قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 31, 2009  
رسانه ملی صدای ملت است نه دولت  
 
رسانه ای که می خواهیم و هنوز نداریم چگونه رسانه ای باید باشد
- این نوشته در باره صدا و سیمای تبلیغاتچی نیست

در جمعی پالتاکی از دوستان وبلاگی صحبت از رسانه بود و هست و گرم و گیرا هم هست. گفتم خوب است که مثل بازی های وبلاگی از یک کنار شروع کنیم و همه بنویسیم و دیگران را هم دعوت کنیم بنویسند. قرار نبود به این زودی نوبت به من برسد. ولی اسد جان عزیز دعوت کرده (+) و رد نمی توان کرد. من پیشاپیش می گویم که مشغول کاری مفصل هستم در باب رسانه ملی. آنچه اینجا بگویم قلم انداز اشاراتی است به آنچه باید به تفصیل از آن سخن گفت. پس نه تمام سخن است و نه سخن تمام. باز بگویم که در همین جمعی هم که تا کنون نوشته اند نشانه های روشنی از نوعی لیبرالیسم رسانه ای می بینم که برای من خوشایند است. این می تواند نقطه عطفی باشد برای یک چرخش رسانه ای به سوی رسانه ای دموکراتیک و دور از یکسویه نگری.

1 رسانه ملی که قصد تاسیس آن را داریم قاعدتا رسانه ملت است نه دولت. این حرفی متین است اما رسانه چگونه می تواند صدای ملت باشد؟ به نظرم باید در مالکیت آن مردم نقش داشته باشند تا در مدیریت آن هم دخل پیدا کنند. مثلا از راه نوعی مجمع عمومی. راه یافتن مردم به مجمع عمومی نیازمند ان است که آنها هزینه تاسیس رسانه ملی را تقبل کنند. 

2 من این سخن را سخت می پسندم که در این ماههای اخیر شایع شد و شعار شد که ما رسانه ایم. یا هر شهروند یک رسانه است. این را من پایه هر کار رسانه ای فراگیر و آینده دار می بینم. بی تعارف و بی تردید. این به معنای پایان عصر جذابیت برای رسانه های حزبی است یا رسانه های پروپاگاندا از هر نوع که باشد. 

3 رسانه ملی پس رسانه شهروندان است. شهروندانی که خود رسانه اند و تولیدگر رسانه. این دنباله جریانی است که در ماههای اخیر شروع شد. این همه گیر شدن گزارشگری، این گزارشگری بدون کلام، این گزارشهای کوتاه بسیار مهم اند و آینده هر رسانه نوآور و پیشروی را تعیین می کنند. 

4 رسانه ملی رسانه آزاد است. رسانه آزادی است. رسانه آزادی مردم است. بنابرین رسانه ای است متنوع و بازتاب دهنده طیف نظرها و نقدها و سویه ها و گرایشها در جامعه ایرانی و در میان ایرانیان. ناچار کسان بسیار در آن دیده می شوند نه گروهی کم شمار از مردم یا کارشناسان و گزارشگران. 

5 رسانه ملی رسانه ای برای عمومی کردن سواد رسانه ای است. صد و اند سال پیش ما با مشروطه وارد عصر تازه ای شدیم که هدف اش سوادآموزی همگانی بود. پیش از آن سواد از ان نخبگان بود. پس از ان سواد عمومیت یافت. انحصار نخبگان بر سواد و مدرسه و علم و فرهنگ تمام شد. رسانه ملی همین ایده را گسترش می دهد به رسانه. بنابرین تکلیف خود را باید با نخبه گرایی روشن کند. رسانه ملی بدون اینکه نخبگان را بی ارج سازد فاصله نخبه و مردم کوچه و بازار را بر می دارد. کاری که جمهوری اسلامی دون کیشوت وار انجام داد به شیوه ای خردمندانه دنبال می کند. جمهوری با جنگیدن با نخبگان می خواست راه را برای عوام باز کند. رسانه ملی باید نخبگان را کنار عامه بنشاند و پلی باشد بین این و آن.

6 رسانه ملی رسانه ای است که در ان همه می توانند حرف بزنند. حرفی را که پشت دوربین می زنند و وقتی دوربین خاموش است می زنند جلو دوربین بزنند و بی ترس و بی لکنت. رسانه ملی گستاخ و پرده در نیست اما صریح و بی هراس است. تا همه مردم حرف نزنند و تا حرف زدن به چیزی عادی تبدیل نشده باشد جامعه روی سعادت نمی بیند. هیچکس نباید برای حرفی که می زند از نیروی دولت و امنیت و یا گروههای انحصارطلب هراس به دل راه دهد.

7 رسانه ملی رسانه ای همه جانبه است. رسانه ملی رسانه خبری محض نیست. بی بی سی دوم نیست. رسانه میزگرد و بحثهای طولانی و بی سرانجام و جهتدار و کشدار نیست. رسانه تاک شو نیست. صدای امریکای دوم نیست. رسانه شخصی مدیر و منبر سخنرانی و روضه مدرن یا روحوضی مدرن هم نیست. رسانه ملی می کوشد با شناخت نیازهای زمین مانده مخاطبان اش با توجه به بنیه مالی اش از اولویت دارترین نیازها شروع کند و بتدریج همه نیازها را بپوشاند.  

8 این حقیقتی است که جنبش کنونی ایرانی بی سر و رهبر است. این را شهرنوش پارسی پور می گفت وقتی از سفر نیویورک و برنامه اعتصاب غذا بازگشته بود. درست هم هست. اما آنچه او می افزود بسیار مهم است: چون جنبش بی سر است ابتکار عمل فردی بسیار اهمیت دارد. رسانه ملی باید به دست گروهی از خوشنام ترین افراد تاسیس شود که به این ابتکار عمل فردی اعتقاد دارند و در جامعه ایرانی شناخته شده اند و صاحب کارنامه و وجهه روشن و ملی اند. تنها کسانی که بتوانند اعتماد ایرانیان را جلب کنند باید پا پیش بگذارند.

9 این روزها همه به فکر رسانه اند. من دست کم سه گروه را می شناسم که در این مسیر تلاش می کنند. اطمینان دارم که دست کم سه چهار گروه دیگر هم هستند که با وجود منابع تازه مالی دولت های غربی بخصوص آمریکا فعال شده اند. آیا مناسب است که همه این تلاشها را یک کاسه کنیم؟ به نظر من اصلا مناسب نیست. رسانه ملی باید با پول ایرانیان ساخته شود. اینجا از رسانه هایی که با کمک دول غربی تاسیس می شوند جدا می شود. بعلاوه باید بتواند نمادی از منش تکثرگرای آینده رسانه ای ایران باشد. پس نباید در انحصار رسانه ای بکوشد. من به جای یک رسانه ملی به جبهه رسانه های ملی اعتقاد دارم. چیزی شبیه جبهه سیاسی. یعنی به جای اینکه ما همه احزاب را یکی کنیم احزاب مختلف را بپذیریم ولی آنها را جهت دهی کنیم. این هم ممکن است و هم مطلوب. اما برعکس اش نه ممکن است و نه مطلوب. ممکن نیست چون تا به حال هم نشده است. مطلوب نیست چون هیچ رسانه واحدی نمی تواند همه سلیقه ها را راضی کند و همه استعدادها را جذب کند. جامعه ایران دست کم به دو نوع رسانه نیاز دارد. تا دو گروه بزرگ از مردم را که در انتخابات رای به اصلاحات دادند نمایندگی کند. یعنی گروههایی که در چارچوب قانون اساسی فعلی و آرمان های آیت الله خمینی حرکت می کنند و گروههای که فارغ از این چارچوب به دنبال آزادی های مدنی حداکثری هستند و تا کنون خود را در چارچوبهای موجود نظام سیاسی تعریف کرده اند اما از این پس نیازی به آن نمی بینند. درعین حال خط اتصال هر دو گروه عدم خشونت هست و خواهد بود.

10 به دلیل پراکندگی ایرانیان در جهان، نظام یک رسانه ملی مطلوب و موثر باید غیرمتمرکز باشد. این عدم تمرکز باید طوری مدیریت شود که این رسانه در عمل از همه توان جامعه ایرانی بهره برد و همه توان این جامعه را در خود انعکاس دهد. رسانه ملی هم ایرانیان داخل کشور را از هم باخبر می کند و تبریزی و خراسانی و اهوازی و شمالی را به هم پیوند می زند و هم ایرانیان خارج را از سیدنی تا ونکوور و از کالیفرنیا تا ایتالیا به هم می پیوندد. 

برای ادامه بحث از امین عنکبوت دعوت می کنم که سری میان سرها دارد و تحلیلی فکر می کند، از کلاغ سیاه دعوت می کنم که از منتقدان جدی زمانه بود و پیداست اهل رسانه است، از سانلی فائز دوست جوان فیزیکدان ام دعوت می کنم تا نگاه علمی اش را در طرح به کار زند و از مسیح علی نژاد که خود یک رسانه است. از دکتر محمدرضا نیکفر هم دعوت می کنم تا رساله ای در این باب از چشم تیزبین احتماعی فلسفی خود بنویسد که سخت به آن نیاز داریم. چون تعداد دعوت به پنج محدود است به همین اکتفا می کنم اما نام کسانی که می توانند و شایسته است بنویسند بسیار بیشتر است. همین سرمایه ای است برای ما که امروز می توانیم دهها نفر پیدا کنیم که در موضوعاتی عمومی بنویسند و نوشته هاشان آگاهی بخش باشد.

دوستانی که تا امروز نوشته اند:
فانوس آزاد: از یک رسانه‌ی ملی واقعی چه انتظاراتی دارید؟
عمو اروند: از یک رسانه‌ی ملی واقعی چه انتظاراتی دارید؟
پارسانوشت: از یک رسانه‌ی ملی واقعی چه انتظاراتی دارید؟
نیک‌آهنگ کوثر: بازی وبلاگی رسانه‌ای
بیلی و من: از یک رسانه‌ی ملی واقعی چه انتظاراتی دارید؟
محمد تاج دولتی: رسانه‌ی ملی چگونه رسانه‌ای است؟
صادق جم / بلاگ‌نوشت: یک رسانه‌ی واقعا ملی
سعید مهرپویا / سوی بیدار واژگان: از رسانه ملی تا رسانه همه گیر
مهدی عبدالله زاده/ پرواز در شب: دو مساله در باره رسانه ملی 
سانلی فائز/ خاک: از یک رسانه ملی واقعی جه انتظاری دارید؟

دوستان دیگری که نوشته اند و من با خبر شده ام: زن متولد ماکو
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
July 29, 2009  
در اسلام ستم به قاتل امیرالمومنین هم جایز نیست  
 
یادداشت محمد مطهری* که پیداست فرزند صالح فقیه شهید مرتضی مطهری است نمونه روشنی از عدالت خواهی اسلامی است. اسلامی که آلوده هوای نفس و شهوت قدرت نشده باشد یا در کندی و کوری بصیرت گرفتار نباشد. صدای او صدای حق خواهی متین دین و دینداران است که دین را وسیله قتل و آزار و تحمیل نمی خواهند. صف امروز و فردای ما در برابر همه کسانی است که به تحمیل رای خویش می اندیشند دینی یا غیردینی و هرکس را که با ایشان نباشد دشمن می پندارند. یادداشت نفیس این خلف صالح را در زیر می خوانید:

به جرأت مي‌توان گفت که قاطبه افراد غيرمغرضي که در سي سال گذشته با انقلاب قهر کرده‌اند، به دليل يک واژه سه حرفي بوده است: «ظلم». اين افراد، يا ظلمي بر خودشان رفته و فريادرسي نديده‌اند، و يا ظلمي آشکار در حق يک فرد ـ مانند آنچه در جريان بازجويي وحشتناک بر همسر سعيد امامي رفت ـ شاهد بوده‌اند، ولي هر چه به انتظار نشسته‌اند آب از آب تکان نخورده است. درد و سخن در اين زمينه بسيار است؛ تنها به ذکر چند نکته بسنده مي‌کنم. 

چشم فتنه درآوردن
1. دفاع از يک نظام اسلامي با توسل به شيوه‌هاي غيراسلامي و بلکه غيرانساني، همان قدر موفقيت آميز است که کسي بخواهد با شرابخواري از سنت نبوي پاسداري کند. برخي رفتارها مخصوصا با بازداشت شدگان وقايع اخير و خانواده هايشان گواهي مي‌دهد که گروهي پرنفوذ ـ که حفظ آبرويشان تضمين شده است ـ براي اينکه به خيال خودشان چشم فتنه را در بياورند مجاز به هر نوع ظلمي هستند حتي اگر چيزي از آبروي انقلاب و امام باقي نگذارند.

دردانه های امنیتی
2. به نظر مي‌رسد که در کشور ما همه مسائل، جز يک مسأله، قابل چشم پوشي و يا اهمال است حتي آنجا که پاي يک حکم اسلامي و يا روحانيت در ميان باشد. آن استثنا آنجاست که مساله، نام «امنيتي» به خود بگيرد، به طوري که تقاضاي اجراي عدالت در مورد يک مساله امنيتي از سوي هر کس، مساوي است با همسو خوانده شدن با اسرائيل. 

به همين دليل است که براي آزرده نشدن برادران اروپايي حکم قطع دست سارق (در شرايط خاص) که در قرآن هم آمده اجرا نمي‌شود و حتي در مورد اعدام شروران متجاوز به عنف به کودکان و نواميس مردم به خاطر اعتراض کشورهاي غربي کوتاهي صورت مي‌گيرد (چون اين مسائل «امنيتي» نيست و بنابراين مي‌توان کوتاه آمد)، اما در مورد مرگ افرادی چون زهرا بني يعقوب در زندان اگر تمام آبروي اسلام و نظام و انقلاب هم فدا شود مسأله‌اي نيست چون پاي دردانه‌هاي امنيتي در ميان است. باز از همين روست که فيلم «مارمولک» با اينکه شائبه به ملعبه درآمدن روحانيت را داشت از سوي کارشناسان امنيتي بي اشکال اعلام شد اما فيلم «به رنگ ارغوان» که در مورد يک مأمور امنيتي است به خاطر ممانعت آنان جواز نمايش نمي‌گيرد. 

وظیفه نخبگان در برابر ظلم
3. هنوز پس از سي سال معلوم نيست که وظيفه نخبگان و مردم در قبال ظلمهاي مشهود در نظام اسلامي چيست؟ من نمي‌دانم که چرا بايد درباره رابطه ميان جمهوريت و اسلاميت صدها کتاب و مقاله نوشته شود اما موضوع مهمي مانند وظيفه مسئولان، علما و مردم در قبال ظلمها در يک نظام اسلامي، مورد توجه قرار نگيرد؟ حضرت امام (ره) در وصيتنامه خويش در مورد ترويج فساد چنين هشدار دادند که «مردم به دستگاه‌هاي مربوطه رجوع کنند و اگر آنان کوتاهي نمودند، خودشان مکلف به جلوگيري هستند». البته به مخيله امام هم خطور نمي‌کرد که بتوان برخي افراد بازداشتي در جمهوري اسلامي را به بهانه شرايط امنيتي، بدون محاکمه مستقيما از اتاق بازجويي روانه قبرستان کرد و الاّ چه بسا امام در وصيت نامه خود راه حلهايي در اين مورد ارائه مي‌داد. 

این دیگر چه صیغه ای است؟
4. افراد بازداشت شده حتي اگر مرتد و منافق و محارب هم بودند نبايد با خانواده هايشان چنين رفتار مي‌شد. اين ديگر چه صيغه‌اي است که وقتي کسي بازداشت مي‌شود افراد خانواده اش بايد گاهي تا چند هفته سراسيمه در بيمارستانها و پزشکي قانوني سرگردان باشند و يا در اطراف زندانها تنها براي گرفتن کوچکترين اطلاعي از محل نگهداري آنان ضجه زده و التماس کنند و کسي پاسخگو نباشد و نهايتا منتظر تماس يک فرد ناشناس بمانند؟ (مگر آنکه قصدي در تکثير مخالفان نظام در ميان باشد). 

در مقابل، وقتي گروهي از نمايندگان مجلس، در سايت خود از خانواده‌هاي بازداشت شدگان مي‌خواهند به آنان مراجعه کرده شايد بتوانند آنها را در پيداکردن عزيزانشان ياري کنند بلافاصله آن سايت فيلتر مي‌شود! آيا اين همان "آزادي تقريبا مطلق" در ايران است که چندي پيش رئيس جمهور در جواب خبرنگار خارجي از آن سخن مي‌گفت؟ داستان مکرر چگونگي رفتار با خانواده‌هاي جان باختگان و تعهدات اجباري هنگام تحويل جنازه از جمله اينکه «هيچ شکايتي نداريم»، خود حکايت جانسوز ديگري است.

سقوط نظام با روشهای حفظ نظام
5. عمل به قانون هم مثل خيلي چيزهاي ديگر جناحي شده است. خلاف قانون، فقط اين نيست که کانديدايي به حکم شوراي نگهبان تمکين نکند. نمي‌شود در اين مورد فرياد را به عرش رساند اما در قبال هرگونه رفتار غيرقانوني با مردم معترض ـ که با اندک محبتي مي‌توانستند قاطبه آنان را جذب کنند ـ سکوت کرد. چنانکه پيش از اين نيز گفته ام اگر نظام ما با برخي از آنچه تحت لواي «حفظ نظام» صورت مي‌گيرد سقوط نکند بسيار بعيد است که با عامل ديگري، حتي حمله نظامي از پا درآيد.

6. ميان «جمع کردن» يک بحران با «حل کردن» آن تفاوت بسيار است. اولي از کساني برمي آيد که به هر مساله تنها به ديد امنيتي مي‌نگرند و دومي کار افراد بصير و دلسوزي است که ديدي جامع به مسائل داشته و راه حلهاي امنيتي را آنهم بدون وقوع هيچ ظلمي آخرين گزينه مي‌دانند نه اولين گزينه. با ظلم مي‌توان يک مسأله را جمع کرد اما نمي‌توان آن را حل کرد. در يک نظام مردمي هميشه راه حل غير امنيتي مقدم و بسيار کارساز است. 


کارخانه های بزرگ ضدانقلاب سازی
روشن نيست افرادي که خود را «دشمن شناس» مي‌دانند چگونه درباره اين کارخانه‌هاي بزرگ ضد انقلاب سازي که حتي از به کام مرگ فرستادن فرزند يک مقام مسئول در بازداشتگاه هم ابايي ندارند، از رد پاي دشمن در بازداشتگاهها سخن به ميان نمي‌آورند؟ به راستي کساني که با فرزند يک مقام مسئول اين مي‌کنند با جوانان بي نام و نشان چه مي‌کنند؟ 

اين را هم بايد اضافه کرد که ما امروز «دشمن شناس» خودخوانده زياد داريم. عده‌اي توجه ندارند که به ويژه در هنگام بحران‌ها، دشمن‌شناسي تنها از معدود افراد بصير، عالم و متقي بر مي‌آيد و نبايد اجازه داد يکي با دسترسي به شنود، ديگري با خواندن چند بولتن محرمانه، سومي براي تسويه حساب‌هاي شخصي، چهارمي با تفسيرهاي سودجويانه تحليل‌هاي بيگانگان و پنجمي براي خودشيريني يا شهوت پست و مقام، خود را «دشمن شناس» جا بزنند.

 اين به اصطلاح دشمن شناسان، که اخيرا آيت الله استادي گروهي از آنان را به نقد کشيد، به دليل قضاوت بر اساس جناح بازي ـ که به عقيده من نوعي شرک است ـ عملا بسياري از طرفداران واقعي انقلاب اسلامي، از مردم عادي گرفته تا ديگران را نه تنها از انقلاب که گاهي از اسلام هم بيزار کرده و مي‌کنند و در عمل ولو با نيت خير، خيانتي را انجام مي‌دهند که از هيچ دشمني بر نمي‌آيد.

پیروی از ولی فقیه یا چاپلوسی از ولی فقیه؟ 
7. کسي نمي‌تواند خود را پيرو ولايت فقيه بداند و در عين حال در مورد ظلمهايي که نهايتا کل نظام اسلامي را به نابودي خواهد کشاند بي تفاوت بماند، مگر آنکه پيامبر (ص) را ـ نعوذ بالله ـ دروغگو بپندارد. به فرموده پيامبر (ص)، ظلم يک حکومت را نابود مي‌کند و حتي کفر چنين اثري ندارد. بنابراين هر کس نسبت به رهبر انقلاب ارادت بيشتري دارد بايد نسبت به ظلم به مردم که در واقع، خطري است که رهبري و کل نظام را تهديد مي‌کند بيشتر فرياد بزند. کسي که در شرايط فعلي تنها دم از اطاعت از رهبري مي‌زند و در عين حال بر اين ظلم‌ها چشم مي‌بندد چاپلوس رهبري است نه مطيع و مريد او.

نقش روحانیت تملق گویی نظام نیست
چه اتفاقي بايد بيفتد که قاطبه علما که خود نيز براي استقرار و دوام نظام زحمتها کشيده‌اند فارغ از جناح بنديها و دعواهاي انتخاباتي در مقابل اين ظلمها واکنش جدي نشان دهند؟ آيا براي مردم قابل قبول است که براي فوت يک عالم دست چندم ـ که البته تکريمشان واجب است ـ چندين اطلاعيه از سوي علما در کمتر از 24 ساعت صادر شود ولي براي مرگ چند جوان در بازداشتگاه‌هايي که هيچ کس مسؤوليت آن را نمي‌پذيرد سکوت پيشه شود؟ نقش روحانيت در نظام اسلامي تملق گويي نسبت به نظام نيست، بلکه همان طور که شهيد مطهري تاکيد داشت ـ و البته تا حد زيادي مغفول ماند ـ رويکردي نظارتي و منتقدانه با تکيه بر عدالت است.

کمیته های رسیدگی
در اينجا ذکر دو مطلب لازم است. اول آنکه آنچه گفته شد، نه به معناي ناديده گرفتن خدمات قاطبه دست اندرکاران امنيت کشور است که بدون توسل به ظلم، خدمات زيادي براي مردم انجام داده و مي‌دهند و نه به معناي عدم لزوم مجازات سنگين براي آشوبگران واقعي که بسيار هم اندک بوده‌اند. ديگر آنکه راه حلهايي از قبيل تشکيل چند کميته رسيدگي ـ که متاسفانه تا قبل از کشته شدن فرزند يکي از مسئولان صورت نگرفت ـ اگر قرار است نهايتا به تهيه چند گزارش «خيلي محرمانه» و ارسال آن براي مسئولان بينجامد، هيچ کمکي به باور مردم به مقابله جدي با اين فجايع نخواهد کرد و شايد تشکيل ندادنش مفيدتر باشد زيرا براي مردم اميد واهي ايجاد مي‌کند. 

سیاست خبری رسانه ملی
روشن است که مرحوم محسن روح الاميني تنها مقتول مظلوم نبود گر چه اکثر صداها تنها پس از مرگ او درآمد. ما به جز چند نام ديگر مانند سهراب و اشکان نشنيده‌ايم، اما آنچه مسلم است هر کس به ظلم کشته شده باشد در قيامت کبري با کفن خونين راه را بر مسببان و نيز سکوت کنندگاني مانند نويسنده خواهد بست. به سبب سياست خبري موجود، کسي نمي‌داند آيا مثلا آنچه در مورد افراد بي‌کسي مانند «ترانه موسوي» دهان به دهان مي‌گردد راست است؟ خانواده وي که ظاهرا در اطراف مسجد قبا دستگير شده به کجا بايد مراجعه کنند؟ متأسفانه سياست خبري رسانه ملي هر خبري را باورپذير کرده است. 

آيا رسانه ملي در مورد آنچه بر او گذشته است خبر موثقي خواهد داد و در صورت اثبات جرم، مجرمين را معرفي خواهد کرد؟ اگر چنين باشد اميدي به عدم تکرار اينگونه فجايع هست اما به نظر مي‌رسد اين رسانه، فعلا موظف به رصد کردن ظلم در جهان به جز ايران است آنهم در مورد کشورهايي که با ايران مشکل سياسي دارند. 

جوانان ایرانی صدها باز مظلوم تر از شربینی
شربيني که توسط يک «شهروند» آلماني در يک کشور سکولار کشته شد و در بيش از 200 بخش خبري در کشورمان از او ياد شد بسيار مظلوم بود، اما آيا يک جوان ايراني که در يک اعتراض آرام خياباني دستگير شده و بعد جنازه اش در سانسور کامل خبري ـ آن هم در کشوري که خود را پرچمدار استقرار عدالت در جهان مي‌داند ـ از بازداشتگاه بيرون مي‌آيد صدها بار مظلومتر از شربيني نيست؟ 

اينکه بيگانگان در حوادث اخير دست داشتند يا نداشتند، نقشه قبلي يا انقلاب مخملي در کار بود يا نبود، نظام در خطر بود يا نبود، مسبب اوليه و ثانويه اين بود يا آن، اينها بر فرض صحت، هيچ‌کدام مجوز سر سوزني ظلم به کسي نمي‌شود. در اسلام رعايت عدالت نسبت به قاتل امير المؤمنين (ع) هم واجب است. 

muhammadmotahari@gmail.com
---------------------
 *
اصل مقاله را در اینجا ببینید. انبوه کامنتهای مردم را از دست ندهید. عنوانها به متن افزوده شده است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
 
فراموشخانه کهریزک یا آغل انسانی  
 
تعطیلی بازداشتگاه کهریزک گویی نشانه ای از رافت اسلامی معرفی می شود و از ما انتظار می رود که از تصمیم خردمندانه رهبر معظم تشکر کنیم که اینقدر به فکر ملت مظلوم است. کهریزک دست کم 8 سال است بازداشتگاه است. و خدا می داند که چند صد نفر در آن از زندگی محروم شده اند و اگر زنده مانده اند چطور از آن فراموشخانه عدالت اسلامی که از آغل گوسفند هم بدتر است جان به در برده اند. توصیفاتی که از شرایط غیرانسانی این بازداشتگاه می شود با هیچ دین و منطق و اخلاقی سازگاری ندارد. آقای خامنه ای درست در زمانی که مساله قرار است از سوی گروهی از نمایندگان پیگیری شود دستور به تعطیلی آن می دهد.

در خبرها آمده بود که احتمالا دیدار برنامه ریزی شده نمایندگان از این بازداشتگاه لغو خواهد شد. به نظرم خیلی روشن است که این جماعت زندانبان فقط نگران آن اند که گروهی عکاس و خبرنگار با نمایندگان به بازداشتگاه بروند و عکسهای این آغل انسانی در جهان منتشر شود و خداناکرده آبروی دستگاه ستم پیشه ای که هیچ چیز برایش محترم نیست برود و داستان تازه ای برای نظام مقدس ساز شود.

نمایندگان مجلس اگر در پیگیری حقوق زندانیان صداقت دارند باید بازدید خود را همین فردا انجام دهند و پیش از آنکه آثار جرم و جنایت و شکنجه و آزار زندانیان از بین برده شود از کهریزک دیدار کنند. اگر بازداشتگاه تعطیل شده زندانیان اش نمرده اند. باید با تک تک آنها مصاحبه شود و شواهد آزار زندانیان جمع آوری و ثبت رسمی شود. آقای خامنه ای هم اگر واقعا دلش برای عدالت اسلامی سوخته است باید مثل رامسفلد که به دیدار زندان رسوای ابوغریب رفت از ناف تهران بلند شود و برود این بازداشتگاهی را که تعطیل کرده از نزدیک ببیند و گوش هر مادون آدمی که آدمیان را در آن فراموشخانه آزار داده است بپیچد.

آقای خامنه ای نباید فکر کند که مردم متشکر می شوند اگر بازداشتگاهی غیرانسانی تعطیل می شود و همه چیز ختم به خیر می شود. این تازه اول ماجرا ست. آن که با ادعای استیفای حق مردم قدم اول را بر می دارد باید قدمهای بعدی را هم اگر راست می گوید بردارد. اگر او واقعا برای احقاق حق مردم این بازداشتگاه را تعطیل کرده است باید خودش و دستگاه قضایش سوال کنند کدام ناجوانمرد از خدا بی خبری این جفای بزرگ را در حق مردمان روا می داشته است. تعقیب خاطیان و آزاردهندگان و مسئولان آن فراموشخانه کمترین کاری است که ولی فقیه و قاضی القضات او باید بکنند و گرنه کسی باور نخواهد کرد که آنها برای مردم قدمی برداشته اند. خواهند گفت و یقین خواهند کرد که این هم به سود خود ایشان بوده است که بازداشتگاه را پیش از آنکه به یک بمب خبری مانند ابوغریب تبدیل شود تعطیل کنند. 

و دست آخر از خود بپرسند آیا اگر مساله رفتار انسانی با زندانی است اطمینان دارند که در بازداشتگاههای نام-و-نشان-دار و بی-نام-و-نشان شان به کسی ظلم نمی شود؟ آیا اطمینان دارند که ظلم و جفا فقط در حق زندانیان کهریزک بوده است؟ آیا هیچ کاری را برای پیگیری اینهمه گزارش آزار و شکنجه در زندانهای جمهوری مقدس شروع کرده اند؟ آیا دلشان در نمازشان لرزیده است که چطور جوان رعنای مردم را آدمخواران شان می گیرند و به جنازه تبدیل می کنند و به خانواده ها بر می گردانند؟ از خود پرسیده اند که بر سر یک زندانی بی پناه چه باید آورده باشند که در زندان جان بدهد؟ انگاه حق نخواهند داد به ما که بگوییم زندانهای غیراسلامی شاه از زندانهای اسلامی شما انسانی تر بود چون اجازه داد که شما از آن زنده بیرون آیید؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
July 27, 2009  
معنای کشمکش احمدی نژاد و خامنه ای  
 
باز کردن سرای قدرت به روی دار و دسته احمدی نژاد (که همه ناشناس اند و تازه کار و طبقه تازه ای از مثلا رجال) چهار سال بعد به جایی رسیده است که ملیجک آقا به روی آقا ناخن می کشد. و در این اسراری است:

1. احمدی نژاد دیوانه ای است که فرجام یک نظام خردگریز به او منتهی شده است. اگر همه بزرگان این نظام از روی ریا و تظاهر هم دم از عقل و خرد سیاسی می زدند و مثل خود آقا از حکمت و عزت و مصلحت می گفتند، او یکسره و آشکارا بی خیال این حرفها می شود و خلاف عقل می رود. احمدی نژاد باطن این نظام را آشکار می کند. باطنی کوته فکرانه و خرافی و بندبازانه و گستاخ تا حد وقاحت. بی طرح و برنامه ای. بی نقشه ای برای عبور از دریاهای هول. او مظهر فکر استبدادی ایرانی است که همیشه از دین هم تغذیه کرده است.

2. احمدی نژاد از یک نگاه دیگر تنها کسی است که این نظام را باور کرده است! او واقعا فکر کرده همه حرفها و ادعاهای این رجال و اشباه الرجال از سر حقیقت است. او زودتر از همه آنها زده است زیر میز هرچه نشان از خرد دموکراتیک دارد. بی اعتقادی مفرط او به پارلمان و کشمکش دایمی او در صحن مجلس در دفاع از این یا آن آدم و عقیده و طرح اش که معمولا هم به ایستادگی مجلس در مقابل او انجامیده نشان روشن این بی اعتقادی است که او فکر می کند عین اعتقاد و التزام به نوعی حکومت اسلامی است که در آن گروه بسته ای باید برای همه تصمیم بگیرند و کسی را نمی رسد که با ایشان امر و نهی کند. داستان کودتا برای براندازی انتخابات هم که خود اظهر من الشمس و اشهر من الشیطان است.

3. احمدی نژاد رفتاری دارد که همه عزیزکردگان بی دلیل دارند. این عزیزکردگی با نظرکردگی هم همراه است. او باور دارد که مهره مار دارد. شلتاق می کند و به کسی سر فرود نمی آورد. همه ایران و جهان به او می خندد و او فیلسوفانه به ایشان با نظر تحقیر می نگرد. از نظر او هر که با او نیست از خس و خاشاک بالاتر نیست. لحن آقا را وقتی به او نامه نوشت ببینید. مثل خطاب به کودکی می نویسد که باید برای خرابکاری اش معذرت بخواهد و از این پس پسر خوبی باشد. اما لحن نامه احمدی نژاد را ببینید که چقدر لجبازانه است. انتهای لجبازی و اصرار و ابرام یک هفته ای البته عقب نشینی اجباری و لجبازانه است.

4. فقط لحن نامه هم نیست. عزل و اخراج وزیران یک هفته پیش از فرارسیدن موعد قانونی اتمام دولت نهم چیزی جز لجبازی نیست. زدن و فروکوفتن وزیرانی که چشم و چراغ آقا هستند به معنای مقابله با زدن معاون اولی است که احمدی نژاد به او صمیمانه مهر می ورزد و ارادت دارد و چشم و چراغ او ست. این رفتار پیامی آشکار دارد. یا آشکار کردن پیامی است که تا کنون زیرجلکی رد و بدل می شده است. هیچ منطق دیگری این بی صبری یک هفته ای را تعلیل و تحلیل نمی کند.

5. آقا با این بچه ننر چه خواهد کرد؟ این به هر حال برکشیده او ست. فرزند معنوی او ست. مظهر عقل و جهل او ست. نماد نظام مطلوب او ست. احتمالا آنچه فردا و فرداهای بعدی -اگر باشد- اتفاق می افتد بدتر از امروز خواهد بود. احمدی نژاد در آستانه تحلیف و رای اعتماد که چنین کند ببین پس از آن چه خواهد کرد. این موجود زمانی برای جهانی خطرناک قلمداد می شد. امروز برای آقا و نظام و پارلمان و مجمع تشخیص و حوزه علمیه اش خطرناک شده است. این آدمی است که آقا درست کرده. به عبارت دقیق تر مصباح پرورده و به آقا تحویل داده  و ایشان هم بر زانوی مبارک نشانده است. این را نه می شود قورت داد نه می شود تف کرد. این گلوگیر خواهد شد. این که آینده می نویسد احمدی نژاد ماموریت دارد نظام را از بین ببرد (+) اصلا شوخی نیست. خطر را همه حس کرده اند. مساله این است که برای مقابله چه خواهند کرد. و البته اینکه این موجود که با دست و پا و چارچنگولی به قدرت و صندلی اش چسبیده چگونه مقاومت خواهد کرد.

6. جریان مشایی نشان داد که بین گروههای حامی احمدی نژاد شکاف بزرگی وجود دارد. کسانی خواستند به او نشان دهند که اعتبار او تا آنجا ست که ولی فقیه به او اعتبار می دهد. او نشان داد که برای خودش اعتباری جداگانه قائل است. این برای آنچه در آینده بسیار نزدیک پیش می آید بسیار معنادار است. و البته بسیار بی ثبات کننده. تاریخ غلامان بسیار به یاد دارد که به مقام های سپهسالاری برکشیده شدند و به فرجام بر امیران خود شوریدند. و این عاقبت نظامی است که کار خود را از خردمندان می ستاند و به بیخردان می سپارد. با این تصور که بیخردان بهتر اطاعت می کنند و خردمندان فقط دردسر اند.

پس نوشت:
دیدم روز دوشنبه 5 مرداد سالگرد مرگ شاه بوده است. فکر کردم این تکه از خاطرات دوست او زاهدی (+) را برایتان بگذارم. به موضوع ربط روشن دارد: 
پدرم (سپهبد زاهدي) مي‌گفت شاه عمد دارد كه افراد فاقد ابتكار و ذليل و زبون را اطراف خود جمع كند تا اين افراد قدرت كودتا و براندازي شاه را نداشته باشند. مثلاً‌ ارتشبد غلامرضا ازهاري كه رئيس ستاد ارتش بود شايد باورتان نشود اگر بگويم يك ترس عجيبي از گربه داشت و چون در كودكي گربه او را پنجه كشيده بود هميشه از گربه مي‌ترسيد! آن وقت سكان اداره مملكت در خطرناكترين و بحراني‌ترين شرايط را به دست اين آدم كه از گربه مي‌ترسيد – داده بودند! 
 

البته خاطرات او نکته های بسیار عبرت آموز دارد و مقایسه شاه و اطرافیان اش و تملق تهوع آوری که نثار شاه می کردند با وضع فعلی و طرفداران ولایت پذیری محض بسیار نکته ها از فرهنگ سیاسی سالوسانه در ایران آشکار می کند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
July 26, 2009  
خود را برای دوره بعد از نظام ولایی آماده کنیم  
 

امروز دو خبر مرا به این فکر انداخت که جریان مذهبی هم دارد از نظام ولایی سرخورده می شود. نه اینکه مساله تازه ای باشد اما این روزها قد و قواره شاخصی پیدا کرده است. خبر اول در قالب ویدئوی کوتاهی بود از تجمع خانواده های زندانیان در مقابل اوین. اینکه زنان چادری در کنار زنان مانتویی صف اعتراض واحدی تشکیل داده باشند موضوع بسیار معناداری است. خبر دوم متن تکان دهنده ای بود که سردار علایی نوشته بود در شرح چگونگی شهادت محسن روح الامینی فرزند یکی از صاحب منصبان جمهوری مقدس.

بازیافتن آن یقین گمشده 

مساله برای اهل تاریخ و نخبگان سیاسی و دینی به مخالفت آیت الله منتظری بر می گردد. اما سالها طول کشید (از 1376 که حصر شروع شد) تا ماجرا برای خانواده های مذهبی امر عمومی شود. برای نخبگان و خانواده ها لزوما یقین به امری همزمان اتفاق نمی افتد. اما وقتی مردم و نخبگان به یقین رسیدند می توان گفت که پایان یک دوره فرارسیده است. امروز خانواده های بسیاری از مذهبیون عزیزانی در زندان دارند. این برای آنها سوال بزرگی ایجاد می کند: اگر مساله اسلام و مسلمانی است چرا فرزندان و عزیزان ما که اهل دین و اسلام اند در زندان اند؟ سوال بزرگتر وقتی است که جوانی دستگیر شده در زندان کشته می شود. خانواده های مذهبی از خود می پرسند این چگونه امنیتی است که با کشتن بازداشتی تامین می شود؟ آنها یقین می کنند که ظلمی اتفاق افتاده است. این یقین بسیار مهم است. این ظلم و جوان کشی زیر شکنجه چیزی است که هر رژیمی بتواند انجام دهد و سالم بماند رژیمی که به نام اسلام حکومت می کند از ان جان به در نخواهد برد.

موفقیت نظام تحت رهبری آقای خامنه ای تا پیش از این، ناشی از آن بود که با هزار جور تفسیر و سانسور خبری و جوسازی و مظلوم نمایی و اسلام فروشی جو ابهام آلودی در باره دلایل رفتار خشن خود ایجاد کرده بود. آنچه در جریان انتخابات اتفاق افتاد دو یقین بزرگ به مردم ارمغان کرد: اول یقین به اینکه این نظام دروغگو و متقلب است و دوم اینکه این نظام رفتار اسلامی ندارد و آلوده به ستمکاری است.

هیچ نظامی در برابر مردمی که به یقین رسیده باشند تاب مقاومت ندارد. دلیل روی کردن نظام ولایی به خشونت و زور عریان نیز همین است. این نظام دنبال مشروعیت نیست. دنبال حاکم کردن نظر گروهی قلیل است که سوداهای رنگین دارند و از کیسه خلق فربه شده اند. آنها حتی از لحاظ نظری هم صف خود را از مشروعیت طلبان جدا کرده اند و به صد زبان می گویند مردم دارای حق حاکمیتی نیستند که به کسی بدهند. حاکمیت از خدا ست که لابد با این جماعت ستم پیشه و دروغزن و مردم کش رابطه مستقیم مخصوص دارد. این همان خدایی است که مرحوم طالقانی می گفت باید به او کافر بود. 

از سوی دیگر، نظام ستمکار سخت می کوشد روی پای خود بماند و مدام بر فریب مردم می افزاید. اما جز گروههای قلیل که به هزار و یک دلیل به این جماعت باور کرده اند کسی گرد آنها نمانده و نمی ماند. این است که نظام با احساس خطر از ریزش نیروهایش دست نیروهای وفادار خود را باز گذاشته است تا هر کار می خواهند بکنند و آن را بی شرم و نگرانی از زبان فرمانده سپاه نیز بیان می کند(+).

 
این هرکاره شدن است که چشم ایشان را کور و گوش اینان را کر می کند. برای من این قسمت نامه سردار علایی سخت تکان دهنده بود که وقتی از قول پدر محسن می گوید دهان او را خرد کرده بودند، اضافه می کند: 

«فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت کتک زده و زیر شکنجه کشته اند.» 

در نظام این ستم پیشگان جواب صداقت شهادت است. اینها دروغزنانی دروغ پرور اند. در نظام اینها جایی برای استقلال رای و شجاعت و منش والا و جان آزاده نیست. اینها دروغ می خواهند. اینها می خواهند تو همان حرفی را بزنی که آنها دوست دارند. تو نباید حرف خودت را بزنی. باید اعتراف کنی که هر نوع فسادی کرده ای و برای انقلاب مخملی آموزش دیده ای و پول گرفته ای و هر که آنها خواستند را باید متهم کنی. 

اینها با این اخلاق مردم کش خود را طلیعه دار ظهور امام زمان هم می دانند. اوف بر شما که با دهانهای یاوه تان هر اندیشه روشنی را آلوده اید. باید هر اندیشه که به دهان شما آلوده شد هفت بار آب کشید تا پاک شود و چهره واقعی خود را نشان دهد. این نوع اسلام ورزی هر مسلمانی را بیزار می کند. و این امری خجسته است. تا پوستین وارونه اسلام از تن این گرگان به در آید. هیچ کسی که دست به کشتن مردمان به ظلم بیالاید نمی تواند افتخار هیچ دینی و دینداری باشد.

چه باید کرد؟

من نگران ام که این جماعت که مغزشان را موریانه جویده و تف کرده است و جمعی آرماگدونی اند در خلا اندیشه جانشین، سقوط کنند. من دوستان ام را دعوت می کنم که اندیشه به فرهنگ و سیاست و اقتصاد جانشین را جدی بگیرند. صدای من به گروه معینی می رسد. وگرنه این وظیفه عام است. ما باید به بعد از نظام ولایی فکر کنیم. باید دور هم جمع شویم و پیشنویس آنچه باید در آموزش و پروش و صدا و سیما و نفت و مجلس و دولت و نظام مردمی و اقوام ایرانی کرد با هم در میان بگذاریم. پیش از آنکه دیر شود. در بحبوحه فروریختن نظام ولایی هیچکدام از ما توان متمرکز شدن بر سیاستهای جانشین نخواهیم داشت اگر هم امروز ان اندیشه ها را روی کاغد نیاوریم. 

تظاهرات را ادامه می دهیم. مزه شیرین همبستگی را باز هم می چشیم. از شهیدان جنبش تجلیل می کنیم. خبررسانی می کنیم. صف خود را بزرگتر و فراگیرتر می کنیم. اما آنها که توان کار فکری و برنامه ریزی برای آینده را دارند باید از هم امروز به فکر باشند. بخشی از انرژی و سرمایه مادی و معنوی جنبش را باید صرف این کارها کرد. این کاری نیست که بتوان به بعد از پیروزی وانهاد. توافقهای مبنایی و پایه ای باید ایجاد شده باشد. تا گذار از خلا قدرت و اندیشه جانشین به نظام مردمی و متکثر و فراگیر با کمترین هزینه صورت گیرد. من به سهم خود به کوششهای فکری و طراحی رسانه ملی کمک خواهم کرد. امیدوارم آنچه می اندیشم ظرف دو ماه آینده تدوین شود و در یک هم اندیشی گروهی که مدتی است شروع شده به نتیجه برسد. در باره روشهای کار می توان فکر کرد و مقاله نوشت. حتما برگزاری سمینارها و نشست های تحصصی لازم است. اما هر کدام از ما که با بخشی از نخبگان و پیشگامان و دانشگاهیان تماس داریم باید آنها را تشویق کنیم در این امور بکوشند یا دست کم دست ما را بگیرند تا توافق ها همه گیرتر باشد. همه راههای بزرگ با قدم های کوچک طی می شود. آینده از آن ما ست برای آن خود را آماده کنیم. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
July 23, 2009  
جنبش رسانه خود را می خواهد  
 
به اکبر گنجی و همراهانش

ما مردم در سی سال گذشته چیزهای بسیار یاد گرفته ایم. بحرانهایی که از سر گذرانده ایم به ما نشان داده است چقدر مهم است که دستگاه قضا مستقل از سیاست باشد که نبوده است. بر قوانین خردمندانه و بی تبعیض و روزآمد اتکا داشته باشد که نداشته است. چقدر مهم است که صف بندی های سیاسی در قالب تشکل های شفاف کار کنند که نکرده اند. چقدر مهم است که امکانات کشور به گروههای معینی از جامعه اختصاص داده نشود و جامعه بیهوده در سهمیه بندی های بی پایان گفته و ناگفته غرق نشود که شده است. چقدر مهم است که مطبوعات را نتوان به ادنی بهانه ای بست که بسته اند. چقدر مهم است که انتخاب مردم آزاد باشد و از شر استصواب گروهی مانوی مسلک در امان باشد که نبوده است. چقدر مهم است که نفت و ارز با احتیاط و وسواس خرج شود و ولخرجی و خاصه خرجی و سهم خواهی یکبار برای همیشه متوقف شود که نشده است. چقدر مهم است که مردم در حریم خصوصی شان آزاد باشند و هر ناکسی سر در زندگی شان نکند که کرده است. و از این شمار بسیار. ما رنج بسیار دیده ایم در این سال سی. اما گام آگاهی مان نیز تند و پرشتاب بوده است و کم از گنج نیست. هر بحرانی ارمغانی آورده است. چیزی به ما آموخته است. نیازها را مشخص کرده است. توان ما را روشن ساخته است. و در نتیجه به تدوین تاکتیک ها و استراتری حرکت پرشتاب و پیوسته ما کمک رسانده است. به پشت سر نگاه کنیم می بینیم که از سی سال پیش چقدر در نوخواهی خود جلوتر هستیم. چقدر درک بهتری از یک ساختار مطلوب سیاسی و فرهنگی داریم. ما به حقیقت پوست انداخته ایم. 

یک گام بزرگ که ما برداشته ایم جدا شدن تدریجی مان از پستان دولت بوده است. در دقیقه اکنون ایرانیان بیش از هر زمان دیگری در سده اخیر به خود به عنوان ملت آگاهی دارند. آنها از ایده قرن نوزدهمی-بیستمی که دولت را محور همه چیز می دید جدا می شوند و به محوریت ملت می رسند. دلایل این درک تازه و رو-به-آینده بسیار است که حتما ناتوانی دولت انقلاب در مدیریت خردمندانه بخشی از آن است. در واقع در اینجا هم یک ناتوانی به رشد یک توانمندسازی انجامیده است. این مساله مهمی در امر دموکراتیک است. زیرا تا مردمی از پستان دولت جدا نشده باشند تصوری از دموکراسی و گرداندن امور به دست مردم و صاحب نقش بودن خود نخواهند داشت. ایدئولوگ های مردم دولتمدار امثال مصباح خواهند بود که با صراحت و بی هیچ شرمی بگویند مردم اصلا از خود حق حاکمیت ندارند. و برای رئیس جمهور چنین مردمی طبیعی است که مثل احمدی نژاد با لیبرال دموکراسی بجنگد و آن را به استهزا بگیرد.  برای رهبر و شورای نگهبان اش هم دستکاری در رای و تقلب و زورچپان کردن افراد دستبوس و دست پرورده خودشان هیچ مشکلی ایجاد نمی کند نه شرعا نه عقلا! در حقیقت آنچه مردم ما به آن نیاز دارند شرعی دیگر و عقلی دیگر است. همین را هم در سی سال گذشته به تدریج شناخته و ساخته اند. عقلی که بر ان آفرین توان زد عقلی است که مردم با آن خود را به عنوان افراد صاحب حقوق به جا آورند و شرعی که بتوان به آن ملتزم بود شرعی است که این حقوق را از طریق آن بتوان امضا و استیفا کرد و گرنه هم از آن عقل باید دیوانه شد و هم به آن شرع کافر.

در جنبش اخیر چیزهای بسیار روشن شد و نیازهای تازه ای سر بر آورد یا «وقت» برآوردن نیازهای کهنه رسید. از میان اینها همه، یک چیز بر همگان آشکار شد و آن ارزش رسانه بود. معلوم شد که رسانه چه گوهر ارزشمندی است. زیرا با رسانه و از راه رسانه می توان همدلی و همفکری کرد. می توان همبستگی را نشان داد. می توان در باره همه نیازهایی که لازم است بر سر آن بحث صورت گیرد بحث کرد. رسانه نیازی محوری است وقتی صحبت از حق و نقش مردم است.

رسانه های تاکنونی یا ابزار تبلیغ دولتی بوده اند یا بر اساس تفریح و ترانه بنیاد شده بودند. گویی مخاطب ایرانی چیزی جز همین نمی خواهد یا در بساط اش نیست. سه سالی پیش وقتی زمانه را طرح می ریختیم بحث بسیار شد بر سر اینکه رسانه جوان چگونه رسانه ای باید باشد. سخن ها از هر لونی بود اما همه بر سر یک نکته مشترک بودیم: جوان فقط ترانه و تفریح نیست. جوان نیازهای متنوعی دارد که نباید به این دو نیازش تقلیل یابد. سه سال بعد، هم در تجربه زمانه و هم در ماههای اخیر از آفتاب روشن تر شد که جوانان به دنبال حق رای اند. می خواهند نقش داشته باشند. مخاطب منفعل نیستند. می خواهند مسیر حرکت خود را تعیین کنند و بسازند و برای آن ایستادگی می کنند. می دانند که تفریح و ترانه هم در آزادی و صاحب حق بودن شادی آور است. می دانند که بنیاد نشاط جای دیگر است. آنها امروز نشاطی دارند که از ترانه نیست. از رهایی از ترس و تحقیر است. از دیدن قدرت بی زوال مردم است.

 این جنبش هنوز رسانه خود را ندارد. یا دقیق تر بگویم: رسانه فراگیر خود را ندارد. من هفته ها ست که رسانه های جنبش را مطالعه می کنم. از وبلاگ های خوب تا فیس بوک و توئیتر. از فیلمهای موبایلی تا کارهای گرافیکی. از ترانه های مردمی و غمخوارانه و برانگیزاننده تا اکسیون های پرشمار و همدلانه. اما هیچکدام از اینها فراگیر نیستند چون دسترس پذیری شان محدود است. وبسایتها فیلتر می شوند و سرعت اینترنت آنقدر دستکاری می شود که عملا هیچ صدا و تصویری را کسی نتواند ببیند. خبرها سانسور می شوند و اصلا وارونه می شوند. خبرگزاریها و شبکه های خارجی فعال در ایران هم تحت فشار قرار می گیرند و خبرنگاران یا عملا در دفترهاشان محبوس می شوند یا اخراج. ما رسانه ای ملی و فراگیر و قابل اعتماد از خود نداریم.

می گویید بی بی سی هست. صدای امریکا هست. هست. درست. اما حرف من این است که با همه احترامی که به هر دوی این شبکه ها می گذارم ما بعد از سی سال نباید منتظر انگلیس و آمریکا باشیم تا صدا و تصویر ما و جنبش ما باشند. امروز ایرانیان به اندازه کافی از نظر عدد و ثروت و البته از نظر آگاهی و همبستگی در حدی هستند که بتوانند رسانه ای ایرانی تاسیس کنند. و باز با همه احترامی که به هر دو شبکه دارم باید بگویم اگر فیلمها و تصویرهایی که مردم از جنبش خود فراهم کردند نبود این دو شبکه چه داشتند که نشان دهند؟ مردم آنها را تغذیه کردند. ولی هر دو رسانه در دایره نیمه بسته ای از کارشناسان خود و در چارچوب محدودیت هایی می چرخند که رنگ جنبش را و رنج مادران و جوانان و کوشندگانش را نمی تواند نشان دهد. در نبود رسانه های حرفه ای ایرانی البته این رسانه ها نقش مهمی بازی کرده اند اما تا کی باید به نقش آنها تکیه کرد؟ آنها فاقد توانایی برای نشان دادن طیف متنوع مردمان ما و نیازهای ما فارغ از نگرانی ها و محدودیتهای دولتهای خود هستند. نه در باره رفراندوم مطرح شده از سوی رهبران جنبش حرفی شنیدنی و تازه می توانند گفت و نه از آکسیون هایی مانند اعتصاب غذای نیویورک گزارش درخوری می توانند داد. نمی خواهم قدر و ارج کار آنها را کم بگزارم. نه. می خواهم به محدودیت های ساختاری و سیاسی آنها اشاره کنم. این محدودیت ها رفع شدنی هم نیستند. فقط تذکر دادنی است برای ما که بدانیم تا رسانه ای ایرانی نداشته باشیم انتظار پوشش وسیع به خبرهای جنبش برآورده شدنی نیست. انتظار دیدن طیف های مختلف مردمان و کارشناسان و تحلیلگران ممکن نخواهد بود. انتظار دخالت دادن مردم و جوانان و استعدادها در تولید و گزارش خبرهای ایران و جوامع ایرانی نشین بیهوده است. ما رسانه ای می خواهیم که رنگ ما را داشته باشد. از خودمان باشد. خودمانی باشد. از کج و کوج شدن سیاست این دولت و آن وزارت خارجه تاثیر نپذیرد. متعهد به مردم ایران و منافع مردم ایران باشد. بی بی سی و صدای مبهم انگلیس نباشد. صدای سلیس سهراب و سعید و شادی و سمیه باشد. صدای آمریکا نباشد. ندای ایران باشد.

تاسیس رسانه ایرانی می تواند هدفی دستیاب برای جنبش و محکی برای توان همفکری و همبستگی آن باشد. تا اینجا این همدلی و همبستگی به آکسیون های مختلفی شکل بخشیده است و امروز به یکی از مهمترین آنها رسیده است. اگر می توان اعتصاب غذایی را سازماندهی کرد و حمایت دهها چهره برجسته   ایرانی و جهانی را جلب کرد و آن را با مدیریت قابل تحسین به پیش برد چرا به ارتقای همین ظرفیت نیندیشیم و آن را در خدمت هدفی پایدارتر نگذاریم؟  ما نشان داده ایم که توانایی ایجاد دهها آکسیون داریم که به جای خود بسیار مهم است اما مهمتر از آن بسیج این توانایی برای تاسیس رسانه ای است که صدای همه این آکسیون ها و صدای مردمی باشد که این آکسیون ها در حمایت از آنها سازماندهی می شود. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست  
July 20, 2009  
از منبر موعظه تا کارنامه بیست ساله  
 
آقای خامنه ای 20 سال است عادت کرده متکلم وحده باشد. آقا خودش را مثل مراجع می داند. حرف را می زند تا مستمع هم گوش کند و یاد بگیرد و مساله اش حل شود. اما فراموش می کند که او مسئول است. مسئول هم به زبان ساده یعنی کسی که از او سوال می شود در باره کارهایی که می کند. او سهم امام در اختیار ندارد. پول نفت و مالیات قانونی مردم است که بخواهند یا نخواهند باید بدهند. کارش دین خلق و حل مشکلات فقهی نیست. دنیا و سیاست است. آقای سیستانی حق دارد اگر یکطرفه حرف بزند. شان او عرفی است و مردم به اختیار به او رو می کنند و نظام و شبکه روابط اش متکی به زور و زندان و مامور مخفی و لباس شخصی و پول بی حساب نفت و صندوق ذخیره ارزی نیست. آقای خامنه ای فکر می کند می تواند میان روحانیت و سیاست هم از منافع آن بهره مند باشد و هم از عواقب این در امان بماند. هر وقت بگویی تو سیاسی هستی و باید پاسخگو باشی می گوید من فقیه ام و شان ام دیگر است. همینطوری ها ست که آقا در بیست سال گذشته یک نشست خبری نداشته است. مثل فقها در پرده زندگی کرده است. هر وقت هم که مردم و مسئولانش نزد او می روند بر عهده خود می بیند آنها را وعظ کند و نصیحت کند. اما در نتیجه این دو-زیستی بین سیاست و روحانیت سخن او ظاهری یافته که با باطن اش دیگر همخوانی ندارد. برای نمونه سخنرانی امروزش را نکته به نکته بر می رسم نمونه وار نه تمام؛ که اگر به تمام بررسم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

فرموده اند: اين بعثت در واقع دعوت مردم به عرصه‏ى تربيت عقلانى و تربيت اخلاقى و تربيت قانونى بود. اينها چيزهائى است كه زندگىِ آسوده و رو به تكامل انسان به آنها نيازمند است.

عرض می کنم: ممکن است آقا کارنامه نظام تحت رهبری خود را مرور بفرمایید و به ما بگویید که کارنامه تربیت عقلانی و قانونی اش که هیچ، کارنامه تربیت اخلاقی اش چیست؟ شما فکر کرده اید همیشه باید حرفهای قشنگ زد؟ شما به عنوان مسئول باید این حرفها را عمل هم بفرمایید. کجاست کارنامه عمل شما در جهت بعثت رسول الله؟

می فرمایند: اشكال كار ما اين است كه مثل آن انسانى هستيم كه بر روى گنجى خوابيده است، از آن خبر ندارد و از آن بهره نميبرد و از گرسنگى ميميرد. وضع ما اينجور است. به عقل وقتى مراجعه نمی‌كنيم، عقل را حَكم وقتى قرار نمی‌دهيم، عقل را تربيت وقتى نمی‌كنيم، زمام نفس را به دست عقل وقتى نمى‏سپريم، وضع ما همين است.

عرض می شود که: این حرفها چیست آقا؟ شما دارید کارنامه خودتان را با ما در میان می گذارید؟ من می دانم که شما به عقل مراجعه نمی کنید اما  آن را به همه تسری ندهید.

 ادامه می دهند: لذا اولْ‏كار اين است كه تقويت نيروى عقل و خرد در جامعه انجام بگيرد؛ تكليف ما هم اين است.

من از شما می پرسم: شما چقدر در تقویت عقل کوشیده اید و چقدر در تعطیل عقل؟ این خرد است که روبروی مردم بایستید؟ این خرد است که مردمی را که به کارگزاران شما اعتماد کردند و رای دادند در رای شان دست ببرید؟ این خرد است که جهانی را با خود سر ستیز بیندازید؟ این خرد است که هزاران هزار ایرانی را از وطن ناامید و آواره کنید؟ اینها جزو سرمایه عقل آن کشور نبود و نیست؟


فرموده اید: در اين جامعه هم بايد عقل معيار باشد، ملاك باشد.

باز می پرسم: این را برای ما می گویید یا خودتان را هم شامل آن می دانید؟ اگر بنا ست عقل ملاک باشد چرا شما گوش تان را به روی سخن اهل عقل بسته اید؟ وانگهی کجای نظام شما با عقل سر و کار دارد؟ زندان شما مبتنی بر عقل است یا قوه قضا و دادگاه شما؟ تبلیغات تان عقلانی است یا نظام آموزشی تان؟ اقتصادتان با عقل می چرخد یا سیاست داخلی تان؟

می فرمایید: اخلاق كه نبود، بى‏اخلاقى وقتى حاكم شد، حرصها، هواى نفسها، جهالتها، دنياطلبى‏ها، بغضهاى شخصى، حسادتها، بخلها، سوءظن به يكديگر وارد شد - وقتى اين رذائل اخلاقى به ميان آمد - زندگى سخت خواهد شد؛ فضا تنگ خواهد شد؛ قدرت تنفس سالم از انسان گرفته خواهد شد.

لطف کنید روشن کنید: آیا شما از حسادت و بخل و سوء ظن خالی هستید؟ شما که از بام تا شام به این و آن در داخل و همه کس در خارج گمان بد می برید در نفی سوء ظن سخن می گویید؟ از تقبیح بغض شخصی حرف می زنید. اطمینان دارید که تمام این ها که بازداشت کرده اید بدون بغض شخصی بوده است؟ آیا درست نیست که برای گرفتار کردن دهها اندیشمند و فعال سیاسی و مقام سابق و مخالف خود سالها ست مترصد فرصت هستید؟ همه به کنار ممکن است بفرمایید سعید حجاریان را چرا حبس کرده اید؟ حبس او چه فضیلتی را در نظام شما ثابت می کند؟

می فرمایند: امروز ما نهايت نياز را به اين تربيت اخلاقى داريم؛ هم ما مردم ايران، جامعه‏ى اسلامى در اين محدوده‏ى جغرافيائى، هم در همه‏ى دنياى اسلام؛ امت بزرگ اسلامى، جوامع مسلمان. اين‌ها نيازهاى اول ماست.

عرض می کنم: امروز بحث اول ما با شما دیگر نیاز به تربیت اخلاقی نیست. ما نیاز داریم ببینم شما در تربیت اخلاقی مردم که هیچ، در تربیت اخلاقی کارگزاران خودتان چقدر کوشیده اید؟ شما که قرار نیست تا ابد موعظه کنید. شما کار به دست هستید. مسئول هستید. برنامه می نویسید. تعیین سیاست می کنید. بفرمایید ببینیم به کجا رسیده جامعه اسلامی بعد از 20 سال رهبری شما؟ آیا ادب و تربیت و عقل کارگزاران شما به همین اندازه ای است که در شیخ محمد یزدی دیدیم؟ یا آن است که در رئیس جمهور محبوب تان می بینیم؟ یا در لباس شخصی هاتان؟ یا در بسیج و پلیس تان؟ یا در مامور اطلاعات و زندان تان؟ یا در نوشتار و گفتار نماینده ولی فقیه تان در کیهان؟ یا در احکام و اعمال قاضی مرتضوی تان؟

فرمایش کرده اید: بعد به دنبال آن تربيت قانونى است، انضباط قانونى.

سوال ساده من این است: واقعا شما فکر می کنید نظام شما و قوه قضای شما دارای تربیت قانونی و انضباط قانونی است؟ اصلا برای شما و کارگزاران تان قانون پشیزی ارزش دارد؟ اگر اینطور است چرا جلوی آنها که حضرت تان را بالاتر از قانون می نشانند در نمی آیید؟ چرا پلیس شما مزاحم مردم می شود؟ چرا زن مسلمه را بی بهانه می گیرند و به بازداشت می برند و دو روز بعد می کشند و در کشور و نظام شما از تعقیب و مجازات مصون می مانند؟ چرا به خوابگاه دانشجویان می ریزند و غارت می کنند و می زنند و می برند و کسی را یارای مقابله با مهاجمان نیست؟ این قانون شما ست؟ 

اظهار بصیرت نموده اید که: ملت ايران احساس هويت ميكند كه مى‏بيند مادى‏ترين و خبيث‏ترين قدرتهاى مادى عالم، مانع خودش را ملت ايران مى‏بيند براى رسيدن به اهداف شومى كه دارد؛ اين چيز كمى نيست.

می گویم: حضرت آیت الله! حرف شما درست. اما به نظر شما روسیه جزو همان قدرتهای خبیث هست یا جز قدرتهای طیب و طاهر است؟ آیا مادی تر از روسیه نظامی وجود دارد؟ چرا شما بین قدرتهای خبیث فرق می گذارید؟ چیزی هست که ما نمی دانیم و مصلحت نیست به ما بگویید؟ 

فرموده اید: پيغمبر خود عامل بود؛ «آمن الرّسول بما انزل اليه من ربّه»،(9) و مؤمنون هم دنبال سر پيغمبر. او عامل است، مردم هم به عمل او نگاه می‌كنند، راه را پيدا می‌كنند. و نقش بزرگان جامعه، نقش رهبران جامعه، نقش نخبگان جامعه اين است. به حرف نبايد اكتفا كنيم. در جمع شما بسيارى از مسئولين كشور هستيد، هر كدامى می‌توانيد از لحاظ عمل، از لحاظ الگو شدن براى افرادى كه به شما نگاه می‌كنند، يك اسوه باشيد
.

عرض می کنم: اسوه و الگو؟ شما غیر از گروهی افسر عالیرتبه نظامی و سپاهی و قضات رسوا و گوش به فرمان و مامورین بی رحم اطلاعات تان و گروهی آخوند درباری کسی را دارید؟ کسی دور و بر شما هست که در حد و اندازه این حرفها باشد؟ کدامیک از مسئولان درجه اول شما در این 20 سال به ادنی درجه ای از اسوه بودن رسیده اند؟ نام ببرید. این شکست شما نیست که بین مسئولین تان حتی یک اسوه هم وجود ندارد؟ یک نفر نیست که مردم به او نگاه کنند و از او بیاموزند و دنبال او باشند. یک نفر نیست که اگر پول و زور نداشته باشد اعتباری برایش باقی بماند.

در باره رسانه ها فرمایش کرده اید: حالا آن كارى كه دستگاه‏هاى اطلاعاتى و ديگران كشف می‌كنند و دخالت‌ها را می‌دانند، آن به كنار؛ آن چيزى كه همه دارند مشاهده می‌كنند، نقش رسانه‏هاست كه مهمترين نقش را در اين چند ده سال اخير، رسانه‏ها در تحولات ملتها داشته‏اند.

به عنوان کسی که حرفه اش رسانه است از شما می پرسم: آقا شما هم رسانه داشته اید. ممکن است بفرمایید علت عقب افتادن شما و رسانه های شما از بی بی سی و سی ان ان که هیچ، از الجزیره در بغل گوش تان در قطر چیست؟ فکر کرده اید چرا یک نفر از مسئولان و مدیران شما نمی تواند بالاتر از کیهان اداره کند؟ چرا نمی تواند از خروار پولی که خرج شبکه انگلیسی زبان تان می کنید چیز با ارزشی در آورد؟ بروید ببیند میزان نقل از پرس تی وی در دنیای خبر چقدر است و میزان نقل از الجزیره چقدر است. شما بزرگترین سیستم تبلیغی را در کشورتان راه انداخته اید چرا نتوانسته اید مردم تان را طوری تربیت کنید که این رسانه ها را به چیزی نگیرند؟ چرا مردم تان از صبح تا شام دنبال همین رسانه هایند که شما از آنها متنفرید؟ کو آن جاذبه شما و نظام شما و تربیت اخلاقی و عقلانی و قانونی شما؟

آقا شما از پس رسانه های خارجی بر نمی آیید بماند، اگر عقل و تدبیر داشتید رسانه های داخلی را دست کم تقویت می کردید. آنها را پایگاه دشمن نمی خواندید. آنها را جمع نمی کردید. اما تربیت قانونی و انضباط قانونی قاضیان شما تحت ارشاد و حمایت نهاناشکار شما همه را تعطیل موقت کرد. حالا انتظار دارید با این پل های شکسته با این رسانه های دهان بسته با آن خبرگزاریهای ورشکسته و دروغپردازتان مردم منتظر بنشینند ببینند کی صدا و سیمای شما می خواهد اگر به قول آیت الله سبحانی مصلحت بداند خبری را به آنها بدهد یا ندهد؟ شکست شما از رسانه های خارجی نیست. شکست شما از نوع تفکر شما ست که رسانه را دشمن خود می دانید. همانطور که زمانی عشق و جوانی کردن و پارتی و دست یار گرفتن جوانان برای تان دشمنانه جلوه می کرد. آن را نتوانستید مهار کنید این را هم نمی توانید. عقلی که کارگشایی نکند و مدام مردم را براند و گره بر گره بیفزاید هر چیزی هست جز عقل. قانونی که امنیت و آرامش و شادی و رضایت نیاورد قانون نیست. رسانه ای هم که آینه مردم نباشد و در نحمیق ایشان بکوشد و واقعیتها را برایشان وارونه سازد رسانه نیست. ممکن است پایگاه دشمن شما نباشد ولی به اصطبل اسبان شبیه تر خواهد بود.

فرموده اید: دشمنان دارند كار ميكنند، آن وقت ميگويند ما هيچ كارى نميكنيم!

عرض می شود: خب دشمن که بیکار نمی نشیند. شما چه کار کرده اید؟ شما بر کدام زخم مردم مرهم گذاشته اید؟ چرا این نظام با عظمت شما از رسانه می ترسد؟ چرا از خبر وحشت دارد؟ چرا از آدم باهوش و از نویسنده و روزنامه نگار و از آدمی که تابع شما نباشد متنفر است؟ فکر کرده اید چرا زندانیان شما را آدمهای سرشناس و دانا و صاحب اثر و صاحب نفوذ تشکیل می دهند؟ فکر کرده اید چرا زندان رفتن در نظام  شما دیگر کسی را بی اعتبار نمی کند اما قاضی  و قاضی القضات را بی اعتبار می کند؟ یا می خواهید بکنید و کسی نگوید و خبرش را ندهد؟

فرمایش فرموده اید: اشتباه است اگر كسى خيال كند كه يك گروه معدود، آن هم در تهران، فرض بفرمائيد به ظرف زباله‏ى شهردارى تعرض ميكند - زورش به او ميرسد - يا فرض كنيد به اموال مردم - به موتورسيكلتشان، به ماشينشان، به بانكشان، به دكانشان - تعرض ميكند، اين مردمند؛ نه، مردم نيستند.

باید بگویم اینجا را درست گفته اید! نه. اینها مردم نیستند. اینها نامردمانی هستند که برای شما کار می کنند. مردم زورشان به همان ظرف زباله شهرداری می رسد که مال دولت شما ست. اما این اوباش شما هستند که به اموال مردم دست درازی می کنند. و شما این را می دانید. اگر نمی دانید وای بر شما. اگر هم می دانید وای بر شما. از این مسئولانی که از آنها می خواهید اسوه باشند و مظهر عقل و قانون باشند کسی نیامده به شما بگوید؟ کسی نیامده بگوید چگونه جان و مال و حیثیت مردم از نظر اوباش شما هیچ است؟ اما می دانید. و چون می دانید از شما کسی موعظه نمی پذیرد. شما باید پاسخگوی درشتی ها و بی رسمی های ماموران و افسران خود باشید.

باز هم در معنای مردم اظهار بصیرت کرده اید که: بله، بلندگوى استكبارى وقتى ميخواهد از اينها حمايت كند، ميگويد مردم. اينها مردمند؟! مردم آن ميليونهائى هستند كه تا اين اغتشاشگران را، اين مفسدين را در صحنه مى‏بينند، كنار ميكشند و آنها را با نفرت نگاه ميكنند؛ برهم‏زنندگان امنيت عمومى را، آرامش اجتماعى را با انزجار نگاه ميكنند.

به شما بگویم: آقا! این بلندگوی استکبار که می گویید همین فیس بوک و وبلاگ و توئیتر است؟ همین فیلمهای موبایلی و خودمانی است که مردم کوی و برزن با به خطر انداختن جان خود در برابر ماموران و چماقداران شما می گیرند؟ شما فکر می کنید اگر مردم نباشند، اگر هزاران نفری که برای آزادی ایران از دست شما در تمام صحنه های ممکن امروزه می نویسند و منتشر می کنند و اقدام می کنند، این بلندگوها از خودشان می توانند چیزی در آورند؟ شما فکر کرده اید بلندگوهای استکباری هم مثل صدا و سیمای شما یند؟

بعد می گویید مردم با نفرت نگاه می کنند. واقعا که جهان تان وارونه است. مردم به چه کسی با نفرت نگاه می کنند؟ من صدها مورد خلاف اش را می توانم شاهد بیاورم که مردم به ماموران و اوباش شما با نفرت نگاه می کنند. می گویید نه بین این ماموران کم هوش تان چهار نفر باهوش تر پیدا کنید و بفرستید گزارش درست برایتان بیاورند. اما شما می دانید. شما می دانید. و این که می دانید و انکار می کنید سیاستی است معاویه وار که نه خود شما بلکه تمام کارگزاران تان از همان پیروی می کنند.  می کشند می گویند نکشته ایم. حقایق را دستکاری می کنند. ما به این رای می دهیم آنها آن یکی را از صندوق بیرون می آورند. نظام تحت رهبری شما بر پایه انکار حقیقت، بر پایه وارونه سازی حقیقت استوار است.
 
شما گفته اید: 
هر كسى امروز جامعه را به سمت اغتشاش و ناامنى سوق بدهد، از نظر عامه‏‌ى ملت ايران انسان منفورى است؛ هر كه مي‌خواهد باشد

من می گویم: چه کسی جامعه را به سمت اغتشاش سوق داد؟ آنها که رای دادند یا آنها که به رای مردم خیانت کردند؟ آنها که به شما اعتماد کردند یا کارکزاران تان که برای خدمت به شما به مردم پشت کردند؟ مردمی که در سکوت راهپیمایی می کردند یا چماقداران شما که بر سر و روی آنها می کوبیدند؟ من هم معتقدم که از نظر عامه مردم ایران آنکه ایران را ویران می خواهد و در مقابل مردم می ایستد و و فرصتهای بزرگ آزاد زیستتن را از مردم ما می گیرد منفور است.

می گویید: عقل، اين سياسي‏بازى‏ها و سياسى‏كارى‏هاى متعارف نيست؛ اينها خلاف عقل است. «العقل ما عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان»؛(10)
 
می گویم: آقا جان شما خیال می کنید دارید عبادت رحمان می کنید؟ دارید بهشت و جنان به دست می آورید؟ فرض کنیم اینطور است و شما نه از روی خدعه که از روی صدق و ایمان می گویید. از امام علی که عزیزتر نیستید. مردم شما را نمی خواهند. بروید خانه بنشینید.

باز گفته اید: عقل اين است كه انسان را به راه راست هدايت ميكند. اشتباه ميكنند آن كسانى كه خيال ميكنند با سياسى‏كارى، عقلائى عمل ميكنند؛ نه، عقل آن چيزى است كه راه عبادت خدا را هموار ميكند. شاخصش هم براى ما، بين خودمان و خدا، اين است كه نگاه كنيم ببينيم در بيان اين حرف اخلاص داريم يا نه؟ به فكر خدائيم يا نه؟ من دارم براى خاطر خدا، رضاى خدا حرف ميزنم يا براى خاطر جلب توجه شما دارم حرف ميزنم؟

باز می گویم: شما برای رضای خدا سعیدحجاریان را گرفتید؟ برای رضای خدا مردان مبارز و کهنسال را در سلول انفرادی نگه می دارید؟ برای رضای خدا قتل نفس را اجازه دادید؟ ندا و سهراب قربانی شما برای به دست آوردن رضای خدا بود؟

من هم مثل شما می گویم: به پيغمبر، نگاه كنيم به آن مجاهدتهاى عظيم، بعد نگاه كنيم به آن تأثير شگرف؛ ده سال - ده سال در عمر يك ملت مثل يك لحظه است - در اين ده سال اين مرد عظيم، اين عظيم العظماء چه كرد! كجا ميشود هيچ ده سالى را با آن ده سال مباركى كه پيغمبر اكرم حكومت كرده است، مقايسه كرد!

و می پرسم: آقا شما بفرمایید که در این 20 سال چه کردید؟ پیغمبر خدا نه نفت داشت نه زور و زندان و نه این سپاه که شما دارید. کارنامه تان را باز کنید ببینیم. شما 20 سال است با این مردم چه کرده اید؟ با دین خدا چه کرده اید؟ با دوستان خودتان چه کرده اید؟ با جوانان ایران چه کرده اید؟ و حالا بعد 20 سال دوستان ایران و اسلام را بیشتر کرده اید یا دشمنان اش را؟ مردم خود را فوج فوج وارد دین خدا کرده اید یا به قول بزرگمرد فقید بازرگان فوج فوج از دین خدا خارج کرده اید؟ بفرمایید غیر این برنامه هسته ای که تمام سرمایه ملت را بر سر آن خرج کرده اید و در واقع به دامن روس ها ریخته اید و صدها هکتار خاک و باغ را آلوده کرده اید و صدهزاران درخت را بر کنده اید و آب را آلوده اید و بیابان را گسترانده اید چه گلی به سر مردم ما زده اید؟ صحبت از مردودی و رفوزگی کرده اید. بفرمایید از این رهبری 20 ساله ما از 20 به کارنامه شما چند بدهیم خوب است؟  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
July 19, 2009  
خبررساني به ملت بر اساس مصلحت دولت  
 
آيت الله جعفر سبحاني از علمای قم روز شنبه دردیداری با مسئولان خبرگزاری فارس نکاتی را در باره خبر و شیوه اطلاع  رسانی از دید اسلامی خودمطرح کرد   که خوب است در آن درنگ کنيم.

در دیدگاه آقای سبحانی خبر اصلا از آن رهبر کشور و مقامات است و باقی مردم اگر مصلحت باشد باید باخبر شوند. با اینهمه نیاز نیست همه جوانب راست و درست خبر هم به مردم منتقل شود.

بر اساس این دیدگاه اطلاع رسانی همگانی بی معنا می شود؛ پنهانکاری ارزش شمرده می شود؛ و مردم به اندازه ای که مسئولان امور مصلحت بدانند در جریان امور قرار می گیرند.

این درست همان چیزی است که در کشورهایی با نظام خبررسانی تحت تسلط دولت رایج است و از آن استقبال می شود. اما لازمه حفظ چنین روشی در خبررسانی انحصار خبری است. چرا که بدون تسلط همه جانبه بر منابع خبر و کانالهای خبررسانی نمی توان روند خبرگیری و خبردهی را کنترل کرد. به این ترتیب بر پایه این دیدگاه اطلاع رسانی آزاد امری نیست که مورد حمایت قرار گیرد و بر عکس آیت الله دارد به کنترل خبرها و بستن منفذهای خبری و بسته بودن فضای اطلاع رسانی توصیه می کند.

بر پایه فلسفه خبررسانی یا در واقع خبر-نرسانی آقای سبحانی اموری چون آگاهی و نظارت عمومی، روزنامه های آزاد، وبلاگ نویسی، رادیو تلویزیون خصوصی و البته روزنامه نگاری شهروندی لغو و ناپسند خواهد بود. اما این نوع فلسفه رسانه ای در عصر همه گیر شدن رسانه کاربرد چندانی ندارد. دنیایی که بر پایه مشارکت شهروندان در اداره جامعه و زندگی مدنی خود استوار است، بدون اطلاع رسانی همه جانبه و غیردولتی و شفاف امکان حیات ندارد. نظام خبری آقای سبحانی برای نظامهایی خوب است که در آن هنوز دولت دایرمدار همه چیز است و همه منابع خبری را هم زیر کنترل دارد. چنین نگاهی برای دنیای شهروند-محور بسیار بیگانه است و اعتمادی همه جانبه به دولت و مسئولان دارد و دست آنها را در آنچه می خواهند بکنند باز می گذارد. این نگاه نافی نقش رسانه در نظارت مردم به عنوان صاحبان اصلی قدرت بر دولت است. فرض آقای سبحانی این است که دولت خود می داند چه بکند و هر قدر لازم بداند مردم را در جریان امور قرار می دهد. این نگاه در بنیاد خود اعتقادی به مردم و نظارت عمومی ندارد. زیرا اگر داشت باید به رسانه های آزاد و غیردولتی بها می داد و همه امور را از چارچوب مصلحت دولت نمی دید.

*
متن کامل این یادداشت را در نیوزبان بخوانید. از نظر من دو جبهه دارد باز می شود به اين معنا که دو جبهه ای که دور از چشم مردم با هم می ستیزیده اند  دارد در مقابل افکار عمومی شفاف می شود: روحانیون طرفدار محمدعلیشاه و روحانیون طرفدار مردم و مجلس و مشروطه. امروز درست پيش از اين پس-نوشت ديدم آقاي مصباح هم به ميدان آمده است. ديروز محمد يزدي آمده بود و از فردا باقي شان يکي يکي خواهند آمد. و اين خيلي خوب است. خيلي خوب
 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
July 18, 2009  
تظاهرات: بازیگوشی، بی نظمی و سرخوشی  
 

در باره نتایج و پیامدهای خطبه های رفسنجانی زیاد بحث شد امروز و خواهد شد. فشار خردکننده ای بر آخرالزمانی ها گذاشته شده و آنها بزودی خود را با بن بست هایی روبرو می بینند که دیگر از پس اش برنخواهند آمد. حرکت خامنه ای با همه طراحی ها و پشتیبانی ها به آخر رسیده و در چنته چیز تازه ای ندارد. از این پس بازی به دست گروههایی است که هنوز برگهای زیادی برای رو کردن دارند. خطبه رفسنجانی آغاز آن بود.

موید حرف من رفتار بازیگوشانه و سرخوشانه تظاهرات کنندگان و خاصه جوانان از ایشان است. این سرخوشی چیزی در خود دارد که شکست ناپذیر است. .اصلا ناشی از حس پیروزی است. یکی از بهترین چیزهایی که از مشاهدات دوستان در تهران شنیده ام و خوانده ام همین است. این حس مغلوب نبودن. حس سربلندی و «این می گذرد و ایام چون شکر می آید».

بگذارید چند مثال بزنم از آنچه فقط همین امروز نوشته شده:

 یعنی به روح امام قسم، این دفعه اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند من ظهر تابستانی بلند نمی شوم بروم نماز جمعه...حداکثر زین پس برای نماز صبح روی من حساب کنید همرزمان!

بسی نسوان زیبا رو، این وارثان حقیقی لیلا خالد و جمیله بوپاشا در صفوف ما بودند که نه تنها نماز اولی محسوب می شدند که به وضوح .چادر اولی هم بودند، از بس که بلد نبودند چادر سر کنند. ... ...

موقع برگشتن یک برادر ارزشی از بلندگوی نماز جمعه داشت خودش را جر می داد اتحدو اتحدو...و برادران بسیجی با باتوم و چماق به صورت عملی درس تئوری تریبون نماز جمعه را اجرایی می فرمودند. فهمیدیم واحد تئوریشان داخل دانشگاه پاس می شود واحد عملیشان بیرون دانشگاه...تقبل الله!

و این هفت بند است که من سه بندش را آوردم. حالا نمونه دیگر (از متن ایمیلی که بهمن همخوان کرده است) که ویدئوی آن هم روز جمعه زیاد دست به دست شد و بی بی سی هم نشان داد:

بعد از نماز سریع از دانشگاه خارج شدیم و بعد از گرفتن موبایل هامون به جمع راهپیمایی مردم پیوستیم.. آقای شعار توی بلندگوش از مردم خواهش کرد که برای خنثی کردن توطئه دشمن (!!) شعارها رو باهاش تکرار کنیم و تجمع هم نکنیم! آقای شعار، شعار میداد و مردم هم انصافا جواب میدادن!! ((بلندگو: مرگ بر آمریکا جمعیت: مرگ بر روسیه))، ((بلند گو: خونی که در رگ ماست/هدیه به رهبر ماست جمعیت: خونی که در رگ ماست/ هدیه به ملت ماست!!))

 
و این هم نمونه سوم:
 

یکم - ما فهمیدیم نماز جمعه امری‌ست دو قسمتی. و آدم نباید بعد از نماز اولیه بلافاصله دی-چادر بشه و شروع کنه راه افتادن. 
دوم - ما فهمیدیم هم که الف-نون‌ای ها هم گودری دارن. از کجا؟ از سر فلسطین به سمت ولیعصر.
دو و نیم - همین‌جور که داشتیم فلسطین رو شعاردِهان بالا میومدیم، یه جا ما گفتیم "یا حسین". بعد الف-نونی‌های تو پیاده رو جواب دادن: "ایرانسل". بعد ما نیش‌مون باز شد که ای‌ول اینا گودری‌های اون‌طرفی‌هان و چه بانمکن و خلاصه به اخترام تی‌آی‌شون یه مسافتی رو "یاحسین-ایرانسل"گویان بالا اومدیم، دیدیم مردم دارن بد نگامون می‌کنن شعارمونو عوض کردیم: "یا حسین - تالیا"
سه - نزدیکای سر ولیعصر شعار می‌دادیم: "یا حسین – گشنمه ... ...

شیش - بهترین قسمت امروز همین دوش گرفتن تو پارکینگ خونه‌ی یه آقایی بود که ما رو راه داد به هوای آب، بس‌که داشتن می‌زدن و متفرق‌مون می‌کردن. بعد ما رسیدیم به یه شیلنگی که آب خنکی داشت و شیلنگه رو گذاشتیم تو یقه‌هامو و خنک‌ای شدیم مفرح و آب‌چکان، سرتاپا. یه آقای کتک‌خورده‌ی خونینی هم بعد از ما وایستاده بود تو صف شیلنگ که سر شیکسته‌شو بشوره.‌
هفت - نایب ظهر جمعه ساعت سه چلوکباب نداره، به جاش باید آدم بره سفره‌خونه‌ی کناری‌ش باقالی‌پلو بخوره با ماهیچه.
هفت و نیم - کلن زنده باد ماست.
هشت - آقا آژانسیه بس‌که تو راه حرفای منو پای تلفن گوش داد و خندید، خوشش اومد و طی یک حرکت اقلابی پول نگرفت هرکاریش کردم. گفت مام این‌جوری دین‌مون رو به شما جوونا ادا می‌کنیم.

این رفتار بازیگوشانه و سرخوشانه نشانه خوبی است از حس اطمینان به پیروزی. حس اینکه در این بازی ما برنده می شویم. اصلا عین بازی است. یک بازی پر هیجان که می دانی آنقدر داری خوب بازی می کنی که پایان از آن تو ست. سربلند بیرون می آیی. این نثر شیطنت آمیز و این شوخ و شنگی دال آشنای همان مدلول قدیمی است. دست بالا از آن تو ست. تو راحتی. مثل یک دست-فرمان خوب است از راننده ای که هر که و هر چه باشد ناشی نیست. ماشین ادامه دستها و پاها و چشمها و بدن او ست. با همه چیزش آشنا ست.

جامعه ایران جامعه ای است که در روایت رسمی اش جایی برای شوخی و بی نظمی و شنگی و مستی نیست. این را قبلا هم در اشاره های دیگر آورده ام. جوانترها در این جامعه به هر دری زده اند که فضایی اعلب خصوصی و پنهان برای شوخ و شنگی خود فراهم کنند. حالا این فضا به خیابان آمده است. حالا خیابان و تظاهرات و هر چیزی به آن مربوط است حتی نماز جمعه شده است جایی برای شلنگ تخته انداختن و قاعده شکستن. رجانیور امروز عکسهایی به قول خودش «جالب» از نماز بچه های جوان در خیابانهای جمعه انداخته بود. در ذهن آنها و همفکرانشان جوانها بلد نیستند نماز بخوانند و از این جهت جالب اند (کیهان هم در سرمقاله اش نوشته است که بله اینها با کفش ایستاده بودند نماز می خواندند و لابد کلی تاسف خورده به حال این جوانان بی نماز). اما آنها نمی دانند که جوانها بلد نیستند و قصد یادگرفتن هم ندارند. آنها بازی بزرگان را به هم می زنند. آنها قاعده را می شکنند. این رمز سرخوشی آنها ست.

جوانان و خاصه زنان طبقات شهرنشین سالها ست که به بازی گرفتن قواعد دستگاه رسمی را آموخته اند. امروز دارند آن را در عریان ترین صورت سیاسی اش به کار می برند. این قدرت بازی کردن قدرتی لذت بخش است که دشوار می توان از آن عقب نشست وقتی مزه اش را چشیده باشی. من بی گمان ام که این بازیگوشی در گوهر خود به غلبه اش بر قواعد پدرسالاران آگاه است. کودک با بازی جهان ساخته پدران را می آموزد. جوانان با بازی این جهان ساخته پدران را تغییر می دهند

این دو یادداشت را هم ببینید:
بازیگوشی در برابر پدران
بگذاریم غریزه پی بازی برود

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست  
July 16, 2009  
تحلیل دو-پایه و پیش بینی حرکت رفسنجانی  
 
بیشتر آنچه این روزها در باره نماز جمعه 26 تیرماه می خوانم حاوی انتظارات از رفسنجانی است. گروهی از دوستان نیز هشدار می دهند که نباید انتظار زیادی از رفسنجانی داشت. من تلاش می کنم وضعیت را برای حرکت رفسنجانی در صفحه شطرنج ایران آنچنان که خود می فهمم ترسیم کنم. محور کلیدی سخن من این است که موازنه قدرت در جمهوری اسلامی وقتی صحبت از اختلاف رجال و نیروهای داخل حاکمیت می کنیم به دلیل دو-پایه بودن همیشه فرسایشی و فاقد قاطعیت به سود این یا آن سوی سیاسی است. بعید است در ادامه تنش فعلی این قاعده تغییر کند مگر موازنه نیروها جایی و به دلیلی به هم بخورد.

در فضای قطبی شده کنونی موقعیت رفسنجانی از آن بابت اهمیت پیدا کرده است که او نه جزو دسته کودتاچی است و نه جزو دسته برگ خورده و ناکام و حیران و مغبون. او هم در سراچه قدرت جایی مطمئن دارد و هم در میان مردم و هواداران موسوی از اعتبار برخوردار شده است. اینکه چرا رفسنجانی دارای چنین مقامی است در واقع ناشی از این است که ساخت قدرت در نظام جمهوری بعد از آیت الله خمینی میان خامنه ای و رفسنجانی شکل گرفته است. به هم زدن این ساخت که مطلوب احمدی نژادیست ها و آخرالزمانی های حاکم است به هیچ وجه کار آسانی نیست چون دوپارگی گروه نخبگان را به طور ترمیم ناپذیری افزایش می دهد. به زبان دیگر، نظام را روبروی خودش قرار می دهد.

در تحلیل دو-پایه از ساخت قدرت در ایران اسلامی عمدا و برای ساده سازی مدل خود نقش مردم به معنای عام یا گروههای رقیب و مخالف در خارج از حاکمیت به طور خاص را نادیده می گیریم تا بتوانیم روشن کنیم آینده این دو-پایگی چه خواهد بود. اما در عمل نقشه راه و شیوه بازی در صحنه با لحاظ همه عوامل، پیچیده تر خواهد بود.

بر اساس تحلیل دو-پایه امکان کنار گذاشتن رفسنجانی وجود ندارد مگر اینکه آخرالزمانی ها بخواهند دست به یک تسویه خونین و بزرگ بزنند. آنها بی گمان به این موضوع علاقه مندند اما امکان اجرای آن را به دلیل ریسک بالا ندارند. این در ترجمه عمل سیاسی می شود: فضا را تیره کن و قدرت نمایی را به طور اغراق آمیزی دنبال کن اما با رفسنجانی به طور عملی درنیفت. تیره سازی فضا بر ضد او به این دلیل ساده انجام می شود که فضای مانور او را محدود کند و از عزم حریف برای مقابله به او خبر دهد و رفسنجانی را در گوشه رینگ بیندازد بدون اینکه بخواهد یا توان این را داشته باشد که با ناک اوت کار را تمام کند. رفسنجانی با دانستن این موضوع طبعا باید سعی کند نشان دهد که جا نزده است و گرچه ضربه های سختی خورده اما توان مقابله اش هنوز به طور خطرآفرینی فعال و سرحال است. با این تحلیل امکان اینکه رفسنجانی به طرف اردوی مقابل برود عملا باطل است. او با روش خاص خود تلاش خواهد کرد فضا را برای مانور بیشتر باز کند. همین که او دوباره به منبر جمعه باز می گردد خود نشان دهنده آن است که او در وضع فعلی دست بالا را دارد و بر خلاف تبلیغ حریفان اش زمین نخورده است. رفسنجانی می تواند از موقعیت روز جمعه استفاده کند و بار دیگر نشان دهد که فضا یک قطبی نیست و آخرالزمانی ها نیستند که همه چیز را تعیین می کنند. برای او و همه ملت موسوی هم این نکته اهمیت دارد که فضا یک قطبی نشود.

طبعا حریفان رفسنجانی بر اساس سنت همیشگی خود و با استفاده از برتری رسانه ای شان خواهند کوشید تا از فردای جمعه به بعد رفسنجانی را که یک گام جلوتر آمده است به عقب برانند و فضا را یک قطبی نشان دهند. اما حاصل کار نه غلبه مطلوب آنها که کشاکش فرسایشی است. زیرا نه آنها قادرند که بازی را تمام کنند و نه این طرف با تمام محدودیتها و بازداشتها و پرونده سازی ها می تواند حرف خود را به کرسی بنشاند.

  رفسنجانی در عین حال این برتری را دارد که گرایش مردم به موسوی او را نیز به دلایل مختلف از جمله انتقاد بی پرده اش ار احمدی نژاد به چهره ای مثبت و حتی محبوب تبدیل کرده است. رفسنجانی در واقع بازی چهار سال پیش احمدی نژاد را  به خود او بر می گرداند. در آن زمان او از خراب شدن چهره رفسنجانی به سود خود بهره برداری کرد. حال وضع طوری است که آنقدر چهره احمدی نژاد خراب شده که هر کس در مقابل او قرار بگیرد محبوب می شود. طبعا رفسنجانی این تپه استراتژیک را از دست نخواهد داد و حرفی نخواهد زد که بر اساس آن بتوان او را در کنار احمدی نژاد نشاند. او دلایل شخصی کافی هم دارد که در کنار رئیس جمهور متقلب قرار نگیرد. کمترین اش پرده دری ها و بی حرمتی های او ست. بعلاوه رفسنجانی از ماهها پیش در نقش منتقد ارشد احمدی نژاد ظاهر شده است و این موضع را هم به لحاظ سابقه کار و هم به دلیل رتبه سیاسی خود به عنوان یکی از دو پایه نظام رها نخواهد کرد.

بنابرین رفسنجانی در روز جمعه روبروی رهبر نخواهد ایستاد اما موضع خود را به عنوان یکی از دو پایه نظام تثبیت خواهد کرد. طبیعی است که چون نظام قانونا یک رهبر دارد طرفداران رهبر می توانند با این پایه دوم که به صورت عرفی پذیرفته شده مقابله کنند. اما هنر رفسنجانی این بوده است که در طول بیست سال گذشته همواره این نقش عرفی را به خوبی مدیریت کرده و حفظ کرده است. دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم او در موقع ضعف یا کناره گیری است. بر عکس او اکنون در قوی ترین موقعیت خود در سالهای پس از ریاست جمهوری اش قرار دارد و حریف به دلیل از دست دادن افکار عمومی در ایران و جهان در ضعیف ترین موقعیت  است. رفسنجانی ممکن است حریف را کمی دستگیری کند تا بتواند در مقابل برای جبهه خودی امتیازی بگیرد. میزان این امتیاز بستگی به این دارد که او چقدر با دست پر بازی کند. اما آزادی دستگیرشدگان از مردم و نخبگان و دلجویی از خانواده های قربانیان کف آن است و رفتن به سوی ابطال انتخابات یا عدم کفایت احمدی نژاد سقف آن.  

اما آنچه تا اینجا گفتم از نگاه تحلیل دو-پایه بود. از نگاهی دیگر، رفسنجانی در میان دره عظیم جدا افتادن مردم از دولت و رهبری قرار گرفته است. دو سوی این بازی سر آشتی و کوتاه امدن ندارند. رفسنجانی باید حرکت خود را چنان با ظرافت همراه کند که در سوی دشمن دیده نشود اما از نگاه آخرالزمانی ها به کروبی و موسوی هم تبدیل نشود. این البته قولی است که جملگی بر آن اند. گوی سبقت در میدان رفسنجانی است. اینکه او از این گوی و میدان چگونه استفاده خواهد کرد سرنوشت او و سرنوشت نظام دو-پایه را مشخص خواهد کرد. پس جمعه روز مهمی است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
July 13, 2009  
عدم خشونت يعنی طرد اوباشيگری، حزب الله بازی و کيهان نويسی  
 

اينطور نيست که ادعا کنيم طرفدار عدم خشونت ايم و يکباره از خشونت عاري شده باشيم. اينطور نيست که چون در راه جنبش سبز و سفيد قدم مي زنيم هر کار خواستيم مي توانيم بکنيم. از ما کسي قبول نمي کند اگر ادعاي دموکراسي خواهي داشتيم اما رفتارمان تکروانه و آسيب رسان و هتاکانه بود. عدم خشونت فقط سکوت در راهپيمايي نيست. فقط مبارزه منفي نيست. نافرماني مدني نيست. عدم خشونت شناسايي روشهاي حريفان و پرهيز از آن هم هست. هر چيزي که رنگ و بوي هوچيگري داشته باشد و دسته راه انداختن براي ساکت کردن حريفان و حرف خود را به کرسي نشاندن همان راهي را مي رود که مردم ايران از آن اعلام بيزاري کرده اند. هوچيگري هوچيگري است فرقي نمي کند کيهان و رجانيور و فارس و ايرنا کرده باشند يا جوانان سينه چاک موسوي و کروبي و خاتمي يا طرفداران عدالت و آزادي. اين را همين اول راه بايد روشن کرد.

مساله ما ساده است: ما از خشونت بيزاريم. اما از آن مصون نيستيم. بايد عدم خشونت را تمرين کرد. آموخت. خشونت هم در صورتهاي مختلف خود را نشان مي دهد. يک صورت اش چماق و باتون و زنجير است. يک صورت اش فحش و هتاکي در خيابان و سيلي به گوش جوانان بيگناه خواباندن است. يک صورت اش هم اين است که گوش مان را ببنديم و دهان مان را باز کنيم و هر چه خواستيم بي پروا به ديگران بگوييم. رعايت هيچکس را نکنيم و حرمت هيچکس را نگه نداريم. در اين جا ديگر فرقي نيست بين آنکه حجاريان را به زندان مي اندازد و پيرزنان را در خيابان زير مشت و لگد مي گيرد با کسي که کامنت زهرآگين مي نويسد و حرمت قلم و صاحب قلم را نگه نمي دارد.

خشونت و انحصارطلبي دست در دست اند. اگر فکر کرديم فقط ما هستيم که بايد حرف بزنيم ما هم انحصارطلب ايم. اگر روا ديديم که دسته خود را برداريم و ببريم به تظاهرات و در صف اول هزاران نفر ديگر که به حزب و گروه و دسته ما ربطي ندارند قرار بگيريم تا اينطور وانمود کنيم که همه اينها از گروه ما حمايت مي کنند فرقي با احمدي نژاد نداريم. ما بايد نه فقط با احمدي نژاد و روش احمدي نژادي در سياست ايران بجنگيم که بايد با احمدي نژاد درون خودمان و درون گروه کوچک و بزرگ مان هم مبارزه کنيم.

سعادت ما مردم در عوض کردن اين و جانشين کردن آن نيست. سعادت ما اين است که هميشه و همه جا به اصل عدم خشونت پايبند باشيم و انصاف را در باره هر کسي در هر مقامي رعايت کنيم. خشونت يعني اعتقاد به اين ايده روسي که هر که حرف مي زند لابد بر اساس اينکه پولش از کجا مي آيد حرف مي زند. اين عقيده فاسد هفتاد سال روزگار همه شوروي و حالا روزگار ما را دارد سياه مي کند. طوري از پول گرفتن حرف مي زنيم که انگار همه نوکر و مزدور اند. پس کي آقا و آزاده است؟ در اين صورت چه فرقي مي ماند بين احمدي نژاد و تو برادرجان؟ او هم مخالف اش را و منتقدش را جاسوس و مزدور مي خواند. براي احمدي نژاد و حاميان روسي اش اگر اقتصاد پايه فرهنگ و پول پايه عقيده است براي ما نيست. ما صاحب اصول و پرنسيپ هستيم چه فقير باشيم چه غني. چه حاکم باشيم چه محکوم. چه با کسي مخالف باشيم چه موافق. اين چه عقيده فاسدي است که فکر مي کنيم اگر کسي پول گرفت عقيده اش را به ما مي دهد؟ اين همان رفتار احمدي نژاد نيست که قبل از انتخابات سکه توزيع مي کرد و پول پخش مي کرد؟ آيا شما حاضريد هر قدر پول احمدي نژاد به شما بدهد و عقيده تان را عوض کنيد؟ اگر نمي کنيد پس بدانيد که عقيده براي خودش استقلال دارد. آدمها براي عقيده شان مي ميرند. يا پولشان را براي عقيده شان خرج مي کنند. سرمايه عمرشان را در راه عقيده شان مي گذارند. آنچه برخي دوستان مي پندارند فقط حاصل جامعه اي است مثل ايران که به نام دين حکومت مي کند اما پول را به خدايي رسانده است. و گرنه فکر نمي کردند اين پول است که بر عقيده حکم مي راند و داير مدار همه چيز است. اين ماترياليسم عاميانه روسي است که لباس جمهوري مقدس پوشيده است.

امروز کيهان در لجن پراکني هاي معمول اش همين زاويه ديد را گرفته است که برخي از کامنت نويسان مطلب قبلي چرا که من گفته بودم بي بي سي را بي اعتبار نکنيم. خانه آباد را به بهانه اينکه خانه آبادتري مي خواهيم بسازيم خراب نمي کنند. سي سال است خانه آبادمان را خراب کرده اند به اين بهانه که بهترش را مي سازند. هفتاد سال هم شوروي مي فرمود صبر کنيد که بعد از اين به بهشت پرولتاريا مي رسيم. نرسيد و البته اينان هم نمي رسند. اما همزباني اين دوستان دموکراسي خواه و آن دشمنان استبدادپرست عجيب نيست؟ من مي گويم اگر شما مي خواهيد به بي بي سي انتقاد کنيد که چرا اخبار جنبش را پوشش نداده بکنيد اما از روش کيهاني و هوچيگرانه استفاده نکنيد. مي خواهيد به مهدي جامي هم انتقاد کنيد که اشتباه مي کند بکنيد اما منصف باشيد. اما ظاهرا تداوم جمهوري انحصارطلب در طي سي سال اثرات خود را گذاشته و بخش هايي از جامعه ما را مثل خود تربيت کرده است طوري که حتي وقتي مي خواهند دموکرات باشند هم به همان لباس و روش تن مي دهند که دشمنان دموکراسي و آزادي رواج داده اند.

دوستان جوان! راه دموکراسي خواهي و آزادي از راه کيهان و چماقداري جدا ست. مشکل ما با شخص احمدي نژاد و شخص خامنه اي و سردار سنگين وزن سنگين دل فيروزآبادي نيست. مشکل ما با بينش و روش اين آقايان است. آنچه ما مي خواهيم از راهي که اينان رفته اند به دست نمي آيد. از آن راه برويم به همين جا مي رسيم که اينها رسيده اند. ما بايد با هر گونه روش خشونت آميز و باج خواهانه و هتاکانه و حق به جانب مبارزه کنيم. ما تماشاگران خوب و بازيگران خوب فوتبال سياسي بايد باشيم نه هوليگان هايي که برايشان عربده کشي مهم است.

اشتباه نسل من اين بود که شاه را برداشت اما روشهاي شاهانه را تعطيل نکرد. نتيجه اش بازتوليد شاهنشاهي اهل عمامه شد. اين نسل اگر عزم به برداشتن خشونت گرايان طالبان مسلک دارد که دارد، بايد روشهاي طالباني و اوباشي و کورانه را هم تعطيل کند. مسير تازه اي براي خود تعيين کند و گوش به وسوسه ناکسان و خناسان که دلشان براي دعوا و هو و جنجال و تعطيل عقل و انصاف لک زده ندهد.

به لقمان گفتند ادب از که آموختي گفت از بي ادبان. اين حکمت امروز هم کارآمد است. نگاه کنيد به هر چه کيهان مي کند و نکنيد. نگاه کنيد به هر چه گروههاي خشونت طلب مي کنند و در مردم مي دمند و به آن تن ندهيد. يقين داشته باشيد که خشونت طلبان از خدا مي خواهند که که شما هم مثل آنها باشيد. وقتي مثل آنها بوديد آنها را در مقام و جايگاه شان تحکيم کرده ايد. اما اگر ندا و سهراب دو شهيدي هستند که امروز به آنها افتخار مي کنيم فقط براي اين است که آنها با معصوميت خود با سادگي و صفاي خود و با حق طلبي و نفي خشونت خود چهره خشونت طلبان را رسوا کرده اند. اين تقابل است که به آنها تمايز مي بخشد و ايشان را شاخص مي کند. اين ويژگي را بايد حفظ کرد. نبايد شبيه احمدي نژاد شويم. بايد هر يک از ما بتمامي نفي احمدي نژاد باشد نه  تنها در سياست که در روش و منش و زبان و اخلاق. فقط در اين صورت است که مي توان به آينده روشن اميد داشت. من دوستار روي خوش و موي دلکش نقد و بحث ام. اما دشمن هو و اوباشيگري و انحصارطلبي ام. در راه جنبش قدم اول آموختن آيين گفتگو ست. همان چيزي که هر چماقداري در خاموش کردن آن مي کوشد. گفتگو دشمن خشونت است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 25
چاپ کن
بفرست  
July 10, 2009  
بی بی سی را بی اعتبار نکنیم  
 
دوستان جوان نباید خام تندروی ها شوند و نباید ابزار کودتاچی هایی شوند که از رسانه متنفرند. از بی بی سی انتقاد کنید اما آن را متهم و محکوم و رد و طرد نکنید. این خطای بزرگی است. آنها که بی بی سی را به کوتاهی و بی اعتنایی به جنبش مردم ایران متهم می کنند لزوما همه دلسوز رسانه و مردم نیستند. مراقب باید بود که کودتاچیان به دست و زبان ما مهمترین رسانه فارسی را بی اعتبار نکنند. شماری از بهترین فرزندان ایران و بهترین رسانه پردازان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان اسم و رسم دار ایرانی در بی بی سی فارسی کار می کنند. حمله بی وجه به بی بی سی ما را از یک سرمایه بزرگ انسانی و اجتماعی محروم می کند. من کاملا موافقم که ایرانیان باید به دنبال تلویزیون ملی خود باشند و مدام از پستان بی بی سی شیر رسانه ای نخورند و به آن آویزان نباشند اما کاملا مخالفم و حتی بشدت مشکوک ام که در نبود چنان رسانه ملی فراگیری بی بی سی را به زمین بزنیم و بی اعتبار کنیم و مدام متهم اش کنیم. این کار نه خردمندانه است نه منصفانه. مگر کدام ایرانی بودجه بی بی سی را تدارک می کند که این قدر خود را نسبت به آن محق می دانیم؟ بی بی سی رسانه ای است که سیاست های حرفه ای خود را دارد و شانتاژ کردن فقط باعث می شود از آنچه موجود است محروم شویم و مرز دوست و دشمن را مخدوش کنیم.

این رفتارها حتی کسانی را که بخواهند برای ایجاد یک رسانه ایرانی فراگیر اقدام کنند دلسرد می کند. زیرا با خود خواهند گفت اگر این جماعت اینقدر با بی بی سی که هیچ سهمی در بودجه اش ندارند حق به جانب رفتار می کنند فردا با یک رسانه ایرانی که فرضا در آن سهم و سهام داشته باشند چگونه رفتار خواهند کرد؟

بهتر است قدر آنچه را داریم بدانیم و داشته های دیگر هم بنیاد کنیم. بر آب بنیاد نمی توان کرد. با خراب کردن بی بی سی هم تلویزیون تازه ای ساخته نخواهد شد. مثبت بیندیشیم و به ناشناس ها و تازه آمده هایی که کسی آنها را نمی شناسد و پشت ده تا وبلاگ اند که هر کدام از یک ماه تا سه ماه بیشتر سابقه ندارند اما هزار جور ادعا و سرو صدا دارند اعتماد نکنیم. هر کاری برای ساخته شدن و پیش رفتن به فکر و فرهنگ و زمان نیاز دارد نه به جوسازی و هیاهو. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 32
چاپ کن
بفرست  
 
فرقه آخرالزمان  
 
يادداشت سرسخن برای شماره 19 روزنامه نگاران ايرانی 
 
این نوشته را به عنوان سرمقاله و سخن نخست یاد می کنند اما واقعیت این است که آخرین مقاله از نوشته ها و بنابرین سخن آخر است البته برای شما که ممکن است از این یادداشت خواندن را شروع کنید همان سخن نخست است ولی توصیه می کنم این را آخر بخوانید چون من همه نوشته های دیگر را خواندم و بعد شروع به نوشتن کردم.

شاید خوب بود در این آخرنوشت گزیده ناب ترین بخش های هر نوشته را که خوانده ام می آوردم. هر کدام نکته یا نکته های مرکزی قابل تاملی دارند. اما خب این کار خیلی هم کارا نیست چون ممکن است حواس شما را از توجه به نکته های دیگری در نوشته ها پرت کند. در باره نحوه دعوت و نحوه پذیرش یادداشتها و شیوه ویرایش هم می شد گفت. اما این هم برای وقتی خوب بود که کارهای مهمتر و عاجل تری نبود. یک آخرنوشت برای این مجموعه متنوع در این شرایط بحرانی و برای پاسخ جوبی به این سوال اساسی که چه باید کرد و چه می شود، باید طور دیگری نوشته شود. شاید هم خوب بود از یک نوع راه حل های دیگر می گفتم که تا کنون کمتر بحث شده است. راه حل که نه ولی دست کم پل زدن میان دو گروه که سویه های بحران بر آنها سوار است. مثلا اینهمه از تقلب گفتیم و کسی به این فکر نیفتاد که برویم و چند نفر از این هزاران تقلب نویسان را پیدا کنیم و به راستگویی دعوت شان کنیم و دروغزنان دولت را از زبان اینان رسوا کنیم. یک کار هم که کردیم یا کردند که مثلا گفتگویی با یکی از ضاربان چماقدار بود دروغ بود. خلاصه جبهه ما هم بی عیب نبود.  همانطور که کسی نگفت آن بسیجی که ندا را کشت و آرش حجازی گفت کجاست. چرا از دستگیری اش و کارت بسیج اش هیچ عکس و فیلمی گرفته نشد. یا اگر شد منتشر نشد. کسی به فاصله های عمیق افتاده در اطلاع رسانی های بی برنامه مان اشاره نکرد. کسی هم نرفت سراغ آنها که به احمدی نژاد رای داده بودند و از روی دل و ایمان داده بودند و نه پول و نان حرف بزند که آخر شما در این آدم چه می بینید؟ نرفت با روستائیانی حرف بزند که به احمدی نژاد رای نداده بودند. همه دور خود چرخیدیم. این نشان ازآن دارد که بین ما و آنها گسستی افتاده است که انگار چاره ناپذیر باشد و پل بر آن نبسته اند و اگر هم زمانی پلی بوده اکنون شکسته است. البته از پس کودتا رسانه ای و روزنامه نگاری هم نماند. انصاف باید داد. شاید اگر اینهمه روزنامه نگار در حبس و زیر زجر سانسور نبود همه اینها می شد.

می ماند یک نکته آخر که آخر نکته ها ست. و آن همانا آخرالزمان است. عجیب است که هیچکدام از دوستان به این نکته اشاره نکردند. یعنی جدی نگرفتند؟ یا چیزهایی جدی تر دیدند و این وانهادند تا بر عهده من افتاد.

قصه ساده است و هولناک. در کتابی که در سفری به دوبی خریده ام و در باره علایم ظهور است حرفهای عجیب هست. کتاب در 2007 نوشته شده و در 2008 چاپ شده است. از آن دست کتابها که همیشه در بین مسلمانان نوشته شده است تا نشانه هایی را که دور و بر خود می یابند بر احادیث ظهور تطبیق کنند و نوستراداموس وار پیش بینی کنند که زمان کی به آخر می رسد و امام غایب کی سر از غیب بر می کند. نویسنده عرب منصور عبدالحکیم متخصص مهدی و دجال و نوستراداموس و فراماسونری و شناخت علائم ظهور و یاجوج و ماجوج است و صدها صفحه در این ابواب سیاه کرده و کتب متعدد نوشته و پراکنده کرده است. او در کتاب
السفیانی خود بحثی دارد که در آن می پرسد آیا رهبر ایران همان سید خراسانی است که در احادیث ظهور آمده است؟ (هل الخراسانی هو مرشد الثوره الایرانیه؟) در احادیث ظهور اصولا خراسان مقام والایی دارد. زیرا مهدی در مکه ظهور می کند اما از خراسان است که قیام خود را آغاز می کند. و خراسانیان تحت پرچم سیاه سید خراسانی به کمک او می شتابند. او از نویسنده دیگری به نام علی الکورانی (گورانی؟) در باره فعالیتهای ایرانیان در تبلیغ این نکته نقل می کند که رهبر ایران همان سید خراسانی است و یکی از احادیث مربوط به سید خراسانی را هم که بر نشانی بر دست راست او حکایت دارد به شل بودن دست رهبر ایران تاویل می کند. این ایرانیان بی گمان از اطرافیان دولت فعلی اند که اندیشه های آنان چندان در منطقه تبلیغ می شود که در تالیفات عربی هم وارد شده است.

خب اگر تا به حال احمدی نژاد را آخرالزمانی می پنداشتید از این پس باید بدانید که آخرالزمانی واقعی خود آقا ست. من در سالهای اوایل دهه 60 پای درسهای آخرالزمانی دیگری بوده ام که میرباقری نام داشت و مردی با صفا و متقی و بسیار خوش خلق بود. او حوادث آن روزگار را چنان تفسیر می کرد که گویی عنقریب امام زمان ظهور می کند و همه هنرش در تاویل و نوعی نشانه شناسی دینی بود که بی شبهه در آن استعداد و تبحر فوق العاده داشت و مخاطبانش را مجذوب و تسلیم می ساخت. او اکنون رئیس آکادمی علوم اسلامی است و به نام اندیشه مهدوی بر طبل غرب ستیزی به شیوه ای افراطی می کوبد. نمی دانم از آن اخلاص و صفا در او چیزی مانده است یا نه ولی می توانم درک کنم که کسانی در ایران صمیمانه و از روی اعتقاد به این تفسیرها و تاویلات دل بسته اند. به نظر آنها آخرالزمان نزدیک است. دوست باریک بینی اشاره می کرد که به احتمال زیاد این آخرالزمان سال 2012 است. کافی است این سال را در گوگل جستجو کنید. برای نتیجه بخشی بهتر آرماگدون را هم به آن اضافه کنید. نتیجه را هم در فارسی و هم در انگلیسی ببینید و قضاوت کنید. بعد شاید دلایل دیگری برای رفتار کنونی دولت ولایتمدار پیدا کردید. رفتاری که مجموعه باورمند به ظهور مهدی و پیشقراولی رهبر ایران را به فرقه ای بدل می کند که برای رسیدن به آنچه بدان اعتقاد جازم دارد از هیچ کاری روگردان نیست. دروغ گفتن و خدعه در کار آوردن کمترین آن است. زیرا «مصلحت» همین است.
 
-----------------------
برای دیدن روایت ایرانی سید خراسانی در وبلاگهای مهدوی مثلا این وبلاگ را ببینید: «بشارت ظهور»، خاصه این پست را: سید خراسانی و یمانی چه کسانی هستند و در هنگام ظهور چه می کنند (همراه با عکس رهبر ایران و رهبر حزب الله لبنان)
http://b313.blogfa.com/post-48.aspx
 
نام و نشان کتاب عربی هم این: منصور عبدالحکیم، السفیانی، صدام آخر علی وشک ظهور، دارالکتاب العربی، دمشق-قاهره، 2008
 
حرفهای میرباقری در باره ناسازگاری بینادین ایران و غرب نیز در اینجا: غرب شناسی از منظر استاد میرباقری
در وبلاگی که نام اش هم با روش این گروه همخوان است: «جنبش نرم افزاری و تولید علم و آزاداندیشی» (به وارونه سازی مفاهیم یا تعریف خودسرانه آنها توجه کنید)
 
* از همایون خیری که این فرصت را به من داد تا شماره ای از روزنامه نگاران ایرانی را آماده کنم و از تمام دوستانی که در بحران حواس-پرت-کن این روزها دعوت مرا اجابت کردند و یادداشتهای ذی قیمتی فرستادند سپاسگزارم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
July 7, 2009  
روزنامه نگاران ايرانی: تحليل وضعيت و چه بايد کرد  
 

سرانجام اين هم شماره تازه روزنامه نگاران ايراني. فعلا بنا به سنت شماره هاي قبلي نشريه در وبلاگ سردبير مهمان، این بار سيبستان، منتشر مي شود تا خود سايت نشريه (+) هم به روز شود. از همه دوستاني که دعوت مرا پذيرفتند و يادداشت و مقاله و تحليل فرستادند سپاسگزارم. روي هر صفحه کليک کنيد تا صفحه را در اندازه بزرگ ببينيد.

فهرست در صفحه اول ديده مي شود از اين قرار:

 فرقه آخرالزمان - آخرنوشت يا مقدمه من در صفحه 2
 نگاهي به آنچه در ايران مي گذرد - داريوش آشوري در صفحه 3 تا 4
گام بعدي چيست؟ - پرشين واقفي در صفحه 5
مهمترين خواست ما چه بايد باشد؟ - مريم کياني در صفحه 5
جمهوري اسلامي و داستان «مرد پير و دريا» - محمدرضا نيکفر در صفحه 6 تا 8
زير کدام پرچم مبارزه کنيم؟ - رودي برومند در صفحه 9
زبان ديگري بايد ابداع کرد - حسين نوش آذر در صفحه 9
تخم مرغ هاي رسانه اي را در يک سبد نگذاريم - همايون خيري در صفحه 10
آنچه را که نمي خواهيم - مجيد آل ابراهيم در صفحه 11
اميد، همبستگي و رسانه - پارسا صائبي در صفحه 12
پايان بازي - کسري ملک زاده در صفحه 13
جنبش عليه دروغ سيستماتيک - مهدي خلجي در صفحه 14
سه غم و يک خوشحالي - حميد صدر در صفحه 16
مرگ انتخابات يا احياي انتخابات - نشاط مستوري در صفحه 17
لغزش از کجا آغاز می شود- مهران شقاقی صفحه 18
 و گزيده وبلاگستان: چه بايد کرد؟ از وبلاگ عنکبوت در صفحه 15
به همراه فشرده از بیانیه تاریخی موسوی: در آیین و خرد موسوی صفحه 19 و 20


اگر با باز کردن صفحات مشکل داشتيد از اين آدرس استفاده کنيد:
http://qoqnus.org/mj/ij/IranianJournal1-6_Page_1.jpg
و شماره صفحات را در آخر لينک عوض کنيد. مثلا براي 1 تا 6 طبعا شش صفحه موجود است (عدد 7 معتبر نيست) و براي 19 تا 20 تنها دو صفحه (عدد 3 معتبر نيست). صفحات در گروههاي زير تقسيم شده است:
http://qoqnus.org/mj/ij/IranianJournal7-10_Page_1.jpg
http://qoqnus.org/mj/ij/IranianJournal11-14_Page_1.jpg
http://qoqnus.org/mj/ij/IranianJournal15-18_Page_1.jpg
http://qoqnus.org/mj/ij/IranianJournal19-20_Page_1.jpg

براي لينک دادن به يک مقاله هم از نشاني هاي بالا با آدرس صفحه خاص مورد نظر خود استفاده کنيد.

       

       

       

     

   

پس نوشت:
اين فايل پي دي اف از صفحات نشريه را هم يکي از دوستان ناديده درست کرده است و در کامنتها آدرس اش را گذاشته که مي توانيد راحت تر با آن کار کنيد: روزنامه نگاران ايراني. اميدوارم فايل متني پي دي اف از همه مطالب را هم بزودي براي دوستان آماده کنم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
 
بهار خبر و آفت های آن  
 
برای خبر نوشتن مثل زمین فوتبال باید به میدان رفت و توپ زد. در این یادداشتها تلاش می کنم در احترام به موج خبر-نگاری جدید تجربه های خودم را با دوستان جوانترم مطرح کنم. نیوزبان که سایتی برای نقد خبر است محل انتشار این یادداشتها خواهد بود:

برای هیچ روزنامه نگاری چیزی بدتر از خماری بی خبری نیست. مثل دکان کسادی که فروشنده روی چارپایه ای بیرون در انتظار نشسته باشد در عصری دلگیر و کشدار. اما هیجان خبر و رونق و ترافیک خبر هم مثل رسیدگی به یک دکان شلوغ و پرمشتری کار آسانی نیست. همه باید به چیزی که دنبالش هستند برسند و باید نیروی کافی برای پاسخگویی داشت. باید مراقب هم بود. همه مشتری ها دنبال خرید و داد و ستد نیستند. بعضی ها برای کارهای دیگر می آیند.

روزهای پرهیجان خبر در ایران و از ایران روزهای خوبی است برای محک زدن روزنامه نگار و رسانه. هر روزنامه نگاری و هر رسانه ای خود را در بحران است که نشان می دهد. خیلی ها نمره قبولی نمی گیرند. خیلی ها چهره می شوند و اقبال پیدا می کنند.
بهار خبر روزگار رونق است و به همان میزان روزگار علفهای هرز. باران که می بارد هم خاک را سبز می کند و جلوه می بخشد و هم شما را ناچار می کند کار تشخیص و وجین کردن را جدی بگیرید. همه چیز سبز می شود و گل می کند. اما شما هستید که باید تشخصی دهید کدام گل از گیاه هرز و کدام گل همان است که کاشته اید و می خواهید.
خبر همیشه نیاز به مدیریت دارد. مثل باغ است. اگر درست مدیریت نشود باغی است که بعضی گوشه هاش آب خورده و رسیدگی شده و بعضی گوشه هاش کچل است یا پژمرده. بعضی ها هم که نتیجه کارشان اصلا باغ نیست. یک گلفروشی بی نظم و نظام است با گلهای تازه و کهنه و نیم-آب-خورده و زیاد-در-آب-مانده.

دنباله مطلب را در اینجا بخوانید

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست