قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 31, 2008  
بیگانه با زمانه  
 

حقیقت آن است که من از بیانیه بورد زمانه انتظار بیشتری داشتم. آنچه بورد زمانه امشب و 24 ساعت پس از تعلیق مدیر زمانه منتشر کرده - و لابد با مطالعه و دقت و رایزنی های متعدد - ناامید کننده است اما در عین حال گویای منش و بینش بورد و طبعا از بسیاری جهات قابل مطالعه. می کوشم چند نکته را از آن میان بازنمایی کنم:

1 بورد زمانه تمام تلاش خود را کرده است که در بیانیه خود هیچ نامی از مدیر زمانه نیاورد. انگار چنین کسی وجود نداشته است و آن رسانه پویا و به قول بورد «موفق» از اول زیر سایه همین بورد بوده است و به نیابت از این بورد است که آن زمانه زمانه شده است. مدیر شانی ندارد. می آید و می رود. یک روز اسم اش مهدی جامی است و یک روز هم اسم اش زوران جوکانوویج. آنکه هست و پایدار است و مسلط بورد عالی مقام است که همه امور را زیر نگین خود دارد.

2 بیانیه بورد زمانه در باره دلیل تغییر ساختار و تغییر موقعیت مدیر به سردبیر و ضرورتهای آن هیچ نمی گوید. اصولا دلیلی برای این کار نیاز نیست. بورد تصمیم گرفته است و تصمیم بورد لایتغیر است و بحث ندارد.

3 بیانیه بورد زمانه سرد و کوتاه و اداری است اما سرشار از تناقض است. نخست به مشکلاتی به صورت مبهم اشاره می کند سپس آن مشکلات را فراموش می کند و زمانه را به عنوان رسانه ای موفق می ستاید. البته با نظام فکری بورد حتما این موفقیت ناشی از وجود بورد بوده است و مدیر نقشی در این موفقیت نداشته است. مدیر اصولا کارگزاری بیش نیست و هر وقت بورد صلاح بداند بدون دلیل هم می تواند او را معلق کند یا کنار بزند. این قدرت بورد است و به کسی جز خود بورد هم پاسخگو نیست.

4 بیانیه بورد نوعی رسمیت بخشیدن به عمل بورد است. برای ارتباط نیست. چیزی نمی گوید. بشدت محافظه کار است. فرمالیته است. افکار عمومی برایش ارزشی ندارد مگر در همین حد که اعلام کند که چنین شده است و بس. بورد برای مخاطب ارزشی قائل نیست.

 5 بیانیه بورد زمانه بروشنی نشان می دهد که بورد نه زمانه را می شناسد و نه رسانه را و هیچ درک روشنی از رسانه دیجیتال ندارد. آمار بیانیه مخدوش است و نامفهوم است. برای بورد آمار فقط نوعی پز است و زینت مجلس. اینکه این امار دقیقا یعنی چه بی معنا ست. احتمالا یکی از کارمندان مامور تهیه آمار شده است و منشی محترم بورد هم آن را انشا کرده است. بیانیه برایش مهم نیست که ترم های آماری درست به کار رفته باشد: «تارنمای زمانه ماهانه به طور میانگین ۴۴۰۰۰۰۰ صفحه دیده شده داشته‌است. این تعداد کلیک مربوط به ۱۳۵۰۰۰ بازدیدکننده مختلف بوده‌است. ماهانه به طور میانگین ۴۵۵۰۰۰ نفر از سایت زمانه بازدید کرده‌اند.» به این ترتیب کلیک همان صفحه دیده شده است و معلوم نیست چرا 135 هزار بازدید کننده به طور میانگین می شوند 455 هزار نفر. و بعد اینکه این آمار مربوط به چه زمان و دوره ای است هم البته محلی از اعراب ندارد.  

6 بورد زمانه مجموعه ای از کسانی است که در باره رسانه مدرن عصر دیجیتال درک مبهمی دارند. رسانه را به طور حرفه ای نمی شناسند. اگر هم یکی از ایشان رئیس یک شبکه تلویزیونی است نگاهش بشدت کلاسیک است. رادیوی جدید را به رسمیت نمی شناسد. از ایران تقریبا چیزی نمی داند و فرهنگ ایرانی برایش بیگانه است.

7 بورد زمانه که مسئول بنیادی است که باید برای دموکراسی بکوشد رفتاری اقتدارگرا دارد. این از سراپای بیانیه اش پیداست. رفتارش در سه هفته گذشته هم همین را موکد می کند. تازه ترین عضو بورد در اولین جلسه رسمی که در آن شرکت داشت وقتی بحثی بر سر رابطه مدیر و بورد پیش امد بی هیچ نگرانی و شرمی با قاطعیت تمام گفت که این رابطه مثل رابطه برده داری است. یعنی به انگلیسی تعبیر slavery را به کار برد. ما هر چه گفتیم شما باید اجرا کنید. ما بر شما مسلط هستیم. بخواهیم می توانیم اتاق تان را زیر و رو کنیم. این روحیه استعماری است. سلطانی هم هست. حضور او در بورد این روحیه خفته را در اعضا هم بیدار کرد.

8 زمانه شخصیتی لیبرال دارد. بدون لیبرالیسم که من مدافع اصولی آن هستم پلورالیسم که زمانه مدافع آن است امکان ندارد. بورد زمانه از چپ مارکسیستی متاثر است یا از پدرسالاری استعماری. این دو روش فکری با روش زمانه دو مسیر و دو جهان کاملا متفاوت است. زمانه در منگنه این نوع نگاه که نگاهی ماقبل الزمانه است گرفتار بود. بورد پیشین از این بابت بسیار ترقی خواه تر بود و حضور تایس برمن به عنوان رئیس بورد آن را متعادل می ساخت. کسی که هم دنیای مدرن را می شناخت و هم دلبسته دنیای ایرانی و شعر خیام بود. شخصیت شجاع او پشتوانه بزرگی برای حفظ زمانه از فشارهای نهاناشکار بود.    

9 بیانیه بورد می گوید شان مستقل روزنامه نگاران زمانه را محترم می شمارد. اما بکن نکن ها از شب گذشته آغاز شده است. این آغاز یک انحراف بزرگ است. اصولگرایی لجوجانه من - به تعبیر کاوه اسفندیاری - از نگاه بورد نوعی مقاومت ارزیابی می شد. آنها سخت اشتباه می کنند اگر فکر کنند با نبودن من می توانند اصولگرایی زمانه را در پایبندی به آزادی بیان و ژورنالیسم آزاد و مدرن و ترقی خواه و جامع نگر مخدوش کنند. به روشنی باید بگویم که بورد و مدیریت حق هیچگونه دخالت و اعتراضی به کار روزنامه نگاران ازاده زمانه ندارند. آنها بر اساس همان منطق که از من می خواستند در باره نوشته های یکطرفه فولکس کرانت - که فرقی با کیهان نداشت- دم نزنم مبادا که آزادی بیان را مخدوش کنم حق ندارند آزادی بیان سردبیران زمانه را محدود کنند. روشهای مرعوب کننده چپ و مشت آهنین در دستکش مخملین استعماری در زمانه مرده و مطرود است. ما شهروندان درجه دو اروپا نیستیم. ما حقوق خود را بتمامه می شناسیم و بتمامه از آن دفاع خواهیم کرد. نباید انها به این خطا راه بدهند که فکر کنند چون ما ایرانی هستیم درک دموکراتیک ضعیفی داریم و باید ما را در مسیر چپ حزبی یا پدرسالاری استعماری هدایت کرد. زمانه نشانه روشنی است از آفتابی که در دل ایرانی ترقی خواه می تابد و توانسته است برتر از بسیاری از معیارهای رسانه های هدایت شده امکان دموکراسی ایرانی را به نمایش بگذارد. نه به اندیشه های اپوزیسیونی نیاز دارد نه به اندیشه های نو و کهنه استعماری.       

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
October 30, 2008  
عشق عمومی  
 

طبیعی است که متاسف باشم از آنچه اتفاق افتاده است. هرگز فکر نمی کردم به این زودی ها از زمانه جدا شوم. برای خودم یک زمان 5 ساله قائل شده بودم. زندگی ام به 5 ساله ها تقسیم شده است. این بار قرار این بود که این دوره کوتاهتر شود. به اجبار. انتخاب من نبود. از کانادا که برگشتم با طرحی نو آمده بودم تا زمانه را در کانادا پایه گذاری کنم. هیات نظارت زمانه بدون اینکه این طرح را باز کند یک هفته بعد بدون حضور من تصمیم گرفت که ساختار زمانه را دگرگون کند. پیام آن از همان روز اول روشن بود. اما من عمدا نخواستم آن پیام را عمده کنم. من دلایل متعدد داشتم که تصمیم هیات نظارت یا بورد زمانه کارشناسی نشده و شتابزده است. دلایل قاتع کننده نیست و روش اجرا نیز مناسب نیست. خواستم تا طرح کتبی شود. شد. اما ایرادها کمتر نشد. تمام این ماجرا 20 روز طول کشید. آنها در 9 اکتبر جلسه گذاشتند در 10 اکتبر ضمن دیداری برای قهوه خوردن از سوی رئیس بورد و مدیر پرس نو به من شفاها ابلاغ شد. با همکاران ام صحبت کردم. سپس همکاران ام بدون حضور من - به دلیل عدم دعوت بورد از من - دو جلسه طولانی دو سه ساعته با اعضای ایرانی و بعد هلندی بورد داشتند. نامه نوشتند و امضا کردند. هزاران کلمه ایمیل رد و بدل کردند تا هماهنگ و یکصدا عمل کنند و بین من و بورد به تفاهمی حرفه ای برسند. دوباره روز جمعه با رئیس پرس نو دیداری خصوصی داشتم. روز شنبه پیشنهاد خودم را که در اساس، طرح دگرگونی ساختار را می پذیرفت و به تایید بیش از 20 تن از همکاران رسیده بود ارائه کردم اما با شیوه اجرا و تعاریف متفاوت. بورد آن را به منزله پذیرش نظر خود دانست و من در ایمیلی توضیح دادم که من تنها ایده را پذیرفته ام و در روش کار پیشنهاد خود را برای مذاکره و تفاهم دارم و سه هفته وقت خواستم تا به جای اول نوامبر از نیمه نوامبر طرح را با روشن ساختن جزئیات اجرایی کنیم. امشب دو نفر از بورد (رئیس و منشی) و دو نفر از پرس نو (رئیس و مدیر موقت بعدی) آمدند و گفتند که این پایان کار ما با توست. مذاکره بی مذاکره.

من یکبار پس از جلسه اول بورد با همکاران به دلیل رنجشی که در لحن و بیان اعضای ایرانی بورد دیدم درویشانه عذرخواهی و استعفا کردم. به طور نیمه رسمی رد شد. ولی فضا بهتر نشد. این دوره برای من اصلا آسان نبوده است. اما به خاطر زمانه و همکاران ام و برای بالیدن زمانه که اینهمه پایش عشق و کار ریختم و ریختیم تا جایی که می شد کوتاه آمدم. طرح پیشنهادی من بخوبی می توانست مسائل را حل کند. اما بورد و پرس نو حاضر نبودند بیش از این با من راه بیایند. در واقع اصلا راه نیامدند. نه حرف و نقد مرا قبول کردند و نه نقد و اعتراض همکاران ام را. امشب در جلسه کوتاهی که داشتیم آرام و با رد دلایل آنها خاتمه کار را پذیرفتم و به دوستان ام ایمیلی نوشتم و پایان کار خود را با زمانه اعلام کردم.

همه می پرسند چه اتفاقی افتاده است. این سوال من هم هست. بورد زمانه دلایل قانع کننده ای برای تصمیم خود ندارد و روش تصمیم گیری اش هم نه با موازین اداری سازگاری دارد و نه با اصول دموکراتیک. این را به آنها هم گفتم. گفتم که نامه وکیل پرس نو بر پایه اطلاعات ناقص و بی سند و یکطرفه نوشته شده است. اما من می توانم با دلیل و سند نشان دهم که بورد جدید که یک سالی از عمرش می گذرد از مدیر خود حمایت کافی نکرده است سهل است در طول ده ماه گذشته در کار اجرا مداخله کرده و شئونات مدیر را نادیده گرفته یا زیرپا گذاشته است. به همین دلیل هم سه جلسه آخر بورد با من با تنش همراه بوده است. البته به دلیل اینکه روند حقوقی جدا شدن من از زمانه از فردا شروع می شود و احتمالا چندماهی به طول خواهد انجامید نمی توانم شرح تفصیلی تری از مسائل و مشکلات مدیر با بورد ارائه کنم زیرا مایل نیستم بر روند فیصله قضایی کار تاثیر منفی بگذارم.

زمانه برای من خاطره ای شیرین باقی خواهد ماند. از سر شب ایمیل های همکاران ام از سراسر دنیا می رسد و من خود را در آینه پیامهای آنان باز می شناسم. بیشتر آنها می خواهند بمانم. اما نمی دانند که اگر ماندن ممکن بود هرگز جدایی نمی شد. زمانه بزرگترین کار حرفه ای من بوده است. خیلی کارهای دیگر هم کرده ام که آنها را هم دوست دارم و مثل همین کار دیوانه وار بر سر انجام دادن آنها کار کرده ام. اما به قول فروغ آدم همیشه به ان شعر آخری که می گوید دلبستگی بیشتری دارد. زمانه تازه ترین شعر من بود. طبعا دوست ترش می دارم. هنوز گرم است. هنوز از من جدا نشده و دور و سرد نشده است. بچه سرتق و اعصاب خراب کنی بود. جانم را می مکید. اما شیرینی اش جبران می کرد. هر قدمی که بر می داشت هر دندانی که در می آورد هر همسایه ای را که به حسودی وا می داشت می دانستم که این نوباوه پیشانی اش بلند است و آینده اش درخشان است. هر چه خوبی بود از دیگران گرفته و جمع کرده بود. کوچک و کم سن و سال بود اما دلبر و دلاور شده بود. دیگر کمتر نگران حال اش بودم. داشتم برای آینده اش نقشه می ریختم. عمید نائینی بزرگوار می گفت آقا شما از معدود ایرانی هایی هستی که می بینم برنامه ریزی بلند مدت می کنید. دقیقه نودی نیستند. شبی دراز در تورنتو به همراه نیکان و محمد آقا در محضرش بودم و آنقدر سرمان به حرف و سخن از پیام امروز و صنعت حمل و نقل و زمانه و بی بی سی و آیندگان و کجا و کجا گرم شد که شب دیرکشید و با سری پرشور و غوغا برگشتم. وقتی به آمستردام رسیدم زمانه را در سال 2009 گسترده تر و بزرگتر و پرطرفدارتر می دیدم. زمانه در کانادا می توانست خوب ببالد. زمانه ای که ظرف دو سال و در پایان پروژه می توانست روی پای خودش بایستد. اینکه در غیاب من چه گذشت در این شهر من هم نمی دانم. شاید چیزی خیلی کوچک. شاید چیزی بزرگ. اما زمانه من روی دستان ام پرپر شد. بیگانه شد. سخت شد. ناشنوا شد. دیگر مرا نمی شناخت. نمی دید. همه چیز در بیست روز اتفاق افتاد. حتما ریشه ای جایی داشته است. حتما. اما همیشه فکر می کنی این سرماخوردگی عادی است. رفع می شود. به سینه پهلو و سیاه سرفه کشید. حالا زیر سرم است. نجات پیدا می کند؟ بچه عشق می خواهد. دایه های مهربانتر از مادر چه می توانند کرد؟ من به کنار. اصلا مادر بد. امروز زمانه به نیروی عشق همه زمانه سازان نیاز دارد. همه را از من نخواهید. زمانه دیگر عشق عمومی است. اگر می خواهیدش باید نجات اش دهید.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 51
چاپ کن
بفرست  
October 26, 2008  
خاک خوب  
 

سالهای اوایل دهه 60 ضمن تحصیل، در سازمانی کار می کردم که طاهره خانم صفارزاده هم در آنجا کار و پژوهش می کرد. چون هر دو به شعر علاقه داشتیم چندین بار بحث از شعر پیش امده بود. من صفارزاده را برای دانش گسترده در زبان انگلیسی و روحیه معلمانه اش می ستودم. شخصیت اش در آن سالها ارام و دوست داشتنی بود ولی البته هیچوقت رابطه ما رابطه دوستی و صمیمیت نشد. نوعی فاصله را حفظ می کرد و چندان باز و راحت نبود گرچه در بحث جدی و اتشی مزاج هم بود. نقدش از یکی دو شعر من باعث شد که نگاه ام به شعر تا حدی متاثر از شلاقی بودن نقد او شود. به خاطر او بود که شعر بلندی را به فقط مقدمه ان فروکاستم چون معتقد بود که همین مقدمه شعر است و باقی به آن درجه نمی رسد:

عشق گناهی است
اعتماد گناهی است
و مردمان چه پرهیزکاران اند
تو چه می جویی
ای دست پرگناه؟

می گفت باید کارهای شعری را منتشر کرد تا نقد شود و صیقل بخورد. اما من تا سالها بعد هم حرف او را گوش نکردم چون اصولا برای جماعت شعر نمی گفتم و آنکه برای او شعر می گفتم هم مجال آه نمی داد چه رسد به نشر عاشقانه های من.

اما صفارزاده سخت کوشید تا مرا از شعر عاشقانه گفتن منصرف کند. یا نمی دانم من اینطور می فهمیدم که شعر برایش فقط شعر سیاسی و اجتماعی بود. او خطی را ادامه می داد که می تواند دنباله نگاه پروین اعتصامی باشد. خویشتندار و اجتماعی البته با چاشنی نگاهی مدرن. به این معنا او شاعری مدرن نبود. یا شعر مدرن اش به ایدئولوژی آمیخته بود. به هر حال او از شاعران انقلاب بود و دوره هم دوره ضدعشق. من همیشه استدلال ام این بود که انچه شما می خواهید بهترش در شعر فروغ هست که هم عاشقانه است هم اجتماعی در شعر حافظ هم هست. من شعر سیاسی صرف را شعر نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم. ولی خب این به گوش او سنگین بود و چندان آماده شنیدن اش نبود و دفاع اش جانانه بود. من در یکی از شعرهایم در اشاره به اصراری که او داشت بر تردیدهای خود غلبه کرده ام و در نهایت رای به عاشقانه گفتن داده ام. هنوز می توانم سطرهای پایانی را به یاد بیاورم که:

هیچ ادعایی نداری
انسان برهنه بدوی!
و به سیبی در کناره ساحل خوشنودی
آفتاب از آن تست.

گنجشکان دانا و شادمان به تو آموختند:
میان پرنده ای که سرودخوان
سینه به سینه باد می گذرد
با آن که او را نقاشی می کند
پرواز
فاصله ای جاودانی است

  صفارزاده بجز این بحثها برای من با دو چیز دیگر تداعی می شود. یکی تکه ای از شعرش که همیشه با خود بازخوانده ام و حق یافته ام و دیگری کوشش بلیغ او برای ترجمه قرآن به انگلیسی. شعر او زیبا و روان بود و گاهی فخیم اما من تنها صمیمیت گاه به گاه شعر او را دوست می داشتم. از میان شعرهایی که به گمانم در آمریکا سروده این تکه را که از حس یک ایرانی دور از وطن سخن می گوید خوش می داشتم و به دلم نشسته بود:

دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب می شناسیم

و بعد شرح می داد که این همان وطن فقرزده و دودخورده و چه و چه است اما باز هم دلمان برایش تنگ می شود. این حس برای من بسیار ارجمند بود. حتی زمانی که ایران بودم. حالا که فکر می کنم می بینم شاید رمز علاقه من به دوداسکادن هم همین بود. زندگی سختی که عمیقا دوست اش داری. حسی هست در آن که آمیزه سربلندی و آگاهی به فقر و عقبماندگی را توامان دارد. و من بسیار خوب می توانستم این حس را بفهمم.

صفارزاده از آن گروه معدود روشنفکران بود که مقبولیتی میان اهل حکومت داشت گرچه چندان خودی هم نبود. در عوض مثل یهودای خائن از جمع روشنفکران غیرمذهبی و چپ رانده شده بود یا بهتر است بگویم بایکوت شده بود. او صلاحیت های بسیاری داشت و یک سر و گردن از بسیاری از آنها که او را می راندند بالاتر می ایستاد اما آنها جمع بودند و او فردی تنها بود. روش زاهدانه در زندگی و پرهیزی که حتی از بزرگداشت و تجلیل داشت او را تنهاتر هم می کرد. 

تلاش صفارزاده برای ترجمه قرآن بارزترین نشانه از هنر و اخلاق او بود. و مبارزه ای که باید می کرد تا خود را به عنوان مسلمانی متفاوت در روزگار کنفورمیسم تثبیت کند. او نهایتا به آن طرحی که می خواست نهایت وجودش و چکیده دانش و استعدادش باشد رسیده بود. زندگی زاهدانه ای داشت و همه سالهای آخر عمر را به این کار بزرگ همت گماشته بود. اینکه یک ایرانی مسلمان همت خود را صرف این کار کرده است و با مقابله ترجمه های مختلف و نقد عالمانه آنها متنی نزدیکتر به درک اسلامی خود فراهم آورده است برای من ارج بسیار دارد. از اینکه  او غرق در این کار شده بود هم لذت می برم و این او را در چشم من عزیز می کند. در جامعه ای که داشتن هدفهای بلندمدت معمول نیست و همه به دنبال طی مراحل به صورت دفعی و یکشبه اند و بتدریج هدف داشتن در زندگی به معنای دهه 40 و 50 اش زوال یافته است ارزش صفارزاده به این بود که زندگی اش هدفی داشت. مثل بزرگان دیگری چون شریعتی از نسلی بود که زندگی شان بر محور هدفهای معینی شکل می گرفت و تمام حیات شان را وقف آن می کردند. برای من او همیشه زنده است. گاه در راهرو هم را می بینیم و گاه در اتاق او یا من نشسته ایم و بحث می کنیم. او زنی میانسال است و پرکار و سرشناس و من جوانی بیست و چند ساله که نشستن با بزرگان برایش فرصتی برای ارزیابی خود است. برای من حرفهای او در آن زمان دانشجویی بسیار مغتنم بود و از او می اموختم و با داده های او درگیر می شدم و تمرین می کردم که چگونه آنچه را او می آموخت نقد کنم و یکجا نپذیرم و راه خود را پیدا کنم و توان گفتگو با او را در خود بپرورم. زمان ما را از هم جدا کرد اما همیشه کارهاش را تعقیب کردم و برایش احترام قائل بودم و هرگز کسی که او را بدگفته باشد جدی نگرفتم. جهان ما بسیار متفاوت بود اما من می فهمیدم که او در جهان خود زنی معتبر است که مستقل و اندیشمندانه زندگی می کند صاحب رای و صراحت لهجه است و مردان بسیاری را به مقابله بر می انگیزد. شاید اگر صفارزاده ده سال دیرتر کارهایش را شروع می کرد یا جنبش زنان ده سال زودتر این می شد که هست او قدر در خور می دید. نوع درک او از زندگی در آشوب ارزشهای پس از انقلاب تا حد زیادی منحصر به خود او باقی ماند. این از قدر او که زندگی را چنانکه می خواست زندگی کرد نمی کاهد اما قدرشناسی او را از سوی جامعه ناممکن یا دشوار می کند.

پس نوشت:
از تمام دوستانی که برای درگذشت سرتیپ خادمی بزرگ خانواده ما با کامنت و ایمیل تسلیت فرستادند و همدردی کردند به جان سپاسگزارم و محبت ها و الطاف و دوستی آنها را قدر می گزارم و فراموش نمی کنم.    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
October 16, 2008  
در غربت  
 

حالا دیگر می توانم این متن را منتشر کنم. نخواستم کارم بر این سوگ سایه اندازد و طعن زنند که اگر اندوهگین است از برای آن مرد نیست. عزت آن مرد بیش از این بود که برای او عزادار باشی و برای چیز دیگری گمان برند. و دیگر سوگوار هیچ چیز نیستم مگر همین پیرمردی که مرد بود و جز مردی از او ندیدم. حمید جان ببخش که تا امروز نمی توانستم دم بزنم.  
- پنجشنبه 16 اکتبر
------------------------------------------------------------------------
سرتیپ اسم اش بود. همیشه اسباب تفریح و نقل داستان می شد این اسم. یکبار خودم هم توی داستان بودم. شاید سال 55 بود که با هم از جاده گرگان بر می گشتیم. پلیس راه ما را نگهداشت و گواهینامه خواست. وقتی دید نوشته است: سرتیپ خادمی سلامی نظامی داد  و گواهینامه را برگرداند و ما را با احترام راهی کرد.

این بار دوم است که پدرم را از دست می دهم. پدر اول ام 12 سال بر سرم سایه داشت. پدر دوم ام نمی دانم چند سال. باید 30 و چند سال شده باشد.  بلند قامت و چهارشانه بود با قیافه ای گندمگون مردانه و دوست داشتنی. جوانتر که بود کشتی گیر بود. خلق و خوی لوطیگیری اش لابد از آنجا مانده بود. اهوازی بودند. بهترین خاطرات دوران نوجوانی ام نشست و خاست با مسعود بود و شهناز. با محمود و خواهر دیگرشان کمتر رفاقت داشتم. شهنار نمونه زنی ازاده بود. آنموفع ها البته باید خیلی جوان بوده باشد. شاید سه چهار سالی از من بزرگتر بود. شعر می گفت و کله اش بوی قرمه سبزی می داد و صریح حرف می زد و برای ما محجوبان جذابیتی داشت. بچه های اهواز خیلی مدرنتر از ما مشهدی ها بودند. مسعود عاصی بود ولی رفیق باز. یک شب با مسعود پیاده رفتیم در برف نشسته-بر-خیابان تا خانه دختری که دوست اش می داشتم. برفها را از جلوی درگاه خانه روبیدم با دست. و او نظاره می کرد. من عاشق و یکتو بودم مسعود زن باره بود. 

سرتیپ مردی بود یلی. آزاداندیش و لامذهب. ولی گرم و جوانمرد. عاشق مادر شده بود. مادر تازه سی ساله شده بود. و نمی دانست با این پنج بچه ای که در دامن بزرگ می کند چگونه مساله را در میان بگذارد. من به سرتیپ گفتم باکی نیست. یادم هست در ماشین جیپ نشسته بودیم و دو نفری حرف می زدیم. من خودم عاشق بودم و حرف اش را می فهمیدم.

سرتیپ می دانست که من خاطرخواه ملوک ام. بدجور. هر چه مهربانی داشت دریغ نمی کرد. رفیق بودیم . حرمت هم را داشتیم. او همه آن چیزی بود که یک پدر سنتی در رابطه با بچه ها می توانست به سقف آن برسد. همیشه خانواده ملوک خانه ما دعوت بودند تا من و یار دیدار تازه کنیم. به هر بهانه ای ما خانه انها بودیم. ماشین دوج داشت سرتیپ. بزرگ و جادار و باحال. هنوز انگار تازه است حس آن روز که من کنار سرتیپ نشسته بودم و بابای ملوک - که خدایش بیامرزاد- تنگ بغل من نشسته بود جلو و عقب بر و بچه ها و مادران مان. ملوک درست پشت سر بابا موضع گرفته بود. تمام راه جاده جاغرق انگشتان اش ترسان و مشتاق با انگشتان من حرف می زد یا از دست من می گریخت که دست و بازو حایل گردن بابا کرده بودم و پنهانی با دستان دخترش عشق می ورزیدم. دوره معصومیت بود. لذتی داشت وقتی با ملوک و بچه ها عصر جمعه توی اتاق ولو می شدیم و فیلمهای سیاه و سفید هالیوودی تلویزیون را می دیدیم و با گوشه چشم و زبان رفتار با هم سخن می گفتیم. آن روز من و ملوک روی درختهای باغی در جاغرق اسم مان را کنار هم به یادگار نوشتیم. ولی هرگز به هم نرسیدیم.

سرتیپ مرد ورزش بود. چندباری مرا هم با خودش به دوی صبحگاهی برده بود. لباس ورزشی نو که خریده بودم می پوشیدم وبا او می دویدم ولی به او نمی رسیدم. دوچرخه کورسی هم خریدم. پولش را کمک کرد اما بعد کار کردم و برگرداندم. اما از من ورزشکار ساخته نشد. یک روز صبح که از ورزش بر می گشتیم هنوز یادم هست. در حیاط خنک تابستانه مادرجان زیلو انداخته و سفره پهن کرده بود. از رادیو نوش آفرین قشنگ ترین ترانه اش را می خواند. صدایش حیاط را برداشته بود. سفره رنگین بود. لابد ما هم چیزی با خود آورده بودیم از بیرون.

خانه با او گرم و صمیمی و پرتحرک و پراز ماجرا و سفرهای دراز و کوتاه بود. یکبار با ماشین دوج اش رفت شمال و با اتوبوس برگشت. تصادف کرده بود. زیاد تصادف می کرد. فکر کنم سالی یکی دوبار حداقل. گفت برویم ماشین را بیاوریم. رفتیم. ماشین یکطرف اش خورد شده بود. در شاهی ایستادیم شام بخوریم. مرد جوانی هم که شب زمستانه مانده بود بی وسیله با ما آشنا و راهی شد. شب نزدیکی های جایی حوالی بجنورد باطری تمام کردیم یا هر بلایی سر ماشین آمد و ما کنار جاده در ماشین و زیر آسمان پرستاره خوابیدیم. دو پتو داشتیم که مادر گذاشته بود. یکی را سرتیپ برداشت و جلو دراز کشید و خوابید و یکی را هم که من باید استفاده می کردم با مرد جوان مشترک شدیم و نشسته خوابیدیم. اما طولی نکشید که زور سرما باعث شد او که خواب و بیخواب بود پتو را بیشتر و بیشتر به خود بپیچد. و من ماندم بی رو انداز. از ماشین پیاده شدم. آسمان آنقدر پرستاره بود که سرما را می توانستی فراموش کنی. فردا دیدیم اگر ده دقیقه دیگر رانده بودیم به قهوه خانه آبادی می رسیدیم. تمام روز چای داغ خوردم و انتظار کشیدم. سرتیپ رفت شهر دنبال کسی که کمک کند ماشین راه بیفتد و تا مشهد برساندمان.

انقلاب برایش باورکردنی نبود. اما آن ماههای اول او هم در صف مشتاقان آقای خمینی قرار گرفت. یکبار من و مادر را در قم برد جایی که آقا روی پشت بام برای مردم جانفدا دست تکان می داد. بعد ولی از همان نیمچه دین و ایمانی هم که داشت یا یافت افتاد.

امشب کبری می گفت آدم باید شفاف باشد. اینجا هلند است. مهدی نیست. من نیستم. مادرم هم نیست. برادرم هم نیست. هزار جور مصلحت می اندیشیم. وگرنه همان روزی که سرتیپ رفته بود به کما به من خبر داده بودند. امروز در راه دفتر پوران زنگ زد. گفتم می آیم فرانکفورت شاید سری زدم به کلن دیدمتان. گفت زنگ زدم تسلیت بگویم. آقای خادمی ... گیج گفتم ممنون ام اما از سکوتی که کردم نگران شد. سخت ام بود بگویم چطور من که نمی دانستم. کی؟ شانه هام به لرزیدن که افتاد و صدای خفه گریه ام را که شنید عذرخواست. سعی کردم بگویم نه خوب کردی گفتی. و تمام راه گربه می کردم. از اتوبوس که پیاده شدم رفتم کنار رودخانه رو به آب به مادرم زنگ زدم. خواهرکم جواب داد. میان بغضی که کرده بودم گفتم خیلی بی انصاف اید که به من هیچ نگفتید. گفت تازه اتفاق افتاده است. مادرم را صدا زد. اول متوجه نشد که می دانم. شروع کرد مثل همیشه به سلام و علیک. گفتم چرا به من نگفتید. با هم گریه کردیم. گفت گفته بودم به تو نگویند. گفتم در غربت است بچه ام غصه می خورد. گفتم می آیم گفت نه. گفتم می آیم. نمی شود که. هر چه می خواهد بشود بشود. گفت پنجشنبه تمام کرد. صلاه ظهر جمعه خاک اش کردیم. چه مجلس باشکوهی بود. دایی جوادآقا می گفت کمتر مجلسی اینقدر خوب دیده بوده است. قرار بود مادر را با اقای خادمی دعوت کنم. اینجا در هلند و اروپا بگردانمشان. دلشان تازه شود. حالا باید فکر کنم پیراهن مشکی از کجا بخرم. از کی بپوشم که بچه های زمانه فکر بد نکنند که برای زمانه عزادارم. فکر که می کنم می بینم من همیشه همین باقی می مانم. دلم با ایران است.

در راه که می آمدم فارغ از جار و جنجال های این روزها آرام برای خودم فکر می کردم. یاد شعر سپهری افتادم. یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است. درست است اما نانی که خیس شده است از اشکی که نمی دانی چرا رهایت نمی کند. چرا راه وطن اینقدر دور است؟ شهزاده هم نیست. لابد این هم از بلایایی است که خداوند ادم را به آن امتحان می کند. مادر جان صبور باشید. سایه تان بر سر ما. حمید جان نمی دانم چه بود در این ایمیل نیمه شب ات که مرا اینقدر بی تاب کرده است و خانه تنها و ساکت را پر از صدای کسی که بی اختیار می گرید. باید بیایم تا ارام بگیرم.    

دوشنبه 13 اکتبر

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 57
چاپ کن
بفرست  
October 11, 2008  
چشم بدت دور ای بدیع شمایل  
 

روز عجیبی داشتم. مثل اینکه فرزند آدم را بخواهند دوشقه کنند. مادر باشی چه کار می کنی؟ شب که به خانه رسیدم نکته ای یادم آمد. سال گذشته در این روزها چه غوغایی بود. رفقا همه دست به دست هم شده بودند که زمانه را کله پا کنند. موفق نشدند. اما تلاش شان را ادامه دادند. و می دهند. چه خوب که زمانه یک سال دیگر دوام آورد. بادا که صد سال دیگر هم دوام داشته باشد. ولی چه جالب است که فولکس کرانتی ها به اسم مردم یا همان فولکس ضد رسانه ای جمع شدند که مردم می ساختندش. شریعتی براستی نابغه ای بود وقتی سخن از مذهب علیه مذهب گفت. همیشه آسانترین چیز این است که دو اردوی مقابل در برابر هم بایستند. می فهمی کی به کی است. اما با صندوق قرض الحسنه ای که پولشویی کند و اسم اش نبوت باشد چه می کنی؟ وقتی دو طرف یک دعوا هر دو ادعای دموکراسی و مردم خواهی دارند چه می کنی؟ دشوار است می دانم. خیلی دشوار. اما زمانه دیگر بزرگ شده است. شاید هم خیلی بزرگ. دشمن طاووس آمد پر او. یک روزی یک کسی در یک نشریه ای نوشته بود چرا مجلات ایرانی شماره مسلسل مجله را اینقدر بزرگ روی جلد می زنند. و بعد جواب داده بود انگار درآوردن هر شماره پیروزی یی است که باید اعلام اش کرد. ببینید که ما یک شماره دیگر هم درآمدیم و موفق شدیم. ما را نبستند. ما را از پا در نیاوردند. خواستند اما نتوانستند. یک شماره دیگر هم دوام اوردیم. آنک 33 آنک 65 آنک 100. و جشن می گیرند وقتی به صد می رسند. در عالم بیرون 100 شماره مجله در آوردن هیچ نیست. خیلی عادی است. اما در عالم ایرانی 100 شماره یعنی خیییییییییلی. این یک نشانه مهم است. نشانه ای خیلی مهم. حالا ما می توانیم بگوییم بیش از 800 شماره در اورده ایم. تا 1000 راهی نمانده است. می رسیم؟ مثل شهرزاد هر شب قصه ای می گوییم تا زندگی را ستایش کرده باشیم مرگ را به تاخیر انداخته باشیم. این فرهنگ جبار سلطانی را که هر نوآمده ای را می سوزد و می کشد و هل من مزید می زند تا رام کرده باشیم و آرام کرده باشیم. تا رمز مداومت را نشان داده باشیم و انقطاع را تارانده باشیم. انقطاع. قطع. قطعه قطعه کردن. گردن زدن. جباریت. وای که فاجعه ای است. فاجعه ای هستیم. آنچه را خوب و خوش و زیبا کنند از برای دیده بینا کنند. بینا بینا بینا. پناه بر خدا از دایگان مهربانتر از مادر. پناه بر خدا از شقاوت دایگان. شهزاده قصه تازه سر کن. قصه تو زندگی است. هر چند در باره مرگ باشد در باره سقط جنین باشد در باره آزاده باشد که با رود رفت. آن آزاده سه ساله. آن آزاده هزار روزه.

دو سال بیش شد که چشم بر هم نگذاشته ام. مثل امشب. می ترسم بخوابم. دیگر بیدار نشود. بیدار نشوم. این تشت سر کدامین نوآمده است؟    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
October 10, 2008  
افسردگی روشنفکران به عنوان شایستگان ناکام  
 

مقاله هوشمندانه ای خواندم از سایت تازه یافته ای که چراغ آزادی نام دارد. عنوان مقاله این است: چرا روشنفکران با سرمایه داری مخالفت می ورزند؟ نویسنده می کوشد این نکته را تحلیل کند که مدرسه روشنفکر را طوری تربیت می کند که همیشه گل سرسبد باشد اما او در واقعیت بیرونی به اندازه دیگر همکلاسی هایش موفق و پولساز و صاحب رتبه نیست و به همین سبب از جامعه ای که به اندازه شایستگی او به او ثروت و اعتبار نمی بخشد ناراضی می شود. مقاله مفصل است و من نمی خواهم آن را تکرار کنم و البته برای یک جامعه سرمایه دار بیشتر معنا دارد تا برای یک جامعه نفتی مثل ما. اما در گوهر بحث نکته های قابل تاملی هست: روشنفکران می خواهند نه تنها نه از نظر عقلی که از نظر اجتماعی هم برترین باشند. 

«از آغاز تاریخ ثبت‌شده‌ی تفکر، روشنفکران به ما گفته اند که فعالیت آنها ارزشمندترین فعالیت اجتماع است. افلاطون قوه‌ی عقلی را بالاتر از شجاعت و شهوت ارزش‌گذاری کرد و  حکومت را حق فیلسوفان شمرد؛ ارسطو نیز معتقد بود که فعالیت ذهنی عالی‌ترین نوع فعالیت است. شگفت‌انگیز نیست که در متون به‌جای‌مانده، برای فعالیت ذهنی ارزش بالایی قائل شده اند. انسان‌هایی که این ارزش‌گذاری را کرده اند و برای آن دلیل آورده اند، خود روشنفکر بوده اند. آنها مشغول ستایش از خود بوده اند. آنهایی که برای چیزهای دیگری، همچون شکار یا قدرت یا لذت ممتد حسی، بیشتر  از تفکر ارزش قائل بوده اند، به خود زحمت به جای گذاشتن ارزش‌گذاری مکتوب خود را نداده اند. تنها روشنفکران بوده اند که در باب این که چه کسی بهتر است، نظریه‌پردازی کرده اند.»

روشنفکران به همین سبب گرایش به رقابت در بازار آزاد ندارند و ترجیح می دهند در محیط های حفاظت شده کار کنند. دربارهای قدیم نمونه خوبی از محل ایده آل برای پناه جستن روشنفکران است. به زبان دیگر آنها از نظام متمرکز بیشتر حمایت می بینند و از آن بیشتر هم حمایت می کنند. منطق متکثر و غیرمتمرکز بازار آزاد کار و سرمایه برای روشنفکر دلچسب نیست:

«از اين رو، شگفت آور نيست كه توزيع پاداش‌های مادی و غيرمادی بر اساس يك سازوكار توزيعی متمركز در مقايسه با "آنارشی و آشوب" بازار بيشتر خوشایند روشنفكران باشد. همان طور كه دانش‌آموزان دارای هوش كلامی توزيع توسط آموزگار را بر توزيع خودجوش در راهروها و حياط مدرسه ترجيح مي‌دهند، توزيع در یک جامعه‌ی سوسياليستی دارای برنامه‌ريزی متمركز نیز بیشتر از توزيع در يك جامعه‌ی سرمايه‌داری خوشایند روشنفکران است.»

در آنچه در نظام اجتماعی غرب می گذرد روشنفکران کمابیش پناهگاههایی برای خود می یابند و یا گروههایی از آنها راه کار با بازار رقابت را می آموزند و میان روشنفکری خود که نیاز به حمایت دارد و کار که نیاز به برنامه ریزی و رقابت و تحصیل سود و زیان دارد پل می زنند. اما اندوهناک ترین محیط برای روشنفکران جوامعی مثل ایران است که در آن پناهگاههای سنتی روشنفکری از بین رفته و یا بشدت تضعیف شده و در پناهگاههای دولتی هم تنها گروههای معینی از روشنفکران راه دارند که بار دولتی بودن را باید بر شانه خود حس کنند.

بنابرین راه چاره چیست؟ روشنفکران چگونه می توانند «تنزل رتبه» اجتماعی خود - به قول نویسنده مقاله - را جبران کنند و جایگاه اجتماعی خود را به اندازه جایگاه عقلانی خود فرابرند؟ توجه دارید که نویسنده خود در غرب زندگی می کند که وضع روشنفکران به اندازه ایران بد نیست. با اینهمه این تنزل رتبه رنج آور است. این اساس بسیاری از افسردگی های رایج در میان روشنفکران ایرانی است. البته در بلبشوی حاکم بر رتبه بندی اجتماعی در ایران که ناشی از آشوب انقلاب و به هم ریختن نظم قدیم است اکنون این حس فقط به روشنفکران محدود نمی شود. بسیاری هستند که فکر می کنند به اندازه شایستگی شان قدر و مرتبه ندارند.

این موضوعی است که می ارزد روشنفکران در باره آن به بحث بپردازند. روشن کنند که آسیب ها از چه ناحیه ای است و راه درمان آن چیست و از سوی دیگر معیارهایی برای شایستگی مشخص کنند که هر کسی بر اساس ذهنیات خود خود را برتر نشمارد. می دانم که این هم در جامعه پریشان ایرانی نزدیک به غیرممکن شده است. جامعه ای که در آن هیچ اتوریته ای محترم نمانده است و در آن هر کسی خدا ست. امری که در ادعاهای عجیب و غریب بسیاری از مردمان عادی و نیز چهره های عمومی شده و سرشناس خود را نشان می دهد. روشنفکری اگر نتواند راه نجاتی از این چاه هول پیدا کند ناچار رو به زوال خواهد رفت. اما گمان من این است که در عمل کسانی در وجود خواهند آمد که بتوانند راه برون-رفتی پیدا کنند ولی گروهی هم زوال خواهند یافت. نجات یابندگان البته همان کسانی نیستند که به قول سعید حنایی کاشانی خود دانسته یا نادانسته معلم تاریکی ایدئولوژی های سرکوبگر و انحصارگرای قرن پیش (فاشیسم و کمونیسم) بوده اند. روشنفکر عصر ما قوه خرد و داوری خود را باید در این مسیر به کار گیرد که هم از خود نقدی کارساز و راهگشا به دست دهد و هم واضع معیارهای تازه ای برای شایستگی و کامیابی باشد. حرف من در اینجا نیز صرفا طرح مساله است. شاید فرصتی کنم و برای پاسخ نیز طرحی به دست دهم. اما خوشحال می شوم اگر دوستانی که با من هم اندیشه اند یا پیش از من این راه را رفته اند سخن بگویند و دستگیری کنند. این هم الان مساله ذهن و زندگی من است. حقیقتی شخصی و همزمان مربوط به کار من برای جامعه ایرانی است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
October 6, 2008  
ف ص ل حضور  
 

شاه شیرین، هوا روشن و روشنتر می شود و من خواب ام نمی برد. باور می کنی دو سه ساعت از این شانه به آن شانه شدم و نتوانستم خودم را بخوابانم. فکر کردم بهتر است از این صبح روشن به خلاف عادت برخیزم و استفاده کنم. من با شب ها رفیق ام اما صبح هم حالی دارد. آن صبح روشن تابستانه را در یزد به یاد می آورم. سال چند بود؟ با برادرم به سفر رفته بودیم. سی و دو سالی پیش. صبح نیویورک کنار رود مواج هادسن در همین سفر اخیر. پنجره ام به روی رود باز می شد. صبح هایی را که از اجرای برنامه بامدادی رادیو به خانه بر می گشتم. گاهی خیابانهای صبح آنقدر دلفریب بود که دوربین را از خانه بر می داشتم و می رفتم عکاسی. بهترین چیزی که در صبح است آرامش است و خلوت و روشنی. بدترین صبح هایم زمانی بود که سربازی می کردم. هرگز آن موقع روز از خانه بیرون نرفته بودم و در خیابانها سرگردان تاکسی و اتوبوس نشده بودم. من با شب اما رفیق ترم. صبح اشرافی است. شب رند میخواره است.

از سفر آمده ام با دنیایی حرف. کسی نیست که گوش کند. کسی نیست که به من بگوید در باره حرفهایم چه فکر می کند. حرفهای عجیبی دارم. روزهای پرکاری را گذراندم. کلی نقشه ریختم و طرح زدم و پاک کردم. تا بالاخره به طرحی رسیدم. مدادی اش را کشیدم و فرستادم برای دوستی. فقط بخشی از تابلوی بزرگتری است. هیچ نگفت. فقط گفت رسیده. اما نگفت چه جالب! یا چه مزخرفاتی! لابد بعدا می گوید. اما حرفهایم در دهانم ماسیده است. دلم می خواست مثل یک گروه معمار می نشستیم روی طرح کار می کردیم تا کار بزرگی درآید. اما نمی شود. یک چیزی یک جایی حتما خطا ست. یا خود خطا من ام. یاد باقر افتادم. وقتی حرفها را بگذاری بماند بیات می شود مانده می شود. این سخن شیر است در پستان جان. بی کشنده خوش نمی گردد روان. یاد غزل ها و مثنوی هایی می افتم که برای تو گفتم. هرگز غزل نگفته بودم یا مثنوی. اما گفتم. نمی گفتم. جاری می شد. بر زبانم مثل وحی می آمد. آفتاب را می دیدم شعر می شد. باد می وزید وزن می شد. باغ می دیدم شعرم رنگ می گرفت.

سفر برای من مثل عشق است. جاری کننده و الهام بخش است. اما هر قدر که در سفر گویا و خموش بودم و می دیدم و رنگ می گرفتم و طرح می زدم اینجا ساکت و الکن و بی زبان و بی همزبان مانده ام. انگاری در آسمان پریده باشی و ناگهان پرهات را قیچی کنند. اینطور حسی دارم. حس می کنم روزهای عجیبی است. چیزی در حال شکل گرفتن است. مدتی بایست تا خون شیر شد. خون خورده ام  بسیار. می باید دیگر شیر شود. لابد برای همین است که خوابم به هم ریخته است. در انتظار چیزی هستم که باید اتفاق بیفتد. دل ام چیزی را گواهی می دهد. شاید خضر سبز است که نمی گذارد سحرگاهان خواب باشم. تا دیدارش در یکی از این روزها دست دهد.  

خیلی چیزها هست که نمی توان گفت. بعضی چیزها هست که باید در خلوت گفت. و بعضی چیزها هم هست که باید جار زد و کوی و برزن را از آن پر کرد. مثل شعر. مثل عشق. مثل وحی تازه. مثل کلام نجات بخش. چقدر محتاج آن کلام نجات بخش ام. چقدر حضور یک دست نوازشگر یک دوست شفابخش را آرزو می کنم. هم آن دست دور است و هم آن دوست. می خواهم دل ام را عشق ام را کلام ام فکرهایم را به دست شاه وشی دهم که قدر بشناسد و محترم بدارد. از اینکه سخن ام زیر پا بماند پشت سد روزها و سالها بماند و از جریان بیفتد و از حیات تهی شود می ترسم. هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند از برای دیده بینا کنند. بهترین چیز این است که آدم دانه ای باشد در خاکی حاصلخیز. بهترین چیز مراقبت است از دانه ای است که در حاکی حاصلخیز افتاده است تا خوش  بروید و پر و بال بیفشاند.  خوشا باغ های آتن.

با دوستان نشستی به شراب نوبت که به ما رسید جرعه ای بر خاک مست سمرقند ریز 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 5, 2008  
فرزانه های تاجیک  
 

فرزانه خجندی امده است لندن همراه با همسرش آذرخش برای یک دوره مجالس شعرخوانی به دعوت «کانون ترجمه شعر» که بنیادش را سارا مک گوآیر گذاشته است که خود شاعر است و آوازه ای دارد. داشتم برای دوستی در باره فرزانه اطلاعات جمع می کردم که بفرستم و در یوتیوب به یک فرزانه دیگر برخوردم. فرزانه خورشید که از قرار خواننده تاجیک است و من نمی شناختم. در این چندساله چند خواننده پرانرژی و زیبا و خوش صدا در تاجیکستان پیدا شده اند که من با تاخیر با آنها آشنا شده ام. فرزانه تازه ترین آنهاست. ترانه هاش را که می شنیدم فکر می کردم عجب شعرهای خوبی دارد. تا رسیدم به ترانه ای که مرا تا حدودی شگفت زده کرد. ترانه ای که با لهجه فارسی تهرانی خوانده است و از نظر زیباشناسی شعر مرا یاد کارهای اولیه گوگوش می اندازد. البته خوانندگان تاجیک به گوگوش بی نظر نیستند اما تا حال نشنیده بودم که با لهجه تهرانی هم بخوانند و لحنی که یاد ترانه های دهه پنجاه را زنده می کند. شعرش هم زیباست. خاصه آنجا که می گوید مرا ببخش که به جای تو بهت می گم شما! در این شب های تنهایی و دوری از یار تاجیک ام این هم دلخوشی های من است. شما را هم در ان سهیم می کنم. یادم باشد در سفر بعدی ام این دختر زیبا را ببینم و قدر بگزارم. هر قدر در افغانستان دعوا ست بر سر فارسی دری و فارسی ایران تاجیکان در صلح کل اند انگار با فارسی چنانکه هم به لهجه افغانی خوانده اند و می خوانند و هم حالا به لهجه تهرانی (البته منظورم در این سالهای اخیر است و گرنه این امر سابقه بیشتری دارد که دست کم به دهه 80 میلادی بر می گردد).

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست