:: ملت ما "ملت باهوش"ی است؛ مشکل گزاره های "یک"سان ساز
:: چرا رفتم و چرا مانده ام؟
:: در باره برهنگی گلشیفته
:: بیرون جهیدن از چنبره هر اخلاق ایده آلی و انقلابی
:: شکافهای فکری و ابهامات گفتمانی در بیان رفیق ملکوتی
:: ما اپوزیسیون عربستان نیستیم
:: فعالیتی مدنی برای همگان وجود ندارد
:: ضعف حافظه ما ایرانیان تاریخمند
:: تغییر پایه ای را فراموش کنید
:: مهرت از دل کی برون کنم
:: وطن نام تک تک فرزندانش را می داند
:: چرا مردم آنطور که ما فکر می کنیم رفتار نمی کنند
:: در دایره مغول نایستاده باشیم
:: خرمشهر آزاد شد اما آباد نشد
:: وبلاگی برای روايت ما از غرب
:: مرا آنگونه که هستم بپذير
:: ما دختران مان را دفن می کنيم
:: فاصله ما از غرب به نمونه ژازه طباطبايی
:: غرب لذت
:: تاريخ تحول شخصی ما در نگاه به غرب
:: به دوستان و خوانندگان ام در وبلاگستان فارسی
:: انقلاب بوسه و گل
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
November 29, 2007  
تابوهای سه گانه ایرانی  
 

زمانی فکر می کردم که تابوی اصلی در جامعه ایران سکس است و باز شدن جامعه در این زمینه به بازشدن بسیاری جنبه های فرهنگی و فکری خواهد انجامید. هنوز هم بازشدن فضا در این زمینه را مهم می دانم اما با وجود اینکه حالا ملت گر و گر از اعمال اتاق خواب شان و یا روسپی بازی شان فیلم می گیرند و روی وب می گذارند و سر چهارراهها می فروشند اتفاق شگرفی نیفتاده است. نمی خواهم اهمیت موضوع را دست کم بگیرم ولی از این زاویه که موضوع این یادداشت است چیز مهمی رخ نداده است. حالا فکر می کنم دست کم دو نکته دیگر هم به اندازه سکس مهم است. اولی شفاف سازی در حوزه ثروت و افتصاد است به طوری که گفتگو از ثروت تابو نباشد. کافی است به این واقعیت نظر کنیم که هیچکس بدرستی نمی داند که ثروتمندان ایرانی چه کسانی هستند و چه قدر درآمد دارند. منظورم افشاگری نیست که فکر کنیم اگر از فردا گروهی آمدند و شبنامه پخش کردند که فلان کس اینقدر ثروت دارد و بهمان آن قدر مساله تابوشکنی شده است. من از عرف حرف می زنم نه از بازی سیاسی. در عرف فرهنگ سکس دارد تغییر می کند. اما ثروت هنوز از شفاف سازی بسیار دور است. دلایل اش جای بحث بسیار دارد. 

دیگری تابوی مدیریت است. من در تجربه نزدیک به هیجده ماهه خود در زمانه بارها و بارها دیده ام که چقدر گفتگو کردن در باره آیین و سیاست کاری در مدیریت دشوار است. مدیر آدم متهمی است که هر کس از ظن خود یار او می شود. و هیچکس هم سرانجام نمی فهمد که او چه می گفت و چه راهی می رفت و چه می خواست. حجاب غلیظی از سوء تفاهم در باره مدیران وجود دارد. در جامعه غیرشفاف ایرانی به همان اندازه که میزان ثروت در حجاب ابهام است شناخت از فرد مدیر و روشهای مدیریت در ابهام است. یک نگاه به میزان شناخت جامعه ما از رهبران سیاسی اش برای درک اجمالی از میزان ابهام در این زمینه باید کافی باشد. جامعه ایرانی هنوز بعد از نزدیک به سی سال نمی داند که چه کسی در چه پوزیسیونی قرار دارد. خصوصیات فلان لیدر  سیاسی و شبکه اجتماعی حمایتگر او با دقت کافی و لازم شناخته شده نیست. این ابهام دلایل زیادی دارد. اما آن تابوی رازگفتن از آیین های مدیریت پشتوانه اصلی همه انواع دلیل ها برای حضور و تداوم این ابهام است.

  من زمانی به دوستان پیشنهاد می کردم که وبلاگی گروهی به نام ناسوت راه بیندازند تا اعضا بتوانند با امضای مستعار از تجربه و اندیشه های خود در باره سکس بگویند و بنویسند. حال می بینم اگر امکان راه انداختن چنین وبلاگی مشکل باشد امکان طرح وبلاگی که بتوان در آن از مسائل مدیریت حرف زد و حرف واقعی و به درد بخور و مستند و کاربردی گفت (و نه بازگویی و ترجمه کتابهای اروپایی) چیزی نزدیک به محال است. ما نه در باره روشهای سالم و انسانی لذت بردن از سکس ادبیات قابل اعتنایی تولید کرده ایم و نه در باره روشهای تولید ثروت چیزی می گوییم و می نویسیم و نه البته از فنون مدیریت چنانکه در عمل گره از کاری بگشاید خبری می دهیم. اینها تابوهای بزرگ ما ست. ما براستی ترجیح می دهیم هیچکس سر از کار ما در نیاورد و آنچه را دنیا دارد هر روز از آن حرف می زند و بی اغراق هر روز در باره آن کتابی منتشر می کند جزو اسرار مگو در آورده ایم. مدیران ما نمی دانند دیگر مدیران چه می کنند و چه مصائب و سوانحی دارند و چگونه بر مشکلات انبوه در کار خود چیره می شوند زیرا هیچکس حاضر نیست از کار خود حرف بزند. مدیران بنابرین همیشه ناشناخته و دست نیافتنی و متهم و مشکوک و دانای اسرار جلوه می کنند. به آنها باید حمله برد و به سوی ایشان تیر در تاریکی رها کرد یا دوست و مخلص و چاکر و ندیم شد به این امید که از ظلماتی که آنها را در بر گرفته چیزی دستگیرمان شود. تابوی مدیریت اجازه نمی دهد روشهای تدبیر شهر و سازمان عمومی شود و به دانش مردمی و عرف تبدیل شود. تحلیل جامعه ایرانی نشان می دهد که اساطیر الاولین رسوب کرده در جامعه در باب مرشدان و اقطاب و شاهان و مراجع و اصحاب زر و زور و اندیشه اندرونی و باطنی و همه لوازم و نشانه های شبان-رمه ای بزرگترین مانع برای درک امروزین و باز از مدیریت و شفاف سازی و بحث آزاد از آن است. مدیریت در چنین جامعه ای اگر به هدف ارتقای جامعه باشد جانکاه ترین کارهاست برای فرد و علت اساسی در کم رشدی جامعه و پرهزینه شدن تغییر و نوسازی در آن. آزادی سکس و پذیرفته شدن آن از نظر جامعه و دولت همین فردا هم که اتفاق بیفتد هیچ چیز مهمی بدون تغییر در دو تابوی دیگر اتفاق نخواهد افتاد.    


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/2719
نقد و نظر

آقاي جامي عزيز
سیب سیب است به گمانم حالا چه کرم خورده چه گاز زده چه تپل و قرمز روی سفره ی هفت سین، حالا شما نشنیده بگیر که داستان سکس در سرزمین ما، سرخی و ترش و شیرینی سیب را هم نداشت از قرنها ی دور تا خود امروز و فکر می کنم مشکل بیشتر متوجه فرهنگ نداشته است. اگر به قبای کسی بر نخورد که فکر کنم بخورد، حتی در ایرن دوران هخامنشی نیز به گمانم ما گونی سر زنها می کشیدیم یا دست کم روی حقوقشان. حالا بیا و بی خیال آن یک دو جین کتیبه شو که در آن زنان ما دریا سالار و حقوق بگیر و سر کارگر بودندو چه وچه که هیچ نقشی از آناهیتای بیچاره هم در آن همه بنای با شکوه یافت نمی شود. حتی دریغ از نقش یک بز ماده در شهر های پارسه و شوش و پاسارگاد...، زنان که جای خود دارد و این قصه سر دراز. فقط حواسمان باشد که این روزها هم تاریخ را یه مشت پفیوز می نویسند چه برسد به دوهزار و پانصد سال پیش...
الغرض،من فکر می کنم فرهنگ لغت ما مشکلاتی بس پیچ در پیچ گریبان گیرش شده از جمله این کلمه ی شفاف سازی آقای جامی عزیز که به تعبیر خیلی ها به معنی لخت کردن آنجای همسایه است حالا خدا به داد همسایه برسد بخصوص اگر که زن باشد یا احتمالا سرمایه دار یا مدیر...، به همین لخت کردت هم که بسنده کنیم به کشف چیز غریبی نمی رسیم! چرا که عریان کردن هم آدابی دارد که البت بنده نیز در آن بی تجربه ام هم من نویسنده هم من منتقد هم من منورالفکر یک لا قبا و هم خاله باجی جان های سیاست زده ی مان.
دلم می خواست چند خطی هم برای این خیل مستضعف! تاراج شده بنویسم که مثنوی می شد.
باشد برای بعد.
همیشه باشی

Posted by: محمد رضا لطفی at December 7, 2007 7:55 PM



با سلام
اول خواستم تشكر كنم كه وقت گذاشتيد و مرقومه مفقوده رو پيدا كرديد
دوم اينكه تو رو خدا يه كاري كنيد كه inbox ميل شما اينقدر ايميل قورت نده
سوم: يه پيشنهاد
توي تقسيم بنديهاي مطالب زمانه از قبيل آهنگ زمانه,گزارش ويژه و.... جاي"محيط زيست" خاليه.مطمثنم اگر چنين بخشي افتتاح بشه كلي از وبلاگنويسهايي كه در مورد محيط زيست چيز مي نويسند براش مطلب خواهند فرستاد.
ضمنا با اينكه وبلاگنويس نيستم اما كلي مطلب درباره محيط زيست دارم كه حيفه "بشريت"از خوندنش محروم بشه!
خلاصه بخش محيط زيست تو زمانه جاش خاليه
-----------------
ارشیای عزیز لطفا یکی دو مطلب محیط زیستی برای من بفرست تا برای صفحه هم فکری بکنیم - سیب

Posted by: ارشيا at December 5, 2007 10:16 PM



باسلام خدمت شما
مطالب شما بسيار منطقي است نه مثل روشنفكران افراطي از ان طرف بام افتاده ايد ونه از اين طرف .

Posted by: leila200671 at December 1, 2007 10:03 AM



بازهم سلام
فكر مي كنم منظورتان از مطلب من كه فرموديد 48 بعد چاپ شده همان متني است كه درباره گاندي نوشتم(كه چاپ شد).ولي بعد از آن يك نوشته جديد فرستادم كه فكر كنم گم شده.
به هر حال همين حالا دوباره آن نوشته را ميفرستم.عنوان ايميل را هم مي گزارم Maghaleye Gomshodeh كه اميدوارم اين دفعه به دست شما برسد.
مرسي

Posted by: Anonymous at November 30, 2007 3:47 PM



جامي عزيز سلام
معرف حضور كه هستم! دوباره ما براي شما ميل زديم و گويا دوباره ميل ما گم شده.(اگر يادت باشد, قبلا هم يكي دوبار اين اتفاق افتاده بود)مثل هميشه مجبور شدم از طريق كامنت گذاشتن به شما دسترسي پيدا كنم.خلاصه كلام اينكه من متن جديدي براي زمانه فرستاده بودم كه چاپ نشد.ازآنجايي كه تا حالا هرچه فرستادم چاپ شده فرض را بر اين مي گذارم كه مطلب به دستت نرسيده وگرنه چاپش مي كردي! (اعتماد به نفس!!)
لطفااگر مطلب را گرفتي ولي نپسنديدي بگو اشكال از كجاست كه اصلاحش كنم,اگرهم نگرفتي بگو كه دوباره بفرستم.مقاله گمشده بنده از طريق همين ميلي كه آدرسش رااينجا گذاشتم فرستاده شده.
با تشكر از وقتي كه مي گذاري.
--------------------------
دوست عزیز، مطلب ات فکر کنم با فاصله 48 ساعته از دریافت منتشر شد. - سیب

Posted by: Anonymous at November 29, 2007 4:00 PM



با نظر شما موافقم. بد نیست در این باره دو خاطره بگویم. اولی مربوط به پدرم است که در مشهد فروشگاه بزرگی دارد. بعد سی چهل سالی البته آن را ساخته، با این همه سخت از توی چشم آمدن آن واهمه دارد و حتی به قیمت سود کمتر این کار را می کند. یک بار بهش اعتراض کردم که باباجان! دست کم یک بخاری خوب بخر و بده چند تا لامپ پرنور بزنند توی مغازه ات، این که دیگر تجملات نیست... ولی حضرت پدر فرمود که هنوز زود است که من ظرایف کار و کاسبی در ایران را یاد بگیرم. اینها گذشت تا بعد از چند وقت مالیات یا عوارض نمی دانم چی (از خاطرم رفته)برای فروشگاهشان آمد. خیلی متعجب شدیم که مبنا چه بوده؟ ته و تو را درآوردیم دیدیم جناب ممیز با نگاه کردن به سر و وضع مغازه و پرس و جو از دو کاسب محل، نرخ را تعیین کرده!

خاطره دیگر عبرت آموز تر است برای من. روزی با دو همکار زن در روزنامه ای داشتیم درددل می کردیم درباره دستمزدهای کم این حرفه. ازدهانم پرید که "خدا رحم کرد که وضع پدرم بدک نیست و آپارتمانی خرید برای ما والا با این حقوق ها حتی کرایه منزل هم نمی توانستیم بدهیم!" چند روز بعد وسط جمعی که صحبت از موضوعی دیگر بود، ناگهان خانم ها با لحن بسیار تمسخرباری ندا دادند که "بعله... ایشون که پولدارند... پدرشون هم پولدارند... چک کشیده اند خانه خریده اند...!" (با لحنی که انگار من وضع مالی خودم و پدرم را به رخ آنها کشیده ام) و آنقدر گفتند که دلم می خواست خودم را از پنجره به بیرون پرتاب کنم.

آری... اینچنین است برادر!

Posted by: میرزا محمود at November 29, 2007 8:35 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست