قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




August 28, 2007  
پاتولوژی یک رفتار: تعطیلی جن و پری  
 

به قول سید آبادی سیبستان تکانی خورده است این اواخر! واقعیت این است که حالا کمی فرصت می کنم برای آنچه می خواهم بنویسم وقت بگذارم. گرچه هنوز هم موضوعات مختلفی می آیند و می روند و بیات می شوند و نوشته نمی شوند. به هر حال امروز داشتم به دو سه موضوع فکر می کردم. با خواندن مطلب داریوش سجادی در نقد گنجی می خواستم چیزی بنویسم در باره اینکه چرا عمده نوشته های عمومی ما گرفتار روضه خوانی است. ساختار روضه - یا بی ساختاری اش- در بسیاری از آنچه خطاب به عموم می گوییم حاکم است از منبر وعظ و تدریس تا مقاله و نقد. چند شبی هم هست که یکی از دوستان از ایران زنگ زده که همسایه اش لاتاری برده است و هر چه من می گویم لاتاری بردن های ایمیلی کلاهبرداری برای گرفتن مشخصات حساب بانکی مردم است باور نمی کند. چقدر ما مردم به بازشدن درهای خزانه غیب دلبسته ایم. بعد فکر می کنم چرا با وجود شیوع کلاهبرداری هایی از این دست کمتر کسی به حقه بازی های اینترنتی توجه می  دهد.

اما امروز دو موضوع فکرم را حسابی مشغول کرد. دومی آغاز به کار ایرانیان دات کام دور جدید بود با ایده ای انقلابی: آزاد سازی انتشار مطلب روی سایت ایرانیان. اما در شرایطی که ما با تعطیلی جن و پری دست به گربیان ایم می توان چند روزی دست کم صبر کرد تا در باره ایده های پست مدرن جهانشاه نوشت. 

امروز وقتی مصاحبه آزاده را با میتراالیاتی در زمانه می شنیدم دیدم خسته شدن از یک کار اجتماعی موضوع مهمی است. چیزی که با تداوم و بی تداومی کارهای ما مربوط است و چرایی آن. کند و کاو در باره این تصمیم که از کاری که دلخواهانه شروع کرده ایم پا پس بکشیم موضوع بسیار جالبی برای تامل در رفتار اجتماعی ما و دلایل آن است. این هم شاید اتفاقی نیست که این دومین یادداشتی است که در باره علت یابی یک رفتار مرتبط با ادبیات می نویسم.

میترا الیاتی جن و پری را بسته است. دلیل اش را ساده می گوید: خسته است. خسته از تنهایی و خسته از قدرنشناسی و پرتوقعی مخاطب. می کوشم جنبه هایی را که به نظر من می رسد به این بحث مربوط است در باره ساختار و مسائل مالی و اخلاق مخاطب برجسته کنم:

روشنفکر ما می خواهد کاری بکند اما تجربه چندانی در میدان عمل ندارد. تجربه انباشته فراوانی هم به عنوان سنت پشت سر خود ندارد. بنابرین معمولا با تصوری غیرواقعی وارد عرصه عمل می شود. در عمل تصورات او نقش بر آب می شود و انگیزه هاش تحلیل می رود. سرانجام نیت خیری که به ساختاری نهادینه پیوند نخورده است کم می آورد. ایجاد ساختار کاری بزرگتر از توان یک فرد است.

روشنفکر ایرانی در سالهای اخیر تنهاترین دوره تجربه صد ساله خود را می گذرانده است. مقابله فرسایشی حاکمیت مانع رشد نهادها و گروههای فعال روشن اندیش شده است. از کانون نویسندگان تا کافه تیتر. تمامی جایزه ها هم یکی یکی از دور کنار رفته اند. بدترین نمونه اش جایزه کاوه گلستان. اما حس ایتکه باید کاری کرد روشنفکر ما را رها نمی کند. ابتکارات فردی به جویبارهای کوچک همسایه پیوند نمی خورد و قدرتی نمی گیرد. لاجرم خشک می شود و تحلیل می رود.

خانم الیاتی می گوید از کمک شماری از دوستان مانند مدیا کاشیگر و دیگران برخوردار شده است اما نتوانسته باز هم از پس کار بر آید. تلقی من این است که در غیاب ساختار کمک های دوستانه خیلی به جایی نمی رسد. باید برای ایجاد سازمان و نهاد و ساختار و تشکل کار کرد که آنهم ممکن نیست ظاهرا. بنابرین در سودمندی روشهای مقطعی باید تامل کرد.

مدیر جن و پری از مشکلات مالی هم می گوید. من در این جا نکته ای دارم: چرا باید به خدمات رایگان ادامه داد وقتی ادامه آن ممکن نیست؟ بهترین کار این است که مشکلات را با مخاطبان در میان بگذاریم و از آنها کمک بخواهیم. داشتن مخاطبان زیاد باید برای هر صاحب  تریبونی یک سرمایه باشد. اینکه چرا نمی توانیم از مخاطب خود انتظار دادن مثلا حق عضویت داشته باشیم موضوعی در خور بررسی است. شاید مخاطب ایرانی برای گرفتن سرویس رایگان بد-عادت شده است. اما میترا الیاتی که احمدی نژاد نیست که دست اش به نفت بند باشد. مدیریت یک سایت آبرومند هزینه دارد و هزینه اش هم باید از جایی تامین شود. اگر جایی نیست چه کسی بهتر از مخاطبی که از آن استفاده می کند؟

یک راه دیگر تامین هزینه مالی می توانست آگهی باشد. اما اگر اینجا هم موانعی هست باید دید کجاست. تصور اینکه برای کار فرهنگی همیشه باید از جیب پرداخت شاید زمانی که اشرافیت ایرانی اهل فرهنگ بود معنی داشت اما حال که نوکیسگان اشراف ما شده اند و  وظایف فرهنگی بر عهده طبقه متوسط غیراشراف  است دیگر معنا ندارد. به هم ریختن کار یک سایت آبرومند به دلیل مالی فقط به این معنا ست که ما داریم الگوهای یک دوره پیشین را در دوره ای به کار می بریم که کارایی ندارد. و داریم برای ادامه چیزی از خودمان مایه می گذاریم که در دنیای امروز راه حلهای جمعی خود را دارد: اگر حامی مالی نداری از راهی که خرد جمعی آن را پشتیبانی می کند و آماده مشارکت است برو. پیش از آزمودن این راهها تعطیلی کار صواب نیست.

اما خستگی. ماجرای خستگی چیست؟ به نظرم اینجا چند نکته را باید لحاظ کرد: اگر ازخستگی ناشی از  فشار کار بگوییم واقعیت این است که ناشی از ندیدن حجم تقاضا ست. جامعه امروز ایران جامعه ای پر از تقاضا و نیاز است و اغلب زمین مانده و جواب نگرفته. در واقع به نسبت تقاضایی که وجود دارد عرضه وجود ندارد. 20-30 سال پیش یک مجله ادبی با میزان تقاضای معینی روبرو بود چون اولا در کنارش چندین مجله دیگر هم وجود داشت و بعد هم انفجار جمعیت وافزونی  دانشگاه وجود نداشت که یکباره نسلی از نویسندگان جوان را بسازد  و آماده مشارکت در محافل و نامجویی کند. آمدن اینترنت کار انتشار را باز هم از نظر تعداد تحت فشار بیشتری گذاشته است چون سهل شدن ارتباط و همگانی شدن سواد و آسانی نسبی کار انتشار به نسبت مجله کاغذی تقاضای بیشتری ایجاد کرده است. زدوده شدن فرهنگ اقتدار ا جتماعی ( و ادبی) و بی مرکزی جامعه هم کمک کرده است که هر جوان جویای نامی خود را نویسنده ای بزرگ ببیند  و طبعا خود را محق بداند که کارش منتشر شود و اگر نشد اعترض کند.

  همین روزها ایمیلی گرفتم از جوانی که داستان اش را برای مسابقه قلم زرین زمانه فرستاده بوده و در مرحله اول انتخاب نشده است. نوشته بود که شما داستان مرا به آقای معروفی نفرستادید یا آن را سانسور کردید؟ هیچ شق سومی برای او متصور نبوده است که مثلا داستان اش سانسور نشده و به مسئول مسابقه هم فرستاده شده اما انتخاب نشده است. به نظر او اگر داستان او انتخاب نشده حکما سوء نیتی در کار بوده است.

سه دهه است که ما بدترین نظام آموزشی در مدرسه و دانشگاه را دنبال می کنیم. نظامی که از آن به آسانی می توان فارغ التحصیل شد. من نمی خواهم در اینجا وارد بحث از آشفتگی عظیم این نظام شوم. اما تذکار به آن سومند است اهل خرد را. این نظام همراه با نظام اجتماعی موید آن موجب رشد مدعیان بسیار شده است. به نظر می رسد پررویی از همه نیروهای دیگر حیات در میان اقشاری از ما قوی تر است ( به نظرم بهتر است در کنار شرم ایرانی پررویی ایرانی را هم بررسی کرد!). هیچ مدان اما از ادعا چیزی کم نگذار با هر داوری هم بستیز و آن را به مسخره بگیر. نتیجه اش خستگی کسی است که ساده دلانه دل به رشد کسانی بسته است که اهل رشد نیستند.

راه بهتری برای کمک به رشد اهل رشد هست؟ هست. باید آن را طراحی کرد. ادامه راه جن و پری شاید دیگر ین بست باشد. مدل کار ساده است. اما این مدل ساده در عمل تنش بسیار و خستگی بسیار ایجاد می کند.  

سرنوشت میترا الیاتی اسباب عبرتی است برای همه روشنفکران ایرانی. شناخت جامعه مخاطب بسیار مهم است و حسن و عیب آن. اگر جامعه را بدون کسانی که در نوشتن شان زهر می پراکنند در نظر گرفتیم خطر آن هست که با همان زهر از پا درآییم. اگر دانستیم دست کم می دانیم که با کدام کسان رو در رو خواهیم شد و برایش آماده خواهیم بود. نگاه معصومانه به جامعه پر تنش ایران گرچه با روحیه منزوی و منزه طلب روشنفکری سازگارتر باشد اما به هیچوجه با واقعیت سازگار نیست.

روشنفکران ایرانی بهتر است از خیال پردازی در باره جامعه امروز ایران دست بردارند تا از سویی به افسردگی دچار نشوند و از سوی دیگر برای تاثیرگذاری حرکتی متناسب با وضع موجود طراحی کنند. تمام راههای رفته ای که نتیجه نداشته است باید رها شود یا عمیقا بازاندیشی شود. 

راهی که جهانشاه رفته است در جهان بی مرکز وب شاید راه حلی هم پیش پای ما بگذارد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
August 21, 2007  
چرا مردم آنطور که ما فکر می کنیم رفتار نمی کنند  
 

وبلاگ نویسی شده است دماسنجی فرهنگی. در این چندساله ای که از رواج وبلاگ نویسی می گذرد چندین بار شاهد بوده ایم که دوستانی از اینکه به یک حادثه خاص واکنش چندانی نشان داده نشده اظهار گله و شکایت و حیرت کرده اند چنانکه بعضی وقتهای دیگر هم از شدت واکنش ها حبرت کرده اند و کرده ایم. یادداشتی از مریم مهتدی بهانه شد تا در ابن باب اندیشه کنم و ارتجالا نکاتی را بنویسم. شما هم خواستید بر آن بیفزایید:

اول اینکه بگویم من از اینکه از مردم توقع داشته باشیم کاری بکنند و چون نکردند شکایت کنیم دل خوشی ندارم. مردم را باید شناخت و بر آنها تاثیر گذاشت. این حبرت ها که ما می کنیم اولاز همه از سر ناشناخت است.

اما مردم واکنشی درخور نشان نمی دهند مثلا به ماجرای یعقوب یادعلی این دلایلی می تواند داشت:

- آنها او را نمی شناسند و کتابهاش را نخوانده اند و با موضوع رابطه شخصی و حسی ندارند و مثلا با قهرمان های او زندگی نکرده اند  و او برایشان شمایلی نشده است که حال قضیه را روز به روز تعقیب کنند و تحلیل کنند و به جامعه شریف قضات کشور قهرمان پرور فشار وارد آورند.

- دیگر اینکه رسانه های اصلی در کشور موضوعات مهمتری از یادعلی دارند و اصولا طرف این مباحث نمی روند. کسی با خبر نمی شود که نویسنده کیست و چه بلایی سرش دارد در می آید. فشار مداوم بر نویسندگان و سانسور و تنگناهای نشر هم مردم را از آنها بی خبرتر می کند. نوسنده جایگاه اجتماعی روشنی ندارد. مخاطبی ندارد. فضایی برای عمل ندارد. رسانه ای ندارد که به او و کارش اعتنا کند و برایش قدر و مرتبه و محبوببت و نفوذ اجتماعی بسازد . این طرفها نویسنده نویسنده است چون هزار جور زیرساخت اجتماعی و رسانه ای به او کمک می کند تا شهرت و اعتبار یابد و طبعا سرنوشت اش برای مردم مهم باشد. در جامعه ما کارکرد گروه اجتماعی هنوز مساله دار است. مردم در قالب گروه کار می کنند و واکنش نشان می دهند. ما گروه نداریم انجمن نداریم جمع نداریم. از پراکندگان چه کار ساخته است؟

- دیگر اینکه ما اشتباه می کنیم که از مردم همیشه می خواهیم به روش زبانی و نوشتاری واکنش نشان دهند و واکنش آنها هم بهنگام و همان هنگامی باشد که ما می گوییم و می خواهیم. مردم مثل ما جماعت قلم به دست واکنش هاشان زبانی نیست. چه بسا می بینند و می شنوند و واکنش نشان نمی  دهند. آنها برای واکنش نشان دادن به آستانه تحریک دیگری نیاز دارند. این ساده لوحی روشنفکرانه است که با وجود همه حجابها و موانع همدلی، واکنش خود و مردم را همزمان می خواهد.

 - بسیاری از واکنشهای مردم ما تاخیری است. آنها معمولا در وسط روضه هنوز دارند حرف می زنند و معامله می کنند و چای می خورند اما در پایان روضه است که یکباره سر به گریبان می شوند و همه کارهاشان را تعطیل می کنند تا قصلی مفصل گربه کنند و به اصطلاح واکنش نشان دهند. این تازه وضع روضه است وضع وقایع اتفاقیه روشنفکری که اصلا بحث دیگری است

- کتاب یادعلی را چند نفر خوانده اند؟ از آن چند نفر چند نفر به آن دلبسته شده اند تا اصلا برای نویسنده اش تره خرد کنند؟

 - خانم فرزانه خانوم طاهری حرفهایی را که به دوسه نویسنده مملکت می زند فردا پس می گیرد. در این مملکت ترسخورده که خانم طاهری آزاده را هم به رعایت بعضی چیزها وادار می کند چه جای واکنشی برای مردم کوی و برزن می ماند؟

     - خب چرا وبلاگ نویسان نمی نویسند؟ به نظرم اینجا هم همان سوالها مطرح است. آدم برای چیزی می نویسد که با آن رابطه برقرار می کند. مساله این است که کسی تا امروز این رابطه را برقرار نکرده و برایش مهم نشده تا بنویسد. وبلاگ رهبری بردار نیست. خوبی ش هم همین است. آنچه نوشته می شود لزوما مسائل مهمه مملکتی نیست مسائل مهمه شخصی است. اصلا به یک عبارت دیگر موفقیت شما در شخصی کردن مساله خودتان برای اشخاص دیگر است! یعنی نشستن و غر زدن دردی دوا نمی کند. بروید مساله تان را به مساله مردم و جوانها و وبلاگ نویسها تبدیل کنید. اگر می توانید.

 - بعد هم و در این وقت شب یا صبح این آخرین اشاره ای است که به نظرم می رسد: مردم دچار رخوت شده اند. این به معنای موفق بودن سیستم فشار منظم قضایی و دولتی و امنیتی است. آنها همانطور که می توانند جماعت سمج روزنامه نگار را با تعطیل مکرر روزنامه ها خسته و فرسوده کنند و از صحنه برانند و از کار بازدارند یا به مهاجرت بفرستند و یا افسرده حال و بی رمق و بی اثر کنند یا اصلا به موثر بودن کارشان بدبین کنند، به نحو اولی می توانند مردم را گرفتار و بیزار و از-دخالت-برکنار کنند. رخوت فعلی البته می تواند واکنش تاخیری بعدی را به دنبال داشته باشد. اما در این میانه بسیاری در سکوت زندان می روند بازجویی می شوند مهاجرت می کنند افسرده می شوند بیزار می شوند می پکند. مردم همیشه سر وقت نمی رسند. یا ما سر وقت آنها را نمی دانیم. ماجرا به همین سادگی است. نیست؟ 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
August 18, 2007  
انس با زبان  
 
دکتر داوری را همیشه حرمت نهاده ام و او را دانشوری عمیق یافته ام که کمتر فهمیده شده است. امشب به راهنمایی خوابگرد لینکی از یک نوشته او یافتم در باره علم و سیاست ترویج علم در ایران که مثل همیشه رافض مغالطات بود و اندیشه های دگماتیک و حاکی از اینکه در دایره اهالی آکادمی هم چه کلیشه ها هست - باری آنهاهم اهل همین مملکت اند و ناچار فضای عمومی مغالطات را به نوعی ادامه می دهند.

داوری نکته ای گفته است در باب زبان که هر بار هم که گفته برایم تازگی داشته است: «كسى كه يك زبان - و معمولاً اين يك زبان، زبان مادرى است- را خوب نمى داند و با آن انس ندارد، در كارعلم و پژوهش توفيق چندانى به دست نمى آورد.» دکتر داوری از کسانی است که به انس با زبان به عنوان مقدمه تفکر یا راه تفکر تاکید بسیار دارد

داوری از نسل کسانی است که در انتهای دوره ای ازتوجه مجدد به زبان قرار داشتند. دوره ای که با ساده سازی زبان در مشروطه آغاز شد وسپس به شکستن قالبهای شعری در کار نیما انجامید و بعد هم در کوشش عظیم دهخدا وشاگردان و پیروان اش از محمد معین تا حسن انوری برای زنده داشتن لغت ادامه یافت. اندیشه به لغت بر دوره مسلط بود و حتی تحقیق ادبی هم لغت-محور شد. چنانکه نزدیک به تمام مقدمه های متون چاپ شده مشحون از مباحثی در فواید لغوی متن است. انگار متن چیزی نیست جز لغت. در این صورت اندیشی لغوی که در جای خود نتایج درخشان هم داشته است داوری و آشوری از معدود کسانی اند که در نسل مقدم بر ما در باب زبان فارسی و وضعیت آن اندیشیده اند. احکام ایشان از معتبرترین احکام در باب زبان ما ست چه در هستی شناسی اش چه در آسیب شناسی اش.

از اتفاق امشب با آشوری هم تلفنی گفت و گو می رفت در باب زبان. بهانه اش هم یادداشتهای یکی ازعلاقه مندان به آشوری بود که زبان اش از نظر من دچار اعوجاج است. در اینکه اهل علم است من هم حرفی نداشتم. و راست اش برایم مهم هم نبود زیرا اهل علمی که زبان نداند چه می داند؟ آشوری که خود به او نقدهایی زبانی داشت در عین حال منصفانه می خواست بگوید که او نکته هایی دارد و به تازگی هایی رسیده است. اما سخن من این بود که در این زبان پریشان هر چه گفته باشد سودی ندارد. الک کردن زبان نویسنده برای رسیدن به حرفی که الکن وار می خواسته بزند چه کاری است؟ من ترجیح می دهم متن کسی را بخوانم که زبان خود را اندیشیده است. زبان مادری خود را. و به گفته درست داوری با زبان انسی دارد. کسی که با زبان اهل انس نیست اهل تفکر نیست. لقلقه زبانی برای بازار و اهواء و خودنمایی ممکن است کارآمد باشد و هست و حتی گاه مرعوب کننده است آن ردیف اصطلاحات دهن پرکن و زبان خودنما. اما زبان علم دیگر است. زبان علم زبان انس با علم است. زبان آسودگی و آهستگی و خرد است. زبانی است که زبانور آن را دوست داشته و به آن مهر ورزیده و لاجرم آن را خوب خوب خوانده و دانسته و بر آن و برگوشه هاش مسلط شده است. درست مثل آن که آواز می خواند یا تار می نوازد و هر گوشه را خوب می شناسد. موسیقی چنین کسی است که موسیقی است. از ناشناس چه برآید جز ناشناس. ادعا هم بی فایده است. معمولا آدم وقتی از زبان و اندیشه و انس به حل مساله و فصاحت بیان کم می آورد آن را با پررویی و جنجال جبران می کند.

نوشته داوری ارزش خواندن و بازخواندن دارد. جه برای اهل تالیف چه برای اهل ترجمه. او بدرستی می گوید که ترجمه خوب همپایه تالبف خوب است. اما ترجمه ای که مترجم با متن انس داشته است و آن را در زبان خود اندیشیده. نه مترجمی که به سفارش ناشری عجول کار می کند تا روزگار بگذراند. کار دانش و دستاورد با عجله و شتابزدگی و هول بودن سازگار نیست. اندیشه سیب است. باید برسد. زبان خوب سیبی است بر دست دلبران. سرخ.

پس نوشت:
از همه دوستان دیده و نادیده که تولد اما ی کوچولو را که موجب پدربزرگ شدن من شد تبریک گفتند صمیمانه سپاسگزارم. فکر نمی کردم آن اشاره چنین بازتابی داشته باشد! اما انگار موضوع جدی بوده است. ...
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
August 15, 2007  
تعطیلات  
 

ماه اوت ماه آرامی است. خیابانها بوی تعطیلات می دهند. به نظرم می رسد کمی از شتاب زمان کم شده است برای مایی که تمام سال را شتابزده و بی توقف رفته ایم. وقت دارم کمی فکر کنم. فکر می کنم دوباره باید متولد شد.

روزهایم آرام است یا محزون. دقیقا فاصله اش معلوم نیست کجاست. روز یکشنبه تمام روز بی دلیل محزون بودم و به دخترم فکر می کردم. فردا خبردار شدم که در بیمارستان بوده است. امروز شیرینی بردم زمانه. نوه دار شده ام! به همین زودی پیر شدم انگار. اما چرا پس خودم احساس اش نمی کنم؟

پیری صورت دیگری داشت وقتی ما کودک و نوجوان بودیم. فکر می کردیم ما هیچوقت پیر نمی شویم. هنوز هم همینطور فکر می کنیم. پیری همیشه چیزی است دورتر از ما. می گویند بیست سال بعد است معمولا.

تصمیم گرفتم از حلقه ملکوت اسباب کشی کنم. باری از دوش داریوش بردارم. این روزها سخت دلمشغول بوده است. تنها بودن و دست تنها ماندن خوب نیست. من خوب می فهمم.

تمام این روزها را به این مقاله از تاریخ بیرون افتاده ایم فکر کردم. بیرون افتادن از تاریخ مثل آن است که انگار دسته جمعی رفته باشیم تعطیلات. از همان روز یکشنبه می خواسته ام چیزی بنویسم. بالاخره تا یک یکشنبه ای خواهم نوشت. جهان بیرون به آن سرعت عوض نمی شود که نوشتن یا ننوشتن من در آن تاثیر قاطعی داشته باشد. همه چیز کند است. گرچه ماه اوت پارسال همه چیز تند بود.

فکر کردم به مجتبا بنویسم. یعنی به حرفهاش جوابی بنویسم و بگویم چرا شعر ما از مظاهر مدرنیته ما ست و نمی توان گفت شعر مدرن نشده است و چرا می گویم اندیشه شاعرانه اولترا مدرن ایرانی راهی به دهی نمی برد در دنیایی که به برنامه ریزی و انضباط و استدلال نیاز دارد.

ننوشتم. ماه اوت است. بوی تعطیلات می آید و من هر شب با خودم می گویم باید این لپ تاپ را باز نکنم. باز کردم ایمیل ها را باز نکنم. کردم دست به کار نشوم و رتق و فتق امور نکنم. بنشینم فیلم ببنیم با شهزاده. کتاب بخوانم. یادداشت بردارم خط بکشم چیزی بنویسم سیبستان را آپدیت کنم. بروم پشت پنجره باران را تماشا کنم. صبح می شود. شبها از قصه زمانه خواب ندارم. تازگی خوراک هم ندارم. غذا گرم می شود اما کسی نمی خورد. همه کارها به تعویق افتاده است. انگار رفته باشم تعطیلات. علی اینجا بود شب ها که می خوابید چراغ اتاق روشن بود و من کار می کردم. گفتم چراغی رومیزی می خرم تا او راحت بخوابد. حالا خریده ام. سه روز پس از اینکه رفته است.

شاید بروم وبلاگ دیگری باز کنم برای اینکه ناشناس از خودم بنویسم و تجربه های این یکسال. مهم است آدم حرفهاش را بزند. برود تعطیلات درست و حسابی. این روزها نشسته ام لب دریا نقشه می ریزم. ...  ...

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
August 14, 2007  
شعر، دشمن مدرنیته نیست  
 
مجتبا پورمحسن
 
دوست عزیزم مهدی جامی، قبلاً نیز در مطالبتان به طور گذرا به عدم علاقه به شعر امروز اشاره کرده بودید. فکر می‌کنم در یکی از نوشته‌هایتان خواندم که شعر، امروز دیگر خاصیت رسانگی‌اش را از دست داده است. اما نوشته‌ی اخیرتان درباره‌ی شعر مرا واداشت تا براساس آنچه نوشته‌اید باب گفت و گویی را با متن تان باز کنم.

یادداشت تقریباً کوتاه شما سه بخش دارد. دو بخش فوق العاده که مولای درزش نمی رود و بخش اول که چالش برانگیزاست. چقدر لذت بردم وقتی خواندم: «چقدر شعر فروغانه کم می‌خوانم این روزها. روایت ما را نجات می دهد خاصه اگر شخصی باشد. و اساس مدرن زیستن روایت شخصی است. حتی آزادی بیان هم آزادی بیان دید ونگاه شخصی است. اگر من آزاد نباشم از خود بگویم مدرن چیست؟ آزادی هم همیشه آزادی از حکومت نیست. آزادی دستاورد یک سلوک فردی است.»
خیلی خوب نوشته‌اید « در روزگاری که مفاهیمی چون آزادی انسان در دوران مدرن ـ که قرار بود تامین کننده ی فردیت انسانی باشد ـ تقلیل داده شده به ارتباط با حکومت، تاکید می‌کنم به جا نوشته‌ای که آزادی دستاورد یک سلوک فردی است.»

اما آقای جامی عزیز همانطور که گفتید شعر راه نجات ما نیست. شعر راه نجات من است. منِ شاعر. منِ مخاطب در سلوک فردی خویش. من فکر می‌کنم در بند اول نوشته‌اتان از یک فرض درست حکمی اشتباه صادر کرده‌اید. «شعر عادت شده ما دشمن زندگی مدرنی است که ما خستگی ناپذیر به دنبال آن می‌رویم و ظاهراً قرار نیست هیچوقت هم به آن برسیم.»

مدرنیته چیزی است که شاید صد سالی می‌شود ما در پی‌اش هستیم و با وضعیت کنونی که سرگشته میان اهمیت «من» یا «ما» دچار بحران هویت شده‌ایم نمی‌توان انتظار داشت که به این زودی‌ها به آن برسیم. اما در جهان مدرنی که ما دنبالش هستیم و غرب چند دهه پیش به آن رسیده، شعر جزیی از جهان مدرن شده نیست. مدرنیته، اگر چه توانسته سینما، ادبیات داستانی و نمایش را به رسانه تبدیل کند (‌رسانه در مفهوم مدرنش) و علیرغم اینکه در این جهان، همه چیز آنقدر صنعتی شده که انسان لای پیچ و مهره‌های مدرنیته به فراموشی سپرده می‌شود [و طبیعی است که مدرنیته هم همچون هرفرایند دیگری در کنار فایده، هزینه هم داشته باشد] اما شعر هنوز از این فرایند مصون مانده. شعر هنوز هم به کالایی رسانه‌ای تبدیل نشده است. اتفاقاً شعر نه دشمن مدرنیته، بلکه ماوای انسان مدرن است که خسته از تناقض‌های دنیای مدرن به آن پناه می‌برد تا در پاگرد شعر، نفسی تازه کند. پس انتظار اینکه شعر هم در خدمت مدرنیزاسیون جامعه باشد چندان منطقی نیست.

نوشته‌اید که شعرهایی که می‌خوانید «مثل عالم ما بعد مواد مخدر می‌ماند!» نمی‌دانم منظورتان از عالم ما بعد مواد مخدر، نشئگی‌ است یا خماری. اگر نشئگی باشد که فکر می‌کنم همان نقشی است که شعر در دوران مدرن خواهد داشت. یعنی راه نجات نیست اما خسته گیر است. اگر منظور خماری است که این بر می‌گردد با مشکل شناو با شعرهای خوانده‌اید که من هم با بخشی از آن موافقم. اما قبول کنید که شعر اگر دشمن مدرنیته نباشد دوستش نخواهد بود. لااقل ما که مدرنیته در جوامع دیگر را دیده‌ایم از این برگ برنده برخورداریم که هزینه‌ها و فایده‌هایش را بسنجیم. نمی‌خواهم مثل برخی از مدافعان اعتدال بگویم می‌توانیم جلوی هزینه‌هایش را بگیریم. چون چنین چیزی امکان ندارد. اما اگر شعر خوب نخوانده‌اید حکمتان را به حساب همه‌ی شعر امروز نگذارید.
متاسفانه فضای اینترنت ( که از مواهب مدرنیته است) سبب شده انبوهی از چرندیات به نام شعر روی مجلات متعدد ادبی اینترنتی قرار بگیرند و لابد نشانی از شعر فارسی باشند. اما آقا مهدی عزیز، من همین الان می‌توانم ده شعر از شاعران نه چندان مطرح برایتان نمونه بیاورم که می‌تواند آن لذت را به مخاطب بدهد. شعر، هست. نفس می‌کشد. ( اگر خواستید نشانی‌اش را به شما خواهم داد. بین خودمان بماند!!)

بخش آخر نوشته تان نکات جالبی دارد. سیستم آموزشی ما را که می‌شناسید؟ آنقدر آگاه هستید که از من بیشتربا آن آشنایی داشته باشید. من هم گاهی فکر می‌کنم که چطور اکثریت ملت ایران موفق به نشان افتخار دیپلم شده‌اند در حالیکه نمی‌توانند یک پاراگراف را سرهم کنند. اما فرض درست نمی‌تواند منجر به حکم غلطی شود. نوشته‌اید «هر قانونی برای بی‌قاعدگی ذهن و زبان و شناور کردن معانی رهزن مدرنیته است» این جمله‌ات تا قبل از «رهزن مدرنیته است» بسیار زیباست. یعنی می‌شود آن را به عنوان تعریفی موجز اما آکادمیک برای شعر ارایه داد. اتفاقاً با اینکه «رهزن مدرنیته است» هم به تعبیری موافقم. اما فکر نمی‌کنی رهزنی خیلی کلمه‌ی خشنی برای نسبت شعر با مدرنیته باشد؟ می‌شود گفت که شعر، کاتالیزور یا چرخ دنده‌ی حرکت مدرنیته نیست. اما تمام شعرهایی که شما قبلاً خوانده‌اید و از آنها لذت برده‌ای همینگونه بوده‌اند. نبوده‌اند؟

مشکل بسیاری از چرندیاتی که امروز به عنوان شعر می‌خوانید و به قول شما « ام الفساد زندگی عاشقانه آرام است» در عدم شعور شاعرانشان نسبت به زبان مادری شان است. به زبان ساده آنها می‌شکنند اما نمی‌دانند چه چیزی را می‌شکنند. آنها قواعد را نمی‌شناسند اما می‌خواهند از قواعد بگذرند. اینها را نوشتم چون احساس کردم ذهنتان درگیر شعر است. درگیر شعر و آگاهی‌‌تان از ضرورت گذار جامعه‌ی امروزمان به مدرنیته. اما این دو تا هیچ تضادی با هم ندارند. (اگر خواستید نشانی آن شعرهای گمنام را برایتان می‌فرستم. فقط بین خودمان بماند!!)
----------------------------
در پاسخ به یادداشت هنر شعر نخواندن 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
August 10, 2007  
در دایره مغول نایستاده باشیم  
 

داستان بسته شدن شرق از آن داستانهایی است که بدجوری هویت ایرانی ما را آشکار می کند. برای من خوشایند نیست که داستان را یکبار دیگر با واکنشهایی که به آن شد مرور کنم. اما ملاحظه چند نکته برای من تازگی داشت:

برای من جالب بود که چگونه سانسور می تواند درونی شود و دوست روزنامه نگاری بگوید که اصلا مصاحبه با ساقی قهرمان غیراخلاقی بود. این گروه از دوستان ساقی را آدمی مطرود و بدنام تلقی می کنند و به نظرم شدیدا بین نظر شخصی و انتخاب و سلیقه فردی و موضع روزنامه نگارانه و رسانه ای دچار سوء تفاهم هستند. موضع یک روزنامه نگار همیشه روزنامه نگارانه است. در این موضع رفتار حکومت در بستن روزنامه است که مهم است و باید نکوهش شود. همدلی کردن با توقیف کنندگان روزنامه غیراخلاقی ترین و غیرحرفه ای ترین کار یک ژورنالیست است.

بستن روزنامه بزرگترین ستم به روزنامه نگاران و روزنامه نگاری و هویت یابی اجتماعی است و اگر روزنامه نگاران در برابر آن نظر واحد نداشته باشند به سود دستگاهی حرکت کرده اند که در هیج رفتارش اخلاقی نیست.

برای من تازگی داشت که ببینم چقدر جامعه ایرانی در برابر حقوق کسانی که با آنها همدل و همفکر و همرای نیست شکننده است و حاضر است همه کاسه کوزه ها را سر آنان بشکند. خطای بزرگ دوستانی که به خود حق می دهند انجام یک مصاحبه را با یک دگرباش چیزی نزدیک به حماقت ارزیابی کنند این است که آزادی امری انفکاک ناپذیر است. اگر از حقوق عده ای دفاع نکردیم حقوق همه را و خود را نیز زیر پا گذاشته ایم. امنیت روزنامه نگاری به ایجاد صفوف شهروند درجه یک و درجه دو و درجه ده نیست. نکته عبرت آموز این است که مصاحبه با ساقی قهرمان حتی در چارچوب دگرباشی او هم نبوده است. معنای مخالفت با مصاحبه با او این است که دوستان ما برای گروهی از مردم حق تبرج و اظهار وجود هم قائل نیستند حتی وقتی آنها در مسائل عام حرف می زنند. در چنین نگرشی بعضی آدمها  اصولا باید نادیده گرفته شوند. این جان کلام همان سانسورچیان و محاکمه کنندگان روزنامه نگاران است.

بسته شدن شرق محل توجیه و دفاع ندارد. حتی اگر انتشار سندی (مثلا در نمونه سلام) یا کاریکاتوری (در نمونه ایران) یا مصاحبه ای (در نمونه اخیر) خطای قانونی و روزنامه نگاری باشد جواب آن بستن روزنامه نیست. آسان می توان دید که حکومت کاهی را به کوهی تبدیل می کند تا ریشه روزنامه نگاری غیردولتی را و امنیت روزنامه نگاران را بزند. بستن روزنامه در مثل و صرفا  برا ی تقریب ذهن به آن می ماند که آدم یا حوا برای هر اختلاف کوچکی آخرین راه و افراطی ترین راه را بروند و طلاق را انتخاب کنند. اینکه کوچکترین «خطا» با بزرگتربن مجازات همراه می شود نشانه سرراستی از شیوه نگاه کردن مقامات به روزنامه نگاری در ایران است. در چنین شرایطی روزنامه نگار اگر به دام همدلی با مقاماتی بیفتد که هیچ علاقه ای به ادامه حیات حرفه ای او ندارند خطای فاحش مرتکب شده است. ادامه حیات روزنامه نگاری حتی پس از این همدلی عین ممات است و روزنامه نگار به کارگزار مرعوب حکومت تبدیل شده است. شرق به نام اش شرق نیست به روش روزنامه نگاری اش است. اگر این روش دیگر شد و به رنگ خواست مقامات ضدروزنامه نگاری درآمد بهتر است از خواندن آن صرفنظر کرد.

روزنامه نگار خوب است که اهل حزم و خرد و احتیاط باشد اما این برای حفط کیان روزنامه نگاری آزاد و خردورانه است نه برای ادامه کار به هر قیمتی و تحت هر شرایطی. من روش سلام را بیشتر می پسندم که وقتی دید ادامه مسیر ممکن نیست به انتشار تحت شرایط اجبارشده تن نداد. روزنامه نگاری اجباری روزنامه نگاری نیست. احتیاط در گفتن حرف است. اما اگر احتیاط ما را به جایی رساند که دیگر حرفی نزنیم نام اش احتیاط نیست. وانگهی اگر احتیاط دایره حیات حرفه ای ما را بست به ضد خود تبدیل شده است. اینجا وقت آن است که احتیاط را کنار بگذاریم و حرف مان را فارغ از هر احتیاطی بزنیم. قدرت روزنامه نگار و روزنامه نگاری در همین است. در مقابل قدرت سانسور قدرت جسارت ما ست که معادله را برابر می کند و گرنه یک روز چشم باز می کنیم و می بینیم دایره ای که دورمان کشیده اند شبیه همان دایره ای شده است که  آن مغول دور آن مرد مغلوب کشید تا همانجا بایستد و او برود شمشیرش را بیاورد. ... 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست