قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 31, 2009  
آمریکا طرفدار دموکراسی در ایران است یا مخالف آن؟  
 

یکی از خاطره های اوایل انقلاب من بحث و مشاجره ای است که با یکی از دوستانم داشتم در باره دموکراسی در ایران و اینکه آیا آمریکا طالب دموکراسی ایرانی است یا ترجیح می دهد با حکومتهای خودکامه کار کند و این دموکراسی طلبی آمریکا نوعی رتوریک سیاسی است که قرار نیست هرگز پایه رفتار سیاسی باشد.

تجربه عراق و افغانستان و کمی دورتر لبنان و مصر (یا همسایه بغل دست مان پاکستان) به نوعی موید این نظر است که آمریکا اصولا با دموکراسی در خاورمیانه میانه ای ندارد. این بحث الان با آمدن اوباما داغ شده است که بالاخره آمریکا کدام طرف است: طرف دموکراسی خواهان یا طرف اقتدارگرایان؟ آیا یک ایران دموکراتیک به نفع آمریکا ست یا یک ایران حرف گوش کن اما مستبد؟ مثلا نمونه فارسی زبان عربستان. یا نمونه آبرودارتری مثل ترکیه.

فعلا وارد این بحث نمی شوم. دارم طرح موضوع می کنم. آنچه مرا واداشت این یادداشت را بنویسم تکه ای کپی شده ازیک روزنامه دوره خاتمی است که لابلای کارهایم و انبوه کاغذهایم پیدا کردم - یک خاصیت خانه نشینی همین خانه تکانی است و رتق و فتق کارهای عقب افتاده شخصی و تدبیر منزل!

این تکه را عینا نقل می کنم:

تیتر صفحه 2 روزنامه آزادگان، سه شنبه 17 اسفند 1378
عباس عبدی: برقراری دموکراسی در ایران مخالف منافع آمریکا ست
«آمریکایی ها در یک نظام بسته به آسانی نفوذ می کنند چون نظام بسته مسئول پاسخگویی به مردم نیست و به همین دلیل اصولا شرایط دموکراسی در ایران منافع آمریکایی ها را به خطر خواهد انداخت.»

به گزارش ایرنا عباس عبدی روزنامه نگار و عضو جبهه مشارکت ایران اسلامی با اعلام این مطلب گفت: «هرچه در ایران شرایط دموکراتیک تر شود آمریکا بیشتر زیان خواهد دید و این یک بحث بسیار جدی است به این دلیل که در شرایط دموکراتیک روابط خارجی برگرفته از منافع عمومی کشور و سازگار با تصمیم مردم است و اگر ما بتوانیم بر ساسا منافع و خواست مردم با امریکا رابطه برقرار کنیم طبیعی است که این به منافع آمریکا نزدیک نخواهد بود.»

وی افزود: «امریکایی ها ترجیح می دهند با یک نظام غیردموکراتیک پشت درهای بسته مذاکره کنند و امتیاز بگیرند چرا که امکان چنین برخوردی با یک نظام باز وجود ندارد و دلیل آن هم این است که در یک نظام باز اگر کوچکترین امتیازی داده شود بی درنگ مطبوعات و افکار عمومی واکنش نشان خواهد داد و مخالف ادامه روابط می شوند.»

این بود نظر عباس عبدی. البته او برای دلیل خود به یک دو موضوع اشاره کرده و بس که می توان بر آنها خدشه وارد کرد. اما به نظرم اصل بحث می ارزد که مورد توجه قرار گیرد. آیا آمریکا ترجیح می دهد احمدی نژاد و بدتر از او در ایران سر کار باشند یا واقعا از تحول سیاسی به نفع مردم در ایران حمایت می کند؟ نشانه ها و واقعیت های سیاسی چه می گویند؟ تاریخ سی ساله بعد از انقلاب چه می گوید؟ آیا اگر ترویج دموکراسی سیاست واقعی آمریکا ست نشانی از موفقیت آن در هیچ یک از کشورهای منطقه دیده می شود؟    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
January 26, 2009  
انقلاب مصادره شده  
 

انقلاب اسلامی با شعارهای سه گانه ای خود را معرفی می کرد که امروز از آن جز دولت قاهره ای که انقلاب را در بطن خود خفه کرده است چیزی نمانده. استقلال ما سالهاست به گرو رفته است. فقط مثلا لاس سیاسی درازمدت با شوروی و روسیه بعدی را در نظر بگیرید. کار استقلال ما و رهبران ما به جایی می رسد که رهبر جمهوری نه تنها این همسایه طماع و یکه تاز سابقا بی خدا و کمونیست را برای خدمات اش به انقلاب خدا و اسلامیست در آغوش می گیرد که در دیدار با آقای پوتین به تطهیر تاریخ روابط روسها با ایران می پردازد و می گوید ملت ما اصلا خاطره بدی هم از روسها ندارد. خب حرف سیاسی زدن را می شود فهمید اما تحریف تاریخ را چطور می شود درک کرد؟ از جنگ ایران و روس بگوییم یا تقسیم ایران به دو حوزه نفوذ روس و انگلیس؟ یا حمایت از محمدشاه برای به توپ بستن مجلس مشروطه؟ یا چوب لای چرخ دولت ملی مصدق گذاشتن؟ یا خدمات طولانی حزب توده به فرهنگ و سیاست استالینی در ایران؟ و این اواخر وادادن حق و حقوق ملت در دریای خزر به همسایه بزرگ. بی چک و چانه و سودی معلوم.

از شعار جمهوری اسلامی هم که به میمنت و مبارکی نه اسلام ماند و نه جمهوری. اسلام به پای ترور مخالفان در داخل و خارج و ارعاب و توهین به مردم و زندان و اعدامهای بی دلیل که فقط یک نمونه اش گورستان خاوران را ساخته است و رواج حیرت آور بازار دروغ و ریا و نابودی و اعوجاج همه ارزشهای اصیل قربانی شد و جمهوری هم که با حذف و حذف و حذف این و آن و همگان به نامی بی مسما بدل شد و کسی جز تقدیس کنندگان قدرت باقی نماند گرچه سیاست حذف همانها را هم یک به یک می راند.

ماند آزادی. آزادی به همه معانی اش کمرنگ شد و متهم شد و از رونق افتاد و زندان شد و شلاق خورد و توبه نامه نوشت و سرکوب شد و صدبار سبز شد و باز ریشه کن شد. روزنامه ها که از آفتاب روشنتر است وضع شان. حتی کافه کتاب برای دید و بازدید و خرید و خواندن کتاب و چشیدن لذت زندگی فرهیخته بی معنا شد و غیرقانونی اعلام شد. کافه معمولی و خیلی کوچکی که روزنامه نگاران و نویسندگان در آن جمع می شدند هم بسته شد. کانون ها و انجمن ها یک به یک مساله دار شدند و تعطیل شدند. همیشه هم یک گروه جانفدا آماده بودند که از سوء استفاده از آزادی مطلقی که تحت لوای جمهوری مردمی ما تامین شده بود جلوگیری کنند و روشنفکران بی بند و بار و قهوه خوار و کتاب باز و زبان دراز را سرجاشان بنشانند. رهبران انقلاب و مدیران جمهوری به مستاجرانی تبدیل شدند که صاحبخانه را از هستی ساقط کردند و خانه را تصرف کردند و مدعی شدند که این ملک از اول زنان ایشان را پشت قباله بوده است و حالا به نام نامی خلق مصادره می شود. صاحبخانه هم باید به مهاجرت اجباری و یا خاموشی اجباری رضایت دهد و خوشحال باشد که اگر نان اش هم قطع شده باشد جان اش هنوز گرفته نشده است. 

     چه می ماند؟ این سی سالگی انقلاب است که رسیده است یا جشن تولد روباهی است که مادربزرگ را خورده است و رخت و لباس او را پوشیده است؟ اما با این دک و پوزش چه می خواهد بکند؟ با این پرونده و کارنامه درخشان چه می خواهد بکند؟

انقلاب مصادره شده ما به دست مسئولانی اداره می شود که عقاید آنها را نه بر اساس حرفها و ادعاهاشان که بر اساس کارنامه و رفتارشان باید شناخت. سی سال آشفتگی و باری-به-هر-جهت بودن و رها کردن مملکت به دست طراران و سوداگران و قاچاقچیان و باندهای هزار فامیل و سیاستمداران کارناشناس و  اصرار بر خلاف عقل رفتن و شرع را زیر پای شهوت قدرت پی کردن و مردم را مرعوب ساختن و قدرت را نه از مردم که از غلبه گرفتن و از اسب قدرت پایین نیامدن و از چرخیدن قدرت مانع شدن و قانون و قضات را دست نشانده کردن و اقتصاد را تبدیل به خوردن و بردن کردن و به جای همه کارهایی که در تحکیم رابطه با مردم و خلق خدا لازم است تکیه به نیروی امنیتی داشتن و هر فرصت بزرگی را سوختن و بی آینده کردن ایران و بی معنا کردن طرح و برنامه ریختن و اداره مملکت را به کدخدایی روستایی تنزل دادن و تحقیر علم و دانشگاه و دانشگاهی و همزمان ناز بر فلک فروختن با جعل مدرک و عنوان - و بشمار از این شمار.  

     حالا در سالگرد سی سالگی انقلاب که نه بلکه صدارت و مسئولیت مصادره کنندگان انقلاب طبیعی است که شاهد هدایای نو به نو از آن جنس باشیم که به بازار ایشان رایج است. وقتی می گویم دولت ما عقبمانده است گروهی ناباور می شوند. بسیار خوب حالا باید تصحیح کنم و بگویم که دولت ما در شناخت همه ابزارهای سلطه و ادامه بقا و قدرت مصادره شده ای که در اختیار گرفته بسیار پیشرفته است و به روز عمل می کند. از هیچ دانش و ابزار و تجهیزی بی خبر نمی ماند و غافل نمی شود. از همه جور دانش بازجویی و ارعاب و حبس و زندان مخالفان گرفته تا همه راههای تسلیح خود و تحریک رقبای منطقه ای خود تا مدیریت ماهواره و موشک میان برد و دوربرد و راه اندازی منبر و کرسی خارجی و تلویزیون انگلیسی و قلع و قمع هر نوع فعالیت گروهی واقعی و مجازی از کانون مدافعان حقوق بشر تا سایت هفتان و از روزنامه های عهد خاتمی تا کارگزاران و اجرای مانور خیابانی و طرحهای جورواجور برای به تنگ آوردن و مهار کشیدن از مردم و تربیت پلیس و نیروی ضدشورش و تشخیص انواع براندازی سفت و سخت و نرم و گرم و سرد و ترش و شیرین و هر چه از این شمار است سخت کوشا و دقیق و بی رو- در- واسی است. این یک درس را خوب خوانده است و از شاگردان درجه یک این رشته است و چه بسا که اگر ارزیابی آزاد و مستقل و منصفانه شود مکشوف آید که کلی پایه های تئوری و آزمایشگاهی این رشته را توسعه داده و به پیش برده است و اکنون می تواند بر مسند تعلیم دیگر نیازمندان تکیه زند.

ایران در آستانه گذشت سی سال از عمر نسل انقلاب به یک شوروی کوچک و به یک پادگان بزرگ تبدیل شده است. این برای آنها ست که مانده اند. برای آنها که می روند و می آیند باراندازی شده است که پول و رابطه بسازند. برای آنها که بیرون مانده اند و دسترسی به داخل ندارند هیولایی که مردم خود را می خورد.

-------------------------------------
* این یادداشت به بهانه فیلتر شدن سایت هفتان نوشته شد (خبر رااینجا ببینید). شاید جداگانه در باره خود هفتان هم نوشتم. اما بزرگترین دریغ من در این موارد این است که کاری که بخوبی شروع شده و ادامه یافته با تبر تصمیم این و آن مصادره چی قطع می شود. آنچه از دست می رود امکان انباشته شدن تجربه کار موفق جمعی است. تنها سرمایه اصلی ما. 

در باره تعطیل و توقیف و مسدود شدن هفتان یا هر چیز دیگری که اسم اش را بگذارند یادداشت خوابگرد هم خواندنی است.   

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
January 18, 2009  
آیا ما مردمی عقبمانده هستیم؟  
 

چند روزی است که می خواهم در باره حرفهای اخیر مصطفا ملکیان بنویسم. دو سه بار هم قصد نوشتن کرده ام و ننوشته ام. آقای ملکیان در مطلبی که سایت انتخاب از او منتشر کرده است به فهرست کردن 20 عامل عقبماندگی ما پرداخته است. اولین واکنش من پس از دیدن فهرست او این بود: نشانه عقب افتادگی ما یکی هم فهرست هایی مانند این است! اما ماجرا چیست؟ آیا ما واقعا عقب مانده ایم؟ و اگر مانده باشیم این فهرست های رذایل یا ضعف های اخلاقی کمکی می کند که از عقب افتادگی در آییم؟

فهرست آقای ملکیان به کوتاهی چنین است: پیشداوری، جزمیت، خرافه پرستی، همرنگی با جماعت، بها دادن به نظر دیگران در باره خود، تلقین پذیری، تقلید، تعبد، شخصیت پرستی، اعتقاد به برگزیدگی، جدی نگرفتن زندگی، دیدگاه مبتذل نسبت به کار، زیاده گویی، زبان پریشی،  ظاهر نگری و یکی دو مورد دیگر.

من منکر این نیستم که در کل مطلب ایشان دو سه نکته در خور توجه و تذکر یافت می شود. اما کل این نوع دید و استدلال مشکلات اساسی دارد و به همین سبب به هیچ جا هم نمی رسد. ضعف عمومی این نوع استدلال این است که هر دانشجوی کلاس اول دانشگاه ممکن است سوال کند: آقای ملکیان منظور شما این است که در ممالک راقیه که به مشکل عقبماندگی دچار نیستند همه این مسائل حل شده است؟ آیا در کشورهای پیشرفته پیشداوری و خرافه پرستی و شخصیت پرستی و زبان پریشی و ظاهر نگری وجود ندارد؟ تقلید و تعبد وجود ندارد؟ آیا آنها معتقد به برگزیده بودن خود نیستند؟ آیا به نظر دیگران در باره خود اهمیت نمی دهند؟ مشکل همرنگی با جماعت و مدگرایی مثلا وجود ندارد؟ اگر وجود ندارد که بزرگترین شاهد صحت استدلال شما ست اما اگر وجود دارد آنها با تمام این رذایل چطور به پیشرفت دست یافته اند؟

پیداست که بسیاری از ویژگیهایی که آقای ملکیان برای جوامع عقبمانده برشمرده در جوامع پیشرفته هم وجود دارد گیرم در سطحی دیگر و از رنگی دیگر. حتی می توان کشورهایی را نشان داد که در بسیاری از خصوصیات اصلا شبیه ایران و ایرانی هستند اما مشکلاتی را که ما ناشی از عقبماندگی می دانیم ندارند. آقای ملکیان به نظرم دچار این خطای دید شده است که عقبماندگی را مکتب رذایل اخلاقی فرض کرده است و پنداشته اگر جامعه به فضایل مسلح شود از عقبماندگی در می آید. یا به عبارت دیگر، ایشان فکر کرده است حالا که بحث پیشرفت کردن هواخواه دارد نصایح اخلاقی خود را در قالب گریز از عقبماندگی بسته بندی کند تا جماعت را به پیروی از آن تعقیب کند.

    اما نه عمل به آنچه ایشان گفته ممکن است و نه اگر ممکن باشد کسی را از عقبماندگی خارج می کند. ولی یکبار دیگر فرض می کنیم که نظر ایشان صحیح باشد. نتیجه چه خواهد بود؟ اولا معنای صحت حرفهای ایشان این است که گوینده خود دیگر عقبمانده نباشد. پس دست کم نتیجه می گیریم که آقای ملکیان عقبمانده نیست. بسیار خوب. در مرحله بعد فرض می کنیم که شاگردان و هواخواهان ایشان هم که به این نصایح عمل می کنند هم از عقبماندگی بیرون می آیند یا پیشاپیش آمده اند. تصویری که خواهیم داشت این خواهد بود: آقای ملکیان و گروه پیروان ایشان دیگر عقبمانده نیستند و به کسانی تبدیل شده اند که در عین عقبمانده نبودن در یک جامعه عقبمانده زندگی می کنند. آیا این یک تصویر واقعی است؟ و اگر باشد چند در صد جامعه باید عوض شوند تا دیکر عقبماندگی از بین رفته باشد؟ و اگر فرض کنیم اکثریت جامعه این حرفها را پذیرفتند و عمل کردند آیا بدون تغییرات در سطح سیاسی و مدیریت و آموزش عمومی عقبماندگی مورد نظر از بین خواهد رفت؟ 

از دیدگاه دیگری نگاه کنیم: بدون روشن کردن اینکه منظورمان از عقبماندگی و یا ناکامی تاریخی و از این دست اصطلاحات چیست آیا می توانیم راه روشنی پیش پای خود و دیگران بگذاریم؟ آیا اگر فرض کنیم که عقبماندگی یعنی درآمدن از ضعفهای اخلاقی می توانیم به پیشرفت دست یابیم؟ ایا پیشرفت را هم برای خود روشن کرده ایم؟ در چه چیزی می خواهیم پیشرفت کنیم؟

نمونه های پیشرفت در کشورهای مختلف جهان نمونه هایی یکدست نیست. از نگاه کم تجربه و جهان ندیده همه کشورهای خارجی یک حکم دارند اما وقتی در جهان گشته باشی می بینی که حکم ها یکسان نیست. پیشرفت هلندی و سوئدی با پیشرفت بریتانیایی و آمریکایی فرق دارد. درک روسی از پیشرفت با درک آلمانی یکی نیست. پیشرفت در اسپانیا همان پیشرفت در ژاپن نیست. چنانکه مدل ترکیه با مدل دوبی و کره متفاوت است. ما به دنبال چه نوع پیشرفتی بر اساس کدام مدل هستیم؟ خوب است آقای ملکیان مشخصات جامعه ایده ال خود را هم بنویسند تا مخاطب بداند اساسا از نظر ایشان پیشرفت جامعه در چیست.

به نظر من جامعه ایرانی از بسیاری جهات اصلا عقبمانده نیست. هیچ جامعه عقبمانده ای اینقدر کتاب و فیلم و اثر هنری و فرهنگی تولید نمی کند. میزان رشد اجتماعی در جوامع شهری ایران گاه حیرت انگیز است. سرعت تحولات در ایران آنقدر زیاد است که آن را به یکی از پرتکاپوترین جوامع خاورمیانه ای تبدیل کرده است. فقط در طی یک دهه گذشته سطح مباحث فکری مربوط به شیوه زندگی آنقدر متنوع و زنده و موثر بوده است که بدون دخالت دولت و نهادهای آموزشی و حتی با وجود ممانعت دولت و کارشکنی نهادهای آموزشی راه خود را یافته و مبانی متعددی از ارزشهای فردی و خانوادگی و دینی را دچار تحول کرده است. تنها اگر وضع رشد فردی و فکری زنان - و نه رفتار  دولت با آنان- را به عنوان شاخص در نظر بگیریم کافی است که در دیدگاه خود تجدیدنظر کنیم. عقبمانده نامیدن این جامعه صرفا نوعی تکرار فکر نشده بعضی الگوهای رسوب کرده در ذهن و زبان ما یا در شیوه نگرش و استدلال ما ست.

آیا این به آن معنا ست که از نظر من ایران دچار عقبماندگی نیست؟ خب اگر بخواهم کوتاه بگویم جوابش این است که ایران دچار یک دولت عقبمانده است! تکاپوی اجتماعی مردم در ایران آنقدر زیاد است که جایی برای عقبمانده نامیدن آنها نمی گذارد. اما دولت تا دلتان بخواهد دچار کج فهمی از ایران و جهان و گرفتار بیگانگی و ستیز با ایران و جهان است. آقای ملکیان ممکن است بر اساس نظر خود بگوید نه اگر دولت عقبمانده است یعنی مردم عقبمانده اند. باید اول مردم را درست کرد. من باید بگویم که این نگاه را عافیت طلبانه می بینم. اندیشورانی مانند ایشان برای پرهیز از رودررویی با دولتی که مردم را دچار خفقان کرده است و در حال نابود کردن حرث و نسل است مردم را نشانه رفته اند. آنها مدعی اند: اگر دولت بد است تقصیر شما ست! اما این هم مغالطه دیگری است. این دولت زمانی می توانست واگوی سطح تکاپوی جامعه و میزان رشد و پیشرفت یا عقبماندگی جامعه باشد که نماینده جامعه می بود. اما این دولت بر اساس فکر تغلب و تسلط حاکمیت می کند نه وکالت و نمایندگی. دولتی که نماینده مردم نیست نماینده هیچ دستاورد مردم هم نیست. دولت و دولتیان در 30 سال گذشته مرتب در ستیز با مردم بوده اند. آنها خواسته اند که اندیشه پیشرفت را مهار کنند و الگوهای مندرس شده چپ انقلابی را بر مردم تحمیل کنند و راه جامعه را در ایجاد پیوند با غرب که از قضا تولیدکننده اندیشه پیشرفت بوده ببندند. این دولت همه چیزش را در ضدیت با اندیشه پیشرفت بنا کرده و توسعه داده است. اما مردم راه خود را با هر زحمتی بوده رفته اند. مردم شهراندیش و شهرنشین و رو به اندیشه جهان امروز را می گویم. نه هر تقدیس کننده قدرت و فرصت طلبی را که در دل به دولت می خندد اما در ظاهر با آن می سازد تا منافع اش را حفظ کند یا بدتر از آن فکر می کند از این درخت زقوم میوه ای حاصل تواند آمد.

ما باید برای حل مشکل عقبمانده بودن دولت مان کاری بکنیم. مردم ما به اندازه کافی در تکاپوی تغییرات فردی بوده اند چه آنها که مانده اند و چه آنها که ترک دیار کرده اند. همه ما به ایران فکر می کنیم و از دولت مسلط بهتر و روشنتر فکر می کنیم. باید برای مشکل قدرت مسلطی که مانع پیشرفت جامعه است فکر کرد. دعوت و نصیحت مردم به خودسازی راه کار نیست. یا به زبان دیگر، خودسازی به این شیوه راه حل مساله عقبماندگی نیست. آقای ملکیان بهتر است دفعه بعد فهرستی برای رذایل ذهن و زبان دولت و رفتار دولتیان تهیه کند. احتمال کارآمد بودن آن در جهت خروج از عقبماندگی بیشتر است.

تمرین: به این فکر کنید که چرا نیروی ایرانی و هزینه در صدا و سیمای ایران به هدر می رود اما همان نیروهای ایرانی می توانند هزینه یک دولت خارجی را به نحو احسن به تولید درجه یک تبدیل کنند. رادیو-وبسایت زمانه و تلویزیون فارسی بی بی سی را به عنوان دو نمونه در نظر بگیرید.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
January 15, 2009  
رادیو در بحران  
 

آغاز به کار تلویزیون فارسی بی بی سی تمام رادیوهای موجود در خارج از ایران از جمله خود رادیو بی بی سی را وارد بحران می کند و وضع را برای رادیوهای کوچکتری مثل رادیو زمانه سخت دشوار خواهد کرد. در این یادداشت می کوشم نگاهی به راه حل نزدیک و میان مدت بیندازم.

هر رسانه تازه و جذابی که به میدان بیاید به طور طبیعی باعث می شود رسانه های دیگر برای متعادل شدن وضع بازار رسانه ای دست به کار تحولات و تغییراتی در شیوه کار خود شوند. مثلا وقتی روزنامه همشهری منتشر شد به دلیل استانداردهای تازه ای که از نظر ارتباط با مخاطب و سطح کار حرفه ای وارد بازار کرد رسانه های رقیب را دستخوش تحول کرد و آنها خواسته یا ناخواسته تن به تغییر در زبان و قطع و شیوه چاپ و نحوه انتخاب موضوع و مانند آن دادند. یک دهه بعد فضای مطبوعاتی ایران چنان همرنگ شده بود که دیگر در آن میان همشهری اتفاق تازه ای نباشد.

ورود تلویزیون فارسی بی بی سی به بازار رسانه ای هم شوک تازه ای وارد بازار می کند که زمانی طول خواهد برد تا بازار این شوک را جذب کند و سیاست های تازه ای را برای متعادل سازی پیش بگیرد. وضع کنونی به نحو بازگشت ناپذیری تغییر کرده است و می توان اطمینان داشت که عمر دایناسورهای لوس آنجلسی به پایان رسیده و حتی غولهایی مثل صدای آمریکا هم ناگزیرند خانه تکانی کنند. تغییرات در ایران هم بزودی فرمول بندی خواهد شد اگر تا هم امروز نشده باشد.

اما تاثیر این رقیب تازه بر رادیوها و بخصوص رادیوهای خارج از ایران چه خواهد بود؟ به نظر من رادیو تا پیش از این هم در بحران بوده است و رقیب تازه نفس این بحران را عمیق تر خواهد کرد و چه بسا شماری از این رادیوها را به کما ببرد طوری که دیگر هرگز از جا برنخیزند.

در یک نگاه کلی، رادیوی کلاسیک دارد از صحنه خارج می شود. بر اساس شنیده ها رادیو فرانسه در حال تعطیلی است. رادیو دویچه له ساعات پخش خود را محدود کرده است. رادیو بی بی سی شنوندگان اش را از دست داده و بخصوص کسی از جوانها شنونده جدی آن نیست. رادیو صدای آمریکا به قول یکی از دوستان صاحبنظر وجود ندارد (زیرا که رابطه درستی بین دو بخش صدا و تصویر ایجاد نکرده است و تصویر در واقع صدا را قربانی کرده است). رادیو زمانه هم که جوجه اردک سیاه در میان این بازاری های قدیمی بوده است به نظر می رسد که مشخصات متمایز خود را در مقابل شیوه بی بی سی از دست داده باشد. این نکته آخری مساله مهمی است که به خصلتی در تلویزیون هم راهنمایی می کند و نهایتا به راه حلی برای رادیوها.

اگر بی بی سی می خواست 30 سال 40 سال پیش تلویزیون راه بیندازد چطور تلویزیونی می بود؟ جواب کوتاه اش این است که چیزی شبیه تلویزیون صدای آمریکای امروز! یعنی رسمی و شبه دولتی و آمرانه و یکسویه و پر از جوانهای قدیمی و به احتمال بالا ایدئولوژیک. این دنیای آن روز بود که خب رسانه هایی مثل صدای آمریکا هنوز در همانجا زندگی می کنند. اما چه چیزی در این میان تغییر کرده است که تلویزیون بی بی سی فارسی را متمایز ساخته است؟ جواب اش به نظر من عمدتا در یک چیز است: رسانه های شخصی و خودمانی. وبلاگها و رواج فرهنگ اینترنت.

مثل قاعده ای که در باره همشهری گفتم وبلاگ هم از زمان پیدا شدن اش فضای رسانه ای فارسی را بشدت تغییر داده است. زبان و فضا را مردمی و خودمانی کرده است. رسمیت دولتی و شبه دولتی را به باد فنا داده است. جوانان همین امروز را وارد صحنه کرده است. رفتار آمرانه و یکسویه را منزوی کرده است. و اعتباری برای سیاست ایدئولوژیک باقی نگذاشته است. تلویزیون بی بی سی از همه اینها متاثر است. هم فضای وب جهانی طبعا مدیران انگلیسی زبان اش را متحول ساخته و هم فضای وب ایرانی مجریان و برنامه سازان و سردبیران اش را تغییر داده است. برای همین این رسانه تازه واقعا تازه است. کانال تازه ای روی ماهواره نیست. فضا و نگاه اش هم تازه است.

این موضوع هم برای سیاست گذاران در تلویزیون فارسی مهم است و هم برای بحران رادیوها. به این معنا که گسترش خط مشی رسانه ای تلویزیون از ابن نگاه مهم است که آگاهانه دنبال شود و مدیران و سردبیران آن به نقد کسانی که به رسانه های در-گذشته تعلق خاطر دارند عقب نشینی نکنند و این خصلت را به عنوان سیاستی جدی دنبال کنند و برای رادیوها هم از این بابت مهم است که بدانند عصر تنبلی در وب به سر آمده است و بهتر است کار وبسایتهای خود را جدی بگیرند. رادیو اگر نخواهد به کما برود ناچار است آغوش خود را به روی رسانه الهام بخش جدید یعنی وبلاگ و تغییرات رسانه های نوین باز کند. به عبارت ساده رادیو باید وبلاگی شود تا بماند. وبلاگ هم یک جور نیست که این رادیوها شبیه هم شوند. اما بی اعتنا ماندن به وب و وبلاگ برای رادیوها یعنی زوال رسانه ای. رادیو ناچار است فعالانه وارد عرصه وب شود. اگر روزنامه ها اینکار را کرده اند و امروز تمام روزنامه های معتبر دنیا برای خود وبسایتهای مفصل دارند رادیو نباید عقب بماند. هر قدر رادیوها تعلل بیشتری کنند بازار خود را با سرعت بیشتری از دست خواهند داد. این موضوع برای رسانه ای مثل زمانه که در این سیاست پیشگام و ییشتاز بوده هم مهم است چون می بینم که ظاهرا دارد به رادیوی کلاسیک بر می گردد و وب را دست کم می گیرد. این خطایی مهلک است. رادیوی مدرن بدون وبسایت فعال و چندرسانه ای باقی نخواهد ماند.

نهایتا یک نکته دیگر هم از همین زاویه در باره تلویزیون. وبسایت بی بی سی فارسی مدتها ست که دچار مشکلات مختلف است. این وبسایت هرگز نماینده رادیوی بی بی سی یا ادامه خلاق آن نبوده است. الان هم با تلویزیون رابطه روشنی ندارد. گزارشهایی که در این باره منتشر می کند دست و پا شکسته است و امکاناتی که برای دوسویه ساختن ارتباط با مخاطب به تلویزیون می دهد ضعیف و محدود است. من معتقدم که تلویزیون فارسی بی بی سی باید یا این رابطه را تغییر دهد و یا وبسایتی برای خود داشته باشد. این رسانه تازه نمی تواند بدون یک پایگاه فعال در وب از همه امکانات بالقوه خود استفاده کند. این رسانه که متاثر از فرهنگ وبلاگی شده فارسی است آنقدر نیروهای وبلاگستانی دارد که بتواند یک سایت خلاق را پشتیبانی کند. بهتر است حضور در وب را جدی بگیرد.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
January 14, 2009  
تلویزیون فارسی بی بی سی رسانه ای تحریک کننده است  
 
از آنسوی اقیانوس آمده ام. از دیروز ساعت 7 صبح به وقت آنسوی آب در راه هستم تا امروز که ساعت دو بعدازظهر به وقت اینسو و با سه بار عوض کردن هواپیما به خانه رسیده ام. فکر کردم یک سر می روم بخوابم اما پخش برنامه تلویزیون فارسی بی بی سی روی وب باعث شد که خستگی را بگذارم کنار و به تماشا مشغول شوم. نیم ساعت اول تحسین مرا برانگیخت و نیم ساعت دوم که شروع شد استباطی که در نیم ساعت اول داشتم به ایده تبدیل شد: تلویزیونی شدن بی بی سی فارسی بشدت تحریک آمیز است. به همه معانی اش. ممکن است پس از مدتی این تحریک آمیزی به دلیل عادی شدن کمتر شود اما در دقیقه اکنون هیچ رسانه دیگری در تحریک ایجاد کردن به پای بی بی سی فارسی نمی رسد.

چرا می گویم تحریک؟ خبر بی بی سی همان رادیوی بی بی سی است تقریبا. اما البته حرفه ای تر و مسلط تر و درگیرتر. ولی دیده شدن صداها و آدمها و شخصیت ها و فضاها بدون شک آشنایی زدایی بالایی دارد. مثلا گزارش از بازار و جوانان کابل و دیدن دختر زیبای افغان که از حق و حقوق زنان حرف می زند دنیا را برای بیننده عوض می کند. تلویزیون با نشانه کار می کند. انتخاب نشانه و تاکید بر آنها بر تماشاگر تاثیر خواهد گذاشت و جهان او را شکل خواهد داد. در بخش بعدی بیننده شخصیت های متعددی را می بیند که قبلا ندیده بوده از لطفعلی خنجی تا اسماعیل خویی. هر رسانه ای با شخصیت هایش شناخته می شود. دیدن اینهمه آدم متفاوت و سبکهای مختلف زندگی و هنر و موسیقی فضاها را واقعی تر خواهد کرد. سانسور تصویر زندگی را نامتعادل می کند. یک رسانه آزاد این تصویر را واقعی تر می کند. رسانه ای که از قید سانسورهای دولتی آزاد است. به عبارت دیگر، رسانه می تواند گروههای کنار- گذاشته-شده را به میدان بیاورد و به مخاطب کمک کند تا سویه های تازه ای از نظرها و بحثها را بشناسد و بتواند وزن حرفها و بحثهایی را که از رسانه های مختلف از جمله رسانه دولتی خود می شنود بسنجد. همین ارزش رسانه است. رسانه خوب تحریک کننده است. زیرا دسترسی را گسترده می کند. گسترده تر از حوزه ای که سانسور درست کرده است. و این طبعا اهمیت مرکزی در کار فرهنگ سازی و دیگر کردن عادات مخاطب دارد (برای بحثی قبلی در همین باره اینجا را ببینید).

یک مساله دیگر هم هست که همینجا باید بگویم. بی بی سی در طول سالهای بعد از انقلاب خصلتی را پیدا کرده که می توان از آن چنین تعبیر کرد: ایرانی ترین رسانه جریان اصلی در خارج از ایران. این خصلت، تلویزیون فارسی بی بی سی را مثلا از پرس تی وی انگلیسی زبان ایران متمایز می کند و طبعا به آن میزان نفوذ غیرقابل مقایسه ای می دهد. زیرا انگار این اتفاق بیش از آنکه بریتانیایی باشد ایرانی است و توان ایرانیان را برای ارائه کار حرفه ای معتبر نشان می دهد. امری خطرناک که هیجان واقعی در رسانه پردازی است. رسانه ای که خطرناک نباشد رسانه نیست!

اما اینکه می گویم خطر معنایش آن است که با آن باید مقابله کرد؟ خب بستگی دارد کجای کار ایستاده باشید. برای رسانه پردازان و برای مخاطبان این خطرناک بودن و خطر کردن جذابیت فوق العاده ای دارد اما طبعا برای دست اندرکاران سانسور در هر رسانه ای که باشند اصلا چیز خوبی نیست. باید دید در ماههای آینده سانسورچیان بر این رسانه جدید غلبه می کنند یا مغلوب می شوند و در واکنش و برای از دست ندادن میدان فضای رسانه ای فارسی بازتر می شود. اما هر چه پیش آید بی بی سی نقش پیشگام و موثر خود را در تحریک رقبا و بالا بردن جذابیت رسانه خبری و حرفه ای ثبت کرده است.  فعلا همین تا بعد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 37
چاپ کن
بفرست  
January 6, 2009  
یک اتفاق رسانه ای  
 
از من نپرسید چرا سر از سانفرانسیسکو در آورده ام ولی جای عجیبی است که روزش نصفه شب اروپا ست و آخر شبهای اش هنوز اروپا بیدار بیدار نشده است. ایران هم که کلا از دست آدم خارج می شود که ساعت اش چند است. این حس تازه ای به من می دهد که دایم ذهن ام همان دور و بر است. ولی میان روزهای پر کار و بحث اینطرف دنیا که خبرهایش شاید بعدا به گوش تان برسد خبر خوب قطعی که شنیدم این است که بالاخره بی بی سی فارسی راه می افتد. می دانم کی ولی برای اینکه من نگفته باشم  می گذارم به عهده برنامه ریزی تبلیغی خودشان. دیدن دوستان قدیمی در این ویدئو برایم دلنشین بود. گرچه از نظر فنی باید بگویم ادیت بهتری هم می توانست داشته باشد و نیز لوگوسازی بهتر. اما خب زیاد سخت نمی گیرم. راه که بیفتد بتدریج درست می شود. تا همینجا هم دوستان سخت کار کرده اند. قدم بزرگی است برای دوستان رادیو و بسایت که مجری تلویزیونی شوند. بعضی شان چقدر جلوی تلویزیون عالی شده اند طوری که انگار برای همین کار ساخته شده بوده اند! این اهمیت دوره های آموزشی و مساله سبک در بی بی سی است. به هر حال، برای همه شان آرزوی موفقیت دارم فقط آن آقا که آخر ویدئو می آید را نشناختم. خیلی های دیگر هم که می شناختم اینجا نیستند. ولی همه را خواهیم دید. بی بی سی فارسی بی گمان یک تجربه رسانه ای تازه خواهد بود. یک اتفاق مهم و تاثیرگذار در بازار رسانه ای فارسی. این را فعلا به عنوان مقدمه داشته باشید تا بعد که مفصلتر در باره بی بی سی بنویسم چنانکه خیلی های دیگر هم خواهند نوشت:

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 3, 2009  
آخوند سیاسی سیاسی است نه آخوند  
 
سید خوابگرد در کامنتی پای مطلب پیشین که اصلا به خاطر نوشته ای از خود او شکل گرفته بود در باره اینکه من نوشته بودم: "به نظر من روشن است که دیگر نمی توان با خردگریزان فارغ از اینکه برای خردگریزی شان چه بهانه و توجیهی دارند و می آورند مفاهمه داشت زیرا که ارزش مشترکی میان ما نیست. آنها حتی قرائت ما را از قرآن و حدیث هم نمی پذیرند. دین آنها دین دیگری است." نوشته است:
«یا باید به سلک ایشان درآمد که شدنی نیست، یا ایشان را با خرد آشتی داد که این پرسش را پیش می‌آورد که «چگونه؟». همین رویکرد نیز به حداقلی از مفاهمه‌، حتا اگر مفاهمه‌ی اخلاقی باشد، نباز دارد که متأسفانه همین حداقل هم وجود ندارد. در واقع، به‌ظاهر به بن‌بست می‌رسیم در این مواجهه. و با این روند، می‌ماند فقط این که از خیر این رویارویی‌ها و جدل‌های میان حاکمیت و اهل فرهنگ و خرد بگذریم و دل‌خوش باشیم به آن‌چه تطورات زمان و خصوصاً رفتارهای اجتماعی پیش‌بینی‌ناپذیر مردم (عوام) پیش می‌آورد.» من این را بهانه می کنم چند کلمه ای آنچه را که گفته ام بازشکافم.

سیدجان، مساله این است که ظرفیت بخش بزرگی از ارزشها که در سه دهه اخیر مبنای ادعا و شعار و عمل نصفه نیمه و ریای نهاناشکار دولتیان بوده است تمام شده است. اسم اش را بن بست بگذاریم با هر چیز دیگر کنه ماجرا همین است. این ارزشها آنقدر نابجا و به صورت ابزاری به کار گرفته شده و دستمالی شده است که حالا یک جماعتی باید بیایند صورت واقعی و انسانی و نامشوه این ارزشها را روشن کنند. اما چنان کسانی احتمالا امروز دست به این کار نخواهند زد چون با ادامه جریان ابزاری کردن دین و اخلاق و عقاید و اصول برای سواری گرفتن از اسب قدرت این قرائتهای تازه هم فاسد خواهد شد. آنچه دارد اتفاق می افتد این است که نخست جماعتی در کار آیند و آمده اند که دین و اخلاق و عقاید و اصول را از دست سیاست بازان و قدرت ستایان بیرون آورند. سیاست بازان در کشور ما نخست باید برهنه شوند و از خرقه ریایی شریعتمداری خلع شوند و یکباره با ما راست بگویند که ما نه بر اصول دین که بر اصول قدرت مطلقه رفتار می کنیم. دین را رها کنند به حال خود. سیاست را سیاسی تعریف کنند. اینطور دست کم رفتارشان با هزار شبهه دینی و اخلاقی پوشیده نخواهد شد. اگر هم قدرت به کار می برند قدرت عریان خواهد بود و طبعا این شفاف شدن قدرت به ما اجازه خواهد داد از مسیر مناسب به نقد و واکنش بپردازیم نه با توسل به آیات و روایات. سیاست باب اعتقاد نیست. باب کسب و حفظ قدرت است. این سیاست پیشگان هم همان می کنند اما با رفتن زیر خرقه دین امر را بر مردم و نخبگان حتی مشتبه می کنند. آخوند باشند یا نباشند مهم نیست. وقتی به صحنه قدرت پای نهادند دیگر آخوند نیستند سیاست پیشه اند (اگر هنوز آخوند مانده بودند البته باید سخن دینی و اخلاقی و مثلا گفته امام علی در آنها تاثیر می داشت). این شان موقعیت است که اهمیت دارد نه لباس و خاستگاه. تازه این خاستگاه هم سی سال پیش شاید اعتباری روحانی و اخلاقی داشت اما در این سی ساله بخش بزرگی از آنها که به حوزه علمیه وارد شده اند به هوای کسب جاه و مقام وارد شده اند جز گروهی البته که وارد شدند اما به کار دین خدا مشغول اند و اینها قلیل اند. باقی می دانند که می خوانند تا قاضی شرع شوند و فرصتهای شغلی دولتی و نظامی و امنیتی بجویند و اگر بتوانند سیاست هم ببازند (بهترین گزارش از این تحولات در مقالات مهدی خلجی آمده است؛ مثلا در اینجا. این بخش از سری برنامه از شهر خدا تا شهر دنیا هم به همین موضوع می پردازد: حوزه در چنبره قدرت سیاسی ).      

امشب با بانویی مذهبی که مسافر بود و از تهران آمده بود گفتگو می کردم می گفت واکنش عمومی مردم به همه چیز فحش دادن است. قریب به همین مضمون را امشب در بازگشت به خانه در یکی از وبلاگها خواندم (اینجا). به نظرم این عمومی شدن ناسزاگویی خود نشانه روشنی از فروریختن ارزشهای مشترک است. وقتی ارزش در میان است سخن و بحث و درگیری و اقناع هست و تاثیر به نحوی از انحا. وقتی نه بحثی هست و نه کسی که به سخن شما گوش می کند و حس عمومی شما این است که بر چیزی تاثیر نمی توانی گذاشت و توصیه و نظر و نقدت به جایی نمی رسد و خریداری ندارد طبعا از مباحثه و گفتگو  و مفاهمه سرد می شوی و نهایتا این «دیده نشدگی»ی خود را به زبان طنز و هجو و ناسزا بیان می کنی. چیزی که در هزاران هزار نمونه اش در رسانه فراگیر و مردمی «اس ام اس» دیده می شود. زبان قدرت امروز در ایران زبان حذف است نه بحث و نقد و اشتراک مفاهیم. من می گویم همین را باید علنی کرد و اجازه نداد سیاست باز در هر لباسی که هست هر وقت به سودش بود به گوشه اخلاق پناه ببرد و هر وقت نبود گوشش کر شود و به کسی بدهکار نباشد.  

اما آنچه من گفتم و می گویم به این معنا نیست که فقط «دل‌خوش باشیم به آن‌چه تطورات زمان و خصوصاً رفتارهای اجتماعی پیش‌بینی‌ناپذیر مردم (عوام) پیش می‌آورد.» من اصولا به هیچ امر انفعالی نه توصیه می کنم و نه چنان امری را خود می پسندم و می پذیرم. زندگی دخالت فعال است. اما سخن من این است که این دخالت فعال دیگر بازکردن نهج البلاغه و یافتن سخنی که به کار نصیحت حاکمان بیاید نیست. چون ماجرا دیگر تذکر به حاکمان نیست. قرآن کریم درست می گوید که ذکر سودمند است اما مشخص می کند که از برای ایمان دارندگان. از برای کسانی که ایمان و اخلاق و دین و اصول الهی نقشی در زندگی و رفتار و کردارشان دارد. اما اگر این تذکر کارگر نیفتاد پیداست که در جای خود و خطاب به فرد و دستگاه دینی به کار نرفته است. همه سخن اینجا ست. برای کسی که سود سیاسی در تصمیم خود لحاظ کرده است و از هر راهی می رود که آن سود را به دست آورد واگفتن توصیه دین و اخلاق هیچ تاثیری ندارد. اینها دو نظام ارزشی مختلف اند. ممکن است روزگاری یه نوعی همدلی و هماهنگی و تاثر و تاثر گذرانده اند اما سالها ست که از هم جدا افتاده اند. البته سیاست سخت مایل است که از اسب دین همچنان سواری کشد اما دین چندی است چموشی پیشه کرده است تا خود را از دست این مدعیان رام کردن اسب سرکش نجات دهد و خواهد داد. هر قدر دیرتر این اسب را رها کنند محکمتر به زمین خواهند خورد. 

این بحث هنوز در ابتدای راه است. امید می برم دوستان اهل بحث و نقد سهمی بگیرند و بحث را گسترش بدهیم. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
January 1, 2009  
وقت ارزیابی همه ارزشها ست  
 

دیشب برای خوابگرد که از توقیف روزنامه کارگزاران نوشته بود و به نهج البلاغه پناه برده بود کامنت کوتاهی گذاشتم که برادر زمان ارجاع به نهج البلاغه برای این حرفها گذشته است. باید ارزشهای دیگری پیدا کرد. ارجاع به سخن امام علی وقتی ارزش دارد که هنوز بتواند دل یکی از آن عاملان توقیف را بلرزاند. وقتی ارزش دارد که اصلا این ارزش میان ما مشترک باشد که به علی باید اقتدا کرد. اگر نه یاسین خواندن می شود به گوش کسی که فرق قرآن با شیطان نداند.

توقیف کارگزاران مرا هم متاثر کرد. نه از آن جهت که تازگی داشت و غیرمنتظره بود. نه. بعضی چیزها گاه معنای تازه ای پیدا می کنند بدون اینکه آن معنا مستقیم از خود آنها برآید. وگرنه فرقی میان این با بسته شدن شرق و شهروند امروز و دیگر و دیگران نیست. اما گاهی یک خبر اهمیت فوق العاده ای پیدا می کند. چون فضا دیگر است. وگرنه شلیک هر گلوله ای به جنگ ختم نمی شود. آن گلوله ای که آغازگر جنگ می شود در فضایی شلیک شده که دیگر همان تک گلوله همیشگی نیست. جنگی را با خود حمل می کند.

من نمی خواهم داستان و تاریخ بگویم همه می دانید که بر روزنامه نگاری ایران چه رفته است و می رود. این اواخر برخورد با محمد قوچانی هم سخت غیراخلاقی و نامنصفانه بوده است. اما همه اینها که به ظاهر واکنشی بر نمی انگیزد به ظهور نشانه های تازه ای انجامیده است که نشان از نوعی بازاندیشی بنیادی دارد برای تغییر در وضعی که داریم. وضعی که در آن جملات بی معنا شده است شعارها کاریکاتور شده است مقامها طعمه شده است قدرت تقدیس می شود و به بت اعظم تبدیل شده است و اراذل ناس به خیال خود بر همه مسلط شده اند و مثل آن پیرمرد خنزر پنزری در داستان سندباد بحری قرار ندارند از شانه و کول ما پایین بیایند.

نمونه تازه ای از مسخره شدن و کاریکاتوری شدن همه ارزشهای مدعیان و سینه چاکان دین و اخلاق مساله غزه است. آنقدر رفتارها و ادعاها بی معنا و بی منطق و بی پشتوانه است که دیگر فرقی نمی کند کی چه می گوید. این مدعیان در نوعی شناوری محض معنا غرق شده اند. یادداشت دیروزی ابراهیم نبوی از آن معدود کارهای او ست که می توان در واسازی این بی معنایی سند تاریخی اش دانست. چراغ خرد خاموش است. اینجا از کدام ارزش باید حرف زد؟

به نظر من این بن بست ناشی از عدم مفاهمه میان مردم خردگرا و دولت خردگریز نشان می دهد که نمی توان از ارزشهایی که همین خردگریزان مدعی آن اند سخن گفت و به همانها استناد کرد. خردگریزی که کمابیش با افت و خیزهایی در سی ساله گذشته جریان داشته و قوت یافته و اکنون بر مسند هم نشسته است همه ارزشها ما را بی ارزش کرده است. رونق ارزشها را برده است و هر چه در این سفره بوده را خرج کرده یا بلعیده یا حراج کرده یا به زباله دان ریخته است. اشتباه مهلک مدعیان دین و اخلاق این بوده و هست که که ارزشها به دلیل عمومیتی که دارند ارزش دارند. نمی توان آنها را به گروه خاصی محدود کرد که تشخیص شان دهند و مدافع شان باشند و باقی را از دایره عمومیت آنها راند. نتیجه چنین خطایی به هر دلیل سیاسی یا عقیدتی که صورت گیرد همین می شود که ارزش مشترکی باقی نمی ماند میان مدعیان و رانده شدگان. مدعیان دین و اخلاق به این ترتیب حتی در دایره ملی کشور خود نیز اعتبار نخواهند داشت چه رسد به دایره بزرگتر منطقه ای یا جهانی. زمانی مردم ایران یا منطقه و جهان از کاری به وجد می آیند و آن را پشتوانه می شوند که میان دو طرف ارزشهای مشترکی وجود داشته باشد.

    به نظر من روشن است که دیگر نمی توان با خردگریزان فارغ از اینکه برای خردگریزی شان چه بهانه و توجیهی دارند و می آورند مفاهمه داشت زیرا که ارزش مشترکی میان ما نیست. آنها حتی قرائت ما را از قرآن و حدیث هم نمی پذیرند. دین آنها دین دیگری است. 

سالهای اول انقلاب کتابی در همه کتابفروشی ها و بساطی ها عرضه می شد که به گمانم اصغر حاج سیدجوادی نوشته بود و نام بامعنایی داشت: ارزیابی ارزشها. این کتاب در ردیف بسیاری کتابهای دیگر آن دوره تمام ارزشهای ایرانی را تا قبل از انقلاب دگرگون کرده بودند. بدون آن تغییر اجتماعی بزرگ غیرممکن بود. تمام دعوا بر سر ارزشها ست. همه قصه جنبش 1968 هم همین بود. دعوا بر سر ارزشها بود. ارزشهای بی ارزش شده یا از رونق افتاده یا دستمالی شده و ارزشهایی که مثل چراغی که یه عالم نفت توشه آماده اشتعال بودند. سخن من ساده است: باید از راه مدعیان نرویم. راه خود را پیدا کنیم. منطق آنها را به خودشان واگذاریم و منطق خود را برفروزیم. چراغ هایی را روشن کنیم که آماده اند اما به خیال اینکه برق انرژی هسته ای می رسد گوشه انبار مانده اند. این را باید رها کرد. چراغ با دروغ روشن نمی شود. راه راستی را دنبال کنیم. سی سال دروغ و ادعا شنیدن کافی است. هر قدر فرصت داده ایم کافی است. حالا باید به خودمان فرصت بدهیم. قدم اول برآمدن از چنبر خردگریزی و خردگریزان است. ناامید شدن از ایشان است. دل ندادن به عشوه آنها ست. روشن کردن چراغ خرد است. تا همه ارزشها را دوباره ارزیابی کند. خرد روشن. خرد مشتعل. عقل سرخ.  
  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست