قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 31, 2007  
هنر شعر نخواندن  
 

شعر راه نجات ما نيست اما شاید هر راه نجاتی در ميان ما مردم دلداده به شعر بايد از شعر بياموزد! شعر عادت شده ما دشمن زندگی مدرنی است که ما خستگی ناپذير به دنبال آن می دويم و ظاهرا قرار نیست هيچوقت هم به آن برسيم. دشمن ترين شعر به مدرنيته شعری است که در آن هر چيزی به هر چيزی بتواند نسبت داده شود. اين بنياد عقل و منطق را می فرسايد. مثل عالم مابعد موادمخدر می ماند! همه چيز به هم می ریزد. می دانم که می گويند شعر آشنایی زدایی می کند. اما نه هر چه آشنایی زدایی کند شعر است! اشتباه بزرگ همين است که جوانان سرزمين من از بام تا شام می دوند دنبال غیرمتعارف حرف زدن و به نظرشان شعر می گويند. اين شعر نيست. ام الفساد یک زندگی عاشقانه آرام است. تخریب چی کنار هم گذاشتن دو گزاره بامعنا ست. معنا چيزی است که گمشده ما ست.

اما شعرهايی که هنوز می توان از آن لذت برد از آن شمار است که روايت می کنند. حسی حادثه ای لحظه ای به يادماندنی. مثل اعلای آن شعر فروغ است. چقدر شعر فروغانه کم می خوانم اين روزها. روايت ما را نجات می دهد خاصه اگر شخصی باشد. و اساس مدرن زیستن روايت شخصی است. حتی آزادی بيان هم آزادی بيان ديد و نگاه شخصی است. اگر من آزاد نباشم از خود بگويم مدرن چيست؟ آزادی هم هميشه آزادی از حکومت نيست. آزادی دستاورد يک سلوک فردی است.

و من متاسف می شوم از انبوه مقالاتی که شعرگونه اند و در آن هر چيزی به هر چيزی ربط داده شده است نه بر اساس تحقيق که بر اساس تخيل عادت شده. من فکر می کنم شعر و برخی نظریات شعری ما را فاسد کرده است. برای همين است که شعر نمی خوانم. با ترس می خوانم. می ترسم از اين بی در و پيکری. از اين ياوه گويی.

سالها پيش دريافتم که برای ورود به دنيای نو بايد رمانتی سيسم و سانتی مانتاليسم فراگير دوره جوانی مان را کنار بگذارم. بعدها دريافتم بخش اعظمی از آداب صوفيانه عادت شده ما آفت عقل است و شناخت جهان نو. و چند سالی است که می دانم شعر هم نجاتی نيست. در مقابل شعری که به آن عادت کرده ايم بايد از «هنر نخواندن» استفاده کرد.  ذهن را بايد تربيت کرد. زبان را بايد تربيت کرد. ما را معنا و آراستگی معنايی نجات می دهد. نوشتن خوب و نثر شيوا. فارسی درست. فارسی دری به قول آشوری نه دری وری. ما بد می نويسیم. بسيار بد. فارسی گروههای بزرگی از ما در اسفل السافلين است. خيلی خوب باشد شکسته پکسته است. به هم ريخته است. کسی که زبان اش به هم ريخته است به هيچ نظمی نخواهد رسيد. آشفتگی اش درمان نخواهد شد. هر قانونی برای بی قاعدگی ذهن و زبان و شناور کردن معانی رهزن مدرنيته است. من باشم بسياری از شاعران را دوباره به کلاس زبان فارسی می برم و بسياری از روزنامه نگاران و مترجمان را. باور کنيد دلم لک زده است برای خواندن متنی که از خواندن آن حظ کنم. متنی سنجيده و آهسته و خردمند و گزاره مند و والا. متنی که ذوق زده نيست عجول نيست انباشته از همه حرفهای عالم نيست خط دارد و ربط دارد و خوب و پاکيزه نوشته و چيده و ويراسته شده است. متنی که می آموزد و از حضور و منزلت خود در جهان آگاه است و وجودش مثل فحشی بر ناصيه زبان فارسی ننشسته است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
July 21, 2007  
ساحل غربی  
 


دیروز رسیده ایم به برکلی. جهانشاه را دیدیم که برای ما حواس پرت ها اداپتور اروپایی به آمریکایی آورد. بعد هم رفتیم دیدار دوستانی چند از مرتضی نگاهی شراب شناس که با کوله ای شراب سفید و سرخ آمده بود و آرش سبحانی و احمد کیارستمی و اردلان پایوار از گروه نامدار کیوسک و آخرین نه کمترین حضرت مهدی یحیانژاد از بالاترین با همسرش که فارسی چندان حرف نمی زد اما فارسی حرف زدن را بسیار دوست داشت. امروز صبح آمدیم دوری زدیم کنار ساحل غربی با دهها برکه مانندش و صدها قایق سفیدش و پلیکانی که برای صبحانه ماهی شکار می کرد. کناره بی قایق رود/برکه/دريا مرا یاد سیحون می انداخت و پرنده هاش. اولین سفری است که دوربین همراه ندارم. اما رفیق کبیر داشت. حاصل اش دقایقی فراموش کردن جهان بود در تماشای این نازک بدنان از نزدیک و ثبت کردن یک روز خوش آفتابی نه گرم و نه سرد. جای یک کاسه بورش خالی بود و مردمی که بگذرند و فارسی حرف بزنند و نان خجندی.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
July 10, 2007  
فطری سازی از محدودیتهای زنان  
 

زن در سياست رهبر ايران - بخش دوم

آيت الله خامنه ای در دفاع از محدودیت هایی که در نظام جمهوری دینی برای زنان اعمال می شود می گوید: «در نظام اسلامى محدوديتى كه به وجود مى‏آيد، اين محدوديت بر طبق فطرت انسانىِ زنانه است؛ هم براى مردها محدوديت است، به يك كيفيتى؛ هم براى زنها به كيفيت ديگرى محدوديت است، كمك كننده‏ى به اين است كه نيروهاى آنها هرز نرود و حتى‏المقدور در جهت درستى به كار بيفتد؛ كه آن وقت نتيجه‏اش ميشود رشد فكرى و علمى و عملى در جامعه‏ى زنان، كه امروز شاهدش هستيم.»

در این نوع نگاه ایشان تلاش دارد که محدودیت را از سطح سیاسی و تصمیم سباسی به محدودیت فطری ببرد. در واقع آن را طبیعی جلوه دهد. اما به نظر نمی رسد که آنچه در جمهوری دینی بر زنان اعمال شده است را بتوان فطری دانست. نشانه های بسیاری وجود دارد که این محدودیتها قسری و اجباری و از نوع تحمیلی است. نتایجی هم که به بار آورده است عمدتا نشانگر اجباری بودن این محدودیت هاست. کافی است به آمارهای افسردگی در میان دختران شهر قم و یا در میان دختران مدارس ایران توجه دهیم که منابع داخلی منتشر کرده اند. ایشان در حالی صحبت از فطری بودن محدودیت ها می کند که مسئولان آموزش و پرورش به فکر سقف زدن بر صحن مدرسه های دخترانه هم بوده اند. هنوز آن مقاله بی نظیر در روزنامه سلام - اگر اشتباه نکنم يا روزنامه های اوايل دوره خاتمی- در یادم هست که با اشاره به تعبیر استضعاف، از این حرکت با تعبیر استسقاف یاد کرده بود. بعد هم اين چگونه فطرتی است که عمده جمعيت زنان شهرنشين ايران بر خلاف آن و در مقابل آن رفتار می کنند؟ علاقه ايشان به «هرز نرفتن» هم در نظامی که اصولا به «هرز دادن» همه امکانات و استعدادهای انسانی خود شهره است سخن قابل تاملی است. تنها کافی است به موج مهاجرت از کشوری توجه کنيم که ادعايش اين است که می خواهد نيروی من و شما هرز نرود. در باب مسائل جنسی هم که سوی ديگر بحث است ايران در حال حاضر به يکی از «مساله دار»ترين کشورهای جهان تبديل شده است. و لابد هيچکدام از اينها به معنای هرز رفتن نيست.

مشکل اصلی با تصمیمات مدیران جمهوری اسلامی در تحمیلی بودن آنهاست. این گوهر اعتراض ها و انتقادها به روش حکومت دینی است. رفتار دینی هر نوع ادعای فطری بودن داشته باشد نمی تواند فطرت اصالتا آزاده انسان را به تحمیل مهار کند. تحمیل بزرگترین رفتار ضدفطرت است که خداوند بر پیامبر و بر خویشتن هم نمی پسندد. هیچ نوع رفتار دینی بر اساس تحمیل معنا ندارد. هيچکس هم در مقامی نيست که هرز نرفتن را حتی به تعبير دلسوزانه اش بر مردم تحميل کند. زيرا نتيجه اش هرز رفتن به مقياس صدها برابر است. انسان آزاد است و هر چه در آزادی به دست آورد يا از دست بدهد بی گمان برتر از هر چيزی است که در شرايط تحميل برای او فراهم شود.

ادعای اینکه این نوع محدودیت ها به رشدی هم انجامیده باشد کاملا محل تردید است. حتی اگر بتوان نوعی رشد عددی را هم در شمار زنان نخبه و محجبه نشان داد گذشته از آنکه می تواند به عوامل مختلف دیگری مانند برآمدن طبقات معین مذهبی وابسته به حکومت مربوط باشد و تسلط آنها بر نهادهای دولتی و تبليغی، شمار عددی کم رشدی و افسردگی و پرخاشجویی و ناهنجاری های اجتماعی مانند فرار از خانه و مدرسه در میان دختران بخصوص در محیط هایی که تربیت به شیوه حکومتی مسلط است بسیار بیشتر است. جامعه ايرانی و خاصه جامعه زنان ايران بالاترين درصد اضطراب را تجربه می کند و آن را به روشهای مختلف فرافکنی و يا به اشکال تخريبی تخليه می کند. بخش اعظم اين اضطراب ناشی از رفتار و روشهای تبليغی و تحميلی دولت دينی است. در اين موضوع اينکه مردان هم دچار محدوديت اند هيچ تسلايی نيست. مرد ايرانی هم چنانکه آقای خامنه ای می گويد با محدوديت های بسيار روبرو ست ولی چه کسی است که نداند زن ايرانی هدف اصلی فشارهای اجتماعی سيستماتيک از سوی حکومت بوده است؟

آنچه رهبر ايران فراموش می کند بخش عظیمی از جامعه زنان ایران است که می کوشند بی اعتنا به تربیت مورد علاقه حکومت راه خود را بروند و فشارهای دولتی را به انواع روشها خنثی کنند. اين زنان در دسته بندی های رهبر ايران جايی ندارند. و گويی اصلا ديده نمی شوند تا به حساب بيايند. ايشان تنها زنانی را می بيند که تصور می کند بايد از طرفداران نظام دين مدار کنونی باشند. اگر نخواهیم راه دور برويم کافی است سخنرانان همین جلسه را در محضر رهبر ایران نشان دهیم و بپرسیم آیا این زنان نمونه قابل اعتمادی از گروههای مختلف زنان ایران اند؟ و اگر نیستند به این معنا نیست که رهبری ایران عمدا در پی آن است که گروههای معینی از زنان را نادیده بگیرد؟ - گروههایی که از اتفاق از نظر عدد و نفوذ اجتماعی اصلا نادیده گرفتنی نیستند. بنا به آنچه سایت ایشان گزارش کرده است در مجلس دیدار با رهبر اين زنان سخنرانی کرده اند:

«در این دیدار خانمها: 
- طبیب زاده: مشاور
رئیس جمهور و رئیس مرکز امور زنان و خانواده، 
 - علاّسوند: استاد حوزه و دانشگاه و پژوهشگر در مسائل زنان، بداغی: قاضی دادگستری و استاد دانشگاه

- آیت اللهی: محقق، نویسنده و استاد دانشگاه
- عطایی: استاد دانشگاه در رشته معماری
- بوباش: همسر شهید جانباز - دبیر نمونه آموزش و پرورش
- موسوی: شاعر
- زعفرانچی: استاد دانشگاه در رشته توسعه اقتصاد
- حیدری: دانشیار دانشگاه سیستان و بلوچستان در رشته بافت شناسی و جنین شناسی
- زمزم زاده: کارگر نمونه و دارای یکصد طرح پژوهشی
- علم الهدی: دکترای فلسفه تعلیم و تربیت و محقق در مسائل تربیتی
- حسنی اسکویی: عضو هیأت علمی دانشگاه آذربایجان و ورزشکار
- زارعی اقدم: همسر جانباز و مبلغ و استاد دانشگاه
- و داودی: دانشجوی بسیجی در مقطع دکترا (رشته زمین شناسی)
به بیان دیدگاههای خود درخصوص مسائل زنان در ابعاد مختلف پرداختند.» (به این گزارش نگاه کنید). من از دقت در آنچه اين خانمها بیان کرده اند در می گذرم زیرا آنقدر کلی گویی است که هیچ نکته بخصوصی را مطرح نمی کند و در یک جا هم که توصیه به حمایت از سازمانهای غیردولتی یا «ان جی او» ها می کند رفتار جمهوری با آنها روشن است و میزان علاقه اش به گسترش این دست نهادها آشکارتر از آنکه به بحثی در این یادداشت نیاز داشته باشد. چنانکه ديده می شود دستچین کردن زنان عمدتا از میان همان گروههایی صورت گرفته است که طرفدار حکومت قلمداد می شوند و به این ترتیب بار دیگر بر نادیده گرفتن گروههای بزرگی از زنان که در این گروهها نمی گنجند نشانه دیگری به جا گذاشته می شود.

ایشان می
گوید این زنان نخبه «با حفظ حجاب و با رعایت حدود شرعی ... توانسته اند در نظام در بخشهای مختلف بدرخشند.» اما آنچه ما در حوزه اجتماعی و سیاسی در ایران می بینیم نمونه های زیادی از این درخشش به دست نمی دهد. یک ستاره درخشان در نظام کنونی و از زنان مقبول مورد اشاره خانم فاطمه رجبی است که نمی تواند معیاری برای سنجش زنان نخبه ایران باشد. در واقع با معیار ايشان بسیاری از زنان نخبه ایران در ادب و هنر و نشر و رسانه و سیاست و وکالت و مدیریت ان جی او ها و دیگر صحنه های اجتماعی از جمله دانشگاهها از دایره شمار بیرون می مانند
. چنانکه در محضر ايشان هم حضوری ندارند. سوال پرسيدنی اين است که چرا در ميان اين زنان حتی يک چهره شاخص هم وجود ندارد؟ اينها چگونه نخبگانی اند که کسی آنها را نمی شناسد؟ اينها نخبگان ملت اند يا دولت-گزيده اند؟

در واقع آقای خامنه ای اصلا در بیرون گذاشتن گروههای معينی از شمار نخبگان مورد علاقه نظام پرده پوشی نمی کند و به صراحت آنها را کسانی می خواند که می خواهند با «احکام اسلامی ور بروند و بازی کنند» و دم از هماهنگ شدن قوانین فطری جمهوری که خدا آنها را امضا کرده با کنوانسیون های جهانی می زنند. يعنی زنانی که حقوق خود را طلب می کنند و اسير بازی های لفظی مردان حاکم برای توجيه و تداوم قوانين زن ستيزانه نمی مانند. این بخش نکته های ظريف دارد و آن را جداگانه و با تفصیلی-در-خور باید بررسی کرد که می ماند برای شبی دیگر
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
July 8, 2007  
مساله زن اخلاقی نيست حقوقی است  
 

زن در سياست رهبر ايران - بخش يکم

اين چند روزه حرفهای آیت الله خامنه ای در باره زنان ذهنم را سخت مشغول کرده بود. کمی دست نگه داشتم به اين اميد که شايد کسی ديگر حرفهای رهبر ايران را نقد کند و من بياموزم. اما ظاهرا يا حرفها برای دوستان تکراری بوده يا به نظرشان کم اهميت آمده که بدان نپرداخته اند. شايد هم فکر کرده باشند که بهتر است کار خود را بکنند و با نقد مستقيم اين حرفها برای خود دردسر نخرند. اما من فکر می کنم نقد شفاف و بی تعارف نظرات رهبر ايران اهميت اساسی دارد. خاصه در موضوعی مانند مساله زن که مهمترين محل نزاع فکری و اجتماعی در ايران امروز است.

آقای خامنه ای می گويد: «بارها من اشاره كرده‏ام، در مسأله‏ى زن از دنيا طلبگاريم؛ ما مدعى دنيائيم. حالا مؤسسات وابسته به سازمان ملل يا غير آنها يا فلان مجموعه‏ى روزنامه‏نگار بيايند به اسم حقوق بشر، موضوع حجاب و بعضى از اين قبيل چيزها را زير سؤال بكشند و اظهار طلبگارى كنند، اين واقعيت قضيه را عوض نميكند. ما از دنيا طلبگاريم.»

ايشان تمام مساله زن و حقوق او را به مساله حجاب تقليل می دهد تا با دفاع از حجاب مساله را حل شده بداند. اما واقعيت اين است که مساله زن در ايران حجاب نيست. حقوق اجتماعی برابر با مردان و داشتن پشتوانه قانونی و ساختاری برای دفاع از حق خود است در خانواده و جامعه و رفع تبعيض های بی شمار است در مقابل زنان و پايان دادن به تعيين تکليف برای زنان از سوی مردان حاکم در خانه و در جامعه. ايشان طلبکار چه چيزی است؟ ظاهرا مساله ايشان عمدتا و اصلا بر سر اخلاق است. اما اين نوع نگاه به زن يعنی طفره رفتن از مساله اصلی که همانا حقوق اوست. اخلاق امری است که از دينی به دين ديگر و از جامعه ای به جامعه ديگر متغير است و اختصاص به مساله زن هم ندارد. اما حقوق امری عمومی و بشری و جهانی است. بهتر است ايشان از کارنامه ايران در دفاع از حقوق زن حرف بزنند تا ببينيم واقعا می توانند از دنيا بابت هموار کردن راه حقوق زنان باز هم طلبکار باشند يا خير.

نگاه اخلاقی ايشان به دنيای غرب هم بر اساس مدل کليشه ای مابعد انقلابی است که در آن «با كشاندن زن و مرد به وادى ابتلائات جنسى و برافروختن و دامن زدن به آتش زياده‏روى‏هاى جنسىِ بى‏قانون و بى‏نظم در جامعه، با آوردن زن به شكل متبرج به وسط ميدان» به زن خيانت شده است. من به محتوای گزاره و صحت و سقم آن کاری ندارم اما ايشان طوری حرف می زنند که انگار تمام آنچه در غرب پذيرفته شده يک نقشه از پيش تعيين شده بوده است. در اين نگاه هيچگونه اعتباری برای تحولات تاريخی و فکری غرب ديده نمی شود. ولی اگر اين مدل واقعا کارگر است سوال اينجاست که چرا غرب توانسته به مدل دلخواه خود دست بيابد ولی جمهوری غيرغربی ما نمی تواند زنان را چنانکه می خواهد بپروراند؟ و بعد هم اينکه آيا اکنون جامعه ايران جامعه ای است که از آتش زياده روی های جنسی در امان است؟

ايشان همه تحولات را سياسی می بيند چنانکه معتقد است «اين كار را سياستهاى غربى كرده‏اند». امری که بيش از آنکه واگوی واقعيتی در غرب باشد واگوی واقعيتی در مديريت سياسی ايران است که تصور می کند همه چيز از راه تصميم سياسی حل و فصل می شود. اما خود ناکامی سياست در ايران برای پرورش زن به صورتی که مايل است بايد نشان داده باشد که تحول اجتماعی امری است بزرگتر از تصميم سياسی و نديدن آن و بی اعتبار شمردن آن چيزی از واقعيت را تغيير نمی دهد تنها سياست را به مقابله با واقعيت اجتماعی سوق می دهد. يعنی همان چيزی که مشخصه اصلی سياست ورزی در ايران بعد از انقلاب است.

 اينکه ايشان معتقد است «الان مسأله‏ى همجنس‏گرائى در دنياى غرب يكى از ابتلائات است. البته به رو نمى‏آورند؛ اما حقيقت قضيه اين است كه امروز براى انديشمندان و آنها يكى از دردهاى بزرگ و غيرقابل علاج شده است» نيز به نظر نمی رسد بر اساس مطالعه ای عميق باشد. قبول همجنسگرايی بخشی از يک نهضت بزرگتر شفاف سازی و فردگرايی و تزويرگريزی است که در غرب جريان دارد. وگرنه نيم نگاهی به تاريخ ايران نشان می دهد که ما هم از اين «ابتلائات» کم نداشته ايم. امروز هم داريم اما ترجيح می دهيم از آن حرف نزنيم و در پرده زندگی دوگانه خودمان آن را «به رو نياوريم». ايشان برای مستند کردن حرف خود خوب است نام چند تنی از آن انديشمندانی را که مدعی اند بياورند تا ما هم بدانيم کدام انديشمند غربی با قبول همجنسگرايی مشکل دارد. گرچه مفهوم اين سخن که «برای انديشمندان درد بزرگ و غيرقابل علاج شده» اين است که همه انديشمندان در غرب به اين درد اذعان دارند. چنين مفهومی حقيقتا هيچ پايه ای ندارد و نتيجه تصورات ايشان است. 

  «ادبياتِ پرده‏درانه و عريان در زمينه‏ى مسائل جنسى و ارتباط زن و مرد» هم الی ماشاءالله در ادب و عرف ديروز و امروز ايران هست. اين دست مسائل اختصاص به غرب ندارد و اختصاصی ديدن آن بخشی از شيطان سازی از غرب است که سه دهه است در ايران دنبال می شود و البته ادبيات مشابهی را هم در آمريکا در قبال ايران ايجاد کرده است تا ايران شيطان ديده شود. شايد شاخه هايی از پورنوگرافی خاص غرب باشد اما حتی پورن هم در تاريخ غيرغربی ما سابقه دراز دارد. گرچه عمدتا در پرده و خفا و برای شاه و وزير و دربار. اينکه ايشان ايران را مرکز عفاف و نجابت عالم قلمداد کنند و خط روشنی بين غرب و شرق از اين بابت بکشند هيچ مستندی ندارد. نقش اين دست گزاره ها بر آب است.   

ايشان منتقد به ميدان آمدن يا آوردن زن «براى شغل، براى تبليغات، براى كار» است زيرا «از لبخند او، از زيبائى‏هاى او، از جسم او، از چهره‏ى او براى ترويج فلان جنس بى‏ارزش و پست، براى به دست آوردن پول استفاده» می شود. من مدافع روشهای کاپيتاليستی در استفاده ابزاری از زن نيستم اما نمی توانم درک کنم که اگر ابزارانگاری محکوم است چرا بايد به غرب اختصاص داشته باشد؟ آيا ابزارگرايی دينی ممدوح است؟ کاپيتاليسم هر کار کرده باشد ابزارگرايی اش را تحميل نکرده است. زنانی که مثلا به عنوان مدل کار می کنند آزادانه شغل خود را انتخاب می کنند. آيا ابزارگرايی دينی جمهوری ما نيز غيرتحميلی است؟   

آقای خامنه ای به جای اينکه دو کلمه در دفاع از حقوق زن در جمهوری اسلامی و از منظر اسلامی و اجتماعی بگويد می کوشد جبهه تبليغاتی مساله را تقويت کند و می گويد: «ما در تقابل با تبليغات معارض - از جمله تبليغات فمينيستى - آنچنان كه بايد، كار درستى، كار قوى‏اى، كار پُرحجمى و با كيفيتهاى بالا نكرده‏ايم. من از همين‏جا به دستگاه‏هاى تحقيقاتى، به پژوهشگاه‏ها، به دانشگاه‏ها، به حوزه‏هاى علميه و به صاحب‏نظران توصيه ميكنم و از آنها مطالبه ميكنم كه در اين زمينه كار كنند.» ايشان گمان می برد لابد اگر دنيا از حقوق زن حرف می زند و به آن اهتمام دارد صرفا از راه تبليغات قوی و پرحجم و با کيفيت است. ايشان هيچ محلی برای اينکه واقعا حق زن در جامعه غربی پشتوانه قانونی و ساختاری دارد و تبليغ محض نيست نمی بيند.

 آقای خامنه ای افزايش شمار نخبگان زن را در ايران «نشان‏دهنده‏ى موفقيت نگاه نظام اسلامى و نگاه اسلام به زن» می داند زيرا «ما اين همه زن نخبه در دوره‏ى حاكميت طاغوت نداشتيم.» ايشان تمام «محققين زن، اساتيد زن، دانشمندان زن در رشته‏هاى مختلف، متفكرين و نويسندگان زن كه در رشته‏هاى گوناگون فكر مى‏كنند، صاحب‏نظرند و قلم ميزنند، ادباى زن، شعراى زن، هنرمندان زن - قصه‏نويس‏ها، شاعرها، نقاش‏ها» را در رده محصولات موفق  جمهوری اسلامی می شمارد و ناشی از اينکه جمهوری ما «حجاب و عفاف و وجود فاصله‏ى بين زن و مرد» را رعايت کرده است: «امروز ما در نظام جمهورى اسلامى و زير پوشش حجاب، زير چادر، زير مقنعه، اين تعداد عظيم نخبه‏ى فكرى، علمى، عملى، فعال سياسى، صاحب‏نظران فرهنگى و هنرى داريم». آيا واقعا چنين است؟ آيا زنان نخبه امروز ايران بجز بخشی از آن گروه که در سازمانهای دولتی مشغول اند واقعا محصول فکری جمهوری اسلامی اند؟ خوب است مثلا نگاهی به سينماگران زن ايران بيندازيم. و يا قصه نويسان و نقاشان. آيا همين ها نيستند که در معرض سانسور مداوم اند؟

به نظر ايشان و با اين تحليل که نکاتی از آن را آوردم و معلوم نيست چه درصدی از خود غربی ها با آن موافق باشند «دنياى غرب بايد پاسخگو باشد؛ چون به زن ضربه زده‏اند؛ به حقوق زن تجاوز كرده‏اند؛ ارزش زن را تنزل داده‏اند؛ به اسم طرفدارى، به او خيانت كرده‏اند.» اما من فرض می کنم حرف ايشان درست. آيا اگر غرب از اين راه به حقوق زن تجاوز کرده است و شما نکرده ايد هيچ راه ديگری غرب رفته است که احتمالا به ارتقای حقوق زن انجاميده باشد و شما نياز ببينيد از آن پيروی کنيد؟ آيا در غرب هر چه هست تجاوز به حقوق زن است واقعا؟ و آيا در ايران هر چه بر سر زن می رود حق ايشان است؟ آيا آنچه ايشان می کند و می گويد سياسی کردن مساله زن و حل آن در حملات و مدافعات سياسی نيست؟ آيا اين گزاره ها کوچکترين تغييری در وضع زنان ايران ايجاد می کند؟ البته وضع را برای فعالان حقوق زن دشوارتر خواهد کرد و ظاهرا قدرت قاهره دولت را استحکام خواهد بخشيد اما آنچه وضع زنان را تغيير می دهد تغيير تناسبات اجتماعی و قوانين و پشتوانه دولتی و قضايی از حق زن است در خانواده و انتخاب شريک و در آموزش و کار و امور مالی و سفر و پوشش. تعيين تکليف برای زنان به نفع حکومت است نه به نفع زنان.
-------------------------------------------------------------
*نيم بعدی حرفهای رهبر ايران را در يادداشتی ديگر بررسی می کنم

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست