قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 27, 2007  
نظرسنجی يک نفره  
 

در سال کهنه من با چندين و چند وبلاگ نو آشنا شدم. گذشته از اينکه خب اصولا وبگردی زياد می کنم در سال پارينه يک کارم هم افزودن وبلاگ به فهرست بلند بلاگ چرخان زمانه بوده است تا هر چه بيشتر جامع شود. هنوز راه زياد داريم در پيش. حدود 400 وبلاگ در بلاگ چرخان زمانه وارد شده است و گمانم در سال نو نيمی از همين تعداد بر آن افزوده شود.

وبلاگها حقيقت آن است که دايره های باز نيستند. دايره های نسبتا بسته ای هستند از حلقه هايی چند ده-تايی. تا وقتی در سيبستان می نوشتم تنها بنا به ذوق شخصی وبلاگها را انتخاب می کردم. طبيعی هم هست. هر کسی اين کار را می کند. گاهی انتخاب ها محدودتر است و گاه وسيعتر. خيلی از وبلاگها هستند که دايره لينکستان شان از 10 يا 20 وبلاگ فراتر نمی رود. وبلاگهايی هم هستند که به چند وبلاگ دوست لينک داده اند و پيداست در همان حلفه کوچک خواننده دارند و به همان هم راضی اند. برای من جالب بود که يکبار خانمی که وبلاگ خوبی می نويسد و من او را به بلاگ چرخان زمانه اضافه کرده بودم به من نوشت که نام وبلاگ او را بردارم زيرا نمی خواهد دايره خوانندگان اش به کسانی گسترش يابد که آنها را نمی شناسد.

اما زمانه و انتخاب برای آن نمی توانست در دايره شخصی بماند. پس از اين و آن خواهش کردم وبلاگهای مورد علاقه خودشان را معرفی کنند تا به فهرست بيفزاييم. خود نيز فعالانه وارد آشنايی با گروه تازه ای از وبلاگ ها شدم. وبلاگهايی که هرگز نخوانده بودم. وبلاگهايی که به اعتبار زمانه آنها را يافتم و بعد آنها را مرتبا دنبال کردم.

زمانه باعث شد که من از دايره وبلاگهای مورد علاقه معمول خود بيرون بيايم. همانطور که برای زمانه آدمها و نويسندگان تازه ای جستجو می کردم و يا خود پيشقدم می شدند و نهايتا با گروه تازه ای از نويسندگان آشنا شدم جستجو برای جامع تر کردن وبلاگهای زمانه نيز سبب شد با وبلاگ نويسان تازه ای آشنا شوم. لذت آشنايی با يک وبلاگ نويس ناآشنا برايم درست مثل لذت آشنا شدن با مردم شهری است که تا به حال به آنجا سفر نکرده ام. وبلاگ ديدن شده است مثل جهان ديدن.

حالا وبلاگهای زيادی را کليک می کنم. برخی شان را پنهانی دوست می دارم. برخی را آشکار ستايش می کنم. برخی آنقدر خوب اند که می خواهم هميشه آنها را در وبلاگ شان ببينم و می ترسم اگر روزی از نزديک ديدم شان چهره شان همان نباشد که تصور کرده ام. وبلاگ تازه مثل کشف آدمی تازه است. تازه می گويم يعنی وافعا تازه. وگرنه هست زمانهايی که کسی حتی دعوت ات می کند به وبلاگش و می روی و می بينی بساطی فقيرانه است و حيف می خوری که چيز تازه ای در بساط نيست.

خوبی وبلاگ اين است که می توانی با آدمهايی که هميشه می خواسته ای کنارشان بنشينی همنشين شوی بدون اينکه از آمدن و رفتن ات با خبر شوند. می توانی حرفهای آدمهايی را که هميشه می خواسته ای بدانی در باره اين و آن چيز چطور فکر می کنند بشنوی بدون اينکه با آنها دوستی کرده باشی. بعضی وقتها نمی شود با کسی دوست شد. دوست شدن جلب اعتماد می خواهد. برداشتن حجابهای مختلف اجتماعی را نياز دارد. اما وبلاگ دوستی کردن است و شنيدن است و شناختن است بدون اينکه آن تشريفات و کشف حجاب ها باشد. وبلاگ خودش کشف حجاب است.

خب حالا بايد بگويم کدام وبلاگها را شناخته ام؟ اسم هم ببرم؟! کار سختی است. اما خب چندتايی را می گويم و چندين تا را هم نمی گويم و برای خودم نگه می دارم. دوست دارم با آنها پنهانی رفاقت کنم. می دانم نمی خواهند همه به خانه شان سرازير شوند. بعضی وبلاگها هست که آدم بهتر است برای خودش نگه دارد. آنها را کشف کرده است. اينها که می گويم از حوزه عمومی تر علايق من است و آنها هم احتمالا از نام برده شدن باک ندارند. يا رابطه من و آنها رابطه پنهانی نيست. آشکار است. يا رابطه ای معقول است؟ خب اينجور هم می توان گفت.

بی هيچ ترتيب و طرح خاصی از حاجی کنزينگتون شروع می کنم. يک وبلاگ نويس بسيار خوب و باهوش که معمولا از بسياری از رسانه های خبری فارسی جلوتر است با کلی لينک بی حسابی و بحثهايی خاص خودش. به زبانی شکسته می نويسد که زياد دوست ندارم اما به آن احترام می گذارم. شايد هم چون تازه وبلاگ نويسی را شروع کرده فکر می کند بايد شکسته نوشت. شايد هم عمدا انتخاب کرده است. بهش می آيد. کسی است که رسانه را خوب می فهمد. می تواند يک روزنامه نگار خوب باشد. شايد هم هست. کسی چه می داند.

فروغ انتخاب ديگر من است. رابطه ام با او می توانست پنهانی باشد! نويسنده برجسته ای است در موشکافی حالات انسانی و در تحليل شخصيت خودش. وبلاگ اش يک دفترچه خاطرات شخصی گشوده به روی همگان است. من با خنده او شاد می شوم و از حزن او دلگير می شوم. گاهی هم فکر می کنم هی بيا بيرون از آن لاک غم گرفته چيز مهمی نيست... بزودی آفتابی می شوی. و می شود. من تقريبا همه پست هايش را خوانده ام. وبلاگ نويس امساله نيست اما از حاشيه های مهم وبلاگستان است.

چيزی هم در ميکده کوهستانی هست. خط اش و ربط اش و نام اش که مرا ياد کوه خلج می اندازد و آن قهوه خانه کمرکش کوه. نوشته هاش بوی خاصی دارد. فضايی آشنايی زدا. هنوز نشناخته ام اش. اما برايم جالب است. چند ماهی است خواننده اش شده ام.

ژرفا. اين يکی را به دليل سمت و سوی کمياب تر مطالب اش انتخاب کرده ام چون در باره مد و ديزاين و معماری می نويسد. گاهی هم با هم حس مشترکی داريم مثلا وقتی می نويسد: یه چیزای ساده ای هست که هنوز هم من رو متعجب می کنه. مثلا هنوز هر وقت سوار هواپیما میشم از تعجب شاخ درمیارم که این غول بی شاخ و دم فلزی با این همه وزن چطوری روی هوا شناور می مونه

به نظرم مهم است که آدم از اين چيزها بنويسد. اين نشان می دهد که ما فاصله مان با دنيايی که آن را نساخته ايم چقدر است.

با سوشيانت هزارم هم آسان گرم می گيرم. هم را انگار بشناسيم. از آنها که می دانم چه می گويد و در چه حال و احوالی است. روابط مان کاملا آشکار است!

نشانه را هم امسال نشناخته ام اما از آن وبلاگهای خوب و خواندنی است. وبلاگی که آدم را درگير می کند و خوشحال از اينکه نشانه هم محلی از اعراب پيدا کرده است در وبلاگستان. ولی اين را هم همين جا بگويم که با کلی وبلاگ جالب ارتباطاتی هم آشنا شده ام اما عجيب اين است که کمتر وبلاگی از اين بر و بچه های ارتباطات يک ديزاين خوب دارد که با خواننده ارتباط برقرار کند! يعنی آدم شک می کند که اين دوستان چقدر حرفهای دانشکده شان را می زنند و چقدر واقعا اهل ارتباط شده اند. با اين جماعت ارتباطاتی هم ارتباط کاملا معقول برقرار است. معمولا هم برای اينکه چيزی گيرم بيايد سراغشان نمی روم. می روم ببينم فضای حرفها چيست. همين. به زبان ساده گمان می کنم در اين زمينه هنوز وارد مرحله توليد نشده اند. بر عکس وبلاگی مثل نشانه که عين توليد است.

گفتم ديزاين و توليد ياد عباث عزيزم افتادم. آدم ماهی که عکاسی اش هوشربا ست ولی طرح وبلاگ اش آنقدر ابتدايی است که آدم را عصبانی می کند. ضمن اينکه برای عکس هاش نوشته های ادبی و مردمگرايانه شريعتی واری می نويسد که من معتقدم دوره اش سر آمده و يک نوشته توصيفی ساده آل احمدی بهتر جواب می دهد و بعد هم اينکه هيچ کپشن برای عکسهاش نمی نويسد که آدم بفهمد عکس را کی و کجا گرفته است. اما هر وقت بروی ديدار آزاد کوه اش حظ میکنی از عکس ها و سينه پاک پر از هوای کوهستان اش. عباث يک نمونه هنوز زنده از بچه های انقلاب است که به همان اصول انقلاب وفادار مانده.

ورونيکا را هم اين اواخر بيشتر خوانده ام. بعضی شعرهاش بسيار خوب است. و در عصر افول شعر کارهايی گاه واقعا خواندنی می نويسد. ولی چه می شود کرد که شعر ديگر ارتباط برقرار نمی کند. نقاشی؟ شايد. گرافيک؟ حتما. سينما؟ اگر مخملباف نباشی يا کيارستمی. روزنامه نگاری؟ اگر باهاش اقناع شوی حتما و گرنه به لعنت خدا هم نمی ارزد.

عابر پياده. اين آدم از بهترين طنزنويس ها ست! کارش ظريف و فرهيخته است و احتمالا اصلا نمی خواهد طنز بنويسد ولی خب می شود. در ارادتی که به او دارم هميشه پای کورش عليانی هم در ميان است.

صحبت از عليانی شد يک اعتراض شديد اللحن دارم. به خودش هم گفته ام که آخر برادر اين چه کاری است که تو و يکی چند تن ديگر از وبلاگ نويسان کرديد در سال پار که برای وبلاگتان قفل و کليد گداشته ايد. وبلاگ را آدم می نويسد مثل نانی که در طبق دجله می گذاشتند. تا به دست هر که خواست برسد. توجيهات فرمود اما ما نپذيرفتيم. به همين سادگی. از آن وبلاگهايی بود که سال پيش نخوانديم! 

هنوز هم هنوز از بهترين وبلاگهايی ست که هيچوقت کسی برايش کامنت نمی گذارد و من نفهميدم چرا. ولی از آن وبلاگهاست که هر وقت در بلاگ چرخان آمد بالا من رويش کليک می کنم.

يادداشتهای يک معترض و راز پويان و پيام يزدانجو را هم می خوانم و دنبال می کنم. اولی که طرح خوبی دارد و نثر سنگين و فلسفه آلود اما شسته رفته خوبی می نويسد و دومی که تازه ديزاين عوض کرده و متحول شده از اعاظم فلاسفه جوان وبلاگستان است و از نوع انقلابی و غيرمتعارف اش هم و سومی که معرف حضور عام و خاص است بيشتر يک فلسفه دان کلاسيک به چشم می آيد با سری پرشور برای شاخ و شانه کشيدن. کارش سخت است. می دانم. ترجمه دشوارترين کار غيرممکن است. من نثر اولی و ذهن دومی و قيافه سومی را دوست دارم! 

فانوس خيال ما را هم حسن ختام کنم که اگر بخواهم ادامه دهم صبح می شود. استاد فيلم و سينما و نثر عالی نوشتن. رمان نويسی که وبلاگ می نويسد. تصويرسازی هايی که با نثرش می کند بی نظير است. خواننده همه پست هايش هستم. همين آخرين اش را بخوانيد دست تان می آيد که چه می گويم.
 
دلم می خواست از وبلاگهايی هم بگويم که ديگر نمی خوانم و يا هيچوقت روی نامشان کليک نمی کنم. اما اين باشد برای وقتی ديگر. شايد.

به قول حسين درخشان پسانوشت:
ديدم صورتک خيالی هم يک پستی نوشته دراز و عيدوار و خواندنی و کلی به وبلاگهای کمتر ديده شده نورافکن تابانده است. با نام بامسمای 1385 که آدم را ياد 1984 می اندازد. اگر می خواستم سال 1386 را نامگذاری کنم می گفتم سال کشف وبلاگهای کمتر شناخته باشد. کار کردنی از حاشيه به متن آوردن است آنها را که از نظر ما می ارزند و نيز نمی خواهند به حلقه کوچک و روابط پنهان بسنده کنند - که البته کاملا حق شان است اگر بخواهند. ولی هميشه شمار آنها که بايد ديده شوند و نمی شوند به هزار و يک دليل بيشتر از آنهاست که بايد ديده شوند اما نمی خواهند ديده شوند.

پس نوشت دوم
از همين ديشب تا حالا دو تا از وبلاگهای مورد علاقه من از ليست بالا کرکره شان را کشيده اند پايين و رفته اند! عجب تصادف شگفتی! اين علامت چيست؟ که آنها که د رحاشيه اند گاهی به دليل در حاشيه ماندن احساس بطالت بهشان دست می دهد؟ يا چون طبع حساس تری دارند در حاشيه می مانند؟ ژرفا تازه تر و نوکارتر بود اما فروغ بنوعی از متون وبلاگستان به شمار می رفت و به اندازه کافی هم خواننده خوب و صميمی داشت. چه شد که رفت؟ گاهی آدم تحمل متن را ندارد. خود را به حاشيه می برد. فکر کنم اين اتفاقی است که در باره فروغ افتاده است. زير نورافکن بودن هميشه هم خوب نيست. می دانم. ولی به جای پاک کردن وبلاگ کارهای ديگری هم هست برای در سايه ماندن وقتی که زير نور آشوب می شود. اما يادمان باشد بنای آباد را نبايد خراب کرد. اين سنت صدها ساله را که با تخريب بنای پيشين و پيشينه بدعادت شده رها کنيم. درخت سبز را قطع نمی کنند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 31
چاپ کن
بفرست  
March 24, 2007  
نوروز و بازگشت  
 

من از اين افه های روشنفکری سر در نمی آورم که برخی نشان می دهند که نوروز برايشان معنا ندارد. نوروز همه معنای فرهنگ ما را در خود منطوی دارد. نوروز مرکزی ترين مفهوم در انديشه ايرانی است. مفهوم بازگشت. آنچه قلب انديشه قرآنی نيز هست. قلب عرفان هندی. قلب نگاه اشراقی به جهان در هر لباس و مذهبی.

پنهان نمی کنم که محزون بوده ام اين روزها. سخت محزون. و مدام با خود می گفته ام که پس آن ولاخوف عليهم و لاهم يحزنون برای کيست. چقدر دشوار است رسيدن به آن حال که نه در او خوفی باشد و نه حزنی. و می دانم که اين بهشت است. بهشتی که در جهان ما ناممکن است. مگر با بازگشت. مگر با نوروز.

نمی خواستم بنويسم تا مبادا از زهری که در جانم ريخته بود چيزی به شمايان بتراود. وقتی زهرناک می شوی گزيده می شوی بايد بدانی زهر در جان داری. بايد آرام شوی. کم تحرک شوی راهی بجويی تا زهر از جانت بيرون شود. بيمار خواهی شد. اما خوب خواهی شد با بازگشت با نوروز.

نوروز نشانه بازگشتی در طبيعت است و چونان هر امر طبيعی ساعت دارد. زمين که از آن ساعت گذشت نوروز می شود. بازگشت اتفاق می افتد. جهان کروی است و بازگشت هم از همين است. جهان انسانی هم از اين منظر کروی است جز آنکه نوروزش ساعت طبيعی ندارد. پس از 12 ماه نمی آيد. در 365 مين روز اتفاق نمی افتد. انسان نوروز خويش را دارد. گاهی هر ماه است و گاهی هزار سال هم اتفاق نمی افتد گاهی هم پنج بار در روز اتفاق می افتد.

زانوی انسان خاکی می شود. در اين هيچ شکی نيست. آدمها خطا می کنند. کم می دانند. کمتر تلاش می کنند. تن به حرف اين و آن می دهند. استدلال نمی شناسند. از تفکر و تحليل می ترسند. حسود اند. بدخواهی می کنند. زير فشار اند. فحش می دهند. لعنت می فرستند. غرق می شوند. خود را غرق می کنند. در سکس در ميخوارگی در حرص در پول در خوردن بی حساب در خوردن مال مردمان در شکنجه جان مردمان در اصرار بر خطا در نياموختن در بچه-پر-رو بازی در آوردن در متهم ساختن در خود را نشناختن در خود را برتر شماردن در ديگری را خوار شماردن در من-نژاد-برترم غرق می شوند در هنر-نزد-من-است غرق می شوند در هزار و يک چيز با معنا و بی معنا. به معنا به نام بی معنايی پشت می کنند. به دهان و دندان پيامبران سنگ می زنند. برخی هرگز نوروز ندارند.

اما همه اينها انسان است. انسان را نمی توان فرشته کرد. انسان چگونه از خويش فراتر می رود؟ چگونه انسان می شود؟ من بی گمانم با بازگشت. بازگشتی که نوروز نماد چون روز روشن آن است.

از مرد دانايی امشب آموختم که راز و رمز انسان "سرعت بازگشت" اوست. حزن تاريک ام به جرقه ای رخت برچيد. حزنی که سمج به ديواره روحم چسبيده بود. نوروز من در بازگشت است. آرزوی هر روزتان نوروز باد يعنی هر روز بازگرديد از خطايی که کرده ايد. هر روز خود را از حزن سمج شسته باشيد. هر روز از زهری که به جانتان می ريزند شفا يابيد. 

تمام آنچه مذاهب و آيين های معنوی و اساطيری به ما می آموزند در همين بازگشت است يا دقيقتر در اين تربيت که سرعت بازگشت خود را بالا بريم. زودتر برگرديم به طبيعت خود به بهار خود به نشاط خود. دشمنی را ترک کنيم. تنش را پايان دهيم. نزاع را برچينيم. به دوستی رو کنيم. به جمع بپيونديم. در برابر تبعيض بايستيم. همه چيز را برای خود نخواهيم. سهم هر کسی را بدهيم. سهم هر کسی را بشناسيم تا بتوانيم همه چيز را قسمت کنيم.

فرد و جامعه ای نوروز دارد که بر مسير خطا اصرار نمی کند. من گوهر درخشان نوروز را پوشيده می بينم. نمی دانم آنها که نوروز را نمی خواهند و از آن رو می گردانند به چه در می آويزند؟ آيا نوروز را به همين مراسم آيينی اش فروکاهيده اند؟ آيا نوروز را چونان مفهوم مرکزی فرهنگ و هويت ايرانی باز می شناسند يا چيزی در حد شب کريسمس اروپايی با همين معنای تقليل يافته ای که امروزه دارد؟ 

من برای وطن ام و دولتمردان اش نوروز آرزو می کنم تا از خطاهای ساليان شان دست بردارند. تا بر خطاهای کثير خود اصرار نورزند. تا بازگردند. برای روشنفکران شناخت هويت تاريخی مان را آرزو دارم تا از اين بيشتر ايران را به پای زندگی تقليل يافته ای که از غرب تصور دارند قربان نکنند. و برای دلهای جوان مهر به نوروز و عرفان نوروز را می خواهم حتی اگر هفت سينی نچيده باشند. باشد. مگر مثنوی بدون بسم الله شروع نشده است؟ اما کسی می تواند بگويد که مولانا از بسم الله غافل بوده است؟ مهم آن است که نوروز درون ما حلول کرده باشد. سبزه در دلمان سبز شده باشد. همان گندم آغازين. مهم اين است که روبروی آينه خودمان نشسته باشيم و صورت خود را بجا آوريم. و خوابهامان پر از ماهی باشد. و مثل ماهی ها هزاران کيلومتر که دور شده باشيم هم باز باز گرديم.

پس نوشت:
سوشيانت عزيز مطلبی در باره نوروز و بازگشت نوشته است با عنوان رسول نوروز که به رابطه موضوع با حريت اشاره دارد. درست است: آزادگی و آزاده جان بودن در قدرت ما برای بازگشت است. کسی که بر راه تاريک (که بر تنش و رنج و دلتنگی و بيزاری و تفرقه بيفزايد) اصرار می ورزد، نوروز ندارد. از جان آزاده بی بهره است. آزادگی روشنی است.

اين مقاله سعيد حنايی کاشانی هم که بازنشر نوشتار او در بهار 83 است خالی از لطف نيست:  بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
در باره نوروزهای من اين دو نوشته پيشين سيبستانه هم به همين بحث مربوط است:
نوشدن مدام
بازگشت به آغاز

برای همه دوستانی که با ايميل های فردی يا عمومی نوروز را به من تبريک گفته اند نوروزی مبارک آرزو می کنم و چهار فصلی رنگين و با نشاط در پيش. بعد از اتمام يادداشت ديدم که بازی آرزوهای نوروزی آغاز شده و من هم به بازی فراخوانده شده ام. من آرزوهای اصلی ام را پيشاپيش گفته بودم همينجا. در کنار آن صلح برای ايران می طلبم و خرد برای بازيگران سياسی اش و رشد و محبوبيت پايدار برای زمانه که حاصل انديشه و کار سختکوشانه شماری از بهترين دوستان من و بهترين روزنامه نگاران ايران است.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
March 16, 2007  
معيارهای ديدن و برگزيدن  
 

برگزیدگان بخش وبلاگ‌ها، وبلاگ از زندگی به عنوان برترین وبلاگ روزنوشت، یک لیوان چای داغ برترین وبلاگ اجتماعی-سیاسی، وبلاگوار برترین وبلاگ حوزه رسانه، امیر مهدی حقیقت برترین وبلاگ فرهنگی، سیبستان برترین وبلاگ اندیشه، یک‌پزشک برترین وبلاگ علمی وعصیان برترین وبلاگ آی‌تی هستند.

از اينکه دوستان برای سال دوم هم سيبستان را در خور اعتنا يافته اند و در ميان وبلاگهای برتر هفتگانه قرار داده اند نمی توانم سپاسگزار نباشم. من قدر اين اعتنا را می دانم و به آن ارج می نهم. با اينهمه می خواستم پيشنهاد کنم که دوستان گزينشگر خوب است معيارهای انتخاب را نيز آشکار و روشن در همان برگه معرفی برترين ها بگويند و روشن سازند که تا چه حد عواملی مانند شمار خوانندگان يا لينکهای داده شده به کل مطالب و اين دست معيارهای کمی مطرح بوده و تا چه حد معيارهای کيفی مورد توجه قرار داشته است و آن معيارها چه بوده اند. 

ممکن است در اين باب جايی روشنگری شده باشد و من بی خبر باشم ولی به هر روی گفتگو در باره معيارها مهم است زيرا همزمان با برجسته کردن نام ها و وبلاگ ها، معيارهای رسانه ای را هم برجسته می سازد.

يک پيشنهاد ديگر من هم بر می گردد به ديدن وبلاگهايی که معمولا ديده نمی شوند! به نظرم گروههای با نفوذ رسانه ای بايد بتوانند وبلاگهای حاشيه ای را هم ببينند و آنها را نيز به ميدان آورند. يافتن کسی که گوشه ای از وبستان فارسی برای خود می نويسد و مثل شقايقی پشت سنگی پنهان است همانقدر مهم است که شاخص کردن وبلاگ نويسانی که کارشان و نوشته شان دارای اهميت عمومی شده است و بسياری آنها را می بينند. دوست داريد اسمش را بگذاريد اولی ها: مثل جشنواره فجر که به فيلمسازانی که اولين فيلمشان را ساخته اند جداگانه توجه دارد. نکته من اينجاست که بهتر است از روش نخبگانی دوری کنيم و يا به آن اکتفا نکنيم و به روشهايی بينديشيم که هر کسی بتواند با ارائه کاری در خور "ديده" شود.

شايد راه جبرانی در حال حاضر اين باشد که وبلاگهای انتخاب شده هر کدام به خوانندگان خود بگويند که وبلاگهای تازه ای که در سال 85 با آن آشنا شدند و پسنديدند کدامها بوده است. من خود اين کار را خواهم کرد و همانجا در باره معيارهای اولی بودن توضيح می دهم و گزيده وبلاگهای دوست داشتنی جديدی را که با آنها آشنا شده ام می آورم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
March 14, 2007  
انديشيدن يعنی فحشا  
 

عنوان مطلب کيهان که در آن ذکرخيری هم از من رفته است بسيار با معنا ست: فحشا و انديشه. من می کوشم نگاهی بيندازم به اينکه چرا از نظر کيهانی ها انديشيدن می تواند همنشين فحشا يا خود فحشا باشد.

به ادعای کيهان يکی از بنيادهای دخيل در طرح پلوراليسم روزنامه نگاری در ايران "درنيمه اول دهه هشتاد تنها به تبليغ و گسترش جنبه هاي شهواني و ادبيات اروتيكال (کذا در اصل) پرداخته است و اكنون طرح شكست خورده «كمپين يك ميليوني با پنجاه امضاء» را در كارنامه خود دارد".

کيهان تا همينجا ميان اروتيسم و کمپين زنان رابطه برقرار کرده است و گويی کمپين ايشان را کمپين اروتيک می داند.

در مرحله بعد سروش نام برده می شود تا با انگ همنشينی "شاگرد"ش با اروتيک پردازان آثار اين انديشه گر هم در رديف "عاشقانه های جنسی" وانموده شود. به گمان نويسنده کيهان اين مجموعه اروتيک قرار است "به خيال خود حوزه هاي شبه روشنفكري و جوان را نيز متاثر كنند.

حلقه های بعدی اين انديشه اروتيک افرادی هستند فراری (مدير فراري مجله گردون ويکی ديگر که از ايران گريخت) وابسته به سيا (تهيه كننده راديو فردا، ارگان سازمان سيا) مبلغان انديشه های سروش، يک "نويسنده صهيونيست" كه با كانون هاي روزنامه هاي "مدعي اصلاح طلبي" همكاري دارد، يک حامی "گروهک تروريستی منافقين" است که مجموعا و دست در دست توانسته اند "اطمينان سرويس اطلاعات و امنيت هلند" را جلب کنند و لابد به همين دليل يک "سفير سابق هلند در ايران" نيز در جمع آنان حضور و بر ايشان نظارت دارد.

برای اينکه کمتر گمانی از خباثت اين انديشه گران فحشاگستر باقی مانده باشد اضافه می شود که  آنها "اهل جنگ رواني" اند و با "نيروهاي اپوزيسيون ايراني" پيوند دارند و اتاق فکری دارند که "محل تدوين و اجراي طرح هاي جنگ هاي رسانه اي صهيونيست ها عليه ايران لقب" گرفته است و "كاريكاتورهاي موهن عليه دين اسلام و پيامبر" از دل نشست هاي محرمانه ايشان پديد آمده است.

برای اينکه گمان نکنيد پيوند همه اين ها با فحشا خواب و خيال است من بار ديگر به پايان افشاگری توجه کنيد که در آن تصريح می شود که "اكنون طراحي پروژه اي براي پيوند فحشاي مدرن (تحت اينترنت) با رنگ ولعاب شبه روشنفكري در دستور كار" اين انديشه گران است و همه اينها کار يک استراتژيست امنيتی است.

می بينيد که تمام آنها که در اين حلقه اروتيک و فحشای مدرن اينترنتی حضور دارند دشمنان ايران اند: از مجاهدين گرفته تا صهيونيستها و امنيتی های رقيب و جنبش زنان و اپوزيسيون و ضدمذهب هايی که کاريکاتور عليه پيامبر طراحی می کنند و يک مشت فراری اند و با سيا همنشين و همسو يند.  

دشمن اصلی در اين نوشته سه چهار گروه اند: روزنامه نگاران، وبلاگ نويسان، انديشه گران و بسيجگران حقوق زنان. از نظر کيهان آنچه اين گروهها را به هم پيوند داده علاوه بر سيا و صهيونيسم، سکس است.

کيهان يکجا دو هدف و نگرانی عمده را به هم پيوند زده است: انديشه و سکس. اين همان عنوان مقاله هم هست. از نظر کيهانيان پايه کنترل امنيت کشور بر کنترل انديشه و سکس است و هر چه و هر که به آنها می تواند وابسته شناخته شود. کيهان با نوشته خود قرار است ضد حمله ای عليه انديشه و سکس فراهم کند.

از نظر کيهان مهمترين تابوها و مهمترين دشمنان و آفت ها همين دو سنخ فعاليت است. فعاليتی که انديشه را رواج دهد و فعاليتی که سکس را برجسته سازد. نگاه کيهان بروشنی اين است که کل تکاپوی اجتماعی مزاحم يا به اين و يا به آن وابسته است.

اما ربط دادن انديشه و فحشا بسيار معنادار است. ولی کدام انديشه فحشا ست؟ و چرا؟ جواب به آن از راه هدفهايی که کيهان برای زدن انتخاب کرده ممکن است: انديشه ای که از حکومت مستقل است و در مقابل آن موضع منتقد دارد. انديشه ای که مثال آن سروش است. شخصيتی مذهبی که می تواند آلترناتيو انديشه حاکم باشد. روشن است که چنين انديشه ای بايد محکوم به فحشا باشد. فحشا مفهومی مذهبی است و در اينجا برای مقابله با انديشه مذهبی استفاده شده است.

دردسر اصلی برای کيهانی ها امروز اينترنت است. جايی که بر آن کنترلی - و در آن اعتباری- ندارند وکنترلهای بيشتر و بيشتر را هر روز می توان با انديشه ای تازه دور زد. اين است که نويسنده کيهان فراموش نمی کند که بايد بر فحشای مدرن اينترنتی تاکيد کند. مفهوم فحشای مدرن اينترنتی تمام مشکل ايران از نظر کيهان است: انديشه مذهبی غيردولتی و کنترل ناپذير و آلترناتيو، متکی به باورها و دريافتهای مدرن و امروزی و جوان پسند و جهان پسند، و بهره برنده از اينترنت. اينترنت سرزمين بيگانه ای است برای کيهانی ها. و مثل هر سرزمين بيگانه سراسر شهوت است و تازگی های اروتيک. اروتيسمی که کيهان را راهی به آن نيست. کسی ايشان را در اين سرزمين تحويل نمی گيرد و به چيزی نمی خرد. پس با آن دشمن می شوند.

از نظر کيهان، انديشه اگر تاييد دولت و فکر حاکم نباشد فقط می تواند فحش باشد فحشا باشد مزاحم باشد مزدور باشد کار خارجی باشد کار فراری ها باشد. فراريانی که در "سرزمينی بيگانه" خانه کرده اند. کيهان دون کيشوت وار با چنين دشمنی می جنگد. تمام مضحک بودن قضيه در همينجا ست: جدی گرفتن تخيلات ذهنی که دنيای جديد را نمی شناسد و با آن دشمن است و راهی برای مفاهمه با آن ندارد و نمی شناسد. از نظر چنين دون کيشوت هايی حتما و ضرورتا همه دشمنان خيالی و واقعی او دست به دست هم داده اند. پس بايد به نبردی بی امان با آنها پرداخت سوار بر خری شد و قابلمه ای بر سر نهاد و مستخدم گولی را چونان سرباز پياده جلو انداخت و ادعای سرداری کرد. و سکس؟ دشمنی با هر چه نشان جنسيت دارد چه بسا نشان اختگی است. نشانی از عقيم ماندن انديشه کيهانی. اين می ارزد که يادداشتی ديگر به آن اختصاص دهم. حاليا همين اشارت بس. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
March 12, 2007  
بی سوادی اطلاعاتی-امنيتی  
 

من اصلا با وجود داشتن يک دستگاه اطلاعاتی زيرک و صاحب اطلاع و هوشمند در ايران مخالفتی ندارم. هر کشوری نياز به يک دستگاه قوی اطلاعاتی دارد تا منافع کشور را حفظ کند. اما روحيه کارمندصفتی و تن آسانی و باری به هر جهت بودن که صفت غالب در ادارات ايران است در دستگاه اطلاعات و امنيت اش هم آشکار است.

کيهان تظاهر می کند که با سرويس های اطلاعاتی ايران ارتباط دارد و خاصه اخبار ستون ويژه اش چنين ارتباطی را به رخ می کشد. چون تا به حال کسی از مقامات رسمی متعرض کيهان برای اين ادعا يا تظاهر نشده است من فرض می کنم واقعا کيهان شاخه ای رسانه ای از دست کم بخشی از نيروهای اطلاعاتی ايران است. اما در اين صورت کيهان وهن نظام امنيتی ايران است.

نزديک به تمام اطلاعات يادداشت اخير کيهان غلط اندر غلط است. وظيفه من نيست که اطلاعات اين بی سوادهای متظاهر به امنيتی بودن را تصحيح کنم. اما متاسف می شوم که کار ايران از نظر اطلاعاتی در حد دوره ناصرالدينشاه قاجار است. آنچه در اين يادداشت آمده چيزی فراتر از حرفهای خاله زنکی رمالان و منجمان دربار آن عهد نيست و عمدتا بر پايه تصورات و تخيلات يک کارمند بی سواد کم هوش نوشته شده است که اطلاعات کهنه و پراکنده و سوخته ای را با صد من سريش به هم چسبانده است و کولاژی از دروغ ساخته است که عجز سازنده اش را از فهم ساده واقعيت نشان می دهد. از همه جالبتر بخش مربوط به نقش حلقه ملکوت در پديد آمدن کاريکاتورهای دانمارکی است! آيا اين حاصل کار حلقه های اطلاعاتی ايران است؟ آيا آنها به همين روش به اداره مملکت کمک می کنند؟ در دنيايی که دهها مقاله هوشمندانه در تحليل مسائل جهانی و منطقه ای رسانه ها وجود دارد و حتی در همان ايران می توان تحليلگران باسواد و تيزهوش يافت که به کار بررسی رسانه های منتقد و مخالف و متفاوت بپردازند و حرفی به دردبخور بزنند و حتی به نظام امنيتی توصيه های مفيد بدهند اين دايناسورهای ما قبل تاريخ به چه کار می آيند؟

من می دانم که بسياری اين حرفها را باور نمی کنند. اما مشکل اين است که گروههايی اين خزعبلات را باور می کنند. شنيده ام که در نوشتن اين جور داستانها يک هدف عمده مسموم کردن ذهن برخی از علمای قم است. آيا اين توهين به علما نيست که آنها را در حد بازی خوردگان يک مشت دروغگوی کم مايه بجا آوريم؟ آيا کسی در آن مملکت نيست که در پاسداری از امنيت واقعی کشور گوش اين احمق ها را بگيرد و با اردنگی از دور و بر نظام اطلاعاتی به بيرون بيندازد؟ نظام اطلاعاتی چه احتياجی به اين مغز خر خوردگان دارد؟ برای ارعاب اين و آن اگر اين مشت آدمها به کاری بيايند آبرويی که می برند صد برابر بيشتر از هزار پروژه به اصطلاح براندازی ضربه می زند. آيا ما محکوم ايم که هميشه به يک مشت احمق جواب بدهيم که نمی توانند دو تا اطلاعات ساده را پيدا کنند و دو تا صغری کبرای درست و حسابی بچينند و از بس ناتوان و نادان اند به هر جنبده ای و هر حرکتی مشکوک اند و مثل آب خوردن دروغ می گويند؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
March 11, 2007  
نامه ای به سه دوست بمب گذار  
 

نوشته سلمان را در باره نگاه ما به فيلم 300 می پسندم و آن را به عنوان يادداشت سيبستانی منتشر می کنم تا دوستان در بحث شرکت کنند چون در خود وبلاگ سلمان جايی برای نقد و نظر نيست. اگر بود هم باز همين کار را به دليل اهميت آنچه او نوشته می کردم تا به نوبه خود به بحث در باره اين نوع نگاه کمک کرده باشم. نگاهی که از کليشه های ساخته و پرداخته تبعيت نمی کند و تبعيت نکردن اش را آگاهانه و با صراحت بيان می کند و دلايلی را به صحنه می آورد که معمولا از ذهن اکثريت غايب است. ولی شايد در گسترش بحث لازم است به اين نکته توجه کنيم که چرا آينده سازان ما مدافعان گذشته شده اند و چرا ديسکورس ساختن و پيشرفت کردن نمی تواند يا نمی توانسته به همين اندازه بمب گوگلی ساختن در ميان ما جماعت - که نقشی در حکومت و مديريت نداريم- جا باز کند. به عبارت ديگر اولين پرسش در مقابل نظر سلمان اين است که آيا از همان راه که دفاع از چهره ايران در ميان جوانان وبستان جا باز می کند می توان به توصيه برای انديشه به پيشرفت ايران پرداخت؟ ساده تر اين که: آيا مديريت پيشرفت و ساختن در دست ما ست؟ يا ما نفوذی بر مديران خود داريم؟ تا بحث به جواب اين سوالها برسد حاليا متن سلمان را بخوانيم:   

خداداد عزيز، نيمای عزيز ، پندار عزيز سلام

در روزهای گذشته به همراه هزاران ايرانی ديگر، تماشاگر حساسيتها، تلاشها و بمبهای گوگلی شما جهت مقابله با فيلم 300 بودم. حساسيت شما و هزاران امضا کننده طومارها و بمبهای گوگلی نسبت به تاريخ، گذشته و تصوير ايران و ايرانی در دنيا قابل فهم است: در زمانه ای که "حال" و "آينده" افق چشمگيری ندارند، دفاع از "گذشته" قابل فهم است. به عنوان يک ايرانی مقيم غربت هم ضرورت دفاع از فرهنگ و تبار ايرانی را کاملا درک می کنم. گذشته از تمام اينها، صرف استقبال فراوان از حرکتهای هويتی-تاريخی ايرانی (از سد سيوند و نام خليج فارس، تا سپندارمذگان و لوگوی نوروزی گوگل) عطش و نياز جامعه را به بازيافت هويتی-تاريخی ايرانی نشان می دهد. اما پرسش من اين است: چرا خداداد و نيما و پندار عزيز به عنوان سمبل پيشتازان و گزارشگران فعال حال و آينده، پيشتاز دفاع از نژاد و تاريخ و تبار و گذشته اند؟

دوستان خوبم

بياييد يک مساله را کاملا روشن ببينيم. مشکل ما با فيلم 300، نشان دادن چهره ای نادرست از نژاد ايرانی و خشايارشا و سربازانش نيست. اگر فيلم ديگری همين امروز به جای "چهره ای نادرست" از خشايارشا و سپاهش، "چهره ای درست" از نادرشاه و سپاهش و قتل عام و کشتار هزاران نفر در کشورگشايی اش به هند و غارت منابع و به غنيمت گرفتن تخت طاووس و کوه نور و دريای نور نشان می داد، با ديدن آن همه خشونت از پادشاهی ايرانی، به همين اندازه از لحاظ تبار و نژاد دچار سرخوردگی می شديم. مشکل امروز ما با 300، مشکل حقيقت نيست ...

دوستان عزيزم

به تبليغات فرهنگی هاليوودی و غربی بر ضد شرق و فرهنگهای ديگر اشاره می کنيد. باور کنيد غربيها با روشن کردن تلويزيون و مشاهده "صحبتهای واقعی" رئيس جمهورهای شرقی، رهبران غارنشين تروريست شرقی و نامه های بمبگذاران شرقی، تصوير ذهنی امروز خودشون از شرق را پيدا کرده اند، نه تماشای پياده نظامهای سپاهيان خشايارشا ...

دوستان خوبم

از روز اول در نام دامنه ام Persian را ذکر کردم و هر جای دنيا که باشم به اون وفادارم، اما نه مايلم به دليل وابستگی نژادم به خشايارشا هخامنشی سرافراز باشم، و نه مايلم به دليل وابستگی تبارم به نادرشاه افشار احساس سرافکندگی کنم. به کورش و اینشتین نه به دليل ايرانی بودن و يهودی بودنشان که به دليل انسان بودنشان افتخار می کنم و برای ايرانيان و يهوديانی که کوروش و اینشتین را جزئی از متعلقات هويتی خودشان می ببيند ابراز تاسف می کنم.

دوستان عزيزم

بازی نژاد و تبار و تاريخ، مدتی است که در دنيا به پايان رسيده. بازی امروز بازی ساخت و پيشرفت و آينده است. در همون لحظاتی که ما به شدت نگران حفظ نام خليج فارس بر روی اسکناسها و بزرگراههای خودمون هستيم، افرادی آنسوی آب، شب و روز مشغول ساختن لوور خليج فارس، گوگنهايم خليج فارس و ونيز خليج فارس هستند. ای کاش خدادادها، نيماها و پندارهای ايران را هم به جای تلاش برای حفظ تاريخ و تبار و هويت و نژاد، پيشتاز ساخت و پيشرفت می ديديم....


در هر مسيری که برای پيشرفت ايران در پيش می گيريد بهترينها را برای شما آرزو دارم.

خواننده هميشگی وبلاگهای خوب شما،
-سلمان

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
March 3, 2007  
مهاجرت نخبگان يا سر-ريز-شدگی اجتماعی  
 

مهاجرت شرمندگی نيست. پشت کردن به وطن و فراموش کردن پيوندها با سرزمين مادری نيست. مهاجرت مساله ای نيست که بايد حل شود. مهاجرت پديده ای جهانی است.

با اين نگاه که بنگريم می توانيم در درستی و دقت تعبير "فرار نخبگان/ مغزها" ترديد کنيم. از زمانی که از دوبی برگشته ام دارم به اين مساله فکر می کنم. حالا به اين نتيجه می رسم که مهاجران کسانی اند که در ظرف ميهن خود به دلايل بسيار طبيعی - و نه فقط سياسی- امکان ادامه حيات و معيشت و فعاليت ندارند. ديروز در اينجا صحبتی بود در باره هلند. و از جمله اينکه هلند مرکز خوبی برای پرورش نخبگان است اما آنها در اينجا نمی مانند. همانجا گفتم نمی مانند چون هلند ظرفيت جايگاه بخشيدن به همه آنها را ندارد. هلند کشور کوچکی است. نمی تواند از نقاش و موزيسين مثلا متورم شود. در هر کشور ميزان معينی از هر صنف و رشته ای امکان استقرار دارد. بيش از آن سرريز خواهد شد به کشورهای همجوار. يا کشورهای دورتر. ميزان سفر مهاجر و نقطه پايان سفر او به عوامل مختلفی بستگی دارد. چه بسيار ايرانيانی که می خواسته اند به آمريکا بروند و از هلند فراتر نرفته اند. يا می خواسته اند به اروپا برسند و از دوبی فراتر نرفته اند.

برگردم بر سر پديده مهاجرت. يا همان سرريز شدن. اگر ايران امکان و استعداد پذيرش و جايگاه بخشيدن و توزيع مناسب نخبگان خود را ندارد اين هميشه به معنای ضعف آن نيست. چنانکه اين سر-ريز-شدگی به معنای فرار هم نيست ( دوباره به تعبير فرار نخبگان دقت کنيد که خودبخود منفی بودن را القا می کند). مهاجرت برای کسانی مطلوب است که در جامعه خود امکان رشد بيشتری ندارند ولی آمادگی اش را دارند. نبايد خام انديشانه فکر کرد که مدل مطلوب اين است که همه ايرانيان در ايران بمانند و از آن فرار نکنند! حتی در يک مدل مطلوب هم مهاجرت بخشی از سلامت و پويايی مدل است. و البته بخشی ناگزير از پويايی فرد در هر جامعه. چنانکه اروپا پوياترين جمعيت مهاجران داخلی را دارد و فعالترين گروههای مهاجران را در حرکت به سوی کشورهای جنوب تشکيل می دهد. اينکه در دوبی هزاران نفر اروپايی (و نيز آمريکايی) "زندگی" می کنند نشانه آشکار همين پويايی است.

در دوبی هم با سلمان جريری آشنا شدم و هم با سعيد کريميان. هر دوی آنها کسانی هستند که به صورت طبيعی جايی در ايران ندارند. يکی از نظر سطح دانش در مرحله ای است که در ايران ماندنش اسباب رکود او خواهد شد و ديگری به دليل سطح مديريت اش کسی است که قادر نخواهد بود در ايران قدمی از قدم بردارد. سطح دانش اولی نيازی به يک بستر مناسب برای رشد دارد که در ايران محدود است و سطح مديريت دومی نياز به بستر مناسب برای پذيرش آن مدل از مديريت دارد که در ايران مفقود است! بنابرين جای تعجب و يا مذمت نيست که چرا آنها جلای وطن کرده اند. کسانی که صحبت از بازگشت نخبگان می کنند يک نکته را معمولا فراموش می کنند که مثلا اگر کسی دکترای رشته ای در ژنتيک يا حقوق بين الملل است که تنها در چند کشور جهان محيط کار و رشد دارد چگونه می تواند به ايران بازگردد؟ 

به همين ترتيب اگر کسی بلندپروازی هايی دارد که در تهران و تبريز و مشهد و شيراز و کرمان جواب نمی گيرد طبيعی است که تن به مهاجرت بدهد و فرصتهای موجود در سرزمين های ديگر را بيازمايد. آنها که می توانند با شرايط اجتماعی ايران کنار بيايند خب طبيعی است که همانجا می مانند و کارشان را می کنند. اما حتی اگر شرايط مهيا باشد هم هميشه ممکن است تعداد افرادی که مايلند در آن شرايط ببالند از قدرت بسترسازی کشور برای پذيرش آن تعداد فراتر باشد و بنابرين دوباره به بيرون سرريز خواهند شد. دوبی در حال حاضر بيشترين سرريز جامعه ايرانی را در خود می پذيرد. اين فقط يک امر منفی نيست فرصت مهمی هم هست برای فرد و جامعه ايرانی.

پس نوشت:
فقط يک نکته: در اظهار نظر دوستان آنچه برای من جالب است علاقه آنها برای خدمت به ايران و کار در وطن است. آيا اين غيرطبيعی است؟ اصلا. من شخصا خوشحال می شوم که مهاجران ايرانی ايران را از ياد نبرده باشند و دلشان برای وطن بسوزد و بخواهند از پس کمال يافتن در مهاجرت به وطن بازگردند و يا با وطن ارتباط داشته باشند. اما واقعيت اين است که هنوز هيچ طرحی ميان ايرانيان مهاجر برای شيوه خدمت کردن به وطن وجود ندارد و آنچه هست ابتکارهای فردی است. اين واقعيت هم که به هر حال بيشترينه مهاجران در مهاجرت مقيم می شوند و هرگز ديگر برای زندگی دايم به وطن برنمی گردند در مجموع رابطه مهاجر ايرانی با وطن اش را تضعيف می کند. اما احتمالا از راههای ديگر و به صورت غيرمستقيم، اين مهاجران بر وطن خويش تاثير می گذارند. نهايت اينکه در تحليلهای دوستان عامل خواست فردی خيلی پررنگ تر از آن است که بايد باشد. نبايد فکر کرد که اگر مهاجر بخواهد می تواند به وطن بازگردد. مساله اين است که بسياری حتی اگر بخواهند هم نمی توانند. مهاجرت وضعيت موقت نيست. حتی اگر به صورت موقت آغاز شده باشد. مهاجرت زندگی دوم ماست. اما دوم بودن هميشه به معنای بازگشت به اولی نيست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست