قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




February 29, 2008  
رقص چرخ  
 

زمانی برادران امیدوار که جهانگردان نسل ما بودند و اگر درست به یادم مانده باشد اطلاعات هفتگی سفرنامه هاشان را منتشر می کرد از دهکده ای در آمریکا نوشته بودند که در آن سرخ پوستان برای توریستها نمایش اجرا می کردند. آنها رقص سرخ پوستی را نمایش می داده اند اما در واقع سرخ پوست واقعی نبوده اند. بازیگرانی بوده اند که ادای سرخ پوستها را در می آورده اند تا توریستها خوشحال باشند که سرخ پوست دیده اند.  حکایت رقص دراویش قاهره هم چیزی شبیه آن است.

بعد از یک روز دراز و گشتی عصرانه در بازار مشهور قاهره موسوم به خان خلیلی به مدرسه-مانندی در حاشیه بازار می رسم که قرار است درویشان در آن رقص چرخ به نمایش بگذارند. رقص چرخ از مرده ریگ ترکیه عثمانی باید مانده باشد. رقصی که من شیقته آن ام و خود دوسالی از عمرم را صرف ساختن فیلمی در باره ورسیون تاجیکانه آن، و موسیقی همراهش فلک، کرده ام. و به نظرم منبع اصلی این رقص است.

رقص درویشان قاهره خصلت نمایشی اش آنقدر بارز است که خصلت عرفانی اش را گم می کند. اگر رقص اساس باشد البته هیچ کس در دنیای شرقی ما به پای چینی ها نمی رسد. ولی اگر کسی مشتاق رقص چرخ باشد لابد می خواهد مایه ای از جان عارفانه هم در آن بیابد. اما در میان گروه که وابسته اند به دولت و در مقابل نزدیک به صد و پنجاه توریست ژاپنی و اروپایی و آمریکایی برنامه اجرا می کنند لطف عارفانه ای نیست. همه چیز نمایش است. تصنع است. گرمی و لطفی ندارد. مگر آن استادی که از نیمه کار وارد صحنه می شود و بی اغراق هزار بار می چرخد و پس از آنکه نیم ساعت بیشتر در کار است رقص هم که تمام می شود باز او همچنان چرخ می زند. مرا به یاد درویشان کردستانی می اندازد. یک دو تن دیگر هم از رقصندگان که همه دف نواز هم هستند حالی دارند اما کل گروه چنان می رقصد که روح ندارد. پرنسیب رقص هم نیست. شماری از آنها به تماشاگران لبخند می زنند و شماری انگار در انجام وظیفه معذب اند. خودنمایی فردی هم کم نیست.       

رقص درویشان قاهره که در زبان محلی تنوره (بر وزن زنبوره) نامیده می شود از نظر دیداری و صحنه ای برتری هایی بر رقص درویشان مولویه در قونیه دارد. عناصری از لباس و طراحی رقص به نظرم می رسد از کره ای ها و چینی ها گرفته شده است. شبیه آن را در جشنواره رقص و موسیقی سمرقند دیده ام. بنابرین نمایشی تر شده است. اما رقص آسیای میانه در همین ژانر چیز دیگری است. این رقص چرخ در آنجا در اوج هنر و ظرافت و خلاقیت است و بر خلاف مردانه بودن اش در قاهره و قونیه در آنجا زنانه شده است. و چه بهتر!

اگر رقص را ملاک بگیریم قاهره در هنر حرفی برای گفتن ندارد. چیزی از قونیه گرفته است و برآمیخته با آنچه از شرق دور گرفته اما حسن چندانی بر آن نیقزوده. اما آسیای میانه هر چه دارد هنر است. هم به دلیلی شادخواری دیرپای فرهنگ اش و هم البته به دلیلی دور بودن اش از تعصبات مذهبی و مدیریت غیرمذهبی هنر در عصر شوروی.

اینهم هست البته که از بس که رقص در مذهب مسلط بد دیده و دانسته می شود فلسفه حمایت کننده ای از آن که هنرمند بزرگی بپرورد وجود ندارد. همین هم هست که رقص را بشدت با مدح رسول آمیخته اند و تقریبا همه آوازهایی که دو خواننده عرب با رقصندگان می خوانند در نعت پیامبر است. این هم رقص را عرفانی اگر نه به مداحی نزدیک کرده و هم آن را از خشم مفتیان ایمن اش داشته است و مشکل رقصیدن، این «هنر مکروه»، را به نحوی حل کرده است. گرچه نباید از حق گذشت که آواز نعت خوان بسیار زیبا ست و اصالتی که در کار و صدای اوست ریشه در آواز هزارساله عربی دارد. اما در رقص قاهره حرفی برای گفتن ندارد.

اجازه برای فیلمبرداری نیست گرچه عکاسی آزاد است. مغازه کوچک مدرسه هم سی-دی صدا یا دی-وی-دی تصویر رقص را ندارد. اما خانمی که مسئول فروش است در مقابل سوال من در پایان مراسم، ترسان ولی چابک وی-سی-دی دستی کپی شده ای را به دست ام می دهد و قیمت دو برابر بازار را می ستاند. وقتی به هتل بر می گردم و آن را در لپ تاپ ام امتحان می کنم می بینم فیلمبرداری اش مخفیانه و غیرحرفه ای انجام شده ولی همین اجرا در زمان و مکانی دیگر را نمایش می دهد.     

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
February 28, 2008  
جمهور اسلامی مصر  
 

قاهره شهر مسجدها ست.  در هر خیابان حتما یک یا چند مسجد می توان یافت. مسجدهایی که دکور و میراث فرهنگی هم نیستند. واقعیت اجتماعی اند. نمازخوانی تظاهر آشکاری دارد. چنانکه حجاب زنان. هر جا که می روم زنان به شکل واحدی روسری بر سر دارند بدون آنکه حتی یک تار موی شان دیده شود یا تلاشی کرده باشند که کمی روسری را جابجا کنند. روسری پوشیدن یک مدل واحد و قطعی دارد. گاهی می توان دختران جوانی را دید که اندکی سبک عمومی را تغییر داده اند اما چهره اصلی زنان محجبه - که چهره غالب است- یکسان است. قاهره مذهبی تر از آن چیزی است که فکر کرده بودم. تاثیر عربستان احتمالا در دو سه دهه اخیر همزمان با رو آمدن قدرت شیعی در ایران در تمام منطقه از جمله در مصر بیشتر شده است. اسلام قاهره تنه به تنه اسلام پاکستان می زند. همه چیز برش نهایی خورده است. قرائت دوم و سوم از مذهب اگر هم هست -که هست- اما تقریبا دیده نمی شود. کسی در اسلام خود و بر حق بودن قرائت اسلامی رایج تردید ندارد. فقط منتظر پیروزی اسلام اند.

کنار خیابانی که به دیوانعالی ختم می شود دستفروشان بسیار بساط کرده اند. بساطی کتاب و مجله هم کم نیست. به هر کدام سرکی می کشم. یاد بساطی های کتاب در سالهای پس از انقلاب می افتم. بعضی شان کتابها را روی هم ریخته اند و باید عنوان مورد علاقه ات را از بین کوهه کتابها جستجو کنی ولی بیشتر آنها کتابها را روی پیاده رو به نمایش گذاشته اند. کنار بساط کتاب بساط های دیگر هم هست که جنس ارزان و دست دوم ارائه می کند. یکی از آنها کفش می فروشد. مردی به هیات سنتی پاکستانی های سنی با سبیل کوتاه و ریش بلند و قبا و ردا کنار بساط نشسته است. سلامی به انگلیسی می پراند. خیلی ها به خارجی جماعت هلو مستری می گویند و بفرمایی می زنند. این یک می پرسد از کجایی می گویم از بریتانیا. می گوید قهوه مهمان تان کنم. می ایستم چاق سلامتی کنم. فرصتی است تا با یک شهروند عادی مصری حرف بزنم. می گوید نام ات چیست می گویم محمد (مهدی). احتیاطا مهدی را نمی گویم. چشمانش برقی می زند می گوید مسلم هستی. می گویم بله. خوشحال می شود. رفیق اش را هم صدا می کند که ببین این محمد از انگلترا آمده است و مسلمان است. خودش را هشام معرفی می کند. به پسر قهوه چی که در پیاده رو به گرفتن سفارش و آوردن چای و قهوه برای بساطی ها مشغول است سفارش قهوه می دهد و مشغول بحث می شود از موقعیت اسلام در اروپا و اینکه مسلمان اروپایی قوی تر است در دین. چون لابد در میان کفار دین خود را پاس می دارد. کمی عربی با او صحبت می کنم. می گوید قرآن هم می خوانی. می گویم بله. قرآنی را که دست اش دارد و لابد دوره می کند باز می کند تا بخوانم. از خواندن قرآن شاد می شود و باور می کند که واقعا مسلمان ام. می گوید دلش می خواهد سفری به لندن برود اما وقتی از کم و کیف قیمت ها می پرسد در می یابم که تقریبا هیچ تصوری از سفر خارجی ندارد. رقم ها برایش به طور حیرت انگیزی گران و ناامید کننده به نظر می رسد. 

می پرسم کتابفروشی های این شهر کجاست اشاره می کند که از این خیابان به آن یکی برو و پیدا می کنی. نه نام کتابفروشی را می داند و نه نام خیابان را می گوید. قهوه را که ترکی است و همراه با یک لیوان آب سرد تعارف می شود می نوشم. بار اولی است که می بینم با قهوه آب هم تعارف می کنند. بعد می فهمم که چای و قهوه در مصر با لیوانی آب همراه است یا با یک بطری کوچک آب. راه می افتم که بروم می گوید باز هم اینجا می آیی. می آیم. اما واقعیت این است که دیگر به آن خیابان گذرم نمی افتد اما در همه خیابانها هشام را می بینم. ایمان ساده دلانه اش به اسلام و اینکه حتما اسلام غالب خواهد شد میان او و دیگر مسلمانان مصر مشترک است. اما کمتر کسی از آنها فکر می کند که چگونه؟

همسایگی با اسرائیل حس رقابتی قوی میان مسلمان مصری با یهودی همسایه ایجاد کرده است. به نظرم می رسد که اسرائیل سرنوشت منطقه ما را عوض کرده است. در مصر البته دولت همچنان غیرمذهبی و عرفی است. اما ایده آل مسلمان مصری بر پا کردن دولتی اسلامی است. شاید همین هم هست که علاقه دولت کنونی ایران را به نزدیکی با مصر بر انگیخته است. اما دولت مصر که علاقه مند است به عربستان ثروتمند و قدرتمند نزدیک بماند بشدت محتاط است تا رسوم فراگیر شده اسلامی تعبیر سیاسی پیدا نکند. ولی جامعه مصر بسیار بیشتر از دولت اش اسلامی است. جمهوری مصر اسلامی نیست اما جمهور مصر کاملا اسلامی است.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 27, 2008  
و ما ادریک ما المصر  
 

بی خواب در قاهره

قاهره در دل نیمه شب شهری است که مرا به یاد دیرشبهای مشهد می اندازد. سی سال پیش. وقتی همه مغازه های دور حرم بسته بود و تنها تابلوهای خط نوشت، کهنه و رنگ و رو رفته، بالای در و دیوارها نشسته بود با بعضی اسامی آشنا. مثل همان قنواتی خودمان. که دوست پدرم بود. لابد سری به مصر زده بوده است که این نام را که اینجا می بینم داشت. ریش اش را هم عربی می زد. تقریبا مثل آنچه در سیمای ملک فهد می بینیم. تاکسی دار که سرخوش از درآمد نیمه شبی است همان اول کار با اجازه خواستن برای گیراندن سیگاری مرا متوجه می کند که در بهشت آزادی فرود امده ام. در پیدا کردن هتل مشکل دارد. سرانجام از گشت شب می پرسد. مثل ما که همیشه شب از گشت آدرس می پرسیدیم. سر خیابان بوده ایم. می پیچد و در مقابل دکه فقیرانه ای که رویش به خط جلی نوشته است: «هذا من فضل ربی»، به خیابان فرعی دیگری می رسیم که هتل آنجاست. دروازه هتل بسته است اما حارس و نگهبانی دارد که در را باز می کند و بعد از یک ورودی دو متری وارد لابی کوچک می شویم. راننده هم می آید تا برای دست به آب رفتن اجازه بگیرد. این هتلی است صد ساله که نخست برای سربازان بریتانیایی ساخته شد. هنوز هم در همان هیات صدساله است. موزه ای که در آن آسانسور به شیوه صدسال پیش کار می کند با در کشویی و هندل. و مبلمان اتاق ها هم ظاهرا از همان موقع دست نخورده مانده است. یاد هتلی می افتم که در استانبول آخرین بار آنجا اقامت داشتم. جایی که آگاتا گریستی اقامت کرده بود و مهمانان و بازیگران فیلم قطار سریع السیر شرق. و در لابی اش نام همه مشاهیری که در اتاقی اقامت داشته اند بر سنگ نوشته بود. این یکی که نام قصر ویندسور را هم بر خود داشت چنان لوحه ای نداشت. توریسم قاهره بی زرق و برق و بی ادعا ست. فقر و ازدحام جایی برای زرق و برق نگذاشته است.

ساعت از 4 گذشته است. تا چند ساعتی دیگر که با بوق بوق و سر و صدای ماشین های همیشه در ترافیک مانده بیدار شوم (گرچه در طبقه پنجم هستم) دراز می کشم و تلویزیون را تماشا می کنم. برنامه شبکه جهانی مصر رادیوی تصویری است. منبر جدید است. حرف است و حرف نه تصویر. فکر می کنم این خاک چه آشنا ست. این خشکی و این غباری که با وجود تاریکی شب خود را بر چهره خانه و خیابان به رخ می کشد. تمدن جدید تمدن دریانوردان بوده است. آبی ها و نه خاکی ها. آب سواران تمدن جدید را ساخته اند. کافی است به کشف آمریکا فکر کنیم و به تاریخ استعمار و کشتی هایش. بعدها هوانورد شد و مسلط بر هوا و فضا و سواران جنگنده ها. تمدن جدید هر چه دارد از ملوانان دارد و تفنگداران. شاید آلمان آخرین تجربه خاکی بود. لشکر کشی کرد و شکست خورد.

پلها و ماشین ها خودی نیستند. سهم و بهره ای هستند از-جای-دیگر-آمده. مدیریت شهر هم خودی نیست. اینجایی نیست. از در و دیوارش پیدا ست. و حتی پذیرش هتل صدساله ویندسور. مردی که چمدان مرا می آورد رسمی شرقی را به جا نمی آورد. خوبی اش فقط این است که نمی گوید صاحب. می گوید استاذ. تلویزبون هم خودی نیست. آمده است سوار شده بر فرهنگی که فرهنگ منبر است و موعظه. 

قاهره تهران دیگری است. تهرانی امروزی که فرهنگ 40 سال پیش را داشته باشد. صبح از صدای ماشین ها سرسام می گیرم. بر می خیزم و از پنجره نگاهی به خیابان پایین می اندازم. پشت پنجره ای سفید و دود گرفته را که نمی خواهد کنار رود قدری با زحمت کنار می زنم تا دریابم مگر مشکلی هست که اینقدر ماشین ها بوق می زنند. خبری نیست. جریان عادی زندگی در شهری است که می خواسته پا جای شهرهای بزرگ بگذارد اما اسباب بزرگی را فراهم نکرده است. قاهره می خواسته نیویورک باشد اما غولی پوستین پاره و دهشت انگیز از کار در آمده که از چراغ جادوی کهنه اش هیچ آرزویی برآورده نمی شود. کتابی که به همراه دارم و ناشر آن نشنال جئوگراقیک است و نویسنده باهوش اش ده پانزده سالی است برای رسانه های دنیا از قاهره گزارش می نویسد قاهره را شهری توصیف می کند که نشان مهم اش ترافیک است! برای من اما که دست کم یک شهر دیگر را با این مشخصه می شناسم قاهره نشان گرهی است که به دست خود به زندگی مان زده ایم اما با دندان هم باز نمی شود. 

----------------
عنوان با الهام از جمله مشهور سیدجمال که یاد او و یاد مصر برای من همیشه به هم گره خورده است: البنک ما البنک و ما ادریک ما البنک= تو چه می دانی که بانک چیست (در نامه اش به میرزای شیرازی)؛ فرمی که خود برگرفته از آیات قرآن است در کلام تجددخواه و جسورانه او. جسارتی که گویا به هیچ جا نرسید. دست کم به جایی که ما فکر می کنیم باید لابد به آن می رسید و گرنه مصر امروز مصر دیگری بود. شاید هم مصر امروز همانی است که می توانست از اندیشه جمالی و شاگردانش مانند شیخ عبده ناشی شود. 
  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
February 17, 2008  
دایره معنایی انحلال سیاست  
 

انحلال سیاسی نگره ای است که دکتر جواد کاشی در توضیح و توجیه ناکامی اصلاحگری در ایران مطرح کرده است. یادداشت دومی هم در باره ابهام های بحث اول خود نوشته است که به جای خود خواندنی است: انحلال سیاست

دایره معنایی انحلال سیاسی اما منحصر به اصلاحگری نیست. به نظر من اگر انحلال سیاسی خبر صادقی باشد معنای آن انحلال اجتماعی هم هست و انحلال هر نوع حاکمیت سیاسی. در واقع انحلال همان آخرالزمان یک دوره سیاسی است. ظاهرا ناکامی اصلاحگران روشن تر از آن است که استدلال بخواهد. اما چرا انحلال سوی مقابل یعنی مستبدان سیاسی را هم در بر می گیرد؟

دکتر کاشی معتقد است که انحلال سیاسی به این دلیل واقع شده که اصلاحگران نمی توانند قدرت تولید کنند. سلمنا. اما چه کسی اکنون در ایران قدرت تولید می کند؟ چه کسی صاحب قدرت است؟ و افتدار او از کجا می آید؟ قدرت حاکمیت در ایران ناشی از اقتدار سیاسی و اجتماعی و پشتیبانی اجتماعی نیست. ناشی از نظام قهار قهریه و قضائیه و امنیتی است و البته نفت بی حساب و در سطح منطقه ای و سیاست بین المللی قدرت صنایع نظامی مونتاژ و تولید سلاح و نیز پشتوانه هایی مانند روسیه. می دانم که این مدل با ساده سازی فراوان همراه است اما برای فهم مساله ناچار از توعی تقلیل و فشرده کردن اسباب قدرت هستیم. هر رژیمی فارغ از محتوای آن با این مولفه ها باید قدرتمند حساب شود. اما واقعا چنین است؟ جمهوری اسلامی اکنون در محاصره دژی از نظامیان قرار گرفته است. مردم غایب اند. قدرت واقعی در پشتیبانی مردم است. اما چنین قدرتی در ایران وجود ندارد. نمونه آشکار بی قدرتی سپردن مجلس و صدا و سیما و اقتصاد و نفت به دست نظامیان است و راندن مردم و روشنفکران و اصحاب رای به هر دلیل و بهانه و توجیهی.

بسته شدن در سیاست به روی مردم یعنی تک پایه کردن قدرت و متکی ساختن آن به گروههای شبه مافیایی و فامیلی و رانتی. این قدرتی نیست که بشود رویش حساب باز کرد. قدرتی که به مشارکت گذاشته نشده باشد و تن به چرخه رفت و آمد گروههای سیاسی مردمی ندهد و گروههای وسیعی را از حق حیات سیاسی محروم کند قدرت نیست. شاید زمانی کسانی مانند رضاشاه یا محمدرضا شاه می توانستند چنین قدرتهایی را قدرت بدانند اما جامعه ایران و میزان تکاپوی سیاسی آن بسیار متفاوت شده است. مثل اینکه امروز کسی بخواهد در زندگی خانوادگی نقش پدرسالار بازی کند و زنی را که تحصیل کرده و کار می کند از بازیدن نقش در خانه و بیرون خانه محروم کند. این چنین پدر/همسری صاحب قدرتی خیالی خواهد بود و برای آن هزینه های گزافی خواهد پرداخت.

 این نکته را هم باید بگویم که سیاست را اشتباها منحل نمی کنند. بر خلاف نظر دکتر کاشی فکر نمی کنم اصلاحگران عمدا سیاست را منحل کردند و بنابرین حق ندارند شلوغ کنند. سیاست اصلاحگرانه نمی توانست بدون انحلال سیاست استبدادی و پدرسالار خود را تعریف کند. این اشتباه نبود. جریان طبیعی اصلاحگری بود و هست. اشتباه در اینجاست که اصلاحگران بخواهند سیاست منحل شده پدرسالاری را بپذیرند و با قواعد آن بازی کنند. 

   انحلال سیاسی معنای تازه ای هم برای سیاست در ایران ایجاد می کند که به یک معنا پست مدرن است: غیرسیاسی شدن سیاست. دنیای امروز سرشار از عناصر غیرسیاسی سیاست است. کافی است در جامعه ایرانی این واقعیت را در نظر بگیرید که گرایشهای ضدسیاسی و سیاست گریز جوانان هم یک نیروی عظیم فشار سیاسی است که هیج رهبری و وزیری و پلیس و معلم و پدر و مادر و مدیری نمی تواند آن را نادیده بگیرد. گرایش سیاست گریز بزرگترین مشکل حاکمیت استبدادی است که افراد را به بردگی می گیرد یا به زندان می افکند. سیاست گریزی است که اجازه نمی دهد مستبدان حاکمیت خود را بگسترانند. بهترین مدل استبداد سیاسی در عصر ما فاشیسم است که در ایران با بن بست روبرو شده است. دل هر مستبدی غنج می رود وقتی صدها هزار نیروی متعهد و رهبرپرست داشته باشد. بدون این نیرو کار شکلی دیگر می گیرد که امروز در ایران گرفته است. هیچکسی به حاکمیت باور ندارد. این بی باوری هر چه باشد نامش قدرت نیست.

در عین حال هر گریز از سیاستی (که متوجه ساز-و-کارهای امروز سیاست است) گرایش به سیاست بعدی را در خود نشان می دهد. اگر امروز زندگی خصوصی محور سیاست گریزی است به نظر من بسیار مهم است. هر سیاست موفق آینده ای سیاستی باید باشد و خواهد بود که زندگی خصوصی را حرمت بگذارد و فرد را در پای جمع قربانی نکند و فردیت را بزرگ بدارد. این جوهر سیاست دموکراتیک است که به اندازه توان و ظرفیت جامعه ایرانی برای پشتیبانی از آن در سیاست آتی ایران جلوه خواهد داشت.

سیاست به هر کدام از دو معنای بالا به عنوان راه حلهایی-که-وجود-دارد منحل می شود و معنای آن این است که دیگر این راه حلها کار نمی کند و حل هیچ مشکلی نیست. مثل انحلال سیاست در شوروی عصر گورباچف. یا انحلال سیاسی در پایان عصر شاهنشاهی. یا انحلال سیاست های چریکی مجاهدین و فدائیان. یا انحلال سیاست ادامه جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان. یا انحلال سیاست اتکا به روحانیان و روی آوردن به نظامیان. و نیز انحلال سیاست مشارکت فعال در انتخابات که اکنون مردم پیش گرفته اند. اگر از بازی سودی نباشد ادامه بازی بی معنا ست. بازی منحل می شود. اما همیشه بازی تازه ای شروع شده است. وقتی دستگاه ناصری سید جمال را مفتضحانه از بازی بیرون می کرد و از پایتخت بیرون می انداخت خبر نداشت که بازی بزرگ تازه ای آغاز شده است. من ماههای آتی را از این منظر ماههای تقویت و ظاهر شدن بازی هایی می بینم که مدتهاست مثل کاه زیر آب جریان داشته و دیده نمی شده است. دست بازیگران بسته نیست. قدرت از آن کسی است که می داند بازی اخراج کردن حریفان و زمین حریف را سوختن بی دنبال و ابتر و بی فردا ست. استبداد هرگز در ایران اینقدر ضعیف نبوده است. 

در همین زمینه از زاویه بازی:
بازی در یک استادیوم خالی 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 14, 2008  
علل ناکامی مسلمین اصلاحگر و کامیابی مستبدان  
 

فکر کنم این از اوجب واجبات است به قول علما که بیندیشیم این روزها که شواهد از در و دیوار می ریزد به اینکه چرا اصلاحگری در ایران شکست خورد یا شکست خورده به نظر می رسد و چرا قادر نیست مردم را بسیج فرماید.  این سوال از سر شب در من قوت گرفته است و گریبان ام را رها نمی کند. علت اش هم مطلب جواد اقا کاشی است که طبق معمول آدم بدش نمی آید قبولش کند اما هزار اما دارد. بفرمایید بخوانید: لطفا شلوغ نکنید! جان کلام هم این است که سر ناکامی و در گل ماندن پای اصلاحگری اسلامی در این است که سیاست را منحل کرده اند.

خیلی ایده جذابی است. آدم یاد دکتر جواد دیگر و عزیزمان آقای طباطبایی می افتد. اما این ایده توضیح می دهد که چگونه می شود راه ناکام شده را برعکس طی نمود و به راه کامیابی افتاد؟ این ایده در باره رئیس جمهور 11 میلیونی چه می تواند گفت که وقتی مردم را دعوت کرد به حمایت جز قلیلی نیامدند؟ اگر فرض کنیم انحلال سیاست اتفاق افتاد چرا همین بلا سر سید سیاسان مسلمان آسید جمال اسدآبادی آمد که حامی و قدرتی نیافت؟ او که سیاست را منحل نکرده بود. او که عین سیاست بود. چرا سیاست جمالی در مقابل سیاست ناصری ناکارآمد می شود؟ چرا سیاست محمدی خاتمی در برابر سیاست احمدی آقا محمود کم می آورد؟ اصلا کی دارد کی را بسیج می کند؟ کی مانده که بتواند «مردم» را بسیج کند؟ مگر فکر کنیم که بسیج مردم یعنی بسیج بسیج. مطلب دکتر جواد کاشی مطلبی خواندنی است و اندیشیدنی و چالش کردنی. فعلا همینقدر نوشتم که یادم باشد بنویسم. (مطلب قبلی اش هم جالب بود در باره گریه در فرهنگ ایرانی - آنجا هم حرفهای خوب با نکته های چالش برانگیز هست) خلاصه اینکه به قول دکتر کاشی: چرا مردم اصلاحگران را دوست دارند اما برایشان تره خرد نمی کنند؟

این هم که گفتم از اوجب واجبات است دلیل دارد: اگر ما جماعت نتوانیم رمز ناکامی حی و حاضر ملت اسلام اصلاحگر را پیدا کنیم و راه کامیابی اش را نشان دهیم، هرگز نخواهیم توانست رمز ناکامی تاریخی مسلمین را در عقب افتادن از جهان علم و رفاه و نظم و صنعت و قدرت تحلیل کنیم. بکنیم هم حرفمان وزنی نخواهد داشت و گرهی نخواهد گشود و حکم افسانه نقل فرمودن خواهد داشت. از ما گفتن.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست