قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 29, 2008  
گوگل صاحب کشور شد؛ نمونه ای از یک خبر قلابی  
 

امروز وقتی دیدم حسین قاضیان هم به خبر صاحب کشور شدن گوگل لینک داده است و آن را از مزایای آزادی برشمارده متوجه شدم که دامنه زودباوری ایرانی ما تا کجا ممکن است گسترده باشد. این خبر اگر برای استفاده رسانه ای به دست من می رسید در رد کردن آن تردید نمی کردم. دلایل من چنین می بود:

1خبر در یک صفحه اینترنتی منتشر شده است (+) که هیچ صفحه دیگری جز همین صفحه ندارد؛
2 خبر با زبانی نوشته شده است که به شوخی بیشتر شبیه است تا واقعیت؛ مثلا قرار است 20 درصد از وقت کاری گوگلی ها به ماهیگیری اختصاص یابد زیرا ماهی کلی فسفر دارد و برای رشد مغز که گوگلی های هوشمند به ان نیاز دارند ضروری است. بعلاوه قرار است گوگل این جزیره را اداره کند اما قرار نیست از روش های مالیاتی استفاده کند و حقوق ها بدون مالیات خواهد بود؛
3 قرار است رئیس گوگل رئیس جمهور این جزیره شود که گوگلند خوانده خواهد شد و به بیل گیت هم پیشنهاد مقام وزارت داده شده اما او نپذیرفته زیرا با شنا میانه ای ندارد! ضمنا نام وزارت هم مضحک است: وزارت رقابت؛
4 ادعا می شود که این خبر به روزنامه ها هم درز کرده است اما هیچ روزنامه ای از این خبر خبر نداده است؛
5 هیچ لینکی به بیرون از صفحه در متن خبر وجود ندارد تا تایید کننده ادعاهای آن باشد و لینک های خود خبر هم که مثلا قرار است نمای سه بعدی از جزیره بدهند کار نمی کند؛
6 منبع خبر ناشناخته است و قبلا از آن بی اطلاع بوده ایم؛
7 منبع خبر نام صفحه را گوگلند دات کام (با پس-عنوان فریبنده بتا که یعنی تازه راه افتاده ایم) گذاشته است اما زیرکانه و برای جلوگیری از هر گونه ادعای حقوقی گوگل اعلام می کند که هیچ ربطی به موسسه گوگل ندارد. یعنی با وجود اینکه وانمود می کند سایت این پروژه است اما ربط خود به گوگل را منکر می شود؛
8 اصولا اینکه موسسه گوگل از آمریکا به این جزیره منتقل شود توجیه فنی و اقتصادی ندارد. به احتمال بسیار زیاد این جزیره فاقد زیرساخت های فنی لازم برای میزبانی از موسسه عظیمی مانند گوگل است. توجیه خبر این است که چون شکل جزیره شبیه حرف اول گوگل است این موسسه به خرید آن علاقه مند شده است!
9 جستجو در وب و در نقشه ها نشان می دهد که کشوری یا جزیره ای به نام گوگوروآ وجود خارجی ندارد و متن خبر هم اطلاعی بیشتر از این نمی دهد که این جزیره در اقیانوس آرام است مثل اینکه بگوییم خیابان مسعود رجوی در ایران است؛
10 همه نقل کنندگان مختلف - که شمار آنها در بین وبلاگ نویسان ایرانی بالاست- از یک متن واحد استفاده کرده اند؛
11 یکی از منابع ایرانی اشاره کرده است که مجله تایم این خبر را منتشر کرده است اما باز هم متن مورد استفاده همان متن واحد است و جستجو در تایم هم نشانی از این خبر به دست نمی دهد. گذاشتن روی جلد مجله تایم- با عکس مدیران گوگل روی جلد- در این منبع ایرانی برای گول زدن مخاطبان ساده باور است؛
و نهایتا اینکه خود گوگل در این باره کاملا ساکت است.

اعتماد بی دلیل وب نویسان ایرانی و سایتهای خبری - مثل تابناک-  به متنی که در وب پیدا می کنند نشان می دهد که چقدر جامعه ایرانی از این بابت خوشباور و آسیب پذیر است (فهرست نتیجه جستجو برای جمله گوگل صاحب کشور شد را در اینجا ببینید). در سیبستانک مطلبی از آقای غیاث ابادی گذاشته ام که ماجرای پیدا شدن شاهزاده مومیایی سنندجی را نقد می کند. روشن است که باورکنندگان به خبرهای جعلی فقط مردم ساده و عوام نیستند که نمی توانند فرقی بین یک جسد مومیایی و جا زدن یک آدم سالم به عنوان مومیایی قائل شوند. بسیاری از وب نویسان هم نمی توانند فرق یک شوخی خبری را با یک خبر واقعی تشخیص دهند. ناچار باید نتیجه گرفت که بسیاری از ما مردم می توانیم از زودباوری خود ضربه ببینیم (گرچه دست کم گروهی از وب نویسان جعلی بودن خبر را تذکر داده اند مثلا اینجا  و در کامنت های اینجا ولی ظاهرا میل عمومی ما برای باور کردن بی دلیل و سند، این تدکرها را نادیده می گیرد). خوب است وب نویسان باتجربه تر در ارائه ملاک های تشخیص خبر جعلی از واقعی هم تلاش کنند و گرنه بزودی دیگر فاصله افسانه و حقیقت دیده و شناخته نخواهد شد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
November 28, 2008  
مدیریت زمانه: بوروکراتیک یا پست-بوروکراتیک؟  
 
جداشدن از زمانه به عنف و به شیوه قهر و طرد در قدم اول مسائلی را دامن زد که در برابر چنین روشی طبیعی است. نوعی اعتراض و جبهه گیری و همزمان ارائه شماری از ادله و دست گذاشتن بر ابهامات روشی و نقدهایی که روز به روز در وبلاگستان مطرح می شد. هنوز هم جنبه های مختلف موضوع محل بحث می تواند باشد و ابهامات بسیاری بدون پاسخ و روشنگری باقی است. اما بدون اینکه بخواهم وارد این بحث ها شوم و صرفا خبرهای ناشنیده را برای مخاطب مطرح سازم و در تحکیم مواضع خود و تیم سازنده زمانه بکوشم و دفع این و آن خبر و استدلال و اتهام کنم، با حفظ حقوق خود برای بازگشت به چنین بحثهایی در زمان لازم، می خواهم به نکته ای مرکزی در اختلافات اشاره کنم که سود آن عمومی تر است. در این بحث هر نوع دلایل غیرمدیریتی (مانند انگیزه ها و نیازهای سیاسی) را در پرانتز می گذارم و فرض می کنم دلیل عمده در اختلافات دلیل مدیریتی است. چرا که منها (یا بعلاوه)ی هر بحث نهاناشکار دیگری این نکته انکارناشدنی است که میان من و مدیریت پرس نو و اعضای بورد در روش مدیریتی اختلافی بنیادین وجود داشته است که بعد از مدتها صبر و قرار آنها را تحلیل برده و ایشان را وادار به عمل کرده است تا نحوه کار سازمان را با اندیشه خود سازگار سازند.

عصر بوروکراسی به سر آمده است
آنچه می خواهم برجسته کنم موضوعی است که آن را اختلاف میان بوروکراسی مکانیکی قرن بیستمی و پست-بوروکراسی عصر دیجیتال باید نام نهاد. دوستان ما در پرس نو و بورد زمانه قطعا متمایل به بوروکراسی کلاسیک بودند و هستند و طبعا برای انها شیوه کار زمانه قابل فهم نبود و آنها را معذب می ساخت. در زمانه آن نظمی که در بوروکراسی عادت شده آنها باید می بود دیده نمی شد و آنها تلاش داشتند نظم مطلوب خود را به سازمان بدهند اما به جایی نمی رسیدند زیرا آنچه آنها می خواستند در عمل به مشکلات عدیده بر می خورد و تنها با نوعی جراحی می توانستند به چنان نظمی برسند اگر برسند. من البته یقین دارم که آن نظم ممکن نیست و آنچه دوستان فرضا با نیت خیر هم کرده اند جز به ایجاد تعارضات بیشتر نخواهد انجامید و یا از زمانه چیزی خواهد ساخت که دیگر زمانه ای نیست که می شناسیم. امیدوارم قبل از پیش رفتن در جهت ایجاد تغییرات قهری و دستوری خود کسی به آنها بگوید که برای نوسازی سازمان زمانه باید به اصول پست-بوروکراسی عمل کرد. اگر آنها که عمدتا با توجه به معیارهای کلاسیک بوروکراتهای خوبی هستند این آمادگی را داشته باشند که به لوازم پست-بوروکراتیک تن دهند زمانه می تواند در سطح مدیریتی کاملا موفق باشد. در سطح رسانه ای که موفق هست و امیدوارم به همان سنت خود ادامه دهد. در واقع از نگاه دیگر زمانه مرتبا بین سطح رسانه ای پست مدرن خود با سطح بوروکراسی کلاسیکی که بخش ادمین و مالی سازمان به آن گرایش داشته در تنش بوده است. نگرانی من از آن است که گسترش نگاه بوروکراتیک ما قبل الزمانه به روش رسانه ای آن خلاقیت رسانه ای اش را از نفس بیندازد. ولی امید من هم این است که مدیران موقت امروز و مدیر آینده زمانه با درک کامل از ضرورت های پست-بوروکراسی دستگاه اداری را بر بنیادی مدیریت کنند که با روش رسانه اش سازگاری دارد.

سازمان دادن بدون سازمان
در روش مدیریتی من در زمانه همه چیز در خدمت تولید رسانه ای بوده است. جز این هم برای من معنی نداشت و ندارد. بخش اداری و مالی نقش پشتیبان دارد و نمی تواند طوری حرکت کند که مخل تولید شود یا برای تولید دست-و-پا-گیر شود. منطق جدید مدیریت در عصر دیجیتال محورش همانی است که بوروکراتهای کلاسیک را به وحشت می اندازد: سازمان دادن بدون سازمان! بوروکراتهای پرس نو بروشنی می دیدند که روش زمانه موفق است اما چون فلسفه ذهنی شان در باره مدیریت کهنه بود احساس عدم امنیت شدیدی داشتند که بتدریج گویا به وحشت و کابوس تبدیل شد و آنها را به اقدام واداشت. اما این انقلابی واپسگرا بود. زمانه بر اساس سیاستی غیرمتمرکز و آینده گرا اداره می شد. بر اساس آموزه های پست مدرن نداشتن ساختار کلاسیک نه تنها عیب نیست که عامل پیشرفت است. سیستم روابط درونی سازمان زاینده و مبتنی بر اعتماد است. از پاداش و تنبیه و روشهای قدیمی مدیریت پرهیز می شود و اصل راهنما توانمندسازی نیروی انسانی به جای غلبه ابزار کنترلی است. افراد از حداکثر آزادی ممکن برخوردارند چه در نحوه کار و ساعات حضور و چه در محتوای بحث شان و به جای مدیر حاکم و عبوس و ترکه-به-دست، فرهنگ تولید در سازمان درونی شده است و افراد خود یکدیگر را تصحیح می کنند. البته باید اعتراف کنم که به دلیل نوپا بودن این روش ضمن اینکه می فهمیدم جذابیتهایش که خلاقیت فردی را تشویق می کند باعث جاافتادن آن است اما نبودن انباشت تجربه فرهنگی و اجتماعی کافی از آن در بین ایرانیان – و البته هلندی های دور و بر زمانه هم- مرا ناچار می ساخته گاهی روشهای قدیمی و جدید را با هم بیامیزم و گاهی نیز برای اطمینان بخشی به ناظران بالادست تظاهر کنم که بوروکراسی مطلوب آنها در زمانه حاکم خواهد شد.

آنارشی جذاب
سیال بودن مدل زمانه و انکشافی بودن آن طبعا زمان می خواست تا به شکل نهایی خود (و نیز چارت متناسب با آن و مورد توافق سازمان و بورد) برسد و هنر مدیریت چنین مجموعه ای در این بود که با کمترین هزینه و تنش این فرصت را با ابهام زدایی و بحث دایمی و ایجاد همدلی و دادن آموزش و پل زدن میان دو روش قدیم و جدید فراهم سازد. اما از دید ناظران سختگیر زمانه که اصول بوروکراتیک عادت شده خود را لایتغیر می دیدند اصلهای من برای «سازماندهی بدون سازمان» غیرقابل فهم بود و زمانه تحت مدیریت من دچار آنارشی درمان ناپذیری دیده می شد. اما ناظران همدل و در عین حال متفکر و منتقد مانند دکتر نیکفر این آنارشی را جذاب و دارای آینده می دیدند. امری که خود او در آخرین دیداری که با هم داشتیم بیان کرده بود. البته نقل این اظهارنظر او به معنای این نیست که می خواهم او را تایید کننده همه آنچه می گویم جلوه دهم اما این تفاهم بین من و او و شماری دیگر از دوستان رسانه پرداز و رسانه شناس وجود داشت که مدل زمانه خاص خود است و باید به آن فرصت داد این مدل را توسعه دهد و به منتهای خود برساند. اما این نهال با تحولات اخیر در خطر آن قرار دارد که به نهاد تبدیل نشود.

پست-بورورکراسی و دموکراسی
  نگاه مدیریت پست-بوروکراتیک نگاهی تجویزی و دستوری و از بالا به پایین نیست. روشهای قهری و اجباری را نمی پسندد و به خرد جمعی دلبسته و معتقد است. کار با سازماندهی غیرمتمرکز کار با شبکه است و نه هیرارشی قدرت. و اینها دقیقا همان چیزهایی بود که زمانه در مسیر آن با سرعتی مثال زدنی و در عین حال متناسب با حداکثر خودآگاهی ممکن تیم همکاران اش حرکت می کرد. در واقع آنچه من و تیم سردبیران زمانه و شبکه برنامه سازان همدل انجام می دادیم بوروکراسی زدایی بود. یا دقیق ترش: اوراق سازی بوروکراسی کلاسیک و پایه نهادن مدیریت مشارکتی و چندپیشه بر اساس مسئولبت پذیری و احترام و اعتماد متقابل و راه دادن به خلاقیت ها و پیشنهادهای فردی. این روش کاملا متناسب بود با اهداف عالی زمانه و آنچه در کارگاه تاسیس آن در جولای 2006 با اجماع در باره آن توافق شده بود. رسانه ای مشارکتی هرگز نمی تواند با اصول مکانیکی عهد رسانه های یکسویه و تمرکزگرا اداره شود.

به همین دلیل هم هست که منتقدانی که مدعی اند زمانه دموکراتیک نبود به نظر من نگاهشان به دموکراسی متاثر از آرای دولت-محور قرن بیستمی است. نوعی دموکراسی که گرچه بر آرای اکثریت مبتنی می شد اما توان گفتگو نداشت. دموکراسی پست مدرن با قهری بودن و تجویز و خواهی-نخواهی بودن جمع نمی شود. در این دموکراسی پدرسالاری و رهبرسالاری و ارعاب و تهدید و نخواستی-برو نقشی ندارد. کسی که آماده مذاکره و گفتگو نیست کسی که نمی تواند برای طرف مقابل خود ارزش قائل باشد ولو دارای رای باشد نمی تواند از دموکراسی دم زند و گرنه عراق و ایران و صدام و احمدی نژاد دموکرات می بودند. بن فرهنگ دموکراتیک جستجوی راه حل از طریق گفتگو و مشارکت است. این پایه و اصل کار زمانه بود و هست. مدیریت زمانه هم نمی تواند از این اصل برکنار باشد. هر تغییری ولو به سمت مطلوبتر هم ضرورتا باید غیردستوری باشد و مبتنی بر توافق و جلب همدلی و اقناع و نه بفرموده. چگونه می توان یک طرح تجدید ساختار را بدون مذاکره و جلب همدلی با عضای یک سازمان و سرمایه های انسانی آن محقق ساخت؟ ولو دارای بهترین چشم انداز تصور شود. عصر اعمال یکطرفه اتوریته و کشاندن خواه-ناخواه مردم به سوی دروازه های فرضی یک تمدن بزرگ رو به زوال می رود و بی آینده است. این فرقی فارق است. افراد و گروهها صرفا با اتکا به حق الهی یا قانونی خود یا اتوریته خود نمی توانند تغییرات را مدیریت کنند. آنها چاره ای ندارند جز اینکه به جلب مشارکت بپردازند و به لوازم آن پایبند باشند.

پس نوشت:
در الجزیره بوروکراسی نداریم، رسانه ای فکر می کنیم و رئیس بازی هم نداریم؛ یادداشت مازیار ناظمی رسانه پرداز ایرانی به نقل از غسان جدو رئیس پیشین دفتر الجزیره در تهران
ما در محیط مطبوعاتی به یک استالین احتیاج داریم؛ یادداشت حسین نوش آذر در باره مدیریت رسانه ای

نگاهی به یادداشتهای اولیه من در وبلاگ زمانه هم می تواند در گسترش بحث کمک کند:
رسانه عقل کل مرده است؛ انقلابی در رسانه بدون انقلاب
ما کراوات نمی زنیم؛ پلورالیسم رسانه ای و ضبط خانگی   
دموکراسی رادیویی و لذت کار کردن با شبکه  
و این یادداشت به نسبت متاخر:
تحول مفاهیم در ژورنالیسم عصر دیجیتال

این مطلب ترجمه ای هم خواندنی است:
رفتارشناسی رسانه های قدیم و جدید 

*یادداشت حاضر در پاسخ به بحثی است که پارسا صائبی آغاز کرد: زمانه و مدیریت. از او سپاسگزارم که چراغ این بحث را روشن کرد.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
November 23, 2008  
هزارتو ی نیهیلیسم ایرانی  
 

همین اول بگویم که آنچه می نویسم نافی کار گران میرزا در هزارتو نیست. می دانم که چنین کارهایی چقدر زحمت می برد. اجر چندانی هم با آن نیست. هر چه داری باید بر سر آن سرمایه کنی و با همه چیز بجنگی تا شماره ای منتشر شود. این اشاره ویس آبادی کوتاه و گویا ست: «مهر و خشمش مثل دوبال خسته دائم در کار بود تا شماره ای به زحمت به در آید و به غفلت خوانده شود.» و  میرزا درست یا نادرست به قول مهدی انصاری «سردبیر، مدیرمسئول و صاحب امتیازِ تنها و همه کاره‌ی هزارتو» بوده است.

آنچه می نویسم نتیجه گردشی در واکنش هزارتوئیان به تعطیلی هزارتو ست. این نوعی بازشناخت آن کانتکست و بافت فرهنگی و اجتماعی ما ست که هر کار جمعی ما را احاطه کرده است. گاهی می شود از چنبره آن گریخت و گاه نمی شود. بگذارید با بازخوانی قطعاتی از نوشته های شماره آخر هزارتو منظورم را روشن تر کنم.

روحیه درویشی ایرانی نوعی کم انتظاری را ایجاب می کند. هدفها کوتاه و کوچک و آدمها قانع اند. این بخودی خود بد نیست. یعنی داشتن هدف کوتاه و دسترس پذیر. اما نوع نگاه می تواند تعیین کننده باشد: کار که به انجام رسید کار بعدی به آن زنجیر نمی شود. وقت استراحت جاودانی است. هدفهای کوچک به هدفهای بزرگتری گره نمی خورند: «در نوشته های اخیر این رفیق نادیده دیدم که کشتی به ساحل امن رسانده و زندگی را تجربه میکند و ضمن آنکه سیگاری میگیراندم با خودم گفتم چنین باشد که هزارتو پایان یابد، هزارتوی واقعی که پایان یافت مجازیش هم پایان می یابد و چه خوشگوار است می لعل گون در ساغری چنین شفاف یادگویان. یاد ما در هزارتو ماندگان». اینجا نویسنده حق را به میرزا می دهد که از هزارتو ی وطن چون گریخته است به هزارتو دیگر علاقه مند نباشد . همسفران وطنی را در نیمه راه رها کرده باشد. نویسنده اعتراضی ندارد. آن را چون حکم جبری گردن می نهد. با آرامش و گیراندن سیگاری و الخ.

نویسنده بعدی فکر می کند میرزا این بار حوصله نکرده به اندازه کافی اصرار کند و گرنه نویسندگان هزارتو «بعد از سه چهار بار تهدید و توبیخ و تجاوز چه قدر می‌توانستند نوشته‌های قشنگ بنویسند». ولی حالا که اینطور نشده نشده دیگر: «گفته بودی می‌خواهی کرکره را بکشی پایین و من فکر می‌کنم چه قدر خوب بود اگر نمی‌کشیدی.».  به نظر او و در واقع در خیالات او اگر هزارتو جوانمرگ نشده بود نویسندگانش در آینده کلی اعتبار کسب می کردند: «بعد با خودمان فکر می‌کردیم مثلاً آقای پورج چی‌اش از کی کمتر است؟ یا مثلاً آقای فرشید استامینوفن چرا مثلاً یک کتابی نمی‌نویسد که روی سالینجر را کم کند؟ یا مثلاً بقیه؟ همین‌ها را آرشیوشان را بخوانی می‌بینی چقدر بزرگ شده‌اند، که اگر بنویسند احتمالاً دعوای پرفروش‌ترین بین آقای لانگ‌شات و آقای مارانا بود.» اما چیزی بیش از این خیالبافی شیرین نیست. نویسنده تلاشی برای اینکه هزارتو را نگه دارد نکرده است اما این باعث نمی شود خیالهای شیرین اش متوقف شود در باره هزارتویی که می توانست ادامه بیابد و چه و چه ها کند.

نویسنده دیگر با ذوقی فلسفی بعد از سینه صاف کردن مایل است اشاره کند به این عبارت (؟) شیلینگ که "آغاز همانا نفی آن چیزی است که با آن می‌آغازد". و تاکید می کند که هزارتو «در نهایت آن هزارتویی نشد که ایده آن در بهمن ماه 82 و حتا بعدها غلیان می‌کرد». اما به نظر من هزارتو همان بود که از کوزه اش می تراوید. نویسنده معتقد است که هزارتو قرار نبود و یا « نمی‌توانست و نمی‌خواست به شکل و شمایل مجله‌هایی که به خاطر ترجمه، تحلیل و مقاله و یا تبلیغات و مبارزه منتشر می‌شوند، بدل شود و بیشتر بی‌شکلی، بی‌قالبی و وارفتگی مطالعات فرهنگی پست‌مدرن را به نمایش می‌گذاشت. هزارتو حرف‌ها، نجواها ، دیالوگ‌ها و گفتگوهای تنهایی ما چند نفر بود.» اما به نظرم همین بهترین توصیف از هزارتویی است که شد. این وارفتگی در هزارتو منعکس بود. پس قرار بود چه باشد که آن نشد؟ و همین وارفتگی در واکنش دوستان به نعطیل هزارتو هم دیده می شود و ظاهرا باید خیلی پست مدرن قلمداد شود.

این روحیه تسلیم فلسفی در یادداشت دیگر هزارتوی آخرین هم دیده می شود. نویسنده توجیه می کند که: «آدم هيچ‌وقت نمی‌داند هر روزی كه می‌گذرد، چقدر از باقیمانده‌ی زندگيش است. اين‌طوری است كه تا می‌آيد درست فكر كند، می‌بيند دارد می‌ميرد يا حتی قبلش مرده‌است. به‌هرحال هميشه انگار جايی دورتر از آن ايستاده كه بتواند ته‌اش را ببيند.» انگار نه انگار که این سوی ماجرا هم نوعی میل به جاودانگی باید وجود داشته باشد. مرگ همیشه هست اما برای زندگی چه فکری کرده ایم؟ برای زندگی کردن نیازی به فلسفه های جورواجور نیست. این حکمت قدیمی هزار سال دیگر هم نو است که اگر برای مرگ آماده هستی به همان اندازه هم باید برای زندگی آماده باشی چنانکه انگار هرگز نخواهی مرد. نویسنده ما اما پذیرنده مرگ است بدون آنکه زندگی کرده باشد. برای زندگی فکر کرده باشد. 

نویسنده بعدی هم خود را امید می دهد که شاید وقتی دیگر هزارتویی دوباره شکل بگیرد. اما معلوم نیست برای این شکل گیری تلاشی خواهد کرد یا تنها منتظر است که دستی از غیب برون آید و کاری بکند: «هزارتو تمامِ اين‌ماه‌ها –بی‌که حواس‌مان باشد- با هر بارَش ما را ميهمانِ خود کرد، ميهمان بزم کوچک بی‌ادعاش. حالا اما از سفر، از اين‌همه سفر، خسته شده انگار. می‌خواهد پياده شود، خسته‌گی در کند، از قطار بعدی‌ش جا بماند، برای هميشه جا بماند. کسی چه می‌داند اما، «هزارتو»ست ديگر، يک‌وقت هم ديدی خسته‌گی‌ش که در شد، گرد و خاک‌اش را که تکاند، دوباره شال و کلاه کند و راهیِ جاده شود.»

هزارتونویس بعدی هم مانند چند نویسنده دیگر از تعطیلی هزارتو ابراز نارحتی می کند و می گوید: «هنوز دل‌ام می‌خواست توی پیچ و خم‌هاش بچرخم و تعجب کنم و غافلگیر شوم و غر بزنم و... بیشتر می‌خواستم یک‌جوری بگویم چقدر دل‌ام برای نوشتن در اینجا و خواندن‌اش تنگ می‌شود...» اما او هم تلاشی نمی کند تا آنچه را می خواهد و می پسندد حفظ کند. انگار هزارتو زردآلو ست و هر تابستان به بار می نشیند. این بار دستمان به زردآلو نرسید تابستان بعد دلی از عزا در می آوریم. پس فعلا: «صدای سوت قطار دارد بلند می‌شود... ممنون‌ام. ممنون رفقا! همه‌تان، تک‌تک‌تان... خیلی خوش گذشت. خیلی خوب بود. دل‌ام برای‌تان تنگ می‌شود. باز هم یک قراری بگذاریم دور هم جمع بشویم.» به همین سادگی!

نفر بعد آنقدر مرگ اندیش است که می نویسد: «چقدر زیبا شد مرگ یک هو. چقدر خوب که آدم برود زیر خاک و بشود خوراک درختان و برود زیر سقف آسمان. حالا دیگر رنگ و روی همه چیز می‌رود. همه‌ی چیزهای رنگارنگ. همین هم شد. حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست. هر کدام ما به سمتی می‌رویم. یکی شاد و یکی غم‌گین. یکی ناامید و یکی نه. بخواهی فکرش را کنی از اول هم چیزی قرار نبود باشد و حالا هم چیزی نیست.» در چنین فکری اصلا زندگی جایی دارد؟ وقتی از اول هم قرار نبوده چیزی باشد چه اهمیت دارد که بوده نابوده شود؟ این هم جنبه دیگری از همان فرهنگ درویشی است که روی دوم سکه نیهیلسم ایرانی است.

همو می نویسد: «من به خود نامده بودم و آمدنم بهر چه بود؟! حالا هم به خود نمی‌روم. تنها این را می‌دانم که هزارتو اگر قرار است به ماهیت هزارتویی خود وفادار بماند؛ نباید به نتیجه‌ای برسد و باید گم شود. پس توجیه‌ای این میان آفریده شد: گم شدن، ناپدید شدن...» با چنین تفکری جایی برای خلاقیت و به نتیجه رسیدن و شور زندگی می ماند؟ 

مخلوق بدرستی می گوید: «همیشه جایی هست برایِ نوشتن، جایی برایِ بودن، جایی برایِ وانمودنِ خویش. اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ ماندن، جایی برایِ ریشه‌دواندن، جایی برایِ پای‌بند ساختنِ خویش. همیشه جایی هست برایِ ابرازِ وجود، جایی برایِ خودنمایی، جایی برایِ برون‌افکندنِ خویش. اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ ابرامِ وجود، جایی برایِ قرار یافتن، جایی برایِ سکونت‌گزیدنِ خویش.» او مشکل را در حاق خود دیده است.

ناپایداری گویا تنها عنصر پایدار کارهای ما ست. راه حل هامان تخریبی است بنابرین به راه حل واقعی که مشکل گشایی کند نمی رسیم. ما مشکل را می شناسیم اما توان بیرون آمدن از هزارتوی آن را نداریم. به قول امین عنکبوت: «وقتی کسی در لابیرنت به بن‌بست می‌خورد می‌تواند دور بزند، راه‌های ديگر را امتحان کند. حتماً از لابیرنت در خواهی آمد. اما ساده‌ترین راه، هميشه، اگر ممکن باشد، خراب کردن هزارتو است.»

بیهوده به دامن فلسفه های پست مدرن نیاویزیم. نجات ما در رهایی مان از این نیهیلیسم مزمن ایرانی است. ساختن کار مداوم و پایدار می طلبد. همبستگی و توزیع کارها و نظارت دایمی می خواهد. ساختن کاری است آهسته و پیوسته. نه شتاب می توان کرد. نه از خستگی به ناپیوستگی می توان گریخت. ساختن با روحیه درویشی و مانوی گری و تسلیم و وارفتگی ناممکن است. کسی که می سازد گم نمی شود. ممکن است تن و جسدش گم شود. اما کارش باقی می ماند و ادامه حیات می دهد. با نیهیلیسم نمی توان شاهنامه نوشت. پهلوانی را می خواهد که از ایمان به کارش سرشار باشد و هر قدر زخمی شود از جنگ رو نگرداند. ما باید انتخاب کنیم میان جبریگری سرنوشتهای مقدر و حداقل یا انتخاب محتوم و مقدور حداکثر. تراژدی خدایگانی را یا کمدی انسانی را. روش پهلوانی شاهنامه را که کاخ اش به باد و باران گزند نیابد یا این نیز بگذرد خاکسارانه را که کوخ انفعال است و شسته باران و باد. که کارها فقط به انجام دادن شان کار نیستند. به استحکام و ماندگاری شان کارند.    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
November 22, 2008  
همه همدست ایم  
 

انصافا مخلوق متن درخشانی نوشته است. او از معدود کسانی است که می بینم ماجرای تعطیل هزارتو را کاملا جدی گرفته و جدی بررسی کرده است. من در یادداشتی نشان خواهم داد که چطور روحیه ایرانی شانه-بالا-انداز و خب-نشد-که-نشد مایه تخریب هر کاری است. روحیه ای که در مخلوق نیست و این بسیار بسیار مغتنم است. منتها از میان متن او که برای اصل و تمام اش باید به وبلاگ خود او مراجعه کنید من با این ایده او موافق نیستم که «در زمین دیگران خانه مکن». این ایده ظاهر خوبی دارد اما عملی نیست. ما همیشه در خانه دیگران ایم. مساله این است که رسم کار را به جا آوریم. زمانه و هزارتو هر دو نمونه های خوبی برای هر نوع تحلیل عمیق از این مساله اند. فعلا گزیده متن او را بخوانید: 

همه همدستیم
(1)
گمان می‌کردم این سرایِ تو بر تو مرا تا دیرزمانی مرهم خواهد بود. در بابِ مرگش با ملک‌الموت بحث کردم و دانستم که این سرا از آغاز برایِ او بازیچه بوده است. با تمامِ دلگیری که از این عزرائیل دارم اما باید بگویم که تازه این سرگرمی بود که دستِ‌کم تا پیش از سفر به دیارِ دیگر اینچنین پیگیر انجامش می‌داد، اگر جدی بود چه می‌شد؟
خوش‌خیالی و رفتار بر اساسِ گفتارِ «چرا من هزینه کنم؟ دیگران که هستند.» در پایان جز ناکامی و دودشدنِ تمامیِ آن خیالاتِ خام فرجامی ندارد. ما می‌نشستیم تا نوبه‌یِ هر موضوع فرا رسد و تنها در انتظارِ دیدارِ فرآورده بودیم بدونِ آنکه تعهدی در کارِ فرآیندِ آن داشته باشیم. مرگِ هزارتو، فارغ از خودخواهیِ پدری که فرزندش را زنده به گور می‌کند، خطایِ جمعیِ همه‌یِ ماست.

فردیتِ جمع‌گریز
(2)
ما وبلاگ می‌نویسیم و این کار را هر روز با جدیتِ کودکانه‌ای انجام می‌دهیم. ارزشِ هزارتو اما از وبلاگ‌هایِ نویسندگانش به‌تمامه برتر بود. ما این ارزش را نشناختیم و قدرِ این هم‌نویسی را ندانستیم. خواهش‌هایِ پدر عزرائیل برایِ نوشتن در موسمِ انتشارِ هر شماره می‌توانست و می‌تواند طاقتِ هر آدمی را به طاق برساند. تلخیِ داستان جایی است که حتی مرگِ هزارتو نیز واکنشِ چندانی در هزارتوییان برنینگیخت. «بی‌تفاوتی» تنها واژه‌ای ست که نسبت به رفتارِ ما با هزارتو می‌توان برگزید.

خستگی یا از دست دادنِ ایمان؟
(3)
تا پیش از سفر به دیارِ دیگر انگار ایمانش و حالش هر دو سرِ جایش بود. از زمانی که رفت اما روز به روز پس رفت. کار به جایی رسید که فارسی‌نوشتن را بدونِ توجیه یافت. وجهی اگر مانده بود در حدِ وبلاگ‌نویسی بود نه در قد و قامتِ یک نشریه؛ این شد که بی‌توجیهیِ فارسی‌نویسی یکسره بر سرِ هزارتو آوار شد. پدر عزرائیل در این بی‌توجیهی چنان فشرده شده بود که زایاندنِ شماره‌هایِ واپسین برایش در حدِ شکنجه زجرآور بود.

بنیان‌گذارِ بنیان‌کن
(4)
پدر عزرائیل بود که هزارتو را به دنیا آورد و در نهایت هم خودش آن را از دنیا برد. پدر عزرائیل گفت باور ندارد کسی بتواند سرپرستیِ این بچه را بپذیرد و از آن مهم‌تر برایِ چنین امری قابلِ اعتماد باشد. گفت با اندک کسانی که باورشان داشته نیز صحبت کرده و هیچ‌یک نپذیرفته‌اند. من با خود فکر می‌کردم عشق به فرزند اگر حد و مرز نشناسد تا خواستِ نابودیِ او پیش خواهد رفت و پدر عزرائیل گرچه عشقِ انحصاری‌اش را به حضانتِ فرزند انکار کرد اما این انکار برایِ من از هر اثباتی فزون‌تر بود.
از دیدِ من ماجرا تنها اینگونه باورکردنی ست:
از نظرِ پدر عزرائیل هیچ‌ آدمِ قابلِ اعتمادی یافت نمی‌شد و این عبارت را من جز این معنا نمی‌توانم کرد: «هیچ‌کس شایستگیِ سرپرستیِ فرزندِ من را جز خودِ من ندارد و چون من ایمانم را از دست داده‌ام بنابراین فرزندم هم جانش را از دست خواهد داد.» البته که واگذاریِ فرزند به دیگران در زمانی که نوجوانِ نو رسیده‌ای گشته بسی دشوار است اما عشقِ حقیقی به فرزند در چنین بزنگاه‌های محک می‌خورد؛ جایی که تو فرزندت را از رویِ عشقی انحصاری نابود سازی در واقع جز عاشقِ خود نبوده‌ای.

باقی نوشته را اینجا بخوانید.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
November 21, 2008  
از دست دادن ایمان  
 
هزارتو تمام شد. بالاخره باید روزی تمام می‌شد؛ امروز همان روز است. البته این دلیل پایانش نیست. هزارتوها نیز به سرانجام نرسیده‌اند که بشارت دهیم طومار هر چه هزارتوست در دنیا را پیچیده‌ایم و دیگر گم‌گشته‌ای نیست و کارمان به دشت‌های پهناور رسیده است. هزارتوئیان قبل از آغاز می‌دانستند تا ابد سرگردان پیچ و خم هزارتوها خواهند ماند، ولی باز نوشتند بلکه به بیرون ره بیابند. شاید به دلیل همین آگاهی هزارتو یک تراژدی است، حکایت یک تراژدی است. قصه‌گویی است.

در هزارتو قصه زیاد گفتیم. قصه‌ی همان سرگشتی‌های معروف، قصه‌ی اندیشه‌ها، نمی‌دانم‌ها، می‌دانم‌ها. سی هزارتو نقالی کردیم. مردم آمدند گوش کردند، کم هم نیامدند. کار و بارمان سکه بود، می‌گفتیم و می‌گفتند، می‌نوشتیم و می‌نوشتند. دیگران به کنار، خودمان جماعتی شده بودیم. جماعتی که فقط روی کاغذ بود. جماعتی که چند ده نفرشان یکدیگر را دیده بودند و باقی حتی ارتباطی با هم نداشتند. ولی باز جماعتی بودند. جماعتی که حداقل می‌دانستند هزارتوهایی وجود دارد. خلاصه خوب بودیم، نه فقط در ظاهر.

ظاهر همیشه پرده بر باطن است. تلاش بر آن بود باطن هزارتو هم مانند ظاهر آن باشد، ساده و صریح. هزارتو بیش از همه‌چیز تمرین پختگی برای هزارتوئیان بود. خواستیم جمعی باشیم بدون درگیری و جدایی و جدل و گمانم توانستیم. ما یک مجله‌ی آرام منتشر کردیم، یک تجربه‌ی ساده داشتیم، یک خاطره‌ی شیرین. به خودمان افتخار می‌کنیم که دو سال و نیم دوام آوردیم، باز هم می‌توانستیم دوام بیاوریم. تمام شدن هزارتو از سر ناچاری نبود، یک تصمیم بود.

پایان هزارتو تصمیم شخص من است. دلایلش کم نیستند و دفاعیاتم هم. اینجا هم جای بحث این نیست، دلیلی برای بحث نیست. خلاصه‌ی تمام حرف‌ها می‌شود از دست دادن ایمان، نه ایمان به هدف که آن‌چنان مقصودی در کار نبود؛ ایمان به مسیر، انگیزه برای ادامه‌ی مسیر. بعد از دو سال و نیم شاید ترک هزارتو سخت باشد، ولی خاطره‌ها ارزش خانه شدن ندارند که در گرمی‌شان پنهان شویم. از هزارتو می‌گذریم، تا چه پیش آید.

نوشته میرزا پیکوفسکی در آخرین شماره هزارتو
--------------------------------------------------------
خواندن نوشته های دیگران را در دست دارم. می خواهم ببینم با این تصمیم شخصی چه برخوردی داشته اند و آیا آنها هم ایمان شان را از دست داده بودند؟ مگر می شود سرنوشت یک کار جمعی را با یک تصمیم فردی معین کرد؟ راهی برای بقا نبود که همه با هم دست به خودکشی زدند؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 20, 2008  
رندانه  
 
مدتها بود صدای فریاد خود را نشنیده بودم. تمام بحران با آرامش طی می شد. چیزی روشن ته این ظلمات سوسو می زد. هنوز هم می زند. من بنده سخن ام. خراب سخن ام و آباد سخن. این کامنت سرشبی حالم را یکباره دگرگون کرد. بد کرد. اینکه کسی آلوده زبان و آلوده ذهن تو را به چیزی حتی تصوری از چیزی بیالاید که دورترین تصور است از تو. ... شب سختی گذشت. بسیار سخت چنانکه سالها نبوده. همه چیز از بیگانه شدن شروع می شود. وقتی بیگانه ای هر تصوری هر اتهامی هر سخنی را روا می داری. بیگانه شدن بیگانه بودن ترسناک ترین تجربه آدمی باید باشد. همان جایی است که بیرحمی آغاز می شود. بی انصافی. لینچ. جهان من بی ترس است. صحرایی از نور است که تنها منطقه تاریک اش بیگانه شدن است. تنها لکه سیاه بر صورت این آفتاب. و گاه این لکه چنان بزرگ می شود که نور در آن زندانی می شود. آن وقت می شود شب دیجور طور. شب عقرب ها و مارها و موش ها. شب گمگشتگی. شبی که سنگ از سرمایش می ترکد. سخن یخ می بندد. کلام دشنه می شود دشنه ای بی محابا پرتاب شده. آتشی هم اگر هست برای سوزاندن جادوگران و روسپیان است. خیری در آتشی نیست. چیزی ساخته نمی شود کوره ای نیست. پتک برای ساختن نیست. برای کوبیدن روشنی است برای حاکم کردن تاریکی است. برای میراندن نقطه های روشن است.

به درخت آتش پناه می برم به حریم قدسی امن. با خدا همکلام می شوم. به سخن اش گوش می دهم که از دارالسلام می گوید.  

حافظ فراسوی نیک و بد رندانه می رود و می خواند:
می ده که گرچه گشتم نامه سیاه عالم
نومید کی توان بود از لطف لایزالی
ساقی بیار جامی وزخلوت ام برون کش
تا در بدر بگردم قلاش و لاابالی
 
بروم کلیله بخوانم. آهستگی را تمرین کنم. به هزار و یک شب ام سری بزنم. شهزاده ای خواب است. بیدارش نکنم. سیگاری بگیرانم. پیاله ای. و روی ماه را بنگرم که عکس آشنایی را می تاباند. دیوانه ای. قلاش و لاابالی. نیک و بد خود را نمودند. جایی فراسو قرار بگذارم. وزش ظلمت را نشنوم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
November 11, 2008  
باز هم از زمانه  
 
قصد نداشتم به مسائل زمانه بازگردم اما به دلیل انتشار مصاحبه ای با آقای ولیان پور عضو بورد زمانه ناچارم نکاتی را توضیح دهم تا جریان اطلاع رسانی یکطرفه نباشد. در سیبستان می نویسم چون امیدی ندارم که توضیحات من در زمانه منتشر شود ولی اگر همکاران زمانه اجازه داشته باشند خوب است که دست کم به این مطلب در پایان مطلب آقای ولیان پور لینک بدهند. در زیر نکاتی را در مصاحبه زمانه با او مورد توجه قرار می دهم و قضاوت را به خوانندگان سیبستان و مخاطبان زمانه وامی نهم:
 
1 ایشان می گوید: «فکر می‌کنم رفتن آقای جامی انتخاب خود‌ش بود.» و کمی بعد می گوید: «آقای جامی با این انتخاب برد موافق نبودند و تصمیم گرفتند رادیو را ترک کنند.» برای من این شیوه از اطلاع رسانی موجب شگفتی است. دوستان ما ظاهرا بیانیه خودشان را فراموش کرده اند. این آنها بودند که تصمیم به تعلیق مدیر زمانه گرفتند و نخواستند به بحث های من و نظرات من توجه کنند. گفتن اینکه جامی زمانه را ترک کرد یا رفتن انتخاب خودش بود کاملا غیرمنصفانه و وارونه سازی جریان است.

2 ایشان گفته است که دو پست در دست جامی بود و اضافه کرده است که زمانه چارت سازمانی دارد که در ابتدای تشکیل آن درست شده است. هر دو گزاره نادرست است. زمانه به دلیل نوپا بودن فاقد چارت سازمانی بوده است و اگر اینطور بود نباید در طول نیمه اول سال 2008 تیمی مامور می شد که برای تهیه چارت اقدام کند. وانگهی این چارت به بورد زمانه پیشنهاد شد اما به دلیل مشکلاتی که در ساختار سازمان ایجاد می کرد تصویب نشد. بنابرین زمانه هنوز هم چارت ندارد. حتی در طرح تجدید ساختار زمانه هم چارت تازه ای دیده نشده و دست کم اعلام نشده است حتی به من. با این توضیح اینکه کسی بگوید دو پست در دست مدیر بوده است از نظر قانونی نادرست است. حتی اگر هم این جمله را اینطور بفهمیم که دو حیطه کاری مدیر به دو پست تحویل شده روش بورد برای جداسازی این دو حیطه کارشناسی نشده بوده و روش ابلاغ آن دستوری بوده است بدون کمترین گفتگو با مدیر.

3 ایشان گفته است که مدیر به کارهای پرسنلی و مالی و لجستیکی نمی رسیده است. از نظر قانونی قاعدتا بورد محترم باید از مدیر می خواست حیطه ادیتوریال را رها کند و به کاری که بورد به عنوان مدیر از او انتظار دارد برسد نه بالعکس. ضمنا اینکه ایشان می گوید تصمیم گرفته اند این دو حیطه را به عنوان دو شغل از هم جدا کنند خود نشان می دهد که این دو هرگز از هم جدا نشده بوده در حالی که اگر چارت ادعایی ایشان وجود می داشت نیازی به جداسازی و تصمیم برای آن نبود.  

4 اقای ولیان پور گفته است که بورد مسئولیت دارد که بر خطوط و استراتژی کلی بنیاد نظارت کند. باید از ایشان پرسیده می شد که آیا آنها اطمینان دارند که تحولات اخیر به حفظ خطوط و استراتژی زمانه می انجامد؟ و خوب بود از ایشان پرسیده می شد که اطلاع دارند که این خطوط چیست که تغییر نخواهد کرد؟ و نیز اینکه وقتی دهها روزنامه نگارزمانه با تصمیمات آنها مخالفت کردند و شماری این رادیو را ترک کردند چه تضمینی هست که آن خطوط ادامه یابد و تغییر نیابد؟

5 ایشان اشاره کرده است که «پاسخ‌گویی هم به این معنی است که بودجه عادلانه و صادقانه مصرف می‌شود و حیف و میل نمی‌شود». این نحوه برخورد مبهم و کلی، شایعات زیادی را دامن زده است که انگار بودجه حیف و میل شده است یا صادقانه خرج نشده است. ایشان باید توجه داشته باشند که این دست سخنان از نظر حقوقی قابل تعقیب است. زمانه با بودجه محدود یک رادیو به تولیدات چندرسانه ای پرداخته است که خود نشان می دهد بودجه به بهترین وجه مصرف شده است. من پیشتر در گزارشی به مخاطبان زمانه این موضوع را شرح داده ام (+) و تکرار نمی کنم. سابقه کار من در بی بی سی هم نشان می دهد که همیشه از بودجه بهترین استفاده را کرده ام. نمونه آخر آن سفر به کانادا بود که از بودجه ای برای برگزاری یک سمینار در باره مهاجرت هم سمینار برگزار کردم و هم دهها مطلب و عکس و یک فیلم فراهم کردم که به ایجاد صفحه ایرانیان کانادا انجامید. اولین صفحه ویژه ای که به اعتراف مدیران بی بی سی تمام مطالب آن تولیدی و غیرترجمه ای بود.

 6  ایشان در معرفی اعضای بورد شرحی داده است که معلوم می شود دو عضو (هلندی) آن مطبوعاتی اند ولی معترف اند که یکی از آنها «در حال حاضر در عراق مشغول نوشتن یک کتاب در مورد مسائل این کشور است. ولی از طریق ایمیل با برد در ارتباط است و در جلسات شرکت می‌کند». البته این موضوع محل مناقشه است و من وارد آن نمی شوم که چگونه کسی می تواند ماهها از بورد غیبت داشته باشد اما با ایمیل «در جلسات شرکت کند». در واقع بورد مرکب از یک عضو روزنامه نگار هلندی و سه عضو ایرانی است که روزنامه نگار نیستند. اما ایشان کمی بعد تاکید می کند که سه عضو در بورد مطبوعاتی هستند. امری که واقعیت آن را تایید نمی کند.

7 ایشان در باره  مدیر موقت می گوید «
قرار نیست ایشان در محتوا دخالت کند.» اما اینکه مدیر موقت به روزنامه نگاران بگوید یا ساکت باشید یا بروید چه معنا دارد جز تعیین تکلیف برای روزنامه نگاران و ایجاد فضایی که آنها برای نوشتن و گفتن آزاد نباشند؟ خود بورد هم که شان ادیتوریال ندارد دو بار دستور داده است مطالب مربوط به تحولات اخیر حذف شود. ولی متاسفانه این مصاحبه در باره این مسائل ساکت است.

8 فرموده اند که: «
در دو ماه آینده، یک سرپرست شورای دبیران یا همان مسئول ادیتوریال در یک روند کاملاً دموکراتیک به طوری که همه‌ کارکنان و همه‌ همکاران رادیو زمانه در آن مشارکت داشته باشند، استخدام (می) کنیم.» آیا روندهای دموکراتیک نباید از آغاز این تحولات وجود می داشته و اعمال می شده است؟ آیا می توان امیدی داشت که وقتی بوردی به دهها روزنامه نگار و خواسته آنها به طور کاملا غیردموکراتیک بی اعتنایی می کند از یک زمانی به بعد بتواند دموکراتیک رفتار کند؟ اگر روزنامه نگاران زمانه با ادیتور بعدی توافق نکردند بورد چه تصمیمی خواهد گرفت؟ بوردی که تا کنون غیرشفاف و غیردموکراتیک عمل کرده است چه تضمینی می دهد که به این روش ادامه ندهد؟ و چه خواهد کرد که صدماتی را که تاکنون به زمانه زده جبران کند؟ یا روند دموکراتیک شامل بورد نمی شود؟

9 ایشان فراموش نمی کند که تاکید کند «
در بین پرسنل هم به میزان زیادی نارضایتی بود. و به وسیله‌ی نامه و یا شفاهی به ما می‌رسید که نشان‌دهنده‌ آن بود بعضی از کارها خوب پیش نمی‌رود.» گیرم چنین است و سطح نارضایتی آنقدر بالا بوده است که تصمیم بورد را توجیه کند. اما ایشان فراموش می کند که بگوید بسیاری از پرسنل از جمله شماری از همان ناراضی ها هم با تصمیم بورد موافقت نداشتند. اینکه چرا بورد گروهی را در نظر می گیرد و گروهی را فراموش می کند نکته ای است که ایشان و بورد زمانه تاکنون ناگفته گذاشته است.

امشب هالوین است. در میان نوشتن چندین بار زنگ خانه به صدا در آمده است. بچه های کوچک با فانوسهایی کاغذی در دست در را که باز می کنی شروع می کنند سرود هالوین خواندن. بعد باید شکلاتی بیسکویتی تعارفشان کنی. هر چه در خانه دارم گذاشته ام روی سینی حصیری. چرا یادم نبود که تهیه ببینم؟ بعد از سی ماه کار در این کشور امشب اولین باری است که مراسم هالوین هلند را می بینم.  

پس نوشت:
چون بعضی خوانندگان اشکال کرده اند که 11 نوامبر هالوین نیست من موضوع را پیگیری کردم. ماجرا از این قرار است: هالوین رسمی عمدتا کاتولیکی است و در مناطق کاتولیک نشین رایج است و در آخر اکتبر و روز اول نوامبر که روز تمام قدیسان نام دارد بزرگ داشته می شود. اما چون این رسمی باقیمانده از دوره ما قبل مسیحی (و دوره به اصطلاح کافران است) پروتستان ها (اکثریت هلندی ها مثلا) به آن قائل نیستند و در عوض روز بعد از تولد قدیس مارتین را که 11 نوامبر باشد با مراسمی مشابه اما با لباس های عادی یا بر اساس شخصیت های انجیلی (و نه لباسهای جادوگرانه چنانکه در هالوین رسم است) جشن می گیرند. این متن از ویکی پدیا به همین موضوع اشاره دارد.
Halloween has become increasingly popular in The Netherlands since the early 1990s. From early October, stores are full of merchandising related to the popular Halloween themes. Students and little children dress up on Halloween for parties and small parades. Trick-or-treating is highly uncommon, also because this directly interferes with the Dutch tradition of celebrating St. Martin's Day. On November 11, Dutch children ring doorbells hoping to receive a small treat in return for singing a short song dedicated to St. Martin.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
November 8, 2008  
But my smile still stays on  
 




Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score.
On and on!
Does anybody know what we are looking for?
Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?
Show must go on!
Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!
Whatever happens, Ill leave it all to chance.
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for?
I guess im learning'
I must be warmer now..
Ill soon be turning round the corner now.
Outside the dawn is breaking,
But inside in the dark Im aching to be free!
Show must go on! Yeah! 
My soul is painted like the wings of butterflies,
Fairy tales of yesterday, will grow but never die,
I can fly, my friends!
Show must go on! Yeah!
Ill face it with a grin!
Im never giving in!
On with the show!
Ill top the bill!
Ill overkill!
I have to find the will to carry on!
On with the show!
Show must go on.
 

 

برای خورشید محزون و معصومه دلاور و اختر و چشم ترش
برای افزودی و لوطیگری اش
برای فواد و صداقت اش
برای شهرنوش امیدوار
برای آزاده نگران
برای بهرنگ و مجتبا و پرویز
برای داریوش
برای مینو
برای حسین
برای سبیل طلا
برای جهان
برای لوا
فری
دانیال
شاه
برای آینده ای که در برابر ما ست
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
November 7, 2008  
دموکراسی سرهنگی  
 
وکيل زمانه، ظاهراً در ژستی دموکرات‌مآبانه، اما به شيوه‌‌ای سخت قيم‌مآبانه، گفته است که هر کس «سرسپرده‌»ی ما نيست، بفرمايد برود بيرون (به زبان عاميانه يعنی «هرررری»!). اين جملات و تعابير چيزی را به ياد شما نمی‌آورد؟ ياد محمدرضا پهلوی نمی‌افتيد که گفته بود هر کسی نمی‌خواهد پاسپورت بگيرد و برود؟ حبذا چنين رسانه‌ی آزادی که قرار بود کثرت‌گرا باشد و اهل مدارا. نويسنده آشکارا متمايل به زبان ارعاب و تهديد می‌شود. حتی آوردن تعبير «آزاد هستند که چنين و چنان بکنند» پوششی بر این رسوايی نيست.

به نقل از: ملکوت
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 1, 2008  
در فضایل چموشی  
 
این متن را پس از نزدیک به سه سال دوباره منتشر می کنم. هرگونه شباهتی با وضع امروز کاملا اتفاقی است:

يا: در وصف مديران سرهنگ و مديران فرهنگ

هر قدر به آن روز که مديرم مرا خواست و الدرم بلدرم کرد فکر می کنم بيشتر خنده ام می گيرد. طفلک فکر کرده بود بايد اين کارمند چموش جا بخورد و بنشيند سر جايش و مشکلات او، که دفتر را با کلاسهای ابتدايی قديم اشتباه گرفته بود که همه بايد دستها روی زانو راست می نشستند، حل شود. خب نشد. يعنی از جهتی شد چون من به جای دست به زانو نشستن دست به زانو زدم که برخيزم و بروم دنبال کار خودم و اين جماعت از مديران را به حال خودشان واگذارم. ولی نتيجه دلخواه او حاصل نشد.

هميشه تهديد و ارعاب نتيجه دلخواه نمی دهد. سهل است خيلی وقتها آدمها را با مقاومت روبرو می کند. به چاره گری وامی دارد. درسی در مديريت.

مديران بر دو بخش اند احتمالا. آنها که کنترل را با سکوت و اسکات و بر سر جانشاندن و خفه کردن و چوب و چماق و درفش و تازيانه ممکن می بينند. اينان مديران عهد عتيق اند که اشتباها تا عصر جديد نسل شان ادامه يافته است. مديران ديگر مديرانی هستند که کنترل را بر اساس همدلی و گفتگو و رايزنی و خرد جمعی شدنی می بينند. دسته اول به «صورت» قانون نگاه می کنند و دسته دوم به «روح و سيرت» آن. دسته اول مديرانی اند که فاقد هرگونه خلاقيت اند و دسته دوم آنها که کشف و شهود را پايه کار جهان و مديريت روزمره خود می دانند. دسته اول به پادشاهان مستبد نزديک اند و دسته دوم به پيامبران. سکولارش می شود: مديران سرهنگ، مديران فرهنگ.

چموشی يعنی گريختن از تله مديران مستبد. مديران که به روی آفاق نو بسته اند. مديرانی که کورانه می روند. مديرانی که تنبيه و توهين را به بهانه انضباط و نظم جمعی پايه کار خود قرار داده اند. مديرانی که آدمها را اسير می کنند آزاد نمی کنند. مديرانی که بهره وری کارشان به همين سبب سخت محدود است. پولهای کلان صرف می کنند اما نتايج نابسنده می گيرند. هر مديری که بر فرهنگ سرهنگی کند مديری است که به صد معجزه هم نجات نمی يابد.

چموشی راه رشد آشنايی زدايانه است. خلاف آمد عادت است. کولی بودن در جهان اسارتها ست. امضا نکردن اسارت است و طرد سرهنگی. ستايش آزادگی آدم است. کسب جمعيت از زلف پريشان است. رندانه زيستن است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست