:: همزیستی نوروزی
:: نوروز؛ یسن آتش، جشن خورشید
:: میترای رومی، خدایی پارسی
:: پیوندهای کریسمس با شب چله یا یلدا
:: آب و آتش نوروز؛ زایش بمثابه امر مقدس
:: در معنای نوروز پیروز
:: آتش ایمانی و ایرانی
:: نوروزستان
:: نشانه شناسی نوروز مقيم و مهاجر
:: انحطاط در انديشيدن به ايران
:: آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟
:: وطن ام مثل نسيم می رود شهر به شهر
:: سيزده بدر، هشتمين روز هفته
:: بازگشت به آغاز
:: عاشورا و فرهنگ ايرانی
:: يلدا با انار سمرقندی
:: يلدا نام ديگر مهرگان است
:: باز هم حافظه تاريخی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
March 24, 2007  
نوروز و بازگشت  
 

من از اين افه های روشنفکری سر در نمی آورم که برخی نشان می دهند که نوروز برايشان معنا ندارد. نوروز همه معنای فرهنگ ما را در خود منطوی دارد. نوروز مرکزی ترين مفهوم در انديشه ايرانی است. مفهوم بازگشت. آنچه قلب انديشه قرآنی نيز هست. قلب عرفان هندی. قلب نگاه اشراقی به جهان در هر لباس و مذهبی.

پنهان نمی کنم که محزون بوده ام اين روزها. سخت محزون. و مدام با خود می گفته ام که پس آن ولاخوف عليهم و لاهم يحزنون برای کيست. چقدر دشوار است رسيدن به آن حال که نه در او خوفی باشد و نه حزنی. و می دانم که اين بهشت است. بهشتی که در جهان ما ناممکن است. مگر با بازگشت. مگر با نوروز.

نمی خواستم بنويسم تا مبادا از زهری که در جانم ريخته بود چيزی به شمايان بتراود. وقتی زهرناک می شوی گزيده می شوی بايد بدانی زهر در جان داری. بايد آرام شوی. کم تحرک شوی راهی بجويی تا زهر از جانت بيرون شود. بيمار خواهی شد. اما خوب خواهی شد با بازگشت با نوروز.

نوروز نشانه بازگشتی در طبيعت است و چونان هر امر طبيعی ساعت دارد. زمين که از آن ساعت گذشت نوروز می شود. بازگشت اتفاق می افتد. جهان کروی است و بازگشت هم از همين است. جهان انسانی هم از اين منظر کروی است جز آنکه نوروزش ساعت طبيعی ندارد. پس از 12 ماه نمی آيد. در 365 مين روز اتفاق نمی افتد. انسان نوروز خويش را دارد. گاهی هر ماه است و گاهی هزار سال هم اتفاق نمی افتد گاهی هم پنج بار در روز اتفاق می افتد.

زانوی انسان خاکی می شود. در اين هيچ شکی نيست. آدمها خطا می کنند. کم می دانند. کمتر تلاش می کنند. تن به حرف اين و آن می دهند. استدلال نمی شناسند. از تفکر و تحليل می ترسند. حسود اند. بدخواهی می کنند. زير فشار اند. فحش می دهند. لعنت می فرستند. غرق می شوند. خود را غرق می کنند. در سکس در ميخوارگی در حرص در پول در خوردن بی حساب در خوردن مال مردمان در شکنجه جان مردمان در اصرار بر خطا در نياموختن در بچه-پر-رو بازی در آوردن در متهم ساختن در خود را نشناختن در خود را برتر شماردن در ديگری را خوار شماردن در من-نژاد-برترم غرق می شوند در هنر-نزد-من-است غرق می شوند در هزار و يک چيز با معنا و بی معنا. به معنا به نام بی معنايی پشت می کنند. به دهان و دندان پيامبران سنگ می زنند. برخی هرگز نوروز ندارند.

اما همه اينها انسان است. انسان را نمی توان فرشته کرد. انسان چگونه از خويش فراتر می رود؟ چگونه انسان می شود؟ من بی گمانم با بازگشت. بازگشتی که نوروز نماد چون روز روشن آن است.

از مرد دانايی امشب آموختم که راز و رمز انسان "سرعت بازگشت" اوست. حزن تاريک ام به جرقه ای رخت برچيد. حزنی که سمج به ديواره روحم چسبيده بود. نوروز من در بازگشت است. آرزوی هر روزتان نوروز باد يعنی هر روز بازگرديد از خطايی که کرده ايد. هر روز خود را از حزن سمج شسته باشيد. هر روز از زهری که به جانتان می ريزند شفا يابيد. 

تمام آنچه مذاهب و آيين های معنوی و اساطيری به ما می آموزند در همين بازگشت است يا دقيقتر در اين تربيت که سرعت بازگشت خود را بالا بريم. زودتر برگرديم به طبيعت خود به بهار خود به نشاط خود. دشمنی را ترک کنيم. تنش را پايان دهيم. نزاع را برچينيم. به دوستی رو کنيم. به جمع بپيونديم. در برابر تبعيض بايستيم. همه چيز را برای خود نخواهيم. سهم هر کسی را بدهيم. سهم هر کسی را بشناسيم تا بتوانيم همه چيز را قسمت کنيم.

فرد و جامعه ای نوروز دارد که بر مسير خطا اصرار نمی کند. من گوهر درخشان نوروز را پوشيده می بينم. نمی دانم آنها که نوروز را نمی خواهند و از آن رو می گردانند به چه در می آويزند؟ آيا نوروز را به همين مراسم آيينی اش فروکاهيده اند؟ آيا نوروز را چونان مفهوم مرکزی فرهنگ و هويت ايرانی باز می شناسند يا چيزی در حد شب کريسمس اروپايی با همين معنای تقليل يافته ای که امروزه دارد؟ 

من برای وطن ام و دولتمردان اش نوروز آرزو می کنم تا از خطاهای ساليان شان دست بردارند. تا بر خطاهای کثير خود اصرار نورزند. تا بازگردند. برای روشنفکران شناخت هويت تاريخی مان را آرزو دارم تا از اين بيشتر ايران را به پای زندگی تقليل يافته ای که از غرب تصور دارند قربان نکنند. و برای دلهای جوان مهر به نوروز و عرفان نوروز را می خواهم حتی اگر هفت سينی نچيده باشند. باشد. مگر مثنوی بدون بسم الله شروع نشده است؟ اما کسی می تواند بگويد که مولانا از بسم الله غافل بوده است؟ مهم آن است که نوروز درون ما حلول کرده باشد. سبزه در دلمان سبز شده باشد. همان گندم آغازين. مهم اين است که روبروی آينه خودمان نشسته باشيم و صورت خود را بجا آوريم. و خوابهامان پر از ماهی باشد. و مثل ماهی ها هزاران کيلومتر که دور شده باشيم هم باز باز گرديم.

پس نوشت:
سوشيانت عزيز مطلبی در باره نوروز و بازگشت نوشته است با عنوان رسول نوروز که به رابطه موضوع با حريت اشاره دارد. درست است: آزادگی و آزاده جان بودن در قدرت ما برای بازگشت است. کسی که بر راه تاريک (که بر تنش و رنج و دلتنگی و بيزاری و تفرقه بيفزايد) اصرار می ورزد، نوروز ندارد. از جان آزاده بی بهره است. آزادگی روشنی است.

اين مقاله سعيد حنايی کاشانی هم که بازنشر نوشتار او در بهار 83 است خالی از لطف نيست:  بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
در باره نوروزهای من اين دو نوشته پيشين سيبستانه هم به همين بحث مربوط است:
نوشدن مدام
بازگشت به آغاز

برای همه دوستانی که با ايميل های فردی يا عمومی نوروز را به من تبريک گفته اند نوروزی مبارک آرزو می کنم و چهار فصلی رنگين و با نشاط در پيش. بعد از اتمام يادداشت ديدم که بازی آرزوهای نوروزی آغاز شده و من هم به بازی فراخوانده شده ام. من آرزوهای اصلی ام را پيشاپيش گفته بودم همينجا. در کنار آن صلح برای ايران می طلبم و خرد برای بازيگران سياسی اش و رشد و محبوبيت پايدار برای زمانه که حاصل انديشه و کار سختکوشانه شماری از بهترين دوستان من و بهترين روزنامه نگاران ايران است.  


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1172
نقد و نظر

با عرض سلام و پوزش:
اين چيز شرها چي بود كه اين جا نوشتيد؟ شما مسلمون تشريف داريد يا ملي گرا يا روشنفكر يا هيچ كدوم؟
آخه چه جوري نوروز رو به قلب انديشه ي قرآني ربط مي ديد؟ اين احساس ملي هستش اون احساس مذهبي چجوري اين دو تا قاطي مي كنيد؟ هيچ احمقي تو اين دوره زمونه حرف از بازگشت و تكرار ساختارها نمي زنهو ديگه بي سواد ها هم مي فهمن كه ارتجعاع بد هستش... اونوقت يكي مثل جنابعالي كه مثلا تو وبلاگستان شاخ شده مياد و معذرت مي خوام اين چيز شر ها رو مي نويسه.
خاك بر سر تو!خاك بر سر اين مملكت با اين جووناش كه تو نمونه ش باشيد... ادعاي اسلام مي كنيد و آبجو مي خوريد... اصلا خاك بر سر اسلامي كه تو مسلمونش باشي... بيچاره غربي هام ديگه ازين ننه من غريبم بازيا در نميارن كجاي كاري؟ ...

Posted by: امير at March 30, 2007 1:01 PM



آقای جامی عزیز. سلام.

این نوشته تان بوی عجیبی می داد از همانها که بارها باهشان احساس نزدیکی کرده ام. مثل مطلبی که در مورد انقلاب نوشته بودید.

فقط خدا می داند که چقدر این مفاهیم به ذهن من نزدیک است. چه تعبیر خوبی آورده اید. روز به روز نو شدن. روز به روز بازگشتن و چه درست گفته اید از این افه های روشنفکری که گیر شده است و مدپرست. من نوروز را با شب قدر مقایسه می کنم و این که هر کس می تواند هر شبش شب قدر باشد.

من فکر می کنم که این روزها روشنفکران ما سره را از ناسره باز نمی شناسند و می اندیشند که باید هر چه که از گذشته مانده را فرو کوبند . بپاشانند. متاسفانه این روزها هر کس از طرفی از بام می افتد. یکی می شود مثل هخا، یکی مثل محمود احمدی نژاد. آن وقت اندیشمندان ما برای مبارزه با هر دو چوب تکفیر خود را بر خوبها و آنچه می تواند خوب باشد فرو می کوبند.
چیزی که غایب است روح است مهدی جان. نوروز ما بی روح شده است. شب قدر ما قدر خود را از دست داده. یاد شازده کوچولو به خیر که می گفت این روزها مردم همه جیز را حاضر آماده می خواهند و از مغازه ها می خرند. می بینم که سبزه عید که حتما باید توسط زن خانه کاشته شود-گفتم زن یاد بهار افتادم و نگاه شما به زن. به نظر شما بهار فصل زن نیست؟- و به قول سعید حنایی کاشانی مابعدالطبیعه ای عظیم در خود دارد: شب قبل عید مثل چیزی پلاستیکی از بقالی سر کوچه خریداری می شود یا هیچ کس برای مواظبت از ماهی قرمز شب عید وقت صرف نمی کند و بعد مرگش می گویند آخییییی حیوونکی!!!... اینها روح ندارند. به همین خاطر مذبذبند و پریشان احوال. خیلی زیاد می بینم که عجله دارند اما نمی دانند برای چه. می دوند اما باز هم نمی دانند به کجا.

مهدی جان من مثل شما نمی توانم خوب حرف بزنم ولی دست و پا شکسته گفتم که سببش هم نوشته شما بود. حالم را دگرگونه کرد.


راستی سال نو شما مبارک. 100 سال به کدوم سالها؟


در ضمن ممنون می شوم این مطلب را منتشر نکنید پیش خودتان بماند. خیلی دوست دارم بیایم آنجا.

Posted by: صبح روز بعد at March 28, 2007 8:51 PM



من از اين افه های روشنفکری سر در نمی آورم که برخی نشان می دهند که نوروز برايشان معنا ندارد.

قضاوت کردن در مورد عقاید دیگران قبل از شنیدن دلایلشون درست نیست ... اگر هم دلایل چند نفر رو شنیدی نمی‌تونی قضاوت کلی در مورد همه بکنی ... اگر هم می‌خوای اینطوری حکم کلی بدی من پیشنهاد می‌کنم دلیلاتو بیاری بعد قضاوت‌کنی ... دلیلی هم ندارم ... حس بهتری به آدم می‌ده ... اینطوری شبیه کسایی می‌شی که می‌خوان با لحن تهاجمی زورکی مخاطب رو با خودشون هم عقیده کنن ... یعنی مخاطب از ترس اینکه افه‌ی روشنفکری نداشته باشه موافقت بکنه

Posted by: n!MA at March 28, 2007 5:31 PM



تعبير و بازخواني ديگرگونه تان از نوروز دلنشين و زيبا بود. اما ما نوروز را داريم از دست ميدهيم در جنگي كه ناخواسته در كشاكش آن درگير شده ايم. مدنيت جديد ايراني بسياري از دارايي هايمان را به تاراج برده است و نوروز فقط يكي از آنها است. تو اين ماشين زشت و بدتركيب جايي براي بهار و زيبايي وجود ندارد. نوروز ديگر متعلق به شهرهايمان نيست و روستاهايمان بيشتر و بهتر پاسش ميدارند و البته از شانس بدمان، جمعيت روستائيانمان نيز در حال كم شدن.

Posted by: محسن at March 27, 2007 1:05 AM



"بهار آمد, نبود اما حياتي
درين ويران سراي محنت آور
بهار آمد, دريغا از نشاطي
كه شمع افروزد و بگشايدش در! "
و چه زيباست كه هر نوروز, چه محزون باشيم چه شاد ...بهار مي آيد ...
به در مي كوبد و ...مرا ياراي آن نبودست كه نگشايم برش در...

Posted by: مهسا at March 26, 2007 1:14 PM



چنج ! یورو . دلار بدم آقا ! شلوغی میدان فردوسی و غوغای دلالا ن و صرافان و کمیسونر ها ! ناگهان همه چیز به هم می ریزد جماعتی سرود خوان از شیب خیابان به سمت میدان می دوند اما پیش از هر چیز در حلقه موتور سواران گرفتار می آیند . یار دبستانی من ! صدا به همهمه و باطوم فرو می میرد

معلمان این آب و خاکند که زیر ضربه باطوم ها له میشوند معلمان سر زمینی که دانشمندانش شهره آفاق بوده اند . سرزمینی که کاتبان و ناسخانش به روایت اعراب تنها در شهرنیشابور بالغ بر دو هزار بوده اند و اینک بر سر ابتدایی ترین نیاز هایی انسانی کتک میخورند وتو تماشا می کنی . گوسفند وار و قیافه فقط تماشاگرت را دور بین ها ضبط می کنند تکنولوِژی شرکت های کره ای و ژاپنی به خدمت گرفته میشوند تا هر صدایی را ضبط و هر چهره ای را تصویر کنند تا سر فرصت شناسایی شوند . تماشا می کنی . چیزی در تو می شکند از خودت بدت می اید هل ات می دهند و به جلو رانده میشوی چند تایی را به داخل ماشینی هل می دهند و میبرند و تو می مانی و خیابان خالی .گوسفند خود گوسفند !

خیابان را خالی می کنند به تهدید و هل و ضربه ! و ما انبوه کرکسان تماشا فقط تماشا می کنیم ! .تماشا می کنند از پشت شیشه ها دکانداران. محتاط ترهاشان کرکره ها را کشیده اند وجولان سواران همیشه فاتح را مثل همیشه فقط تماشا می کنند ! حتی مجسمه فردوسی با زالش و کتابش به همه معلمان پشت کرده تا نبیند که در خیابان بالا دست چه می گذرد روی به سمت شمال می کنی و ابری سیاه بر سینه اسپید کمر لیسه می کشد

Posted by: عباث at March 26, 2007 11:17 AM



دوست نداشتن نوروز به روشنفکربازی ربطی ندارد. شاید دور بودن از ایران و مراسم نوروز آدم را وادار کند که برداشت های شخصی اش به اندازه رنگ های هفت سین زیبا و عمیق شود اما سال ها زندگی در همین ایران، به شما یاد می دهد که نوروز اتفاق مهمی در زندگی تان نیست. بازگشت با نوروز فقط اتفاق نمی افتد. در ایران که باشید وقت و زمانی برای بازگشت ندارید. زندگی در جایی که شما را خموده می کند و علائقتان را کمرنگ، از شما برداشت های شخصی رنگی را هم خواهد گرفت. این نگاه به سنت و حریت ...مال زمانی است که عصبیت مردم، نگاه های عضبناک بی دلیل و آمادگی حمله آدم ها به خودتان را سال ها ندیده باشید. چرا این آدم ها فرصت ندارند با این همه نوروز بازگشت داشته باشند؟

با همه این ها...من روشنفکر نیستم اما در محدوده همان کسانی هستم که در خط اول گفتید حس یا افه شان را درک نمی کنید.
----------------------------------------------
خطاب من در اين يادداشت به کسانی نيست که به دلايل اجتماعی از نوروز لذت نمی برند. من آنها را می فهمم. خطاب من به همان کسانی است که از سر روشنفکری خود را از نوروز بيگانه می گيرند و شايد از هر چه که ايرانی است. در عين حال اگر دوری از ايران نوروز را برای من عزيز کرده باشد در ايران که بودم عزيزتر بود. فرق اش اين است که در خارج از ايران بيگانه شدن و بيگانه گرايی برايم برجسته تر جلوه می کند. در يک کلام اگر مسائل اجتماعی آزار دهنده حل شود و نوروز دوباره چهره شفاف خود را به تو نشان دهد تو نمی توانی از آن کسانی باشی که خطاب من به آنهاست. نوروز هويت ما ست. نمی توان به آن پشت کرد و ايرانی ماند. هر کس ايرانی است و خود را ايرانی می داند از خطاب صدر اين يادداشت بيرون است. - سيب

Posted by: آزاده at March 26, 2007 12:43 AM



من هرگز بين نوروز و "بازگشت" قرينه اي نديده و نخوانده و نشنيده بودم. اين گونه نگاههاي شخصي به هر واقعه خود زيبايي مخصوص خود را دارد و تحليل و تفسير از زاويه ديد ديگر خود نيز جالب است. اما شايد از واقعيت آن موضوع دور باشد. شايد با نگاه تاريخي يا آموزه هاي قديم دقيق تر فلسفه هاي حقيقي روشن شود.
هر چند كه اين تعبير از "بازگشت" به شكلي شايد بديهي در حضور بهار باشد. اما چنين تعبيري لزوماَ در جقيقت به وجود آمدن آن دخلي نداشته.
نوروزي زيبا و آرام و سالي سرشار از موفقيت برايتان آرزو مي كنم.

Posted by: سارا at March 25, 2007 1:05 PM



بازگشتتان مبارک!

Posted by: مَتَتی at March 25, 2007 10:34 AM



معلوم نیست چرا تا کسی یه نظر مخالف درباره ی آداب و سنن و رسوم رایج ارائه می کنه اسم اش میره تو لیست روشنفکران (معمولا هم منظور اصلی «به اصطلاح روشنفکران» هستش)
اما درباره ی نوروز، می خوام بگم که همه به معنای سمبلیک نوروز (همون طور که شما نوشتین)توجه نمی کنن. برای تعداد زیادی از مردم (و نه روشنفکران) نوروز تبدیل به یه سری آداب و مراسم تکراری بی روح شده: چیدن سفره ی هفت سین در سه سوت و به صورت آماده، دید و بازدیدهای لوس و احمقانه، خریدهای غیر ضروری و عادتی و و و ... خب،حالا اینا چه ارتباطی به نوروز دل و عرفان و بازگشت و این چیزها داره؟ (گیرم عده ای هم از این منظر بهش نگاه می کنن و خوشا به حال شون)

Posted by: رها at March 25, 2007 8:08 AM



جناب جامی عزیز. برای شما چیزکی نوشتم.
----------------------------------
مطلب تو را خواندم و بجا ست. آمدم همانجا کامنت بنويسم نشد. اينجا می نويسم که حق با توست. رابطه ای ميان حريت و بازگشت هست. حريت قدرت بازگشت است درست مثل خود حر. آزادگان و آزاده جانان به محض دريافت خطای خويش بازمی گردند. آن را به تعويق نمی اندازند. لاپوشانی نمی کنند. عظمت آنها در اين است. در صراحتی که دارند در صداقتی که دارند. به نظرم اين هم بسيار مهم است که صداقت با حريت و بازگشت پيوند می خورد. در جهانی / فردی که دروغ حاکم باشد حريت وجود ندارد. - سيب.

Posted by: سوشیانت at March 25, 2007 7:14 AM



نوروزتان پيروز باد. مستدام باشيد و بهاري. اما دريغ كه ديگراني نمي خواهند كشورمان ايران پذيراي اين بادهاي بهاري باشد. نوروز خودش زيباست....اما......
راستي خوشحال مي شوم در اين ديد و بازديد وبلاگي شركت فرماييد.

Posted by: سميه at March 25, 2007 6:28 AM



هیچ ندیدم جز زیبایی
یک سال دیگر از زندگی سپری شد و 365 روز به زمان و موعد مرگ نزدیک شدیم.
حال و روزمان شده درست مثل زمان جنگ:
آدم های ترسویی مثل من، با شنیدن سوت خمپاره، بدون آن که بدانند خمپاره در کجا فرود خواهد آمد، به طرف جلو می گریختند تا مثلا محل امنی بیابند. غافل از آن که خمپاره جلویشان به زمین خواهد خورد و آنها وحشت زده، از سوتش، به سویش می گریختند!
365 روز بر گذر ایام از آن روزهای خوب با خدا بودن گذشت و من هنوز نفس می کشم.
هنوز به خود مغرورم و از گناه لبریز.
سالی دیگر گذشت و برخی طبق عادت جدید، سال را در شلمچه ساختگی تحویل کردند.
شلمچه، سه راه مرگ، سه راه شهادت، کانال پرورش ماهی، دژ عمار ...
نمی دانم چرا باید حتما در خود شلمچه، مشابه بدلی آن را درست کنیم تا مردم حال کنند؟!

Posted by: حمید داودآبادی at March 25, 2007 5:38 AM



استدلالی محکم و قابل تامل است.
نوروزت پیروز و هر روزت نوروز باد!
در بلاگ نیوز لینک شد.

Posted by: عمو اروند at March 25, 2007 4:26 AM



برادر مهدی عزیز! عیدت مبارک. آرزومندم که سال خوبی را در پیش داشته باشی. سلام خدمت شهزاده جان برسان و عید را هم از طرف حقیر تبریک بگو.

Posted by: ربل at March 25, 2007 3:57 AM



باید این همه اتفاقی سری به این جا می زدم امشب... اول سلام.
معذرت خواهی بسیار: قرار بود مطالبی بفرستم برای زمانه، درباره ادبیات کودک و علو تربیتی و این ها؛ حالم خیلی خوش نبود و نیست. نشد. ببخش. حتی لطف کردی و زنگ زدی از آن جا ... که یک دنیا ممنون.
نوروز، هیچ وقت خوش نیست. دنبال دخیلی هستم اغلب که فریاد بزنم " من عید را دوست ندارم .. نوروز را نمی دانم". امشب که دیدم حالت خوش نبوده، فکر کردم که لابد می فهمی که "ناخوشی" یعنی چه.
کاش دلي که خوف و رجا ندارد..... دلي که حزن ندارد.... چه خوب بود امشب ِ این جا مهدی جامی ِ خیلی در کلام، جدی! آرامشت را ستایش می کنم. خوب باشی در نوروز ِ تازه تر.

Posted by: حسین نوروزی at March 25, 2007 12:07 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست