قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 31, 2007  
عطر عتيق  
 

امشب سخن های عجيب گفتيم. و از اينکه نمی توان از اين عجايب سخن گفت. از خواب هايی که تعبير می شوند. از ارتباط آدم و درخت. از درختهايی که بايد ترساندشان تا ميوه دهند. از ازدواج دادن دختر مرده با درخت تا تنها نمرده باشد. از درختهای مقدس بخارا و حصار و خراسان و همه جا. از بهشت بی درخت ايرانی. از ديگ های غذايی که تمام نمی شدند. از باور کردن به «عکس خمينی تو ماه». از اينکه مردم هنوز و همچنان با اسطوره زندگی می کنند. حتی در اروپا. کافی است از شهر دور شويد. از شبهای برات در مشهد. شبهای مردگان. از ادامه آيين های کهن در قالب آيين نو. از زندگی زير سايه ارواح پدران. از عطر شبهای جمعه که مرده ها آزاد بودند تا به خانه مان بيايند و در سفره شريک شوند و ما را متبرک سازند. از کجا سخن به کجا رسيد. صحبت از اين بود که قمه زنی. که ميخ کوبيدن بر دست تا رنج مسيح را تجربه کنند. از درويشان مسلمان و هندو و داوری ايزدی. از عشق و رنج. از حکمت شرقی و عقل مغربی. از يونگ. از ئی چينگ. از کرامات مشايخ تا دختر شفابخش کرمانشاه. از اينکه زنها به جادو نزديک ترند. حس شان در خواب روشن تر است. از اينکه عقل باور کردن به تضادهای ما ست تا پرهيختن از آن. که دوگانگی ايرانی فقط سياسی نيست که تعزير می کنند. از اين هم هست که ميان سنت اش و عقلی که غربی می پنداردش در نوسان است. در تذبذب است. نه با اين است نه با آن. جانش شرقی است و پزش غربی. خودش نيست. اگر خود باشيم کنار آمدن با تضادها مان آسان است. حقيقت شايد زن است.  مثل معشوق عرفان. مثل خدا.       

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 27, 2007  
مشروطه مفاهيم  
 

اتفاق مهمی که با مشروطه افتاد در حوزه زبان فارسی دارد پس از صد سال با وبلاگ تکرار می شود در حوزه مفاهيم. دو کلمه ای شرح می دهم تا دوستان هم-بحث شوند و به جايی برسيم.

ديدن دو کلمه کامنت اميرمهدی حکيمی پای مطلب پيش مرا به ياد ياسر انداخت و استادان خاندان حکيمی. اول از خود ياسر بگويم. ياسر در جريان وبلاگ نويسی اش دچار تحول شده و بيشتر از اين هم خواهد شد. اين خاصيت وبلاگ است و جايگاه ارتباطاتی اش. اين رسانه کتاب نيست و مقاله نيست و لاجرم زبان خود را می طلبد. اين زبان دارد همه چيز را به هم می ريزد!

خلاصه اش اين است که ياسر مثلا برای اينکه از همان حرفهای علمايی بگويد متوجه می شود که در رسانه وبلاگ بايد مساله را به زبانی تازه و ديگر مطرح سازد. زبانی که بازيگوش تر و سرخوشانه تر است و خصوصی تر و اخوانی تر. نتيجه؟ نتيجه اش اين است که مفاهيمی که ياسر دارد از آن حرف می زند در زبان و بيانی قابل دسترس تر بسته بندی می شود. اين باعث عموميت يافتن مفاهيمی می شود که تا پيش از اين در کتاب ها و محافل نخبگانی و بسته و کوچک می چرخيد و مورد بحث بود. 

مساله اصلی در دنيای مدرن ايجاد بيشترين دسترسی است. به يک معنا دموکراسی هم همين است و رشد حقوق بشری هم رفع موانع دسترسی است.

همينطور قلم انداز هم بگويم که گرچه نسل حکيمی ها با رسانه کتاب سر و کار داشتند که به نسبت رسانه منبر پيشرفته تر و دسترس پذيرتر بود - چون حوزه شفاهی را به کتابت منتقل می کرد و قابليت حضوری کردن غياب را فراهم می کرد- اما نسل جوانتر حکيمی ها به رسانه بمراتب قوی تر و گسترده تر و دسترس پذيرتری وارد می شوند که همان وبلاگ است. تفاوت ماجرا را با اين مثال در نظر آوريد که مثلا محمدرضا حکيمی وبلاگ می نوشت. او حتما زبان ديگری اختيار می کرد و روحيه ديگری می يافت و با چالش های زنده تر و عينی تر و همه جانبه تری روبرو می شد.

اصولا کتاب رسانه صامت است. اما وبلاگ رسانه گويا ست. نوشته چندی پيش ف.م. سخن بخوبی اين تمايز را برجسته کرده بود.

 برگردم سر سخن اصلی. مشروطه باعث شد زبان درباری و فاخر و پيچيده گو و دور از دسترس فارسی نخبگانی فروريزد و زبان عموميت يابد و يا عموميت زبان و زبان مردم عام رسميت يابد. اين آغاز عصر همگانی شدن آموزش بود. رسانه آن روزها روزنامه بود و شعر طنز که زبان را فرو می شکست. رسانه مشروطه مفاهيم وبلاگ است. وبلاگ کارخانه عمومی سازی مفاهيم است. اين تحول سطح دانش و بينش عمومی را به نحوی برگشت ناپذير ارتقا خواهد داد. مساله ديگر زبان ساده نيست. مفاهيم عمومی شده و به تعبيری ساده و دسترس پذير شده هم هست. يعنی ما وارد عصری می شويم که برای اولين بار توجه ما به جای ساده سازی واژگان به ساده سازی مفاهيم معطوف می شود. اين تحول مهمی است. تحولی که پايه اش اينترنت است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
January 20, 2007  
عشق، قدرتِ بخشيدن است  
 

خواهر ما فروغ می گويد باز به همان نتيجه پيشين خود بازگشته که عشق دوست داشتن محاسن معشوق است و نه عيب های او. من گمان می برم در سخن نخست که «دوست داشتن عيب معشوق نشانه عشق است» نکته دقيقتری درج است. زيرا هر کسی می داند که عشق ستايشگر است و بديهی است که ستايش به امری فوق عادت تعلق گيرد اما کمتر کسی می داند يا اين دانستگی اش از سطح غريزه خودکار به آگاهی تبديل شده است که عشق به همه چيز معشوق تعلق می گيرد و نه تنها به حسن او. پس لاجرم عيب را هم شامل همی شود.

در ادب فارسی سخن از آزار معشوق بسيار است و به قول حافظ حتی عاشق کشی. اما چگونه است که معشوق همچنان معشوق می ماند؟ آزار حسن است يا عيب؟

ديگر آنکه تمام نظرهای دوستانی که مطلب و مدعای پيشين را خواندند موافق اين سخن بود که در عشق عيب و حسن رنگ می بازد. اينکه بگوييم عيب ترانساندانتال می شود و رنگ حسن می گيرد هم چيزی از عيب کم نمی کند. عاشق وقتی از عشق فارغ می شود مثل ديگران می تواند بر عيب معشوق صحه بگذارد اما تا عاشق است همان عيب را می بيند و دوست می دارد. عشق قدرت عبور از عيب و حصار عيب است.

در باب منقولات هم دريايی نقل وشاهد هست. فرمود عاشقم بر قهر و بر لطف اش بجد ای عجب من عاشق اين هر دو ضد. عشق منطق فراگذشتن است. عيب ديدن کار بازار و مراودات اجتماعی و روزمره است. اما عاشق منطق بازار ندارد. صدرش پدر آسمانی است و ذيل اش مادران زمينی خود ما. هر دو عاشق فرزندان خويش با همه عيبی که از ايشان می بينند.

عشق دو خدا کامل است و بی نقص. عشق خدا به انسان و انسان به انسان پوشاننده است. برای همين است که دوست داشتن تا زمانی است که می توانيم کسی را ببخشيم. يعنی بگذريم. اغماض کنيم. چشم بپوشيم. فراموش کنيم. ارزش عشق به همين است: پناه بردن به کسی که ما را چنانکه هستيم دوست می دارد. کسی که حاضر است از کاستی ما و گناه ما و خطای ما بگذرد ولی از عشق نگذرد.

فراموش نکنيم. جهان با گناه آغاز شد. با توبه ادامه يافت. ترجمه اش به زبان عشق می شود: جهان با خطای معشوق آغاز شد و با بخشايش و چشمپوشی ادامه يافت. بدون چشمپوشی ناشی از عشق، جهان جهنمی بيش نيست.
 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
January 19, 2007  
سقوط نظام در دستور کار آمريکا نيست  
 

من هم معتقدم که آمريکا به دنبال دردسر تازه ای (مانند عراق) در خاورميانه نيست و هدف کنونی اش در آينده ی قابل پيش بينی سقوط نظام سياسی در ايران نيست. گرچه اين به آن معنا نيست که روزهای آينده برای دولت ايران و دولتمردان ايرانی از دردسر خالی است. علی حيدری در اين نوشته بهترين استدلال در اين زمينه را مطرح ساخته است. روزهای آينده اين استدلال قوت خود را بيشتر نشان خواهد داد: 

امریکا در منطقه خلیج فارس دست به تغییر استراتژی زده، بخشی از آن مرتبط با حل کوتاه مدت بحران عراق است: تجهیز سریعتر دولت عراق و تقویت دولت مرکزی، کاهش توان گروههای شبه نظامی چه شیعی و چه غیرشیعی و افزایش قدرت سرکوب شورشهای خیابانی با فرستادن 20 هزار سرباز دیگر و ... تقریبا همه متفق القولند که هدف امریکا ایجاد یک دولت مرکزی قوی و مسلح و مسلط در زمان کوتاه است و سپس خروج از بحرانی که خود ساخته بود. برای اینکار اگر نیاز باشد تلاش خواهد کرد که دولت لایقتری سرکار بیاید یا دولت فعلی مسوولیت پذیرتر رفتار کند.

در افغانستان هم سیاست مشابهی به کار گرفته شده البته با محوریت ناتو: افزایش توان سرکوب شورشیان و تجهیز کردن دولت مرکزی. بخش دیگری از این تغییر استراتژی مرتبط با سخت گیری بیشتر در مقابل ایران است. کاهش تجارت بانکهای خارجی با ایران، تاثیر در افزایش ریسک مبادله و سرمایه گذاری در ایران، افزایش توان نظامی امریکا در پایگاههای منطقه، فرستادن ناو به منطقه، تنبیه شرکتهای طرف معامله با صنایع موشکی ایران، سخت گیری در تحریمهای مرتبط با توان هسته ای ایران، انتقادات صریح از عملکرد ایران در عراق، فشار بر گروههای شیعی (مانند دولت کنونی عراق) برای جدایی سیاسی از ایران، ایجاد صف متحد کشورهای عربی علیه ایران و ... در مورد ایران اما اتفاق نظر وجود ندارد که مقصود امریکا چیست؟ اکثر تحلیلگران اینها را نشانه هایی برای آغاز رویارویی جدی با ایران میدانند. جنگ یا شبه جنگی برای ساقط کردن حکومت ایران.

 برعکس، من گمان میکنم نقشه امریکا برای ایران به هیچ عنوان ساقط کردن رژیم ایران نیست. مشکل اصلی ساقط کردن حکومت نیست، مشکل اصلی خلا قدرت بعد از سقوط است. چیزی که در عراق هم فاجعه آفرید و در ایران شدیدتر خواهد بود. حفظ همین رژیم برای ثبات منطقه مهمتر از ساقط کردن آن است. تنها کاری که باید کرد مهار اقدامات و تاثیرات ایران است.

اینبار به نظرم گروهی کاملا هوشمند و واقع گرا در سیاست خارجه امریکا تصمیم میگیرند. حذف کامل تفکر نئومحافظه کاری در سیاست خارجه امریکا، ورود مشاور جدید امنیت ملی (و مشاوران) و وزیر دفاع و تحول وزارت خارجه، تغییر نماینده در سازمان ملل، تغییر کادر سیاسی امریکا در منطقه و ... چرخشی به این سرعت و با این شدت کمتر اتفاق می افتد. سیاست فعلی امریکا نه تنها بهتر از سال گذشته است بلکه بهتر از تحریمها و مهار ناموفق زمان کلینتون است.

 دیگر صحبتی از تحریک اقوام ایرانی، دعوت از لس آنجلسی نشینان، امید بستن به اصلاح طلبان، صحبت از نامشروع بودن رژیم ایران، سخن از ساقط کردن رژیم ایران و ... نیست. بحث ساده تر شده است: انزوا و تحلیل توان ایران در بلندمدت. شاید بتوان تشبیه کرد به استراتژی امریکا در مقابل شوروی در زمان ریگان. امریکا از قدرت بالاتر اقتصادی، سیاسی و نظامی استفاده میکند تا از سویی رقیب را وادار به مسابقه ای با چشم انداز روشن برای امریکا کند که منجر به عقب نشینی رقیب خواهد شد، از سوی دیگر با منزوی ساختن رقیب به تحلیل توانش امید خواهد بست و نقش رقیب را حتا با وجود سلاحهای پیشرفته در تعاملات جهانی کاهش خواهد داد. کشوری مانند کره شمالی که حتا قادر به سیرکردن شکم مردمانش نیست یا مثل شوروی که در اقتصادی ناکارا دست و پا میزند حتا اگر مجهز باشد تهدیدی برای امریکا نیست.

برای کوتاه مدت باید به ایران نشانه های آشکاری از قدرت امریکا و مصمم بودن این کشور فرستاد تا در مواردی که برای امریکا حساس است، عقب نشینی کند (مانند کند کردن برنامه تسلیحات هسته ای یا مداخله کمتر در عراق)  و برای بلندمدت باید توان داخلی ایران و اثرگذاری خارجی آن را کاهش داد. توان ایران با وارد شدن در رقابت با امریکا و نیز کاهش شدید سرمایه گذاری در نفت و گاز تحلیل خواهد رفت (هدفی که امریکا امیدوار است انجام دهد). اقتصاد بیمار ایران هم به این روند کمک خواهد کرد.

در داخل امریکا هم دیگر صحبت از ارتش آزادی بخش (تز دولت بوش)، زراد خانه دموکراسی (تز ترومن)، ارتش بسط دهنده ارزشهای امریکایی، تغییر برای دموکراسی، دفاع از حقوق بشر (کارتر) و ... نیست. امریکا بیش از پیش به زمان بوش پدر و ریگان نزدیک شده، امریکا به عنوان رهبر مقتدر اما محافظه کار و واقع گرا.
 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
January 13, 2007  
عشق و عيب  
 

چه جمله قشنگی:
برای يک آدم سالم دوست داشتن عيب های ديگری بزرگترين نشانه عشق است.

اين را مجتبی پورمحسن در اول معرفی خود از کتاب ميرا از کريستوفر فرانک آورده است به ترجمه ليلی گلستان. کتاب توقيف شده است حالا. لابد به دليل برقراری رابطه ميان عشق و عيب!

ديدگاه کلاسيک به دنبال معشوق متعالی است. اما اشتباه است. عشق دوست داشتن عيبهای معشوق است. آگاه بودن به آن است. به قول نيچه ديدن سويه اهريمنانه شخصيت اوست. و گرنه عشقی کورانه است. رشدی با آن نيست.

من هميشه باور داشته ام که رابطه انسان و خدا از رابطه عاشقانه قابل شناسايی است. به قول مولانا عشق اسطرلاب اسرار خدا ست. می خواهی اسرار خدا را بشناسی بهتر است درک انسانی تر و همه جانبه تری از عشق پيدا کنی.

برای من جمله بالا درست همان رابطه ای است که خدا و انسان دارند. خدا همان آدم سالم است و معشوق همين ما انسان ها. خدا از همان آغاز عيب های ما را می ديده و می دانسته است. آيه خلقت را يادتان بيايد که فرشتگان می گويند اين مخلوق تو اهل فساد است و ستم و چه بسيار جاهلانه رفتار می کند. خدا می گويد من چيزهايی می دانم که شما نمی دانيد. حافظ می گويد فرشته عشق نداند که چيست. مساله به همين سادگی است.

تازه از خواب بيدار شده ام. چای را گذاشته ام. بروم صبحانه بخورم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
January 9, 2007  
رويا داريد يا خاطره؟  
 

آموزنده ترین کتاب غیرتخیلی هم “دنیا مسطح است” اثر توماس فریدمن، ستون نویس نیویورک تایمز بود که جهانی شدن توی قرن 21 رو بررسی می کنه.

یه جمله ناب هم از اون کتاب: (درباره یه شاخص مهم شکوفایی) “آیا جامعه شما بیش از آن که رویا داشته باشد، خاطره دارد؟”

برگرفته از: حاجی کنزينگتون

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 1, 2007  
شادی آخرالزمان  
 

يک: برای من که تمام سالهای زندگی در اروپا شب سال نو را در لندن گذرانده ام ديدن شب سال نو در آمستردام تجربه تازه ای بود. لندن محافظه کار شب سال نو را تبديل کرده است به يک راهپيمايی بی رونق. حتی آتش بازی هزاره اش هم چيزی نبود. آتش بازی اصولا در بريتانيا موقوف است. هر بار که ملت دلشان لک می زند و شهرداری آتش بازی مختصری راه می اندازد فردا روزنامه ها می نويسند بله حدود يک ميليون پوند خرج شد! و آدم عذاب وجدان می گيرد که برای آتش بازی چه پول بيهوده ای خرج شده است.

در آمستردام مردم اند که پول خرج می کنند و بدهکار کسی هم نيستند. نزديک ترين تصور به آتش بازی سال نو همان چهارشنبه سوری خودمان است. نه تنها دو سه محل اصلی مثل ميدان دام و نيو مارکت و ليدسه پلاين آتش بازی مفصل مردمی دارد بلکه تقريبا هر محله ای هم توی کوچه و خيابان مراسم فشفشه هوا کردن و ترقه در کردن دارد.

امشب زير ابری از دود و فشفشه و صداهای گاه مهيب مسير نيو مارکت تا ميدان دام را رفتيم. ميدان آنقدر ازدحام داشت که از وارد شدن به محوطه اصلی پرهيز کرديم و از يک کوچه جانبی خود را از فشار جمعيت رهانيديم. گرچه مردم بيشتر سر-به-هوا بودند اما باران تندی که مدتی گرفته بود و بعد بند آمد باعث می شد با احتياط برويم و زير پامان را هم مراقب باشيم. خشاب های مقوايی فشفشه ها و راکتهای کوچک خيس و لگد مال شده هر چند قدم يکبار انبوه می شد به نشانه اينکه اينجا حلقه آتش بوده است. پليس که معمولا در آمستردام ناپيداست حضور پر رنگتری داشت اما دخالتی نداشت. نظاره گر بود. آزادی در شادی و سر و صدا راه انداختن مطلق بود. جای علی را خالی کردم که نيمروز به لندن بازگشت. اما فکر کردم که به هر حال يکی از اين سالها متوجه خواهد شد که سال نو را طور ديگری هم برگزار می توان کرد! جای دوستان ايرانی را هم خالی کردم که برای شادی کردن خيابانی حسرت می کشند يا کارشان به تعقيب و گريز می انجامد!

دو: يکی دو باری پيش از اين اشاره کرده ام در سيبستان که هر جامعه ای نيازمند روزهايی و مکانهايی برای بی نظمی است. همانطور که آدم هر روز يا هر از چند روزی نياز دارد بر خلاف نظمی که برای خود تعيين کرده رفتار کند و گاه اصلا عادت زدايی کند. گفته بودم که اگر کلوب شبانه و تفريحات آخر هفته در اروپا نهاد بی نظمی است در فرهنگ ما شعر اين وظيفه را بر عهده داشته است تا همين دوره معاصر. و اضافه کرده بودم که حال وبلاگ نهاد بی نظمی ما شده است. و اکنون بيفزايم که وبلاگ امروزه تنها نهاد بی نظمی ما نيست!

هر سال هم روزی و روزهايی برای بی نظمی می خواهد. شب آخر سال از آن شمار است. قاعده جديد که مبتنی بر گردهمايی عمومی و آتشبازی و مستی است و به هم ريختن نظم عادی شهر تا حدود زيادی مدرن است اما در اصل بی نظمی کردن از آن قاعده کهن دور نيست. در جشن های آخر سال تقريبا در همه فرهنگها نظم عادی به هم ريخته می شود. نوروز ما امروزه يکی از بقاعده ترين جشن های سال نو در جهان است که با آرامش و طمانينه و فال حافظ و سر قرآن گشودن و دعا و سفره و نظم هفت تايی و ديد و بازديد انسانی همراه است. اما نمونه نوروز ما جشن کريسمس است با همان خصوصيات. درعوض ما پيش از نوروز سر به شورش شهری بر می داريم در چارشنبه سوری حال آنکه اروپائيان پس از کريسمس و در شب آخر سال!

سه: امشب در اين شورش عمومی برای شادی فکر می کردم اين منطق غريزی نشانه امر مهم ديگری هم هست. اين بی نظمی عمومی می دانيد که بر اساس تعاليم دينی و اسطوره ای در آخر جهان هم اتفاق می افتد (هم در عالم انسانی: يوم يفر المرء من اخيه؛ و هم در عالم کيهانی: اذا الشمس کورت/ اذا زلزلت الارض زلزالها). آخر سال هم نوعی آخر جهان است. در واقع به طور دقيق آخر زمان است يا به تعبير آشناتر: آخر الزمان. آخرالزمان آخر نظم است. و رهايی از نظم معهود اسباب شادی است. هر چيزی در زمان خود دارای نظم است (مثلا کار روزانه) اما وقتی به آخر رسيد (مثل پايان ساعت کار) به بی نظمی ميدان می دهد. در اروپا شما پايان ساعت کار را با جمع شدن در ميکده نزديک اداره و نوشيدن آبجو و گپ زدن جشن می گيريد (تصوير گروههای انبوه شادخواران در «بار»ها بعد از ساعت 5 و 6 عصر از تصويرهای عمومی در لندن است مثلا).

    شادی کردن در جماعتهای بزرگ و توده ای اما کمتر اتفاق می افتد و بزنگاه های خاصی دارد. نمونه روزانه و  معمول اش را از کار مثال آوردم. نمونه های کمياب ترش را در تاريخ نزديک می بينيد: شادی بزرگ و توده ای پس از فرو افتادن ديوار برلين. و برای ما که انقلاب ايران را تجربه کرده ايم شادی عظيم مردم در زمان رفتن شاه و سقوط رژيم و آمدن امام. آخرالزمان زمان شادی است.

اما يک نکته هم هست. اينکه مفهوم شناخته آخرالزمان در فرهنگ ما معمولا با شادی همراه نيست. با هشدار و انذار و وعده عذاب همراه است. فعلا به معرفت شناسی اين نکته وارد نمی شوم. اما همه آخرها شادمان اند. و همه شادی های در شکستن عادت اند. نظم و عادت ضرورت اجتماعی است. شادی و رها شدن از نظم و خلاف آمد عادت ضرورت انسانی. زندگی آدمی ديالکتيک اين دو ضرورت می تواند تعريف شود. 

اگر در پايان سخن به ايران بازگرديم يک علت شادی وصف ناپذير خوشی کردن در ايران از همين است که نهاد سياسی بی نظمی را به رسميت نشناخته است. شادی زير زمينی شده است. اين از نظر فردی بسيار پرکشش است اما از نظر اجتماعی بسيار ويرانگر. شادی مردم ما از يک نگاه بدان معنی است که آنها پيشاپيش آخرالزمان نهاد سياسی را به استقبال رفته اند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست