قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




June 30, 2009  
عدم خشونت کافی نیست؛ ...بسیار خوب! اما فقط یک پای دویدن است  
 

من وارد بحث شورای نگهبان نمی شوم. به نظر من این آخرین فرصتی بود که آقای خامنه ای برای ترمیم بحران اعتماد می توانست از ان استفاده کند اما از دست داد. حالا بهتر است گامهای بعدی را بررسی کنیم. بازی در میانه راه است. فعلا شورای نگهبان می تواند به رختکن برود.

در یک نگاه، نظام ولایی-سلطانی برای مهار بحران دو کار کرده است: اول اسلحه مردم را از دست شان جمع کرده است و دوم اسلحه را به دست ماموران خود داده است. روش پاسخ ما قاعدتا در خلاف این حرکت شکل می گیرد. به طور خلاصه: عدم خشونت پاسخ اسلحه دوم است. اما برای جبران خلع سلاح عمومی چه باید کرد؟

یکبار دیگر صحنه را نگاه کنیم. نهادهایی که رهبر می توانست بسیج کند از همان روز رای گیری شبکه تماس مردم را از کار انداختند. نه تلفن ماند و نه پیامک - این رسانه محبوب و فراگیر ایرانی. اما ماجرا به این تمام نشد. شبکه تماس با جهان خارج هم مختل شد. اینترنت و ماهواره. روزنامه ها هم که رفتند زیر تیغ سانسور مستقیم و بسیاری از اصحاب خبر و نظر هم بازداشت شدند. خب اینها را همه می دانیم. ولی اگر بخواهیم از واقعیت برای برنامه ریزی استراتژیک استفاده کنیم باید همین حرکات را یکبار دیگر با دقت مرور و معنایابی کنیم.

من این بازی را در دو حرکت بزرگ خلاصه شده می بینم. معنای حرکت اول این است: نظام ولایی به خشونت عریان اعتماد و اتکا دارد و آن را نقطه قوت خود می بیند. همین را هم به رخ من و شما می کشد با بیرحمی باورنکردنی. پس این نظام در مقابل مردم لخت شده است و پیداست که از همه ساز و کارهای رابطه با مردم اش خالی شده و برایش خشونت عریان باقی مانده است و تلاشی که برای «اثر»گذاری می کند. هر کسی باید نشانی از سیلی و لگد و زخم زبان و باتون و ضرب شست اوباش و اشرار داشته باشد تا فراموش نکند دست بالا با کیست. بعضی را هم باید به قتل آورد تا درس عبرت باشد. از این صریح تر نمی شود به پرستش قدرت اشاره کرد. زور حاکم است. می خواهی بخواه نمی خواهی خشونت مامور زورگو و زورپرست و اوباش زیردست اش را آماده باش.

اما حرکت دوم ضعف بزرگ نظام ولایی را نشان می دهد. این نظام از رابطه داشتن مردم با هم می ترسد. از اینکه مردم از هم خبر بگیرند هراس دارد. «خبر» برایش منفورترین کلمه است. او می خواهد چیزی به نام خبر بسازد و به خلایق بدهد. هر تلاشی برای فهمیدن واقعیت خطرناک است. در ردیف جاسوسی است. به خطراندازنده امنیت است. زیرا این نظام خود را مالک واقعیتها می داند و ارائه آن و تفسیر آن را منحصر به خود می خواهد و امنیت خود را نیز در همین تعریف کرده است. این نظام اسلحه بزرگ اش صدا و سیما ست و شبکه ای از مداحان زورپرست که دم از برخورد قاطع و بیرحمانه می زنند و پشت آن خشونت عریان ایستاده اند. این نظام مثل هر نظام انحصارگرای دیگری از تعدد منابع خبری و از هر نوع رسانه که در کنترل اش نباشد متنفر است. زیرا هر نوع خبر «دیگر»ی به معنای اختلال در نظام خبرسازی او ست. او خود را مالک انحصاری خبر می داند. مردم چیزهایی را باید بدانند که او تعیین می کند. هر چیزی که او تایید نکرده باشد توطئه و وسوسه و تحریک به شمار می آید. او برای همه چیز شورای نگهبان دارد و نظارت اش استصوابی است. این نظام به صورت سیستماتیک با هر سیستم خبردهی و خبرگیری و شناخت واقعیت که از مسیر خود او نگذشته باشد و مهر استصواب نداشته باشد دشمنی می ورزد. برای همین است که از نظر آقای خامنه ای مطبوعاتی که مدح او نمی کنند و منبع خبری دیگر دارند و تصویر دیگری از جامعه و فرهنگ می دهند «پایگاه دشمن» شناسایی می شوند و محکوم به قهر و طرد اند یا دست اموز شدن و مرگ.

خلاصه کنم. اگر در برابر خشونت عریان و صور مختلف آن عدم خشونت روش موثری باشد که هست و من مدافع آن ام، در برابر خلع خبری مردم و در تاریکی گذاشتن آنها و فضاسازی برای باوراندن جعلیات به آنها، با تمام قلب و ایمان و تجربه ام تنها یک راه می شناسم: تقویت همه راههای مردمی خبررسانی. این مسیر را باید پس از آنکه باور کردیم پای دوم دویدن ما مردم است بازاندیشی کرد و لایروبی کرد و قنات های آن را احیا کرد و کبوتران نامه برش را جمع آورد و آن را به مردمی ترین صورت و با استفاده از تمام ظرفیت ها بازسازی و راه اندازی کرد و با گسترده ترین پوشش به کار گرفت. هر قدر بر شناخت روشهای عدم خشونت اصرار و تاکید داریم که بجا هم هست و همه باید آن را بیاموزند و دنبال کنند تا آموخته همگانی شود و فرهنگ شود به همان نسبت باید راههای انتقال خبر و نظر را بازشناخت و از گل و لای ضدخبر و شایعه و خبرسازی های دوست و دشمن پالود و همه امکانات را برای آن بسیج کرد و نسبت به کم و کیف آن حساس بود. اگر این جنبش تا اینجا همین دو نکته را به ما آموخته باشد ما نه تنها برنده واقعی صندوقهای رای هستیم که برنده امروز و آینده روشن خود به عنوان مردمانی هستیم که می خواهند حقارت زیستن زیر سایه ترس را پایان دهند و چنان زندکی کنند که می خواهند بی آنکه حد دین و ایمان و انتخاب آنها را مامور سر چهارراه و عوامل فقیه و شاه تعیین کنند.

من در بخش اول دوستان بسیاری را می بینم که گرم کار و آموزش و گسترش ایده اند در بخش دوم اما کمتر کسی را می بینم. این را باید جبران کرد. بدون شبکه ای برای تماس و انعکاس، عدم خشونت به تنهایی به جایی نمی رسد. زیستن آزادوار بی سایه ترس و زور حق مردم است. دانستن و از هم با خبر بودن و باز بودن چراغهای رابطه نیز حق مردم است.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
June 26, 2009  
از طناب دروغ به آسمان نمی توان رفت  
 

دوستان مان را بازداشت می کنند، مردمان مان را از زن و مرد و کوچک و بزرگ لت و کوب می کنند، ملت مان را سوگوار کرده اند، چشم در چشم ما می دوزند و دروغ می گویند، ستمگری را با اوباشیگری آمیخته اند و رجاله ها را به جان مردم انداخته اند. امنیت کار و خانه و زندگی و محله مردم را به بازی گرفته اند. بچه هامان را در سلول انفرادی نگاه می دارند بی انکه جرمی کرده باشند. هر کس را سخنی به اعتراض و مخالفت بگوید سرکوب می کنند. دین محمدی را به گروگان گرفته و مصادره کرده اند. دین محمد امین را به دروغ و وقاحت آلوده اند. خود را اعلم مردم و مجاهد انحصاری دین و قیم عوام و خواص و مجتهد و روشنفکر می دانند. هیچ چیز در چشم ایشان حرمت ندارد و هیچ کس جلودارشان نیست. امام جمعه شان دهان به یاوه و گزافه باز می کند و جان و مال مردمان را مباح می شمارد. کارهامان برای هزارمین بار به تعویق و تعطیل می افتد و عواطف مان زخمی می شود. هیچ کس تمرکز ندارد. هیچ کس باور نمی کند که چنین دیوی در این جماعت اینهمه سال زیسته و اکنون سربرآورده است. مردمان دلشکسته هر گوشه زانوی حیرت به بغل گرفته اند یا آه حسرت برآورده اند. هر جمعی به سنگ و مشت و چماق پراکنده می شود. هیج مامنی باقی نمانده است. همه قانون ها تعطیل شده است. راههای زمین تنگ و دست دعا به آسمان بلند شده است.

برای ما چه مانده است جز کلمات؟ جز صدامان و سخن مان. جز قلبی که نمی خواهد آلوده دروغ شود. آنها همه قدرت مادی خود را به صحنه آورده اند. اما اگر دست و پا و بازوی ما را بشکنند اگر دل ما را بشکنند ما هنوز کلمات مان را داریم. ما آسمان را داریم. ما آن شجره سبز را داریم که زیر آوار زمستان دروغ می ایستد و بهار را انتظار می کشد. بهار نزدیک. بهار در راه.

ما به کلمات طیبه ایمان داریم و به کلمه خبیثه و کلمات بی ریشه خبیثان کافریم. قدرت کلمه طیبه بالاتر از هر قدرتی است. این وعده خداوند است. کلمه طیبه مانند شجره طبیه است. اصل اش در زمین و شاخه هاش در آسمان است (ابراهیم 24). و خداوند به آن اعتبار می بخشد و آن را بلند می دارد. ما را سر آن نیست که در برابر آنان که کلام خداوند را تبدیل می کنند (فتح 15) و تحریف می کنند (بقره 75) تا مردم را بفریبند سر تسلیم فرود اوریم. آنها به چوب و سنگ و حبس و زجر به خیال خود پیش می روند و ما می دانیم که اصل دین و اصل جهان کلمه طیبه است و نمی توان به دروغ کلمه الله را پوشاند. کلمه کسانی که کافر شدند و پا روی حق گذاشتند و آن را پوشاندند به حکم سنت الهی کلمه پست و سفلی است (توبه 40) و برای آنها پیروزی نیست. این کلمه الله است که برترین کلمات است. کلمه الله هی العلیا.

مسیح کلمه طیبه خداوند بود. محمد معجزه اش کلام بود. موسی به تاج تکلیم عزت یافت. اصلا آدم به تلقی کلمات پروردگارش آدم است(بقره 37). و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا(انعام 115). کلمه خدا چگونه ممکن است با کذب و جور و فریب پیوند بخورد؟ چگونه می توان به ستم عدالت برقرار کرد؟ و کدام عدالت برتر از تسلیم شدن به پیمان و عهد با جماعت است؟ کدام جفا بزرگتر از ایستادن در برابر مردمی است که امانت به دست تو داده اند و آن را طلب می کنند؟ حاشا کردن امانت ایمان است؟ بکشی و حاشا کنی؟ زندان کنی و حاشا کنی؟ دروغ بگویی و حاشا کنی؟ در دین محمد امین از این جرم بالاتر؟ کدام پیامبر چنین سیره ای داشته است؟ کدام رسول چنین در خدعه و خوارداشت مردم اش غرق بوده است؟ این دین اسلام است یا دین اشرار است؟ از این افترا بالاتر به دین خداوند؟ فمن اظلم ممن افتری علی الله کذبا؟ (کهف 15) از کسی که به دین خدا افترا می بندد ستمکارتر کیست؟ داستان یوسف و گرگ است. پیرهن پاره خونینی آورده اید که هان یوسف را گرگ درید؟ گرگی نبود. شما گرگ بودید. با اینهمه بینه باز هم پای بر دروغ و مشی کذب می فشارید. قتل و حبس و آزار دروغ را حقیقت نمی کند. نمی کند.  قرآن ما سراسر بیانیه ستیز با دروغ است. قرآن شما چیست که یکسره کذب و دروغ را تجویز می کند؟ دروغ را چه نسبت است با کلام الله؟ با کلمه حق؟ با کلمه طیبه؟ از طناب دروغ به آسمان نمی توان رفت. آن نردبام شجره طیبه است که بر شاخ آن می توان امید آسمانی شدن بست. 

اگر هنوز دل هاتان از سیاهی کبره نبسته است اگر هنوز جایی برای دیدن نور در دلهاتان باقی ست مانند حر ترک سپاه دروغ گویید یا منتظر عذابی بزرگ باشید. این وعده خدایی است که بین ما مشترک است:  و یرید الله ان یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین (انفال 7) و این اراده خداوند است که حق را با کلمات خویش تحقق بخشد و بیخ پوشندگان حقیقت را بکند. شما ممکن است بزرگ باشید و بزرگی بفروشید. اما الله اکبر. خدای مردم بزرگتر است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
June 25, 2009  
نسل دوم بیت سیاسیون یا جنگ فائزه و مجتبی  
 

زمانی معمای کوچکی را با دوستان مطرح می کردم در باره اینکه آینده ایران دست چه کسانی خواهد بود. شماری از آنها فکر می کردند منظور اپوزیسیون خارج از کشور است و جوابی در آن راستا می دادند. شماری دیگر اصلاح طلبان را دارای آینده می دیدند. و هر کسی بر اساس تحلیل خود که خارج از عرف سیاسی نبود پیش بینی می کرد. اما سوال بعدی من بی جواب می ماند: نقش نسل دوم نخبگان سیاسی چه خواهد بود؟ جواب آن این روزها روشن تر شده است.

در طول صد ساله گذشته هر نسلی از نخبگان سیاسی که رفته است زمینه را برای نسل دوم آماده کرده است و همیشه در این مسیر بحران به وجود می آمده است. نمونه پیش از انقلاب اش در جابجایی نسل انگلوفن ها با فرانکوفن ها بود. در درون دربار قاجاری هم سلسله بی انقطاعی از نیرنگها و دسته بندی ها دور و بر شازده ها به وجود می امد. نسل سوار که پیر می شد نسل جوان شازده ها می خواستند سوار شوند. طبعا درگیری حاد می شد. هر جابجایی در قدرت چنین است. این طبع قدرت است. مسمومیت و قتل و حبس و عزل شازده ها هم از همین جا بود.

امروز در صحنه سیاسی ایران هم این ماجرا اهمیت فوق العاده دارد. نسل انقلاب پیر شده است و عنقریب از صحنه خارج خواهد شد. پس نوبت جوانان این بیت و آن بیت است و آنچه در عرف ایران امروز آقازاده ها خوانده می شود.

اینکه نام پسران آقای خامنه ای خاصه مجتبی بر سر زبانها افتاده است بی جهت نیست. اما مجتبی با کدام آقازاده ها می جنگد؟ اجازه بدهید از نسل مقابله جویان فائزه را انتخاب کنیم. دختر نام آور آقای رفسنجانی را. در شرحی که به دنبال می آید می کوشم بر خصوصیات این دو تکیه کنم تا ببینیم این خصوصیات چه چیزی از ویژگی های نبرد در جریان را آشکار می کند.

در اینکه نبردی میان فائزه و مجتبی در جریان است می شود اطمینان داشت. توجه دارید که من بر اساس نشانه ها و شوهد قابل دسترس حرف می زنم و بنای تحلیل خود را بر نیمه آشکار می گذارم تا نیمه پنهان را روشن تر سازم. من هم فعال بودن فائزه را در ستاد موسوی و هم سخنرانی او را برای معترضان در برابر صدا و سیما و هم بازداشت شدن او را در تظاهرات 25 خرداد بخشی از نشانه های دلالت کننده بر این می گیرم که او فعالانه با آنچه بیت خامنه ای به رهبری مجتبی در حال طراحی و اجرا ست مقابله می کند.

حالا اجازه بدهید کمی مدل خود را بیشتر مطالعه کنیم. اگر مدل کشمکش قدرت بین رفسنجانی و خامنه ای درست باشد مدل واقعی تر و عینی تر نبرد فائزه و مجتبی است. آن دو پدر پیر و فرتوت اند و در سن بازنشستگی هستند. اما این دو فرزند چند سالی است تمرین می کنند و خود را آماده میدان می کنند. پس نبرد واقعی اینجا ست و به رهبری آن دو. طبعا آنها هر چه در قوا و قدرت دارند برای بیرون کردن یکدیگر از صحنه جمع می کنند و خرج می کنند.

اگر نماد گرفتن فائزه و مجتبی را بپذیریم بررسی بعدی نشانگر این ویژگی هاست:

فائزه زنی است که اهل سیاست و مدیریت و رسانه است و روزنامه راه می اندازد و حرفها و نظرات جنجالی مطرح می کند و ابایی از به خیابان امدن برای پیش بردن حرف خود ندارد. مجتبی مردی است که از رسانه متنفر است و نامی از او در جایی برده نمی شود و کسی او را ندیده و نمی شناسد و تمام قدرت خود را در پشت صحنه سرمایه گذاری کرده است.

فائزه با قدرت افکار عمومی کار می کند. به سیاست به معنای شفاف تر آن گرایش دارد. مذهبی است اما مذهب اش دست و پای او را نمی بندد تا اندیشه های لیبرال داشته باشد. خود همین که بیرون می آید و حرف می زند امری کاملا مدرن است. مجتبی با قدرت به معنای شبکه اطلاعاتی و زندان و پنهان پژوهی و فشار بر این و آن سر و کار دارد. هر قدر فائزه اهل نشست و خاست با مردم است و دسترسی به او آسان است، مجتبی مردم گریز است و فقط با محارم سیاسی خود نشست و خاست دارد و دسترسی به او بسیار دشوار است.

فائزه به قدرت به مثابه امری آمیخته با مردم می نگرد اما مجتبی به قدرت به عنوان امری مافیایی نگاه می کند. گروه او باز است و گروه این بسته. این اهل قدرت نهان است و دکترین شوک و او اهل قدرت آشکار است و افکار عمومی. این از افکار عمومی بیزار است و او سازنده افکار عمومی. قدرت برای فائزه در نهادهای پارلمان و جامعه مدنی دیده می شود و قدرت برای مجتبی در حیاط خلوت سرای قدرت. این از نور و نورافکن و سوال می گریزد او اماده است حرف بزند و استدلال کند و لازم شد مردم را برانگیزد.

قدرت برای مجتبی در تصمیم نخبگان سیاسی و جمع بسته محارم خلاصه می شود. او دنبال اقناع نیست. دنبال سلطه است. اما قدرت برای فائزه در رای مردم است و مشروعیت گرفتن نخبگان هم از همان است. این نماینده فکر انتخابات است و او نماینده فکر نصب.

آنچه در باره فائزه روشن است این است که او زنی امروزی و شهرنشین است و به جنبش زنان ایران تعلق دارد. همین ممیزه بزرگی است حتی اگر سایر ممیزه های او را نادیده بگیریم. فائزه گروه نخبگان سیاسی در حاکمیت را به دو گروه تقسیم می کند. کسانی که زنان شان تبرج اجتماعی دارند و کسانی که شما خود انها را هم نمی بیند چه رسد به زنان شان! از این رو عبرت آموز است که در گروه فائزه میرحسین در کنار همسرش دیده می شود ولی آن یکی گروهی را نمایندگی می کند که انتشار عکس همسرش را در روزنامه توهین خانوادگی و ناموسی می پندارد.

فائزه نماینده جریانی از نسل دوم نخبگان سیاسی ایران است که به ارزشهای دموکراتیک شهرنشینان نزدیک ترند و مجتبی نماینده جریانی است که دموکراسی لیبرال را دموکراسی آشغالها و کثافتها می دانند. طبیعی هم هست زیرا این یکی به دنبال تقویت و گسترش مبانی سلطنت مطلقه ولی فقیه است و تعطیل ظرفیت های دموکراتیک قانون اساسی و آن یکی به دنبال تقویت رسانه و رای مردم است و احیای قانون اساسی و اصلاح آن به سوی نوعی درک مشروطه از قدرت.

نگاه به نمایندگان نسل دوم نخبگان سیاسی و نبرد قدرت آنها بار دیگر نشان می دهد که جامعه و نخبگان در ایران حول دو اندیشه مطلقه گرایی و مشروطه گرایی تقسیم شده اند. در یکی هر کاری که حاکم بخواهد مجاز است و قانون همو ست و در یکی حاکم کسی نیست مگر مجری قانونی که نمایندگان مردم بر او نظارت دارند. نیروی آزادی بخش را زنی نمایندگی می کند که یکی از هزاران هزار زن جسور و پیگیر رای و نظر و حق خود اند و نیروی استبدادی را مردی نمایندگی می کند که خود را در قالب هزاران چماقدار و اوباش کودتا این روزها تکثیر کرده است تا مرد و زن را فروکویند و هر «ندا» یی را در گلو خفه کنند. اینکه شهید شاخص این جنبش «ندا» ست بسیار با معنا ست.

پس نوشت:
اول
اینکه دوست دانا و مهربانی به من نوشت که نقش مادران این دو تن را نیز باید برجسته کرد: مادر فائزه، عفت هاشمی است  که در زمان شاه خطبه ها و تحصن های او در بیت مراجع زبانزد است - برنامه ای که این بار هم می خواستند به ظاهر عمل کنند و نشد. عفت مرعشی (هاشمی) در زمانی که اقای هاشمی و سران مجاهدین در معرض اعدام بودند مدتها در بیت مراجع قم متحصن بود. اما کسی از خانم خجسته (مادر مجتبی خامنه ای) فعالیتی اجتماعی گزارش نکرده است. سپاس بسیار از این نکته ظریف.
دوم اینکه از آنچه من خواسته ام بگویم در هر پست تنها بخشی مطرح شده است. مساله کنونی ایران دارای ابعاد مختلف است و طبعا برای رسیدگی به آن به یادداشتهای چندگانه ای هم نیاز هست. من امیدوارم در دو یادداشت بعدی یکی به مساله مصلحت در کانون این رفتارهای ضدمردمی بپردازم و دیگری به مساله اندیشه آخرالزمانی حاکم. جمع بست همه اینها به آن دیدی نزدیک خواهد شد که من فکر می کنم روشنگر وضعیت کنونی و دلیل بحران است.
سوم اینکه به دلیل نزاعی که درون طبقه نخبگان سیاسی در جریان است من فکر می کنم این نزاع لزوما باعث فروپاشی نظام نخواهد شد. بنابرین ایده حل مساله در داخل نظام قابل پیگیری است و می تواند جواب دهد. تنها در صورتی که نظام نتواند در درون خود مساله را حل کند روند فروپاشی آغاز شده است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
June 23, 2009  
خامنه ای در صد سال پیش  
 

  تاریخ ما به نحو شگفت آوری همچنان با تاریخ عهد قاجاری پیوند دارد و اینجا و آنجا آن را تداعی می کند. هنوز آنچه صد سال پیش شروع کرده ایم ناتمام مانده است. هنوز دشمنان قدیم ما در کارند و دست در دست دشمنان جدید دارند. امروز تمام روز به مساله رفسنجانی و خامنه ای فکر می کردم. اینکه رفسنجانی خود را با امیرکبیر همنشین می داند و بارها نیز به این صفت خوانده شده است که امیرکبیر ایران است مرا منتقل کرد به اینکه با خود فکر کنم  اگر از رجال عهد قاجاری کسی را معادل خامنه ای بخواهیم بنشانیم چه کسی خواهد بود. کسی جز محمدعلی شاه قاجار البته نیافتم از آن رو که مجلس را به توپ بست و با مشروطه خواهان که قدرت شاه را محدود و مشروط به قانون می خواستند و اصلاحات عهد را نمایندگی می کردند از در جنگ در آمد. نگاهی به تاریخ کردم که کی بوده است و این شرح دلگزا را یافتم که سخت با امروز ما شباهت دارد نه تنها در روش و محتوا و سنخ بازیگران بلکه از عجایب تاریخ این که در تقویم و زمان هم: خرداد 1287 بحران شروع شد و در 2 تیر 1287 مجلس به توپ بسته شد. یعنی روزی مثل امروز! پیش از آنکه بحث را بیشتر باز کنم نقل را بخوانید:

روز دوم تير 1287 ساختمان مجلس شوراي ملي توسط قزاقان مسلح روس با توپخانه هدف حمله قرار گرفت و آسيب ديد. حادثه به توپ بستن مجلس كه از خشن‌ترين مقاطع حوادث عصر مشروطه بود، نقطه اوج خصومت نظام استبدادي قاجار با مردم بود. اين حادثه در دومين هفته رئيس الوزرائي ميرزا احمدخان مشيرالسلطنه و در شرايطي كه محمدعلي شاه با راهنمايي نظاميان روس نقاط مختلف تهران را به ستاد عملياتي خود عليه مشروطه خواهان تبديل كرده بود، رخ داد.

محمدعلي شاه كه از زمان مرگ پدرش (مظفرالدين شاه‌) مايل به هيچگونه سازش و مماشات بارهبران نهضت مشروطه نبود، عملاً روبروي مردم‌، مشروطه خواهان و نمايندگان مجلس قرار گرفت‌. او پس از 2 سال مقاومت در برابر مشروطه‌، سرانجام در خرداد 1287 برنامه خود را براي سركوب مشروطه‌خواهان به اجرا درآورد. وي يكي از درباريان ـ مشيرالسلطنه ـ را كه كاملاً مطيعش بود به صدراعظمي برگزيد. مقام وزارت جنگ را نيز به ميرزاحسين پاشاخان اميربهادر سپرد و لياخوف ـ سردار روسي ـ را به فرمانداري نظامي تهران منصوب كرد. با اين انتصاب در اولين روزهاي تابستان 1287، نقاط حساس تهران به تصرف نظاميان قزاق تحت فرماندهي افسران روسي درآمد. اطراف ميدان بهارستان و مدرسه سپهسالار محاصره شد و توپخانه و سواره‌نظام در مقابل مجلس مستقر شدند. تمام روزنامه‌ها توقيف شدند و جنگ بين قواي قزاق و مشروطه خواهان آغاز شد.

روز دوم تير 1287 كه ساختمان مجلس به توپ بسته شد، اوج جنگ بود. اين جنگ كه در ساعات ظهر فروكش كرد، 300 كشته و 500 زخمي به جاي گذاشت. بسياري از بازداشت شدگان در باغشاه تهران به زنجير كشيده شدند وتعدادي از وعاظ، روزنامه‌نگاران‌، نمايندگان مجلس و سياسيون به قتل رسيدند و تعدادي از آنان نيز به سفارتخانه‌هاي خارجي پناهنده شدند. حادثه دوم تير سبب انحلال مجلس اول و به هم ريختن اوضاع تهران شد، ولي قيام هايي در تبريز، گيلان‌، اصفهان‌،مشهد و نقاط ديگر رخ داد.

با اين همه‌، استبداد صغير دوامي نداشت و در كمتر از يكسال عمر حكومت محمدعلي شاه قاجار به پايان رسيد. روز 25 تير 1288 تهران به تصرف مخالفان محمدعلي شاه درآمد و در پي اين واقعه شاه به اتفاق اعضاي خانواده و صدها قزاق مسلح به باغ سفارت روسيه در زرگنده پناهنده شد وشوراي 22 نفره‌اي كه بعدها تشكيل شد، محمدعلي شاه را از سلطنت خلع كرد. (پایان نقل از: به توپ بستن مجلس، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی)

میزان شباهت شگفت آور است. اینطور نیست؟ به نظر من امروز، دست و پنجه نرم کردن دو عالیجناب جمهوری اسلامی ما را در این بحران قرار داده است. این را از خود نمی گویم. از احمدی نژاد نقل می کنم. او در مناظره اکنون-تاریخ-شده خود گفت که دست آقای رفسنجانی را پشت همه رقبایش می بیند. چند روز بعد آقای خامنه ای او را از همه به خود نزدیکتر معرفی کرد. پس نتیجه می توان گرفت که این نظر او ست و او هم دست رفسنجانی را پشت تمام این ماجرا دیده است. یا احمدی نژاد نظر او را از دهان خود گفته است. بخش بزرگی از کسانی که اکنون در بازداشت به سر می برند دوستان و همکاران و همفکران و مدیران آقای رفسنجانی اند. حتی اگر میرحسین هم به بند کشیده شود حامی و متحدش رفسنجانی بوده است چه به سبب نزدیکی در سیاست و مخالفت با دولت کنونی و چه به روایت احمدی نژاد در صحنه عمل. پس صحنه منازعه جاری تبدیل می شود به دو اندیشه ای که این دو عالیجناب نمایندگی می کنند. رفسنجانی هم آن را پنهان نکرده است و در نامه خود به خامنه ای در پیش از انتخابات بر ان پای فشرده که این راه را بیراه می بیند. باقی صحنه را هم می توان بسادگی ارزیابی کرد و با عهد به توپ بستن مجلس قیاس دقیق کرد و تطبیق داد. روسیه بار دیگر کمک کرده است تا محمدعلی شاه که مستبد لجباز و کهنه گرایی است و سر تسلیم به خواست مردم و اصلاحات ندارد نهاد انتخاب و انتخابات و دخالت در رای استبداد و مشروط کردن قدرت مطلقه را به توپ ببندد. تهران امروز هم زیر چکمه نیروهای کودتا شباهت تمام عیاری به تهران 1287 دارد. گویی نقشه کار را دوباره از موزه بیرون کشیده اند و با تطبیق بر عناصر عصر دوباره به اجرا درآورده اند.

آیا تاریخ خود را تکرار می کند؟ آیا بازداشت ها به قتل ها و اعدام ها منتهی می شود؟ من امید می برم و دعا می کنم که نشود. همه در این نیت و خواست اشتراک داریم. پس گام بر می داریم. و آنچه می توانیم دریغ نمی کنیم. و بی گمان موثر است. کهنه گرایان تاریخ را تکرار می کنند. ما آن را ابداع می کنیم. تفاوت بزرگ مردم اند که به سوی آزادی حرکت می کنند و جهان امروز که سخت دگرگون شده است. شگفت آور و آنچه سخت مایه امید است این است که 100 سال پیش مردم ما توانستند بعد از مدت کوتاهی استبداد را بر سر جای خود بنشانند و محمدشاه را از قدرت خلع کنند. اگر آنها توانستند امروز ما هم می توانیم. جز اینکه باید امید بریم که هزینه ها کمتر و قتل و نهب کمتر باشد یا با شیوه های بدیع از راههایی که در صد سال تجربه و چالش با استبداد آموخته ایم و با استمداد از روح زمان که به سود ما ست و راههای تازه پیش پای ما می گذارد کشور خود را از توپ روسی و سیاست محمدعلی شاهی و چکمه نظامیان نجات دهیم. راه ما از راه کسانی که الگوهای باستانی دارند و به قدرت خارجی مستظهرند جدا ست. این نبرد دو الگوی استبداد شرقی است و نوگرایی جهان مدرن. خطی که به کشتن امیرکبیرها و نوگرایان و رجال مشروطه و اندیشه ملی می گراید و خطی که به شکستن موانع سفت و سخت و رسوب کرده از بخش تاریکتر تاریخ ما همت گمارده است. خطر در راه است اما بزرگی و سروری و آزادی نیز در خطر کردن است.

نکته های باریک کوچک و بزرگ بود برای گفتن که می گذارم برای یادداشتی دیگر. تا در همین یک نکته خوب تامل کنیم. امروز به همفکری و مرور تاریخی و پرهیز از خطاهای پدران مان سخت نیاز داریم چنانکه از تحسین ایشان وقتی سینه برای آزادی سپر می کرده اند و رنج گذار از تاریکی رعب و وحشت را بر خود هموار می ساخته و به بزرگی خطر می کرده اند نیرو می گیریم.   

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
June 20, 2009  
رای من کو؟ - یعنی: نمی توانی مرا حذف کنی  
 

سی سال پیش وقتی نسل ما در گرماگرم انقلاب بود ایده های دیگری داشت. دنبال حکومت اسلامی بود. دنبال نابودی امپریالیسم بود. می خواست پرولتاریا بر جهان حکم براند که تعبیر اسلامی اش می شد مستضعفین. به خیال خودمان معادل قرآنی ایده انقلابی مارکس را پیدا کرده بودیم. نسل ما مسلمان بود اما زیر سایه مارکسیسم رشد کرده بود. مخالفت با جهان سرمایه برایش اهمیت داشت. در کاپیتال چیزی پست و فرومایه و دنیاطلبانه می دید. نسل ما به عرفان ماتریالیستی گرایش داشت. از  دل آن اندیشه ها که باید روزی به شرح از ان گفت چیزی حاصل شد که امروز در نظام ولایت مطلقه می بینیم. این نظام مظهر عرفان ولایتی و ماتریالیسم قدرت است. پول را درویشانه تحقیر می کند و همزمان حریصانه می پرستد و به خدایی می رساند. شگفت آور خواهد بود اگر ببینید احمدی نژاد چگونه شعارهایی را می دهد که زمانی پیشتازان چپ ایران می دادند. در عین حال او همه را با نان می خرد و به هیچ چیز جز قدرت برهنه ایمان ندارد. البته این توصیف آقای خامنه ای هم هست. تقصیر کسی نیست اگر هست. خود او گفته است و تاکید کرده است که احمدی نژاد به او از همه رجال قدیم و جدید الاسلام نزدیک تر است. 

نسل امروز نسل دیگری است. این همان چیزی است که آقای خامنه ای و احمدی نژادهایش درک می کنند و از ان می ترسند. این نسل در جهان دیگری رشد کرده است. جهانی که درست در مسیر مخالفت با اندیشه های مرده و زوال یافته و فروپاشیده ای است که در مدارس این نسل تدریس می شود و در صدا و سیمایش تبلیغ. جهانی که جنتی ها و مصباح ها و حسینیان ها و امام جمعه های دولتی را به دون کیشوت تبدیل کرده و به موزه سپرده است. جهانی که بن لادن ها و ملاعمرها را مخلوع و آواره و بی کشور کرده است. جهانی که پیشگامان پرولتاریاگرایی اش هم دیگر به ترک آن ادعاها گفته اند. جهانی که تا کنج همه خانه های وزیران و وکیلان و سفیران و مدیران همین نظام ولایت مطلقه نفوذ کرده است. از این نظام دیگر چیزی نمانده است مگر همین اوباشان چماق به دست و ایده های دون کیشوتی احمدی نژادهایش و گروهی از بیچاره ترین مردم که به نان و سیب زمینی رای می دهند یا ساده دلانه فریب محتسب مابی آنان را خورده اند. نظامی که مدرسه اش کسی را تربیت نمی کند و صدا و سیمایش را کسی باور نمی کند. نظامی که نخبگان را حرمت نمی نهد و دانشگاه را به پادگان و قبرستان تبدیل می کند. نظامی که دورترین فاصله را از آینده دارد که جوانانش باشند و بهترین راهی که برای نزدیک ماندن به توده چشم و گوش بسته دارد ابزارانگاری و ریاکاری دینی است.

این نظام نظام جهان آینده نیست. نظام جهانی گذشته و درگذشته است. ایران آخرین حلقه از کشورهای انقلابی بود و فرصت نیافت دوران انقلابیگری را با حمایت برادر بزرگ بدرستی طی کند. ناچار قضای ناکرده به جا می آورد و در جهانی که کسی زیر سایه برادر بزرگ نمانده است از آستان و باستان این برادر رها نمی شود. می کوشد هر طور شده ایده های فروریخته را جمع کند و از تکه های آن آینه شکسته چیزی بسازد. اما در این آینه صد-بند-خورده چیزی دیده نمی شود مگر قیافه های کژ و قامت های کوژ. ایران به ضرب و زور پاسدار ایده هایی است که با نمایندگان کهنسال اش دفن خواهد شد.

نظام جمهوری اسلامی نظام آینده نیست چون از آغاز با اقشار آینده دار ایرانی از در ستیز وارد شده است. آنها تا کنون قربانیان شاخصی داده اند اما نامدارترین شان ابولحسن بنی صدر بود و سپس غلامحسین کرباسچی. و تازه ترین قربانی شان میرحسین موسوی. این نظام سر سازگاری با طبقات شهری ندارد. از آغاز دل در گرو پرولتاریای حاشیه نشین بست و روستائیان چشم و گوش بسته و هنوز هم بر همان مسیر می رود و از همان تغذیه می کند و از همان اقشار نیروهای بسیج و پلیس ضدشورش خود را بر می گزیند. علت اش هم امروز از همیشه روشن تر است: آنها مردمانی اند که ادعای رای و نظر ندارند. جمهوری اسلامی که اکنون به حکومت اسلامی-پرولتاریایی تبدیل شده است شیفته هر کسی است که رای ندارد یا رای اش را می شود خرید. شیفته هر کسی است که طبقات دارای رای را دشمن می دارد.

سیاست جمهوری اسلامی بر جذب پرولتاریا و حذف لیبرالها بوده است. تمام امکانات دانشگاهی و بورسها و سهمیه ها و امکان ارتقا و تملک اسباب ثروت و قدرت بای نحو کان در اختیار این جماعت بوده است. اینها نوکیسگان جمهوری اند و امروز فدائیان رهبر. در مقابل جمهوری تا توانسته مردم طبقه متوسط شهری را سرکوب کرده و کنار زده و محدود کرده و راه ارتقای اجتماعی را بر ایشان بسته است. در این انتخابات راه بازگشت آنها به قدرت در چارچوب خود این نظام را بست. راه نمایندگی کردن رجال جمهوری را برای این طبقات هم بست. جمهوری اسلامی به خیال خود اکنون می تواند بی دغدغه از بازگشت اندیشه های چالشگر کسانی که صاحب رای و استقلال فکری اند مطلقه بودن ولایت خود را بی چون و چرا ادامه دهد. ولایت مطلقه حوصله سوال و کنکاش و استیضاح و طلب پاسخگویی و شفافیت ندارد. آقای خامنه ای در بیست سال رهبری اش یک بار هم در مقابل پرسش و پاسخ خبرنگاران حاضر نشده است سهل است یک بار هم کسی نتوانسته در مجلس خبرگان از حق نظارت بر او استفاده کند. او مسئولی است که از او سوال نمی توان کرد. چنین کسی و نظام تحت رهبری او طبعا با اندیشه مستقل صاحب رای مساله دارد و به سرکوب آن می گراید. اصلا تصادفی نیست که نماینده آقا در کیهان حسین شریعتمداری است و قاضی محبوب اش مرتضوی و وزیر ارشادش صفار هرندی و هنرمند مورد ستایش اش ده نمکی.

جمهوری اسلامی در ده سال اول هم ضد روشنفکر و دانشگاهی و ضد اهل فکر و قلم و نویسنده بود و بزرگترین شمار اعدامی هایش از ایشان است و بزرگترین گروه مهاجرش هم از اینان است. اما در بیست سال بعدی به شکلی استراتژیک تمام عناصر بازگشت به آینده را قدم به قدم زدوده است و سیاست حذف نسلی را پیشه کرده است و در انتخابات دهم با خدعه و نیرنگ به اوج رسانده است.

خلاصه کنم. رای من کو؟ دقیق ترین شعار ممکن در مقابل این سیاست مزورانه و ضدانسانی است. سیاستی که ایران را به گولاک اصحاب رای تبدیل کرده است. رای من کو؟ یعنی اجازه نمی دهم مرا حذف کنی. من یک فرد صاحب رای هستم. رای مرا نمی توان به نیابت یا جعل و فریب نوشت و صندوق صندوق پر کرد. رای من محترم است. تک تک رای های ما حرمت دارد. مثل اثر انگشت ما تک است و بی همتا. این رای ها نماینده انتخاب ما هستند. نمی توانی در آنها دست ببری. نمی توانی به دلخواه آنها را کم و زیاد کنی. من پای رای ام ایستاده ام. رای ام را دنبال من می کنم. زیرا من هستم که با رای ام جامعه را جهت می دهم و مدیریت می کنم. این خطرناک ترین شعار برای ولایت مطلقه و پاسبانان آن و ریزه خواران خوان نعمت او ست. این است که او با تمام قوا به مقابله با رای بر می خیزد. شرم و حیا را کنار می گذارد و عریان می شود تا سراپای درشت و بی اندام و کوژ و کژ او را ببینی. او به تو حمله می کند چون از تو متنفر است. از رای تو از رسانه تو از ایده های تو از پسند و ناپسند تو. تو به صورت موجودی مزاحم برای او جلوه می کنی. یک خرمگس که راحت اش نمی گذارد. یک کابوس که بیدار نگهش می دارد پریشان اش می کند. راهی برای سروری بر تو ندارد. رهبر طبیعی تو نیست. این او را به هراس می افکند. این خشونت که می بینی شدت ترس او ست که خود را در حمله کورانه و سبعانه نشان می دهد. برای او زن و مرد و کوچک و بزرگ و باگناه و بی گناه ندارد. مردم را دشمن می بیند. هر کس را با او مخالفت کند هر کس را که از سوال کند. هر کس که رایی داشته باشد که او را نادیده می گیرد.

او خردگریزان را خوش می دارد چون در برابر خرد او کسی دیگر به خرد نیاز ندارد. حسابگرترین و خردمندترین و مکارترین و خدعه گرترین مردم همو ست او رهبر فرزانه است و سخنانش حکیمانه. در برابر او هر فرزانگی و خردگرایی و خود-رایی بیجا و بی معنا ست. این است که بی خردترین افراد نمایندگان اویند و دون کیخوته ها در دستگاهش همه کاره. حالا تو امده ای و با یک رای می خواهی دکان او را برچینی؟ کام تو را تلخ می کند زیرا بسادگی کام او را تلخ کرده ای. او می خواهد یکبار برای همیشه درسی به تو بدهد که فراموش کنی رای چیست. او قصد حذف کردن تو را دارد. اطاعت کنی بترسی جا بزنی دوره ای سیاه تر از پیش حاکم خواهد شد. کافی است جا نزنی. فریاد بزنی: رای من کو؟  

    -----------------
* عنوان و ایده این نوشته با خواندن تحلیل هوشمندانه الفیا (مستعار) شکل گرفت و آن را تقدیم می کنم به میم آ. که مشوق من برای نوشتن شد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
 
ناظران روسی در انتخابات ریاست جمهوری  
 

در این چند روزه این خبر خیلی برای من جای سوال داشته است:

بر اساس خبری که ریانووستی خبرگزاری روس منتشر کرده است روسیه بر انتخابات ایران نظارت داشته است. ایران همواره در مقابل درخواست مخالفان برای حضور ناظران خارجی در انتخابات مقاومت کرده است.

ریانووستی می گوید ناظر روس "پاول زریفولین" سردبیر سایت خبری "ژئوپلتیکا" بوده و از شیوه برگزاری انتخابات اظهار رضایت کرده است.

آقای رزیفولین به این خبرگزاری گفته است: من بعنوان ناظر در بسیاری از انتخابات مانند بلاروس و مولداوی شرکت داشتم اما چنین انتخابات آزادی مانند ایران را در هیچ کجای دیگر ندیده بودم.

وی انتخابات در ایران را «کاملا بر اساس اصول دموکراسی» توصیف کرد و از رسانه های غربی انتقاد کرد که تنش های بعد از انتخابات را بزرگ نمایی می کنند. به گفته زریفولین: این بی نظمی ها کاملا محلی بوده و فقط در دو منطقه تهران رخ داده است در حالیکه بقیه مناطق مسکونی تهران در آرامش بسر می بردند.

این خبر از معدود خبرهایی است که اولا از نظارت خارجی در انتخابات خبر می دهد و همچنین به جنبه هایی از روابط ایران و روسیه اشاره می کند که کمتر در رسانه ها منعکس می شود.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
شرم  
 

در مورد آن دختری که برادران غیور اسپری فلفل توی چشمش پاشیدند و وقتی سرش را به سنگ‌های پیاده‌روی پارک لاله می‌کوبید گفتند "چشمت کور؛ می خواستی پررو بازی درنیاوری" چیزی نمی‌نویسم.

در مورد آن پسری که سر خیابان کارگر گریه می‌کرد و می‌گفت دو تا تیر توی کمر برادرش زده‌اند هم چیزی نمی‌نویسم.

خشم و نفرتی که در چشم برادران بسیجی موج می‌زد هم که به بیان نمی‌آید...

این هلی‌کوپتری که دم به دقیقه از روی سر ما رد می‌شود و هراس در دل‌ها می‌اندازد هم که اصولا نوشتن ندارد.

آن پسرک چفیه به‌گردن و اسلحه به‌دستی که وقتی گفتم خانه‌مان خیابان فاطمی است ناسزا گفت را هم سعی می‌کنم ببخشم...

فقط یک حرف توی دلم مانده که حتما باید بنویسم: من اگر به جای آن سرهنگ دوم اداره آگاهی پنجاه ساله‌ای بودم که سر خیابان دکتر قریب، باتوم به دست کاشته بودندش؛ مثل او از شرم عرق نمی‌ریختم، خودم را می‌کشتم!

برگرفته از: باران در دهان نیمه باز

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
June 19, 2009  
پایان یک رهبر، آغاز رهبران  
 

آقای خامنه ای با سخنرانی خود از ولایت جمهور مردم خارج شد. او دیگر رهبر ایران نیست. او رهبر پاره ای از مردم ایران است که ما باور داریم در اقلیت اند. از امروز ایران رهبران تازه ای به خود خواهد دید. رهبرانی که با مردم خود رابطه ای تازه دارند. این پایان رهبری آقای خامنه ای و آغاز دوره ای است که در آن رهبران نقش بازی خواهند کرد. سخن او دیگر برای ما فصل الخطاب نیست. چون او سخنی از سخنان ما را نمی شنود. سخنی از انچه ما می خواهیم نمی گوید. او با زبان گروهی خاص حرف می زند و نه با زبان جمهور مردم.

آقای خامنه ای امروز نشان داد که تمام تلاش ها برای اینکه او رهبر همه ما باشد شکست خورده است. او سالها ست که راهی دیگر می رود اما امروز بر همه مردمی که به او هنوز امیدی داشتند نشان داد که او رهبر آنها نیست. اقای خامنه ای عملا به اتکای یک بخش از مردم که به نظر او مردم ترند دارد بخش دیگری از مردم را که نمی بیند و نمی خواهد ببیند سرکوب می کند. آقای خامنه ای از 40 میلیون رای دهنده حرف می زند و به آن می بالد اما وقتی پای مردم به میان می آید آنها را که به رئیس جمهور محبوب اش رای نداده اند مردم نمی شمارد.

آقای خامنه ای رهبر ما نیست. از دل ما با خبر نیست. ما را دشمن می پندارد. رئیس جمهوری را که ما بر خلاف نظر او انتخاب کنیم در منگنه می گذارد. برای او رای مهم نیست. وگرنه خاتمی 20 میلیون و 22 میلیون رای داشت. چرا میدان وسیع احمدی نژادی را نداشت؟ چرا مطبوعاتی را که ما مردم راه می اندازیم از دید او پایگاه دشمن اند و باید یک به یک به کوچکترین خطا یا بهانه بسته شوند؟ چرا اگر مردم محترم اند و باید به آنها بالید چون رای به نظام او داده اند رهبران و فرزندان و کوشندگان مردم را یک به یک دستگیر می کند و به زندان می اندازد؟ 

آقای خامنه ای رهبر گروهی از مردم ما ست. غمی نیست. اما مشکل این است که می خواهد راه بر گروههای دیگر از مردم ببندد تا وارد قدرت و تصمیم گیری نشوند. این را به هزار راه می توان نشان داد. این را مردم حس می کنند. می بینند که قدرت در میان گروه کوچکی دست به دست می شود. بین اغنیای وابسته به آقای خامنه ای. او حتی به رهبران قدیمی انقلاب هم روی خوش نشان نمی دهد چه رسد به ما مردم معترض در خیابان. در دستگاه آقای خامنه ای، به قول ایمایان، مرتضوی ها و شریعتمداری ها و حسینیان ها و محسنی اژه ای ها و جنتی ها و مصباح ها مقرب اند و مقرب تر می شوند (+). در این نظام جایی برای هیچ کس که رای دیگری داشته باشد نیست. 

آقای خامنه ای امروز از رهبری همه ما استعفا داد و به رهبری گروه معینی از هواداران اش تنزل کرد. او به آسانی توانست یک اپوزیسیون بزرگ را که بنا به همان آمار رسمی خودشان 13 میلیون نفرند نادیده بگیرد و آنها را تهدید کند. همان کاری که وقتی این اپوزیسیون رای 20 میلیونی هم داشت می کرد. مشکل او این است که می خواهد این جمعیت را نادیده بگیرد و خود را از شر این صداهای مزاحم نجات دهد. او حق خود می داند که بگوید نظرش به رئیس جمهور کنونی نزدیک تر است. این بزرگترین خطای او بود. رهبری که قانون اساسی ما نشان می دهد رهبر این حزب و آن حزب نیست. خودش هم نمی تواند حزب داشته باشد. حق هم ندارد کنار یکی بایستد. این کار او نیست. کار او حفظ نشاط عمومی مردم است و حفظ پیوند آنها با ایران و نظام سیاسی اش. او با ایستادن در کنار احمدی نژاد رسما به اپوزیسیون بزرگ ایران اعلام کرده است که با انها نیست. این پیروزی بزرگی است برای ما. او با زبان خود از ما برائت جسته است. او بروشنی بر احتمال هر نوع دستکاری در انتخابات صحه گذاشته است. آقای خامنه ای اگر رهبر جمهور مردم ایران بود ابطال انتخابات رسوای مدیران اش  را می پذیرفت تا وحدت ملی حفظ شود (در رسوایی انتخابات او این یادداشت احمد شیرزاد کفایت می کند). او حتی دولت آشتی ملی را هم نمی پذیرد. از او به عنوان رهبری یاد خواهد شد که مردم را دو شقه کرد و به رهبری خود پایان داد و رئیس قبیله شد.

مشکلی که راه آقای خامنه ای ایجاد می کند این است که چون او طرف دارد و دولت محبوب او هم حاکم است و او با تمام قدرت از آن حمایت می کند راهی برای چرخش دولت و قدرت به صورت قانونی باقی نمی گذارد. حتی اگر 40 میلیون رای دهنده به میدان بیایند او همیشه نامزد مورد علاقه خود را از صندوق در خواهد اورد. درک این مساله همه مسائل را دگرگون خواهد کرد.

آقای خامنه ای می گوید راه قانونی برای اعتراض باز است اما در چنین سیاستی کدام قانون معتبر می ماند؟ همه ما می دانیم که از زمان ریاست جمهوری خاتمی قانون در ایران به بازی زبانی نهادهای انتصابی تبدیل شده است. آری اگر قانون قوی بود و داد مردم می ستاند راهها دیگر بود. اما وقتی همه مجریان قانون عوامل خود رهبر اند و راهی برای دیگران در ساختار قدرت نیست چگونه می توان به چنین قانونی اعتماد داشت؟ و اگر قانون معتبر بود چرا اصلا خود او آن را اجرا نکرده است و پیش از طی مراحل قانونی انتخابات را تایید کرده است؟

قانون روی کاغذ قانون نیست. قانون با مجریان اش قانون است. وقتی مجری فاسد العقیده است و در همه مسیرهای قانونی سنگ می اندازد و هر چه خواست از قانون تفسیر می کند و همه را هم به دلیل پیروی از دستور آقا توجیه می کند چه امیدی به آن قانون می توان داشت؟ ایشان الان بر اساس کدام قانون صدها نفر را بازداشت کرده است؟ بر اساس کدام قانون اعتراض میلیونها نفر را نادیده می گیرد و به آن بی اعتنایی می کند و مهر تایید بر انتخابات می زند؟

صد سال است در ایران از عهد مشروطه به بعد همه می گوییم که رهبر مملکت نباید حکومت کند. باید اجازه دهد نخست وزیر کار کند. یا در این سی ساله رئیس جمهور. آنچه امروز اتفاق افتاد نشان داد که این ایده چقدر بنیادین است. خطر رهبری که به یک سمت گرایش پیدا کند بسیار بزرگ است. همان خطری که امروز ایران با آن روبرو شده است. به زبان آن سه رهبر ملی (سحابی و یزدی و حاج سیدجوادی) که به مردم نامه نوشتند (+) بر اساس تمام معیارها این رهبر از عدالت ساقط شده است. این رهبر دیگر رهبر نیست.

از این پس چه خواهد شد؟ من بی گمان ام که آن اپوزیسیون بزرگ مردم ایران در برابر این شیوه از سیاست و مدیریت راه خود را ادامه خواهد داد. تا رهبر ملی تازه ای پیدا کند که می تواند به ملت فکر کند. به ایران برای همه ایرانیان فکر کند. رهبری که جمعیت های بزرگ را نادیده نمی گیرد و جمعیت های کوچک را بر انها مسلط نمی سازد.

موسوی و کروبی چه خواهند کرد؟ آنها رهبران مشروع اپوزیسیونی هستند که به احمدی نژادیسم رای نداده است. و امروز معلوم شد که به رهبر هم رای نداده است! تقصیر کسی هم نیست. این نتیجه خطای خامنه ای است که سرنوشت خود را به احمدی نژاد گره زده است. این ظرفیت میلیونی بزرگی است که یا موسوی و کروبی قدر آن را می شناسند و رهبری آن را بر عهده می گیرند یا اگر از تهدیدها عقب نشستند دیگرانی به میدان خواهند آمد و این وظیفه را بر دوش خواهند گرفت کسانی که ترک ترس گفته اند و به ولایت ترس گردن نمی نهند. اما قدر مسلم این نیروی عظیم بی رهبر نخواهد ماند و از راه نیز نخواهد ماند. عصر رهبری خامنه ای به پایان رسیده است ناچار رهبران تازه ای رخ خواهند نمود.   

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 37
چاپ کن
بفرست  
June 18, 2009  
حزب الله و حزب شیطان: نمونه ای برای راستی آزمایی  
 

از میان دهها خبر امروز یک خبر خیلی جالب است: حزب الله ایران می گوید که کسانی که به مردم حمله می کنند از ما نیستند و از حزب شیطان هستند(+). این از آن دسته خبرهایی است که در چند روز گذشته برای تسکین آلام عمومی و طغیان خشم و نفرت از کودتاچیان و عوامل آنها و سبعیتی که دربرخورد با مردم و حمله به خانه و زندگی و آنها نشان داده اند در حال طراحی و انتشار است. کسانی که امور رسانه ای این آقایان را مدیریت می کنند روشهای مختلفی را تاکنون آزموده اند تا به نوعی آشوب خبری و ایجاد تردید دامن بزنند و بتوانند جمع همدلانه مردمی را که به دروغ باور ندارند پراکنده کنند. انها همزمان یکی از نفرت آورترین روشهای خود را دوباره به کار می برند: تو را مورد حمله قرار می دهند و بیرحمانه و خارج از عرف هر پلیس و نیروی ضدشورشی مرد و زن و کوچک و بزرگ و عابر و تظاهرات کننده را لت و کوب می کنند و حتی سنگ پیاده رو را هم می شکنند و به مردم پرتاب می کنند که از عجایب رفتار نیروی نظم بخش است و در عین حال فردا اطلاعیه می دهند که اینها که حمله کردند لباس ما را پوشیده بودند و ما نبودیم. یعنی شما کتک خورده ای، بیرحمانه هر چه از زندگی ات دست شان آمده خرد و خاکشیر کرده اند و به غیرمتعارف ترین وجه زده و کوفته اند اما مسئولیت اش را هم نمی خواهند قبول کنند.

هزار دلیل هست که این دست اطلاعیه ها را ضدخبر بشماریم و باور نکنیم. این نمکی است که بر زخم ما می پاشند. انگار نه انگار این حزب الله و آن روش چماقداری اش تاریخ روشن سی ساله دارد و جامعه می داند این گروهها چرا از غیب حاضر می شوند و مامور به چه هستند و چرا مثلا در چهار سال گذشته خبری از آنها نبود اما دوباره پیدا شده اند.

اما فرض را بر صحت می گذاریم. فرض می کنیم حزب الله ایران در این روزها رفتار مدنی پیشه کرده است و از چماقداری توبه کرده است و واقعا می خواهد حزب «الله» باشد. بسیار خوب. اما این اتفاقات افتاده است. شما مدعی هستید نبوده اید و از این کارها به شما نمی آید. ولی اگر فکر کرده اید که ماجرا با اطلاعیه تمام می شود مخاطب و مردم و آسیب دیدگان و اهل رسانه را گول و گنگ پنداشته  اید. این هم درست مثل انتخاباتی است که مدعی هستید رئیس جمهورتان رای 70 درصدی آورده است اما نمی توانید 20 هزار نفر جمع کنید تا حمایت شان را از او نشان دهند. نمی توانید یک آمار درست بدهید که سر و ته اش با هم بخواند و صد غلط ازش درنیاید. نمی توانید سه تن از نامزدها را که همه از رجال خود آن نظام بوده اند و هستند قانع کنید.

اگر فرض را بر صحت بگذاریم یک حق بزرگ مطرح می شود. اینکه پس مجرم کیست؟ می گویید و می گویند که کسانی از لباس پلیس سوء استفاده کرده اند یا به نام حزب الله به مردم حمله خارج ازعرف و غیرقانونی کرده اند تا نام بلند شما را لکه دار کنند. بسیار خوب. شما که رئیس جمهور مقتدر 70 درصدی دارید، شما که مستظهر به حمایت رهبر هستید، شما که با پلیس و اطلاعات و نیروی انتظامی و بسیج راه و رابطه و سر و سر دارید چطور در برابر این تلاش برای ایجاد تنش به نام شما ساکت نشسته اید؟ چرا همان فردای اولین خشونتها اعلامیه ندادید و صف خودتان را جدا نکردید؟ چرا تا امروز با تکیه بر شبکه اطلاعاتی نظام این ناجوانمردان را که نقاب حزب الله بر چهره زدند پیدا و دستگیر و رسوا نکردید؟ چرا آنها را به تلویزیون نیاوردید تا به مردم معرفی کنید؟ چرا دست روی دست گذاشتید تا با نام و آبروی سی ساله شما بازی کنند؟ مملکت را به بحران دچار کنند؟ بین آحاد مردم و نظام تنش بیافرینند؟ چهره نظام مقدس تان را بیالایند؟ آیا چنین کسانی با معیارهای شما کمتر از مفسد فی الارض هستند؟ کمتر از معاند قسم خورده و محارب هستند؟ چرا هیچکس هیچ کاری نکرده  و نمی کند؟ چرا این ماشین سرکوب نظام مقدس فقط به درد زدن مردم معصوم می خورد که اعتراض مدنی خود را مطرح می کنند؟ چرا محاربان و معاندان و حزب-الله-نمایان را رها کرده است؟

راست می گویید این جانیان و مجرمان و اوباش که می گویید اعضای حزب شیطان اند پیدا کنید و به دادگاه بکشانید و برای خود و همه ما روشن کنید که اینها چه کسانی اند؟ اگر کردید آن وقت انتظار داشته باشید ادعای صحت و درستی انتخابات را هم از شما و نظامی که به آن خدمت می کنید باور کنیم. اما اگر نکردید انتظار نداشته باشید از نظامی که مردم را به شیوه ای که خود شما حزب شیطانی نامیده اید می زند و فرو می کوبد اما زیرش می زند و مسئولیت نمی پذیرد قبول کنیم که راست می گوید. اگر این نظام در علن و پیش چشم مردم می زند و انکار می کند چطور قبول کنیم که در خفا و در زیرزمین های وزارت کشور کرده است و خیانت در امانت روا نکرده است؟

خداوند رسواکننده دروغ گویان است. بادا که دیو دروغ  و حزب شیطان از آن سرزمین رخت بربندد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
 
چه باید کرد؟ - مانیفست 5 دقیقه ای  
 

خواندن متن زیر چند دقیقه ای بیشتر وقت نمی گیرد اما نکاتی اساسی را مطرح می کند. ما این روزها به متن هایی از این دست که باطل السحر شعبده بازان صدا و سیما و دولت کودتا باشد نیازمندیم. نظرات تکمیلی یا شواهد تاییدی را به صورت کامنت مطرح کنید و هر قدر می توانید این متن را تکثیر کنید: این متن در صفحه ویژه میرحسین موسوی در فیس بوک منتشر شده است - یکی از رسانه های اصلی در جنبش سبز ایرانیان:

استراتژي دشمنان مردم ترسيدن و ترساندن است. مي خواهند جمهوري اسلامي را با حکومت ترس جايگزين کنند. بيهوده نيست که شعار ميرحسين دولت اميد است. پس اميدوار و شجاع و پر از رويا باشيد. زندگي بدون رويا ارزش زيستن ندارد. نگذاريد روياهايتان را بکشند و براي آنها مبارزه کنيد. تمام لحظه ها و ساعات در مبارزه با اين کودتاي سياسي مهم اند. سريع باشید. کار امروز را به فردا، کار صبح را به عصر و کار اين لحظه را به لحظه ديگر موکول نکنيد. اگر لازم است شب بيداري بکشيد. اين روزها و تمام لحظاتشان مهم است.

اگر هيچ وسيله ارتباطي نداريد براي ارتباط حضوري و چهره به چهره از همين لحظه وقت بگذاريد. اطرافيان و دور و بري ها در اولويتند. از بحثهاي وقتگير پرهيز کنيد. موافقان خود را نيرو دهيد و آنها را هم براي ارتباط چهره به چهره فعال کنيد. با دلايل و اطلاعات پشتيبان خودتان را مجهز کنيد. پيامهاي استراتژيک شما اينهاست:

1- يک باند ارعاب و ترور با نفوذ در دولت، بسيج و نيروهاي امنيتي است که ناامني ايجاد مي کند و تخريب اموال عمومي کار خودشان و به دستور آنها است.
2- استقلال را در کنار آزادي و جمهوري اسلامي مي خواهيم و به بيگانگان اجازه دخالت در امور داخلي نمي دهيم. به دولت اجازه انگ زدن به نخبگان هم نمي دهيم.
3- ميرحسين خواست اکثر ايرانيان است نه فقط تهران
4- ما ملت شجاعي هستيم. با ترساندن و ارعاب به ما توهين نکنيد. قدرت اطلاعاتي و امنيتي، امانت ماست در دست شما. اگر خيانت کنيد از شما مي گيريم و به اهلش مي دهيم. نيروهاي نظامي و انتظامي فرزندان ملتند.
5- کودتاي سياسي در قالب آراي پيش-ساخته محکوم است. انتخاباتي که بر خلاف مقررات اجرا شده باطل است و شوراي نگهبان قانون اساسي بايد آن را ابطال کند. مساله ما شمارش چند صندوق پيش-ساخته نيست. ما خواهان تجديد انتخابات با مجريان و ناظران سالم و بي طرف هستيم.
6- نهاد روحانيت سرمايه اين کشور و پشتيبان مردم بوده است. ما خواهان برداشتن سرپوش و سانسور دولت از عزت و حرّيت روحانيت ايم.

استراتژی ارتباطی ما

در شرايط موجود چه استراتژي ارتباطي بايد در پيش بگيريم؟ جريان پشت اين تقلب گسترده انتخاباتي و صحنه گردانان اين کودتاي سياسي، عمليات رواني گسترده اي را با نفوذ در صدا و سيما و محدود کردن کانالهاي ارتباطي مردم آغاز کرده تا بتواند بحراني را که با اين ابعاد پيشبيني نميکردند مديريت کنند. آنها با هوشمندي پيامهاي رسانه اي شان را مديريت مي کنند. لازم است به فنون بدل اين پيامها مسلح شويم و به سريعترين شکل ممکن اطرافيانمان را آگاه کنيم.

نطریه گلوله ای دولت کودتا

از نظر دانش ارتباطات، استراتژي ارتباطي اين جريان بر "نظريه گلوله اي" مبتني است. مطابق اين نظريه آنها فکر مي کنند ارتباط برقرار کردن يک جنگ است: رسانه يک اسلحه است، پيام يک گلوله و مردم هدف هستند. تنها کافيست خوب نشانه گيري کنند. آنها مردم را سيبل بي اختيار، بي تمييز و ناآگاه خود و رسانه هاي بيگانه مي دانند و ترجيح مي دهند در رقابت با ديگر رسانه ها گلوله هاي بيشتري به سوي مردم پرتاب کنند. صدا و سيما تجربه نسبتا موفقي در اين نشانه گيري داشته است اما به مرور تعداد قابل توجهي از مردم از تيررس او خارج شده اند و برد اسلحه شان کاهش يافته. با اين وجود کوشيده اند منتقدانشان را خلع سلاح کنند و رسانه هاي آنها را به حداقل ممکن برسانند. اين روزها با خلع سلاح اينترنتي و تلفني هم مواجهيم. اما انسانيت و ارتباطات چهره به چهره و انساني شما چيزي است که نميتوانند از شما بگيرند. سوال اصلي اين نوشته اين است که شما در ارتباط با خود يا مردمي که در تيررس آنها هستند چکار مي توانيد بکنيد؟ اين نوشته مي کوشد به اين سوال ارتباطي پاسخ دهد.

تحليل محتوای پیام های صدا و سیمای کودتا

در دو روز گذشته صدا و سيما چه پيامهاي استراتژيکي را به سوي مردم شليک کرده است؟
1- ترس از ناامني: تا زماني که تعداد معترضان کم به نظر مي رسيد آنها اغلب اراذل و اوباش معرفي مي شدند و کساني که به اموال عمومي آسيب مي زنند و مزاحم زندگي روزمره مردمند. بعد که آمارشان قابل توجه شد و شعار دادند که "ما مردميم نه اوباش" گفتند که اراذل خود را بين مردم پنهان کرده اند. مردم هم انتظار دارند با اوباش و مخلان امنيت برخورد تندي صورت بگيرد. آنها ژست ناجي مردم در مقابل اوباش را به خود مي گيرند.
جالب است بدانيد گزارشهاي متعددي حاکي از آسيب رساندن نيروهاي لباس شخصي و نيروهاي ضد شورش به اتوموبيلهاي مردم و اموال عمومي و بانکهاست. او مشکل را ايجاد مي کند و خود را حلال مشکل و ناجي شما معرفي مي کند. اما براي اينکه شما را نجات دهد شرط مي گذارد. شرطش اين است که به بقيه حرفهاي او هم گوش دهيد و تسليم کانديدايي که او از صندوق در آورده باشيد. او شما را مي ترساند و بهايي که براي از بين بردن ترس مطالبه مي کند اعتماد و تسليم شماست. اگر نترسيد يا تسليم نشويد به طريق ديگري شما را مي ترساند. کافيست بازي نخوريد و بي آنکه عصباني شويد به اين بازي بخنديد و مردم را نيز از اين بازي آگاه کنيد.

2- ترس از بيگانه و انقلاب مخملي: استقلال از دخالت بيگانگان يکي از مهمترين شعارها و يکي از مهمترين موفقيتهاي نسبي انقلاب و جمهوري اسلامي بوده است. شعار و دستاورد مهمي که خيلي اوقات از بس تکرار شده است قدرش را به اندازه کافي نمي دانيم. تجربه تلخ و بيم ما از دخالت بيگانگان در امور داخلي مان گاه مورد سوء استفاده دولتها براي توجيه رفتارشان در محدود کردن آزاديمان بوده است. شعار ديگر انقلاب؛ يعني آزادي، بدين ترتيب در محاق رفته است. هر صداي مخالف و منتقدي را صداي بيگانه و ايادي استکبار و صهيونيزم دانستن روش ديگر راه انداختن بازي "ترسو و ناجي" است. صدا و سيما مدام تکرار مي کند که رسانه هاي بيگانه از رفتار منتقدان دولت و معترضان به انتخابات خشنودند و آنها يا برخي در ميان آنها را خط مي دهند. آنها با اين برچسب گروه هاي مرجع، روشنفکران و مخالفان خود را از ميدان بدر مي کنند. همه شما ديده ايد که کيهان و رسانه هاي دولت بارها ميرحسين موسوي و پشتيبانانش را به آلت دست غرب بودن متهم کرده است.

اسلام به لهجه روسی

جالب است بدانيد پرونده کساني که اين برچسبها را در تيراژ انبوه توليد مي کنند در وابستگي و دلبستگي با بلوک شرق و پسمانده هاي کمونيزم در روسيه و سرويسهاي اطلاعاتي روسيه و چين خالي از ابهام نيست. آقاي احمدي نژاد و برخي نزديکانش در گذشته همگي مدتي در وزارت خارجه در بخش روسيه کار کرده اند. براي نمونه حاتم بخشي پاره اي از درياي خزر را در کنار معلق ماندن پروژه نيروگاه بوشهر به ياد آوريد تا ترديدتان قويتر شود. به نظر مي رسد نه تنها آزادي به بهاي استقلال، که استقلال و جمهوريت نظام نيز به بهاي قرائتي اسلامي از يک پروژه امنيتي روسي در خطر است. لازم است بار ديگر شعار"استقلال، آزادي جمهوري اسلامي" را در کنار الله اکبر مورد توجه قرار دهيم. و ضمن حفظ هشياري در مورد مداخله بيگانگان از برچسب براندازي نرم يا انقلاب مخملي نترسيم. دوري از برخي حرکتها مثل نوشتن نامه به سران کشورهاي خارجي براي طرد احمدي نژاد، يا شعارهاي نامربوط يا تحريک کننده از همين هشياري ناشي مي شود. ما کاري به بيگانگان نداريم و فقط برگزاري مجدد انتخابات به شکل قانوني و با حضور ناظران را خواستاريم.

هدف اصليِ بزرگ کردن اين ترس، ايجاد شکاف بين مردم و نخبگان است و پيدا کردن بهانه براي دستگيري اساتيد دانشگاه، روزنامه نگاران، فعالان مدني و گروههاي مرجع با برچسب جاسوسي و براندازي. لازم است اساتيد دانشگاه و نخبگان بر پابندي و علاقه شان به نظام تاکيد کنند و پابندي طراحان سناريوي تقلب را به انقلاب و شعارهاي آن مورد سوال قرار دهند. در عمل چه کسي در کار براندازي نرم است؟

3- معترضان برخي از تهراني ها هستند: اين پيام مدام تکرار شده است که راي موسوي فقط در تهران بيشتر بوده و تهراني ها بايد به راي مردم کشور گردن بگذارند. اعتراضات مردم ساير شهرها بازتاب رسانه اي قابل توجهي نيافته است.
مي دانيد که گزارش کميته صيانت از آرا حاکي از برتري نسبي موسوي در شهرها و نقاط مختلف کشور است. لازم است به همه اطرافيان و طرفداران احمدي نژاد در خصوص برتري ميرحسين در اغلب نقاط کشور اطلاع رساني کنيم و نتايج پيش-ساخته شمارش آرا را با توجه به نقدهايي که در سايتها ديده ايد مورد نقد قرار دهيم. لازم است دانشجويان اعتراضات و نظر مردم شهرشان را بازتاب بيشتري بدهند و رسانه ها را به سمت آنها هدايت کنند.

4- ترس از جان و دستگيري: حمله به خوابگاه دانشجويان و مجتمع هاي مسکوني، اعلام گسترده کشته شدن هفت نفر در جريان تجمع آرام روز 25 خرداد ومسوول دانستن معترضان در اين مورد و تهديد صريح وزير اطلاعات در گفتگو با تلويزيون مبني بر دستگيري ساماندهندگان تجمعات و تمام آنچه مي دانيد. در اين پيام دولت ضمن آنکه خود را کشنده معرفي نمي کند و آشوبگران را مسبب کشتار مي داند، تلويحا پيام صريح خود را ميفرستد که مردم عزيز من شما را دوست دارم ولي با شما شوخي ندارم. اگر يک قدم ديگر جلو بياييد: "ميکشم". اينجا نيز "نظريه گلوله اي" اينبار با گلوله هاي نسبتا واقعي حاکم بر رفتار آنهاست.

موضع سپاه و ارتش

جالب است بدانيد فرماندهان ارتش به آنها پيغام داده اند که روي ما حساب نکنيد. عموم فرماندهان سپاه نيز پيام داده اند که ما رو درروي مردم نمي ايستيم و کشتار گسترده مردم توسط سپاه محال است. جوانترها خوب است بدانند که سپاه تشکيل شده از فرزندان دلسوز و خانواده هاي مومن ايراني است که هشت سال از جان گذشتگي خود در وفاداري به ملت ايران را در کارنامه خود دارند. آنها و بسيجيان راستين را با آغوش گرم و لبخند و گل پذيرا باشيد و در شعارها به اين سرمايه ها احترام بگذاريد و مهر بورزيد. خانواده هاي فرماندهان شهيد سپاه نظير خانوادههاي باکري و همت و بسياري از همرزمان گمنام، مومن و وطندوست آنها از همراهان ميرحسين موسوي اند. از آنها براي حضور در اجتماعاتتان دعوت کنيد.

5- تغيير صورت مساله در اعلام آراي پيش ساخته: رسانه ملي تاکيد مي کند که شمارش آرا درست بوده اما برخي ظرفيت شکست ندارند. شوراي نگهبان براي اطمينان کانديداها برخي يا همه صندوقها را دوباره خواهد شمرد. آنها در اين پيام، سوال از طريقه غيرقانوني برگزاري انتخابات را ناديده گرفته و صورت مساله را به اشتباه در شمارش جزيي آرا تغيير مي دهند تا آرايي که معلوم نيست از کجا آمده را دوباره بشمارند. خواسته ما برگزاري انتخابات مطابق قانون، با بي طرفي رسانه اي در فضاي آزاد رسانه اي و ارتباطي، عدم دخالت دولت و رسانه هاي دولتي، با حضور ناظران کانديداها در همه مراحل از جمله مرحله پلمب صندوقها در صبح رايگيري و شمارش و نقل و انتقال آرا در شهرها و از شهرها به تهران همراه با تدارکات لازم از جمله تعرفه کافي در همه حوزه هاي انتخابيه است. پيام مهم ما اين است که
انتخابات باطل و مهندسي شده است و اطميناني از وجود خارجي راي هاي ما در صندوقهاي شوراي نگهبان نيست.

6- پشتيباني روحانيت: اکثريت علما و روحانيون طراز اول در قم و ساير شهرها پشتيبان راي مردم اند ولي صدا و سيما صداي آنها را سانسور مي کند و با برجسته کردن نظر چند چهره مثل آقاي جنتي و يزدي، نهاد روحانيت را خرج رفتار غير قانوني خود و پشتيبان خود معرفي مي کند. آنها تحت فشارها و ارعابي چندين برابر آنچه شما تصور مي کنيد هستند. در شعارهايتان به آنها احترام بگذاريد و به آنها جرات بدهيد. در تماس با دفاترشان از حکم خشونت وتيراندازي به منتقدان و تجمعات و حرمت آن سوال کنيد. بگذاريد آنها دولت را از اعمال خشونت نهي شرعي کنند. از آنها براي شرکت در اجتماعات دعوت کنيد و در مراسم و اجتماعات شان با رعايت قواعد احترام شرکت کنيد. به مساجد و حوزه ها برويد و با آنها گفتگو کنيد. آنها مي دانند که باند قدرت قصد کنار گذاشتن علما و جايگزيني مداحان و دينفروشان با آنها را دارند و به شما خواهند پيوست هرچند در ابتدا دوپهلو موضع بگيرند و از موضعگيري بترسند. شجاعت امام حسين(ع) را به آنها ياد آور شويد و بگوييد که از روحاني آزاده چه انتظاري داريد.

تمام حقوق اين نوشته مربوط به ملت ايران است و نقل و کپي برداري و باز توليد آن به هر شکل ممکن توصيه مي شود.

*با اندک ویرایش و افزودن بیشتر عنوانها و همه تاکیدها
 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
June 15, 2009  
کشوری با دو رئیس جمهور و با دو ملت  
 

آنچه در 25 خرداد اتفاق افتاد از بسیاری ابعاد تازگی داشت و از بسیاری جهات نیز یادآور تاریخ سی سال پیش بود. تاثیر این اجتماع عظیم مردمی بر آینده نزدیک ایران بسیار فراتر از آن است که در نظر نخست دیده می شود. می کوشم فهرست وار برخی نکات را بیاورم. از بس مساله زیاد است قادر به تفصیل نخواهم بود. امیدوارم با همفکری دوستان به گسترش بحث برسیم. این طرح بحث است:

1 برای اولین بار در تاریخ انقلاب ما با وضعیتی روبرو شده ایم که جامعه آشکارا تقسیم شده است به دو اردو که هر دو ادعای حاکمیت و مشروعیت دارند. شماری از دوستان دیده و نادیده بدرستی گفته اند که امروز روز تنفیذ ریاست جمهوری میرحسین موسوی بود. این جمعیت چیزی در حدود همان جمعیت بود که برای سوگند ریاست جمهوری اوباما در واشنگتن جمع شده بود. مردم میرحسین را برگزیده اند. نظام هم که به احمدی نژاد «رای داده» است. پس ما دو رئیس جمهور داریم. اتفاق نادری که شاید در هر یکی دو نسل ما یکبار اتفاق افتاده باشد. آخرین بار این وضعیت در پایان دوران شاه اتفاق افتاد. و آخرش را هم می دانیم که چه شد. این وضعیت ها اصولا آخرالزمانی است.

2 شبیه سازی هایی که مردم در راهپیمایی امروز بین احمدی نژاد و شاه کردند به نظرم بسیار معنادار است. نمونه روشن آن بازخوانی سرود ای شاه خائن با تغییر کلمات بود تا «محمود خائن آواره گردی» صورت تازه آن باشد. از یک منظر آنچه به رهبر انقلاب در سی سال پیش در قبال شاه مشروعیت داد همین سبک اجتماعات بود. میرحسین موسوی به قول آقای خمینی حالا می تواند به پشتیبانی این ملت توی دهن دولت بزند. مشروعیت چیزی جز اقبال عمومی نیست. و بدا به حال کسانی که مردم به ایشان پشت کنند.

3 مساله مردم و ملت مساله خطیری شده است. در دو روز گذشته دو اجتماع در پایتخت تشکیل شده است که هر دو ظاهرا بر ملت تکیه داشته اند. احمدی نژاد مردم فراهم امده در جشن به اصطلاح پیروزی اش را ملت می نامد و دلیلی نداریم که آن را انکار کنیم. اما مشکل این جا ست که چطور بتوانیم برای خود جمع آمدن جمعیت عظیم امروز را توجیه کنیم. اگر آن ملت است این چیست و اگر این ملت است آن دیروزی چه بود؟ به نظر من واضح است که اگر هر دو را بپذیریم که ظاهرا چاره ای هم نداریم باید اعتراف کنیم کشور ما اکنون دارای دو ملت شده است که خود را در دو رئیس جمهور نشان می دهد. به عبارت دیگر جامعه امروز ما دوپاره شده است. یا دوپاره بودن آن برجستگی یافته و هر آن ممکن است به رویارویی منجر شود. آیا این شکاف عظیم بی چاره است؟ راه ترمیم نداشته است؟ بیگمان راه ترمیم داشته است و نباید به اینجا می رسیده است اما رسیده است.

4 کمی بیشتر تامل کنیم در این دو ملت شدن و دوپاره شدن جامعه ایرانی. این منشا دردهای ما ست. و اگر درد را دریافتیم لاجرم درمان را نیز بهتر خواهیم یافت. به نظر من احمدی نژاد خطی را به انتهای خود رسانده است که از آغاز انقلاب به وجود آمد. نمی توانم بحث کنم گفتم. پس به طرح و اشاره می گویم که ملت احمدی-نژادی ما ادامه نوعی پرولتاریاگرایی اول انقلاب است. آن زمان این ایده ایده پیشرو بود. میراث خواران انقلاب ایده را گرفتند و صاحبان ایده را راندند و خود مدعی ایده شدند. آن ایده ایده چپ بود. بعدها میراث خواران به هزار دلیل و از جمله همین پرولتاریاگرایی با شوروی و چین و کره شمالی رابطه صمیمانه برقرار کردند. رابطه ای که خود را در هزارگونه از روشها و منشهای دولت اسلامی ما نشان می دهد و حسابی در تار و پود آن ریشه دوانده است.

ملت موسوی ما ملت دیگری است. این بازمانده همان ملت رو به رشد و شهرنشین است که در تمام قرن گذشته در حال گسترش توان خود و ریشه یافتن در زندگی شهری ما بوده است. این همان ملتی است که بخش بزرگی از آن نتوانست ستم پرولتاریاگرایی را تحمل کند و تن به مهاجرت داد. این همان ملتی است که امروز دوبی را آباد کرده است یا در اروپا و امریکا صاحب کرسی و اعتبار و ثروت شده است. این همان ملتی است که احمدی نژاد می کوشد با کوبیدن لیبرال دموکراسی زمینه رشد و نمو و حرکت و ارتقای جتماعی آن را به خیال خود ناممکن کند.

5 اتفاقی که سی سال پس از انقلاب افتاده است بسادگی جابجایی در قدرت این دو گروه از مردم است. یعنی پس از سی سال سرکوب شدن و محدود شدن و به صحنه آمدن و از صحنه اخراج شدن و مهاجرت کردن و تحقیر شدن و سانسور شدن این مردم توانسته اند به تفاهمی با نظام حاکم برسند که بتوانند دست به یک انتخاب بزرگ بزنند. اما بحران امروز ناشی از آن است که همزمان قدرت حاکم نیز فکر کرده است می تواند کار را برای همیشه یکسره کند و با نابود کردن نهاد انتخابات راه بازگشت این رقیبان سرسخت را به قدرت ببندد. دلیل نفرت احمدی نژادیسم از انتخابات دموکراتیک که در حمله او به لیبرال دموکراسی دیده می شود همین است.

6 این دو مردم این دو ملت هر دو ایرانی اند و حق دارند در جامعه و سیاست دخل داشته باشند. مشکل اینجا ست که یکی حاضر است دیگری را بپذیرد ولی دیگری تنها جا را برای خود می خواهد. به نظرم ما با یک بحران ایدئولوژیک طرف هستیم. که در همین رفتارهای خشن دولت احمدی خود را نشان می دهد. سی سال پیش ایده های خلقی و توده ای معنا داشت. اما در این سی سال جهان عوض شد و مادر ایده های خلقی-پرولتاریایی به رحمت ایزدی رفت اما این فرزندان او نتوانستند خود را به روز کنند. آنها از مدلهایی در حکومت و مهار رقیبان داخلی بهره می برند که سالهاست بی اعتباری اش آشکار شده است. اما خب اگر شما تصمیم گرفته باشید به روسیه و کره شمالی و چین و ونزوئلا نزدیکتر باشید طبعا دایره ذهنی تان هم محدود می شود به مشورتهایی که از همین کشورها می گیرید. آنها هستند که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی شما را تربیت و تسلیح می کنند. و از آن کوزه همین می تراود که می بینیم.

7 مردم موسوی در عوض به جهان نو-نوار شده پس از فروپاشی نزدیکترند. اگر هم چپ باشند چپ حزبی درب و داغانی نیستند که قوه ناقده شان منجمد شده باشد. لیبرال هم باشند لیبرال مردمخوار نیستند. جهان امروز را می شناسند و از جهان سنت های دیروز هم بیگانه نیستند. نگاه کنید به انها وقتی امروز شعار نصر من الله و فتح قریب می دادند. یا الله اکبر می گفتند. اینها مسلمان اند اما دین خود را بر دیگران حقنه نمی کنند. حجاب شان اختیاری است نه اجباری. دین شان رابطه با خدا ست نه تبعیت از زاهدان ریاکار. به غصب و خیانت در امانت حساس اند. دروغ را دشمن می دارند. مردمی هستند که می خواهند زندگی کنند. ارزشهاشان انقلابی نیست اما اخلاقی و انسانی است. در برابر گلوله گل می آورند. و حتی مهاجم وحشی صفت را چون به دام افتاد آزار نمی دهند. اما نتیجه آن نگاه پرولتاریی چیست؟ زده و افتاده را هم باز می زنند. و خطرناک تر از همه اینکه فکر می کنند هر کس زندگی خوبی داشت دشمن آنها ست. وگرنه هیچ توجیهی ندارد که به یک مجتمع ساختمانی بریزند و صرفا به دلیل اینکه بالاشهری است تخریب آن را مجاز بشمارند. یا از یک کنار هر چه ماشین در پارکینگ می بینند خرد و خاکشیر کنند. این نه دین است نه اخلاق. فقط جنبیدن پست ترین کینه های اوباشیگری است. 

8 به نظر من با راهپیمایی 25 خرداد تاریخ اوباشیگری و چماقداری و لمپنیسم سیاسی در ایران و استفاده از بیچاره ترین مردم برای سرکوب عمومی به سر امده است. این ته مانده فاسدشده اندیشه ای است که زمانی حیات داشت و می خواست جهان را از شر سرمایه داری نجات دهد. اما زمان گذشته است. مشکل این است که قائلان به این نوع اندیشه که تقدس روستایی و دهقان و پرولتاریا و حاشیه نشین در ان اصل بود حالا مثل اصحاب کهف شده اند. برای همین است که از نگاه ملت موسوی امثال احمدی نژاد زیادی خارج از زمان اند. گفتم؛ به روز نیستند. اداهاشان کهنه است. اما کهنه هم که باشند هنوز قدرت تخریب و ارعاب را دارند. برای من عبرت آموز است که خواندم اوباشی را که در طرح امنیت اجتماعی شناسایی کرده بودند تحت نظارت خود گرفته اند و این روزها دارند از آنها استفاده می کنند. این نزدیکی به اوباش چیزی از کنه فاسده شده آن اندیشه را نشان می دهد. و آن گرایش به عدم خشونت چیزی از والایی مدنی را عریان می سازد.

9 خلاصه کنم. ملت احمدی به رای اعتقاد ندارد و برایش مصلحتی که ولی فقیه و شاه و رهبر و آقا و مرشد و بابا و کدخدا تشخیص می دهد اولی است. اما برای ملت موسوی هیچ مصلحتی بالاتر از رای نیست. هیچ چیزی برتر از فرد نیست. احمدی نژاد مدام می گوید ملت و منظورش این است که من همان ملت ام. او برای ملت شانی جز بیعت و تایید و زینت قائل نیست. پس از آن او می شود تشخیص دهنده مصلحت ملت و یعنی می شود خود ملت. حتی کابینه هم معنا ندارد. راس هر برای همه تصمیم می گیرد. اما ملت موسوی ملت است بدون انکه ملت بودن خود را به موسوی واگذار کند. این ملتی است که حساب و کتاب می کشد. و نمی توان برای او غیابی تصمیم گرفت. ملت احمدی چنانکه خود او نشان داده ملت نان اند و سیب زمینی. یعنی او ملت را چنین می بیند. نوع ساده شده و پریمیتو از یک اندیشه کمونیستی و خلقی. یک برداشت ناقص و عوامانه از ابوذر خداپرست سوسیالیست. او می خواهد نان ملت احمدی را برساند. باقی هم برایش بیگانه اند. خس و خاشاک اند. وجود ندارند. اما ملت موسوی نان را با حرمت جان آزاد می خواهد و همانقدر که نگران نان است نگران هنر و فرهنگ و اندیشه و طبیعت و خواستار رونق یافتن دانشگاه و مدرسه و رسانه است. برای ملت موسوی دیگران هم مردم اند. وجود دارند و به اندازه رای خود باید در اداره امور نقش داشته باشند. ملت موسوی ملت برگزیده نیست. ملت کینه انقلابی نیست. ملت دشمنی با سرمایه نیست. ملت بی کینه است. ملت اجبار و تحمیل نیست. ملت تبعیض نیست. تبعیضی که سرتاپای نظام احمدی نژادیست را گرفته است.

10 من چنین می بینم. ما بخواهیم یا نخواهیم در یک رویارویی اجتماعی قرار گرفته ایم. این به معنای آن نیست که باید دیگری را ندید و تحقیر کرد و سرکوب کرد و از میدان بدر کرد. بلکه باید به این دریافت برجستگی بخشید که این شکاف عظمی وجود دارد. ما هم آن را ایجاد نکرده ایم. اما توان ترمیم آن را داریم. چون بنای ما بر تضاد و تبعیض و بیگانه سازی نیست. اگر سایه احمدی نژادیگری جایش را به آفتاب موسوی بدهد که من بی گمان ام چنین خواهد شد ما خواهیم دید که بیشتر از آن به ملت احمدی نزدیک ایم که در نظر اول دیده می شود. یک تقسیم کار اجتماعی مجدد و برداشتن موانع مصنوعی و اجباری و باز کردن میدان برای تنافس استعدادها و خادمان و تولید کنندگان قدرت و ثروت از ما بار دیگر یک ملت خواهد ساخت. افق روشن است و مدافعان تبعیض و پاره پاره کردن ملت رو به زوال. صبح نزدیک است. این سنت الهی است که آنها که مردم را خوار می دارند مردم ایشان را خوار خواهند داشت. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 28
چاپ کن
بفرست  
June 14, 2009  
خدمت آقای خامنه ای  
 

آقای خامنه ای با حرکت اخیرش در شطرنج سیاسی ایران کاری کرده است که در نظر اول به نفع او باید تمام شود اما در واقع امر خدمتی بزرگ به همه ما ست و اگر در تصحیح آن نکوشد بی تردید به کیش و مات شدن خود او منجر خواهد شد. به بیان دیگر، وضع حاضر وضع برنده برای همه ما ست چه او به همین حرکت ادامه دهد یا ناچار به تصحیح آن تصمیم بگیرد.

مدل ساده ماجرا این است: برای درگیر کردن بیشترین مردم با مساله خودکامگی در نظام رهبری ایران چندین سال است که روشنفکران و فعالان مختلف تلاش کرده اند. موفقیت نظام در مشی پنهانکارانه اش بوده است و حفظ ظاهر. یعنی با همه قوا تلاش کرده است چهره اش تخریب نشود. در این سالها تمام ترورها و اعدام ها و زندانها انجام شده اما باعث بی آبرویی برای نظام در یک سطح فراگیر داخلی نشده است. حتی ماجرای میکونوس در خارج و یا بر ملا شدن قتل های زنجیره ای در داخل نتوانست نگاه عموم مردم را متوجه کانون اصلی یعنی آقای خامنه ای کند. زندانی شدن اکبر گنجی مشهورترین و صریح اللهجه ترین منتقد آقای خامنه ای و نوشته های جسورانه او در نقد نظام سلطانی هم نتوانست همدردی و همفکری وسیعی در داخل برانگیزد. ماجرای ترور سعید حجاریان هم طوری مدیریت شد که به جایی نرسید و به قول داخلی ها جمع شد. در این سالها تنها ماجرای 18 تیر بود که به نوعی همدردی عمومی را با خود داشت. اما آنهم در شکل محدود در تهران و یکی چند شهر دیگر و در محیط های دانشجویی. حرکت اخیر آقای خامنه ای اما همزمان بزرگترین حرکت او در بیست سال اخیر و پردامنه ترین آن از نظر تاثیر و حساس کردن مردم بوده است. این شکل و محتوای کاملا تازه ای ایجاد کرده است که محاسبه پیامدهای آن بی تردید از عهده او و طراحان سیاست هایش خارج است. این حساس شدن عمومی به رفتار آقای خامنه ای بزرگترین خدمت حرکت اخیر او به همه منتقدان و مخالفان او به عنوان رهبر یک نظام شبه سلطانی است.

در خبرهایی که این روزها خبرگزاری های سپاه و دولت می نویسند نکته های باریکی هست. یکی از آنها این است که دیدم نوشته اند دیگر کسی نمی تواند به اسم پیروی از امام خمینی آرای ضد نظام بیاورد و این رابطه با انتخابات اخیر قطع شده است. از نظر من معنای این حرف خیلی روشن است: آقای خامنه ای اکنون پس از بیست سال احساس می کند به آن اعتماد به نفسی که لازم داشته رسیده است. او تمام این بیست سال را زیر سایه آیت الله خمینی زندگی کرده است و باید از زیر آن سایه در می آمده است. به همین ترتیب او باید خود را از شر کسانی که در دستگاه آیت الله خمینی محبوب و مقرب بودند نجات می داد. هم آن سایه سنگین و هم این مقربان رهبر پیشین مانع حرکت آزادانه و دلبخواه او بوده اند. بیست سال طول کشید تا او توانست با انواع طراحی ها و حیله ها جایگاه مقربان دوره اول انقلاب را تضعیف کند یا آنها را بکلی از صحنه خارج کند و به هر حال به آنها بفهماند که حرف اصلی و نهایی را او می زند. آقای خامنه ای نسل تازه ای از مدیران دست دوم و میانی را تربیت کرد که در چند سال اخیر به پستهای مهم رسیدند. گرایش اصلی بین آنها هم این است که معمم و روحانی نباشند تا هیچیک نتوانند با او در سیاست و مدیریت و رهبری دست به تنافس بزنند. آقای خامنه ای که از روز اول رهبری اش به دلیل مرجع نبودن و آیت الله نبودن دارای ضعف بود تلاش کرده است در این بیست سال آدمهای خود را تربیت کند. به نظر من حتی گرایش او به مداحان به جای عالمان اسلامی هم ناشی از همین ضعف است. او رهبر مطلق مداحان است که فرسنگها از نظر سواد با او فاصله دارند اما با عالمان اسلامی که بسیاری همسطح او یا از او برترند طبعا نمی تواند دم از برتری و رهبری بزند. به همین دلیل آقای خامنه ای که خود زمانی به طبقه روشنفکر و اهل قلم تعلق  داشت ناچار شد گروههای کم سوادتر و عوام تر و مطیع تری را دور خود جمع کند و به آنها بها بدهد. گرچه دور و بر او آدمهای با هوش و تیز هم هست اما بدنه مدیران او چیزی در ردیف آقای احمدی نژادند. سبب علاقه او به احمدی نژاد هم همین است. در واقع باید گفت او احمدی-نژادگرا ست. برای همین در نظام او می توان احمدی-نژادیسم را همچون اصل فکری و گزینشی تشخیص داد. به بیان دیگر، هم از نظر شعور اجتماعی هم از نظر عقاید دینی و هم از باب گفتار سیاسی احمدی نژاد نمونه تیپیک این گرایش است.

آقای خامنه ای حتما خوابهای عجیبی دیده است. خود را در حصن حصین یک رهبری بیست ساله می بیند که ظاهرا هیچ گزندی متوجه آن نیست. اما او درست در همین زمان در حالی که همه مهره های خود را چیده است و همه آنها را زیرفرمان دارد و خود را برای بازی بزرگ آماده کرده است بزرگترین خطای خود را می کند که بزرگترین خدمت است به همه ما که نظام سلطانی-احمدی-نژادیستی او را بر نمی تابیم. او که می توانست باز هم در پس پرده بماند و با برگ شورای نگهبان و وزارت کشور و حتی مجمع تشخیص مصلحت نظام بازی کند یکباره بی پروا و با اتکا به آن اعتماد به نفس بازیافته از پس سالها به میدان آمد و با تمام قوا پشت سر احمدی نژاد و محصولی و تقلب بزرگ ایستاد تا به خیال خود، کار را تمام کند یا امتیاز تمام شدن کار را به خود اختصاص دهد و برای اولین بار این وسوسه را بیازماید که وقتی او می گوید نه همه بگویند تسلیم هستیم. اما این وسوسه کار دست او داده است. او مردم را همه مردمی را که به نظام اعتماد کردند مساله دار کرده است. حجم باورنکردنی بالای 80 درصد مشارکت به معنای تایید نظام نیست به معنای آلوده شدن 80 درصد از مردم به بی اعتمادی به نظام است. الان همه مردم حتی بیشتر کسانی که رای شان احمدی نژاد بوده است بسادگی حس می کنند که خطای آشکاری اتفاق افتاده است و انگشت اتهام را متوجه دولت می کنند و از همه بدتر برای اولین بار انگشت اتهام را متوجه رهبری می کنند که بی آنکه اجازه دهد روال قانونی طی شود تمام قد پشت احمدی نژاد ایستاد و انتخابات را تایید کرد.

فرستادن پلیس ضدشورش هم برای ساکت کردن مردم حساس-شده و مساله-دار-شده خطای بعدی اوست که باز هم خدمت است به ما. مردمی که دیدید وقتی پلیس را دستگیر می کنند با او مهربان می شوند - که او هم فرزندی از فرزندان ما و وبرادری از برادران ما ست. این رفتار، پلیس را خلع سلاح می کند. وانگهی مگر ما چه خواستیم؟ مردم می پرسند. ما خواستیم رای مان با امانت خوانده شود و به نتایج اش گردن گذاشته شود. در واقع در داخل یک پیمان اجتماعی که مورد قبول نظام هم بود عمل کردیم. جواب ما از طرف رهبر عادل و ولی امر مسلمین چه بود؟ تقلب و نقض عهد و پیمان و فرستادن پلیس به خیابان و دستگیری آدمهای صالح مملکت مان و در یک کلام تلاش برای کودتا. برای راندن همین مردمی که از بام تا شام از او دم می زند. مردمی که مشارکت 40 میلیونی آنها را می خواهد اما رای آنها را بر نمی تابد. خیلی خیلی طبیعی است که مردم حساس شوند. ذهن عمومی بسیار ساده توانسته است بین دو حرکت رای دادن  و تقلب کردن به نتیجه برسد که پس نظام دروغ می گوید. نظام خودکامه است. نظام مردمفریب است. همین ها کافی است که چیزی بر بساط آقای خامنه ای نگذارد. این علم حضوری اکنون همه گیر شده است. کاری که هزاران روشنفکر و فعال سیاسی سالها تلاش می کردند انجام دهند حال انجام شده است. من تردید ندارم که در چنین وضعی پیروزی از مردم است. آقای خامنه ای ناچار به عقب نشینی و پیدا کردن راه حل میانی است. ناچار است اعتبار از دست رفته خود را به نحوی به دست آورد و گرنه این پایان کار او ست. او تمام این سالها کوشید با مردم روبرو نشود. حالا شده است.
خودکرده را تدبیر چیست؟ 

پس نوشت:
این  مقاله درخشان محسن کدیور را از دست ندهید که کوتاه و گویا فساد عقیدتی اندیشه حاکم را برشمرده است: توجیه شرعی مهندسی انتخابات از دیدگاه رسمی . می گوید: به شهادت اکثر اقتصاددانان، عالمان سیاست، جامعه شناسان، حقوق دانان، روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و فعالان سیاسی آقای احمدی نژاد فردی دروغگو، مزور وغیرقابل اعتماد است. سوءتدبیر در عرصه سیاست داخلی و ماجراجوئی در عرصه سیاست خارجی در سالیان اخیر منافع ملی ایران را به شدت به خطر انداخته است. نقض مکرر قانون اساسی و مصوبات مجلس و هزینه کردن بیت المال در تبلیغات شخصی کمترین اتهام وی در ضمیر ملت ایران است. به نظر بسیاری از ایرانیان در نتیجه اعلام شده انتخابات دهم جای نفر اول و دوم عوض شده است.  بر این اساس مقام ریاست جمهوری توسط فردی غیر منتخب «غصب» شده است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست  
June 13, 2009  
کودتایی برای نابودی انتخابات  
 

1 اول از همه اینکه رفتار آقای خامنه ای واقعا عجیب است. او به جای اینکه صبر کند انتخابات روند معمول خود را طی کند، شکایتها دریافت شود و انتخابات شهر به شهر تایید شود و بعد پیام بدهد منتظر نمانده است و با بیانیه خود راه را بر هر نوع شکایت قانونی که حق نامزدها ست بسته است. یعنی آقای خامنه ای دیگر رعایت ظواهر قانونی را هم لازم نمی بیند چون بیم آن دارد که اگر دخالت نکند مسئولانش قافیه را ببازند. آقای خامنه ای می توانست بدون تایید انتخابات که کار شورای نگهبان است هر پیامی می خواهد بدهد و اجازه دهد که قانون روند خود را طی کند و در موقع لازم پیام جشن و سرور صادر کند. آقای خامنه ای به این ترتیب سرنوشت خود را به سرنوشت احمدی نژاد گره زده است.

2 به نظرم این تحلیل صحت خود را روز به روز روشن تر می سازد که آقای خامنه ای به دنبال حکومت اسلامی است و هیچ علاقه ای به جمهوری بودن نظام سیاسی ایران ندارد. به تعبیری که از یکی از بزرگان خانه نشین شده نقل کرده اند او بدرستی در این دوره نه به کودتا بر ضد اصلاح طلبان که به کودتا بر ضد انتخابات دست زده است. ایشان و بیت اش و هواداران احمدی نژادیست اش تصمیم گرفته اند خود را از شر انتخابات خلاص کنند تا هر چند سال یکبار نگران به هم خوردن نظام فکری حاکم نباشند. انها با بی اعتبار کردن انتخابات امنیت و دوام گروه حاکم را تضمین می کنند.

3 آقای خامنه ای و نظام اش درسهای خود را از نظام های روسی و چینی و کره شمالی بخوبی فراگرفته اند. آنها با دور زدن ایده انقلاب مخملی، خود به تعبیر جلایی پور به کودتای مخملی دست زدند. آنها حیله گرانه میدان را برای مشارکت عمومی باز کردند و یک فضای موقت آزاد ایجاد کردند تا بعد بتوانند همه اعتبار آن را خرج برنده کردن احمدی نژاد کنند و به دنیا وانمود کنند که این مشارکت کنندگان میلیونی نظام را تایید کرده اند. انها که درس براندازی را خوب خوانده اند آن را برضد منافع مردم به کار گرفتند و در واقع براندازی انتخاباتی کردند. فراموش نمی کنیم که مخالفان اصلاحات همیشه از کودتا و انواع آن حرف می زنند از کودتای پارلمانی (که دوره خاتمی می گفتند) تا کودتای فرهنگی (اصطلاح مورد علاقه صفار هرندی). آنچه این جماعت می گویند و دیگران را بدان متصف می دارند دیر و زود خود بدان عمل می کنند.

4 می بینم و می شنوم که می گویند باید با رهبر صحبت کرد. به او نامه می نویسند. از او تقاضای ملاقات می کنند. اینها همه بی نتیجه است. رهبر امروز رهبری این کودتای انتخاباتی را بر عهده دارد و نمی توان از دست مسئولان و کارگزاران اش به او شکایت برد. او آنها را رسما تایید کرده است و از ایشان سپاس گزارده است. در جنم رجال اصلاح شده هم نمی بینم که بتوانند به رهبری مطالبات مردم تن دهند و با خامنه ای رو در رو شوند. اما اگر بشوند هم با صرف مذاکره با رهبر به جایی نمی رسند. مردم را پشت سر خود لازم دارند. همانها که رای داده اند و رای شان به یغما رفته است (دزدی رای جرمی بزرگتر از دزدی نفت و مدرک و چه و چه است). ایران امروز به روشنی کشور یغماگران شده است به همه معانی آن.

5 فعلا راههای مختلفی در برابر است. موسوی نا امیدانه دست به نامه نگاری خطاب به مراجع قم زده است. اما این مراجع سخت محافظه کارند. گروهی شان هم چندان از «نظام» برخوردار شده اند که بعید است ترک منافع خود بگویند و به فکر عدالتخواهی بیفتند. می ماند تنی چند مانند آیت الله منتظری. مجموع اینها چه می توانند کرد؟ به نظرم به نحوی غریب باز همه چیز در ید تصمیم رفسنجانی قرار گرفته است. او به عنوان رئیس محلس خبرگان جایگاهی دارد که اگر بخواهد آن را فعال کند می تواند کارساز باشد. اما خواهد کرد؟ آیا توانایی فراخوان اعضای مجلس را خواهد داشت؟ گمان نمی کنم. ولی روزهای آرامی هم در پیش نخواهد بود. او و خاتمی و موسوی و کروبی ناچارند دست به اقدامی بزنند. این را گفته اند. وظیفه شان هم جز این نیست. انتظار مردم هم همین است. اما آنها پیشاپیش می دانند که خامنه ای برای زدن گردن همه آنها و تصفیه ای گسترده آماده است. اگر بازی را شروع کردند باید تا آخر بروند. 

6 جمهوری اسلامی سالها ست پا روی حق مردم می گذارد. در این انتخابات این زیرپا گذاشتن حق الناس بر همه آشکار شد. این خودآگاهی دریافت و دانشی است که آدم را راحت نمی گذارد. به قول آشپزباشی راه افراد زیادی از جمهوری اسلامی جدا شد. بحرانی که این کودتا ایجاد کرده است تنها با گردشی روشن به سوی مردم ممکن است ترمیم شود و گرنه به پایان جمهوری اسلامی خواهد انجامید.

7 دنیا چه خواهد کرد؟ به نظر من: هیچ! باید به فکر رسانه های مستقل بود و طراحی جهان ایرانی بعد از جمهوری اسلامی. راه دیگری در چشم انداز نیست. آنچه اتفاق افتاده است تنها به رادیکالیزه شدن مخالفت با رهبر و احمدی نژادیسم او کمک می کند. آقای خامنه ای راه اصلاح از درون نظام و سیستم قانونی موجود را بست. این راه تازه ای را باز خواهد کرد. راهی که پایان تاریخ برای رجال اصلاح شده هم هست. فقط یک اقدام مبتکرانه می تواند آنها را نجات دهد و گرنه همه آنها دیگر نه نقشی در دستگاه سلطانی-ولایی خواهند داشت و نه کمکی به مردم توانند کرد. مردم راه دیگری پیدا می کنند. روزهای آینده روزهای خداحافظی با یک دوره تمام شده است. دیگر کسی نمی تواند برکناره بنشیند. اگر کاری باید کرد همین امروز وقت آن است. فردا دیر خواهد بود. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 37
چاپ کن
بفرست  
June 12, 2009  
چه کسی باور خواهد کرد؟  
 

اگر همه چیز همینطور پیش برود که تا الان رفته است معنایش این است که چوپان دروغگوی قدیم و پینوکیوی جدید ما بزرگترین دروغ خود را گفته است. طبیعی هم هست. وقتی رکسانا صابری را بتوان به دروغ جاسوس نامید، رامین جهانبگلو را دست در کار براندازی نرم شمرد، ادعای هاله نور احمدی نژاد را از بیخ منکر شد، وقتی چهل کشور نمایندگان شان سخنرانی دوربان را ترک می کنند ادعا کرد فقط دو سه نفر رفتند،  تورم را ظرف چند روز ده درصد کاهش داد، طرحهای نیمه تمام را تمام وانمود کرد و افتتاح فرمود، طرحهای دولتهای قبلی را به اسم خود نوشت، خدمات دیگران را خیانت جلوه داد، وزیر کذاب به وزارت کشور گماشت و وقتی دروغ اش رو شد همه را دروغگو دانست تا گناه او پوشیده شود، از قول مراجع دروغ گفت که آنها حامی دولت اند، پولها را حیف و میل کرد و جواب سربالا داد، آنقدر دروغ گفت و آمارها را دستکاری کرد که موسوی بی پرده پوشی بگوید این آقا توی چشم آدم نگاه می کند و دروغ می گوید و ... ادعای پیروزی در انتخابات آنهم نه با چند درصد بالاتر از رقیب که با تراز 70-30 باید از این دروغزنان قابل انتظار باشد.

اما چه کسی باور خواهد کرد؟ وقتی کسی خبرهای دیگری را که بعید به نظر می رسد باور نمی کند چگونه ممکن است خبر پیروزی احمدی نژاد را باور کند؟ آنهم وقتی اینهمه مردم در طول این هفته های پرالتهاب به خیابان آمدند تا بگویند احمدی نژاد را نمی خواهند. آنها این تجربه را خود از نزدیک از سر گذرانده اند و به چشم سر دیده اند شور و شتاب مردم و جوانان و همسایگان شان را. در صف که ایستاده اند دیده اند موسوی چقدر رای دارد و احمدی نژاد چقدر. این را که دیگر نمی توان به مردم قبولاند.

آماری که تا کنون برای 15 میلیون رای اعلام شده است واقعا مضحک است و بیشتر تصویر خواسته های برگزارکنندگان است تا رای دهندگان. یعنی واقعا کروبی در 15 میلیون بیش از 100 هزار رای نداشت؟ چه کسی باور می کند جز همانها که به دستکاری بیمارگونه عدد و رقم معتاد شده اند و می خواهند قائلان به شعارهای کروبی را معدود جلوه دهند.

بازی را نمی دانم چگونه طراحی کرده اند. اما اعلام پیروزی احمدی نژاد را کسی باور نخواهد کرد. همه خردمندان فکر می کردند با انتقال آرام قدرت به کسی مثل موسوی ایران یک گام بزرگ به جلو برخواهد داشت در حل مسائل بحران زایی که از شکاف دولت و ملت ایجاد شده است. موسوی رابطه دولت با ملت را تقویت می کرد و ایران را بدون وارد شدن به یک دوره بحرانی به دوره ای از امنیت روانی و سیاسی عبور می داد. بازگشت احمدی نژاد بی هیچ تردیدی بحرانی را دامن خواهد زد که پایان آن پایان جمهوری اسلامی است به شکلی که می شناسیم. تاسف بسیاران بسیار از مردم ما این خواهد بود که می شد کشور را با کمترین هزینه به دوره بهتری از مدیریت سیاسی عبور داد اما در بیت رهبری و سایر بیوت صاحب نفوذ در ایران کسی صدای خرد و عقلانیت را نشنید تا زمانی که دوباره صدای انقلاب را بشنود. در برابر دروغ و اصرار بر دروغ چه می توان کرد جز سرکشی و عصیان و نافرمانی؟ بازگشت احمدی نژاد لگدمال کردن عزت مردم است مردمی که صداقت و شرافت و اخلاق برایشان به کنار زدن او گره خورده بود. مردمی که به خیانت وزارت کشور در امانت رای شان باور نداشتند. امید داشتند با رای می توانند صدای خود را به گوش مسئولان کر و کورشده برسانند. این می توانست آشتی مردم با جمهوری اسلامی را در پی داشته باشد. اما رهبر ایران و نظامیان او راه قهر و قهاریت و مقابله و سرکوب را انتخاب کرده اند. آنها با ایستادن در برابر رای آشکار مردم به کنار گذاشتن احمدی نژاد تمام مشروعیت خود را با بی خردی تمام از دست داده اند.

صبح نزدیک است. من هنوز اندک امیدی دارم برای بازگشت به خرد روشن مردم. این صبح صادقان خواهد بود یا صبح کذابان؟ خواهیم دید.

-----------------------------
در باره حکومت دروغ:

سرزمین ناشاد دروغ: رئیس جمهوری ایران فکر می کند مردمی که در جمهوری زندگی می کنند چگونه مردمی هستند که می توان در مقابل آنها چنین دروغهایی گفت و بی خیال بود؟
چه کسی باور می کند رامین؟: چه کسی جهانبگلو را وادار کرده بود تا به جای رفتن به خانه به خبرگزاری برود تا اعتراف کند؟ جهانبگلو در محضر کدام کشيش و برای رهايی از کدام عذاب اعتراف می کند؟ ماموران امنيتی را نمی دانم ولی جهانبگلو آدم باهوشی است. می داند که کسی برای اين دست اعتراف ها واقعا اعتباری قائل نيست.
تقصیر ما نیست که باور نمی کنیم: «درست» آن است که رهبر و رهبران بگویند و تشخیص بدهند و «نادرست» آن است که آنها نشان می دهند. این مبتذل ترین و منحط ترین نوع تعریف حقیقت و دروغ است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
 
تحریک مردم یا مقدمه کودتا؟  
 
به نظرم می رسد که در اردوی احمدی نژاد همه چیز مجاز اعلام شده است. خبرگزاری ایرنا که باید خبرگزاری قابل اعتماد کشور باشد رسما دارد به بلندگوی دروغزنان تبدیل می شود. نمی دانم از شدت غیظ است یا فکرهای ابلهانه در سر دارند اما نتیجه خبرهایی از این دست فقط تحریک کردن است:

«گزارش دريافتي ايرنا حاکي است دکتر محمود احمدي نژاد با کسب اکثريت آرا و با فاصله زيادي از ميرحسين موسوي موفق به جلب آرا مثبت ملت ايران شده است . بر اساس اين گزارش دکتر احمدي نژاد در جامعه روستايي کشور بطور ميانگين بيش از 75 درصد آرا را بخود اختصاص داده است.» 

یک چنین خبری نوعی فرار به جلو ست. خبری در این سطح و آنهم تیتر یک باید بسیار قطعی و به نقل از منبعی رسمی باشد. اما وقتی همه چیز بازیچه می شود این کارها هم مجاز است. و دیگر به هیچ چیز نمی شود اعتماد کرد.

می دانم که اگر موسوی هم برنده شود اینها کام مردم را هر طور بتوانند تلخ خواهند کرد. اما اینکه بتوانند در آخرین ساعات یک دوره پرالتهاب اینطور با امنیت عمومی بازی کنند باورنکردنی است. اینها که اینطور می تازند یا سیاست انتحاری پیشه کرده اند یا خوابهای خون آلود دیده اند.

خداوند ایران را از شر دروغزنان و حاسدان و نیرنگ بافان نجات دهد.
 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
 
دلهره ها و عبرت های انتخابات  
 

1 فکر می کنم آنها که با چراغ خاموش آمده اند زیر نورافکن کم می آورند. آنها با روشنی سر و کار ندارند. کارشان را پشت پرده انجام می دهند یا در محفلهای بسته آدمهای بسته که همه عالم برایشان غیرخودی است جز همان گروه کوچک شان. آنها کارشان را در زیرزمین وزارت کشور یا خانه های تیمی وزارت اطلاعات انجام می دهند.

2 اصلا مشکل احمدی نژاد و دار و دسته اش همین است که با تکیه به رای نیامدند به فرموده آمدند. اینها برای رای گرفتن مشکل دارند. مشکل شان هم این است که در اقلیت اند. احمدی نژاد نماد تام و تمام حکومت اقلیت بر اکثریت است.

3 به روشنی می توان عبوس بودن رفتارهای وزارت کشور و ناظران و حامیان و دست اندرکاران را در مقابل مردم دید. این جماعت مردم-هراس اند. مردم وقتی خوب اند که رای شان به آنها باشد. نباشد یا تعرفه کم می آید یا صندوق تا از صف و انتظار طولانی خسته شوید. ساعت تمدید هم با خست فقط یک ساعت می شود تا عملا رای هزاران هزار نفر دیگر گرفته نشود. وقتی رای به سود ما نیست چرا زمان رای را تمدید باید کرد.

4 بستن راههای ارتباط مردم با هم چه عبرت آموز است. سایت ها بسته می شوند. به آینده می ریزند و دستور توقف کار می دهند. سیستم پیامک را از کار می اندازند. پیامک در واقع رسانه انتخابات دهم بود. نباشد. بی بی سی هم به تیر غیبی دچار می شود. خبرهای ایرنا و فارس و کجا و کجا یکسویه می شود در پیش بینی از پیروزی رئیس چراغ خاموش ها. اصلا این چراغ خاموش خودش معناها دارد. یکی اش هم این است که همه باید خفقان بگیرند تا اینها احساس آزادی بیان کنند. چراغ همه را باید خاموش کرد تا اینها نفت سوز پت پتی خودشان را روشن نگه دارند.

5 انتخابات دهم یکبار دیگر نشان داد که چقدر ما در کار نظارت عمومی بر دولت ضعف داریم. درست است که با بیرون امدن عمومی این ضعف با ترسی که به دل متقلبان می اندازد جبران می شود اما نشانه شکاف عمیقی است در اعتمادسازی. دولت جمهوری با مردم رابطه عشق-و-نفرت دارد. آنها را در خیابان می خواهد اما نمایندگان شان را بر سر صندوق ها تاب نمی آورد. سهل است حتی سازمان بازرسی کشور را هم نمی پذیرد. تا ساز و کار انتخابات و نظارت بر آن شفاف نشود و راه ناظران هموار نباشد به هیچ انتخابی نمی توان اعتماد کرد. حتی اگر برنده ما باشیم. برنده شدن نشانه تقلب نکردن نیست. نشانه ناتوانی از تقلب برای مهار رای ها ست.

6 خروج مردم بر احمدی نژاد تحسین برانگیز است. درست است که او هم برای خود طرفداران بسیار درست کرده است اما شک ندارم که عموم مردم از او ناراضی اند. در واقع آنچه امروز می بینیم قدرت ناراضیان است در خروج بر دولت دروغ. دولتی که وزیرش دروغگو ست و ناظرش غیرقابل اعتماد است و خبر و آمارش ساختگی و دستکاری شده است. درست مثل عکس کیهان در همین روزهای اخیر. یا عکسهای کیهان در مرداد سال 84 

7 مردم ایران کار متقلبان را سخت کرده اند اما نه غیرممکن. اگر آنها تصمیم گرفته باشند مقابل مردم بایستند و دولت دروغ را به هر قیمت سرپا نگه دارند چه خواهد شد؟ به نظرم این بزرگترین خطای همه سی ساله گذشته خواهد بود. اما دلم روشن است که حضور مردم آنها را منفعل می کند. تسلیم می شوند. کام مردم را به گونه ای تلخ خواهند کرد اما تسلیم خواهند شد. اگر نشدند روزهای تیره ای در راه است. ولی چهره امروز احمدی نژاد که سخت دژم بود به من می گوید آنها شکست خود را با همه دروغ سازی و فریبها پیشاپیش دیده اند.

من به چراغ روشن مردم که امید را در دلها زنده کرده است ایمان دارم. دولت چراغ-خاموش ها رفتنی است.

پس نوشت:
می بینم که همه رسانه های اینطرفی یا آنطرفی می گویند نامزد ما برنده است. شیوه کارشان را ندیده ام که توضیح بدهند. در اروپا و آمریکا نظرسنجی از کسانی که رای داده اند (exit poll) معمول است که با درصد قابل اعتمادی می گوید که وضع در صندوقها چگونه است و نتایج را با درضد قابل قبولی پیش بینی می کند. در ایران به جز رویا-بافی و تعمیم های دلبخواه بر اساس پرسش از چند نفر همفکر روش روشنی برای این کار وجود دارد؟

ساعت انتخابات هم تمدید شد. اما مدیریت رای گیری درست نشد. با اینکه خوانده بودم چند میلیون برگه اضافی چاپ شده است بسیاری از حوزه ها تعرفه رای نداشتند. در خبرها خواندم که حتی دستور چاپ مجدد تعرفه داده اند! پس آن چند میلیون اضافه کجا رفته است؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
June 10, 2009  
ساده زیستی خوب است اما ضروری نیست  
 

مشکل ما در منازعات اجتماعی عمدتا یا به ابهام در مفاهیم بر می گردد و یا به تصلب در مفاهیم. مفهوم ساده زیستی از آن دست مفاهیم است که سی سالی است جامعه ایرانی با آن دست و پنجه نرم می کند و نمی تواند به نتیجه روشنی برسد. از کنار همین ابهام ها و تصلب ها ست که مدعیانی مانند احمدی نژاد پیدا می شوند. کسانی مانند او اصلا میراث خوار مسائل حل ناشده جامعه اند. آنها نیامده اند که راه حلی ارائه کنند زیرا که قادر به ارائه راه حل هم نیستند اما می توانند شلوغ بازی در آورند و جامعه را به دلیل ابهاماتی که در خود تولید کرده است به گروگان بگیرند. خوشبختانه جامعه ایرانی در کلیت خود آنقدر اهل خرد و منطق دارد که این شلوغ بازی ها به فاجعه ختم نشود. این فرق بزرگ ما با همسایه شرقی مان پاکستان است که به گروگان طالبان رفته است. به زبان دیگر در پاکستان توانایی برای طرح گفتمان های تازه در کنار گفتمان متصلب طالبان و توانایی نقد و چالش با آن ضعیف است. همین اسباب قدرت آنها شده است. در ایران اما این ظرفیت وجود دارد و حضور صدها اندیشور و دانشگاهی و روزنامه نگار و روشنفکر و متاله و فقیه دگراندیش باعث می شود که گفتمان متکی بر ابهام لرزان باشد و نتواند بر گرده مردم سوار شود.

جنجالی که بر سر ساده زیستی به وجود آمده است راه حلی ساده دارد که در منطق سیاه و سفید نمی گنجد. در منطق سیاه و سفیدی ساده زیستی یا خوب است یا بد و چون خوب است پس هر چه مقابل آن است بد شمارده می شود. اما مساله از این طریق غامض تر و بحران خیز تر می شود. زیرا در عمل می بینیم که ثروت ها به وجود می آید و انباشت هم می شود. بر اساس منطق طرد ساده زیستی ما خود را ناچار به مقابله با ثروتمندان می بینیم. اما به این ترتیب هم جامعه خود را از ثروتمندان و تاثیرات مثبت آنها در کارآفرینی فعال محروم می کنیم و هم ریاکاری و پنهانکاری را رواج می دهیم. جامعه ایرانی در حال حاضر یکی از غیرشفاف ترین نظام ها را در مورد ثروت دارد. گفتگو از ثروت شخصی مذموم است در حالی که آرمان همگانی دستیابی به ثروت است! ثروت دارای حساب و کتاب درست و روشن نیست. طبیعی هم هست چون وقتی ثروت را باید پنهان کرد و صدها راه برای پنهان کردن اش به وجود آمده و باز هم طراحی می شود چگونه می توان بر ثروت ها نظارت کرد و به دست آمدن ثروت را به قاعده درآورد و آن را برای رشد جامعه به خدمت گرفت؟ 

به نظر من وقت آن است که با خود صادق باشیم و ریاکارانه از ذم ثروت و مدح ساده زیستی دم نزنیم. دست از مقابله با غریزه انباشت برداریم و واقعیت را بپذیریم. اگر جامعه بدون مالکیت خصوصی فاقد روح انسانی می شود و همه خود را برده دولت می بینند و تولید و خلاقیت فاقد انگیزه می شود و نشاط از زندگی رخت بر می بندد، بدون ثروت و انباشت سرمایه هم به رفاه و رشد اقتصادی و حل مسائل کثیر موفق نمی شود. به همین سادگی و صراحت. اینکه بعد از سی سال هنوز ما نمی توانیم بسادگی بگوییم ثروت و سرمایه نیاز حقیقی جامعه ما برای رفع مشکلات بسیار آن است خود نشان می دهد که مشکل گفتمانی بزرگی در ذهن داریم که بر رفتارمان هم سایه افکنده و زبان مان را در مقابل احمدی نژادها کوتاه کرده است.

ساده زیستی خوب است و فضیلت است اما ضرورت نیست. برای سالهای سال بعد از این همچنان شماری از پارساترین مردم ما ترجیح خواهند داد راه ساده زیستی را بروند. اما واقعیت هرروزه و همه جایی این است که جامعه باید مسابقه ثروت داشته باشد و هر کسی فراخور حال خود سرمایه ای فراهم کند. طبعا شماری هم به بیشترین ثروت دست خواهند یافت. این به خودی خود هیچ بدی ندارد. اگر ثروتمند شدن را به عنوان یک اصل ممدوح و معقول پذیرفتیم آنگاه قوانین بهتری برای آن خواهیم نوشت تا مراقبت کنیم انحصار ایجاد نشود و راه ثروت و خلق ثروت بر همگان باز بماند و فساد و رشوه خواری هم برچیده شود و اقتصاد نفتی به جای اینکه بلا باشد رحمت شود. طبعا بزودی یک جامعه آرمانی نخواهیم داشت اما دست کم با پذیرش واقعیت و مسلط داشتن قانون مسیر سالم تری برای رشد و آتیه جامعه مان طراحی کرده ایم. جامعه فقرزده و دولت فقرگرا هیچ مشکلی را حل نتواند کرد. ما باید بیاموزیم که جامعه ای موفق است و نشاط و زندگی دارد که به تولید ثروت اقدام کند.

 نه تنها راه حل فقر در ایران تولید ثروت است و این را باید پذیرفت و مشروع دانست و ستود بلکه باید این را هم پذیرفت که وارد حکومت شدن معنایی جز تولید قدرت و ثروت ندارد. به بیان دیگر اگر پذیرفتیم که تولید ثروت و انباشت سرمایه ممدوح است نمی توانیم وظیفه دولت را چیزی جداگانه تعریف کنیم زیرا دولت هم باید به تولید ثروت کمک کند. دولت نماینده ما ست. و در مقام نمایندگی برای مشی تولید ثروت طبعا باید خود نیز به تولید ثروت اهتمام داشته باشد. بنابرین ثروتمند بودن و ثروتمند شدن رهبران امری عجایب نیست. من در هیچ دولتی از دولتهای جهان رهبر فقیر و وزیر فقیر و وکیل فقیر نمی شناسم. همین باید نشان دهد که ادعای ساده زیستی و تبدیل آن به یک ضرورت حتمی خلاف مشی دولت و مدیریت است. فاصله بین مردم و دولتمداران به معنای نفی دولتمداران نیست. دولتمداران را باید با این معیار ارزیابی کرد که این فاصله را با مشی تولید ثروت مدام کمتر کنند. اما نمی توان از آنها خواست فقیرانه زندگی کنند یا آنها را به سبب ثروتی که از راه مشروع اندوخته باشند ملامت کرد.

این مردمگرایی بی مرام و کلی و عامیانه که ما داریم تنها راه را برای احمدی نژادها صاف می کند. مردمگرایی اگر ملازم فقرزدایی باشد باز هم تنها با تولید ثروت ممکن می شود نه با توزیع صدقه. حکومت وظیفه اش نصیحت یا تهدید ثروتمندان نیست و شکایت بردن از ایشان به فقرا یا برانگیحتن فقرا به آشوب و انقلاب و مصادره اموال آنها. دولت که نمی تواند علیه خود اقدام کند. مگر کودتاگر باشد. کار دولت قانون به مجلس بردن و اداره امور کردن از مجاری شفاف و شفاف ساز است با رعایت همه مصالح جامعه. دولت محل جمع شدن نخبگان هر جامعه است. آنها که توانایی دارند بر قدرت و ثروت جامعه بیفرایند. تعارف نباید کرد. خدمت هم که می گویند فقط از این طریق ممکن است. جامعه بی ثروت و بی قدرت به چه دردی می خورد و چگونه می تواند به شهروندان خود عزت ببخشد و برای ایشان نشاط و سربلندی آورد؟ طبعا آنها که می توانند قدرت سازی و ثروت سازی کنند خود نیز از آن برخوردار خواهند شد.

   بجز این آنچه در جامعه ما روشن نیست رابطه ثروت و فرهنگ است. اگر مالیات اجبار دولت است حمایت فرهنگ اختیار اهل ثروت است و اسباب تعادل روانی برای جامعه و هم روشنگر جایگاه خود ایشان. استاد نجیب مایل هروی زمانی به من می فرمود فرهنگ ما یعنی فرهنگ ایران را اشراف ما نگه داشته اند. در یک جامعه خردگرا و نه خردگریز ثروتمندان حامیان بزرگ فرهنگ اند و به آنها به چشم احترام و بزرگی نگریسته می شود. آنها که به اسم فقرا با ثروتمندان می جنگند ما را به نان سر سفره مان یا سیب زمینی و پیازمان تقلیل می دهند. به قول مسیح علی نژاد به همان دلفین های گرسنه. اما ثروت گره خورده با تولید و فرهنگ همان آرمانی است که باید احیا کرد و حامی آن بود. طبعا آنها که با رشوه و رانت و بازی های گمرکی و زد و بند و قاچاق و سهمیه ثروتمند شده اند از فرهنگ چیزی نمی دانند. نه دین شان ارزشی دارد و نه دلسوزی شان برای فقرا.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
June 1, 2009  
کروبی: کودک یا دیوانه؟  
 

در کشور باستانی و استبداد زده ما می گویند حرف حق را یا کودک می زند یا دیوانه. آنچه امشب در فیلم کروبی دیدم مصداقی از این حکمت عامیانه ایرانی بود.

1 اما اول در باره فیلم. فیلم به معنای واقعی مزخرف بود. فیلم به معنای سینمایی کلمه. کارگردانی که چنین فرصتی را اینقدر ارزان از دست بدهد و اینقدر بد فیلم بسازد هر چه باشد آدم این کار نیست. شنیده بودم کار را قرار است رخشان بنی اعتماد انجام دهد. کاش او می ساخت. افخمی همه چیز را به بازی گرفته است. ایده مصاحبه افراد مختلف با کروبی بسیار خوب بود اما بسیار بد اجرا شده بود. امیدوارم این نمونه ای از آینده عمل به حرفهای کروبی و تیم بلندپایه اش نباشد.

با وجود همه احترامی که به کرباسچی دارم حضور او در فیلم اصلا مفید فایده ای نبود و بخش عمده حرفهایش قابل صرف نظر کردن بود. همان اشاره اش به مدیران شهرداری به عنوان فکت بسیار خوب بود. باقی اضافه بود بخصوص اشکی که برای مردم فقیر ریخت. این جفای بزرگی در حق او و مردم فقیر و رای کروبی است و از همه مهمتر جفا به کارگردانی یک کار تبلیغاتی. به این می گویند یک نمونه بد.

حتی چیدن میز هم نادرست بود. اگر همان میز و صندلی ساده گفتگوی ابطحی با کروبی همه جا استفاده می شد بهتر بود تا آن مبل های زیاده راحت و با آن دیس پر از شیرینی. کی به این شیرینی نیاز دارد؟ چرا باید آنجا باشد؟ از معدود قسمتهای خوب فیلم همین حضور ابطحی با آن طنز گزنده اش بود و ان راحتی طبیعی اش در مقابل دوربین (برخلاف کرباسچی). کاش همه فیلم را ابطحی مصاحبه می کرد.

آن گفتار ابتدایی روی فیلم هم که دیگر آخر روایت کردن بود. نه ادبیات و نثر خوبی و نه صدای و اجرای خوبی. و بعد اینهمه حرف زدن چرا؟ مگر این فیلم نیست؟ چرا پس شده است مثل برنامه رادیویی؟ چرا یک تصویر درست و متناسب با آن نریشن در فیلم دیده نمی شود. حتی جایی که صحبت از زندانیان سیاسی است که می شد چهره طاهر احمدزاده را - اگر اشتباه نکنم- کنار کروبی روشن و آشکارتر نشان داد و به رخ کشید. افخمی یک کار تنبلانه و بیهنرانه از خود با جا گذاشت.

در حیرت ام که تیمی که می تواند اینهمه کلیپ های خوب و درخشان تبلیغی درست کند چطور تن به این فیلم فاجعه داده است.

2 در باره حرفها و ایده های کروبی. کروبی البته آدم بسیار جالبی است. نمونه آخوندی که باید بود. حرفهای او ظرفیت های تازه ای را در کار سیاسی ایجاد کرده است. چهره کاریزماتیکی ندارد و این شاید نقصی باشد برای او زیرا در کشوری زندگی می کند که کاریزما بسیار مهم است. اما اگر احمدی نژاد می تواند بدون هیچ کاریزمایی چهار سال بتازاند کروبی به نحو احسن خواهد توانست کار کند. ضمن اینکه او تنها نیست و شماری از چهره های امتحان-پس-داده و معتبر در تیم مدیریتی او قرار دارند و از این لحاظ بسیار تفاوت دارد با تیم احمدی نژاد. احمدی نژاد عمدا همه را کوچکتر از خود انتخاب می کرد و هر کس هم سرش به تن اش می ارزید از پورمحمدی تا دانش جعفری نتوانست با او کار کند. اما کروبی چشم دیدن بزرگان را دارد و نامداران بسیاری را گرد خود فراهم آورده است.

کروبی با برنامه و ایده های خود همه آنچه را بتوان در چارچوب جمهوری اسلامی در دقیقه اکنون خواست دارد. اینکه می تواند آن را اجرا کند البته بحث مهمی است. اما با توجه به اینکه مدیران خبره ای گرد او هستند احتمال توان اجرایی تیم اش بالا ست. خودش هم همین آتشباری سیاسی را برای حفاظت و حمایت از آنها داشته باشد کافی است.

من با کاظم علمداری کاملا موافق ام که با وجود نگرانی از روی کار آمدن دوباره احمدی نژاد مساله فقط او نیست:
تحول مثبت نامزد‌های اصلاح طلب را نيز بايد در نظر گرفت. بيانيه دفاع از حقوق بشر موسوی، خواست تغيير اصل‌هايی از قانون اساسی، و حذف نظارت استصوابی توسط كروبی، و بيانيه دفاع ازحقوق زنان و اقليت‌ها و رسانه‌های آزاد و مقابله با دستگيری‌های خود سر و دفاع از حقوق شهروندی توسط هر دو كانديدای اصلاح طلب از جمله تفاوت‌هايی است كه با گذشته رخ داده و نشان از نهاينه شدن فرايند تحول به سوی دمكراسی در جامعه است. (یادداشت او در ایران امروز)

همینطور با یادداشت محمدرضا نیکفر موافق ام که با بیانی دیگر از همین تغییر ایجاد شده یاد می کند:
وضع اکنون چگونه است؟ جنب و جوشی دیده می‌شود و میلی آشکار به تغییر، اما در چارچوب سیستم. طرفداران تحریم بازی انتخاباتی، تبدیل به اقلیتی بی‌تأثیر شده‌اند. در دور قبل صدای بلندتری داشتند. پسرفت دیده می‌شود و تسلیم، تسلیم به اینکه گویا مقدر است با همین سیستم بسازند. اما درست در همین حال میل به تغییر بسیار بارزتر از چهار سال پیش نمود دارد. کار سترگی که زنان و کوشندگان پهنه‌ی حقوق بشر کرده‌اند، ثمره‌ی خود را نشان می‌دهد، تا جایی که مردان نظام هم از حقوق زنان، حقوق بشر و حقوق اقوام سخن می‌گویند. معلوم است که جامعه پیشروی کرده و از آن می‌توان خواهان پیشروی بیشتر شد. (مقاله تحلیلی او در نیلگون)

بر همین اساس من فکر می کنم:
- اولا به دلیل صراحتی که کروبی در بیان این تغییرات دارد و قصدی که برای پیش بردن انها به افق های تازه نشان می دهد باید به او رای داد.
- در ثانی نباید نگران این بود که کروبی رای می آورد یا نمی آورد. در مرحله فعلی هر رایی به کروبی یا موسوی رای به شکست احمدی نژاد است (به دلیل اینکه رسیدن به نیمه آرا را برای او مشکلتر می کند)
- نهایتا رای ما باید رای به حداکثر تغییرات ممکن باشد. چیزی که کروبی دارد نمایندگی می کند. همین که داریم بین احمدی نژاد و رجال اصلاح شده حکومت انتخاب می کنیم به اندازه کافی ما را محدود کرده است*. رای به کروبی هر قدر بالاتر باشد علامت روشنی برای خواست تغییرات بزرگتر به حاکمیت است. بعد از شکست دادن احمدی نژاد در دور اول خواهیم دید که رای بعدی به چه کسی باید باشد. 

در پایان باز هم از اینکه کارگردان مستند کروبی نتوانست حتی نیمی از این خواست تغییر را برجسته کند تاسف عمیق خود را ابراز می کنم. او نمونه آدمهایی است که فرصت ها را اسان از دست می دهند. چیزی که کروبی و تیم برجسته او را به هیچ عنوان نمایندگی نمی کند. کسانی که دیوانگی می کنند و از حقیقت هایی حرف می زنند که کسی را جرات گفتن اش نیست. اطمینان دارم که میلیونها نفر امشب از صدا و سیمای ایران حرفهایی را شنیدند که هرگز نمی توانستند در یک کانال رسمی بشنوند.

* در باره این محدودیت ها مقاله نیکفر شرح مبسوط داده است اما این یادداشت نادر فتوره چی را هم از دست ندهید 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست