قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 24, 2009  
نوروزستان  
 

یکی از نشانه های زوال، نادیده گرفتن موجی است که می آید و دامن می گیرد. وقتی خاطرات علم را می خوانم و به سالهای فروپاشی سلطنت نزدیک می شوم مدام می خواهم نشانه هایی پیدا کنم از اینکه آیا شاه و دستگاه او هیچ درکی از آمدن موجی که بنیاد آنها را به باد خواهد داد داشتند. و چیزی نمی یایم مگر اشاراتی دور و کوتاه به برخی حوادث که در دانشگاه دارد اتفاق می افتد و یا اشغال سفارت ایران در ژنو که دانشجویان ایرانی مخالف شاه صورت دادند و شاه نتوانست حتی آنهارا به مجازات برساند. درکی متناسب با خیزش موجی که می آمد تا مثل زلزله ای زیردریا جزیره آرامش آنها را به هم ریزد نداشتند.

نظام مقدس انگار از شاه عبرت گرفته باشد عمدتا در حال رصد کردن تحولات سیاسی است. اما آن موج که می آید سخت تر و مهیب تر است از هر تحول سیاسی. نظام مقدس 30 سال است هر نوع تحول در حوزه سیاست را از نردیک دنبال می کند و برای آن برنامه می ریزد و بر مهار آن می کوشد و همه انواع مدیریت بحران سیاسی را در نظر می گیرد و به کار می آورد. اما موجی که می آید فقط از سوی سیاست به معنای کلاسیک اش نیست. برای درک سیاسی از آن باید معنای سیاست را بسیار وسیع گرفت زیرا فضای سیاسی ایران چندان متنوع است که قابل مقایسه مثلا با عراق یا مصر یا عربستان و سوریه و حتی لبنان یا دیگر کشورهای منطقه نیست. در ایران و فرهنگ ایرانی سیاست پهنه ای دارد که به جایی می رسد که به نظر نمی رسد با سیاست سر و کار داشته باشیم. از این رو مدلهای مهار که از روسیه و چین آموخته شده باشد یا حتی آموزه های سازمانهای امنیتی آلمانی و اسرائیلی باشد تنها سطح سیاست را لمس می کند و مدلهای معمول همان کشورها را بر نیازهای ایرانی تطبیق می کند. و آنچه نادیده گرفته می شود جای دیگری است.

به نظر من آن موجی که بر سر سوء تدبیرهای نظام مقدس آوار می شود و از چشم تیزبین آن مخفی می ماند موج سیاست به معنی بازی گروههای سیاسی و سیاستمداران و فعالان این حوزه نیست. این موج از جایی می آید که مردم را برای آن مهار نمی توان کرد. جایی که مردم برای آن شور و شوق نشان می دهند. هیچ تغییری بدون پشتوانه هیجان عمومی اتفاق نمی افتد. اما خطای محاسبه است که فکر می کنند آن هیجان فقط در سیاست نهفته است. سالهای منتهی به انقلاب را به یاد بیاوریم. اگر هیجان خدا نبود اگر موج بیزاری از ستم نبود اگر شور ایستادن در برابر تحقیر نبود انقلابی هم نبود. اما همه هیجانها هیجان خدا نیست. سی سال یکجانبه رفتن و تاختن به همه داشته های ملی و باستانی و سنتهای نیکوی فرهنگی هیجان دیگری ایجاد کرده است.

وقتی برخورد عمومی مردم را با پیام اوباما می بینم درمی یابم که مردم ما چقدر نیاز دارند که تاریخ و تمدن و بزرگی شان به رسمیت شناخته شود. همزمانی این پیام با نوروز و اتکای آن به نوشدن در نوروز که اصلی اصیل در فرهنگ بی زوال ما ست گرانیگاه مهمی است که در پاسخ رسمی به آن دیده نشد. نوروز هیجان بزرگ ملی ما ست. جشن بی زوال ما. میل عمیق ما مردم به نوشدن مدام. نیاز ما به خودنمایی از آن دست که حق ما ست و ما شایسته آن ایم. میزان توجه رهبران سیاسی در نظام مقدس اما به این «ما» ی حقیقی و این خرد جاودان را می توان نه از خلال گفتارهای رسمی که از رفتار رسانه ملی بازشناخت: هیچ. در این رسانه که واگوی ذهن و زبان رهبران است و نه مردم همه چیز بر نوروز مقدم است. نامه سید حسن خمینی نامه ای رندانه بود تا بگوید آقا اگر می خواهید نوروز را مثل عزاداری برگزار کنید به اسم خانواده ما ختم نکنید.

نوروز در طی همه این سالهای سخت باقی ماند و هر سال زیباتر شد. ایرانیان نوروز را پایه ای از هویت خود می شناسند و هرگز نشده است که در کار بزرگداشت آن کاهلی کنند. نوروز شاخص و معیار سنجش بسیار چیزها ست. مردم خوب درک می کنند که چه کسی در دلش با آنها ست. آنها می دانند که تنها هم نیستند. اگر از داخل کشور خود حالیا نور امیدی در بزرگداشت آنچه آنها را به هیجان می اورد نمی بینند در جهان همسایگان نوروز هر سال جلوه بزرگتر و ارجمندتری می یابد چندان که به تعبیر نغز باقر معین باید این کشورها را بر اساس ارجی که به نوروز می گذارند بازشناسی کرد و آنها را نوروزستان نامید. یادداشت او که از بینشوران ایرانی است و درک عمیقی از فرهنگ ایرانی دارد و شناختی دست اول از سرزمین های نوروز و عکسهای زیبا و پرمعنای همراه آن که نگاهی به گستره نوروز است مقدمه ای است بر کتاب بزرگ نوروز. یک دولت بیدار برای نوروز بنیادها بر پا می کرد و کنگره ها تدارک می دید و جشن های مردمی سامان می داد و در پیوند نزدیکتر با نوروزستان همت می گماشت و با بنیاد بی زوال فرهنگ مردم خود در جنگ دن کیشوت وار نمی افتاد. این نیروی بزرگ و این هیجان بهاری و دلنشین یا سبب می شود رهبران ما به نوروز خستو شوند و در بزرگداشت آن بکوشند و ناکرده ها و بدکرده ها را جبران کنند - مثل تمام قبایل و مهاجمانی که ما در طول تاریخ ایشان را به راه آورده ایم و از ایشان خادمان فرهنگ خود ساخته ایم- یا موجی که می آید آنها را خواهد روفت به این جرم که به آنچه ما بودیم بی اعتنایی کردند و در تخفیف و تحقیر و نفی و تبدیل آن کوشیدند. آنها حتی اگر به خواستهای سیاسی اوباما تن بدهند و با آمریکا هم رابطه برقرار کنند تا به خواست مردم خستو نشوند در آستانه زوال ایستاده اند چشم شان باز است و نمی بینند. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
March 20, 2009  
نوروز با اوباما  
 

دیدن و شنیدن پیام اوباما حال و هوای تازه ای داشت. هدیه نوروزی آمریکای نو به ایران. در تنهایی نوروزانه که برای اولین بار در نوروزهای من اتفاق می افتد و میان چندین کار تلنبار شده که باید سر و سامان بگیرد فکر می کنم کی ایران نو می شود؟ کی از زبان رهبران خود پیام های نو و آینده نگر می شنویم؟ شاید مشکل ما این است که رهبران مان عوض نمی شوند! فکر کنید مثلا ما مجبور بودیم جرج بوش را برای 20 سال تحمل کنیم. خب طبیعی است که از او همان می شنیدیم که همیشه شنیده بودیم و ایران همیشه در محور شرارت بود. اما حالا که رهبران ما مادام العمر اند چه می شود؟ رهبران ما اصلا چقدر تحول پیدا می کنند؟ این سوالی نوروزی است! این تحول حال تحت چه شرایطی اتفاق می افتد؟ امیدی هست؟

مشکل رهبران مادام العمر وقتی حل می شود که یا جهان برگردد به همان دوره ای که آنها به آن تعلق دارند یا آنها کمی به خود تکان بدهند و ذهن و زبان خود را نو کنند. سیاست تا ابد نمی تواند بر خلاف خرد جمعی جامعه حرکت کند. مشکل رهبران ما واقعا جدی است. آنها حرفهایی می زنند و تصمیماتی می گیرند که 20 سال و 30 سال پیش شاید درست بوده است اما امروز دیگر با زمان همخوان نیست. مردم و جمعیت و جامعه عوض شده است و جهان عوض شده است و قطب بندی های جهان عوض شده است و عصر رسانه های کوچک و خودمانی آمده است که همه را صاحب  رسانه و سخن و مایل به مشارکت فعال کرده است و آنها هنوز در دنیای قدیم به سر می برند.

پیام اوباما نقطه عطف مهمی است و تاثیرات اش هم تعیین کننده خواهد بود. به نظر من:

- اوباما با این پیام ابتکار عمل را به دست گرفته است. پیام او به نحوی ماهرانه توان مانور ایران را به شیوه های قدیمی محدود می کند. او با احترام حرف می زند و نشان می دهد که در سیاست جدید آمریکا در قبال ایران جدی است. سیاست سازان ایرانی اگر پاسخ مناسب طراحی نکنند قافیه را باخته اند. اوباما به سیوه ای نو حرف می زند و انتشار ویدیویی پیام اش هم ارزش خبری آن را صدچندان می کند. ایرانی ها چگونه پاسخی خواهند داد که هم ارز این ابتکار عمل باشد؟

- حرفهایی از قبیل اینکه آمریکا باید عذرخواهی کند (که در مثلا اولین واکنشها به این پیام گزارش شده) از نظر رتوریک سیاسی بشدت کهنه است و فاقد ارزش خبری. این تکرار مکرر است. وانگهی دولت کلینتون همه کاری در این زمینه کرده است. قبول دارم که دست کم هنوز ماجرای ساقط کردن هواپیمای ایرباس ایرانی در خلیج فارس نمونه یک رفتار خصمانه و بی منطق است و یا رفتار آمریکایی ها با دیپلماتهای ایرانی در عراق نامناسب است اما ایرانی ها هم در مقابل رفتارهای ناصواب کم نکرده اند. ولی در مقام مقایسه اگر ایرانی ها توانستند از کشتار صدها حجاج ایرانی در عربستان بگذرند و در دوره رفسنجانی به بهترین سطح روابط با سعودی ها برسند باید بتوانند با در نظر داشت منافع بزرگتر ملی مسائل خود را با آمریکا حل و فصل کنند. ما نباید گروگان تاریخ پر از دشمنی خود بمانیم. وانگهی اگر مردم ایران هنوز می توانند صدها و هزاران توهین و تحقیر و تبعیض و آزار و قتل و تصمیم ناصواب دیروز و امروز رهبران خود را نادیده بگیرند و آن را به رخ آقایان نکشند تا مگر زندگی اجتماعی و سیاسی شان به بوی بهبود تغییر کند چرا باید رهبران ایران خود را محق بدانند که مدام بر تاریخ سوء رفتارهای امریکا تکیه کنند؟ تاریخ که فردا تغییر نخواهد کرد. پس، فردای رابطه با آمریکا با این بازگشت مدام به تاریخ چگونه شکل خواهد گرفت؟

- با یکی از دوستان اهل نظر صحبت می کردم همین ماجرای احترام متقابل پیش امد. او از یکی از سیاست شناسان آمریکایی نقل می کرد که ایرانی ها مدام حرف احترام داشتن می زنند اما خودشان برای هیچ کس احترام قائل نیستند. در واقع ایرانی ها به آمریکایی ها می گویند به ما حق بدهید به شما ناسزا بگوییم و درشت سخت برانیم اما شما نازک تر از گل به ما نگویید! نمی شود به کسی که از او احترام می خواهی بی احترامی کنی. احترام احترام می طلبد. آمریکا نشان داده است که لحن خود را آشکارا عوض کرده است و آماده است سیاست متناسبی با این لحن جدید هم اتخاذ کند. ایران چه کرده است؟ به نظر من پیام نوروزی اوباما یک برگ برنده در افکار عمومی ایرانیان و جهانیان است. آیا ایران می تواند و اراده سیاسی آن را دارد که برگ مناسبی بازی کند؟

- نهایتا این را هم بگویم که به نظر من درست است که آمریکا حتی از حمایت اصلاح طلبان هم فاصله گرفته است به این امید که مساله خود را با ایران حل کند. هفته پیش که در جلسه ای در بروکسل بودم دانیل کوهن بندیت از رهبران سبزهای اروپا اشاره ای به این موضوع داشت و به نظرم درست است. یعنی خاتمی در ارزیابی امریکا می توانست هنوز به عنوان عاملی برای سوء تفاهم عمل کند و رهبر ایران را به واکنشهای ضدآمریکایی بیشتری ترغیب کند. اما با کنار رفتن او این عامل هم دیگر وجود ندارد. هر چند سوی دیگر این بحث هم این است که ادامه دولت احمدی نژاد هم ممکن نیست. او به کار مقابله با بوش می امد اما برای طراحی سیاست در مقابل اوباما رجل دیگری دربایست است.

- مساله این است که آیا همانقدر که آمریکا می خواهد و نشان می دهد که آماده گفتگو و تجدید رابطه و گذار به مرحله تازه ای از روابط با جمهوری اسلامی است رهبر ایران و دستگاه سیاسی تحت امر او هم به رابطه با امریکا علاقه دارند؟ به نظرم اینکه گروهی از صاحبنظران می گویند ایران هیچگونه علاقه ای به تجدید رابطه ندارد می تواند درست باشد و گرنه در مقابل این پیامهای روشن دوستی به سیاست بهانه جویی ادامه نمی داد. اما روزهای آتی نشان خواهد  داد که آیا واقعا ایران می خواهد از این زمین آماده استفاده کند یا بر سیاست کهنه جنگ سردی خود ادامه خواهد داد و فاصله خود را از خرد جمعی بیشتر خواهد کرد. آنگاه باید پرسید تنها ماندن ایران و ادامه سیاست های کهنه در شرایط تازه به نفع چه کسانی خواهد بود؟  

------------------------
گزارشی از پیام نوروزی اوباما و ویدئوی آن را در گاردین می توانید بخوانید و ببینید.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
March 18, 2009  
به یاد یان تر لک، هلندی دوست داشتنی  
 

این درست است واقعا که شمال اروپا نمایانگر فرهنگی خردگرا ست. خردگراتر از جنوب. در واقع هر قدر به سمت شمال بیاییم آرامش عقلانی و نظم و سنجیدگی بیشتر می شود. به این اعتبار فرانسه و ایتالیا و اسپانیا دورترین کشورهای اروپا به هلند و سوئد و نروژ اند. هر قدر به جنوب می رویم اما زیبایی و زندگی خواهی و هنر و ذوق و لذت طلبی بیشتر می شود. این حرف قطعی نیست و به معنای مرزبندی که این سو هنر نمی بینی و آن سو خرد نمی یابی هم نیست اما عموما درست است. یعنی مولفه های موثر دارای شدت و ضعف و بسامد معنادار است. یک نمونه اش را امروز دیدم. جستجو کردم ببینم مرگ یان تر لک کشیش اومانیست و سیاست شناس هلندی چقدر بازتاب داشته رسیدم به این خبر از سازمان هیفوس:

Mr Jan ter Laak has passed away on March 12th 2009 at the age of 70. Hivos has cooperated in a fruitful way with Jan ter Laak for many years. Jan has contributed to the set-up of the Hivos programmes in Central Asia and Iran, respectively in 1993 en 2003. As co-founder and secretary general of Bridging the Gulf, Jan ter Laak has also been a partner of Hivos during the past years. Hivos will remember Jan ter Laak as a busy man and a genuine networker. Civil society activists worldwide were his passion. Jan was proactive man with a lot of initiatives, very well informed en the ability to identify and mobilise the right people. Many Hivos staff members will miss Jan ter Laak. (+)

برای من این نمونه روشنی از خردگرایی هلندی است که خود را در عاطفی ترین موقعیت نشان داده است. یان مرد بزرگی بود و جنجال رفتارهای اجتماعی و خصوصی اش به خلع لباس او هم کشید. اما هر بار او را دیدم او را خردمندی آهسته و عمیق و انسان یافتم. گشاده رو بود و همیشه آماده کمک دادن. نه تنها در مسائل اداری به اعتبار اینکه عضو هیات نظارت پرس ناو بود و با زمانه هم ارتباط و رفت و آمد داشت بلکه در مسائل انسانی هم. من و شهزاده هر دو مدیون تلاش او هستیم که سال گذشته در بحرانی که برای شه در کوبا پیش آمد و همه مدارک اش را از دست داد کمک کار ما بود و بدون کمک او بازگشت شه ممکن بود با دشواری های بیشتری روبرو شود. دو سه هفته ای پیش وقتی به او نوشتم که می خواهم ببینم اش به شوخی نوشت که مراقب همسرت باش دوباره کوبا نرود که دیگر از دست من کاری برنخواهد آمد. نوشته بود که بزودی خواهد مرد چون سرطان اش لاعلاج است. آرام و انسانی و بردبارانه. مرگ را پذیرفته بود. مرد بزرگی بود و از سیاست شناسانی که اخلاق را فراموش نمی کنند. یان برای من همواره چهره کشیشی مسیحی خواهد داشت که انسان برایش مقدم بر همه چیز است.    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
March 16, 2009  
دموکراسی لرزان خاتمی در نظام ولایی-سلطانی  
 

به نظرم همه نشانه ها حاکی از کناره گیری خاتمی از انتخابات است. اینکه او برود یا بماند مساله من در این یادداشت نیست. می خواهم از این رفتن محتمل و ماندن نامحتمل نشانه هایی را بخوانم که ساختار واقعا موجود سیاسی ما در ایران را عریان می کند فارغ از همه تعارفها و ابهامها و نیمه هایی که می کوشند پنهان بماند و نیز جدا از همه حاشیه ها و بهانه ها که گفته می شود. خلاصه رای من هم این است که ایران میان یک نظام شاهی و یک نظام دموکراتی قرار دارد و این وضعیت فشار عظیمی روی نیروهای دموکراسی خواه می گذارد که همیشه تحمل آن آسان نیست یا تحملی نتیجه بخش نیست:

  1 
آقای خاتمی نگران رهبر است. این را همه می دانند. این نوع نگرانی خاص نظامهای شاهی است. می بینید که در آمدن و رفتن او هواداران و بالفرض اعضای ثبت نام کرده و نکرده حزب مشارکت -مثلا- نیستند که موثرند. او به این موضوع البته توجه دارد که گروههایی از مردم هواخواه اویند اما برای او این کافی نیست.

  2
مردم در نظام شاهی-دموکراتی فقط نیمه خالی تر کاسه سیاست اند. دوستانی که فکر می کنند خاتمی به اصرار مردم آمد اشتباه می کنند و اکنون هم به خطا می روند اگر فکر کنند مردم می توانند جلو رفتن خاتمی را بگیرند.

  3 
مردمی که متشکل نشده باشند به نمونه مردم رای دهنده ایران، قدرتی برای پیشبرد رای و نظر خود ندارند. بنابرین آنها را باید به خیابان کشاند و به قول تبلیغاتیون «حماسه» آفرید (حتی جمع شدن ساده مردم در نازی آباد پای صحبت میرحسین هم حماسه می شود! اینجا درسایت قلم نیوز). اما قدرت در دست وزارت کشور است و شورای نگهبان. خوانده شدن رای پروسه سیاسی دیگری دارد که در غیاب احزاب و تشکل های پدر-مادر-دار فقط از رای ولی-رهبر پیروی می کند.

 4 
آقای خامنه ای بدون شک در دهه اخیر قدرت خود را به قدرتی بلامنازع در کشور تبدیل کرده است. او نقش راس یک سیستم شاهی را بازی می کند گیرم اندیشه های ضدشاهی داشته باشد یا بعد از او پسرش جانشین او نشود. اما عملا او در مقام شاه نشسته است. ولایت قانونی او عرصه ای برای فعال ما یشا بودن او ایجاد کرده است که با شخصیت اقتدارجوی خود او هم گره خورده و در نتیجه در همه امور دخالت می کند - در واقع در هر امری که بخواهد و فکر کند مهم است. او نه تنها وارد مباحث مجلس می شود امری که بارها و بارها در مجالس مختلف اتفاق افتاده و در محلس ششم در نامه او به نمایندگان صراحت علنی یافت بلکه در هر کار روزمره و کوچک دیگر هم که بخواهد گیری به کسی بدهد شخصا وارد می شود. یکی از جالب ترین شواهد و نمونه های فعال ما یشا بودن ایشان صحبتی است که ایشان در حضور اعضای بلندپایه مملکت و از جمله خاتمی به عنوان رئیس جمهور کرده است. او در حضور خاتمی می گوید به آقای معین وزیر علوم پیفام داده است که بردن جوانان به کیش خلاف است و آموزش موسیقی دردانشگاه خلاف است و اردوی مختلط هم غلط است. ایشان نمی گوید به آقای خاتمی گفتم که به وزیر بگوید. می گوید به وزیر پیغام داده است. شخصا و مستقیما! گو که رئیس جمهوری وجود ندارد و او حق دارد مساله ای را بدون طرح با رئیس جمهور با وزیری در میان بگذارد.

  5
 
نمی توان تصور کرد که رهبر صاحب ولایت ایران با این مشی شخصی و خودمحورانه، در مسائل مهمی مانند انتخابات و نامزدها بی نظر باشد و منفعل. در واقع ایشان با فعالیت تمام از همه راههای ممکن و قانونی و فراقانونی و غیرقانونی نظر خود را پیش می برد. طبیعی است که این مشی یک نظام دموکراتی نیست. گذشته از لقلق زبان مقامات در باره مردمسالاری دینی یا حتی دموکراسی - این یکی اخیر بخصوص در سفرهای خارجی زیاد شنیده می شود - برای کسی که گفتارها و سیاست های مقامات ایران و شخص رهبری را دنبال کند روشن است که آنان به تاسی از رهبری اصولا اعتقادی به دموکراسی ندارند. همین چند روز پیش همایشی در تهران برگزار شد که حرف اصلی آن این بود که صحبت از دموکراسی و حقوق بشر از انواع مهم جنگ روانی بر ضد جمهوری اسلامی است! چون ممکن است برخی باورشان نشود عین حرف دبیر همایش سردار سرتیپ جزایری را نقل می کنم: «از جمله راهبردهای مهم خصم، جهانی سازی فرهنگ و الگوی رفتاری لیبرال دموکراسی در جهان است که رشد فرهنگ اسلامی چالش اصلی این فرهنگ است.»(منبع)

  6
من برای اینکه توضیح دهم چرا میرحسین از نظر رهبر می تواند نامزد مطلوب تری از خاتمی باشد نیاز به آوردن استدلال ندارم. اما به نظرم میرحسین می تواند حتی نامزد مطلوب رهبر باشد. چرایش را می گذارم در روزهای آتی و اینکه چنین امری می تواند به نفع میرحسین کار کند یا به ضرر او. اما برای جمع بست و کوتاه کردن سخن باید بگویم آنکه امروز و در این انتخابات در صحنه می ماند حتما کسی است که رهبر صاحب امر با او مشکلی نداشته باشد.  نکته دیگر اینکه: خاتمی آمد نه به دلیل کار حزبی و می رود نه به خاطر اینکه هواخواه ندارد و رای نمی آورد. به اعتقاد من آقای خاتمی می رود چون نمونه ای از امکان به وجود آمدن نظام دموکرات در ایران امروز است. جور دیگری بگویم: آقای خاتمی همانقدر لرزان و مردد است که امکان دموکرات شدن ساختار سیاسی در ایرانی که همچنان بر محور شاهی/ولایی و اقتدار مطلقه فرد می چرخد. خاتمی معتقد به دموکراسی است. اما دموکراسی او باید بتواند منافع نظام رهبر-شاه-ولی را تامین کند و نمی کند. این مشکل او نیست. این مشکل تاریخی اکنون ما ست. می بینید که همه دست اندرکاران در چنین نظامی ناچارند همیشه نظام را انتخاب کنند یعنی رهبر را و نه دموکراسی را. توضیح این دشوار است ساده اش می کنم: حتی نامزد مورد علاقه من که نامزد نشد یعنی کرباسچی هم همین را می گوید: برای ما دموکراسی هدف نیست. هدف حفظ نظام است و اگر امر دایر شد بین دموکراسی و نظام البته نظام را انتخاب می کنیم.

برای بازیگران صحنه در ایران دموکراسی محدود است به نظام ولایی-سلطانی. و همه آنها به شما خواهند گفت نظام اصل است. بازی دموکراسی ممکن شد برای حفظ آبرو خوب است نشد هزار راه دیگر هست. بعد هم می رسند به اینکه چه کسی گفته است ما باید به ارزشهای لیبرال دموکراسی غرب پایبند باشیم. ما ارزشهای خود را داریم. گویی می توان در همه چیز غرب حل شد و با همه چیز غرب حال کرد و فقط دموکراسی اش را تف کرد و لعن کرد. نتیجه اش را می بینیم: آشفتگی ناشی از اعتبار دو فکر متنافر سیاسی در کنار هم و احساس خفقان ناشی از عملیات ارعابی این یکی به ضد آن.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
March 10, 2009  
میرحسین ذخیره ای برای سیاست اخلاقی  
 

بیانیه میرحسین موسوی مرا برد به دوره اوایل انقلاب. یعنی زمانی که فضا هنوز واقعا بوی انقلاب داشت و بوی عفن دیکتاتوری اراذل الناس نگرفته بود. امروز از انقلاب چیزی نمانده است. مردم باورهاشان را از دست داده اند و کاریکاتورهایی مثل احمدی نژاد هم با وجود همه حمایتها که دیدند از پس هیچ کاری بر نیامدند که آلام مردم را کم کند. احمدی نژاد دیر یا زود باید برای حیف و میل امکانات مالی کشور محاکمه شود. کسی که با ادعاهای بزرگ رسوا می کنم افشا می کنم آمده بود خود حالا جزو کسانی است که باید رسوایش کرد و افشایش کرد. سکوت و مجامله و حمایت رهبر از او و ممانعت مجلس و دیگر نهادها برای برخورد با او نیز دست او را باز کرد و ذوق زدگی اش را به نهایت رساند و لافگویی اش را به وقاحت گره زد. به قول آن شعر منسوب به سعدی که انگار در حق احمدی نژاد گفته است و هر که چو اوست:

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند/ موری نه ای و ملک سلیمان ات آرزوست
موری نه ای و خدمت موری نکرده ای/ و آنگاه صف صفه مردان ات آرزوست
فرعون وارلاف انا الحق همی زنی/ و آنگاه قرب موسی عمران ات آرزوست
چون کودکان که دامن خود اسب کرده اند/ دامن سوار کرده و میدان ات آرزوست

بیانیه موسوی حال و هوایی دارد که انگار در عطردانی تاریخی را باز کرده باشی. این بوی گمشده در بوی پول و آز و باج و رشوه و تهدید و تطمیع و شکمهای برآمده و سنگین شده از خوردن مال مردم و اجحاف در حق ایشان و زیرشکمهای هرجایی که به کثرت و انباشت زن و معشوقه و کارنامه دراز شبخوابی با یک زن تازه می نازد. روزهای سی ساله شدن انقلاب فکر می کردم انقلاب اسلامی خاصه تحت رهبری 20 ساله آقای خامنه ای به زیر پا گذاشتن حق الناس به نام حق الله گذشته است. حق الناسی که دیگر کسی از آن حتی یاد هم نمی کند چندانکه رئیس مجلس نظام مقدس می تواند برود سودان که اضعف و انکر اقالیم قبله است و کنار کسی به حمایت بایستد که از اسب اسلام سواری گرفته تا هزاران مردم را زیرپا بگذارد و کک اش هم نگزد.

حضور موسوی رسواگر انحطاط اخلاقی سیاستمداران جمهوری ما ست. به نظرم این سر و صدا هم که هواداران خاتمی بر پا کرده اند و در روزهای آینده بر گرد و غبارش افزوده خواهد شد نیز از همین انحطاط سرچشمه می گیرد گیرم از نوعی دیگر. رجال ارشدی که دور خاتمی را گرفته اند چه گلی بر سر مملکت زدند وقتی چندین و چند روزنامه و مجله و نهاد داشتند و چه طرحی را به سامان رساندند و پشت کدام حقی را گرفتند؟ اگر چند کار پیش رفت به عوض صد کار زمین ماند و همه فرصتها را سوختند. فقط کافی است به کارنامه مجلس ششم نگاه کنیم. آنچه آنها کردند ما را گرفتار احمدی نژاد کرد. اگر پیران خردمند بودند و جوانان دلیر صحنه سیاست را به اهواء شخصی نمی کاستند تا خودشان و کشور تن به حکومت اراذل الناس بدهد. پوشیده خنده زدن بر احمدی نژاد یا اشکار از او انتقاد کردن چه سود دارد جز اینکه این رجال فکر کنند بگذار این نادان را ببینند تا قدر ما بدانند. بزودی به سوی ما بازخواهند گشت. واقعا ارزش اش را داشت؟ می گویند چرا میرحسین آن زمان که همین رجال رفتند و خواستند نیامد. به نظرم تا بگوید راه من از راه شما جدا ست. یا بگوید از من سواری نمی توانید گرفت. می بینیم که راه او واقعا از راه اینان جدا ست. تاریخ 20 ساله آنها را جدا کرده است.

من نه علاقه ای به موسوی دارم و نه در دوران او کم خون دل خورده ام. اما یک چیز هست که در او می ستایم: او همانی است که می گوید و می بینید. این مهمترین خصلت یک سیاستمدار با اخلاق است یا (به قول عبدی) سیاستمدار با مرام. او واقعا به آنچه می گوید اعتقاد دارد. چون به خلوت می رود کار دیگر نمی کند. حرف و عمل اش یکی است تا مصداق لم تقولون مالاتفعلون نباشد. مرام دارد. حزب باد نیست. از این شمار در آن مملکت زیاد نیستند. اما هر کدام شان ارزش والا دارند چه چپ باشند چه راست یا میانه. این فریبکاری که بر سیاست ایران چیره شده است را باید پایان داد. شرط اصلی و اساسی هر قرارداد اجتماعی اعتماد است مثل هر پیمان دیگر. به میر حسین می شود اعتماد کرد. خوبی و بدی آرایش مساله دوم است. اما حضور او و حرفهای او شلاقی است بر گرده سیاست در ایران که فربه از فریب است. اینکه او موفق شود یا نه را نمی دانم. یعنی می شود بین این همه لشکر جیره خواران و فرمانبرداران بی اخلاق و منحط (و بسا بیدین) آدمی با این خصایل تحمل شود؟ آدمی که خودش است و کاریکاتور نیست. آدمی که خود انقلابی اش را بعد از 20 سال حفظ کرده است در حالی که بیشترینه از دست دادند؛ نواله ای کوچک یا بزرگ گرفتند و فراموش کردند. نمی دانم. امیدوار هم نیستم. اما کلاه ام را به احترام او از سر بر می دارم.

پس نوشت:
در نقد رجال: «ميرحسين موسوي ... با چنان واکنش هايي از سوي برخي اصلاح طلبان مواجه شده که گويي مي خواهند به سرعت مطمئن شوند که ‏حاميان کانديداي جديد، ورود به صحنه درگيري داخلي را بدون فوت وقت آغاز خواهند کرد. البته واضح است که به ‏محض ورود يک کانديدا به صحنه، بايد از او توقع بيان شفاف مواضع خود را داشت. اما اگر از باب نمونه، حتي برخي ‏طرفداران همسوترين کانديدا با ميرحسين موسوي – آن هم بعد از مدت ها دعوت از نخست وزير سابق براي ورود به ‏صحنه - به محض جدي شدن ورود او به زير سوال بردن شخصيت سياسي او بپردازند، قطعاً رفتار ناپخته اي صورت ‏گرفته است.» - حسین باستانی 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
March 8, 2009  
همه استدلالهای لاریجانی در دفاع از قصاب دارفور  
 

 استدلال های علی لاریجانی برای سفر به سودان جهت اعلام حمایت جمهوری اسلامی از متهم جنایت جنگی در دارفور، یعنی عمرالبشیر؛ رییس جمهور کودتاچی سودان، این هاست: /ا
الف) طرح پرونده صوري سودان براي انحراف از رسيدگي به جنايات اسرایيل است
ب) كشور سودان يك كشور ممتاز در جهان اسلا‌م است كه از يك موضع مترقي برخوردار مي‌باشد و در مبارزه با استكبار و رژيم صهيونيستي استراتژي دقيقي دارد
ج) آمريكا و كشورهاي غربي از پيشرفت سودان مضطرب هستند
د) اين رفتارهاي كشورهاي بزرگ مثل آمريكا و كشورهاي اروپايي را ماجراجويي جديد در منطقه مي‌دانيم
هـ) صدور حکم بازداشت البشیر را نوعي توهين به مسلمانان تلقي مي‌كنيم
و) چرا درباره ابوغريب و پرونده بلك‌واتر و زنداني بودن ‌ 20‌ هزار نفر عراقي در زندان‌هاي آمريكايي‌ها و سرنوشت آنان اقدامي انجام نمي‌شود؟
لاریجانی همچنین گفته که: هیأت اعزامی به سودان نماينده افكار عمومي جهاني اسلا‌م هستند كه به ملت و دولت سودان تاكيد مي‌كنند كه همواره در قبال هرگونه توطئه مي‌ايستند
عمر البشير نيز ضمن تشكر از هيات ميهمان اعلا‌م كرد شمارش معكوس سقوط قدرت‌هاي زورگو آغاز شده است. 
اعضای هیأت اعزامی از تهران که در کنفرانس حمایت از فلسطین شرکت کرده بودند، این ها بوده اند: روساي مجالس سوريه، سودان، موسي ابومرزوق قائم‌مقام سياسي حماس، الزعنون رئيس مجلس ملي فلسطين، احمد جبريل رهبر جبهه ملي فلسطين، رمضان عبدالله رهبر جهاد فلسطين، احمد بر نايب‌رئيس مجلس قانونگذاري فلسطين، موسوي عضو شوراي حزب‌الله و ناصر سوداني نماينده اهواز در مجلس./ا
*
از وقتی شنیدم لاریجانی برای حمایت از متهم جنایات جنگی در دارفور عازم سودان شده، انگار سراپای وجودم را شرمندگی و خشمی توأمان فراگرفته؛ اصلا حوصله ام خیلی زود سر می رود، حال حرف زدن هم حتی ندارم؛ اگر تاب گرسنگی و بی خوابی هم داشتم حتی سر سفره و توی رختخواب هم وقتم را تلف نمی کردم؛ فقط نوشتن آرامم می کند؛ حس نفرت از تعصب های کوکورانه سیاسی مجال آرام بودن را از من ربوده ... "جمهوری اسلامی ایران" وقتی که سی سال پیش قد کشید و خواب خیلی ها را به هم ریخت، قرار بود مأمن بی پناهان باشد نه این که کار به جایی برسد که فقط به خاطر رفیق بودن و به خاطر اسراییلی نبودن یک جنایتکار، او را زیر پر و بال خود بگیرد. استدلال های لاریجانی را مرور کنید؛ یک کلمه درباره مرگ سیصد هزار انسان حرف نزده، یک کلمه در محکومیت اقدام اخیر سودان در اخراج امدادرسانان از دارفور که به تنهایی یک جنایت جنگی مسلم است بر زبان نیاورده؛ یک کلمه از تجاوزات سیستماتیک علیه زنان دارفور بر زیان نیاورده؛ چرا؟ تف بر هیکل چنین سیاستی. لعنت به این همه نکبت. گه بگیرند مجسمه چنین عدالتی را. این چه قِسم استدلالی است که "چون فلانی را مجازات نکردی، پس این قاتل را هم بی خیال"؟ این لاریجانی است که به مسلمانان توهین کرده؛ چرا باید دُم البشیر را به جهان اسلام و مسلمین گره بزند؟ ... چقدر از ایرانی بودنم شرمنده ام؛ کاش لاریجانی به همان حمایت زبانی و قطعنامه ای از سودان اکتفا می کرد و با پول نفت این ملت عده ای را پشت سر خود راه نمی انداخت برای پابوس یک کودتاچی قاتل ... دارفوری ها! لطفا ما را ببخشید

برگرفته از: راز سر به مهر

در همین زمینه:
نوشته علی مهتدی در کاریز: بشار و بشیر:
درست است که سیاست امری تغییرپذیر بوده و تابع متغیرات است ولی در سی سالگی یک انقلاب، وقتی بزرگ‌ترین هم‌پیمانان ما کسانی هستند که از طرف دادگاه بین‌المللی تحت پیگرد هستند، آنگاه باید به خیلی چیزها شک کنیم.

نوشته داریوش محمدپور در ملکوت: سودان، دارفور و اهانت به اسلام:
تا ديروز دولت و حاکميت سياسی ما، جانب حماس و حزب‌الله را می‌گرفت؛ برای آن‌ها پول می‌فرستاد (و می‌فرستد) و توجيه‌اش دفاع از ملتِ مظلوم فلسطينی و ستمديدگان غزه بود. آن‌جا بهانه يک «ملت» بود، اين‌جا پای يک دولتِ «غيرمردمی»، ديکتاتور و خون‌ريز در ميان است. چه شده است که ناگهان دولت ايران از حمايتِ ملت‌های مظلوم دست برداشته است و به تطهير دولت‌های ظالم می‌پردازد؟ مسلمان بودن کافی است؟ همه می‌دانيم که رونق مسلمانی به عمل و اخلاق است نه به نام و خشونت و رگ گردن قوی کردن. اعتبار و افتخار عمر البشير در عمل به کدام اصل اخلاقی اسلامی است؟ او چه آبرويی برای اسلام خريده است که امروز ايران بايد برای او آبروی‌اش را گرو بگذارد و با جهان در بيفتد؟

نوشته سمیه توحیدلو در ساحل سلامت: آش شور چپ کردگی به سمت سودان:
معلوم است که این دادگاه (لاهه) نباید در قبال اسراییل و جنایات غزه و فلسطین بی تفاوت باشد. اما این به معنای این است که در جایی که عمل کرده و عکس العمل نشان داده اشتباه نموده؟ به فرض که در کشورهای اسلامی هنوز عکس بن لادن را بر دست بگیرند و بپرستند، آیا ایستادن پشت سر بن لادن می تواند نشانه ای از اسلام گرایی ما باشد؟ فرق بین بن لادن و عمرالبشیر چیست که اینهمه تفاوت ماهوی در رفتار ما دیده می شود؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
March 6, 2009  
اصلاح طلب و محافظه کار و دیگر(ان) هیچ؟  
 

از همین واقعیت ساده که شروع کنیم که در انتخاباتهای چند دوره اخیر ریاست جمهوری در ایران بیش از دو نامزد و گاه تا ده نامزد حضور داشته اند یک سوال را باید پاسخ دهیم: آیا این نامزدها همه در دو دسته اصلاح طلب و محافظه کار تقسیمبندی می شوند؟

فرض کنیم من و شما بگوییم آری همه نامزدها در ایران یا محافظه کارند یا اصلاح طلب. قدم بعدی است که ببینیم چرا بین نامزدهایی که ما اصلاح طلب می خوانیم یا خودشان خود را اصلاح طلب می گویند توافقی وجود ندارد یا نظراتشان گاه بسیار از هم دور است؟ اصلا هنوز در باره تعریف اصلاح طلب هم ما به عنوان ناظران و روزنامه نگاران و رسانه پردازان مشکل داریم و هم آنها به عنوان مرد سیاسی و نطریه پرداز و مبلغ مشکل دارند و توافق عامی وجود ندارد. در اردوی مقابل هم یکدستی دیده نمی شود. قرار بود احمدی نژاد نشانگر اردوی واحد و یکدست شده حاکمیت باشد در مقابل مخالفان اش. اما الان این اردو در بهم ریختگی دست کمی از اردوی اصلاح طلب ندارد. تشتت آرا در همه جا حاکم است چه گروه نزدیک به حاکم یا دور از حاکم! 

زمانی جلایی پور گروههای سیاسی ایران یا جناحهای ایران را به چندین گروه تقسیم کرده بود که البته از آن هم شمار زیادی از اندیشوران سیاسی و صاحبان آرا بیرون می ماندند. سوال من این است: آیا تقسیم بندی سیاسی ایران به محافظه کار و اصلاح طلب جوابگو ست؟ درست است؟ راهبری می کند یا راهزنی می کند؟

حالا یک منظر دیگر ماجرا. به عنوان روزنامه نگاری که در سه دوره اخیر ریاست جمهوری در خارج از ایران فعالبت داشته است می توانم بگویم رسانه های بزرگ بریتانیایی و آمریکایی سهم مهمی در نحوه تقسیمبندی جناحها در ایران داشته اند. آنها ناچار بوده اند تفاوت های رفتار سیاسی در ایران را به نحوی توضیح بدهند و آنها را قابل شناسایی کنند. ناچار باید به هر یک برچسب سیاسی معینی می زده اند. بنابرین بسادگی رفرم خواهان را ترجمه کردند و مقاومت کنندگان در برابر رفرم را هم شناسایی کردند. این را محافظه کار (کانسرواتیو) نامیدند و آن را اصلاح طلب (رفرمیست/دموکرات). اگر اندکی در این تقسیمبندی دقیق شویم می بینیم آنها در واقع شیوه سیاسی آشنای خود را بر نقشه سیاسی ایران منطبق ساخته اند: در هر دو کشور دو جریان اصلی وجود دارد و سیاست و مدیریت در بین انها دست به دست می شود و مطبوعات هم معمولا به این یا آن گرایش دارند. یکی از آنها محافظه کارتر است و دیگری دموکرات تر. به این ترتیب این تقسیمبندی دوگانه بیش از آنکه روشنگر واقعیتی در ایران باشد نشانگر درک غربی از تحولات ایران است. درکی که بارها در برابر رفتارهای خارج از این نقشه گیج شده است و ادعا کرده که سیاست در ایران پیجیده است! نیست. آنها نیاز دارند که دستگاه شناسایی خود را تصحیح کنند. راه شناخت رسانه ای و سیاسی غربی از ایران همه جانبه نیست و ناخودآگاه پیروی از الگوی ملی بریتانیایی- آمریکایی در سیاست است.

برای اینکه این منظر را تکمیل کنم این را هم باید بگویم: اگر مثلا هلندی ها جریان رسانه ای دنیا را در دست داشتند - که ندارند و اصولا از نطر روزنامه نگاری ضعیف اند- نگاه به نقشه سیاسی گروهها و بازیگران سیاست در ایران متفاوت می بود. چرا؟ به این دلیل که هلندی ها وقتی می خواستند فهم خود از سیاست را بر ایران انطباق دهند نتیجه بهتری به دست می آمد چون سیاست هلندی دوحزبی نیست بلکه چند حزبی و بسیار حزبی است. این درک ولو جامعه ایران را نزدیک به نقشه احزاب هلندی و در چارچوب مشی آنها بازشناسی می کرد باز به واقعیت نزدیک تر بود.

آنچه می خواهم بر آن تاکید کنم این است که در جامعه فعلی ایران نحوه انتخاب ما مثل این است که مجبور باشیم از بین دو دختر عموی زشت مان یکی را انتخاب کنیم! حال آنکه دست کم در همان دور و بر و محله مان ممکن است دخترهای خوبرو و دلبر و با کمالات باشند یا اگر نیستند هم دست کم خود را مجبور به انتخاب از بین دو گروه نبینیم و حس آزادی بیشتری داشته باشیم.

اما پیش از همه به نظرم ما نیاز داریم جامعه سیاسی خودمان را با نگاهی ایرانی و نه آمریکایی-بریتانیایی بازشناسی کنیم. پیشنهاد من این است که دست کم این گروهها را در نظر بگیریم:
- اصلاح طلب با دو گرایش
- محافظه کار با دو گرایش
- ملی-مذهبی ها
- گروههای چپ غیرمذهبی
- گروههای راست مشروطه خواه
 - لیبرال دموکراتهای سکولار

اگر همین نقشه اولیه را هم نگاه کنیم بسادگی اذعان خواهیم کرد که چقدر جامعه بزرگ سیاسی ایران کوچک گرفته شده است. انتخابات واقعی انتخاباتی نیست که در آن نامزد اصلاح طلب رد صلاحیت نشود و بتواند سخنرانی کند و مزاحم اش نشوند و تهدیدش نکنند. انتخابات واقعی انتخاباتی است که در آن نمایندگان همه گروهها و طیف های سیاسی حضور داشته باشند. نمایندگان سیاسی ایران را نمی توان فقط در دو گروه آنهم نیم بند خلاصه کرد و باب سیاست را بست. سیاست واقعی در ایران، و نه سیاست دولت-خواسته، سیاستی متکثر و متنوع است. و گرنه از نظر دولت و رهبری حزب فقط حزب الله است و حزب واحد و مطیع رهبر. اندیشه ای که شاه با حزب رستاخیزش دنبال می کرد یا صدام با حزب واحد بعث اش. اندیشه ای که مرده است اما در کشور ما به طور مصنوعی می خواهد سرپا بماند. دلیل مصنوعی بودن اش هم تنوع واقعا موجود در صحنه سیاسی ایران است. سیاستهایی که بر اساس حذف و نادیده انگاشتن این تنوع اعمال می شوند ناچار تنش زا خواهند بود و هرگز قادر به رسیدن به آن وحدت موهوم نیز نخواهند بود.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست