:: فهرستی ناتمام از کتابهای تاثیرگذار نسل ما
:: خدا و انسان در گودر
:: هر که هستی باش اما قاتل همت مباش
:: عرفان خودکشی و مقام مرگ اختیاری
:: دیدار ناممکن
:: از طناب دروغ به آسمان نمی توان رفت
:: بهجت و سروش و مساله اخلاق مدنی
:: با پلنگان می جنگید؟ مواظب خرچسونه ها باشید
:: زندگی در تاریخ و پایان تاریخ
:: ذیلی بر مساله بی-مرکزی و آشفتگی در جامعه ایران
:: پاشنه آشیل اصلاح
:: میزان اصلاح طلبی قدرت نقد رهبری است
:: انقلاب مصادره شده
:: آخوند سیاسی سیاسی است نه آخوند
:: وقت ارزیابی همه ارزشها ست
:: رندانه
:: چرا خدا نمی خوابد؟
:: عشق و عيب
:: رويا داريد يا خاطره؟
:: حقيقت هر کتاب صداست
:: ليله القدر
:: کلمات
:: اصالت شهرت، اصالت اعتبار
:: اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
February 9, 2009  
چیزهایی که بعد از سی سال هنوز تازه است  
 
انقلاب که شده بود من همیشه با حرفهای ملیون با پسزمینه ای از شگفتی گوش می کردم که چقدر برایشان ماجرای مصدق هنوز زنده است. فکر می کردم مگر ماجرا در 25 سال پیش اتفاق نیفتاده است؟ امروز در 30 سال پس از انقلاب می بینم که برای خود من والبته برای نسل من بسیار چیزها هنوز تازه است. مگر با مرگ ما آنها هم کهنه شود. اما ما هنوز زنده ایم و نیز آنها که مسئول اند.

دیروز با یاد آدمی از خواب برخاستم که یکی از شریف ترین و خداترس ترین آدمهایی بود که می شناختم. در آن خواب و بیداری تلاش می کردم نام اش را به یاد بیاورم. گویی می گفت یاد آر ز شمع مرده یاد آر. چرا با یاد او از خواب بیدار شده بودم. نمی دانم. شاید خوابهایی می دیدم که وقتی به او رسیده بود دیگر بیدار شده بودم. او برای گروه کوچکی از ما جوانهای 16-17 ساله معلم متجدد قرآن بود. دایی بزرگوارم او را معرفی کرده بود. در خانه یکی از رحیم پورها در خیابان دکترا جمع می شدیم. گاهی هم در خانه خودش. لابد در خانه بر و بچه های دیگر هم دوره ای داشتیم. اما یادم نمی اید. انچه یادم مانده این است که شیفته قرآن بود و به سبک آن زمانها قرآن را مثل یک مانیفست می خواند و بحث می کرد. حرفهاش خیلی اوانگارد به نظر ما می رسید که از زمینه ای سنتی می امدیم. اما آمده بودیم که قرآن را به طرز نو بیاموزیم.

مهندس برازنده نمونه عالی و متعالی یک انقلابی قرآنی بود. با آیان قرآن زندگی می کرد. ما را همه جا با خود می برد. به روستاها مثلا. نشست و خاست اش با مردم بود و برای مردم بود. بعد هم که جهاد سازندگی راه افتاد او شد مسئول اش. مرد کار بود و کار و کار. دوره انقلاب یکبار به مناسبتی که یادم نیست همراه با صدها ماشین از مشهد برای تظاهرات به قوچان رفتیم. من و جمع کوچک دوستان محفل قرآن مهندس برازنده هم با اتوموبیل قدیمی اما جاداری که داشت راه افتادیم. ماشین ها همه در بیرون ورودی شهر پارک کردند و تظاهرات کنان همراه با مردم محلی به مدرسه/مسجدی رفتیم. در بازگشت وقتی به محل پارک ماشین ها رسیدیم دیدیم چماقداران شاهی به حساب ماشین های تظاهرات کنندگان رسیده اند و شیشه ها را شکسته اند. شیشه جلو ماشین مهندس برازنده هم خرد شده بود. او اولین حرفی که زد خواندن ایه ای از قرآن بود: و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الثمرات. این آیه انگار برای همان حادثه نازل شده بود و ذکر آن آنقدر بجا بود که ما همه سرخوش شدیم. او عین ایمان بود.

وقتی ازدواج کردم یکبار دیگر به خانه اش رفتم. که احتمالا خانه جدیدی بود. دو سالی از انقلاب می گذشت. او هم گویا تازه ازدواج کرده بود. من و همسرم به دیدارشان رفتیم. اما خانه اش از شدت سادگی مرا متحیر کرد. گرچه خود منهم زندگی آنچنانی نداشتم و دانشجویی یک لاقبا بودم اما او و همسرش که هم افق او بود چنان ساده و بی پیرایه زندگی می کردند که تمام عرفهای ذهنی مرا به هم می ریخت. الگویش بی گمان آموزه های ساده زیستی بود که آن روزها به عنوان آموزه ای مهم برای زندگی مسلمان انقلابی مطرح بود. برازنده حرف و عمل اش یکی بود.

بعدها من دیگر شدم. برازنده را باید در همان سالهای آخری که در مشهد زندگی کردم می دیدم اما با وجود دعوت یکی از شاگردانش که مرا هم می شناخت نرفتم او را ببینم. اوایل سالهای 70 بود. نمی خواستم تصویری را که از من دارد خراب کنم. توضیح دادنش هم برای من مشقت آور بود. او با ایمانی خدشه ناپذیر می زیست و من چگونه می توانستم به او بگویم که من از هر دید ایدئولوژیک دست شسته ام. اما شاید بهتر بود می رفتم. هنوز ایران بودم که شنیدم در بازگشت از یک مجلس قرآنی نیمه شب نیمه دی ماه راه بر او بسته اند و او را از ماشین بیرون کشیده و زده اند و شکسته اند و سپس خفه کرده اند و کنار خیابان در جوی آب راه کرده اند. او بی گمان در آخرین لحظات عمر هم آیات قرآن می خوانده است و بر کشندگان خود رحم می اورده و آنها را انذار می داده و به قیامت وعده می کرده است. او با لبخند از جهان رفته است اما مرگش برای من کابوس بود. و سوالی بزرگ. چگونه می شود چنین مردی را که با قرآن زندگی می کند و آزاری به کسی ندارد در یک کشور اسلامی کشت؟ به چه گناهی؟

لابد به گناه فهم قرآن از راهی بجز فهم رسمی حاکمان. قصه او یاد اسلام شناس و قرآن پژوه دیگری را برایم زنده می کند. اگر برازنده روشنفکر بود و مهندس بود و خانه اش در محله های آپارتمانی مشهد این یکی روحانی بود و بر پایه سنت حوزوی می زیست و خانه فقیرانه اش هم جایی نزدیک حرم. شبی سرد از شبهای پاییز یا زمستان 57 با برادرم رضا به دیدارش رفتیم و شاید یک دو تن دیگر هم بودند. خانه اش سرد بود و در اتاقی که مهمان می پذیرفت جز زیلوی نازکی نبود. به خاطر ما چراغ علاءالدین کوچکی روشن کرد و قوری چای بر سر آن و در حالی که من می کوشیدم سرما را مهار کنم و خود را به این ساده زیستی علوی عادت دهم او سخن می گفت و به سوالات ما پاسخ می داد. آیین این بود که مسلمانان انقلابی نباید زندگی شان از زندگی مردم محروم بهتر باشد. و او بر آیین بود. کتاب توحیدش که گمان ام تازه در آمده بود سر و صدای بسیار کرده بود. کتابی که تا پس از انقلاب هم روی دکه های مطبوعاتی دور حرم هم فروخته می شد. کتابی که نهایتا حکم مرگ او را پشتیبان شد. حبیب الله آشوری روحانی زاهدی بود که مانند اسلاف باتقوای خویش از سخن حق گفتن پروا نداشت. مجیز کسی را هم نمی گفت.

بر خطا بود؟ شاید آرای او در باب توحید یا ارای مهندس برازنده در باب قرآن از همه بابت دقیق نبود. اما چه کسی آرایی صد در صد دارد؟ و چرا سلوک فکری که در هر مرحله ای با نقد و اعراض و تجدید نظر همراه است باید برای آشوری و برازنده موقوف باشد و قتل در پی آورد؟ احمد قابل تنها کسی است که این نکته را با شجاعت تمام در نامه ای که سالیانی پیش به آقای خامنه ای نوشت مطرح کرد. آقای خامنه ای حتما برازنده را می شناخت اما دوست و همدم آشوری بود گرچه قهرکرده از او:

«در هنگامه محاکمه و اعدام دوست و همراه و همفکر سابق شما، مرحوم شیخ حبیب الله آشوری به اتهام ارتداد سکوت کردید و شاهد جان باختن فردی شدید که به جرم انتشار کتاب «توحید» و اصرار و شهادت آقایان شیخ ابوالقاسم خزعلی (عضو سابق شورای نگهبان) و شیخ محمد تقی مصباح یزدی مبنی بر کفر آمیز بودن مطالب و مرتد بودن نویسنده ی آن کتاب اعدام شد.»

اما ماجرا زمینه شگفت آور دیگری هم دارد. قابل می نویسد:

«وجدان شما بهتر از هرکسی گواهی می دهد که در جلسات متعدد و تلاش های مکرر و نا موفق دوستان مشهدی و خراسانی برای آشتی دادن شما با مرحوم آشوری (پیش از پیروزی انقلاب)، سخن اصلی شما این بود که «مطالب کتاب توحید از من است که این آقا به نام خودش چاپ کرده است» . شگفت انگیز نیست که از دو نفر با یک دیدگاه ، یکی اعدام شود و دیگری تکریم؟ یکی شایسته ی «گور» باشد و دیگری شایسته «رهبری نظام اسلامی». کاش این شهادت را در دادگاه مرحوم آشوری و نزد دوستان خود (آقایان خزعلی و مصباح) نیز می دادید تا یک روحانی زاهد و فقیر و معتقد به خدا و رسول (ولی مخالف شما) مظلومانه کشته نمی شد.»

هنوز آن شب و روزها آنقدر تازه است که انگار همین دیروز بوده است. این خون هنوز گرم است و می جوشد. تا وقتی که خونخواهی شود. گذشت سالها و سالها و دهه ها چیزی را عوض نمی کند. ستم ستم است. خاصه وقتی ستمگر را سر بازایستادن نیست و نشانی از توبه و بازگشت و تنبه از خود نشان نمی دهد. برای من سی سالگی انقلاب مشحون است از خاطراتی اینچنین. لطفا خودتان را تزیین نکنید. یاد حرفهای لازیجانی می افتم که در این سفر اروپایش گفته است. که «ایران کشوری دموکراتیک است». اما فکر می کنم بهتر است از خانواده آشوری و برازنده بپرسیم که ایران چگونه کشوری است. از خانواده دکتر تفضلی بپرسیم. از خانواده فروهرها مختاری ها پوینده ها. از مادران کشتگان خاوران. از خانواده میلیونها مهاجر و گریخته از ایران. افتخار بیهوده برای خودتان نسازید. بدون احقاق حق خونهایی که به ناحق ریخته شده و جانهایی که به ستم آشکار گرفته شده است همه شما مسئول اید. متهم اید.

------------------------------------
*در باره نویسنده توحید جز حرفهای احمد قابل چیزی که در وب در دسترس باشد نیست یا من نیافتم. متن نامه قابل را در وبلاگ او بخوانید: نامه به رهبری؛ کتاب توحید را ندارم اگر دوستی دارد برای مدتی به من برساند ممنون می شوم. اگر هم از دوستان خراسانی کسی از آشوری یاد و خبری دارد به من همینجا یا جداگانه بنویسد. یک پاراگراف از این مطلب دکتر خنجی هم در باره توحید آشوری است: در باره مفهوم «رده».

در باره مهندس برازنده سعید حنایی کاشانی دوست نازنین ام نیز مطلبی نوشته است سالهای پیش: مهندس برازنده؛ آن دوست همدانشگاهی در مشهد را به نام دیگر به یاد نمی آورم اما اگر این یاد-داشت را خواند دلم می خواهد به من بنویسد و از سالهای آخر زندگی برازنده بگوید و تحول عقایدش.

نهضت آزادی در چهارمین سال قتل مهندس برازنده بیانیه ای منتشر کرده است که در آن می گوید: همسر ارجمند وي كه از برخورد مقامات مسئول نااميد و مأيوس و بلكه بيمناك شد، لاجرم با دو فرزند كوچك خود «حنيف» و «هدي» در خلوت خاموش خويش به سوگ نشست. متن نامه سرگشاده به رئیس جمهور خاتمی در سایت نهضت آزادی.

عبدالله نوری نیز در دفاعیات اش به یادکردی نیکو از قربانیان دستورات رهبران و فقهای انقلاب پرداخته است: مگر حاکمیت مسئول حفظ جان انسانها نیست؟  
 

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4939
نقد و نظر

حبیب الله عاشوری دین پژوه برجسته و سخنران زبر دستی بود پیشرو ترین روحانی انقلابی مشهد بود جزو اندک روحانیونی بود که در زمان شاه زبان انگلیسی را فرا گرفته بود او بخاطر زبان انگلیسی مورد تکفیر و کفر پنداری آخوندهای متحجر مشهد واقع شده بود او را پیرو دین جدید می خواندند.او با افکار شریعتی میانه خوبی داشت اما دشمن آخوندیزم بود بعد از پیروزی انقلاب اعتقاد داشت بیشتر آنچه ارتشی و طاغوتی محاکمه شوند باید آخوند مرتجع محاکمه شود چون این تفکر آخوندی مایه بدبختی مردم فقیر شده او خود زندگی فقیرانه ای داشت با تکه نانی و چایی بسر می کرد او اصلا در فکر رفاه خود نبود اما بشدت به عدالت اجتماعی و فقر زدایی باور داشت. شدیدا به دستگیری ها و اعدام های خرداد و تیر ماه 60 معترض بود تا اینکه دستگیر و اعدام شد.او حاضر به نوشتن توبه نامه به امام نشد.

Posted by: Anonymous at July 24, 2011 2:29 PM



طبعا نوشته‌های وبلاگ مهدی خزعلی (فرزند آیت‌الله خزعلی) مسائل خاص خود را دارد، اما به نظرم این نوشته‌اش درباره‌ی «توحید» آشوری تا حدی ممکن است ارزش سندی داشته باشد:
http://www.drkhazali.com/articles-and-mails/426-1387-11-23-04-47-45.html
با توجه به این که وبلاگ‌اش تازگی از دسترس خارج شده، لینک نسخه‌ی ذخیره‌شده‌ی آن در گوگل را هم می‌گذارم (هر چند زیادی طولانی و بی‌ریخت است!):
http://209.85.229.132/search?q=cache:N04ezJGo2BUJ:www.drkhazali.com/articles-and-mails/426-1387-11-23-04-47-45.html+مهدی+خزعلی+%2B+توحید+آشوری&hl=en&ct=clnk&cd=1&client=safari
--------------------------------------
خیلی خیلی لطف کردید. می گذارمش در سیبستان. - سیب

Posted by: سپهر سارونه at February 28, 2009 5:02 PM



مهدي جامي عزيز
ممنون از لطف بي‌كران شما.
خيلي به‌جا گفتيد كه «شواهد روشنی برای پشتیبانی قضاوت خود نمی‌دهید و نقد صرفا در حد انتقال یک حس باقی می‌ماند.»
امااين نوشته،يك يادداشت كوتاه و جشن‌واره‌اي بود كه از «برخي ملاحظات» [بخوانيد خودسانسوري]،در امان نماند!
دلم مي‌خواست بيش‌تر [مثلا در باره بازي‌ها] بنويسم.همانند بازي «گلشيفته»ي عزيز كه دقيقا كپي ناقصي بود از «ميم مثل مادر» مرحوم «ملا قلي‌پور».
و يا در باب «بي‌خطر» بودن فيلم «درباره الي» گره‌گشايي مي‌كردم و از شانه خالي كردن «فرهادي» گله مي‌كردم كه چرا جسارت «چهارشنبه سوري»اش را ندارد و در قبال كنكاش و نمايش مشكلات معمولي جامعه‌ي زنان ايران بي‌تفاوت است.
دلم مي‌خواست از«تيپ‌سازي» دم‌دستي كاراكترها [كه همگي فاقد «شخصيت پردازي» دراماتيك بودند]،مي‌نوشتم كه چرا شناسنامه و بك‌گراند هويتي ندارند و... اما به‌همان دليل بالا كه عرض شد؛ اين نوشته،يك يادداشت كوتاه و جشن‌واره‌اي بود و بس.
شايد در اكران عمومي آن،مفصل‌تر نوشتم!
شاد باشيد و پايدار.
تهران
ح.ش

Posted by: ح.ش at February 17, 2009 5:41 PM



کی میخواهیم از جایگاه خدایی برخیزیم ودر جایگاه بندگی بنشینیم ؟

Posted by: فرید صلواتی at February 17, 2009 4:55 PM



آمده بودم تولدت را تبریک بگویم باز نشستم به خواندن تا ساعت گذشت و چیزی نماند که امروز فردا شود. تولدت مثل تولد هر آدم خوب و مثبت و قابلی مبارک است.امیدوارم فرصت کارو همکاری با تو و با اندیشه های انسانی و نو جویت بازهم پیش بیاید.
سلامت و پایدار باشی
-------------------------
ممنون ملیجه جان دیشب با کلی از دوستان دور هم بودیم و جای شما خالی بود. این دوستی ها پایدار باشد مهم است زمانه همیشه در تغییر است! - سیب

Posted by: ملیحه محمدی at February 16, 2009 10:17 PM



سلام

مهدی جام خوب شد چند وقتی می شود که وبلاگ را به همان دانشکده کوچک سابق تبدیل کردی و می نویسی. 30 سال از انقلاب گذشت که چقدر بد و چقدر باخاطره هایی که هر کدام از بخش هایش که پای دولت و حکومت در میان است بد است و جایی که دوستان و همراهان باشد خوب است و خوش.
چند باری را به وبلاگت سر زدم ولی دستم به نظر نوشتن نرفت. خوب و خوش باشی.
---------------
علی آقا دست ات همیشه به نوشتن. - سیب

Posted by: ایران امروز - علی at February 16, 2009 6:12 AM



مهندس برازنده را نمی شناسم اما از توصیف شما شخصیت یک مجاهد یا متاثر از بدعتهای مجاهدین در آن روزگاران تداعی میشود. آیا در عالم واقع اینطور نبوده؟ اما نمی دانم آیا دلیل خاصی دارد که از تعلق مشخص حبیب الله آشوری به مجاهدین که در اعدامش بی تاثیر نبوده سخنی به میان نیاوردید؟ هرچند با نکته آقای خلجی که کشتار بسیاری از روحانیون مقدمتا ناشی از اختلافات و تصفیه حساب شخصی حاکمان بوده کاملا موافقم.
--------------------------
نه دلیل خاصی نداشت جز اینکه یقین نداشتم. اما عموما این حرف درست است که انقلابیون مسلمان با مجاهدین خلق تا اوایل انقلاب همدلی داشتند و شماری از مقامات بعدی انقلاب هم از دل مجاهدین درامدند. برازنده را اما می دانم که اصولا به نیروهای ترقیخواه مذهبی خیلی علاقه مند بود. اینکه مجاهد باشد اما بر من روشن نیست اگر بود دلیلی نداشت از ما مخفی کند. احتمالات دیگری در ذهن ام هست اما چون باید به مدرک و روزنامه مراجعه کنم چیزی نمی افزایم. - سیب

Posted by: علی at February 13, 2009 10:23 PM



مهدي جامي عزيز
يادداشت كوتاهي براي «درباره الي» نوشته‌ام كه عنوان‌اش هست:
كبريت بي‌خطر! | يادداشتي «درباره الی»
http://karaa.blogfa.com/post-503.aspx
خوش‌حال مي‌شوم آن‌را بخوانيد.
---------------
مطلب را در گوگل خوان دیده بودم. چون فیلم را ندیده ام در باره خود فیلم چیزی نمی توانم بگویم اما در باره نقد شما باید بگویم شواهد روشنی برای پشتیبانی قضاوت خود نمی دهید و نقد صرفا در حد انتقال یک حس باقی می ماند. - م.ج

Posted by: ح.ش at February 12, 2009 6:28 PM



آقای جامی عزیز
رسول جعفریان در کتاب جریان های سیاسی سال های 1320 تا 1357 که آقای خامنه ای هم بر آن پاورقی هایی زده، تصریح کرده که آشوری از مباحث تفسیری آقای خامنه ای تأثیر گرفته است
---------------------
ممنون از این اطلاع. کتاب را ندیده ام ولی تهیه می کنم. در عین حال مساله اعدام برای عقیده ای که بین آقای خامنه ای و آقای آشوری مشترک بوده هنوز ناروشن است. - سیب

Posted by: فتحی at February 11, 2009 12:55 PM



با سلام
حكايت غمباري كه نوشته ايد را خواندم و مي دانم كه درد هاي ديرين هرگز كهنه نمي شوند فكر مي كنم اين جا يعني ايران ما تبديل شده به مسلخي براي قرباني كردن حقيقت در برابر مصلحت آن هم مصلحت نظام نه مصلحت مردم ...
اما دريغ آيا فقط با نوشتن دردهاي ما درمان خواهد شد؟
--------------------------
نوشتن البته بسیار مهم است. به دوست دیگری هم نوشتم که باید هر چه می دانیم و می دانیم که ارزش ثبت کردن و به اشتراک گذاشتن دارد ثبت کنیم و در میان بگذاریم. من به قدرت کلام ایمان دارم. این قدرت را نباید از خود بستانیم. این کاری است که می توانیم کرد و نباید به سبب کارها که نمی توانیم کرد از این کار کردنی هم چشم بپوشیم. - سیب

Posted by: فرزانه پارسایی at February 11, 2009 7:24 AM



سلام،
نشنیده بودم، وحشتناک بود.

Posted by: پارسا ص. at February 11, 2009 3:48 AM



چیزی نمانده برای ما جز بغضی درد آلوده.به کجا باید برد این همه درد را؟
-----------------------
من می گویم بنویسیم. هر چه می دانیم و می دانیم که باید ثبت شود ثبت کنیم. این مهم است. این درد را باید با همه دردکشیدگان تقسیم کرد. - سیب

Posted by: فیروزه at February 10, 2009 2:53 PM



اشارات این نوشته به شیخ حبیب الله آشوری نکته‌ای را در ذهن می‌آورد. حذف مخالفان روحانی به دست حکومت روحانیان، تنها اسباب و انگیزه‌های سیاسی و عقیدتی نداشت. بسیاری از کشتارها و آزارها که روحانیان به ويژه در دو دهه‌ی نخست جمهوری اسلامی دیدند، حاصل خصومت‌های شخصی روحانیان حاکم با آن‌ها بود. مسأله‌ی آیت الله خمینی و آیت الله شریعتمداری، گرچه شاید توجیه سیاسی هم داشته باشد، ریشه در خصومت عمیق آقای خمینی به آقای شریعتمداری داشت. نگاهی به کتاب‌های خاطرات مثل خاطرات آقامهدی حائری یزدی گواه این ماجراست. من خود داستان‌های بسیاری از این دست دیده و شنیده‌ام. آیا همه‌ی کسانی که به اشاره‌ی آقای خمینی یا خامنه‌ای یا به دست آقای ری‌شهری کشته یا زندانی و شکنجه شدند، همه اختلاف نظر سیاسی و عقیدتی داشتند؟ گمان ندارم.
اما مسأله‌ی مهم‌تر آن است که حوزه‌ی علمیه‌ی پس از انقلاب قربانی خویش است. نظام شفاهی که بنیاد حوزه‌ی علمیه است، در دوران قدیم مایه‌ی حفظ و بقای آن بود.؛ اما این شفاهیت پس از انقلاب تنها مایه زوال جوهر مستقل حوزه و قربانی‌شدن خرد و کلان آن شده است. کمتر کسی حاضر است از پس پرده خبری بنویسد و فاش بگوید. همه پروا دارند و دست آخر در خلوتی نجوا می‌کنند. کسانی مانند احمد قابل که چنان پردلی‌ها دارد، خوب است دست‌کم خاطرات دوران مشهد را بنویسد. ظاهراً ایشان و گروهی دیگر از طلبه‌ها که اکنون بیشترشان مغضوب آقای خامنه‌ای هستند، در مشهد شاگرد وی بودند. دوران مشهد آقای خامنه‌ای نقش مهمی در شکل دادن روحیات و ذهنیات ایشان داشته است. آیا آن خصومتی که ایشان با روشن‌فکران، نویسندگان و شاعران پیدا کرد، ریشه در حاشیه‌نشینی او در محافل ادبی مشهد و کینه‌اش نسبت به بزرگان ادبی آن دیار ندارد؟ نوشتن این خاطرات نه تنها کمک می‌کند نقش شخصیت‌ها در تاریخ معاصر ایران را بفهمیم، بل‌که نوعی دادخواهی است؛ دادخواهی‌ای که تنها از طریق یادآوری و ثبت تاریخی صورت می‌پذیرد.
--------------------------
امان از حاشیه نشینان آنگاه که به مصدر نشینند. اما کف نفس و تقوی هم چیز خوبی است. تنها آدمهای ضعیف اند که انتقام می کشند. - سیب

Posted by: مهدی خلجی at February 10, 2009 12:35 PM



سلام اقاي سيبستان
و دوباره سلام
يادم نيست آخرين نامم در اين خانه چه بود
----------------------
الاسما تنزل من السماء حالا با همین اسم تازه نازل شده شناخته شوید - سیب

Posted by: دريا at February 10, 2009 5:33 AM



این هم از مصادیق چیزهای هنوز تازه این حکومت. فیلم ظاهرا جدید است و البته شرم آور:
http://www.youtube.com/watch?v=H_eD95ZaXA4
---------------------
تعصب از هر نوع آن به گفتن همین چیزهای احمقانه می انجامد که این منبری به ضد اهل سنت می گوید. اینها که با مسلمان همکیش چنین می کنند با ناهمکیشان چه خواهند کرد. - سیب

Posted by: Anonymous at February 9, 2009 6:05 PM



نوشته تاثیر گذاری بود. ممنون.

Posted by: سامان گوران at February 9, 2009 5:53 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست