتروپی می‌کاهد، چون فرم می‌دهد و با فرم دادن نظم می‌دهد. برای کاستن از انتروپی بایستی انرژی مصرف کرد. رسانه‌ی ملی رسانه‌ای است که از انتروپی ملت بکاهد و اصولاً با کاستن از انتروپیِ توده، یعنی با به فرم درآوردنِ توده‌ی بی‌فرم ،آن را به ملت تبدیل کند.

آن انرژی چیست که می‌تواند این گونه از بی‌نظمی بکاهد و به توده‌ی وسیعی از آدمیان فرم دهد، یعنی آنان را به خط کند و جهت دهد؟ آن انرژی از کجا می‌آید؟

 تعليم عمومی ملّت

 تلقی از مردم، به عنوان توده‌ی بی‌فرمی که باید توسط کسانی که فکر فرم‌یافته‌ای دارند، فرم بگیرد، خاص دوره‌ی ناسیونالیسم است. "چه باید کردِ" لنین را هم می‌توان به عنوان یکی از جلوه‌های فکر این دوران خواند. روسیه عقب‌مانده و ناآگاه است، درس‌خوانده‌ها اندک‌اند، تزار و اشراف روشنفکران را به بازی نمی‌گیرند و روشنفکران ناراضی چاره را در فرم دادن به جنبشی می‌بینند که به کشور فرم تازه‌ای دهد. شرط این کار  را فرم دادن به ذهن مردم می‌دانستند. اینجاست که رسانه ضرورت می‌یابد.

شبیه این منطق را در رسانه‌های ایرانی می‌بینیم، به شکل بارزی در رسانه‌های عصر مشروطیت و پس از آن در دیگر رسانه‌هایی که می‌گفتند رسالتشان بیدار کردن و بسیج کردن است. سنخ‌نما برای همه‌ی این رسانه‌ها، هدفی است که نشریه‌ی مکتب‌ساز "کاوه" آن را چنین تبیین می‌کند:  «تعليم عمومی ملّت» (سرمقاله "کاوه"، ژانویه ۱۹۲۱).

 رسانه و ایدئولوژی

 انرژی فرم‌دهنده‌، اراده به قدرتی است که در حوزه‌ی آگاهی با یک ایدئولوژی نمود می‌یابد. ایدئولوژی، سوژه‌ی خود را خلق می‌کند، به نهاد انسانی شکل می‌دهد، زیرا برمی‌نهد که فرد چگونه بیندیشد و چه کند. ایدئولوژی جذاب است. انتروپی درونی سوژه، یعنی بی‌نظمی فکری او را کاهش می‌دهد و جهانی را در برابر وی می‌گستراند که فرم‌پذیر است. در این حال اطمینانی درونی به امکان کاهش انتروپی این جهان وجود دارد و همین امر جهان بی‌سامان را تحمل‌پذیر می‌کند.

رسانه و ایدئولوژی پیوند تاریخی ژرفی با هم دارند. تئوری رسانه و تئوری ایدئولوژی در نزد لوئی آلتوسر، همپوشی کامل دارند. این تئوری در زمانه‌ای مطرح شد که هنوز منظور از رسانه را رسانه‌ی کلان می‌دانستند، چیزی همچون رادیو و تلویزیون دولتی/ملی. شاید به این جهت است که ایدئولوژی مورد نظر آلتوسر هم یک ایدئولوژی کلان فراگیر است. او زبان را فراگیر و یکدست و بدون دیالکت (گویش و لهجه) می‌دید و از این رو از ایدئولکت‌ها، یعنی گویش‌های فردی، و سوسیولکت‌ها، یعنی گویش‌های گروه‌های اجتماعی غافل بود. به این نکته نیز توجه نداشت که ایدئولوژی فقط نظم ایجاد نمی‌کند، سامانی را نیز به هم می‌زند. در مورد رسانه نیز می‌توان همین را گفت. رسانه به یک اعتبار انتروپی اطلاعاتی را کاهش می‌دهد، و از طرف دیگر با نشستن در یک محیط رسانه‌ای و خرابکاری ناگزیر در کار رسانه‌های دیگر بر بی‌نظمی اطلاعاتی می‌افزاید. اختلال می‌تواند رهایی‌بخش باشد. درگیری ایدئولوژی‌ها شاید باعث شود گوشه‌هایی از جهان بار ایدئولوژیک نسبتا خنثایی داشته باشند.

تئوری رسانه تا کنون عمدتا تئوری رسانه‌ی کلان بوده است. نقد امپریالیسم رسانه‌ای مبتنی بر این باور بوده که رسانه اساسا رسانه‌ی کلان است، رسانه‌ی امپریال است. کسی فکر نمی‌کرد که روزی خرده‌رسانه‌ها، رسانه‌های کوچک و فردی، کلان‌رسانه‌ها را چونان امروز به چالش بکشند و یا کلان‌رسانه‌هایی چون فیس‌بوک و توئیتر و یوتیوب شکل گیرند که فراهم آمده از خرده‌رسانه‌ها هستند.

به سادگی نگوییم که زمانه عوض شده است و اینک می‌توان تئوری دیگری را در مورد رسانه، به جای تئوری‌های کلان‌بین گذشته نهاد. لازم است  به گذشته که می‌نگریم، از آن انتقاد کنیم. در گذشته گویش‌های فردی و گروهی را نمی‌دیدند و زبان را یکدست تصور می‌کردند. ایدئولوژی را یکپارچه و فراگیر می‌پنداشتند و نمی‌دیدند هر کس هم که اسیر آن است، از آن چیزی خاص خودش را می‌سازد. می‌گفتند که ایدئولوژی سوژه را می‌سازد و از آن طرف نمی‌دیدند که سوژه هم ایدئولوژی را می‌سازد.

 نقد ایدئولوژی

 شایسته نیست که مدعی شویم از شیوه‌ی نگاه رسانه‌ای گذشته فاصله گرفته‌ایم، در همان حال انتظارمان از رسانه فرم‌دهی باشد. بایستی از اندیشیدن در چارچوب منطق فرم‌دهی اجتناب کنیم. اگر بخواهیم با کمک رسانه به جنبشی فرم دهیم، بایستی در آن انرژی ایدئولوژیک بریزیم. ما سوژه‌ای می‌شویم که به رسانه فرم می‌دهیم و رسانه خود به مثابه سوژه، به یک ایدئولوژی فرم می‌دهد. این ایدئولوژی فرم‌گرفته، زندگی مستقل خود را می‌یابد، برمی‌گردد و به رسانه و به ما، که سوژه‌ی فرم‌دهنده‌ی آن بودیم، فرم می‌دهد. هر چه ادعا بزرگتر باشد، انتروپی‌ای که در این کنش و واکنش‌ها بایستی بر آن غلبه کرد، بزرگتر است. پس ما به انرژی ایدئولوژیک بیشتری نیاز داریم.  بسیار محتمل است که رسانه‌ای که خود را رسانه‌ی ملی می‌خواند، رسانه‌ی ایدئولوژی‌زده‌ای شود، آن هم در وضعیتی که این مفهوم را نمی‌توان به صورتی قانونی کنترل کرد و اساسا این عنوان مطرح شده است تا باب تازه‌ای از قانون‌گذاری را بگشاید. ایدئولوژی آن یا یک ایدئولوژی کلان است یا می‌رود که به چنین چیزی تبدیل شود؛ در این صورت از نهاد به برنهاد دگردیسیده می‌شود، از سوژه‌ی ایدئولوژی به ابژه‌ی آن. یا اینکه این توان را ندارد یا نمی‌یابد، در این حال فقط یک ایدئولکت پرمدعاست که انرژی آن صرف آن می‌شود که یک گویش ویژه‌ را نماینده‌ی کل زبان جلوه دهد.

حتّا در وضعیتی که بتوان بر صفت "ملی" در "رسانه‌ی ملی" کنترل قانونی برقرار کرد – طبعا در یک نظام دموکراتیک – من ترجیح می‌دهم از چنین صفتی چشم بپوشیم و به شیوه‌ی آلمانی‌ها شبکه‌ی عمومی رادیو و تلویزیون را "عمومی-حقوقی" بنامیم، متعلق به عموم، برپایه‌ی مالیات ویژه‌ی گرفته‌شده از عموم مردم، دارای پایه‌ای حقوقی و زیر کنترل دموکراتیک مردم.

وجه تمایز بنیادی "عمومی-حقوقی" از "ملی"، شفافیت و کنترل‌پذیری محتوای آن است. صفت "عمومی-حقوقی" ادعایی با خود دارد که می‌توان آن را بندبند کرد، هر بندش را بازبینی و بازرسی و در صورت طرح شکایتی در باره‌ی آن به صورتی حق‌مدارانه آن را موضوع دادرسی قرار داد. "ملی" این شفافیت را ندارد.

 شفافیت و حقانیت

 شفافیت آن کیفیتی است که اگر چونی پهنه‌ی سیاست را تعیین کند، امکان درآمیختگی اخلاق با آن را فراهم می‌کند. حق در شفافیت است. کار رسانه به‌حق است، اگر وظیفه‌ی خود را شفاف‌سازی قرار ‌دهد.

تکلیف رژیم مستقر تا حدی روشن است. این به این معنا نیست که تکلیف آینده و وظایف ما نیز روشن است. ما از یک دوره‌ی ابهام به دوره‌ی دیگری از ابهام گام می‌گذاریم. نیکوست که رسانه‌هایی شکل گیرند که وظیفه‌ی خود را ابهام‌زدایی قرار دهند، ابهام‌زدایی از رابطه‌ها، برنامه‌ها، شعارها و هدف‌ها.

خرده‌رسانه‌ها به جنگ کلان‌رسانه‌های دولتی رفته‌اند و فضا را تا حدی روشن کرده‌اند؛ همهنگام سردرگمی ایجاد کرده‌اند. رسانه‌ی فردی بنا بر طبیعت خود نمی‌تواند جای رسانه‌ی عمومی را بگیرد. ما به رسانه‌های عمومی نیاز داریم، به رسانه‌های توانا و حرفه‌ای، حرفه‌ای به این معنا که به کار باکیفیت رسانه‌ای خود متعهد بوده و ادعاهایی ‌کنند که از توان حداقلی برای برآوردن آنها برخوردار باشند.

این رسانه‌ها بایستی ساختاری شفاف داشته باشند. پیش از هر چیز لازم است منابع مالیشان علنی باشد. تنها با اتکای هزینه‌هایشان بر کمک‌ مالی مردم، "ملی" نمی‌شوند. هر قدر هم توانا و پرنفوذ باشند، هیچ یک رسانه‌ی تمام ملت نخواهد بود.

 بگذارید از هم‌اکنون اجازه ندهیم کسی، حزبی یا رسانه‌ای خود را نماینده‌ی ملت معرفی کند. ملت خوشبختی خواهیم شد، اگر دیگر کسی نخواهد یا نتواند با صفت "ملی" یا همانندهای آن ما را خوشبخت کند.

 ۱۱ مرداد ۱۳۸۸

 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
August 1, 2009  
دکترین شوک به سبک ایرانی-ولایی  
 
مقدمه کتاب دکترین شوک را اکنون بسیاری خوانده اند و می شناسند. نوآمی کلاین از کسی یاد می کند که تحت رژیم شوک خاطره اش را از دست داده است. او از قول طراحان رژیم شوک می گوید از نظر انها با شوک های پی در پی می توان مغز را به لوح سفیدی تبدیل کرد و سپس بر آن هر چه لازم است نوشت. نام فصل اول کتاب او هست: لوح ساده زیبا ست (Blank is Beautiful). 

جریان اعتراف گیری مثل روزه ماه رمضان است. برای اینکه به خدا برسی باید اندرون از طعام خالی داری. پس یک دوره ریاضت باید کشید و نخوری کرد. تا نور خدا در درون خالی شده تو بتابد. اگر رمضان مهمانی خدا ست و تو به میل خود به این ریاضت تن می دهی، زندان، رمضان جمهوری مقدس است و به اجبار به این مهمانی برده می شوی. زندانی با انواع شوک، بازی های روانی، قرص های روانگردان، رژیم غذایی آلوده، تنهایی جهنمی در سلول انفرادی و هر گاه لازم باشد با توهین و تحقیر و لت و کوب و آویزان شدن و شلاق خوردن به خالی شدن از شخصیت پیشین خود وادار می شود و نهایتا طوعا او کرها به موم در دست مدعی العموم تبدیل می شود. حالا زندانی آماده است از هر نقشی که بر او می زنند استقبال کند.

دوز شوک برای هر زندانی متفاوت است. گاهی سریع به نتیجه می رسد گاهی به مرگ زندانی منجر می شود و گاهی هم مثل گنجی شش سال طول می کشد و زندانی رام نمی شود. نمونه هایی مثل گنجی نادر اند. آنچه در زندان می کنند با حساب آدم عادی و توان مقاومت او اندازه گیری می شود و معمولا جواب می دهد. چنانکه بارها و بارها دیده ایم. در برابر این رژیم زندان اعتراض کردن یا هو کردن یا درس اخلاق دادن اصلا کارگر نیست. تنها چیزی که ارزش دارد افشا کردن و سلب صورت اسلامی (یا میهن پرستانه) آن و نشان دادن پیروی آن از روشهای شناخته شده جهانی است. 

نوآمی کلاین تمام کتاب خود را در افشای سرمایه داری نوشته است. اما هر چه نوشته ضدسرمایه داری ها هم از آن استفاده می کنند.

آنچه در زندان می گذرد یک بخش رژیم شوک است. یک بخش دیگر آن به سطح بیرونی و اجتماعی باز می گردد. در واقع این دو دست در گردن هم اند. جمهوری مقدس مثل شوروی نامقدس و مثل آمریکا شیطان بزرگ رفتار می کند. این رژیم فقط دانش هسته ای را از بازار قدرت نمی خرد بلکه تمام روشهای آزمایش شده موجود در بازار را نیز خریدار است. می خواهد مشاورش حمید مولانای آمریکایی باشد یا روشنفکر توده ای روسی.

پایه دکترین شوک این است که از راه شوک و ایجاد بحران راه را برای تغییرات بزرگ آماده کند. این سود صاحبان قدرت است در برابر ضرر بحران. در انتخابات اخیر صاحبان قدرت عمدتا بر دکترین شوک تکیه کردند. شاخص اصلی آن تقلب بزرگ بود که همه را بهت زده کرد. روش برخورد با تظاهرات هم شوک آفرین بود. امروز در نمایش دادگاه شماری از بزرگان اصلاح طلب نیز همین دکترین را آزمودند. آنها می کوشند با وارد اوردن بیشترین شوک بهترین نتیجه را بگیرند. - امروز با اکراه ناچار بودم دو سه کانال اصلی صدا و سیما را چندبار چک کنم یا به صحبتهای ابطحی و عطریانفر گوش کنم. در همین مدت از هر کانال به کانال دیگری که رفتم یک جمله پس از چند دقیقه تکرار می شد: راه نجات کشور تبعیت از ولی فقیه است. گویی مثل بسامد عمدا بالای کلمه ایران در نطق انتخاباتی احمدی نژاد صدا و سیما قرار کرده است که برنامه هایش را طوری بچیند که در هر کانال که باشی پیام تبعیت و اطاعت را دریافت کنی.

من از ایام کودکی و نوجوانی بارها و بارها به این موضوع برخورده ام. همیشه دادگاههای سیاسی می خواهند تبعیت زندانی را از فرمان همایونی بگیرند. تا نگویی من خاکپای شاهنشاه ام رهایت نمی کنند. می دانند که دروغ می گویی. اما به دروغ تو کار ندارند. آنها می خواهند تو و مردم و تماشاگران متوجه باشید که شخص اول مملکت یعنی همه چیز. راه مستقیم تری از این در شناخت استبداد نیست.

استبداد یک مدرسه فکری است. بنابرین با حساب و کتاب و روی برنامه کار می کند. نباید فکر کرد که سرداران سپاه و قضات دست نشانده نظام سپاهی-ولایی دیوانه اند یا آزار دارند و می خواهند دق دل در آورند. انها به شیوه ای فکر می کنند که این نتیجه آن است. آنها باید تو را بشکنند. و این کار را در کمال خونسردی انجام می دهند. مهم نیست روحانی هستی یا مرجع تقلید هستی یا مبارز راه وطن هستی یا از خانواده شهدا می آیی یا هر چیز دیگر. مهم این است که شاخ و شانه نکشی و دست آموز و دستبوس باشی. استبداد مافیا ست. در مافیا تو باید اطاعت کنی نه برای اینکه رئیس از همه بهتر می فهمد بلکه به این دلیل ساده که رئیس است! مافیا سلسله ای از رئیس ها ست که هر کدام قدرت خود را از اطاعت از بالادست می گیرند و برای همین هم از صبح تا شب در تبلیغ رئیس می کوشند. با آنها که بودی هر کاری کردی آزادی و مجاز است ولی اگر با آنها نبودی هر چه کنی  ناصواب دانسته می شود. هر چیزی فقط زمانی معتبر است که به آنها گره خورده باشد. آنها کشوری از دستبوس ها می خواهند. باقی بروند بمیرند. 

دکترین شوک ایرانی از روی دست دکترین شوک آمریکایی الگوبرداری شده ولی ماهیت روسی دارد. نمونه های متعددی که نوآمی کلاین ارائه می کند حاکی است که در طول دوره ای که بحران ناشی از شوک در جریان است صاحبان قدرت اقتصادی می کوشند از ان بهره برداری کنند. مثال ساده اش این است که وقتی بحران عراق هست (که ناشی از جنگی بود که از اتفاق با نام شوکه کن و به حیرت افکن shock and awe نامیده می شد) شرکت نفتی هالیبرتون بیشترین سود را برد. اکنون باید دید پشت پرده بحران فعلی چه فعالیتهای اقتصادی دارد انجام می شود، چه قراردادهایی امضا می شود، چه پولهایی جابجا می شود. بحران سازی برای رضای خدا نیست. این شوی تلویزیونی با همه رسوا بودن اش پوشش کارهای دیگری است. که همه آن به سیاست داخلی بر نمی گردد. برگشتن اش به داخل هم از این منظر است که رقبای داخلی آن سودهای اقتصادی را از میان بردارد.

-------------------------------------------
*برای اینکه فکر نکنید جمهوری مقدس از این ایده ها بی خبر است نگاه کنید به حرفهای حسن عباسی که ما معمولا او را به چشم مسخره نگاه می کنیم اما ماجرای انتخابات چهار سال پیش را از همین زاویه تحلیل کرده است (+). منتها می گوید غربی ها می خواستند با دکترین شوک بازی را ببرند. ظاهرا سرداران جمهوری درس شان را در این چهار سال یاد گرفتند و در این انتخابات بازی را خود انجام دادند. شباهت استدلال های عباسی با آنچه در کیفرخواست دادگاه منتشر شده عبرت آموز است.

**بهترین مطلبی که به فارسی در باره کتاب دکترین شوک هست یادداشتی است در سایت دیپلماسی ایرانی: پایان جهانی که می شناسیم (+). و در آن این بخش شاهکار است:

کلین بر این اعتقاد است که نئولیبرالیسم در زمره «دکترین‌های بسته و بنیادگرایانه‌ای» قرار دارد که قادر به همزیستی با دیگر نظام‌های اعتقادی نیستند. به این ترتیب چاره‌ای جز این نمی‌ماند که «جهان موجود محو و نابود شود تا راه برای ابداعات پیوریتنی نئولیبرالیسم هموار شود: نظامی که با منطق انجیلی خود و استعاره‌هایی چون آتش بزرگ و سیل بزرگ، به ناچار منجر به خشونت خواهد شد.»

به جای نئولیبرالیسم بگذارید آخرالزمانی ها/احمدی نژادیسم. شباهت اش هوشربا ست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست