قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




May 24, 2007  
خرمشهر آزاد شد اما آباد نشد  
 

خرمشهر یک شهر نیست.
خرمشهر یک ملت است.
خرمشهر یک کشور است.
خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک عقیده است.
خرمشهر یک نماد است.
خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه.

اينها را از يک وبلاگ برداشته ام. نامش مهم نيست. از بر و بچه های مذهبی و شيفته دفاع مقدس است. اما من آن را طور ديگری می خوانم: به خرمشهر همه اين صفات و القاب داده می شود تا آزادشدن اش برجسته شود. خيلی هم خوب است. اما من وقتی پس از 25 سال به وضع امروز خرمشهر نگاه می کنم می بينم واقعا که خرمشهر يک ملت است خرمشهر يک فرهنگ است خرمشهر يک نماد است. خرمشهر داغی بر دل ما ست. آينه ای از خود ما. ادعاهامان ماندن مان در تاريخ و غفلت مان از امروز. خرمشهر و تاريخ اش نمونه کوچک شده ای از تاريخ ما و هويت ما ست. فتح ما همان روز 3 خرداد سال 61 تمام شد. اين 25 سال بعد از آن همه اش رجز خوانديم تا شکست مان را بپوشانيم و ضعف مان و بی تدبيری مان و مردم سوزی مان. خرمشهر شکسته و بی آب و بهداشت و کار و آموزش و حيات شهری تا کی بايد به فتحی در 25 سال پيش دل خوش کند؟ چقدر دلم می خواست امروز در خرمشهر بودم...
-------------------------------------------
عنوان را از اين وبلاگ خرمشهری گرفته ام: خرمشهر بهشت ويران من 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
May 20, 2007  
موسيقی نشسته ايرانی  
 

فکر می کردم اين روزها يادداشتی در باره هنر برهنگی بنويسم که بحثی داغ در ستونهای زمانه بوده است. می خواستم ببينم چگونه می شود اين هنر را فهميد فارغ از اينکه موافق يا مخالف آن باشيم. مثلا اينکه چرا بايد هر هنر غربی را مثل هنرهای شرقی در تاريخ آن ديد. و در باره برهنگی غربی ديد که برهنگی هرگز چيز تازه ای در اين فرهنگ نبوده است. کافی است به تاريخ نقاشی و پيکرسازی اين فرهنگ نظر کنيم.

فکر می کردم به دنبال مقاله درخشان بيژن روحانی در باره جشن خشونت چيزی در باره فرهنگ تحقير بنويسم و اينکه هيچ انديشه ای بدون پرهيز از تحقير نمی تواند سالم باشد آنهم تحقير آشکار و عمدی. و اينکه اين خشونت آشکار چه چيزهای هولناکی از فرهنگ ما را بر آفتاب می اندازد و نمی دانيم.

اما امشب که از کنسرت شجريان برگشته ام فکر می کنم بايد چند کلمه ای در باره ارائه موسيقی ايرانی در سالن های غربی بنويسم و کاستی های آنچه در کنسرتهای حتی بزرگان ما ديده می شود.

آوازی که زمانی رسانه بود
اما نخست چند کلمه از آنچه وقتی در سالن گوش بودم به آن فکر می کردم. اول اينکه بی تعارف لحظه های نابی در موسيقی و آواز را شاهد بودم. برای من شجريان همواره با کنسرت سفارت ايتاليای او تداعی می شود. با ماهورش. با صبح است ساقيا. با اشعار باباطاهر. با مزن بر دل مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم. با ملکای او. با افشاری او. با بيات ترک او. کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد. شجريان مرا در باغ صدايی گردش می داد که با آن خاطره داريم. اهميت او هم همين است. که خاطرات ما را شکل داده است. با او زندگی کرده ايم.

اما کنسرت او که با تار و کمانچه ای زيبا و با عودی زايد همراه بود و با ضرب خوب همايون پسرش فرق بزرگی با کنسرتهای محبوب او داشت. او هميشه در انتخاب شعرها استاد بوده است اما امشب من شعر تازه و درخشانی از او نشنيدم. هيچوقت يادم نمی رود که شعر و آواز و تصنيف او زمانی حرف همگانی بود. او سخن پنهان دل ما را آشکار می گفت. نمونه هاش بسيار است. همان کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشدش مثلا. مرکب خوانی اش. سعدی های جاودانه و عاشقانه اش. دوستان در هوای صحبت يار زر فشاننند و ما سر افشانيم. زمانی بود که حافظ و سعدی خواندن با ترانه او همراه می شد. او کاشف بهترين غزلها بود که با بهترين لحن و ترکيب به استادی تمام خوانده می شد. آواز شجريان رسانه ای ملی بود. بيان همگانی بود.

آوازه خوان نه آواز
از خاصيت رسانگی آواز او ديگر چيزی نمانده است. دست کم امشب هيچ نداشت از اين خاصيت. شعرها عاشقانه بود بی آنکه دردی در لحن آوازخوان باشد. شجريان به نظرم ديگر فقط تکنيک بود. مثل شاملو در آن سالهای آخر که ديگر شاعر نبود. ماهر بود. زبان دست اش بود. اما قلب اش تهی شده بود.

استاد نازنين آواز ما شجريان امشب هيچ لطفی در سخن اش نبود. او همچنان استاد آواز است. آواز ايران رام دست و دهان اوست. اما استاد خسته است. يا بی باور است. تنگ حوصله است. چشمهاش برق ندارد. حيف از استاد بزرگی چون او که به اجبار کنسرتهايی بخواند که گويی فقط خواندن است. بی آنکه شوری برانگيزد. دردی حمل کند. معنايی را رسانگی کند.

سهل گيری در کار صحنه ای
از معناشناسی آواز او که بگذريم و انتخاب شعرهاش سخن های ديگر هم هست. کنسرت او نمونه خوبی از سهل گيری کار صحنه ای بود. زمانی اين کار ارج و مقامی داشت. شايد بايد به استاد حق داد که بی حوصله است. حتی يک کلمه هم حرف نزد. حتی نوازندگان را معرفی نکرد. نگفت شعرها از کيست و آهنگها را که ساخته است. فقط مدير برنامه از قول استاد گفت که عکس نگيريد يا کی بگيريد. فيلم اصلا نگيريد و موبايلهاتان را خاموش کنيد. پارانويای نقض کپی رايت مهمترين چيز شده است در کنسرتهای ايرانی.

موسيقی استاد يکدست هم نبود. هماهنگی هم در حد کار استادانه نبود. کمانچه کارش عالی بود. تار هم گرم و خوب بود و خوشنواز. اما ترکيب موسيقی هموار نبود. تصنيف ها جذابيت و تازگی نداشت.

بجز لحظاتی از پاساژها که خوب و نو بود و بداعتی در آن به کار رفته بود باقی همان موسيقی - به قول دوست آوازخوان ما مرسده خانوم - خطی بود. همان تکنوازی و همنوازی های معمول. همان مقدمه ها و پيشدرآمدها. همان آوازها و اوج و فرودهای قابل پيش بينی. موسيقی امشب استاد حقيقتا کلاسيک بود. تقليد و تقليد کار و الگوی بزرگان رفته و رديف آنها. شجريان جسارتهای سابق خود را ديگر نداشت

اعلام مرگ رسانگی موسيقی کلاسيک
آدم حق می دهد به کسانی مثل محسن نامجو. و ارزش کار کسانی مانند عليزاده را بهتر به جا می آورد. موسيقی بدون نوآوری ديگر موسيقی عصر ما نيست من شنونده ديگر همان موسيقی کلاسيک را هم بدون نوآوری نمی خواهم. حس کردم شجريان که زمانی قطب ما بود حالا پشت سر گذاشته شده است. من همان کارهای سابق و دوست داشتنی او را هزار بار ديگر هم می توانم بشنوم چون در همان زمان خود نو بودند و تازه بودند و رسانه حس و عاطفه و صدای ما بودند. اما با موسيقی اين روزهای او اگر همين است که امشب ديدم رابطه ای برقرار نمی توانم کرد. کنسرت او اعلام مرگ رساتگی موسيقی کلاسيک بود. حالا موسيقی زيرزمينی است که رسانه است.

من دوستار هنر ايران ام و کشته مرده اين که اين هنر را به نحوی عالی به صحنه های جهانی ارائه کنيم. استاد ما حيف که ديگر پا به پای صحنه جهانی حرکت نمی کند. صداش عالی است. مثل آب روان است. صدايی که همايون را هم در همخوانی با پدر به زحمت می اندازد. اما فاقد کلاس جهانی است. انگار برگشته باشد به همان هويت محفلی. در باغی برای هموطنان می خواند.

ادب صحنه و مدير صحنه
موسيقی استادان ما برای ارائه در صحنه جهانی بشدت به مديران قابل صحنه ای نياز دارد. به کارگردان هنری نياز دارد. به نورپردازی خوب و خلاق نياز دارد. به لباس هماهنگ نياز دارد. به آموزش و سختگيری در آنچه ايما و اشارات درست و حرکات و ميميک کنترل شده خواننده است نياز دارد. به پرهيز از اجرای قطعات خواب آور نياز دارد. به هر آنچه لازمه صحنه است. جای مدير صحنه سختگير و دانا در کنسرتهای ما خالی است. نبايد همه چيز را به سليقه استاد و نوازندگان اش و حداکثر مدير برنامه واگذاشت. اين خود يک کار مهم است که فقط مدير صحنه می تواند انجام دهد. صحنه باغ نيست. سالن محفل رفقا و طرفداران نيست.

مدام فکر می کردم جای تصوير و استفاده از ويديو پروژکشن خالی است. جای تلويزيونهای بزرگ و دوربين های حرفه ای خالی است. و جای هميشه خالی رقصی خيال انگيز و ايرانی و فروتن و ظريف و هنری. با نيت خوب و دعوت پر زحمت چند نوازنده و يکی دو خواننده و سالنی از دوستاران مشتاق هنر صحنه ای توليد نمی شود. موسيقی ايرانی فاقد کلاس جهانی است. نشسته است بر روی قالی يا قاليچه ای با خواننده ای بزرگ که در ليوان کاغذی آب می نوشد. اما هماهنگ نيست نه با خود نه با سالن نه با معيارهايی که در هر هنر صحنه ای ديگر ديده می شود اما ما آن را نمی بينيم. تقصير مدير برنامه است يا ذوق ايستای خواننده يا پسند حدااقلی شنونده؟ ما کنسرت را در حداقل برگزار می کنيم. انگار هيچوقت از تهران بيرون نمی آييم. با کم راضی هستيم. اين آفت هنر است.

پس نوشت:
مفهوم رسانگی از مفاهيم اساسی در اشارات و ذهنيات من است. هر چه می خواهم وقتی بگذارم برخی مفاهيم را توضيح دهم نمی شود پس کوتاه می گويم که رسانه بودن آواز و شعر و کتاب و اثر از و تا زمانی است که با مخاطب عمومی ارتباط جمعی برقرار می کند. يعنی حسی عمومی را بيانگر می شود رسانه می شود. چيزی را می گويد که خيلی ها می خواسته اند بگويند و دوست دارند که اين شعر و کتاب و روزنامه و اثر هم دارد همان را می گويد. به اين ترتيب روزنامه ای که رسانه نيست فراوان است! و رسانه ای که روزنامه نيست هم. مثل آوازهای شجريان در دهه 60 و مثل ترانه های گوگوش در دهه 50 و شعر سياسی در سالهای 40 و فروغ هنوز و همچنان. وقتی هم من می گويم موسيقی زيرزمينی رسانه شده است دقيقا به همين نظر دارم. اين فارغ از خوبی و بدی آن و پسند و ناپسند من است. من دارم به شکلی توصيقی اين نکته را بازمی شناسم و باز می گويم که اين موسيقی به رسانه تبديل شده است و آن يکی دارد از رسانگی می افتد. اين تقصير من نيست. من ناظر تحولاتی هستم که از آن حرف می زنم. تعيين کننده آن تحولات نيستم.

پس نوشت 2:
اين ويديو را همين امشب ديدم. گفتگوی جالبی است . حرفهای شجريان به دل می نشيند. استاد آزرده خاطر هم هست از سيل توقعات. می گويد از من توقع نوآوری نداشته باشيد. من در سن بازنشستگی هستم. راست می گويد. او کار خود را کرده است. مشکل در اين است که نمايندگان برجسته آواز ما معدودند و بار بر دوش يک تن می افتد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
May 15, 2007  
من و قهرمان های ام  
 

داريوش ملکوتی يادداشتی نوشته از کسانی که تاثيرگذارترين افراد بوده اند بر او. از من هم نام برده به لطف که بنويسم چه کسانی در زندگی من تاثير گذاشته اند. راست اش تکليف شاق است. و شيرين. شاق بودن اش به اين است که آدم چند نفر را نام ببرد؟ شيرينی اش در ياد ياران است و استادان.

اين روزها استادی ندارم. سالهاست ندارم. بت هايم را شکسته ام. کتابهايم را سوخته ام. اما همانوقت که استاد هم داشتم از نا-استادها زياد چيز آموختم. گاهی يک بيت مرا سالها راه برده است. تابلويی در قهوه خانه ای مدتها الهام بخش ام بوده است. جمله ای در کتابی ذهنم را فتح کرده است. حتی قيافه ای چهره ای رفتاری آموزگارم بوده است. هرچه دارم را آموخته ام. چيزی از خودم ندارم. روش ام حافظانه است. هر جا چيز خوبی ديده ام گفته ام از من باشد.

تا سالها کارم اين بود که کاردانان را بشناسم. نبود آدمی که چيزی تازه عرضه کند و من به زانوی ادب پيش او ننشينم. با نام آوران زياد نشسته ام يا از ايشان بسيار خوانده ام. چندان که آنچه آموختنی از ايشان ديده ام بردارم و از خود کنم. يادم می آيد يکبار بدجنسی کردم و شعری را به دوستان ام عرضه داشتم به نام شاملو و قبول کردند. و بعد قهقهه سر دادم که اين کار خود من است!

شعر خوب را دوست داشتم. انديشه خوب را هم. سينمای خوب را نيز. آشوری و مهرداد بهار را می ستودم. شيفته شفيعی کدکنی بودم و سر کلاس اش يکی از بهترين کارهايم را در سبک شناسی ارائه کردم در حالی که رسما شاگرد کلاس او نبودم. استادان ام را در دانشگاه سخت احترام می کردم. از شميسا زياد آموختم. از دادبه. از عباديان. از انوری. از طباطبايی. از شکری. از صفوی. از پورنامداريان. از جوانمرد. از بسياری. در سينما کيشلوفسکی نزديکترين است به من. و هامون مهرجويی. و علی حاتمی. سينمای روسی هم برايم هنوز دنيايی حرف دارد و تازگی.

سهراب سپهری به من چيزهای بسيار آموخت. فروغ هنوز هم خواهر بزرگ من است و معشوق مرده من. يحيی آرين پور با کتاب اش خيلی چيزها به من آموخت. جلال ستاری با دوسه کتاب اش فلسفه زندگی ام را ساخت. ايرج افشار به من راه ايرانشناسی آموخت. ... وای که چقدر کتاب دوست بودم. کتابخواره بودم. شايد چند ده دفترچه کوچک از نام کتابها سياه کرده باشم. عشق به کتاب را از شريعتی دارم. از حکيمی هم ذهنم پر می شد. اما جانم دست شريعتی بود. مطهری هم خردمندی دينی را به من آموخت. بنی صدر هم يکچند مرادم بود. آيت الله خمينی هم. بعد سروش آمد. اما هيچکدام از اينها با من زندگی نکردند مگر شريعتی و نيچه. فراسوی نيک و بد نيچه سالها کتاب بالينی من بود. من لغزش های شريعتی را با استواری نيچه رفو می کردم. ولی هر دوی آنها تخيلی خلاق و نيرومند داشتند که رمز جذابيت ابدی آنهاست. چيزی که سروش نداشت. مطهری هم. و بنی صدر اصلا. و آيت الله خمينی تنها در شعرهاش و رفتار شخصی اش به جا گذاشت.

با بسياری از طريق شريعتی آشنا شدم. مثلا با عين القضات. ولی خودم بيهقی را کشف کردم. هيچکس به اندازه بيهقی بر نثر و فکر من تاثير نداشته است. آنچه از شريعتی و سروش آموختم تقليد بود. اما بيهقی سرچشمه ای بی زوال بود. در خرد روشن و نثر عالی. حافظ را به شيوه عاشقان خوانده ام. يعنی عشق را از او آموختم بيت به بيت. هر بار بيتی از او را کشف می کردم که سری از عشق بر ملا ساخته بود. سری که تا مبتلا نباشی بر تو مکشوف نمی شود. سعدی هم بود. اما حافظ چيز ديگری بود. حافظ رازدان جامع فرهنگ ايران است. گرچه سر عشق آسمانی را مولانا بهتر از هر کس ديگری به من آموخت. عمری باشد بايد شرحی بنويسم برای امروزيان از اينکه چگونه عشق اسطرلاب اسرار خدا ست.

هر چه آموخته ام از ادب و عرفان و تاريخ ايران بوده است. از غرب، نيچه و بعد چند تن ديگر. به نظريه دريافت علاقه مند بوده ام. روشنفکری فرانسه هيچوقت برايم جذاب نبوده است. هانری کربن شايد. از سارتر زياد شنيدم و خواندم. اما چيز چندانی نياموختم مگر زندگی اش با دوبوار که برايم هميشه الگو بود. از فوکو و دريدا و ديگران هم به اندازه وقتی که بايد صرف کارشان کنی چيزی نياموختم. دنيای بودريار کمی به من نزديک تر بود. کلا روشنفکری فرانسه چون مرا زياد به ياد روشنفکری ايرانی می اندازد برای ام جذابيت ندارد. برايم آلمان و حوزه انديشه آلمانی روشنگران و انديشمندان والاتر و عميق تری داشته است و سرکش تر و ديوانه تر. صراحت آمريکايی را نيز دوست داشته ام و پراگماتيسم اش را. از فلسفه زندگی بريتانيايی هم بسيار آموخته ام. شيوه آکادميک اش را هم بر ديگران برتری می نهم. خويشتنداری و محافظه کاری به معنای مثبت کلمه و بی آزاری شان را که فرهنگ عمومی آن مردم است خوب می شناسم. سالها نيز از اشرافيت شان می آموختم. اما وقتی ميان آنها زيستم دانستم که از آن اشرافيت چيزی باقی نمانده است.

ستايشگر اشرافيت بوده ام و هستم. نه دک و پزش که نشانه تازه به دوران رسيده هاست که اصالت اش. به قول نجيب مايل هروی فرهنگ ايران را اشرافيت حفظ کرده است. از اين مرد دانش پژوه و خراسان شناس نيز فراوان آموختم. حيف که بزرگانی چون او زبان انگليسی نمی دانند تا قدرشان در جهان آکادمی درست شناخته شود و دستاوردهاشان. او از بزرگترين آدمها ست در شناخت فلسفه ستيزی در تمدن ما. کتابی داشت به همين نام که منتشر-ناشده ماند.

بسياری کسان بوده اند که ايشان را ستوده ام يا می ستوده ام. پدرم را سالها پس از مرگ اش کشف کردم. در جوانمردی يکتا بود. از دو سه زن نيز بسيار آموختم. زنانی که بر ايشان عاشق بودم. جسارت و سادگی و دانايی غريزی داشتند. و دنيايی که می ارزيد آن را کشف کنی. و البته بدنی کشف کردنی. ولی اولين زنی که به من بسيار آموخت مادرم بود. زنی آزاده و نوخواه. ستايشگر زنانی بوده ام که در آنها جسارتی می يافتم. روح شاهنامه ای زن را دوست داشته ام. زن حماسی برايم دلرباتر و ايرانی تر بوده است. زنی که انتخاب می کند. مردش را و زندگی اش را. رودابه است يا تهمينه است. يا حتی ويس يا شيرين. هنوز سيمای چنين زنی در هنر معاصر ما شناخته نيست. 

همه اينها را گفتم و بسياری اش ناگفته ماند. آدم هر برشی که به زندگی اش بزند به کسانی می رسد که به او آموخته اند. در دانش در ادب در دين در اخلاق در آزادگی در انصاف در خردمندی در خودشناسی در عشق در کار در مديريت ايده آل در سياست در زندگی در دوستی و نمی دانم در هزار چيز ديگر. اما من از آدمهای معمولی به اندازه آدمهای بزرگ آموخته ام. شايد برای همين هرگز نتوانستم خود را تافته جدا بافته ببينم و بخواهم. من از آغاسی و سوسن و گوگوش و فرهاد و داريوش و دلکش و ويگن و قمر و جواد يساری می توانم لذت ببرم و برده ام. هرگز خود را از لذت هايی که مردم کوی و برزن می برند محروم نکرده ام. از همان حکمت عاميانه هم آموخته ام که در ترانه ها هست و ضرب المثلها هست. يافتن حقيقت زندگی منحصر به روشنفکران نيست. مردم عادی گاه بسيار بهتر به هدف می زنند. به قول استاد فروزانفر حقيقت ساده است.

* کار شاقی بود. دوست ندارم تکليف شاق کنم ولی دوست دارم فروغ بنويسد و داريوش آشوری بگويد و عباس عبدی و عابر پياده و مانی ب و حاجی کنزينگتون و سلمان جريری.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
May 10, 2007  
در ارديبشهت مردن  
 

خاله جان چراغ عمرش خاموش شد. آدم مثل چراغ است در معرض باد. می جنگد برای روشن ماندن. اما باد قوی تر است. خاله جان در بهار مرد. اين بهترين کار است. من مرگ در قله تابستان را هم ديده ام. مغز آدم به جوش می آيد سر خاک. زمستان هم خوب نيست. مردم می لرزند و دعا می کنند زودتر مجلس تمام شود. هميشه از مجلس عزا گريزان بوده ام. آدم به بازماندگان چه بگويد؟ يادم می آيد وقتی صمد کشته شد در جنگ. يا همين اواخر که دختر دايی در تصادف کشته شد. مرگ زبان مرا لال می کند. آنهمه جوانی و طراوت و اميد و زيبايی برود زير خاک. آدم لال نشود می شود؟

خاله جان خوشگل بود و همه دخترهاش هم خوشگل اند. پسرهاش هم خوش قيافه. خوش قيافه ترين هاشان سعيد بود. اما سعيد جوانمرگ شد. مشهد که رفته بودم چندسالی از مرگش گذشته بود اما مرگش برای من تازه بود وقتی صورت زنش را ديدم و بچه ها را. مثل اينکه خبرش را تازه آورده باشند نتوانستم جلو اشکهام را بگيرم. آخر آدم اينقدر جوان می ميرد؟

خاله جان مرگ زياد ديده بود. رنج زياد کشيده بود. اما هميشه لبخند به لب داشت. حتی اين آخرين بار که ديدمش و سعيدش نبود. خاله بزرگ من بود. خواهر مادربزرگ. حالا هر دو خواهر ملاقات می کنند. مادربزرگ خيلی وقت پيش چراغ عمرش خاموش شده بود. کودکی من پر از خاله بزرگ و خاله های مختلف ديگر بود و مادربزرگ ام. خاله طنينی ديگری داشت. اصلا خاله بود هر چه زن دور و بر ما بود. فکر کنم اگر آمار بگيرند هم عنوان خاله پربسامدترين خطاب بود آن سالها. شايد هنوز هم هست.

خاله جان مظهر مدرنيت آن سالهای فاميل ما بود انگار. مرکزی بود متفاوت. تمام سفره های مذهبی اش البته برقرار بود اما دخترهاش آلامد بودند و جسور و امروزی (آنروزی در واقع) و تجددخواه و مدلی از آنچه دوران شاه داشت می ساخت. من عاشق عکس های دخترخاله ام بودم با نامزدش که مثل فتورمان های مجلات آن موقع انداخته بودند. رحيم هم جوان و خوش تيپ بود. خيلی هم خوش تيپ. مثل هنرپيشه ها می ماند. پسر برادر خاله جان بود. دوستش داشتم و بهش احترام می گذاشتم. اما آخرين تصويری که از او دارم روی تخت بيمارستان بادکرده افتاده بود.  روزهای آخر عمری بود که به باد سرطان خاموش شد. زن جوان و زيبايش را تنها گذاشت و رفت. عاشق و معشوق بودند. به هم خيلی می آمدند.

در خانه خاله جان آزادی بود. برای ما بچه ها. می توانستيم راحت از عشق مان بگوييم. تلويزيون ببينيم. هنوز تصوير گوگوش با موهای کوتاه در يادم هست روی تلويزيون خاله جان که می خواند بزن بزن که داری خوب می زنی. اولين بار هم که ضبط صوت ريلی ديدم همانجا بود. و اول باری که سفره عرق و کباب ديدم. آنروزها نظر ما به آنها بود. انگار آنها آينده ما باشند. بعدها که انقلاب داشت می شد نظرها به ما معطوف شد. که قرآن بلد بوديم و از دين و اسلام و انقلاب حرف می زديم. و سرمان را پايين می انداختيم وقتی با دخترخاله هامان حرف می زديم. کوچکترين دختر خاله حسابی مذهبی شد. آينده عوض شده بود. او زن پسری شد که سخت عاشق اش بود. دو بچه آورد بسيار زيبا يک دخترکی عينهو خودش با چشمان زيبا و يک پسرک عينهو پدرش که شيرين و نوک زبانی حرف می زد. اما عاشق دخترخاله و داماد خاله هم هنوز در دهه سی عمر بود که چراغش را باد تندی خاموش کرد.

مثل شبهای زاينده رود باز ما عوض شديم. اپيکوريست شديم. همه شده بودند. از سياست زده شديم. همه شده بودند. خاله جان هم قلب اش خراب شده بود. چندبار جراحی شد و دستگاه در قلب اش گذاشتند. اين اواخر قوت قلب مادرم بود که او هم قلب اش را عمل کرده بود. می گفت عمر دست خداست ببين خاله جان نزديک بيست سال است با قلب جراحی شده زندگی می کند. ترس اش از عمل ريخته بود. مادرجان حالا از مجلس ترحيم آمده است و زياد نمانده. گريه و تاثر برای قلب اش خوب نيست. فشار قلب آدم را از کار می اندازد. خاله جان لابد برای همان لبخند هميشگی اش بود که دوام آورده بود. من فقط يکبار گريه اش را از نزديک ديدم. وقتی پدرم مرد. چهل و هفت ساله بود. مادرم بيست و نه ساله. با پنج بچه قد و نيمقد. خاله جان حتما بارها گريه کرده بوده است. اما چهره اش را من هميشه خندان به ياد می آورم. مثل مادری خردمند می شد در کنارش آرامش داشت. محرم بود. دوست داشتنی بود. خواهر مادربزرگ بود. بزرگ زنان فاميل بود.

خوشحالم که خاله جان عمرش را کرد. بچه هاش را بزرگ کرد. ثمر ديد. می خواست برود و رفت. اما هنوز شوکه ام از حرف آخر مهمان امشب ام که کلی از شجريان و بم حرف زديم و در آستانه جدا شدن گفت که خودش از بم است و نود و پنج نفر از فاميل اش را در زلزله از دست داده است. خواهرها و برادرها و دايی ها و خاله ها و که و که. به نيمرخ صورتش نگاه کردم که روبرو را تماشا می کرد و می راند. هيچ چيز ديده نمی شد. اما معلوم بود زير آن ظاهری که مثل سنگ نشان می دهد غروری هست از ايستادگی در برابر فاجعه ای که می خواهد آدم را بشکند. خوب است آدم در برابر مرگ تا نشود. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
May 6, 2007  
اخباريگری وبلاگی  
 

مطالب حسين درخشان با محوريت دفاع از جمهوری دينی با کارنامه ای که در ايران دارد اغلب آميخته است به مغالطه های ظاهرالصلاح. اما امشب به اين نتيجه می رسم که واقعا روش او در نوع استدلالهايی که می کند خيلی آخوندی است. آخوندی را هم به عنوان تحقير نمی گويم به عنوان توصيف می گويم. بسياری از آخوندهای شيعه در اين سالها به همان دردی دچار شده اند - يا دردشان آشکار شده و پيامدهای خود را به بار آورده- که آخوندهای سنی عربستان به آن دچارند: وهابيگری. اساس وهابيگری ظاهريگری و سلفيگری است. در ايران اين روش که مخرب فکر و استدلال است با عنوان ديگری که از همان خانواده فکری است شناخته می شود: اخباريگری.

نه اينکه حرفهای اخباريون بکل نادرست باشد. نه! اگر الک اش کنی چيزی از استدلال در آن هست که می تواند مفيد باشد اما مفسده اش در نداشتن کانتکست و تکاپوی فکری کافی و همه جانبه نگری است. مفسده اش در يک کلام يکجانبه نگری است. به نظرم حسين نمونه لامذهب اخباريگر است. دفاع او مانند اخباريگران ديگر که مثلا از جمله در همان عربستان می خواهند آلامد هم باشند هرقدر هم از روشهای ميانه سود ببرد و ظاهری امروزی و مطلع و دنياگرا و غربشناسانه و حتی ضددينی به خود بگيرد در بن خود متکلمانه است با روش مصباحی.

 حسين حق دارد که مدافع نظام جمهوری دينی باشد و نتايجی را که می گيرد به زبانهای مختلف تکرار کند اما بايد بداند که روش اش ضدگفتگو ست و ايدئولوژيک و بنابرين از اساس نامدرن. نمونه روشنی از روش او در درکی است که مثلا از رفتار پليس در مقابل بدحجابان دارد و آن را بر اساس "قانون" تفسير می کند. قانون در روش تفسيری او درست همان صدا و وزنی را دارد که حکم در نگاه اخباری.

فرق فارق کسانی مانند من با او در اين جاست که قانون به خودی خود ارزشی ندارد مگر انسانی باشد. در نگاه او قانون خود معيار است. اما در نگاه من قانون فقط زمانی معتبر است که برای انسان باشد. به عبارت ديگر از نگاه اخباری، دين و آيه و حکم فراتر از انسان است و انسان بايد خود را با دين همراه سازد. از نگاه انسان محور و واقعگرا و معنوی، دين هم بايد انسانی و برای انسان باشد و گرنه ارزشی ندارد. نگاه ظاهرگرای اخباری فاقد درک تاريخی و تحولی است. نگاه انسانی عين تاريخ و تحول است. خلاصه دين برای انسان است نه انسان برای دين. قانون برای انسان است و نه انسان برای قانون. قانون تنگ و مضحک و منسوخ قانون بد است و بايد تغيير کند نه آنکه چون قانون است پليس حق داشته باشد اجرای آن را تحميل کند. اين نگاه بازرسها و دادستانها ست. بينوايان را به ياد بياوريد. نگاه روشنفکرانه تحول خواه است و انسانگرا. می تواند با دولت مذاکره کند و حتی از آن حمايت مشروط کند اما بايد طرف مردم بايستد.

سراسر تاريخ دور و نزديک پر است از قانون های بد و کهنه شده ای که رفض شده اند. اگر قرار بود قانون تغيير نکند تحول صفر می شد. آنگاه سنگسار هم قابل دفاع می شد. قانونی که در برابر مردم و تحول ايشان بايستد کهنه شده است. درست مثل قرائتی از دين که در برابر انسان و عقل و عرف ايستاده باشد. - فعلا اين دو کلمه را نوشتم تا اگر ضرورت افتاد آن را پوست باز کرده تر بگويم.       

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
May 3, 2007  
وبلاگی برای روايت ما از غرب  
 

پرونده ما و غرب دارد يواش يواش با نوشته های خوب و پر و پيمان شکل می گيرد. وبلاگ ساده ای هم به کمک مدير حلقه ملکوت راه انداخته ايم تا نوشته ها را يکجا جمع کنيم. بچه های زمانه هم می گويند خوب است صفحه ای در زمانه به اين موضوع اختصاص دهيم و هر بار که مطلبی می آيد در صفحه اول سايت ديده شود و محلی برای اظهارنظرهای ديگران باشد. هدف اين است که بتدريج يک صفحه خاص روی وب برای اين بحث به وجود آيد. حجم نوشته ها از حد معينی که فراتر رفت کار ترجمه آنها را نيز شروع می کنيم. 

فهرست زير کارهای تا کنون نوشته شده در وبلاگها يا ايميل شده به من است. اما خوب است در پاسخ دوستی که در کامنتی گفته بود اين بحث مفيد فايده ای نيست و اولويت ندارد بگويم که اين بحث يک بحث روز نيست اما بحثی بنيادين است. نوشته های ما و غرب هم در مبحث هويت شناسی ايرانيان مهم است و هم ترجمه آنها پلی برای فهم ايران ايجاد می کند. بنابرين اگر بحثی در داخل ايران نباشد برای خارج ايران بحثی مهم است. بالاخره کسی و کسانی هم بايد به اين سوی مساله ايران فکر کنند تا در تصحيح نگاه غربيان به ايران موثر افتد. معيار اهميت يک بحث همان منظر آشنای مباحث داخل ايران نيست. ما که در بيرون زندگی می کنيم منظرهای ديگری نيز می شناسيم و برای روشن ساختن مساله ايران از آن منظر، احساس نياز می کنيم. دوستان بسياری هم در داخل ايران اگر نه از ديد تجربی از نگاه نظری می توانند اهميت اين سوال را تاييد کنند. هم ايشان نيز بتدريج به جمع کسانی که روايت شخصی خود را ثبت می کنند می پيوندند. مدخلهای زير از وبلاگ ما و غرب است که اين دوستان نوشته اند - از همه آنها سپاسگزارم:
||امير عباس رياضی ||حسين آبکنار ||داريوش محمدپور ||شاهين پرويزی ||شهرنوش پارسی پور ||علی عطار ||عنکبوت ||مجتبا پورمحسن|| محسن حجتی ||محمدجواد کاشی ||ناصر غياثی ||نشانه ||نوشين شاهرخی ||هادی ناصری ||چشمهايی که فکر می کنند


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست