:: سالگرد بی سرور زمانه
:: مدیریت زمانه: بوروکراتیک یا پست-بوروکراتیک؟
:: باز هم از زمانه
:: But my smile still stays on
:: دموکراسی سرهنگی
:: بیگانه با زمانه
:: عشق عمومی
:: چشم بدت دور ای بدیع شمایل
::  سوء تفاهم های پایدار
:: جستجو در معنای زمانه
:: زمانه حسينی
:: در باره لات بازی و ساير قضايا
:: حرفی از جنس زمان
:: آزمايش می کنيم: يک، دو، سه
:: دلگرمی های زمانه
:: از بی بی سی تا زمانه
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
November 1, 2008  
در فضایل چموشی  
 
این متن را پس از نزدیک به سه سال دوباره منتشر می کنم. هرگونه شباهتی با وضع امروز کاملا اتفاقی است:

يا: در وصف مديران سرهنگ و مديران فرهنگ

هر قدر به آن روز که مديرم مرا خواست و الدرم بلدرم کرد فکر می کنم بيشتر خنده ام می گيرد. طفلک فکر کرده بود بايد اين کارمند چموش جا بخورد و بنشيند سر جايش و مشکلات او، که دفتر را با کلاسهای ابتدايی قديم اشتباه گرفته بود که همه بايد دستها روی زانو راست می نشستند، حل شود. خب نشد. يعنی از جهتی شد چون من به جای دست به زانو نشستن دست به زانو زدم که برخيزم و بروم دنبال کار خودم و اين جماعت از مديران را به حال خودشان واگذارم. ولی نتيجه دلخواه او حاصل نشد.

هميشه تهديد و ارعاب نتيجه دلخواه نمی دهد. سهل است خيلی وقتها آدمها را با مقاومت روبرو می کند. به چاره گری وامی دارد. درسی در مديريت.

مديران بر دو بخش اند احتمالا. آنها که کنترل را با سکوت و اسکات و بر سر جانشاندن و خفه کردن و چوب و چماق و درفش و تازيانه ممکن می بينند. اينان مديران عهد عتيق اند که اشتباها تا عصر جديد نسل شان ادامه يافته است. مديران ديگر مديرانی هستند که کنترل را بر اساس همدلی و گفتگو و رايزنی و خرد جمعی شدنی می بينند. دسته اول به «صورت» قانون نگاه می کنند و دسته دوم به «روح و سيرت» آن. دسته اول مديرانی اند که فاقد هرگونه خلاقيت اند و دسته دوم آنها که کشف و شهود را پايه کار جهان و مديريت روزمره خود می دانند. دسته اول به پادشاهان مستبد نزديک اند و دسته دوم به پيامبران. سکولارش می شود: مديران سرهنگ، مديران فرهنگ.

چموشی يعنی گريختن از تله مديران مستبد. مديران که به روی آفاق نو بسته اند. مديرانی که کورانه می روند. مديرانی که تنبيه و توهين را به بهانه انضباط و نظم جمعی پايه کار خود قرار داده اند. مديرانی که آدمها را اسير می کنند آزاد نمی کنند. مديرانی که بهره وری کارشان به همين سبب سخت محدود است. پولهای کلان صرف می کنند اما نتايج نابسنده می گيرند. هر مديری که بر فرهنگ سرهنگی کند مديری است که به صد معجزه هم نجات نمی يابد.

چموشی راه رشد آشنايی زدايانه است. خلاف آمد عادت است. کولی بودن در جهان اسارتها ست. امضا نکردن اسارت است و طرد سرهنگی. ستايش آزادگی آدم است. کسب جمعيت از زلف پريشان است. رندانه زيستن است.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4439
نقد و نظر

مهدي عزيز!
خب بالاخره با اعلام مدير موقت راديو زمانه تكليف مشخص شد. در دفتر زمانه هم نوشتم مايلم در صورت موافقت شما، اينجا هم براي مراجعه كنندگان پيشنهاد خود را اعلام نمايم.

من فكر ميكنم با توجه به حقوق مترتب بر امتياز ناشي از حق مالكيت‏ راديو زمانه، و همچنين حق كپي رايت آثار خلق شده همگان از جمله سرقفلي و اعتبار راديو زمانه، گذشته از راهكارهاي حقوقي و جنگ و جدال و آتش بر پا كردن، كليه‌ي نويسندگان و خالقين آثار در راديو زمانه يكبار براي هميشه بر روي تصميم خود براي ارائه درخواست و تقاضاي قلبي خود جهت حضور يا عدم حضور مهدي جامي در سمت سازماني مورد نظر و پيشنهادي همه( گيريم مدير و يا سردبير طبق چارت سازماني مورد توافق و يا پيشنهادي ) ابتدا به توافق رسيده و نظر خود را بدون استفاده از روشهاي قهرآميزي مثل اعتصاب و تهديد بدوا به هيئت مديره اعلام نمايند. هر چند عمل پيشنهاد اعتصاب خيلي عجولانه مطرح شد و من اين را ميگذارم به حساب ناشي گري و رفتار احساساتي شبهه انقلابي دوستان همراه جامي عزيز.
چنين امري شايد علي رغم تشكيل جلسات واقعي به صورت تشكيل يك سايت يا وبلاگ براي اظهار نظر همگان مقدور باشد.
شايد ازاين ميان تقاضاي خوانندگان و مخاطبين راديو زمانه هم لحاظ شده و مورد اعتناء قرار گيرد.

Posted by: ماهگون at November 7, 2008 3:39 AM



مهدی عزیز!
من فکر میکنم آن چه تو چموشی می نامی در جای خود هنری انسانی است.
هنری ماهیتا بس سهل و ممتنع.
صدای دهل شنیدن از دور خوش است.
وقتی دستی دور بر آتش دارند صدایشان از جای گرم و نرمی بیرون می آید.
بیرون گود با درون گود زمین تا آسمان فرق میکند.
و این است رنج هنر چموشی برای آزاده ماندن در مقام مدیریت در جمع اضداد.
آن هم مدیریت بین انسانهایی که هنوز به منافع مشترکی متعهد نیستند و یا اصولا فاقد آنند.
چگونه باید رفتار کرد که نه سیخ بسوزد نه کباب و در ضمن کار بدیع و مبتکرانه و مفیدی هم باشد؟
جدای از توانمندیها و خصوصیتهای فردی و اخلاقی کاری بس دشوار است.
من میدانم که کار تو بسیار سخت بوده است چون سالهاست که در چنان جایگاه مشابهی که تضاد منفعت بین کارفرما و کارگر در نهایت قصاوت وجود داشته به عنوان یک مدیر بخش خصوصی برای حفظ تعادل و پایمال نشدن حقوق طرفین استخوان خرد کرده ام.
و حتی گاه ساعتها پنهانی اشک ریخته ام.
نمیشود از همه انتظار داشت در شرایط مشابه همسان عمل کنند. میدانم که حقیقتا کارت باید سخت بوده باشد- اگر به اصولی معتقد باشی-. آنهم در چنان جایگاهی که هوشمندترین آدمهای چند قطب متضاد و متنوع فرهنگی و اقتصادی- سیاسی گرد هم آمده اند.
در همین راستا بحثی را آغاز کرده ام که در انتها پس از تشریح شرایط سخت و گاه پارادوکسیکال منافع یک تیم فرهنگی-اقتصادی-سیاسی از مخاطب سوال شده است: اگر شما جای جامی بودید چه میکردید؟
امیدوارم بتوانیم به جمع بندی نهایی نزدیک شویم و دوستان در راهی که در پیش دارند با فهمی مشترک بصورت متحد عمل کنند.
همه میدانیم که نمیشود به ولی تعمت خویش چیزی را تحمیل کرد اما شاید بتوان به نقطه ی مشترک رسید.
قبل از هر اقدام فهیمانه ای دوستان زمانه باید به این فهم مشترک دست یابندو هیچگاه از نظر دور نکنند که اگر امروز نفهمیده حق را قربانی کنند فردا نوبت خودشان است0 البته دو صد چندان وخیمتر- این بک اصل است.
-----------------------------------------
ماهگون عزیز، فکر بکری کرده اید. من هم از پاسخها خواهم اموخت - سیب

Posted by: ماهگون at November 6, 2008 4:57 PM



چرا نظر پانته‌آ صاحب "غربتستان" و همکار پيشين راديو زمانه رو در "دفتر زمانه" منعکس نکرديد؟ من خواندم و ديدم که تحقير و دشنامی در نظراتش نبود. مهمتر از همه برای من اينه که پانته‌آ از همکاران اوليه راديو بود.
------------------------------
مسئول دفتر زمانه من نیستم و دخالتی هم در آن ندارم. لطفا با گردآورنده دفتر تماس بگیرید. - سیب

Posted by: عليرضا at November 5, 2008 10:54 AM



آقای جامی عزیز!
موضوع لینک دادن به من و یا دیگری نیست. موضوع آن مرز بندی است که ما در ذهنمان افراد را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنیم. موضوع سیاه و سپید دیدن است. حق و باطل دیدن است؛ تقسیم دنیا به بهشت و جهنم است. خودتان بهتر از من میدانید چون خیال میکنم هم عصریم و از نسل جوانهای انقلاب که تقریبا تجربیات و ادراکات و فهم و استنباط مشابهی از دنیا و از عصر خود داشته اند.یا دم زده آند و سوخته اند یا دم نزده اند سوخته اند. خودتان بهتر میدانید که آدمها ی انقلابی چه چپ چه راست غالبا از یک قماشند. اهل حذفند نه مدارا برای ارتقاء طرفین. اگر هم مدارا میکنند یا برای پز و شعار است و ناگزیری، و یا برای پوز زدن و خراب کردن و زیراب زدن است( متاسفانه). بعد از انقلاب شما در یک ارگان و یا سازمان دولتی بودید اما من حتی یک ثانیه نانی را نخوردم که بدان معتقد نباشم و به همین دلیل حتی سال 58 در برگه ی کنکور که از التزام عملی به نظام و اعتقاد به ولایت فقیه پرسیده بود نوشتم من ولی فقیه نمیشناسم.
اینها را گفتم تا بگویم آن که زندگی واقعی بود و آن بود اینجا که مجازی است( هر چند مدتی تمام واقعیت ما شد) البته اینها برای شما مشتی ادعاست اما برای من زندگی بوده است. توقعات ما را اهداف و آرمانهایمان تعیین میکنند.به نظر من با آرمانهای شما مطابق با رفتارتان نبود. در نقدم هم برای شما نوشتم: شما از بهترینها بودید با این حال شما از یک سوراخ آشنا گزیده شدید. زمانه فرزند معنوی شما بود و هست اما ماهیتا نمیباید فرزند شما تنها باشد. این توقع غیر منطقی است. در پایان امیدوارم گذشته چراغ راه آینده باشد برای حقیقتجویی چون شما که برایم محترمید. بسیار محترم. بنابراین باز آرزویم را تکرار می کنم: تمام سیبهای بهشت ارزانی سر سبزتان باد. زمانه همین است بیش از قابلیتش نباید از او انتطار داشت.

Posted by: ماهگون at November 4, 2008 5:00 PM



دوست گرامی آقای جامی عزیز!
مطلب زیر را در کامنتدانی متن آقای زهری در وبلاگ پرونده ی زمانه نوشتم که چون نامی از شما آمد و به این متن شما هم مرتبط است این را اینجا میگذارم.
امیدوارم به عنوان نقدی دوستانه آنرا تلقی کنید تا حق پاسخگویی و تعدیل موضوع برایتان محفوظ بماند.
خب جناب آقای زهری به شما تبریک میگویم که یکی از نقدهای منصفانه ی خود را قلمی کردید.
اتفاقا مشکل من هم با آقای جامی همین بود. من یکی از وبلاگنویسهای قدیمی هستم که یکسالی میشود وبلاگم را تعطیل کرده و حالا با نام جدیدی مینویسم.
تصور ایشان از من این بود که جزو جناح چپ و غیر قابل کنترل هستم. خب به اندازه ی خودفعالیتم در این چند ساله بد نبود تاثیرات کمی هم در داغ کردن بحثهای متعدد نداشتم. آدم هتاکی نبوده و نیستم. حریم دیگران را پاس میدارم. جزو منتقدین تندروها و رادیکال ها هستم چه چپ چه راست. دستی در شعر و داستان دارم. با حفظ و عطار و خیامی که سهم ادباست آشنایم.
برای اولین بار از کسی خواستم لینکم را در رادیو زمانه یا بلاگ چرخان بگذارد. جواب نفی نمیداد اما جانم به لب آمد. از خیرش گذشتم اما برایم مهم بود بدانم چرا؟ بارها از او سوال کردم اما به روی خودش نیاورد انگار شهروند هموطنی قابل پاسخگویی نبودم. اگر سکو ت او را به معنای تکبر نگیریم حتما میتوان بر آن نام توهین گذاشت. آخر در زمانه- احتمالا دل چرکین- آن هم به خاطر انصافش شاید فکر کرده بود آن جا ملک شخصی نیست. لینک را گذاشت اما در سیبستان راهم نداد. خب این یک سلیقه است و ایرادی بر آن نیست. در مقایسه با خیلیها فعالیتم از لحاظ کمی و کیفی قابل مقایسه نبود. در بحثهای سیبستان بصورت فعال شرکت میکردم. تحویل نمیگرفت!!! جرم من نمیدانم چه بود؟ جز اینکه در دیدگاه او خوش ننشسته بودم. ایشان مرا نمیشناخت چون به تصور خود بسنده کرده بود. با اینهمه به او ایراد نمیشود گرفت چون شما صاحب حوزه ی قدرتی هستی که خود برپاکرده ای. بنابراین چرا باید از صاحبان قدرتی که رادیوزمانه را ساپورت مالی سیاسی میکنند باید گله داشت؟ اخلاق حرفه ای نداشتند؟ براستی ما خود چقدر به این خلق و خو مومن بودیم و هستیم؟
موقع مناسبی است که این سوال را بصورت جدی از خود بپرسیم.
فرزندی که آقای جامی آنرا بزرگ کرده است ملک شخصی نبوده است هر چند از لحاظ معنوی صاحب بلامنازع آن باشد.
دردآور است میدانم. چون من سهم خویش را قبلا در این درد پرداخته ام، اکنون حال شما را درک میکنم و برای این قدر ناشناسی و عدم رعایت اصول دموکراتیک متاسفم.
از کوزه همان برون تراود که دراوست.
به هر حال با توجه به پاک شدن کامنت قبلی من در پست قبلی این وبلاگ( منظور در وبلاگ پرونده زمانه است که شب قبل منتشر شده بود اما امروز پاک شده است) امیدوارم این نظرات بدون شائبه منتشر شود.
-----------------------------------------
من شما را بجا نمی آورم. اما از اینکه منصفانه خواسته اید به ماجرا نگاه کنید سپاسگزارم. در باره لینک هم لطفا توجه داشته باشید که قواعدی بر کار ما حاکم بوده است و بحث شخصی وجود ندارد. وانگهی حتی اگر حق با شما باشد فکر می کنید بتوان تمام زمانه را به دادن یا ندادن لینک به شما ارزیابی کرد؟ - سیب

Posted by: ماهگون at November 4, 2008 8:32 AM



حضورتان در رادیوزمانه آن رسانه را واقعه‌ای نو در رسانه‌های فارسی و ایرانی ساخت. امیدوارم با حضورتان در جاهای دیگر این موفقیت را ادامه دهید و آرزو دارم که رفتن‌تان موجب هدررفتن کوششتان در رادیوزمانه نشود.

Posted by: یاور at November 3, 2008 11:12 PM



فرجام زمانه
به مهدی جامی!

انگار در بازی زمانه قرار است بی قرار به قرارگاه قاف برسیم. تو پنداری در جهنم زمانه بهشتی وجود ندارد. هر که گمان برد فاصله ی سقف آسمان همسایه با آسمان خانه ی ما زمین تا آسمان است، یا زمین را نشناخته است، یا آسمان را.

سیمرغ می خواند:
در این کارخانه سرت را باید بدهی.
به دوست یا دشمن و یا خدای دشمن.
یکی با پنبه سر می برد، دیگری با شمشیر.
اگر سرت را دو دستی به دوست ندهی، دشمن آن را به شمشیر و خدای دشمن به پنبه خواهد برید.

گریزی نیست از دامن دوست یا دشمن، دربازی زمانه هر دو سهم توست، یکی زودتر یکی دیرتر. پس بهتر آن که درمحضر دوست یا دشمن سر خود را همواره در کف گیریم و دل و دین در گرو عشق نهیم. آن گاه همه ی راه بهشت است و حسرت نیست. چه در دامن دوست چه در دامن دشمن.
که فرجام دل بستن به فرجامی خیالی، حسرت است وآه.
غم مخور جانا...
همه سیب های سرخ بهشتی ارزانی سر سبزت باد!

Posted by: ماهگون at November 3, 2008 5:06 PM



بفرماييد.شاهد از غيب رسيد.توي كامنت قبليم گفته بودم:"مي توانيد يك روزنامه آنلاين را بياندازيد.مطمئن باشيد خيلي ها به رايگان وبا كمال افتخار براي روزنامه اي كه اسم مهدي جامي رويش باشد مطلب مي نويسند"
امروز رفتم و ديدم كه وبلاگ سيبيل طلا هم متني مشابه همين نوشته:"دوست دارم مهدی بداند که اگر روزی جايی تصميم گرفت رسانه اي مستقل از سياست بازی اين مافيای رسانه اي، اين دولت های خارجی، اين پول های به درد نخور، اين بی مرامی ها راه بياندازد، من يکی مخلصش هم هستم. با او همکاری می کنم"
آقاي جامي به فكر رسانه تازه باشيد.گور پدر چشم آبي ها.ما كه نمرديم!!

Posted by: Anonymous at November 3, 2008 3:42 PM



قرار است بیقرار به قرارگاه اتوپیا برسیم, در این جهنم فانی بهشتی وجود ندارد. هر که گمان برد فاصله ی سقف آسمان همسایه با آسمان ما زمین تا آسمان است آسمان را نشناخته است.حقیقت این است:
در این کارخانه سرت را باید بدهی.
به دوست یا دشمن و یا خدای دشمن.
یکی با پنبه سر میبرد یکی با شمشیر.
اگر سرت را دو دستی به دوست ندهی دشمن آنرا به شمشیر وخدای دشمن به پنبه خواهد برید. آن گاه چوب دوسر سوخته می شویم.
پس بهتر آن که درمحضر دوست یادشمن سر خود را همواره در دست گیریم و دل ودین در گرو او بندیم. آن گاه همه بهشت است و حسرت نیست.
که فرجام دل بستن به فرجامی خیالی حسرت است وآه.
غم مخور جانا...
همه سیب های بهشتی ارزانی تان.

Posted by: ماهگون at November 3, 2008 3:37 PM



زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز. زيادي تحويل گرفتي

Posted by: لقمانی at November 3, 2008 8:33 AM



سلام. با اجازه لينكتان مي‌كنم.

Posted by: گ فهیم at November 2, 2008 8:42 PM



خراسانی ها، چموش تر یا آنارشسیت تر از بقیه مردمان ایرانی نیستند، اما با تجربه پنج سال زندگی در مشهد می توانم بگویم که زبان زهر آگینی دارند. زبانی که کینه بی دلیل مخاطب را بیدار می کند.

Posted by: دانش آموز at November 2, 2008 1:29 PM



مهدی جان سلام، از اتفاقی که افتاده متاسفم، ظاهرا ً اینجور اتفاقات برای ما طبیعی و عادی شده، ما جهان سومی ها معروفیم به ملتهای خوش استقبال و بد بدرقه! نمی دونم دقیقا ً چه اتفاقی افتاده ولی اونچه از نوشته های اینترنتی بر میاد، حداقل این رو نشون میده که طرف هلندی رعایت مروت و مردونگی رو نکرده، اون هم نمی شه اشکال گرفت بهشون، درکش کمی سخته!

Posted by: شاهین پرویزی at November 2, 2008 12:55 AM



آقاي جامي
ضمن هم‌ذات پنداري با شما ولي اي‌كاش نام اين «سرهنگ» را مي‌برديد.

Posted by: ح.ش at November 1, 2008 11:25 PM



...
آنوقت بود که می فهمیدیم که چرا این مملکت با این همه امکانات و منابع با لقوه و بالفعل این طور دارد در جا می زند همه چیز بی سرو سامانه!!

وقتی کسانی که یک نانوایی!!! را نمی توانند اداره کنند سالها اداره یک وزارت خانه ارتزاقی مردم را چون غنیمت و مایملک خود در اختیار دارند و افرادی که صلاحیت سبزی فروشی! سر محل را هم ندارند سر از وزارتی بین المللی در می آورند.

نباید هم توقع بیشتری از اقتصاد و سیاست و فرهنگ و حتی ورزش این مملکت داشت.

Posted by: faryadaram at November 1, 2008 6:54 PM



موافقم .. :) ..

Posted by: روشنک at November 1, 2008 6:47 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست