:: خودشناسی و وبلاگ شناسی
:: عياری زنانه
:: نوشته هايی که يادواره اند
:: سال-نماهای وبلاگی
:: وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی
:: همه وبلاگ های من
:: دعوت به منطق نبرد-گفتمانی
::  از بازی نفرت بيزارم
:: وبلاگ نویسی به شیوه توده ای
:: وبلاگستان چونان يک گروه اجتماعی
:: کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟
:: وبلاگ اسلحه نيست
:: هفتان: از يک نياز اطلاع رسانی تا يک کارگاه دموکراسی
:: چهل وبلاگ پر طرفدار فارسی
:: وبلاگ نويسان در مقام حشرات الارض
:: وبلاگی شدن فرهنگ
:: سربازی رفتن روشنفکران وبلاگ نويسی است
:: وضعيت بی ستارگی
:: سياسی شدن سپهر وبلاگی تا کجا؟
::  وبلاگ ايرانی: نهادی برای بی نظمی
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: جای چه کسانی در وب خالی است؟
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: سردبير خودم
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
March 27, 2007  
نظرسنجی يک نفره  
 

در سال کهنه من با چندين و چند وبلاگ نو آشنا شدم. گذشته از اينکه خب اصولا وبگردی زياد می کنم در سال پارينه يک کارم هم افزودن وبلاگ به فهرست بلند بلاگ چرخان زمانه بوده است تا هر چه بيشتر جامع شود. هنوز راه زياد داريم در پيش. حدود 400 وبلاگ در بلاگ چرخان زمانه وارد شده است و گمانم در سال نو نيمی از همين تعداد بر آن افزوده شود.

وبلاگها حقيقت آن است که دايره های باز نيستند. دايره های نسبتا بسته ای هستند از حلقه هايی چند ده-تايی. تا وقتی در سيبستان می نوشتم تنها بنا به ذوق شخصی وبلاگها را انتخاب می کردم. طبيعی هم هست. هر کسی اين کار را می کند. گاهی انتخاب ها محدودتر است و گاه وسيعتر. خيلی از وبلاگها هستند که دايره لينکستان شان از 10 يا 20 وبلاگ فراتر نمی رود. وبلاگهايی هم هستند که به چند وبلاگ دوست لينک داده اند و پيداست در همان حلفه کوچک خواننده دارند و به همان هم راضی اند. برای من جالب بود که يکبار خانمی که وبلاگ خوبی می نويسد و من او را به بلاگ چرخان زمانه اضافه کرده بودم به من نوشت که نام وبلاگ او را بردارم زيرا نمی خواهد دايره خوانندگان اش به کسانی گسترش يابد که آنها را نمی شناسد.

اما زمانه و انتخاب برای آن نمی توانست در دايره شخصی بماند. پس از اين و آن خواهش کردم وبلاگهای مورد علاقه خودشان را معرفی کنند تا به فهرست بيفزاييم. خود نيز فعالانه وارد آشنايی با گروه تازه ای از وبلاگ ها شدم. وبلاگهايی که هرگز نخوانده بودم. وبلاگهايی که به اعتبار زمانه آنها را يافتم و بعد آنها را مرتبا دنبال کردم.

زمانه باعث شد که من از دايره وبلاگهای مورد علاقه معمول خود بيرون بيايم. همانطور که برای زمانه آدمها و نويسندگان تازه ای جستجو می کردم و يا خود پيشقدم می شدند و نهايتا با گروه تازه ای از نويسندگان آشنا شدم جستجو برای جامع تر کردن وبلاگهای زمانه نيز سبب شد با وبلاگ نويسان تازه ای آشنا شوم. لذت آشنايی با يک وبلاگ نويس ناآشنا برايم درست مثل لذت آشنا شدن با مردم شهری است که تا به حال به آنجا سفر نکرده ام. وبلاگ ديدن شده است مثل جهان ديدن.

حالا وبلاگهای زيادی را کليک می کنم. برخی شان را پنهانی دوست می دارم. برخی را آشکار ستايش می کنم. برخی آنقدر خوب اند که می خواهم هميشه آنها را در وبلاگ شان ببينم و می ترسم اگر روزی از نزديک ديدم شان چهره شان همان نباشد که تصور کرده ام. وبلاگ تازه مثل کشف آدمی تازه است. تازه می گويم يعنی وافعا تازه. وگرنه هست زمانهايی که کسی حتی دعوت ات می کند به وبلاگش و می روی و می بينی بساطی فقيرانه است و حيف می خوری که چيز تازه ای در بساط نيست.

خوبی وبلاگ اين است که می توانی با آدمهايی که هميشه می خواسته ای کنارشان بنشينی همنشين شوی بدون اينکه از آمدن و رفتن ات با خبر شوند. می توانی حرفهای آدمهايی را که هميشه می خواسته ای بدانی در باره اين و آن چيز چطور فکر می کنند بشنوی بدون اينکه با آنها دوستی کرده باشی. بعضی وقتها نمی شود با کسی دوست شد. دوست شدن جلب اعتماد می خواهد. برداشتن حجابهای مختلف اجتماعی را نياز دارد. اما وبلاگ دوستی کردن است و شنيدن است و شناختن است بدون اينکه آن تشريفات و کشف حجاب ها باشد. وبلاگ خودش کشف حجاب است.

خب حالا بايد بگويم کدام وبلاگها را شناخته ام؟ اسم هم ببرم؟! کار سختی است. اما خب چندتايی را می گويم و چندين تا را هم نمی گويم و برای خودم نگه می دارم. دوست دارم با آنها پنهانی رفاقت کنم. می دانم نمی خواهند همه به خانه شان سرازير شوند. بعضی وبلاگها هست که آدم بهتر است برای خودش نگه دارد. آنها را کشف کرده است. اينها که می گويم از حوزه عمومی تر علايق من است و آنها هم احتمالا از نام برده شدن باک ندارند. يا رابطه من و آنها رابطه پنهانی نيست. آشکار است. يا رابطه ای معقول است؟ خب اينجور هم می توان گفت.

بی هيچ ترتيب و طرح خاصی از حاجی کنزينگتون شروع می کنم. يک وبلاگ نويس بسيار خوب و باهوش که معمولا از بسياری از رسانه های خبری فارسی جلوتر است با کلی لينک بی حسابی و بحثهايی خاص خودش. به زبانی شکسته می نويسد که زياد دوست ندارم اما به آن احترام می گذارم. شايد هم چون تازه وبلاگ نويسی را شروع کرده فکر می کند بايد شکسته نوشت. شايد هم عمدا انتخاب کرده است. بهش می آيد. کسی است که رسانه را خوب می فهمد. می تواند يک روزنامه نگار خوب باشد. شايد هم هست. کسی چه می داند.

فروغ انتخاب ديگر من است. رابطه ام با او می توانست پنهانی باشد! نويسنده برجسته ای است در موشکافی حالات انسانی و در تحليل شخصيت خودش. وبلاگ اش يک دفترچه خاطرات شخصی گشوده به روی همگان است. من با خنده او شاد می شوم و از حزن او دلگير می شوم. گاهی هم فکر می کنم هی بيا بيرون از آن لاک غم گرفته چيز مهمی نيست... بزودی آفتابی می شوی. و می شود. من تقريبا همه پست هايش را خوانده ام. وبلاگ نويس امساله نيست اما از حاشيه های مهم وبلاگستان است.

چيزی هم در ميکده کوهستانی هست. خط اش و ربط اش و نام اش که مرا ياد کوه خلج می اندازد و آن قهوه خانه کمرکش کوه. نوشته هاش بوی خاصی دارد. فضايی آشنايی زدا. هنوز نشناخته ام اش. اما برايم جالب است. چند ماهی است خواننده اش شده ام.

ژرفا. اين يکی را به دليل سمت و سوی کمياب تر مطالب اش انتخاب کرده ام چون در باره مد و ديزاين و معماری می نويسد. گاهی هم با هم حس مشترکی داريم مثلا وقتی می نويسد: یه چیزای ساده ای هست که هنوز هم من رو متعجب می کنه. مثلا هنوز هر وقت سوار هواپیما میشم از تعجب شاخ درمیارم که این غول بی شاخ و دم فلزی با این همه وزن چطوری روی هوا شناور می مونه

به نظرم مهم است که آدم از اين چيزها بنويسد. اين نشان می دهد که ما فاصله مان با دنيايی که آن را نساخته ايم چقدر است.

با سوشيانت هزارم هم آسان گرم می گيرم. هم را انگار بشناسيم. از آنها که می دانم چه می گويد و در چه حال و احوالی است. روابط مان کاملا آشکار است!

نشانه را هم امسال نشناخته ام اما از آن وبلاگهای خوب و خواندنی است. وبلاگی که آدم را درگير می کند و خوشحال از اينکه نشانه هم محلی از اعراب پيدا کرده است در وبلاگستان. ولی اين را هم همين جا بگويم که با کلی وبلاگ جالب ارتباطاتی هم آشنا شده ام اما عجيب اين است که کمتر وبلاگی از اين بر و بچه های ارتباطات يک ديزاين خوب دارد که با خواننده ارتباط برقرار کند! يعنی آدم شک می کند که اين دوستان چقدر حرفهای دانشکده شان را می زنند و چقدر واقعا اهل ارتباط شده اند. با اين جماعت ارتباطاتی هم ارتباط کاملا معقول برقرار است. معمولا هم برای اينکه چيزی گيرم بيايد سراغشان نمی روم. می روم ببينم فضای حرفها چيست. همين. به زبان ساده گمان می کنم در اين زمينه هنوز وارد مرحله توليد نشده اند. بر عکس وبلاگی مثل نشانه که عين توليد است.

گفتم ديزاين و توليد ياد عباث عزيزم افتادم. آدم ماهی که عکاسی اش هوشربا ست ولی طرح وبلاگ اش آنقدر ابتدايی است که آدم را عصبانی می کند. ضمن اينکه برای عکس هاش نوشته های ادبی و مردمگرايانه شريعتی واری می نويسد که من معتقدم دوره اش سر آمده و يک نوشته توصيفی ساده آل احمدی بهتر جواب می دهد و بعد هم اينکه هيچ کپشن برای عکسهاش نمی نويسد که آدم بفهمد عکس را کی و کجا گرفته است. اما هر وقت بروی ديدار آزاد کوه اش حظ میکنی از عکس ها و سينه پاک پر از هوای کوهستان اش. عباث يک نمونه هنوز زنده از بچه های انقلاب است که به همان اصول انقلاب وفادار مانده.

ورونيکا را هم اين اواخر بيشتر خوانده ام. بعضی شعرهاش بسيار خوب است. و در عصر افول شعر کارهايی گاه واقعا خواندنی می نويسد. ولی چه می شود کرد که شعر ديگر ارتباط برقرار نمی کند. نقاشی؟ شايد. گرافيک؟ حتما. سينما؟ اگر مخملباف نباشی يا کيارستمی. روزنامه نگاری؟ اگر باهاش اقناع شوی حتما و گرنه به لعنت خدا هم نمی ارزد.

عابر پياده. اين آدم از بهترين طنزنويس ها ست! کارش ظريف و فرهيخته است و احتمالا اصلا نمی خواهد طنز بنويسد ولی خب می شود. در ارادتی که به او دارم هميشه پای کورش عليانی هم در ميان است.

صحبت از عليانی شد يک اعتراض شديد اللحن دارم. به خودش هم گفته ام که آخر برادر اين چه کاری است که تو و يکی چند تن ديگر از وبلاگ نويسان کرديد در سال پار که برای وبلاگتان قفل و کليد گداشته ايد. وبلاگ را آدم می نويسد مثل نانی که در طبق دجله می گذاشتند. تا به دست هر که خواست برسد. توجيهات فرمود اما ما نپذيرفتيم. به همين سادگی. از آن وبلاگهايی بود که سال پيش نخوانديم! 

هنوز هم هنوز از بهترين وبلاگهايی ست که هيچوقت کسی برايش کامنت نمی گذارد و من نفهميدم چرا. ولی از آن وبلاگهاست که هر وقت در بلاگ چرخان آمد بالا من رويش کليک می کنم.

يادداشتهای يک معترض و راز پويان و پيام يزدانجو را هم می خوانم و دنبال می کنم. اولی که طرح خوبی دارد و نثر سنگين و فلسفه آلود اما شسته رفته خوبی می نويسد و دومی که تازه ديزاين عوض کرده و متحول شده از اعاظم فلاسفه جوان وبلاگستان است و از نوع انقلابی و غيرمتعارف اش هم و سومی که معرف حضور عام و خاص است بيشتر يک فلسفه دان کلاسيک به چشم می آيد با سری پرشور برای شاخ و شانه کشيدن. کارش سخت است. می دانم. ترجمه دشوارترين کار غيرممکن است. من نثر اولی و ذهن دومی و قيافه سومی را دوست دارم! 

فانوس خيال ما را هم حسن ختام کنم که اگر بخواهم ادامه دهم صبح می شود. استاد فيلم و سينما و نثر عالی نوشتن. رمان نويسی که وبلاگ می نويسد. تصويرسازی هايی که با نثرش می کند بی نظير است. خواننده همه پست هايش هستم. همين آخرين اش را بخوانيد دست تان می آيد که چه می گويم.
 
دلم می خواست از وبلاگهايی هم بگويم که ديگر نمی خوانم و يا هيچوقت روی نامشان کليک نمی کنم. اما اين باشد برای وقتی ديگر. شايد.

به قول حسين درخشان پسانوشت:
ديدم صورتک خيالی هم يک پستی نوشته دراز و عيدوار و خواندنی و کلی به وبلاگهای کمتر ديده شده نورافکن تابانده است. با نام بامسمای 1385 که آدم را ياد 1984 می اندازد. اگر می خواستم سال 1386 را نامگذاری کنم می گفتم سال کشف وبلاگهای کمتر شناخته باشد. کار کردنی از حاشيه به متن آوردن است آنها را که از نظر ما می ارزند و نيز نمی خواهند به حلقه کوچک و روابط پنهان بسنده کنند - که البته کاملا حق شان است اگر بخواهند. ولی هميشه شمار آنها که بايد ديده شوند و نمی شوند به هزار و يک دليل بيشتر از آنهاست که بايد ديده شوند اما نمی خواهند ديده شوند.

پس نوشت دوم
از همين ديشب تا حالا دو تا از وبلاگهای مورد علاقه من از ليست بالا کرکره شان را کشيده اند پايين و رفته اند! عجب تصادف شگفتی! اين علامت چيست؟ که آنها که د رحاشيه اند گاهی به دليل در حاشيه ماندن احساس بطالت بهشان دست می دهد؟ يا چون طبع حساس تری دارند در حاشيه می مانند؟ ژرفا تازه تر و نوکارتر بود اما فروغ بنوعی از متون وبلاگستان به شمار می رفت و به اندازه کافی هم خواننده خوب و صميمی داشت. چه شد که رفت؟ گاهی آدم تحمل متن را ندارد. خود را به حاشيه می برد. فکر کنم اين اتفاقی است که در باره فروغ افتاده است. زير نورافکن بودن هميشه هم خوب نيست. می دانم. ولی به جای پاک کردن وبلاگ کارهای ديگری هم هست برای در سايه ماندن وقتی که زير نور آشوب می شود. اما يادمان باشد بنای آباد را نبايد خراب کرد. اين سنت صدها ساله را که با تخريب بنای پيشين و پيشينه بدعادت شده رها کنيم. درخت سبز را قطع نمی کنند.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1175
نقد و نظر

سلام آقای جامی عزیز!
خوشحال می شوم که به وبلاگ من هم سر بزنید

Posted by: اومانیست at April 12, 2007 6:51 PM



"واحه"آبادي ست ميان ريگستان(فرهنگ معين)
امروز فهميدم "واحه"اي در حلقه ملكوت هم هست.به "واحه"كوچك من هم سر بزنيد./

Posted by: واحه at April 9, 2007 5:30 PM



با سلام و تبریک سال نو
سیبستان عزیز
من یک وبگرد تمام عیارم و خودم وبلاگی ندارم .مشتری همیشگی برخی وبلاگها از جمله وبلاگ وزین شما هستم و عقیده ام این است که در این فضای مجازی برخی وبلاگها از نظر بضاعت صاحب وبلاگ و در مرحله پایینتر وقت و حوصله ای که برای تنظیم پستهای خود و رسیدگی به کامنتها و ایمیلهای باز خور داده شده انجام میدهندمیتوانند در دراز مدت بصورت نمادموضوعات خاص وبلاگی در ایند وبنابراین قضاوت نمودن شما ممکن است باعث دلخوری برخی وبلاگ نویسان شود هفت سنگ یا هر سایت یا نهاد دیگری چه حقیقی چه مجازی اگر وبلاگ برگزیند مشکلی نیست ولی شما و چند وبلاگ نویس دیگر بنظر من باید بیطرفی را حفظ کنید ونقش هادی وگاهی حتی حامی داشته باشیدنه قاضی چون قضاوت کاملا در ست هم گاهی جنجال بر انگیز است .اضافه کنم که برخی وبلاگها الکی گنده شده اند وبعضا مباحثی را در وبلاگ به چالش میکشند که هنوز برای فضای مجازی وبلاگ که هنوز دوران کودکی خودرا میگذراند زود است و فقط باعث سر درگمی با بار منفی خواننده میشود.سخن در مورد وبلاگ فراوان است .
بهرحال از اطاله کلام عذر خواهی کرده و سال خوبی را برایت می آرزویم. با تشکر

Posted by: farzad at April 6, 2007 12:38 PM



Dear Mehdi please add haji washingotons weblog to list of of zamaneh website ,I read this blog and I have found it excellant,
here is the link http://hajiwashington.com/blog/
cheers

Posted by: behdad at April 5, 2007 9:02 PM



آقاي جامي عزيز من هميشه شما را با آقاي فرجامي اشتباه ميگرم فكر ميكنيد مشكل چيست!؟ در ضمن حالتان چطور است شما مرا نميشناسيد ولي بنده خيلي وقت است اينجاها مي پلاسم. يه خواهشي داشتم اگه ميشه در رابطه با مطلب جديدم كه نامه اي به رهبر هستش با عنوان "به چه مينازيد!؟" نظر خودتونو كه برام مهمه بفرماييد... در ضمن بنده از آن كوتوله هاي سياسي و يا دن كيشوت هايي كه دنبال براندازي ن ج ا ا هستند نيستم... يا علي

Posted by: مهدی .: اوکالیپتوس :. at April 5, 2007 3:44 PM



جناب جامي شما را دعوت مي كنم از وبلاگ من هم بازديد كنيد.

Posted by: رضا at April 5, 2007 12:22 PM



ببخشید. منظورم کامنت دونی سایت "هنوز" (hanouz.com) بود. البته بعدا دیدم توی همین کامنت ها خودشون توضیح دادن.

Posted by: کشتی نوح at April 4, 2007 4:44 PM



سلام!
می‌خواهم به شما امیل بفرستم اگر لطف کنید آدرس امیل تان را به من روان کنید.

شاد باشید
سهراب

Posted by: سهراب کابلی at April 4, 2007 3:18 PM



برخی آنقدر خوب اند که می خواهم هميشه آنها را در وبلاگ شان ببينم و می ترسم اگر روزی از نزديک ديدم شان چهره شان همان نباشد که تصور کرده ام.
هیچ وقت نتونستم با این جمله ها که خیلی هم زیاد شنیدم کنار بیام.
راستی آقای جامی، کامنت دونی هنوز خرابه. کاشکی یکی بهشون بگه درستش کنن
--------------------------
کامنت دونی کجا؟! بهشون کيه؟ - سيب

Posted by: کشتی نوح at April 1, 2007 2:20 PM



سلام
از پاسخ شما ممنونم این مطلب را در وبلاگم چاپ کردم و به سمع و نظر شما هم رساندم.

اعتراض کردم به این دلیل که تنها هنری که بیشتر دل‌خوشم می‌کند شعر است. هنوز شعر

داستان گرچه که شعر نیست اما داستان‌های شاعرانه هنوز هم پر مخاطبند. فیلم اگر شاعرانه باشد زیباتر است. چه بسیار در تعریف فیلم شنیده‌ایم که این فیلم شعر است.

شعر اگر شعر باشد روده درازی نمی‌کند. یک لحظه کوتاه خود را می‌نمایاند. مثل یک لحظه اوج می‌ماند در کام

برای همین می‌تواند انسان را حتی برای لحظه‌ای به بالاترین لحظه برساند.

در باره این‌که از شعر توقع رسانه‌ای بودن نداشته باشیم باید گفت از هیچ هنری توقع رسانه‌ای بودن نیست.

هنر خلق می‌شود چون یک دیدگاه زیبایی شناسانه در این باره وجود دارد. این دیدگاه هنر را خلق می‌کند.

اگر شعر در دوران معاصر زیبایی خود را کمتر جلوه‌‌گر ساخته است چون دم دست‌ترین چیز برای همه کلمه است.

به قول سنباد نجفی در ایران از هر چهار آدمی پنج نفر شاعرند که پنجمی هم در راهست.

شعر از جایی که هنری فراگیر است و به ظاهر دم دست همه خود را درگیر آن می‌کنند. اما به واقع فراموش می‌شود که شعر یک هنر است. و البته هنر مهارت می‌طلبد. لازمه شعر علاوه بر مهارت یک احساس است. که اگر هر دوی این‌ها نباشد شعر دیگر دل‌چسب نخواهد بود ارتباط برقرار نمی‌کند وماندگار نخواهد شد.

معتقد نیستم این افول شعر است یا ضعف آن.

در واقع شعر پا نمی‌دهد. گرچه که همه به آن دامن می‌زنند اما اوخود را به سادگی عریان نمی‌کند.

به عبارتی همه شعر می‌گویند اما شاعر نیستند.

دیدگاه شاعرانه یعنی دیدگاهی تو ام با ظرافت خاص که کافی نیست که باید قدرتمندی شاعر را در بیان این دیدگاه با کلمات عیان سازد.

شعر رسانه نیست اما تصویر می‌دهد. تصویری شفاف از زمانه خود

حتی اگر ارتباط‌گیری کنونی با شعر ممکن نباشد با زهم تصویری‌ست از عدم ارتباط ‌گیری انسان‌ها باهم.

قبول کنیم که ارتباط اکنون هنری بس مشکل شده‌ است.

تصویری که امروز شعر می‌دهد فرم‌گرایی شدید نسل جوان برای هنجار شکنی‌ست

و این هرچقدر هم نازیبا باشد باز قبل تامل است. گرچه ماندگار نیست.

از این جنبه موافقم ارتباط‌گیری سخت است چون عده‌ای از تئوریسن‌های شعر معتقدند شعر هنری دم دست نیست که هر کسی بتواند از آن لذت ببرد و برای همین شعر خواندن کمی مشکل شده است.

گرچه من با این دیدگاه موافق نیستم

موافق نیستم چرا که هنوز هم مولانا به عنوان یک شاعر در صدر است و همه او را درک می‌کنند

هر کسی از ظن خود. هرکه عالم‌تر است بیشتر و این البته هنر شعر است.

مورد علاقه

عمیق

غیر قابل دسترس

توامان با سهل و ممتنع بودن حقیقت

شاید ماندگاری دلیلی بر اصالت باشد.

و شعر ماندگار است.

------------------------
کاکتوس عزيز
مشکل در تعريف مفاهيم است. شعر بی گمان رسانه است ولی اگر شما آن را رسانه ندانيد طبعا با بسياری از حسن و عيب ها و نتايج تحليلی ناشی از آن هم موافق نخواهيد بود. شايد روزی در باره شعر مشروحتر بنويسم. ولی فقط اين نکته را بگويم که من از غيرتی که به شعر دارم است که می گويم دوره شعر گذاشته است! تا آن شعرنويس ها بروند و همان شاعرها بمانند. ولی فعلا واقعيت اين نيست. - سيب

Posted by: کاکتوس at April 1, 2007 9:47 AM



جناب جامي شما را دعوت مي كنم از وبلاگ من هم بازديد كنيد. شايد براي تان جالب باشد. من دانشجوي جامعه شناسي هستم.

Posted by: شهروند at April 1, 2007 5:02 AM



کشف وبلاگ جدید حس کشف انسانی جدید با افکاری جدید را دارد...از خواندن وبلاگهای تازه لذت میبرم مخصوصا وقتی حرفهایش آدمی را به فکر میبرد و همین میشود که از حرکت بر دایره ای بسته فراتر رویم...نثر و شعر و ...تاثیر گذار است به شرطی که با آن ارتباط برقرار کنیم...ممنون.

Posted by: یاد یاران at March 31, 2007 8:01 AM



:)
از لطفتان ممنونم آقای جامی عزیز...

می دانید خیلی وقت است که دلم می خواهد نامه ای برایتان بنویسم و تشکر کنم بابت رادیو زمانه و اگر نظری! هست مطرح کنم و دیگر بگویم که خیلی وقت است که وبلاگتان را جسته و گریخته می خواندم ، گاهی جدی گاهی جسته گریخته و البته همیشه از پشت عینک کمی بدبینی که دقیقا هم نمیدانم چرا!
اما وقتی در زمانه همه ء انهایی که این ور ان ور دیده بودم چقدر باهم حداقل در نظر مخالفید ، صاحب تریبون شدند خب کلی کیف کردم، راستش خیلی سخت است آدم ایرانی باشد ، دموکرات هم باشد!
باز هم تشکر...

Posted by: مهرداد at March 31, 2007 12:35 AM



موافق نیستم
شعر افول نمی کند تا زبان باقیست و کمی عشق
اگر شما ارتباط تان را از دست داده اید....؛)
گرچه که شاعر خوب کم است و...
-------------------------
مساله اين است که شعر ديگر رسانه نيست. مثل ادبيات طبقه کارگر که ديگر موثر و انقلاب ساز نيست. دوره اش گذشته. اما اين به معنای نفی شعر هم نيست. می خواهد بگويد از شعر توقع رسانه ای را که بود نداشته باشيم. بله هنوز هم شعر خوب يافت می شود. موافقم. اما در يک حوزه خصوصی. يا حداکثر برای ترانه سرايی مثلا. من وقتی از خوب و بد شعر حرف می زنم از تاريخچه زندگی خودم حرف نمی زنم که بگوييم ارتباط ام را از دست داده ام. از اتفاق من شعر هم می گويم! ولی به شعر چنانکه بود ديگر باور ندارم. تاثير اجتماعی شعر تمام شده است. - سيب

Posted by: کاکتوس at March 30, 2007 12:43 PM



10 دقیقه‌ای می‌شود که از مشهد آمدم به خانه‌ام و کوفته‌ام هنوز. دستم کوتاه بود برای نوشتن و تشکر کردن. فقط خبرش را مشهد که بودم شنیدم که لطف کردی و الخ. اهل تعارف که نیستم. چه بگویم پس؟
آن‌جا اما یاد شما بودیم با دوستانی چون جناب میردامادی و مازاریان. یک نکته اما در خصوص کامنت blogger که نمی‌دانم چرا برای شمارا به راحتی قبول نمی‌کند. مشکلی است که بعضی‌ها با آن دارند. اما رفقائی چون داریوش ملکوت شده که نوشته‌های طویلی بگذارند و مشکلی هم نباشد. اگر در هر صورت زحمتی برای شما دارد به بزرگواری خود ببخشید. باقی بقایت.

Posted by: سوشیانت at March 29, 2007 10:51 PM



به به پسر دایی عزیز ما هم سر از پسانوشت سیبستان شما درآورد
دلتان همیشه شاد که دلش را شاد کردید ;)
نوروزتان پیروز

Posted by: مهرداد at March 28, 2007 7:49 PM



خوب است که هنوز اولید ... تبریک می‌گم...

Posted by: سوسن جعفری at March 28, 2007 5:20 PM



آقای جامی عزیز..یک روزی بود که نوشتن را شروع کردم چون فکر می کردم با نوشتن من یا زنانی دیگر مثل من، شاید بشود حرفهایی ناگفته را گفت و تاثیری داشت..
امروز به حمدالله بسیاری می نویسند با قلمی روان تر و ذهنی بسط یافته تر..
یک سالی هست که نوشتن را برای خودم ادامه می دهم.. دیگر نوشتن وسیله ای شده برای شناخت خودم.. برای کاویدن خودم. برای باز کردن آن گره های کور ذهنم.
و حالا به این نتیجه رسیدم که انگار مثل کلافی سردرگم دور خودم چرخیده ام .. بی آنکه نه تاثیری بر دیگری داشته باشم و نه تاثیری بر خودم.به قول مشهدی ها یک هو به خودم آمدم و دیدم من در دایره ای حرکت می کنم و نهایتا به همان نقطه اول می رسم. شاید هم اشتباه باشد. اما فکر کردم نوشتن وسیله ای شده برای کم کردن استرس های درونم..و بهتر است مدتی یا ساکت بمانم و یا در خلوت خودم حرف بزنم.. راستش خجالت کشیدم از گفتن چیزهایی که با همه سعی ام، در رسیدن بهشان دستم کوتاه بود..
به احترام حرفتان آرشیو را برگرداندم.گرچه دیگر آرشیو موضوعی که دوستش داشتم در دسترس نیست و خودم بیش از هرکسی دلم برای درخت سبز کوچک زندگی ام دلم می سوزد.
این را می توانید اگر صلاح دانستید پابلیش نکنید.
------------------------
فروغ عزيز نمی دانی من چقدر تو را و زنان و مردانی مثل تو را می فهمم و از آن دايره بسته دلتنگ بوده ام و هستم. من يکبار در اين باره در همين سيبستان نوشتم که دايره را بايد تبديل به خط کرد. من هم در دايره زياد چرخيده ام و حالا می بينم افق باز است و نيازی به حرکت دايره وار نيست. جهان البته کروی است اما دست کم می توان کره را آنقدر بزرگ گرفت که خط های منحنی اش مستقيم شود مثل خود اين کره خاکی - مستقيم نه از چشم ماهواره که از چشم انسانی که به قول فروغ روی خاک زندگی می کند. بحث دايره و خط بحث دلکشی است که محلش اينجا نيست اما هر چه هست زندگی را بايد با آباد کردن ادامه داد حرکت دايره ای را بايد بهارانه کرد. می دانم که گاهی به نظرمان می رسد زمستان مان ابدی شده است اما ديدن دايره با نگاه اميدوار بهار را در چشم مان زنده می کند. زير آوار برفها نبايد ماند. - سيب

Posted by: فروغ at March 28, 2007 4:30 PM



سلام. سر بزن

Posted by: امید جهانشاهی at March 28, 2007 2:19 PM



سلام ...
سال نو مبارك ...

Posted by: سوسن جعفری at March 28, 2007 6:31 AM



اون تيكه ي آخري خيلي جالب بود."دلم می خواست از وبلاگهايی هم بگويم که ديگر نمی خوانم و يا هيچوقت روی نامشان کليک نمی کنم. اما اين باشد برای وقتی ديگر. شايد."جدي ميخواين اين جور كاري بكنين. جالبه ولي ... راستش دارم فكر ميكنم اين كاردرسته؟!
يكي نيست بگه تو چرا هول ورت داشته.كي تو رو قاطي آدم... الله اكبر
:)

Posted by: سياوش at March 28, 2007 2:33 AM



جناب جامي عزيز
سلام
نوشته ايد : " ولی چه می شود کرد که شعر ديگر ارتباط برقرار نمی کند " واقعا اينگونه فكر مي كنيد ؟ اين روزها داشتم به اين فكر مي كردم جاي كوچكي مثل تابلوي اعلانات يا مروري مثل يك سر و هزار سودا براي شعر در راديو زمانه جايش خالي است . واقعا جايش خالي است . فكر مي كنم اين روزها تعداد مشتاقان شعر زياد شده است اما به قول شما شعر خوب كم يافت است .
--------------------------
کسی پيشقدم شود و از پس اش برآيد من حرفی ندارم. ولی نظرم همان است که عرض کردم. شعر همچون رسانه کارکردش را از دست داده است اما به عنوان اثر فردی هنوز گوشه و کنار می توان کارهای خوبی پيدا کرد. - سيب

Posted by: حميد at March 27, 2007 6:26 PM



آقا سپاس از لطف شما . درباره کامنت هم مشکل از ماست و خرابی کامنت دونی . البته آن موقعی هم که خراب نبود صاحب نظران نظرشان را از ما دریغ می کردند ، اما خوب چند نفری نظری می دادند و دلمان خوش بود.

---------------------
خوب شد گفتی. داشتم به خواننده هات بدگمان می شدم! برادر کامنت را درست کن پس. مشکل کجاست که حل ناشدنی است؟ - سيب

Posted by: علی at March 27, 2007 4:24 PM



سلام هموطن عزيز سيبستاني!
نوروز آمد و من ضمن پاسداشت اين رسم ديرين و ارزشمند ايراني، آرزو مي‌كنم سال 1386 براي همه هموطنان عزيزم از جمله شما وبلاگ‌نويس محترم، سالي پر از بركت و شادكامي باشد.
به همين بهانه كوشيده‌ام تا بهترين و بدترين وبلاگ زيست‌محيطي سال 1385 را انتخاب كنم. آيا در اين انتخاب دست ياريم را مي‌فشاريد؟
باور كنيد محيط زيست رنجور وطن، ارزش آن را دارد كه دقايقي از وقت گرانبهاي خويش را به آن انديشه كنيد.
درود بر شما و با بهترين آرزوها ...

Posted by: فرداد دولتشاهي - همنهاد at March 27, 2007 3:31 PM



يكي دو تا از اينهايي را كه گفته ايد نخوانده ام تا بحال يا اينطور فكر ميكنم منتظر لينكهايتان هستم كه ما را به سليقه شما اعتماد بسي است!

Posted by: صورتک خیالی at March 27, 2007 2:06 PM



حتما منتظر لينك ها مي مونم. شناختن يه وبلاگ خوب پيشنهاد شده كه ارزش خوندن و ادامه دادن خوندن داشته باشه خيلي ارزشمنده. ارزش اين پست با لينك هاش چند برابر ميشه.
در مورد كسي هم كه نمي خواسته خواننده وبلاگش گسترده بشن كاملاَ قابل دركه. بايد درد كشيده باشي از اين ماجرا تا درك بكني. وقتي مجبور بشي وبلاگي كه از جونت واست عزيزتره رو به خاطر نافهمي يا فرهنگ وبلاگستان نداشتن خواننده هات پاك كني و بعد هم دچار يك خودسانسوري دائمي باشي اون وقت مي بيني كه مي خواي تك تك قدمهايي كه توي وبلاگت برداشته ميشه رو بشناسي!
و اين هم از تناقضات وبلاگه كه نه روزنامه است و نه دفتر خاطرات شخصي. هم بلاگر گير مي افته توي اينكه تا چه حريمي مي تونه بنويسه هم خواننده كه مقوله وبلاگ رو مي تونه تا چه حريمي وارد زندگي شخصي بلاگر بكنه.

Posted by: سارا at March 27, 2007 10:51 AM



آقاي جامي عزيز.. از لطف هميشگي كه نسبت به من داريد بازهم ممنونم..
-----------------------
ولی ديشب شوکه شدم ديدم وبلاگ را يک نقطه ته خط گذاشته ای و بسته ای و رفته ای. آخر اين کارها چيست؟ فکر خواننده هات نيستی؟ فکر همان کسانی که د راين مدت با آنها حرف زدی و بهشان اعتماد کردی و ازشان آموختی؟ خوب بود اگر حتما می بايد می رفتی برای مدتی می رفتی. چرا بايد بنای آبادی را که درست کرده بودی خراب کنی؟ نمی خواهی بنويسی خوب حق توست ولی آنچه را که نوشته ای چرا از بين بردی خواهرجان؟

Posted by: فروغ at March 27, 2007 7:14 AM



از قرار فروغ فعلا خیال نوشتن ندارد و زده همه چیز را هم پاک کرده.
عجیب است!!!!
کاش از لینک شما با خبر شود

Posted by: آورا at March 27, 2007 7:04 AM



من سه سال بیشتر است که فروغ را میخوانم. با شما هم از طریق لینکی که فروغ به شما داده بود همین چند ماه پیش آشنا شدم.
بلاگستان دنیای زنجیرهای به هم متصل است. که پایانی ندارد و هر بار چیز ازه ای در آن کشف میشود و همینش زیباست

Posted by: آورا at March 27, 2007 7:01 AM



10-11 سال پيش رفته بوديم كنفرانس دانشجويي نجف آباد اصفهان، يه شب همه دانشجوهاي شهرهاي مختلف جمع شده بودند، هر كسي يه جك مي گفت، نوبت من بعد از دانشجوهاي دانشگاه قزوين بود، رو كردم بهشون و گفتم: قربونتون، شما كه مَظَنه دستتونه، قيمت ما رو هم تعيين كنيد يه وقت سرمون كلاه نره!!

حالا سيبستان جان! اميدوارم كامنت من ايندفعه ديگه نپره ولي تو هم يه مظنه از وبلاگ من بهم بده، ثواب داره به حَرضَتِ عباث!

در ضمن يه وقت به من لينك ندي! من ناراحت مي شم ها!!

Posted by: ساسان at March 27, 2007 6:40 AM



راستش من هم به کوروش علیانی همین‌ها را گفتم و با حرف‌هایی که زد توجیه نشدم. اما وقتی تکه‌ای از یکی از ای‌میل‌هایی را که براش می‌رسد در وبلاگش گذاشت حرفش را قبول کردم. تازگی‌ها آدرس وبلاگش را باز کرده دوباره،
http://qbpd.blogspot.com/
البته اگر دوباره نبندد.

Posted by: منیری at March 27, 2007 5:52 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 31
چاپ کن
بفرست