قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




April 28, 2007  
مرا آنگونه که هستم بپذير  
 

اصرار ايرانی و مبارزه با بدحجابی

می گويند جدی نگير. از نظر اخلاق فردی ممکن است درست باشد. اما از نظر فکری و رفتار جمعی است که من جدی می گيرم. برای من هر امر کوچکی می تواند اشاره به يک گره فکری بزرگ باشد. دوستان من، مساله از اين بابت جدی است. از اين بابت که در اين گره فکری ما هم سهيم هستيم. واسازی و شالوده شکنی مساله مهم است تا خود را بهتر بشناسيم. آنها را که ظاهرا می شناسيم. اما مساله اين است که چرا مساله ما دور می زند؟ چرا صورت و مصداق آن عوض شود هم باز سيرت قبلی را بازتوليد می کند و مصداق های تازه می آفريند؟ من فکر می کنم بايد ريشه ها را از همين مسائلی که می خواهيم ناديده شان بگيريم بازشناخت. مسائل بزرگ ما همين جاها ست.

من نمونه وار می گويم. من در بن اين مبارزه با بدحجابی همان اخلاق مشهور ايرانی را می بينم که صورت تعارف دارد و باطن تحميل. از اصرار حرف می زنم.

اصرار می ورزيم. ايران که رفته بودم اين را همه جا می ديدم. ساده ترين شکل اش سر سفره است. اصرار می کنيم که فلان غذا را بخور. از فلان خورش هم بردار. آن يکی برنج را هم بکش. به اندازه ای بخور که ما می گوييم و قبول داريم و تعيين می کنيم. اما پيچيده تر هم می شود. وقتی اصرار می کنيم که اين را بپوش آن را نپوش. اين را بگو آن را نگو. اينجا برو آنجا نرو. اين را بخر آن را نخر. چرا اين را خريدی من بهترش را سراغ داشتم. من بودم آن را می خريدم. اصلا اگر اين را نخری نخوری نپوشی قبولت ندارم. اصلا دوست ندارم. مادرت نيستم. برادری مان تمام. چه رفاقتی؟

ما همه چيز را مشروط می کنيم به اينکه شما با من که از يک تا صد درجه در مقابل شما اتوريته دارم حقی بر گردن شما دارم همراه شوی حرف مرا بخوانی. از من تبعيت کنی. ساده می گوييم: من می گم. بحث ندارد.

استبداد در فرهنگ ارتباط ما ريشه دوانده است. تا به حال در باره استبداد سخن از ديد کلان بسيار گفته ايم. حالا زمان آن است که از نگاهی خرده سنجانه و رفتارشناسانه آن را بازشناسی کنيم. هيچ تغييری در سطح سياسی بدون تغيير در سطح عمومی فرهنگ معنادار و پايدار نخواهد بود. 

برچيدن استبداد با مذموم شدن اصرار ممکن است. اصرار است که به ما اجازه می دهد خود را تحميل کنيم. ديگران را محدود کنيم. برای ديگران تعيين تکليف کنيم خود را در جايی ببينيم که به بکن نکن بپردازيم و بدتر از آن متهم کنيم. اتهام در مقابل انتخاب شخصی درست به اين معنا ست که ما بر نمی تابيم کسی غير از ما بينديشد غير از آنچه ما می خواهيم و می گوييم انتخاب کند. من تابع هرج و مرج هم نيستم و می دانم که تغيير دادن رفتارها ممکن است و می شود انتخاب آزاد را هم جهت داد. اين کاری است که جوامع غربی بخوبی بلدند. اما مساله من اين است که تغيير رفتار با تحميل و اجبار نمی شود. اينجا متهم کردن مضحک است. بايد راه ديگری رفت. حوزه اختيار را دوباره تعريف کرد و پای دولت و ملت استبداد خواه را از انتخاب شخصی افراد بيرون کشيد.
اگر شعار استبدادخواهی اين است که آن گونه رفتار کن که من می خواهم و برای آن از ادب اصرار و الحاح و لطايف الحيل آن استفاده می کند شعار انتخابگرايان و آزادی خواهان اين است که مرا آنگونه که هستم بپذير. به من و انتخاب من احترام بگذار. حوزه شخصی مرا حوزه خودت نپندار و برای آن دين و قرآن را بهانه نکن و يا از اينکه خيرخواه من هستی، عاشق من هستی، مادر من هستی، بزرگتر من هستی، استاد من هستی، زن من هستی، شوهر من هستی زمينه ای برای تحميل نظر خودت نساز. آزادگی اين است که هيچ نسبتی را که با من داری بهانه سوار شدن بر گرده من نکنی. لابد سوال خواهند کرد پس چگونه بر هم تاثير و تاثر داشته باشيم؟ مساله همين است. ما عمده راههای ارتباط مان آلوده به استبداد است. اما راه جانشين کم نيست. کافی است از استبداد دست بشوييم. راه تازه خود را نشان خواهد داد. جهان ارتباط بدون استبداد هم ممکن است.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
 
برای آقای علاقه بند که راه کيهان را تمرين می کند  
 

 آقای علاقه بند عزيز،
به کسی می گوييد سرباز ارتش آمريکا که از بسيجگران وبلاگستان در مخالفت با جنگ و حمله نظامی احتمالی آمريکا به ايران بوده است. به کسی می گوييد چهره اش را نشان داد که چيزی برای پنهان کردن نداشته است و اگر شما امروز با او آشنا شده ايد آرشيو سيبستان او دهها مطلب با همين رويه دارد که هنوز می توانيد با جستجوی ساده ای پيدا کنيد و بخوانيد. مساله خيلی ساده است. شما جز برچسب زدن کاری نکرده ايد. اگر می خواهيد حرف و سخنی را رد کنيد بهترين کار تبعيت از روش کيهانيان نيست. دو کلمه استدلال در برابر حرفهايی که با برچسب زدن رد می کنيد بياوريد. من پای حرفهايم ايستاده ام و اگر قرار بود با پول اين و آن حرف ام را عوض کنم همان ايران می ماندم يا تا به حال ده بار رنگ عوض کرده بودم. يعنی شما تا به حال تشخيص نداده ايد که مساله من و امثال من پول نيست؟ چرا فکر می کنيد هرکس مثل شما نباشد لابد از جايی پول گرفته است. آيا شما که مثل من فکر نمی کنيد از جايی پول می گيريد که اين حرفها را بزنيد؟ چرا فکر نمی کنيد پرنسيپ ها هم مهم اند. چه آدم پول داشته باشد يا نداشته باشد. ايران باشد يا خارج باشد. مذهبی باشد يا نباشد. من شما را متهم نمی کنم. ولی انتظار زيادی است که دو کلمه برهان هم بياوريد؟

*
کامنتی برای اين مطلب مبارزه مضحک مهدی جامی  که به نوشته من با عنوان مبارزه با بدحجابی کاريکاتوری از مبارزه انقلابی اشاره دارد. من اميدوارم مبارزه من مضحک باشد و نه مبارزه پليس با زنان و دختران ايرانی. اما چنين است؟ 

پس نوشت:
خب بعضی ها فقط يک تلنگر لازم دارند تا خود را نشان دهند. گرچه من در آقای علاقه بند هنوز جوانی را می بينم که می تواند از راه کيهان بازگردد و از او نااميد نيستم که سخن در اندازه خود و دانش خود بگويد اما برایم خنده دار بود که در پاسخ به اين کامنت خود را در مقامی ديده است که بتواند بگويد شما را متهم می کنم به اقدام عليه امنيت و حاکميت! برادر منظور من از اينکه نوشتم من شما را متهم نمی کنم بسادگی اين بود که متهم تان نمی کنم که حرف تان را بر اساس سفارش می زنيد و واقعا حرف خودتان است. شما که هستيد که بتوانيد ديگران را متهم کنيد؟ قاضی هستيد؟ دادستان هستيد؟ مدعی العموم هستيد؟ آنها که متهم می کنند هم هزار جور توجيه می کنند تا بتوانند اتهامات خود را مشروع جلوه دهند شما از کی در رديف مقامات و قضات درآمده ايد؟ آنها که رسما متهم می کنند و می گيرند و زندان می کنند و اعترافنامه کتبی و ويديويی می گيرند هم کارشان زير سوال است. شما آخر به چه اعتباری خود را به جای آنها گرفته ايد؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
April 25, 2007  
ما دختران مان را دفن می کنيم  
 

ريشه مبارزه با پوشش دختران با آن آيين دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهليت يکی است. تعارف نکنيم. همه حرفها بهانه است. نه خدا خواسته نه قرآن نه اسلام نه پيامبر. اصلا گوش ما به کدام حرف قرآن و خدا و پيامبر باز است که به فرض به اين يکی باشد. سر تا پامان ضديت با دين سلام و صلح و آرامش است. کدام شادی را به ارمغان آورده ايم ما عبوسان؟ کدام آرامش را ايجاد کرده ايم ما استيزه جويان؟ نگاه کن و تماشا کن چگونه جامعه بزرگ ايران را در تنش و عصبيت و تندی غرق کرده ايم. نگاه کن به عمرهای کوتاهی که برای مردم ارمغان آورده ايم. اين زندگی که ما ساخته ايم نه بهشت اسلامی که جهنم جاهلی است. کفر مردم را درآورده ايم. اين دين است؟ دين کجاست؟ دين کيست؟ اين محتسب صفتی ريشه اش در جهالتی است که از جهل خود نيز بی خبر است. دين بزرگ است اما از بس کوچک ايم به قامت ما گريه می کند. دينی که مردم را فراری دهد دين نيست راه اهريمن است. اسير نام نبايد بود. ای بسا زنگی که نامش کافور است.

عرب جاهلی دختر را زير خاک می کرد. نمی کرد در پستو می کرد. نمی کرد در ذهن اش روی او خاک پاشيده بود. اين تفکر صورتهای مختلف دارد. بيزاری از فرزند دختر نمونه ديگر آن است. دختر به دنيا نيامده دفن شده است.

حالا دختران تسليم نيستند. نمی توان دفن شان کرد. نمی توان رويشان خاک پاشيد. بر می خيزند و می گريزند. يا می ايستند و خاک به چشم ات می پاشند. يا نگاه ات می کنند عميق و زهردار که شرمنده شوی. و تو نمی آموزی. نمی بينی. اسير آن آيين کهن هستی. تسخير شده شيطان. دختران ما را هرزه می خوانی. هرزه حکم اش در چشم تو معلوم است. تو دختران ما را کشته ای. دفن کرده ای. تو آنها را تحقير می کنی. تو به آنها اهانت می کنی. تو آنها را آدم نمی بينی. شيطان تصور می کنی. و نمی دانی که پيش چشم ات بود آيينه کبود لاجرم دنيا کبودت می نمود.

ما از زيبايی می ترسيم. زيبايی خطرناک است. زيبايی وسوسه گر است. ما از وسوسه می ترسيم. خودمان دلمان برای زيبارويان غنج می رود. دلمان می خواهد با هر پری رويی بخوابيم. اما برای همان پری رو هم آبرويی قائل نيستيم. زن برای ما مردان ايرانی مظهر عشق است و ترس و نفرت. زن زنی که مهار ناشدنی می نمايد. ما زن مهارشده را دوست داريم. وقتی مهارناشدنی شد اژدها جلوه می کند. می گوييم با خود زن و اژدها هر دو در خاک به.

زيبايی قدرت زن است. ما از قدرت زن می ترسيم چون قدرت ما را به خطر می اندازد. پس از زيبايی می ترسيم. می خواهيم به زور هم که شده زيبايی او را پنهان کنيم. ما زيبايی را دفن می کنيم. خودمان مليشيا راه می اندازيم تا قدرت نمايی کنيم. اما از بروز قدرت زن در کوچه و خيابان وحشت می کنيم. ما زن را با ميلی شهوانی سرکوب می کنيم.

مساله جمهوری دينی است؟ نه مساله جمهور است. مادرانی است که دست در دست مردان خانواده دختران را به قربانگاه می برند. مردانی است که به زور ابزار قهريه زيبايی را مقهور می خواهند. برای همين است که پليس دختران ما را به خانواده تحويل می دهد. خانواده همان پليس است. تعارف نکنيم. هر کسی که با پليس موافق است خود پليس ديگری است. از همان تفکر سيراب می شود. رفتار پليس بازتاب گرايش خانواده های ما ست. حتی جايی که پليس نيست برادران و پدران و مردان خانواده هستند تا دختران ما را سرکوب کنند.

ما هنوز و همچنان تا سالها با لباس مساله داريم. با لباس شهری. با شيوه تردد. با اين ظهور خيابانی. اين مساله مدرن ما ست. ما مدرن ايم؟ پوشش و لباس دختران و زنانی که می خواهند به انتخاب خود زندگی کنند برای ما مهمترين مساله اجتماعی است. در جامعه ای که انتخاب معنا ندارد.

در دوبی که بودم می گفتند و می ديدم که هيچ عربی در اتوموبيل خود زن در کنارش نداشت. آنها از زنان عار دارند. آنها زنان را دفن کرده اند. گيرم در خانه هايی که کف شان مرمر است و تمام وسايلش آمريکايی است. آنجا پليس منع نمی کند. خانواده خود پليس است. مشکل ما از آنجا ست که دوشقه شده ايم. جامعه نامتوازن است. پليس را برخی قبول ندارند. ولی بسياری از ما پليس هم که نباشد خود برای دختران و زنان شان پليس اند. مشکل ما با زن، قديمی است. جمهوری دينی تنها اين مشکل را روی دست و دامن ما استفراغ کرده است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 47
چاپ کن
بفرست  
 
فاصله ما از غرب به نمونه ژازه طباطبايی  
 

امشب شنيدن حرفهای ژازه طباطبايی کام ام را تلخ کرد. پيرمرد در اوج نااميدی بود. او آدم عجيبی است. اشتباه نکنم اول بار کارهایش را در مجله خوب تماشا ديدم. مجله ای که ديگر هرگز در ايران تکرار نشد. او مدام می گويد آن دوران و مقايسه می کند آن دوران را با اين دوران. دوران کنونی. ما آن دوره ژازه ها را می ساختيم. اين دوره آنها را تف می کنيم. حتی ناشران مان ديگر ژازه را نمی شناسند. او تندخو شده است. لابد اگر نيمی از زندگيش را در اسپانيا نمی گذراند تا حال مرده بود زير فشار اين ناشناس ماندن اين قدرناشناسی ديدن. می گويد خانه اش در اسپانيا مجسمه ندارد ولی در تهران پنج هزار مجسمه دور و برش هست و هست و هست. کسی نمی خرد. کسی قدر نمی شناسد. و او می آيد به وطن و می رود. او غرب را خانه هنر خود می بيند. اما خانه خودش اينجاست. خانه ای که در آن بيگانه است. مردم گرفتارند. روشنفکران گرفتارند. ثروتمندان کارهای بهتری دارند انجام دهند تا خريدن اثر هنری. ناشران کارهای بهتری دارند انجام دهند تا چاپ دهها اثری که او می گويد نوشته و چاپ نخواهد کرد. ما او را ساخته ايم و سوخته ايم. هنرمندی که با معيارهای دنيای ديگری می زيد ولی ميان ما زندگی می کند به زبان ما حرف می زند. بايد زنگ بزنم به مجتبا ببينم نشانی او را در اسپانيا می توانم بگيرم. تا يک روز آفتابی بروم به ديدارش. ديدار شرقی گريخته از شرق. غربی ايرانی. کسی که ميان فرهنگ خانگی خود و فرهنگ مهاجری که او را در خود جای داده دو پاره شده است. اينها سرمايه های مايند. اما هميشه از سفر آغاز می کنيم. دلم می خواست او از تصوير غرب می گفت.

پس نوشت:
متن و فايل صوتی اکنون در زمانه منتشر شده است: برای کی شعر بنويسم؟

 
پيوند  
دنبالک 1
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
April 24, 2007  
غرب لذت  
 
نديده ام هنوز که دوستان اشاره ای به مهمترين خصلت غرب در ذهن ما جماعت طی سی سال گذشته کرده باشند: جهان لذت. البته واضح و مبرهن است که غرب از زمانی که با آن آشنا شده ايم از اين تصوير بی بهره نبوده است اما برای نسل حاضر که بی تاريخ می زيد غرب از تبليغات جمهوری رنگ می گيرد که در آن جهان بی بند و باری است. محل شهوت است و لذت جويی. غرب مظهر اروتيسم است برای ايرانی. عجب آن است که در اين موضوع فرقی ميان مذهبيون و ستنگراها با مردم غربگرا و متوسط الحال شهری نيست. تفسير من اين است که از بس جمهوری انقلابی دم از بی بندوباری در غرب زد غرب برای آنها که مشتاق اش بودند نيز از همان منظر برجستگی يافت و شد جايی برای آنکه بگذاريم غريزه پای بازی برود.

من خود سالها وقتی شعر خيام را در اوج دلتنگی هايم در ايران می خواندم که می گفت: گر بر فلک ام دست بدی چون يزدان/ بر داشتمی من اين فلک را زميان/ از نو فلک دگر همی ساختمی/ کازاده به کام دل رسيدی آسان، با خود می گفتم غرب همان جاست که آزاده به کام خود آسان می رسد. غرب برای من مظهر لذت و کام و آسانی و کاميابی بود.

بعدها دانستم که اين حکم يکسره خطا نيست اما يکسره صواب هم نيست. نشانه عزيز گذرا نوشته است (يادداشت پيشين را ببينيد) که در سفر به برلين دريافته ميزان شهوتی که در فضا موج می زند به پای تهران نمی رسد! اما خب در اين باب تامل بسيار می توان کرد. آسانی هميشه با لذت همراه نيست. گاهی سختی و دشواری است که لذت بخش است. در عين حال تفاوتهای بنيادين در ديد غربی نسبت به لذت با ديد شرقی در عياشی هست. چيزی که لذت غربی را برای تربيت يافته شرقی می تواند سطحی جلوه دهد و تکراری و سرد و بی روح. غلبه کميت که آفت لذت عميق است. اما لذت از نوع بی تنش آن اينجا هست. آنجا هر چه هست به تنش آلوده است. مزه کدام اش بيشتر است؟ نمی دانم اما حسرت نوع غربی اش به هر حال بر دل ما می ماند.

گفتم تا شايد کسی از دوستان بخواهد در اين باب بيشتر بنويسد.

در اين روزها محسن حجتی با سه يادداشت نگاه خود را به غرب دوره کرد و داريوش محمدپور با سه يادداشت تازه کار خود را انگار شروع کرده است. او نيز مانند هر تجربه گر مهاجری که مقهور فرهنگ غرب نشده باشد می نويسد (در پاره دوم بحث اش): نه غرب و اروپا بهشت برين است و نه شرق و مثلاً ايران دوزخی است که هرگز نتوان در آن زندگی کرد. مهم اين است که چه توقعی از خودت و زندگی داشته باشی و حاضر باشی از چه چيزهايی هزينه کنی. دکتر کاشی هم بحث را از منظری ديگر در يادداشت دوم خود دنبال کرد که لينک به آنها را در مدخل پيشين آوردم. در اينجا مايلم به دو ايميل هم اشاره کنم. اولين آن از حسين آبکنار رفيق ناديده خوب و داستان نويس که نوشته است:

من وقتی فوتبال برزیل را تماشا میکنم، نمیدانم چرا اما احساس میکنم برزیل سرآمد کشورهای جهان است. احساس میکنم همة مردمش ستاره‎اند. تصور میکنم عجب کشور پیشرفته و نابغه پروری است!  اما چرا؟ چرا به یاد نمیآورم که برزیل بدهکارترین کشور جهان بوده و مردمش در فقر و فلاکت زندگی میکنند؟ چرا عکس عجیب و تاثیرگذاری را که از معادن طلای برزیل گرفته شده و کارگرانی با بدن‎هایی لخت کیسه‎های خاک را از نردبان‎هایی بلند بالا میبرند به یاد نمیآورم؟  همینطور است وقتی داستان‎های آمریکای لاتین را میخوانم. با خواندن داستان‎های مارکز و یوسا و فوئنتس و دیگران‎شان، درست همین حس را دارم. احساس می‎کنم با مردمی طرف هستم که اوج ادبیات و تفکر و دمکراسی و هنرِ عالم‎اند. احساس می کنم پیشرفته‎اند. احساس میکنم هویت دارند. احساس می‎کنم هویت‎شان به رسمیت شناخته شده.

آبکنار می نويسد:  اما ما چه کرده‎ایم؟ تکنولوژی عقب، ورزش بی بضاعت، هنر دولتی یا جشنواره پسند، و... هر تصویری که از ما به آن سو منعکس شده بیشتر فقر و بدبختی و تعصبات دینی و ... بوده. مثل فیلم‎های ما که به خاطر رسیدن به جوایز جشنواره‎ای فقر و فلاکت را نشان داده‎اند. ما باید سعی کنیم که دیگران تصویرهای دیگرگونه هم از ما ببینند. من اینجا فقط می توانم به ادبیات اشاره کنم که تخصصم است. ما دو هزار سال ادبیات مکتوب داریم. باید چهرة ایران را با ادبیاتش به جهان شناساند. همانطور که با کشتی که ورزش ملی ماست.

اما او نااميد است که با موجودی فعلی فرهنگ و سياست و ملت و دولت ما بتوان کاری کرد.

مجتبا پورمحسن ديگر رفيق ناديده و مترجم و اهل ذوق و ادب هم نوشته است: ما در این‌ توهم‌ که‌ “هنر نزد ایرانیان‌ است‌ و بس” چشم‌ بر واقعیت‌های‌ امروز بسته‌ایم‌ (همچنانکه‌ آنها بسته‌اند) و غرب‌ را همراه‌ با گذشته‌اش‌ نقد می‌کنیم. ما غرب‌ را با سکس‌ شاپ‌هایش‌ در مقابل‌ مغازه‌های‌ خودمان‌ قرار داده‌ایم. ما غرب‌ را نه‌ در وست‌ اند لندن، نه‌ در خیابان‌ برادوی، نه‌ در خانه‌های‌ فرهنگی‌ برلین، بلکه‌ فقط‌ و فقط‌ در سن‌ پائولی‌ هامبورگ‌ و فاحشه‌خانه‌هایش‌ دیده‌ایم. (مقصود از ما، “ما”ی‌ کلی‌ و غالب‌ است.) و پنهان‌ کرده‌ایم‌ که‌ در جامعه‌ای‌ که‌ دچار بحران‌ هویت‌ شده‌ روابط‌ زناشویی‌ و مراودات‌ تختخوابی‌ به‌ کجاها کشیده‌ است. چرا که‌ ما - ایرانی‌ها - با فرهنگ، با خانواده‌ و با تمدنیم‌ و آنها فرهنگ‌ خانواده‌ ندارند. ما میکروفن‌های‌ ورزشگاه‌هایمان‌ را بسته‌ایم‌ تا “توپ، تانک، فشفشه، داور ما ...” را و نه‌ “شیرهای‌ سماور” و اعضای‌ جنسی‌ خاندان‌ بازیکنان‌ را از زبان‌ تماشاگرانی‌ نشنویم‌ و ادعا کنیم‌ که‌ بهترین‌ تماشاگران‌ دنیا را داریم‌ و هولیگان‌های‌ انگلیسی‌ باید “فرهنگ” تماشا کردن‌ فوتبال‌ را از ما یاد بگیرند.

نوشته های پورمحسن و آبکنار را در مجموعه ما و غرب به طور کامل خواهم آورد. اما آنچه مجتبا نوشته است واگوی نکته ديگری هم در نگاه ما به غرب از منظر لذت هست: ما هم حال خود را می کنيم اما فحش اش را به غرب می دهيم. ما هم به شکل خود بی بند و بار ايم. و در اين بی بندو باری البته حجت غرب هم لذتجويی ما را مضاعف می کند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
April 21, 2007  
تاريخ تحول شخصی ما در نگاه به غرب  
 

از زمان انتشار مطلب پيشين شماری از دوستان ام به من نوشته اند يا در وبلاگ هاشان مطلبی گذاشته اند. هر مطلبی برای من بسيار ارزشمند است چون اين برای من يک تحقيق است تا آنچه را همه ظاهرا دانسته و بديهی می گيرند نابديهی بگيرم و يکبار ديگر با مراجعه با نظر کسانی که اهل مشارکت اند موضوع را وارسی کنم. ما در ايران گاه تمايل داريم که از جانب همه حرف بزنيم و فکر کنيم که می دانيم همه چه فکر می کنند. من می کوشم در اين موضوع همگانی تا جايی که می شود به نظر همگان تکيه کنم. اين مثل رمان نويسی به صورت آنلاين است که آدم فصلهای کتابش را قطعه قطعه می نويسد در معرض همگان. يا همان ماجرای تمرين نمايش در حضور تماشاگران است. من اين روش را در مسائل عمومی بسيار درست تر می بينم و در شرايط اجتماعی ما که با ناموزونی همراه است بهترين راه آموختن از همگان و شرکت دادن ديگران در پروسه آموزش دوجانبه. ما به دنبال وضعيتی هستيم که در آن به قول اميرپويان هر کسی استاد باشد و هر کسی شاگرد باشد. خب راستی چرا پويان هنوز ننوشته است؟  می دانم که سخت درگير درس و مشق است. خب خيلی های ديگر هم ننوشتند و من چشم انتظار آنها هستم.

اما از همه جلوتر دوست ناديده نازنين و خوشفکر دکتر کاشی بود که نوشت. نگاه معنوی او هميشه خواندنی است. او از تاريخچه شخصی اش در تحولی که تصوير غرب در نگاه او داشته می گويد. همين زاويه ديد است که ارزشمند است. تغيير نگاه و تاريخچه شخصی ما يقينی ترين آگاهی است:

در نوجوانی و به عنوان عضوی از لایه‌های پائینی طبقات متوسط اجتماعی، غرب برایم یک محیط دوردست، رویایی و دست نیافتنی بود. غربی فرد ثروتمند، شاد، چاق، و پر از اعتماد به نفس بود. همه اینها را داشت و در کنار این همه پر از عقل نیز بود. عقل البته به همین معنایی که امروزه در یک عبارت نظرورزانه آن را عقل ابزاری می‌گوئیم و از عقل ناظر به حقیقت و معنا، منفصل می‌کنیم.

غرب سمبل تام و تمام از ما بهترانی بود که در شمال شهر می‌دیدیم. گویی شمال شهری‌ها بدل‌هایی از آن اصلی بودند که در غرب زندگی می‌کنند

نوجوانی من به پایان می‌رسید و به آغاز جوانی می‌رسیدم و همزمان انقلاب نیز به تدریج آغاز می‌شد. مسحور نظامی از معنا شدم که همه نشانگان پیشین را سازمانی تازه می‌داد. غرب به محیطی پر از گناه و پر از غفلت بدل شد. بدل‌های آن نسخه‌های اصل نیز چنین شدند. در مقابل ثروت، شادی و همه بهره‌مندی‌های غربی‌ها، ما نیز خود را سنگین وزن از گوهرهای دیگر یافتیم. فکر می‌کردیم در عوض حقانیت داریم، گوهر حقیقت از آن ماست، آینده و تاریخ از آن ماست. در فرجام تاریخ دادگاهی را تصویر می‌کردیم و خیال می‌کردیم که هر چه ثروت و علم و پیشرفت و ترقی غربی‌هاست وبال گردنشان خواهد بود و ناداری و فقر ما، ثروت‌های ما به شمار خواهند رفت.

غربی آن دیگری آتشین بود که به هیچ روی مجالی برای آشتی با او وجود ندارد. دوستان و آشنایان، هر چه به کفر نزدیک می‌شدند به غربی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. یا به عکس هر چه بیشتر غربی خود و خانه خود را آرایش کرده بودند، بیشتر بوی کفر غربی می‌دادند

با اینهمه هنوز هم که هنوز است نفهمیده‌ام که چرا در آن فضا، از غربی‌ها تایید کلام خود را می‌گرفتیم. کافی بود که یک غربی حقانیت ما، پیامبر ما و برخی امامان ما را تایید کند. ما یکباره پر از فخر و غرور می‌شدیم. دیگر کسی جرات نداشت پیرامون ما عرض اندام کند.
(بقيه متن را اينجا بخوانيد)

نشانه شناس وبلاگستان هم که در دوستی مثل است به گرمی دعوت مرا پذيرفت و مطلبی نوشت که سفرنامه ای است يا سلوک نامه:

غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد. پیش از این سفر، انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد. لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه، مترو و اتوبوس، این فرض مرا تغییر داد. زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد. در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند. چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم .

تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود. تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند. برلین از چشم یک زن، شهر کمتر شهوانی بود.

هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم. مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم. (متن کامل را اينجا بخوانيد)

بعضی دوستان تازه هم قدم پيش گذاشتند و نوشتند و مرا خوشحال کردند. محسن حجتی که با نوشته ها و تاملات ارزشمندش تازه آشنا شده ام يکی از آنها ست که تا اينجا دو بخش در باره موضوع يادداشت نوشته است. در بخش اول آورده است:

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد. ( از وبلاگ محسن: به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی، بخش دوم را هم اينجا ببينيد که در آن می گويد: یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند)

سوشيانت عزيز هم وعده ای کرده بود که هنوز نقد نشده است! نقد شد همينجا می آورم.

نامه ها و ايميل های دوستان نازنين را نيز جداگانه می آورم و دعوت ام را مکرر می کنم. فعلا که وبلاگستان در تعطيلات است انگار بدون اين بلاگ چرخانی که يک روز هست و يک روز نيست و آدم نمی داند چه کسی چه چيزی نوشته است مگر به تصادف. پس اگر چيزی می نويسيد خبرم کنيد.

پس نوشت:
تا مفصل تر در پست بعدی به اين يادداشتهای تازه برسم علی العجاله اين لينکهای تازه را داشته باشيد:
داريوش ملکوتی سلسله ياداشتهايی را شروع کرده در باب ما و غرب و تحول تصويری که ما از غربيان داريم با عنوان:
ما و غرب: سوء تفاهم های تاريخی -1

دکتر کاشی هم در پست جديدی در پاسخ به يکی دو کامنت نويس بحث ما و غرب را از منظر سنت ادامه داده است:
سنت ما و غرب

محسن حجتی هم با يادداشت سوم اش به بحث خود پايان داده است و می گويد تصوير غرب در نظر او اينک هزار تکه شده است. 

 
پيوند  
دنبالک 1
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
April 15, 2007  
به دوستان و خوانندگان ام در وبلاگستان فارسی  
 

فراخوانی برای تعمير پلهای شکسته ميان ما و غرب

مدتی است ذهن ام را مساله ای به خود مشغول داشته است. از همان روز نخست که يک دوست روزنامه نگار هلندی گفت می خواهد بفهمد ايرانی ها به غرب چگونه نگاه می کنند موضوع مرا به خود مشغول کرد و از ذهنم خارج نشد. شايد آن دوست هلندی دقيقا نمی دانست که چه موضوع مهمی را مطرح کرده است. اما من هر قدر به آن فکر کردم پهنای کار را بسيار وسيع ديدم. او دلش می خواست من کسی را به او معرفی کنم که بتواند در اين زمينه با او مصاحبه کند. برای او شايد مساله در حد يک مقاله تمام شود. اما برای من و ما می تواند تازه اول يک بحث جدی و داغ باشد. شايد اولين بحث بنيادين در وبلاگستان فارسی.

من نامهايی را برای او برشمردم ولی به خود گفتم اين موضوعی نيست که از پس يک تن برآيد. مهم نيست که آن يک نفر چقدر درسخوانده و باسواد و متفکر است. مساله اين است که اين يک موضوع عمومی است و مثل هر موضوع عمومی ديگر وقتی بدرستی شناخته می شود که افراد بسياری در باره آن نظر دهند.

من می دانم که عصر کارشناسان تمام شده است. عصر تصميم گرفتن يک نفر يا يک گروه معدود از نخبگان برای جمع بزرگ تمام شده است. حضور هزاران نفر بلکه صدها هزار نفر درسخوانده و کنجکاو و پيگير مسائل اجتماعی و حساس به مساله ايران ما را ناچار می کند به جمع مراجعه کنيم. من هميشه بر خلاف نظر رايج که می گويند چرا همه نظر می دهند طرفدار اين بوده ام که همه نظر بدهند. وبلاگ اين عرصه را برای ايرانيان گشوده است و يکباره هزاران نفر با نظرات متفاوت وارد صحنه شده اند. اين قابل بازگشت نيست. اگر راهی برای مردمی وجود داشته باشد که روی پای خود بايستند همين است که نظر بدهند و نظرات متفاوت و مخالف را بشنوند. وبلاگستان صحنه تمرين ما ست برای يک عرصه اجتماعی واقعی. تا گوش کنيم و نيز مشارکت کنيم و نظر بدهيم. وبلاگستان گلخانه انديشه اجتماعی ما ست. من باکی ندارم که بگويم در شرايط ما اگر ما بتوانيم انديشه اجتماعی را به صورت گلخانه ای هم حفظ کنيم کاری کارستان کرده ايم زيرا اميد اين هست که سپس تر فضايی به وجود آيد که ما بتوانيم گلدانهايی را که در آن گل کاشته ايم به باغچه جامعه ببريم و بکاريم. وبلاگستان منطقه حفاظت شده انديشه ما ست. ما به اين فعاليت گلخانه ای نياز داريم. بسيار زياد. به دليل ماهيت گلخانه ای کار ما هم هست که من به دنبال تاثير فوری آنچه می گوييم در جامعه نيستم. انتظار يک رابطه مستقيم بين انديشه وبلاگستان و جامعه ايرانی انتظاری ناپخته  است.

ساليانی پيش خانمی با نام مستعار نسرين علوی کتابی منتشر کرد از برگزيده وبلاگهای فارسی و نام اش را گذاشت: ما ايران ايم. به نظرم آن عنوان نمونه ای از همين انتظار ناپخته بود. ما ايران نيستيم. ولی ما آينده ايران ايم. درک اين تفاوت بسيار اساسی است.

تا به حال بحث های بسياری در وبلاگستان به راه افتاده است. بحث هايی که رويهمرفته به ما کمک کرده است درک بهتری از تنوع و چندگونگی هامان داشته باشيم. امروز وبلاگستان فارسی حتما رشد يافته تر و پخته تر از سالهای آغازين خود است. اما هنوز به اندازه ای که وبلاگستان جا و توان دارد بحث های اساسی به راه نيفتاده است. عمده بحث ها حالت درگيری فکری داشته اند و گاه چالشهايی شخصی بوده که به صحنه عمومی وارد شده است و بازتابهايی يافته. اما هنوز ما از خود سوالهايی اساسی نپرسيده ايم.

من وقتی فيلم 300 را ديدم بار ديگر و به شکلی اندوهبار دريافتم که ميزان شناخت غرب از ما مردم چقدر محدود است. سالهايی که در موقعيت روزنامه نگار هم کار کرده ام به من اجاره می دهد بگويم درک رسانه های عمومی غرب حتی رسانه های نخبگان نيز از ما چندان عميق نيست. به همين ترتيب است درک سياست سازان غربی. من امروز بروشنی می بينم که غرب تلاش می کند ايران را بازشناسی کند. ما فرصتی داريم تا در اين بازشناسی سهم بگيريم. ايران پيچيده ترين کشور خاورميانه است. هيچ تصويری از ايران که در اينجا يعنی غرب انعکاس می يابد کامل نيست. مشکل ايران با بمب و حمله و هجوم حل نمی شود. راه ما گفتگو کردن است و گفتگو ناچار دو سو دارد. بايد قدمی برداريم و حرف خود را بزنيم. اينجا گوش شنيدن هست.

تلاش های آکادميک در سالهای اخير جان تازه ای گرفته است در معرفی ايران و رفت و آمدها بيشتر شده است. اما سه دهه جدايی ايران از غرب باعث شده است که درک روزآمدی از ايران وجود نداشته باشد و ايران مداوما به تصويرهايی ناقص تقليل داده شود. ميزان نفوذ کارهای آکادميک در محافل رسانه ای و سياست نيز چندان نيست. با اينکه مجله های خوبی منتشر شده اند و ويژه نامه های ارزشمندی در آمده اند - از جمله در همين هلند - اما تصوير ايران هنوز مانند تصويری در آيينه ای شکسته است.

يک بخش مهم از اين اعوجاج و فقر اطلاعاتی بر پايه تصوير نادرستی است که غربی ها از تصور خود در ذهن و جامعه ايرانی دارند. اگر کاريکاتوری از اين تصوير بخواهيم به دست دهيم تصور آمريکايی ها پيش از ورود به خاک عراق خواهد بود. آنها خود را منجی می ديدند. و نبودند. کسی از عراقی ها ايشان را منجی نمی ديد. اگر می ديد امروز عراق بهتر از ديروزش می شد.

غرب ما را نمی شناسد. آنها نمی دانند که چه ديدگاههای منتقدانه گسترده و گاه عميقی در باره آنها در جامعه ايران طی نيم قرن اخير رشد يافته است دست کم از غربزدگی آل احمد به اين سو. نمی دانند که دخالتهای سياسی آنها چه تصوير منفی پاک نشدنی در ذهن مردم ما به جا گذاشته است. آنها نمی دانند احمدی نژادها بر کدام موج سوار می شوند که می مانند. آنها نمی دانند که مردم ما را بيمار کرده اند و آنها همه جهان را به توطئه انديشی ارزيابی و تحليل می کنند. آنها نمی دانند که موج مهاجرت گرچه در آغاز به سودای رسيدن به بهشت غربی شروع می شود اما در پايان بسياری از مهاجران را از توهماتی که در باره غرب داشته اند خارج می کند. همه اينها و بسياری ويژگيهای ديگر در راه تفاهم ما و غرب اخلال می کند. سياست بازان داخلی از اين اخلال بهره می برند و سياست سازان غربی به آسانی به دام جهل خود از جامعه ايرانی می افتند و بهانه های تازه تری به دست طراران داخلی می دهند.

من گمان ام اين است که ما غرب را بهتر می شناسيم. البته ما نيز در روياهای خود از غرب اسير می شويم. اما درک عمومی ما از غرب بسيار بهتر از درک عمومی غربی ها از ما ست. اما مساله اين است که تا کنون هيچکس تلاش نکرده است در يک سطح عمومی اين شناخت را طرح کند تا محک بخورد. به نظرم نتيجه طرح عمومی آن دادن تصوير بهتری از ايران و ايرانی است. ما می توانيم نشان دهيم که درک ما از غرب تا چه حد با روياهامان و آزردگی هامان و تاريخ روشنفکرانه غربشناسی مان و نيز نوع مبارزات سياسی مان شکل گرفته است. غرب با ما منصفانه رفتار نکرده است زيرا ما را نمی شناخته است. يا ما آنقدر پيچيده بوده ايم و درعين حال پشت شعارهای چپ و راست مان موضع گرفته بوده ايم که امکان شناخت جز از ورای حجاب نداشته است. فاصله سه دهه ای ما از غرب نيز بر مشکل بسيار افزوده است. به قول يکی از دوستان می گفت من هر وقت می بينم غربی ها با به وجود آمدن يک بحران سياسی دوباره مجاهدين خلق را علم می کنند خنده ام می گيرد. اين نشان می دهد که آنها چيزی از ايران نمی دانند. اين خنده ناکی فقط به مجاهدين ختم نمی شود. ميزان نشناخت گاه فاجعه آميز است. 

من از دوستان خوب ام در وبلاگستان، دوستان ديده و ناديده ام، اصحاب تحليل و فکر، آنها که به ايران می انديشند، آنها که حرفی برای زدن دارند از مذهبی و سکولار و مدرن و سنتی و مدافع و مخالف حاکميت می خواهم بنويسند. خوب است که افراد بسيار بنويسند و بگويند غرب را ما مردم چگونه می بينيم و بگويند که می خواهند غرب ما را چگونه ببيند. کدام تصوير از غرب در ذهن ما ست و می خواهيم کدام تصوير از ما در ذهن غربی ها باشد. کدام گوشه تصوير ما از غرب نياز به تصحيح دارد و کدام تصوير از ما در ذهن آنها ست که تصوير ما نيست.   

اگر اين فراخوان به نتيجه ای در خور برسد که اميد من همين است تلاش خواهم کرد مجموعه ای از نوشته های دوستان را از طيفهای مختلف به انگليسی برگردانم و به صورت آنلاين و کاغذی منتشر کنم. پيشنهادهای خلاق را نيز استقبال می کنم. ما بايد با جهان گفتگو کنيم و گرنه هيچ تغيير محسوسی رخ نخواهد داد. زمان صحبت کردن افراد نخبه و مشهور و متفکر و فعال سياسی و فيلسوف از-جانب-ما گذشته است. ما خود بايد صحبت کنيم. صدای جمع رساتر و رنگارنگ تر و صميمی تر است. و به راه حل نزديک تر.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
April 11, 2007  
رمزشناسی 300  
 

به طور اتفاقی امشب فيلم 300 را ديدم. علی در آمستردام است و قرار شد فيلمی ببينيم و چون سئانس آن فيلم با وقت مان جور نشد پيشنهاد ديدن 300 را کرد. در نظر اول واقعا انتظار بيشتری از فيلم داشتم. اما فيلم اصلا آن چيزی نبود که با خواندن نقدها از جمله نقد خود علی در ذهن ام شکل گرفته بود. فيلمی ابتدايی و بشدت تبليغاتی که مرا مرتب ياد فيلمهايی می انداخت که زمانی آمريکايی ها می ساختند تا مسلمانان افراطی يا تروريست های اسلامی را تصوير کنند و طبق معمول تصويری يکجانبه و اغراق آميز ارائه می کرد از مسلمانان.

از نظر من 300 از هر جهت يک فيلم ضعيف است. شايد دو سه صحنه در فيلم خوب درآمده باشد و سينما باشد اما واقعا فيلم نه شخصيت پردازی دارد نه ديالوگ و نه سينما ست. تئاتر شايد. بازی کامپيوتری شايد. ولی نه سينما.

فيلم بيانيه ای دست راستی در دفاع از سياست نظامی آمريکا ست که بر مبنای منطق سياه و سفيد در اداره جهان شکل گرفته است. تقريبا تمام صحنه ها و گفتارهای اصلی فيلم و تاکيدات آن بروشنی به رتوريک جنگی آمريکا مربوط می شود. اين فيلمی است که احتمالا برای سربازان آمريکا در عراق و در افغانستان و ديگر ماموريت های ماورای بحار جذاب خواهد بود. 300 اسپارتی در واقع همان سربازان آمريکايی اند.

آنها که گفته اند فيلم هيچ ربطی به تاريخ ندارد به نظرم کاملا درست گفته اند. سازندگان فيلم هيچ شناختی از پرشيای عهد هخامنشی ندارند. در واقع فيلم تمام آنچيزی است که آمريکايی متوسط الحال از جهان خارج و منطقه ای به نام خاورميانه می شناسد. برای همين است که در آن شناختی که از آفريقا و سياهان دارد با شناختی که از عربها دارد و آنچه از هزار و يکشب تصور می کند - و نه می داند-  آميخته است و يکجا به نام پرشيا عرضه می شود.

فيلم 300 در حقيقت اصلا کاری به تاريخ و خاصه تاريخ شرق نزديک ندارد. اين فيلم زمان حاضر را با لعابی تاريخی بازسازی می کند. به همين دليل هم هست که صحنه گذرايی که از حرمسرای شاهی / مهمانی درباری ترسيم می کند به جای آنکه هزار و يکشب وار باشد بازسازی فقيرانه ای از ديسکوهای و کلوب های لپ دنسينگ است. حتی زنان سياه پوست با موهای وزوزی دهه 70 در آن می رقصند و زنان لزبين هم با لباسهای چرم سياه که خاص دوره معاصر است عشقبازی می کنند. شاهی که تصوير می شود هم هيات همجنسگرايان همزمان ما را دارد البته با کمی زلم زيمبوی آفريقايی.

فيلم گرچه اصلا به نقد و بررسی نمی ارزد اما چون سرو وصدا زياد به پا کرده ارزش دارد که بررسی شود و رمزشناسی شود تا معلوم شود که چگونه به پروپاگاندای آمريکايی کمک می کند. از نظر فيلم هر چه در دنيای اسپارتی/آمريکايی می گذرد چهره انسانی دارد و هر چه در دنيای دشمن می گذرد مربوط به جانوران و ديوها و بردگان است و البته نا-مردان. به نظرم بزرگترين توهين فيلم نه به ايرانی ها که به جماعت همجنسگرا ست. توهين و نفرتی که ظاهرا ريشه عميقی در طبقات پروپاگانداپسند آمريکايی دارد. فيلم رسما تبليغ نفرت از دشمن می کند. دشمنی که نه تنها صورت انسانی ندارد بلکه رفتارش هم غيرانسانی است: گردن می زند و بندگی می کند و گله وار است و شخصيت ندارد. فيلم در عين حال از نظر اخلاقی طرفدار اين ايده است که هر چه ما می کنيم خوب است و هر چه دشمن می کند بد است. چنانکه کشتن سفيران پرشيا - که البته بسيار احمقانه تصوير می شوند- اصلا خمی به ابروی کسی نمی آورد. 

فيلم فقط بزن بزن است و البته هميشه طرف اسپارتی قهرمان است. هيچگونه تحقيقی در فيلم وجود ندارد. تخيل رها و وحشی به تصوير تاريخ گماشته شده است. اما گرچه اين خيانت به تاريخ است اما برای سازنده يک فيلم تبليغاتی اين موضوع کمترين اهميت را دارد. فيلم در خدمت تاريخ نيست. فيلم در خدمت انتقال پيامی معاصر است در قالب کلی يک قصه تاريخی.

آنچه در فيلم برجسته است و در نقدها هم بحث شده است نمايش سپاه جاويدان پارسی است. اما از نظر من اين هم مانند ديگر دستمايه های فيلم هيچ ربطی به تاريخ گذشته ندارد بلکه بازسازی تاريخ معاصر و نزديک است. جاودانان يا همان سپاه جاويدان همه سياه پوش اند و همه نقاب دارند. چهره آنها بروشنی از روی تصاوير ويديويی کسانی که دست به بمبگذاری انتحاری می زنند ساخته شده است. مثلا ويديوهايی که بمبگذاران فلسطینی پيش از مرگ پر می کنند. جاودانان فيلم در واقع سياهی لشکری از مرگ طلبان اند که فکر می کنند با مرگ خود جاودان می شوند - اصل ايده در ايران باستان البته چيز ديگری بوده است و به شکست ناپذير بودن آنها اشاره داشته است. فيلم مفهوم جاودانگی و شکست ناپذيری نظامی را با مرگ طلبی بمبگذاران و ادعای آنها که می گويند با مرگ خود به شهادت می رسند و جاودان می شوند می آميزد و به مسخره می گيرد. در يکی دو صحنه فيلم نقاب از چهره اين جاودانان می افتد و ما پشت آن چهره ای اهريمنی را می بينيم. اين چکيده تمام فيلم است. سربازان عزيز شما با اهريمنان می جنگيد. دشمنان شما جانورانی پست بيش نيستند که شمارشان زياد است اما قدرتی ندارند. فيلم جواز کشتن اين دشمن است در کمال خونسردی و جواز چشم فروبستن به روی خيل کشتگان است. زيرا که آنها اصلا آدم نيستند.     

پس نوشت:
يادم رفت به اين صحنه از فيلم اشاره کنم که در معاصر بودن پيام آن بسيار گوياست: وقتی جاودانان دشمن با نارنجک به اسپارتی ها حمله می کنند! و صحنه پر از انفجار نارنجکهايی می شود که البته مثل فشفشه های آتش بازی ديده می شوند. اما شباهت کوزه های کوچک آتشين و انفجاری به نارنجک کاملا آشکار است.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
April 6, 2007  
شهر نيازمند روحی است که پيکرينگی يافته باشد  
 

مطلب تازه دکتر محمدجواد کاشی از آن مطالب دلکش و بسيار کمياب است. او اصولا انديشمندی است که غالبا از زاويه ديد ديگری به مسائل ايرانی می انديشد که در جای خود مغتنم است و من تاکنون چندين بار به نقل و گاه شرح و تحشيه کارهای او پرداخته ام. اما آنچه در باره شهر ايرانی و خاصه کلانشهری چون تهران نوشته است و سرگردانی روح شهری اش واقعا ارزش چندباره خواندن و بحث و انکشاف دارد. دکتر کاشی به نظرم آينده تفکر ايرانی را استشمام کرده است.

استشمام از آن مفاهيم کليدی در درک تحولات دوره ای فکر است (يادش بخير استاد سبک شناس من دکتر شميسا که نخست بار اين مفهوم را در درسهای ادبی به من آموخت). وقتی دوره ای تمام شده اما جسدش روی شانه هامان افتاده و زيربارش خسته شده ايم ولی نمی دانيم با اين جسد چه کنيم وکجا به خاکش سپاريم کسانی آستانه های دوره بعدی را که در حال زايش است مثل بهاری نو درک می کنند. آن بهار هنوز نيامده است و اين زمستان هنوز نگذشته است اما قدرت استشمام است که به سخن و نظر کسانی تازگی می بخشد و آنها را پيشگام دوره بعدی می سازد. حتی اگر در دوره بعد خود آنها از چهره های اصلی نباشند اما در اين دوره ميانی از آگاهی بخشان به اتفاقی اند که در حال وقوع است. چنانکه برای نمونه، در عرصه نو شدن شعر چندين نفر پيش از برآمدن نيما به ادراک راه تازه در شکستن قواعد کلاسيک آگاهی يافته بودند. درک چنين کسانی غالبا با جسارت و پيشگامی و حماسه همراه است و گاه نيز مانند کاشی بيشتر تراژيک و محزون. روبرو شدن با آينده هرگز آسان نيست. آنهم در جامعه ای که دچار بی آيندگی مزمن شده است.

دوره بعدی تفکر ايرانی انديشه به شهر است و زندگی شهری و قواعد آن و ديسيپلين های آن. انديشه ايرانی راهی را می رود که ناچار بايد زمينی شود و شهرشناس شود. شهر تجسد يافته همه دستاوردهای آدمی است. اين حقيقت ساده بنيان يک جنبش تازه است در فکر ايرانی که تا کنون مراحل مختلفی را در زمينی شدن طی کرده است اما همچنان اسير راه حلهای آسمانی و شناخت غيبی و عطای الهی و بی توجهی به قواعد علمی و ملموس و سنجش پذير و قابل ابطال است. سه دهه زندگی سخت و پرتنش بعد از يک انقلاب معنوی همه دار و ندار ما را يکبار از صدر تا ذيل به بحران و بازانديشی دچار کرده است و ما بتدريج درمی يابيم که چقدر زندگی مادی و سياسی و شهری و انديشه متناسب با آن و حقوق متناسب با آن مهم است.

سخن کوتاه کنم و شما را به خواندن يادداشت تامل برانگيز کاشی دعوت کنم:

آن روح سرگردان

شهرهای سنتی، همه بر محور یک مکان مقدس شکل گرفته‌اند. گرداگرد هرمکان مقدس نیز، بازار با سلسله مراتب خاصی حلقه زده است. عطر و ترمه و کتاب را کنار حرم می‌فروشند و هر چه از حریم مقدس حرم که دور می‌شوی، مشاغل کمتر لطیف و بنابراین کمتر مقدس حضور دارند. بیرون حریم بازار، خانه‌های مردم قرار دارد.

شهرهای بزرگ و مهم‌تر از همه تهران، تابع این سلسله مراتب نیست. مکان از هیچ کانون مقدسی تبعیت نمی‌کند. اما برای ما در فضای مذهبی پیش از انقلاب، آن کانون مقدس همچنان وجود داشت، اگر چه در مکان خاصی استقرار نیافته بود و مثل یک روح سرگردان در جستجوی مکانی برای استقرار بود.

شاید بتوان مضمون اساسی تنازعات سیاسی قبل از انقلاب را در نام نهادن به این روح مقدس و استقرار مکانی آن خلاصه کرد. شاه که تلاش داشت تعبیری عرفی از این کانون مقدس عرضه کند با بنای شهیاد در مکانی که امروز میدان آزادی نام دارد تلاش داشت خود این روح مقدس را مصادره کند و با خود به آن تجلی مکانی دهد والبته آن را به آرمان‌های این جهانی پیشرفت و توسعه توام کند. نیروهای چپ اعم از مذهبی و مارکسیست، کارخانه‌ها و فضاهای جنوب شهر را به کانون شهر بدل کرده‌ بودند و .....

اما در این میان شاید نیروهای مذهبی نزدیک به نهادهای سنتی از همه موفق تر بودند. هر محله را با یک مسجد محوریت مقدس می‌بخشیدند. در سطح میانی اینهمه را فضاهایی مثل قم و مشهد محورت می بخشید و در یک تحلیل کلان، اینهمه در محور یک مکان مقدس در زمین یعنی خانه کعبه سامان پیدا می‌کرد. روایت نیرومندی بود که جهان را در بعد مکانی انسجام می داد. .

خیلی برای نیروهای مذهبی دشوار نبود که از این محوریت منسجم مکانی، محوریت فردی و نهادی خاص را نتیجه بگیرند و آن را در یک جنبش اجتماعی کلان تجلی بخشند.

اینک احساس می‌شود که آن روح مکانی شده دوباره سرگردان شده است. جمهوری اسلامی خود در اینکه آن روح را در کجا باید مکانی کند سرگردان است: مصلا یا برج میلاد؟ یکی هنوز در سودای گردآوردن همه چیز حول و حوش همان مکان مقدس آن جهانی است و دیگری در سودای عرفی کردن خانه آن روح سرگردان. اگرچه به اقداماتی نظیر انتقال نمایشگاه کتاب به مصلا، معنای آن مکان مقدس کمی آلوده به جهان عرفی می‌شود و شکل برج میلاد نیز کمی آلوده به امر مقدس.

گروه‌های دیگر نیز سوداهای گوناگون برای مکانی کردن خانه آن روح سرگردان دارند. یکی هنوز تلاش می‌کند خاطره رویای آزادی را زنده کند و آن را دوباره به میدان شهیاد بازگرداند. یکی هنوز به جنوب شهر و کارگران تکیه می‌کند. کسانی از هوس‌های کلان ملی سرباز زده‌اند و تلاش دارند آن روح سرگردان را در خانه‌های کوچک قومی و زبانی و جنسیتی جا دهند.

هر چه شهرنشینی در ایران گسترش پیدا می‌کند، حس سرگردانی یک روح بر فراز شهر نیز افزایش پیدا می‌کند و تمایلی به مکانی کردن آن از جهات گوناگون وجود دارد. منازعه سیاسی در ایران معنایی جز رقابت برای خانه دادن این روح سرگردان ندارد. اینچنین است که شهر اینک در فضای منازعات قدرتی چند پاره می‌شود. بی آنکه چشم‌اندازی برای یکپارچه کردن آن حول یک مکان محوری وجود داشته باشد. در چنین شرایطی است که روح مردمانش نیز چند پاره است. گسیختگی شهر، به معنای گسیختگی ساکنان آن است.

گسیختگی گاه اندوهناک است و گاه فرح بخش. شاید در یک کلام بتوان گفت در مقایسه با فضای سنتی نوعی آزادی اندوهناک است.

روشنفکران پیش از انقلاب، همه در جستجوی به زمین نشاندن آن روح مقدس سرگردان بودند. اینک به تدریج همه از مکانی کردن آن ناامید می‌شوند. این ناامیدی راز جهان جدید است که گویی به تازگی در کالبد ما حلول کرده است. اگر چه آن را به سادگی برنمی‌تابیم.

در جهان جدید گویا ناچار می‌شویم آن روج مقدس را تکه تکه کنیم و هر جزء آن را در مکانی آنهم به صورت موقت خانه دهیم. حقیقت ازلی و مقدس اینک به انبوه کالاهای یکبار مصرف بدل می‌شود.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست