قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




February 25, 2009  
ییشفرضهایی در باره انتخابات و خاتمی  
 

1. با مطالعه شرایط اجتماعی در انتخابات های پس از انقلاب می توان گفت بجز در انتخاب بنی صدر و دور اول خاتمی مردم همیشه به گزینه هایی نظر داشته اند که در آنها درست یا نادرست توانایی حل مسائل اقتصادی را می دیده اند (انتخابهای دومین دور روسای جمهور یا ماجرای انتخاب رجایی را بر اساس دیگری باید تحلیل کرد). اقتصاد ایران شاخص آسیب هایی است که جامعه ایرانی پس از انقلاب دیده است و بیقاعدگی مدیریت سیاسی در هرج و مرج آن بخوبی بازتابیده است. هیچ کاندیدایی بدون برنامه (در همان حدی که مردم با آن رابطه برقرار کنند) برای اقتصاد موفق نخواهد بود.

2. به نظر من این نکته در روانشناسی سیاسی مردم ایران درست است که آنها در تاریخ خود بیشتر طرفدار عدالت ظاهر شده اند تا آزادی. به زبان دیگر، صرفه اقتصادی و مساله کاهش فقر و برخوردار شدن از میزانی از رفاه و توزیع مناسب ثروت (تحت اقتصاد نفتی بخصوص) برایشان بسیار مهم است. در این موضوع البته شواهد زیادی می شود اقامه کرد مثلا از رفتار میرحسین و دولت اش تا ادعاها و گفتارهای آخرین رئیس جمهور و وعده هایش برای انتخاب شدن. اما من به آخرین نمونه خودمانی و مردمی اش اشاره می کنم آنجا که دوست نادیده ام بهرنگ در مطلبی به صراحت نوشت که اگر کسی بیاید که وضع اقتصادی او را اندکی بهبودی هم ببخشد برای او ارجح است.

 3. نگاهی به تاریخ اروپا می تواند موید این باشد که در دوره های سختی و رکود و تنگی معیشت کسانی به حکومت رسیده اند که باید آنها را افراطی یا دارای ایده های جاه طلبانه دانست. نمونه روشن اش آلمان هیتلری است که در یک دوران سخت اقتصادی به رهبری نازی ها رو کرد. در این دوره ها معمولا جایی برای میانه روی و اصلاح طلبی نیست. باشد هم برای مردانی که میانه رو هستند جایی نیست. اصلاح را هم از نظر عامه باید مردان بزرگ و شبه قهرمان انجام دهند. نوعی افراطیگری روح دوره است و ستوده می شود.

4. به نظر من موقعیت خاتمی این بار برای رئیس جمهور شدن بسیار متزلزل است. او نه مرد بلندپروازی های توده پسند است (مثل احمدی نژاد یا حتی کروبی) و نه از پشتوانه یک جامعه مدنی سازمان یافته برخوردار است (تا حدودی مثل بنی صدر). او نه برنامه درستی دارد و نه مرد اقتصاد دیده می شود (مثل رفسنجانی فرضا). بدتر از همه فردی مسلوب الید ارزیابی می شود که خودش هم می گوید قدرتی ندارد و ادعایی هم ندارد. تا آنجا که من می توانم بفهمم رای دهندگان ایرانی امروز به کسانی تمایل نشان می دهند که مرد عمل و مدیریت و دارای برنامه و قدرت اجرا باشند (کسانی مثل قالیباف و کرباسچی و حتی خود احمدی نژاد) یا اینطور دیده شوند. این موضوع چگونه-دیده-شدن بسیار مهم است. به عبارت دیگر آنقدر که نحوه استنباط مردم مهم است واقعیت مهم نیست. آنها بی گمان به دنبال استنباط خود خواهند رفت تا واقعیت.

5. با تحولاتی که امروز در راه اندازی نیروگاه بوشهر دیدیم برای من روشن است که احمدی نژاد و تیم هواداران او از تمام ظرفیت این موضوع استفاده خواهند کرد تا نشان دهند که برنامه ای را که سی سال زمین مانده بود آنها راه انداختند. آنها تلاش خواهند کرد با استفاده از همه اهرم های ممکن دست کم رای دهندگان عامه را قانع کنند که به نفع آنها و زندگی و معیشت آنها ست که به احمدی نژاد رای دهند و البته چنانکه کرده اند و دیده ایم از بذل زر و زور دریغ نخواهند کرد.

این پیشفرضها را باز هم می توان ادامه داد و مثلا به ضعف عمومی چپ در جهان و ایران اشاره کرد که درست و نادرست پایه فکری و اجتماعی اصلاح طلبی ریخته ایشان دانسته می شود اما فعلا این نقشه ای است که روی میدان سیاست ایران می توان دید. اینکه خاتمی و یاران اش چگونه خواهند توانست بخت متزلزل خود را مستحکم کنند به روشهای آنها در روزهای اینده بستگی دارد. اما اگر مجموع داشته ها و آورده های آنها همین باشد که تا امروز دیده ایم من شانسی برای خاتمی نمی بینم. امید به اینکه در دوران سخت اقتصادی مردم ایران انتخابی مانند اوباما داشته باشند نه هیتلر به نظرم چندان واقعگرایانه نیست زیرا نه جامعه مدنی کارامدی در کار است و نه از گیرایی شخصیت خاتمی سال 76 چیزی باقی مانده است که سرمایه شود. اگر اوباما در اوج یک نهضت ملی در امریکا روی کار آمد ما اکنون در حضیض نهضتی به سر می بریم که خاتمی را 12 سال پیش روی کار آورد.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
February 22, 2009  
ذیلی بر مساله بی-مرکزی و آشفتگی در جامعه ایران  
 

چهار سالی پیش من یادداشتی در سیبستان نوشتم (دسامبر 2004) که به مساله بی-مرکز شدن جامعه ایرانی می پرداخت: مدل شناخت بی مرکزی در تحلیل جامعه ایران. سپس یادداشت توضیحی دیگری با عنوان: بی-مرکزی یا بسیار-مرکزی. آن یادداشت را در صورتهای دیگر هم دنبال کرده ام از جمله در طراحی رسانه ای رادیو زمانه و در باره آن جداگانه در وبلاگ زمانه هم نوشته ام (مثلا: تحول مفاهیم در ژورنالیسم عصر دیجیتال). در این یادداشت می کوشم نکته دیگری را که گاه به اشاره از آن یاد کرده ام کمی بازتر کنم و بر آن تاکید کنم چون اهمیت سیاسی ویژه ای دارد.

بهانه این یادداشت خواندن مطلب عباس عبدی شد در اعتماد ملی. این احتمالا از یادداشتهایی است که عبدی از سر بی حوصلگی نوشته است چون یکدست و منسجم نیست و مثل چند یادداشت دیگرش به نوعی موعظه شبیه است.  او سوال مهمی مطرح کرده است که خود جواب روشنی به آن نداده است. در آغاز نوشته اش می پرسد:

چرا تشتت و پراكندگي در جامعه امروز در هر دو عرصه عمل و نظر وجود دارد؟ و آيا وجود چنين پديده‌اي مفيد است يا خير؟ اجتناب‌پذير است يا اجتناب‌ناپذير؟ در اين ميان وحدت و هماهنگي چه معنايي خواهد داشت؟

بر اساس مدل بی مرکزی جواب سوال عبدی روشن است. تشتت از یک منظر سیاسی نتیجه انتخاب و رفتار حکومت است. فشار حکومت و مقاومت جامعه نتیجه اش ذره ای شدن است. به بیان دیگر، حکومت مدلی از رفتار فرهنگی را می پسندد و رواج می دهد که دیگر وقت و زمان و دوره اش گذشته است و در نتیجه جامعه در مقابل آن مقاومت می کند و این مقاومت نه از سر بدخواهی و مبارزه با دولت و حتی نوعی نافرمانی مدنی است که مقاومتی طبیعی به دلیل ناهمزمانی درک دولت و درک عموم افراد جامعه از یک مفهوم است (از جمله مفهوم رابطه با دولت). جامعه ایران سرشار از ناهمزمانی یا عدم تطابق زمان های فهم در باره صدها موضوع مختلف است عمدتا بین نهادها و اندیشه دولتی و نهادها و اندیشه های مردم. این عدم تطابق بناچار به کاربرد زور از طرف دولت می انجامد (چه زور آشکار و عریان چه زورهای شکلات پوش شده) تا ایده های کهنه شده خود را اجرایی کند و همزمان برای پوشاندن فاصله فهم خود از واقعیت ها مردم را متهم کند که فریب دشمنان موهوم را خورده اند و گروههای مقاوم را کوچک و حاشیه ای جلوه دهد تا به خیال خود (و برای تزیین آن نزد هوادارانش) غلبه بر آنها را ممکن بپندارد. از سوی دیگر، کاربرد زور و فشار و تهدید و گسترش دادن حوزه دخالت دولت در هر امر کوچک و بزرگی از جمله مثلا پوشیدن یا نپوشیدن چکمه زنانه در حالی که اکثریت مردم این زور را نامشروع و آن خواسته ها را تجاوز به حقوق خود می دانند باعث می شود نوعی استیصال دوجانبه شکل بگیرد: دولت ناتوان از پیش بردن ایده های خود است و مردم ناتوان از تامین امنیت روانی خود (این استیصال در هژمونی است و بن بست دو جانبه). این درگیری مداوم در طول سالها به طور طبیعی به تشتت اجتماعی و عدم مفاهمه و ناهمزبانی و فاصله میان دولت و ملت می انجامد.

اما دولت به دلیل تصلب در برداشتهای خود از دین و تصوراتش از رابطه ارشادی با مردم و قائل بودن نقش پدر و بزرگتر خانواده ملت برای خود (مدلهایی که همه در جهان به-دقیقه-اکنون مورد تردید قرار گرفته و بشدت نقد شده و دیگر رها شده است) به خود حق داده و می دهد که برای تحکیم موقعیت متزلزل خود و حفظ مرکزیت ادعایی خود با همه مرکزهای دیگر بستیزد و آنها را تضعیف کند و از بین ببرد. در واقع این دولت همان کاری را در سطح فرهنگ می کند که رضاشاه با شیوخ و رهبران محلی می کرد تا قدرت مرکز را تحکیم بخشد.

اما مساله در سطح فرهنگ را نمی توان به شیوه رضاشاهی پیش برد مگر اینکه اندیشه نظامی-امنیتی را اصل دانست. مطالعه برامدن روزنامه همشهری و موفقیت روزنامه شرق و پرمایگی شهروند امروز و بالندگی روزنامه جامعه و شهرت و خلاقیت کاپوچینو و مانند آن و نیز تجربه تاسیس و گسترش رادیو زمانه و اخیرا بی بی سی فارسی نشان می دهد که هر گاه مرکزی ایجاد شود که به روی نیروهای مختلف باز باشد و روشی امروزی و غیردستوری داشته باشد و هواخواه مشارکت واقعی باشد جمع بزرگی از نیروهای فعال و خلاق دور آن جمع می شوند. حتی جایی برای نشستن و بحث کردن اگر به کوچکی کافه تیتر هم باشد از آن استقبال می شود و می تواند بزودی به نهادی برای خود تبدیل شود. اما همه اینها طبعا برای دولتی که حضور دیگری را بر نمی تابد و مزاحم تلقی می کند خطرناک تلقی می شود. بنابرین دولت ایران که با همه مخالفت اش با پهلوی ها به سبک رضاشاهی می اندیشد به طور استراتژیک با ایجاد مرکزهایی که نتواند آنها را کنترل کند مخالفت و مقابله می کند حتی اگر این مرکزها حسینیه های درویشان گنابادی باشد. به این ترتیب رفتار دولت ایران به معنای واقعی کلمه انحصارگرا ست.

«همه چیز برای دولت» شعار واقعی مقامات ایرانی است. شعاری که از عمر مرگ آن در جهان دست کم یک نسل گذشته است و دولتهای هواخواه آن را با فروپاشی روبرو ساخته است. عبرت آموختن از فروپاشیدگی آن دولتها مردان جمهوری ما را به این نتیجه رسانده است که فروپاشی را وارد جامعه کنند. مثل تصویر دوریان گری آنها ترفندهایی به کار می برند که دولت را جوان و سرزنده نشان دهد اما ایده های پیر و فرسوده این دولت تنها به تضاد فزاینده و تشتت بیشتر خواهد انجامید. در اتاق پشتی دولت تصویر مدام پیرشونده ای هست که بزودی از قاب فروخواهد ریخت. راههای نجات ملت را جداگانه باید بحث کرد اما تنها راه نجات از سوی دولتیان که قاعدتا باید برای تداوم دولت خود اهمیت قائل باشند این است که این پیران خندان و جوان نما دست از تحمیل اندیشه خود بردارند و ساز-و-کارهایی را به رسمیت بشناسند و میدان دهند که در شان مردمی است که بخش بزرگی از آنها شهرنشین و تحصیلکرده و مشارکت طلب اند. این جنگ فرسایشی با جمع و جامعه و مرکز و نهاد و تنوع بیهوده است و می بینید که بیهودگی خود را چگونه بر سر همه آحاد جامعه پراکنده و زندگی را برایشان از مزه انداخته است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
February 20, 2009  
پاشنه آشیل اصلاح  
 

یک اصل پذیرفته شده در مدیریت کلان افکار عمومی در ایران توجه به اقشاری است که انها را عامه می خوانیم. مردمی که زیاد اهل کتاب و روزنامه و مجله نیستند یا اگر باشند هم کتابهای خود را دارند - که محترمانه اش مردم پسند و تحقیرآمیزش بازاری خطاب می شود - روزنامه ها و مجله های خود را دارند - که به اصطلاح زرد است- و زیاد دم به دم روشنفکر جماعت نمی دهند. خیلی اسلامی و اهل مسجد هم که نباشند تفریح شان تداترهای لاله زار است در تهران و مشابه آن در شهرهای بزرگ. سریالهای خود را دارند و شخصیتهای محبوب خود را. عاشورا و تاسوعا را همین عامه گرم می دارد. فیلم های موسوم به فیلمفارسی را هم همین جماعت دوست می دارند و با آن سرگرم می شوند. به جای کافی شاپ هم پاتوق شان قهوه خانه مش قنبر است و چایخانه حاج اکبر و کبابی آقارضا و مانند انها.  

مساله از نظر من این است که این گروه بزرگ اجتماعی در ایران جای روشنی در سیاست های فرهنگی اصلاح طلبان ندارد. اصلاح طلبان را گروهی نخبه سیاسی تشکیل می دهند که معمولا اندیشه های دینی شان هم به نوعی از دین رایج در بین عامه متمایز است. هیج نام بزرگی در میان اصلاح طلبان نیست که به نحوی از انحا نماینده این گروه از مردم باشد. دین آنها یا بازار آنها یا شخصیت محبوب آنها را نمایندگی کند. بنابرین از یک نگاه می توان گفت طرف مقابل اصلاحات به دلایل چندگانه ای رابطه بهتر یا طبیعی تری با این اقشار جامعه دارد. این به معنای آن نیست که این بخش بزرگ جامعه را مثلا محافظه کاران نمایندگی می کنند. زیرا محافظه کاران ایرانی بشدت تظاهر مذهبی دارند و بسیاری از آداب و رسوم عامه مردم فارغ از تظاهرات مذهبی به معنا دلخواه آنها ست. اما به هر حال دست کم از راه همان مذهب و نوعی همجنسی اجتماعی به هم نزدیکتر اند. در این میان رفتار عوامفریبانه محافظه کاران هم به حفظ ظاهر کمک می کند و پرده ای بر فاصله سیاسی عمیق آنها با مردم عامه می کشد.

نکته ای که هر اصلاح طلبی باید به آن توجه داشته باشد این است که مردم را به صورت طبیعی بپذیرد و احترامی را که شایسته اش هستند به آنها نشان دهد. برای اصلاح طلبان کافی نیست که با اقشار طبقه متوسط شهری به بالا رابطه طبیعی داشته باشند و حرف هم را بفهمند. این به نظرم برای همه اصلاح طلبان دست کم در حد نظری روشن است گرچه عملا در آن قصور بسیار کرده اند.

در یک چشم انداز وسیعتر باید گفت جریان روشنفکری و اصلاحات اجتماعی در ایران با هم سنخیت بسیار دارند. بنابرین درد اصلاح طلبان درد عمومی روشنفکران ایرانی هم هست. ما هنوز بلد نیستیم به مردم عامه احترام بگذاریم. باید در این موضوع بحث کنیم نه فقط برای انتخابات بلکه برای تغییر منظر جامعه نگر خود که می تواند پیامدهای مهمی داشته باشد. اولین و مهمترین پیامد سیاسی اش این خواهد بود که عامه ایران صرفا به محافظه کاران احساس نزدیکی نخواهد کرد و محدوده عوامفریبی محافظه کاران محدود خواهد شد و ما قدمی به رفتار دموکراتیک نزدیکتر شده ایم.

من به عنوان راه عملی در اجرایی کردن آن اصل نظری چند نکته را پیشنهاد می کنم:
- جریان روشنفکری ایران و به تبع آن جریان اصلاح باید دوگانه های مختلفی را که برای ایجاد تمایز بین شهری و دهاتی و مرکز نشین و شهرستان نشین ساخته و پرداخته نقد کند و کنار بگذارد یا تعدیل کند.
-  به هنر و فرهنگ و تولید و موسیقی و سینمای عامه مردم به طور جدی توجه کند و به آن احترام بگذارد. این توجه نباید و نمی تواند ابزاری باشد چون فرقی با روش محافظه کارانه نخواهد داشت که صدا و سیمایش و رفتار دولت اش متکی به آن ابزارگرایی است.
- رسانه های عامه پسند با مشی اصلاح طلبانه را بازشناسد و به پایه گذاری آن کمک کند و از آن حمایت کند.
- روش زندگی عامه را به عنوان بخشی قابل احترام از یک جامعه دموکراتیک بپذیرد و از تحقیر نهاناشکار آن دست بردارد.
- چهره های محبوب عامه مردم را در کنار نخبگان سیاسی و فرهیختگان بنشاند و رای و نظر ایشان را جدی بگیرد.
- نویسندگان و ناشران عامه پسند و دغدغه های و سوالها و ابهامات آنها را محترم بشناسد و در خور توجه بداند و به آنها به عنوان مسائل پیش پا افتاده بی اعتنایی نکند.
- از هرگونه تمایزگذاری بین فرهنگ والا و فرهنگ زندگی روزمره خودداری کند و نخبه گرایی را اصل و مردم گرایی را فرع نشمارد.

روشنفکران چپ از دهه 40 به این سو تجربه زندگی در میان طبقات محروم و کار در کارخانه ها را داشته اند. این سنت پسندیده ای است که همه روشنفکران می توانند به نوبه خود تجربه کنند. اگر نمی توانند مانند دهه های 40 تا 60 در محله های محروم زندگی کنند تا محرومیت را بچشند و در آن شریک شوند می توانند برای داستان خوانی و شعرخوانی و سخنرانی و برگزاری جلسات بحث و گفتگو به این محله ها رفت و آمد کنند. ذهن و زبان خود را از خوارداشت عامه مردم بپیرایند و حرمت به روش زندگی آنها را بیاموزند و تمرین کنند. من به نظرم نمی رسد راه دیگری برای گرفتن میدان از دست محافظه کاران وجود داشته باشد جز آنکه روشنفکران و تحصیلکرده ها و وبلاگ نویسها و روزنامه نگارها و رسانه پردازهای داخل و خارج و اصلاح طلبان و مانند ایشان راه میان خود با عامه مردم را باز کنند. به میان آنها بروند و آنها را به میان خود راه دهند و از مرزهای ناگفته اما واقعا موجود اجتماعی عبور کنند و نشان دهند که در روش و منش و برنامه و نظر و عمل دموکرات اند. چه آنکه بخش بزرگی از جامعه ایران را نادیده می گیرد هر چه باشد اصلاح طلب و دموکرات نخواهد بود. کسی که به عامه مردم احترام نگذارد از ایشان احترام و حمایتی نخواهد دید. کسی که کاری به جامعه و سیاست ندارد می تواند نخبه گرایانه زندگی کند و دموکرات هم نباشد اما کسی که به کار اجتماعی و نتیجه بخشی آن فکر می کند اگر عامه را فراموش کرده باشد محکوم است تنها در خیالات افلاطونی زندگی کند و واقعیت جامعه اش به دست عوامفریبان رقم بخورد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
February 17, 2009  
میزان اصلاح طلبی قدرت نقد رهبری است  
 

در نظامنامه مطبوعات افغانستان در اوایل قرن (به تاریخ 1305) بسادگی و پوست کندگی تمام آمده است که ذم و قدح در حق این کسان مجازات دارد:
- در حق حکمداران و یا روسای دولی که با دولت افغانستان دوستی دارند
- در حق خاندان سلطنت
- در حق دوائر و محاکم و هیاتهای رسمیه و قشون
-در حق مامورین سیاسیه و قنسولهای مقیم افغانستان

این صراحت جای تقدیر دارد. چون روشن می گوید آقا بفرمایید به کارهای غیر مربوط به حاکمان و حلقه نفوذ و قدرت ایشان بپردازید و در کار ما فضولی نکنید. این دوره سلطنت امان الله خان است. از آن زمان که آغاز عصر رو به زوال رفتن پدرسالاری سیاسی بود نزدیک به یک قرن گذشته است. اما آنچه آن زمان امیر و گماشتگان او حق خود می دانستند و بی پروا از آن سخن می گفتند و آن را می طلبیدند امروز رهبران کشور همسایه زیر لب و در جلسات خصوصی می گویند. اما درعمل وضع همان است. هیچ نقدی از سپاه و عملکرد بی حساب اش منتشر نمی شود. هیچ کس را نمی رسد که به صاحبان قدرت بگوید بالای چشم تان ابرو ست و البته هیچکس هم از قنسولهای محترم روس و چین و کره خبری منتشر نمی کند مبادا که ذم ایشان به شمار آید. روشن تر از همه هم ممنوع بودن مطبوعات است از نقد رهبر به عنوان شخص اول مملکت.

اگر افغانستان قرن پیش هنوز از نظر مراتب شهروندی و سطح سواد عمومی و علاقه به مشارکت در سطحی نبود که امان الله خان مردم خود را داخل آدم حساب کند و به ایشان حساب پس بدهد و همه ابوابجمعی خود و دول دوست خود را از نقد و قدح و پرسشگری مبرا می خواست ایران امروز جامعه ای است سرشار از  میل به مشارکت و سر در آوردن از کار دولت و خواست عمومی برای بهبود معیشت و حساب کشیدن از وزیر و وکیل و رئیس جمهور و رهبر. هر کس که صاحب قدرتی است باید حساب پس بدهد و در این فرقی میان کوچک و بزرگ نیست. هیج کسی مقدس نیست و مقدس هم باشد مقدس تر از امامان شیعه نیست. آنها هم حساب پس می دادند و مردم گریبان شان را می گرفتند که چه کرده ای یا چه می کنی. عصر این بازیها که هر قدر رهبران کمتر دیده شوند و کمتر مردم را داخل آدم حساب کنند محترم تر و مصون تر اند گذشته است. هاله نور چه از نوع احمدی نژادی اش و چه از نوع فره ایزدی باستانی اش مطلقا امری مزخرف است. اگر هم زمانی جایی حساب می شده برای آدمها و شرایطی بوده که احتمالی از بزرگی و کاریزما در ایشان می رفته است نه برای کسانی از قبیل رهبران فعلی ما که جامعه بزرگ و ثروتمندی را با سوء مدیریت خود به آشوب کشیده اند و کمترین جایی برای اینکه ذره ای به پیوستگی شان به آسمان فکر کنیم نگذاشته اند.

آنها که مقدس بودند و فره ایزدی داشتند دست به ستم دراز نمی کردند و گرد ایشان حکیمان و وزیران خردمند جمع بودند و مردم سرزمین شان از دروغ آزاد بودند یا دست کم خردمندان با پذیرش چنین ادعایی از ایشان انتظار داشتند که آنها به لوازم این فره ایزدی پایبند شوند و از ستم و دروغ دست شویند و به خرد و تدبیر و مردمگرایی رو کنند. کسانی که عین بی تدبیری و تذبذب و دروغگویی و غرق در انواع فسادهای مالی و سیاسی و آلوده به هدم حرث و نسل اند را نمی رسد که ادعای فره ایزدی کنند. ایشان نمی دانند که هنوز مانند سلطان قاجاری در عین بی خبری خود را مرکز عالم بشری و قبله عالم و والی امر مسلمین جهان می پندارند حال انکه خردمندان پوشیده بر ایشان خنده می زنند. هنوز در خم یک کوچه از مدیریت کلان کشور خود مانده اند و ادعای مدیریت بر امور جهان می کنند. گرفتار کسانی شده ایم که گرفتار ذهنیت امان الله خانی اند گرچه آن امیر شرافت آن را داشت که مرد زمان خود بود و خطوط سیاست اش روشن اما اینان نامردان زمان خودند و در آونگ سیاستهای مبهم و چندپهلو و متناقض عمر می گذرانند. ایشان نمونه اعلای نابودی فرصتها یند. و نابودی فرصت سازان. ایشان را کسانی نمایندگی می کنند که سطح سواد و فرهنگ شان در حد مدیر جریده کیهان باشد و سطح فهم و مدیریت شان در حد احمدی نژاد. تمام تاریخ ما مدح شاهانی است که اهل خرد و دانش را بزرگ می داشته اند و اکنون در بهترین دوران تاریخ خود باید گرفتار شبه سلطانهایی باشیم که هنرشان تاراندن اهل هنر و فرهنگ و فکر است و دلخوش داشتن به مصباح ها و شریعتمداری ها و احمدی نژادها و جنتی ها و چون ایشان. در درگاه ایشان هر قدر نادان تر و بدزبان تر و مدعی تر و سالوس تر مقرب تر.

       این روزها مدام بحث اصلاح طلبی است. از نگاه من هرکس که اجازه دهد رهبر پشت سر رئیس جمهور پنهان شود و هر چه می خواهد بکند و کسی را هم داخل آدم حساب نکند که حساب پس دهد حتی خبرگان را که وظیفه شان نظارت دقیق بر اوست اما بیست سال است قدم از قدم برنداشته اند این چنین کسی اصلاح طلب نیست. حق با احمد قابل است که دولت رهبر که دولتی بی حساب و کتاب و بی نظارت و ستمکار است تنها به ماسکی نیاز دارد که عیوب و خطاهای خود را بپوشاند. برای همین است که به نظر می رسد احمدی نژاد دست اش باز است و هر کار که می خواهد می کند. این او نیست. این دولت پنهان رهبر است که می کند اما مسئولیت اش را نمی پذیرد. رئیس جمهور مطلوب آقا یعنی کسی که فدایی رهبر است و حاضر است برای محفوظ ماندن او بی آبرو هم بشود. در یک نگاه رهبر همان احمدی نژاد است و احمدی نژاد همان رهبر. این جانفدا بودن و یک روح در دو جسد بودن به درد خانقاه و مرشدبازی می خورد نه سیاست. رئیس جمهور باید رئیس جمهور باشد نه مستخدم رهبر. رهبر هم باید در مقابل خبرگان حساب دقیق پس دهد و خبرگان هم باید به ملت حساب دهد. این یعنی مردم سالاری. رسانه های مردم هم باید بتوانند در این حساب کشی مشارکت کنند و سوال کنند و استیضاح کنند و ذم و قدح کنند و نقی و اثبات کنند. هیچ کس بزرگ تر از مردم نیست. ایشان اند که حاکم اند و حق دارند که هر کس را خواستند به حاکمیت بردارند در حاکمیت مواخذه کنند از یا حاکمیت بردارند و به هر کس خواستند اعتبار و بزرگی و فره ببخشند. سنگ اول بنای اصلاح طلبی پاسخگو کردن صاحبان میز و مقام و بیت است. هر کس که از پول مردم زندگی می کند باید مردم را و نمایندگان مردم را و رسانه های مردم را محترم بشناسد و نظارت بر او وجود داشته باشد تا نتواند از ناز و نعمت خود و فرزندانش و قوم و تبارش و گماشتگان و سپاهیانش را فربه کند اما وقت حساب پس دادن رو ترش کند و دور باش و کور باش کند و تسمه از گرده مردم بکشد و بر ایشان فخر بفروشد و خود را فرد برگزیده بشمارد و بی نیاز از مردم و بی اعتنا به سوالهای تلخ و درشت ایشان. هیچ اصلاحی بدون پاسخگو کردن قدرت و خاضع کردن آن در برابر نقد و سوال معنا ندارد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
February 9, 2009  
چیزهایی که بعد از سی سال هنوز تازه است  
 
انقلاب که شده بود من همیشه با حرفهای ملیون با پسزمینه ای از شگفتی گوش می کردم که چقدر برایشان ماجرای مصدق هنوز زنده است. فکر می کردم مگر ماجرا در 25 سال پیش اتفاق نیفتاده است؟ امروز در 30 سال پس از انقلاب می بینم که برای خود من والبته برای نسل من بسیار چیزها هنوز تازه است. مگر با مرگ ما آنها هم کهنه شود. اما ما هنوز زنده ایم و نیز آنها که مسئول اند.

دیروز با یاد آدمی از خواب برخاستم که یکی از شریف ترین و خداترس ترین آدمهایی بود که می شناختم. در آن خواب و بیداری تلاش می کردم نام اش را به یاد بیاورم. گویی می گفت یاد آر ز شمع مرده یاد آر. چرا با یاد او از خواب بیدار شده بودم. نمی دانم. شاید خوابهایی می دیدم که وقتی به او رسیده بود دیگر بیدار شده بودم. او برای گروه کوچکی از ما جوانهای 16-17 ساله معلم متجدد قرآن بود. دایی بزرگوارم او را معرفی کرده بود. در خانه یکی از رحیم پورها در خیابان دکترا جمع می شدیم. گاهی هم در خانه خودش. لابد در خانه بر و بچه های دیگر هم دوره ای داشتیم. اما یادم نمی اید. انچه یادم مانده این است که شیفته قرآن بود و به سبک آن زمانها قرآن را مثل یک مانیفست می خواند و بحث می کرد. حرفهاش خیلی اوانگارد به نظر ما می رسید که از زمینه ای سنتی می امدیم. اما آمده بودیم که قرآن را به طرز نو بیاموزیم.

مهندس برازنده نمونه عالی و متعالی یک انقلابی قرآنی بود. با آیان قرآن زندگی می کرد. ما را همه جا با خود می برد. به روستاها مثلا. نشست و خاست اش با مردم بود و برای مردم بود. بعد هم که جهاد سازندگی راه افتاد او شد مسئول اش. مرد کار بود و کار و کار. دوره انقلاب یکبار به مناسبتی که یادم نیست همراه با صدها ماشین از مشهد برای تظاهرات به قوچان رفتیم. من و جمع کوچک دوستان محفل قرآن مهندس برازنده هم با اتوموبیل قدیمی اما جاداری که داشت راه افتادیم. ماشین ها همه در بیرون ورودی شهر پارک کردند و تظاهرات کنان همراه با مردم محلی به مدرسه/مسجدی رفتیم. در بازگشت وقتی به محل پارک ماشین ها رسیدیم دیدیم چماقداران شاهی به حساب ماشین های تظاهرات کنندگان رسیده اند و شیشه ها را شکسته اند. شیشه جلو ماشین مهندس برازنده هم خرد شده بود. او اولین حرفی که زد خواندن ایه ای از قرآن بود: و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الثمرات. این آیه انگار برای همان حادثه نازل شده بود و ذکر آن آنقدر بجا بود که ما همه سرخوش شدیم. او عین ایمان بود.

وقتی ازدواج کردم یکبار دیگر به خانه اش رفتم. که احتمالا خانه جدیدی بود. دو سالی از انقلاب می گذشت. او هم گویا تازه ازدواج کرده بود. من و همسرم به دیدارشان رفتیم. اما خانه اش از شدت سادگی مرا متحیر کرد. گرچه خود منهم زندگی آنچنانی نداشتم و دانشجویی یک لاقبا بودم اما او و همسرش که هم افق او بود چنان ساده و بی پیرایه زندگی می کردند که تمام عرفهای ذهنی مرا به هم می ریخت. الگویش بی گمان آموزه های ساده زیستی بود که آن روزها به عنوان آموزه ای مهم برای زندگی مسلمان انقلابی مطرح بود. برازنده حرف و عمل اش یکی بود.

بعدها من دیگر شدم. برازنده را باید در همان سالهای آخری که در مشهد زندگی کردم می دیدم اما با وجود دعوت یکی از شاگردانش که مرا هم می شناخت نرفتم او را ببینم. اوایل سالهای 70 بود. نمی خواستم تصویری را که از من دارد خراب کنم. توضیح دادنش هم برای من مشقت آور بود. او با ایمانی خدشه ناپذیر می زیست و من چگونه می توانستم به او بگویم که من از هر دید ایدئولوژیک دست شسته ام. اما شاید بهتر بود می رفتم. هنوز ایران بودم که شنیدم در بازگشت از یک مجلس قرآنی نیمه شب نیمه دی ماه راه بر او بسته اند و او را از ماشین بیرون کشیده و زده اند و شکسته اند و سپس خفه کرده اند و کنار خیابان در جوی آب راه کرده اند. او بی گمان در آخرین لحظات عمر هم آیات قرآن می خوانده است و بر کشندگان خود رحم می اورده و آنها را انذار می داده و به قیامت وعده می کرده است. او با لبخند از جهان رفته است اما مرگش برای من کابوس بود. و سوالی بزرگ. چگونه می شود چنین مردی را که با قرآن زندگی می کند و آزاری به کسی ندارد در یک کشور اسلامی کشت؟ به چه گناهی؟

لابد به گناه فهم قرآن از راهی بجز فهم رسمی حاکمان. قصه او یاد اسلام شناس و قرآن پژوه دیگری را برایم زنده می کند. اگر برازنده روشنفکر بود و مهندس بود و خانه اش در محله های آپارتمانی مشهد این یکی روحانی بود و بر پایه سنت حوزوی می زیست و خانه فقیرانه اش هم جایی نزدیک حرم. شبی سرد از شبهای پاییز یا زمستان 57 با برادرم رضا به دیدارش رفتیم و شاید یک دو تن دیگر هم بودند. خانه اش سرد بود و در اتاقی که مهمان می پذیرفت جز زیلوی نازکی نبود. به خاطر ما چراغ علاءالدین کوچکی روشن کرد و قوری چای بر سر آن و در حالی که من می کوشیدم سرما را مهار کنم و خود را به این ساده زیستی علوی عادت دهم او سخن می گفت و به سوالات ما پاسخ می داد. آیین این بود که مسلمانان انقلابی نباید زندگی شان از زندگی مردم محروم بهتر باشد. و او بر آیین بود. کتاب توحیدش که گمان ام تازه در آمده بود سر و صدای بسیار کرده بود. کتابی که تا پس از انقلاب هم روی دکه های مطبوعاتی دور حرم هم فروخته می شد. کتابی که نهایتا حکم مرگ او را پشتیبان شد. حبیب الله آشوری روحانی زاهدی بود که مانند اسلاف باتقوای خویش از سخن حق گفتن پروا نداشت. مجیز کسی را هم نمی گفت.

بر خطا بود؟ شاید آرای او در باب توحید یا ارای مهندس برازنده در باب قرآن از همه بابت دقیق نبود. اما چه کسی آرایی صد در صد دارد؟ و چرا سلوک فکری که در هر مرحله ای با نقد و اعراض و تجدید نظر همراه است باید برای آشوری و برازنده موقوف باشد و قتل در پی آورد؟ احمد قابل تنها کسی است که این نکته را با شجاعت تمام در نامه ای که سالیانی پیش به آقای خامنه ای نوشت مطرح کرد. آقای خامنه ای حتما برازنده را می شناخت اما دوست و همدم آشوری بود گرچه قهرکرده از او:

«در هنگامه محاکمه و اعدام دوست و همراه و همفکر سابق شما، مرحوم شیخ حبیب الله آشوری به اتهام ارتداد سکوت کردید و شاهد جان باختن فردی شدید که به جرم انتشار کتاب «توحید» و اصرار و شهادت آقایان شیخ ابوالقاسم خزعلی (عضو سابق شورای نگهبان) و شیخ محمد تقی مصباح یزدی مبنی بر کفر آمیز بودن مطالب و مرتد بودن نویسنده ی آن کتاب اعدام شد.»

اما ماجرا زمینه شگفت آور دیگری هم دارد. قابل می نویسد:

«وجدان شما بهتر از هرکسی گواهی می دهد که در جلسات متعدد و تلاش های مکرر و نا موفق دوستان مشهدی و خراسانی برای آشتی دادن شما با مرحوم آشوری (پیش از پیروزی انقلاب)، سخن اصلی شما این بود که «مطالب کتاب توحید از من است که این آقا به نام خودش چاپ کرده است» . شگفت انگیز نیست که از دو نفر با یک دیدگاه ، یکی اعدام شود و دیگری تکریم؟ یکی شایسته ی «گور» باشد و دیگری شایسته «رهبری نظام اسلامی». کاش این شهادت را در دادگاه مرحوم آشوری و نزد دوستان خود (آقایان خزعلی و مصباح) نیز می دادید تا یک روحانی زاهد و فقیر و معتقد به خدا و رسول (ولی مخالف شما) مظلومانه کشته نمی شد.»

هنوز آن شب و روزها آنقدر تازه است که انگار همین دیروز بوده است. این خون هنوز گرم است و می جوشد. تا وقتی که خونخواهی شود. گذشت سالها و سالها و دهه ها چیزی را عوض نمی کند. ستم ستم است. خاصه وقتی ستمگر را سر بازایستادن نیست و نشانی از توبه و بازگشت و تنبه از خود نشان نمی دهد. برای من سی سالگی انقلاب مشحون است از خاطراتی اینچنین. لطفا خودتان را تزیین نکنید. یاد حرفهای لازیجانی می افتم که در این سفر اروپایش گفته است. که «ایران کشوری دموکراتیک است». اما فکر می کنم بهتر است از خانواده آشوری و برازنده بپرسیم که ایران چگونه کشوری است. از خانواده دکتر تفضلی بپرسیم. از خانواده فروهرها مختاری ها پوینده ها. از مادران کشتگان خاوران. از خانواده میلیونها مهاجر و گریخته از ایران. افتخار بیهوده برای خودتان نسازید. بدون احقاق حق خونهایی که به ناحق ریخته شده و جانهایی که به ستم آشکار گرفته شده است همه شما مسئول اید. متهم اید.

------------------------------------
*در باره نویسنده توحید جز حرفهای احمد قابل چیزی که در وب در دسترس باشد نیست یا من نیافتم. متن نامه قابل را در وبلاگ او بخوانید: نامه به رهبری؛ کتاب توحید را ندارم اگر دوستی دارد برای مدتی به من برساند ممنون می شوم. اگر هم از دوستان خراسانی کسی از آشوری یاد و خبری دارد به من همینجا یا جداگانه بنویسد. یک پاراگراف از این مطلب دکتر خنجی هم در باره توحید آشوری است: در باره مفهوم «رده».

در باره مهندس برازنده سعید حنایی کاشانی دوست نازنین ام نیز مطلبی نوشته است سالهای پیش: مهندس برازنده؛ آن دوست همدانشگاهی در مشهد را به نام دیگر به یاد نمی آورم اما اگر این یاد-داشت را خواند دلم می خواهد به من بنویسد و از سالهای آخر زندگی برازنده بگوید و تحول عقایدش.

نهضت آزادی در چهارمین سال قتل مهندس برازنده بیانیه ای منتشر کرده است که در آن می گوید: همسر ارجمند وي كه از برخورد مقامات مسئول نااميد و مأيوس و بلكه بيمناك شد، لاجرم با دو فرزند كوچك خود «حنيف» و «هدي» در خلوت خاموش خويش به سوگ نشست. متن نامه سرگشاده به رئیس جمهور خاتمی در سایت نهضت آزادی.

عبدالله نوری نیز در دفاعیات اش به یادکردی نیکو از قربانیان دستورات رهبران و فقهای انقلاب پرداخته است: مگر حاکمیت مسئول حفظ جان انسانها نیست؟  
 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست