قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 31, 2006  
چرخه مدار صفر  
 

مرگ صدام برای من نمودار سالها فرصت سوخته و از دست رفته است. سالهايی که او از مردم خود سوخت و از ما ايرانيان. به خاطر رهبرانی چون صدام است که ما مردم مدام بايد از صفر شروع کنيم. رهبرانی چون صدام سالهای سال را به اشتباهات مهلک و تکرار آن تلف می کنند و نسل ها را به باد فنا می دهند. مرگ با چوبه دار برای کسی چون صدام کوچکترين مجازات است. هيچ است. درست مثل دوره زمامداری شان که هيچ بود. هيچ در هيچ. و اين هزارها هزار دريغ است. دريغ همه آنها که زخم ايشان خوردند يا جانشان را دادند. رهبرانی مثل او چنان خسارتهايی به فرهنگ و سياست و مردم ما زده اند که با هيچ مجازاتی قابل جبران و استيفا نيست. ما آنها را می کشيم و اين اوج نااميدی ما ست از آنها که عمرهای ما را سوختند زندگی های ما را تلف کردند شادی را از ما دريغ داشتند وطن را از ما گرفتند و ما را آواره ساختند متفکران مان را دهان بند زدند يا گوشه زندان پوساندند. صدام تا بر اسب قدرت سوار بود هيچ مرزی نشناخت و هيچ کاری برای مردم خود نکرد. 

با رهبری چون صدام مردم امکان هيچ انباشت تجربه ای ندارند. هيچ راهی به جلو نمی روند. مدام بر مدار صفر می چرخند. نااميدان وسوگواران. زندگی در عراق امروز توفان اتلاف عمر و جان است. اتلاف عظيم و به حساب نيامدنی. توفانی به جا مانده از عصر صدامی. رهبرانی که گرهی نمی گشايند. کارشان گره بر گره زدن است و کور کردن گره هايی که هست. پريشان ساختن مردم.

تنها فرق فارق دموکراسی با استبداد همين جاست. در دموکراسی عمر کسی تلف نمی شود. هر کسی قادر است پيش برود. اما نظامی برای چرخيدن به دور خود وجود ندارد. انباشت سرمايه های مادی و معنوی هست. همين انباشت است که مملکت را زنده و اميدوار و انسانی نگاه می دارد. کسی جانشينان احتمالی خود را از بين نمی برد. کسی نمی تواند خود را اول و آخر همه چيز بداند. فروتنی است که در استبداد غايب است. سهم تک تک مردم و نخبگان است که محفوظ است. سهم زندگی در وسيعترين معنايش. مشارکت و رقابت ريشه کن نشده است. نقد جاری است. زبان ها را نمی برند. عقل کل وجود ندارد. خدايگان مرده است. هر چه هست از آن مردم است. هر روزی راهی اختراع می شود که مردمانه است. از مردم شروع می شود و به مردم ختم می شود. کسی آقا-بالا-سر مردم نيست.

رهبرانی مثل صدام اند که ما را عقب می اندازند. از جهان دور می دارند. حصار دور ما می کشند. ما را بی تاريخ می کنند. تاريخ ما را ناچيز می کنند. ما را به مردمانی تبديل می کنند که بايد به کشور ايشان حمله کرد و اداره شان کرد.

رهبرانی چون صدام بازيچه اند. بازيچه شهوت سيری ناپذير قدرتی کور و بی مهار. بازيچه طرح و توطئه بازيگران جهانی. مسخرگانی که خود را خدايگان می انگارند. بيچارگانی که کليد همه چاره ها در زندانهاشان است و در قدرت سازمان امنيت شان و ارتش و اسلحه شان.

پروسه رهايی از صدام پروسه ای سخت و دردناک و پر آشوب است. چيزی که بايد از آن به خدا پناه برد. به مردم پناه برد. مردم را تقويت کرد. هيچ راه ديگری وجود ندارد. ما بايد بتوانيم عمرهامان را از دست اتلاف ايشان نجات دهيم. شادی هامان را. عمر به شادمانی گذراندن عمر بی ترس گذراندن اين است آنچه گوهر بازگشت به مردم است. همه نقدهای دموکراسی در پای اين محصول دموکراسی هيچ است. زندگی بدون شادی به هيچ نمی ارزد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 30, 2006  
قصه های ايرانی - مشتريان رولکس  
 

ديدم پينگ شده ام آمدم ببينم سيبستان چی نوشته! خب برای اينکه دست خالی نرويم يک قصه کوچک بگويم که امروز وقتی عبدی کلانتری داشت در باره مصرف کردن حق مسلم ماست حرف می زد (در کجا؟ راديو زمانه البته!) دوباره يادم افتاد.

دفعه اول که پسرم علی آمد آمستردام ديدن بابای جهانگردش در حين گشت و گذار در نزديک ميدان دام سری به ساعت فروشی بزرگ نبش ميدان زديم و آنجا متوجه شدم که اين پسر خوش ذوق ما چقدر طرفدار ساعتهای مچی رولکس است. خب آن موقع قصد خريد نداشتيم ولی با خودم فکر کردم برايش در ماه نوامبر که تولدش است می گيرم.

تهران که بودم با خود گفتم نزديک تولد علی است و خوب است در برگشت برايش رولکس ببرم که هم سوغات باشد و هم هديه تولد - به يک تير دو نشان! در نمی دانم کدام کاتولوگ بود که دريافتم نمايندگی رولکس در ولی عصر شمالی و نزديک زعفرانيه است. يک روز با برادرم به سمت لويزان می رفتيم و از آن نواحی رد می شديم که چشم ام افتاد به مغازه بزرگی با مارک رولکس. گفتم خودش است. خواهش کردم نگه داشت. پياده رو خاکی بود و داشتند تعميرات و نوسازی می کردند. ورودی پاساژ بسيار لوکسی را گذشتم و به مقابل مغازه رولکس رسيدم. مثل بعضی بانکهای اينجا در آمستردام و يا در واشنگتن که ديده بودم ورود با زنگ زدن ممکن بود. مغازه بسيار بزرگ و شيک و مرمر بود - اگر اشتباه نکنم- و درعين حال سرجمع به اندازه يک دو قفسه بيشتر جنس نداشت يعنی شايد يک دهم جنس آن ساعت فروشی ميدان دام هم نبود. ولی ترتيبات پذيرش و رفتار فروشنده و مديران تا دلتان بخواهد های کلاس بود. ....

نشستم و کاتالوگها را ورق زدم و فهميدم که بيشتر ساعتها سفارشی است يعنی بايد بياورند. باری چند؟ قيمتها واقعا سرسام آور بود. از 3-4 هزار دلار شروع می شد و متوسط قيمتها 6-8 هزار دلار بود. بله برنگرديد درست خوانديد. گفتم بر اساس تجربه سابق من که يکبار از سوئيس برای دخترم ساعت خريده بودم و در تهران نصف آن قيمت بود گمان می بردم رولکس هم اينجا ارزانتر است با توجه به حذف مالياتهای سنگين اروپا. درآمد که: تقريبا 10-15 درصد هم گرانتر از قيمت خرده فروشی اروپا است (حساب کنيد سود فروشنده تهرانی را که قطعا به قيمت خرده فروشی اروپا خريد نمی کند)!

من اصلا آدم خسيسی نيستم ولی ولخرجی هم نمی کنم. بکنم هم ساعت چندهزار دلاری نمی خرم. اما يک نکته برای من سوال شد و اسباب حيرت. برای من که در اروپا کار و زندگی می کنم اين قيمتها غيرقابل تحمل است. چه کسانی در تهران هستند که می توانند فروش چنين مغازه ای را تامين کنند که سر پا بايستد؟ درآمدشان چقدر است؟ چند نفر هستند؟ مدل زندگی و خرج کردنشان چطور است که خريد چنين ساعتی يک رقم از خرجهای زندگی شان است؟ در اروپا می توان با کمی ولخرجی يک ساعت خوب رولکس خريد چطور است که در تهران فروشگاه يا برای اشراف و نوکيسگان نفتی است يا اصلا ساعت مرغوب ندارد. قطبی شدگی در بازار نماينده قطبی شدگی در جامعه است. حال آنکه جامعه را متوسط ها می چرخانند و زنده نگه می دارند. کی به فکر متوسط هاست؟ کی برای متوسط ها جنس خوب توليد می کند (آنچه در اروپا اصل است)؟ در ايران بسيار ديدم که خريد افتخار است. نه برای رفع نياز زندگی. و جنس هر قدر گرانتر (ولو بی معنی) افتخار خريدن اش بيشتر - در اين مورد می خواسته ام جداگانه بنويسم و می نويسم.

دوباره ياد عبدی می افتم که می گفت:

ايرانی را مجسم کنيد که در آن مصرف کنندگان خدمات مسافربري مي توانستند عليه علل سوانح جاده ها قوانيني از مجلس بگذرانند، يا عليه ساختمان سازي بی رويه، ناديده گرفتن حقوق پياده روها و ناديده گرفتن قوانين منطقه بندي(زونينگ) به دادگاه شکايت برند؛ يا می توانستند در هزاران مورد ديگر در عرصه هاي خصوصي و دولتي که پيش شرط آن ها داشتن حقوق شهروندي و استقلال کامل قوهء قضائيه است، به طور جمعی احقاق حق کنند. در جامعهء بي حقوق، قدرت اصلی مصرف و حقوق آن به طور عمده از آنِ آقازادگان است. در بازي قدرت و مصرف، ميان آقازدادگان اصول گرا و شيوخ سلطنتيِ عرب، ذره اي تفاوت وجود ندارد! (متن کامل را اينجا ببينيد و بشنويد)

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
December 26, 2006  
دوستی با خدا  
 

حرفهايی در باره بازی يلدا

بازی يلدا ذهن مرا بسيار مشغول کرده است. چرا رنگ بازی به رنگ اعترافات شخصی درآمد؟ بعضی از آنچه خوانده ام شجاعانه و تکان دهنده است. چه اتفاقی افتاده که ما آسان و صميمی اعتراف می کنيم؟ معنای اين اعتراف چيست؟

من دو نکته را می خواهم تاکيد کنم. اول سخنی است از بايزيد بسطامی (يا به قول نجيب مايل هروی: بايزد با ای کشيده تر قبل از د) می گويد با کسی دوستی کن که با او بتوانی چنان آزاد و رها حرف بزنی که با خدا. دوستی که از او چيزی پنهان نباشد مثل خدا دوست است. اين مفهوم کلام اوست. منطوق اش را بايد از کتاب پيدا کنم و برايتان بياورم. منطوق در اين مقام خيلی مهم است. اما فعلا با دو شمع در دو طرف لپ تاپ ام دارم می نويسم. علی روی کاناپه خواب است و برق خاموش و صدای تايپ کردن من هم برای اين آرامش نيمه شب مزاحم است چه رسد به برخاستن و کتاب جستن و صفحه يافتن. شايد هم می خواهم هر چه زودتر از بار آنچه فکر می کنم خلاص شوم. بنويسم و بروم بعد از 10-12 ساعت کار با کامپيوتر استراحت کنم.

خب حرف اصلی همين است که بايزيد گفته است. در حرف او شبهه نيست. دوست خوب همان است که مثل خدای تو چيزی لازم نيست از او پنهان کنی. دوستی با حجب و حيا و فاصله و مراعات و پنهانکاری جور در نمی آيد. يک مرحله دوستی هم خوابيدن است. هر دو عريان می شويد. بدون آنکه شرم کنيد. دوستی با شرم جور در نمی آيد. می خواهيد فاصله را برداريد. بر می داريد تا دوست شويد. اما می دانم که بسا اين فاصله هم برداشته می شود اما دوستی حاصل نمی شود. اما به هر روی اين طوری از اطوار دوستی است. فاصله برداشتن در هر شکل و طوری مقدمه دوستی است. وارد شدن به حلقه محبت و صميميت است.

ما فروغ را دوست داريم چون او بی فاصله با ما حرف می زد - و هنوز می زند. به نظرم همه ما دوست داريم فروغ باشيم.

اينترنت به ما امکان داده است که برداشتن فاصله را در ابعاد تازه ای تجربه کنيم. زمانی رسانه صميمت شعر بود. حالا وبلاگ است. دوستی کردن با بيگانه همان اتفاقی است که با هر دو می افتد. و اين رمز آن است که ما در وبلاگ مان مثل شعرمان برهنه می شويم.

دوستی واقعی در بيرون در فضای اجتماعی اتفاق می افتد. با چنان دوستی است که بايد بی پرده بود. اما دوستی با بيگانه چه معنا دارد؟ چه پيامدی دارد؟ اين سوال آنقدر جواب دارد که از حوصله امشب من و اصلا از حوصله و تامل من تنها بيرون است. خوب است با هم تامل کنيم در معنای اين اعتراف جمعی.

اما يک چيز روشن است. فضای نثری وبلاگ بر خلاف فضای شعر راه را بر گريز می بندد. گفتار شاعرانه محتمل صدق و کذب نيست. هميشه می توان گفت اين شعر است. اما در گفتار منثور راه گريز بسته است. گفتن همان و آينه نهادن در برابر ديگران از خود همان. ولی اينجا هم مرز ميان شوخی و جدی گريزگاههايی می دهد. همين است که می بينی وقتی باورش نکردند می گويد شوخی بود.

اين اعتراف جمعی چيز تازه ای است گوئيا در فرهنگ ما. من البته قبول ندارم. ولی اين را قبول دارم که شکل آن تازه است. ما به شکلی عقلانی و مدرن رو به اعتراف آورده ايم. پيشترها حافظ هم می گفت من چنين ام که نمودم دگر ايشان دانند. ما می خواهيم بگوييم من چنين ام. اما البته نه ديگر به زبان ايهام دار شعر. بلکه مثل معشوق فروغ که با صراحت برهنه است. شعر فروغ از اين زاويه بسيار در خور واکاوی است. شعر صريح البته باز هم داريم در دوره او اما نه در موضوعاتی که هميشه با ايهام بيان می شده است در فرهنگ ما. آنهم از زبان يک زن.

می گويند اعتراف سنتی مسيحی است. به اين اعتبار وبلاگها امروز به کليساهای زبان فارسی تبديل شده اند. و خوانندگان به کشيشان. و مانند کشيشان شماری فضول و شماری محتاط و معنوی و شنونده ای خوب و بافهم. شماری هم از آن دست کشيشان که خود را بيگناه عالم می شمارند و اعتراف کننده بيچاره را به عذاب نويد می دهند - ديده ام در کامنتهايی که اين روزها گذاشته می شود. حال آنکه اعتراف برای سبک شدن ما ست. دعوت به برداشتن فاصله است. دوستی کردن است.

اين از اولی به اختصار و به شيوه سرنخ دادن. دومی چه بود؟ برای دومی بايد يکبار وضع رفتار جنسی جامعه ايران را در دو دهه گذشته به ياد آورد و مرور کرد. مردم نتوانستند و اصولا نمی توانستند صبر کنند تا مقامات از خر شيطان پايين بيايند و بگذارند که احساس مردم هوايی بخورد. اما مردم با شعر فروغ و هشت کتاب سپهری آزادی را آرزو می کردند. آميخته ای از سکس و عرفان. بعد هم خودشان دست به کار شدند و آنچه را می خواستند عملی کردند. از بوس و کنار معصومانه-گناه آلود تا توليد پورن وطنی.

نوشتن در وبلاگ برداشتن حجاب است. حجابی که جامعه ايران زير بار تحميل اش دارد دست و پا می زند. هر کسی می خواهد خود باشد و خود را چنانکه هست نشان دهد بی خيال غير که نظر حلال دارد يا حرام. گناهی کرده است و می خواهد از آن حرف بزند. مثل حافظ هم صبر ندارد که وقت اش برسد تا به صوت چنگ بگويد آن حکايتها که ديگ سينه از نهفتن آن می زد جوش.

ما صبرمان برسيده است به قول بيهقی. می خواهيم حرف بزنيم همين حالا هم بزنيم. خوشامد و بدآمد ديگران هم به خودشان مربوط است. اين است که تنها تلنگری لازم است تا به حرف بياييم. سلمان اين تلنگر را زد. و آنچه حاصل شد نه بازی که سخت جدی بود. مهم نيست که بسياری از آنها که نوشتند در ايران نبودند و بسيارتری که می خواسته اند بنويسند از بيم در ايران بودن ننوشتند. مهم اين است که اين بازی چيزی از ما ايرانيان را آشکار می کند گفته باشيم يا نگفته باشيم. کاش يلدا تمام نمی شد و آنقدر دراز می کشيد تا همه ما اعترافات مان را کرده بوديم. ما برای آنکه خودمان باشيم بايد اعتراف کنيم. قدرت روبرو شدن با خود را داشته باشيم. از ساختن چهره ای ديگر برای خود دست برداريم. وبلاگ «جشن تنهايی» ما ست. گفتار ما ست با دوستی که سنگ صبور ما ست. دوستی که از او هيچ پنهان نداريم. دوستی با خدا ست. دوستی با کسی است که مثل خدا ست. دور است و بيگانه انگار اما نزديک است و آشنا. دوستی با جامعه ای که مثل خدا با ما مهربان است و می شود از بازترين پنجره با او حرف زد.

پی نوشت:
دوست نازنين
الپر از رفقای ديده و ناديده خواسته به جای يلدا بازی در باره بم بنويسند. خب شايد من هم نوشتم. بم ارزشهای خود را دارد و نبايد فراموشش کرد. اما يک نکته اينجا نبايد فراموش شود: بازی را جدی نکنيم! بازی بايد بازی باشد و بازی بماند. لطفا بازی را به کمپين تبديل نکنيم. من موافق جواد آقا روح هستم که می گويد شوخی-شوخی و بازی-بازی ماجرای يلدا جدی شد. بگذاريم بازی، بازی بماند. جديت بازی هم از بازی بودن اش است. اينکه جدی بازی می کنيم. متاسفانه در باره بم اصلا جای بازی نيست. چون شوخی بردار نيست. درست که بم چيزی از ما را افشا می کند. اما اين چيز همان نيست که از اعتراف ما افشا می شود. از بم بنويسيم. خوب. اما بم را به جای بازی يلدا ننشانيم. پس اگر دوست داشتيد يلدا بازی کنيد اصلا نگران اين نباشيد که حالا از بم بنويسم يا از خودم. از خودتان بنويسيد. بعد از بم هم خواستيد بنويسيد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست  
December 22, 2006  
همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا  
 

خيلی چيزها هست که شما در باره سيبستان نمی دانيد و خب شايد بهتر است ندانسته بماند و يا دانستن اش و ندانستن اش فرقی نداشته باشد. اما از باب بازی و تفرج وبلاگی و عمل به خواست داريوش خان ملکوت عرض می شود که:

يکم. مثلا نمی دانيد که من در دهه 40 شمسی روز تاجگذاری اعليحضرت را از راديو با خانواده دنبال کرده ام؛ ايام نوجوانی به فرح پهلوی نامه می نوشتم و شرح مصيبتهای مملکت را می دادم و به نظرم کارهای مهمه می فرمودم. البته پاسخی هم نمی گرفتم. يکبار هم البته نامه ای نوشتم به پسری به نام ساسان که در فيلمی آواز خوانده بود که من هم دو دانگ صدا دارم حاضرم خلاصه با تو روی صحنه بروم. بعدها هرگز از اين نامه ها ننوشتم. آخرين باری که به بيگانه نامه نوشتم وقتی بود که در ورودی فوق ليسانس با آنکه نفر اول آزمون بودم فرموده بودند اولويت ورود نداری!
دوم. نمی دانيد که مثلا من اصلا از آبجوخوری جماعت بريتانيايی يا اروپايی خوشم نمی آيد. نمی فهمم چطور می شود يک دو سه تا ليوان بزرگ اين مايع تلخ مزه و آبکی را نوشيد. گاهی ودکا می نوشم که تلخی حافظانه دارد بخصوص در آسيای ميانه که باشم اما چای را نوشابه ملی ايرانيان می دانم و ترک نمی کنم. درست مثل نان و پنير و کره صبح. حتی اگر 2 بعدازظهر از خواب بيدار شده باشم.
سوم. نمی دانيد مثلا اولين عشق من در 12 سالگی بود و تا 18 سالگی سخت دلبسته اش بودم ولی نتوانست با من ازدواج کند. من سالها از آن متاثر بودم اما بعدها که چندين زن ديگر وارد زندگی ام شدند فهميدم اگر با همان عشق اول زندگی کرده بودم احتمالا نمی توانستم دنيا را اينطور تجربه کنم که کرده ام. ولی راستش اين است که همه زنانی را که دوستشان داشته ام هنوز هم دوست دارم. ولی مثل خاطرات يک آلبوم خانوادگی.
 چهارم. ديگر اينکه نمی دانيد هرگز از اينکه انقلاب کرديم پشيمان نشدم ولی از انقلاب صدمه زياد خوردم. هميشه فکر کرده ام نسبت به ديگر دوستان ام آنچه سر من آمد چيزی نبود. آنها اعدام شدند. افسرده شدند. پناهنده شدند. زندانی شدند. راهشان کج شد. بعضی شان هم البته استثنائا رفتند پولدار شوند با رانت دولتی.
پنجم. و نمی دانيد که کار کردن برای راه اندازی زمانه باعث شد من و شهزاده احتمالا به دليل کم خوابی و نامنظم غذا خوردن و پرکاری شديد هر دو بشدت وزن کم کنيم. فشار کاری من در اين دوره تنها با يک دوره ديگر قابل قياس است. زمانی که برای نمايندگی مجلس نامزد شده بودم. دوره چندم بود؟ شايد چهارم. ولی آنزمان يک دوره فشرده بود و به خاتمه دادن رابطه من با سياست رسمی منجر شد اما اين دوره چند ماه است که ادامه دارد و عاقبت اش هم حاليا در چشمديد نيست.

يک چيز بدون شماره هم بگويم که چند بار به اين داريوش خان عرض نموديم بيا يک سايت ناسوت هم راه بينداز همه اش ملکوت نباشد. قبول نکرد. کلی حرف ناگفته را می شد گفت. ولی بعدها دست تنها يک فيلمنامه نوشتم که اسمش شد: کامه سوترای بخارا. دلم می خواهد بعد از زمانه دو کار را به سامان برسانم دومی همين فيلمنامه و فيلم کردن آن است.

ديگر همين. ساعت 5 و نيم صبح است. اين شب صبح نمی شود انگار. باشد تا به قصه بگذرد خوب است.

آها يادم آمد که بايد 5 نفر بعدی را هم نام ببرم. خب مجبور نيستند البته ولی من دوست داشتم چيزهايی ناگفته را از زبان داريوش آشوری بشنوم و حسين درخشان (لينک نمی دهم ويزيتورش زياد نشود!) و امير پويان شيوا و عباس معروفی و شهزاده جان خودم. از سعيد فل سفه هم می خواستم نام ببرم ولی ديدم او هر چه می گويد جزو ناگفتنی ها ست!    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
December 20, 2006  
چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست  
 

این ضرب المثل میخواد بگه که اگر صد شد قبلش نود بوده، قبلش هشتاد و همینطوری تا …… راستی چرا کسی اون لپ تاپ بیچاره رو گل نبست که ازش تشکر بشه. حداقل از آزاده که بیشتر زحمت کشید. اگر خواستین موزه رادیو زمانه راه بندازین چند تا چیز باید توش باشه: یکعدد لپ تاپ، یک عدد میکروفن یقه ای، یکعدد صندلی پلاستیکی.
-----------------------
برگرفته از نوشته سی توره در وبلاگ پشت صحنه راديو زمانه

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
December 14, 2006  
راهی که از صندوق رای نمی گذرد  
 

خب بهتر است با حقيقت روبرو شويم. اينکه کسی برای انتخابات تره خرد نمی کند. در اين روزها چندين بار آمده ام چيزی بنويسم ديده ام اين آن نيست که بايد نوشت. حال نوشته مرا می برد. مثل جريان سيال ذهن. من نه از انتخابات دفاع می کنم و نه آن را تحريم می کنم. مساله من اين نيست. مساله من هميشه اين است که حس عمومی مردم خود را درک کنم و بفهمم آنها از چه راهی می روند. اين حس عمومی با انتخابات نيست. دوستان خوب من بسيار تلاش می کنند تا مردم را برانگيزانند از راه ارائه دليل هايی که خب همه می دانيم. انتخاب کردن حق مسلم ماست! و يا اخلاقا درست نيست که انتخابات را رها کنيم. اگر در صحنه نباشيم چنين و چنان می شود. احمد آقا زيدآبادی هم که بدرستی می گويد زياد به فکر فتح شورا هم نباشيد چون همه چيز سرتان آوار می شود پس بهتر است اقليت فعال باشيد. می دانم که رفقای ما در تهران که دلی با اصلاحات دارند و آدم ستاد و بدو بدو کردن اند و بسيجيدن نيروها سخت در تلاش اند تا مگر سرنوشت را دوباره از سر بنويسند. اما می دانيم رفقا که مردم راه ديگری می روند. من نمی خواهم تلاش شما را کوچک کنم. اصلا. می خواهم واقعيتی را که شما نااميدانه از آن می گريزيد برجسته کنم. و کمی از معنای آن پرده بردارم.

تنور انتخابات سرد است چه برای بازی بزرگ و بزرگان اش که خبرگان باشد يا بگو مجلس اعيان و چه برای بازی شوراها و مردم کوی و برزن اش و نوعی مجلس کوچک عوام. مجلسی که فقط شعبه پايتخت اش ارج و قربی سياسی دارد و بقيه در همان کارهای محلی و فاميلی و عشيره ای است که آن فاميلمان وعده هاش را می دهد - لابد در اينترنت ديده ايد...

مردم - گروهی که شانه ها را بالا می اندازند و بی آنکه سياسی باشند رای نمی دهند- راه ديگری می روند. هميشه راهی که می روند همان راه معقول نيست. معقول هست اما نه از آن دست معقولی که عاقلان بنام و سياستمردان می شناسند. مردم وقت خود را برای هر چيزی تلف نمی کنند. تحصيل حاصل نمی کنند. رای ندادن شان هم به خاطر اعتنا به اين گروه و آن گروه سياسی نيست. بیخود رفقای تحريم کننده خوشحال نشوند و اين رای ندادن ها را پای خودشان و ميزان نفوذشان نگذارند. بيشترينه مردم رای دادن شان به گروه نيست و رای ندادن شان هم از توصيه گروه نيست. برای مردمی مثل ما که بيشتر از آنکه آزاد بوده باشند گرفتار صد قيد و بند بوده اند راهها هميشه از همان مسير نمی گذرد که معمول است.

درست است که در غرب هم خيلی ها رای نمی دهند. بازی با رای گروههايی از اجتماع بازيگردانی می شود که فعال اند و عضو حزبی اند و برای فکر و شعاری حاضرند وقت بگذارند و فکر می کنند می توانند چيزی را تغيير دهند. بسياری نه مايل اند چيزی را تغيير دهند و نه اصلا فکر می کنند چيزی بايد تغيير کند و اگر هم تغييری لازم است فکر نمی کنند با رای و انتخاب اين و آن ممکن باشد. 

در ايران اين استدلال به نحو ديگری عمل می کند. گروههايی از مردم از فرط بيزاری رای نمی دهند. بسياری هم بی تفاوت اند. فرقی بين اين شورا و آن شورا نمی بينند. خب فرق را می بينند اما اهميت چندانی برايشان ندارد که اين فرق باشد. مشکل مهمتر و ژرفتر از آن است که با ايجاد يک فرق کوچک بتوان اميد به تغييری بست. ولی شايد آنچه واقعا ايرانی است چيز ديگری است. اينکه مردم می دانند به غريزه که قاليباف باشد يا کرباسچی يا احمدی نژاد همه مجبورند تقريبا يک راه را بروند. مشکلات شهر سر جای خود است و هر کس بيايد بايد با همانها دست و پنجه نرم کند. چه رای بدهيم چه ندهيم زياد فرقی نخواهد کرد. ولی ما برای فرق زياد قدم پيش می گذاريم. ما انقلاب نمی خواهيم از اين لحاظ حق با سيد خوابگرد است ولی راست اين است که به چيزی شبيه به آن فکر می کنيم و آروزيش را داريم!

در نبود انقلاب و مشابه آن در غيبت حضور موثر ما در وقتی که در چهارراه شکست انگار حيران فروفتاده ايم يک غريزه ايرانی هست که ما را رندانه پيش می برد: آنها (که مقابل ما ايستاده اند که برای هر راه معمول يک مسير نامعمول درست می کنند) هميشه تسليم می شوند. درست که آنها ما را به بازی نمی گيرند ما هم اعتنايی به بازی آنها نمی کنيم بگذار در سکوت گل بزنند و هورا بکشند و ما سرد تماشا کنيم. برنده نهايی ما هستيم. ما مردم ايم. تمام عمر انقلاب شاهد است که ما آنچه را خواسته ايم جلو برده ايم. اين راهی است که آموخته ايم و واقعا آنقدرها فرقی نمی کند که خاتمی باشد يا احمدی نژاد. خب فرقهايی می کند اما از اين منظر که می گويم نه. وانگهی انتخاب ما همين است. يک روز خاتمی يک روز احمدی نژاد. انتخاب انتخاب هم که نه. خب طرف با چراغ خاموش می آيد. ما هم راهی برای مقابله نداريم. نه که نداشته باشيم. داريم اما خب قبول کنيم که همچين قوی هم نيست. بالاخره نمی تواند حق ما را بگيرد و به کرسی بنشاند. در اين وضع که خاص ما ست خب انتظار رفتاری که همه جای جهان (دست کم جهانی که ما به ان چشم داريم) انتظار می رود معقول نيست. با رای چيز مهمی جابجا نمی شود. دست کم نه با اين جور رای ها. با اين تنور سرد. حوصله اش را هم نداريم. بعد هم اينکه راههای ديگری هم هست. راه رندانه ايرانی. راهی که از صندوق رای نمی گذرد. راهی که نمی شود در شمارش اش تقلب کرد. نامزدهاش را رد صلاحيت کرد. عليه شان شبنامه پراکنی کرد. نشد اين و آن را از اينجا و انجا آورد برای رقيبانش رای جمع کرد. راه ايرانی ارزش بازشناختن دارد. راهی که اختراع اين مردم است در مقابله با هر چه زور است و بی انصافی است و قدرت مداری است و رها نکردن صندلی به هر قيمتی است. اين البته اسم اش دموکراسی نيست. اما مردم ايرانی آن را تمرين کرده اند. در خانواده و مدرسه و اداره و جامعه.   

 
پيوند  
دنبالک 1
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
December 13, 2006  
قصه های ايرانی - خودفروشی به مرسدس  
 

شنيده بودم سالها پيش و متعجب می شدم که مسافران به اروپای شرقی که آنموقع هنوز در بلوک شوروی بود می گفتند در آنجا دخترانی را ديده اند که برای دريافت يک جفت جوراب زنانه با تقاضای همخوابگی موافقت می کنند. در تاشکند نيز از پليسی تاجيک شنيدم که می گفت دخترانی را می شناسد که حاضرند برای دريافت يک وعده غذا بخوابند. حالا در مشهد می شنوم زنی در برابر مرسدس بنزی که در جلو پايش ترمز کرده سست شده و رفته با راننده مرسدس خوابيده و پول هم نخواسته است چون می خواسته يکبار هم که شده سوار مرسدس بنز شده باشد چون هميشه بر ترک موتور شوهرش سوار بوده است.

- بدون تفسير از اين قصه می گذرم. خواستيد شما تفسير کنيد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
December 12, 2006  
قصه های ايرانی - نشرچشمه  
 

می روم نشر چشمه با دهباشی و عباث. عباث سر پر شوری دارد و درست در زی همان بچه های اول انقلاب است. کلی بحث می کنيم. من ديگر انقلابی نيستم اما دل به مردم دارم او اما همچنان به سبک اول انقلاب دل به فرودست ترين مردم دارد. دل به مستضعفان سپرده است. اصلا می زند به کوه و دشت که آدم شهر را نبيند و با مردم ساده و زحمتکش کوه و کمر و روستا نشست و خاستن را دوستر می دارد. دهباشی مشغول ديدن و خريدن کتاب می شود و من هم با عباث که دمی از گفتن باز نمی ايستد می رويم بيرون تا من سيگاری آتش بزنم (او که اهل دود نيست اهل کوه است). عجله دارد و حرفهاش را تند تند می زند و بعد خداحافظی می کند که به قرار بعدی اش برسد. برمی گردم داخل نشر چشمه و برای اولين بار بعد از سالها يک کتابفروشی ايرانی را با چشم خريدار ورانداز می کنم. چه خوشگل شده اند همه! چاپهای خوب و گاه نفيس و صحافی درست و کلی طرحهای تازه و قطع های بامزه. خود نشر چشمه هم بزرگ شده است و دو طبقه و دست کمی از يک کتابفروشی خوب در اروپا ندارد. شنيده ام طبقه دوم اش کافه بوده که تعطيل شده است. سری می زنم و هوايی تازه می کنم. دلم می خواهد کلی کتاب بخرم ولی بارم سنگين می شود. فکر می کنم بخرم و از کتابفروشی بخواهم آنها را برايم به آمستردام پست کنند با هزينه من. به مسئول کتابفروشی می گويم اگر من 200-300 هزار تومن  کتاب بخرم و پول پست اش را هم بپردازم برای من به خارج از کشور می فرستيد. جوابش خيلی ساده است: نه!

- فکر می کردم بازار کتاب و نشر کساد است. معلوم شد دست کم برای بعضی ها نيست که حوصله وقت گذاشتن برای مشتری ندارند. شايد هم منظورش اين بود که شماها که خارج نشين ايد بايد به دلار کتاب بخريد ريالی نمی فروشيم! شايد هم آنقدر دردسر دارد کتاب به خراج فرستادن که نفرستادنش بهتر. نمی دانم. ولی گرچه از جواب سربالايش دلخور و متعجب شدم (وگرنه الان کلی کتاب از-ايران-خريده در خانه داشتم) از اينکه وضعش خوب است خوشحال شدم. کتاب همچنان معما ست برای من. همه می گويند نمی فروشد. اما کلی کتابفروشی تازه و مرغوب در شهر باز شده است. يک چيزی يا چيزهايی هست که ما نمی دانيم و کتابفروشها می دانند. حتما همين است!  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
December 11, 2006  
قصه های ايرانی - تعارف و اصرار  
 

 دارم بليط هواپيما می خرم. دوستی که همراه من است تعارف می کند که من پولش را می دهم قبول نمی کنم. می گويم تعارف ايرانی نکنيد. خاتم فروشنده می گويد چرا اين حرف را می زنيد تعارف ايرانی که بد نيست ايرانی ها با احساس اند و دوست دارند محبت خود را نشان دهند. می گويم مشکل محبت آنها نيست مشکل اين است که در تعارف ايرانی معلوم نيست چقدر پيشنهاد طرف مقابل جدی و واقعی است! بنابرين من ترجيح می دهم کار خود را انجام دهم. در فرهنگ اروپايی وقتی شما تعارف می کنيد جدی هستيد اما در ايران فقط از قراين يا اصرار طرف مقابل متوجه می شويد که پيشنهاد جدی است. بنابرين نعارف با خود يک خصلت ديگر را هم يدک می کشد و آن هم اصرار است! هر دوی اينها می تواند از چشم کسی که در جامعه اروپايی زندگی می کند برخورنده باشد و رابطه را ناهموار سازد. جالب است که اصرار هم گاهی واقعا تعارف است و آدم حسابی گيج می شود که معنای واقعی يک دعوت يا پيشنهاد چيست!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
December 9, 2006  
بی بی سی هم زرد شد  
 

مطلب بی بی سی در باره انتشار فيلمهای خصوصی افراد مطلبی پريشان و غيرمسئولانه است. به درد يک مجله زرد در تهران می خورد اما به درد رسانه ای با اعتبار بی بی سی نه. اصولا يک مشکل استفاده از خبرنگاران داخل ايران همين است که با وجود اطلاع دست اولی که از مسائل دارند ممکن است فاقد ديد رسانه ای روشنی باشند که به کار يک رسانه اروپايی فارسی زبان می آيد.

نوشتن در باره اين دست چيزها اگر فقط برای جلب مشتری نباشد که گاه به نظر می رسد هست (در راديو فردا هم ديدم مطلبی در باره منع بيکينی پوشيدن خانمهای ايرانی در ترکيه چاپ شده که نه سر داشت و نه ته و پربيننده ترين مطلب سايت هم طی روز گذشته بود!) بايد با ديد رسانه ای و اجتماعی همراه باشد. منظورم اين است که يک مرحله بالاتر از صرف خبر دادن و تحريک خواننده برای کليک کردن باشد. اگر مشکلی هست آن مشکل درست ديده و وزن شود و راه حل مناسب هم ارائه شود و دست کم به خواننده کمک شود ديد درستی به قضيه پيدا کند. فرق يک مطلب زرد با مطلبی که - برای جلب توجه خواننده ميانه حال- بسته بندی زرد دارد ولی حرفه ای و مسئولانه است همين است.

در مطلب بی بی سی گزارشگر فقط می گويد چه خبرهايی هست و همه آنها را بدون داشتن ديد روزنامه نگارانه کنار هم می چيند و بنابرين تلويحا يا تصريحا به حرفهايی که نقل می کند اعتبار می دهد. حوصله آناليز کل مقاله و کشف ديد پنهان پشت آن را ندارم اما مثلا راه حلهايش شنيدنی اند و مشت نمونه خروار:

اين،‌ راه حلی است که بيژن تجويز می کند: "مشکل را می شود خيلی راحت حل کرد. اين همه پرسنل در نيروهای انتظامی وجود دارد. بسيج شوند و بريزند در جاهايی که آگهی داده اند که کار ميکس و مونتاژ را انجام می دهند؛ ببينند در دفتر کار و کامپيوترشان چه خبر است؟ آخه چطور می شود در سطح شهر، پر باشد از سی دی های عروسی و تولد مردم."

توجه داريد که اين راه حل همان چيزی را توصيه می کند که معمولا به خاطر آن از پليس ايران انتقاد می شود که چرا می ريزند و می گيرند. راه حل دهنده که با هيچ چالشی از جانب روزنامه نگار ما روبرو نمی شود پيشنهادش اين است که همه مجرم اند يا به همه بايد سوء ظن بايد داشت. بسادگی چيزی را از زبان گزارشگر بی بی سی توصيه می کند که خلاف حقوق بشر هم هست. پليس بايد با ادله و شواهد کار کند نه اينکه بريزد بيند چه خبر است!

اما صادق راه حل بلند مدت تری را پيشنهاد می دهد: "ما بايد يک مرکزی داشته باشيم که به حرفه ای های اين کار مجوز بدهد. مثل عکاس ها و ... که مجوز دارند. به اين ترتيب، اگر کسی سراغ فردی رفت که مجوز ندارد، پيه اش را به تنش ماليده که اتفاقی برايش بيافتد".

خب اين راه حل هم بهتر از اولی نيست. در آن يکی به طور کلی همه مجرم بودند و در اين يکی ما بايد مرکز داشته باشيم. اين ما کی هست؟ دولت است؟ ملت است؟ راه حل در اين زمينه بر عهده کدام يک است؟ يا سهم هر کدام چقدر است؟ و در جامعه افسار گسيخته ای که از دولت و هر چه می خواهد می گريزد اين ما چقدر اتوريته دارد؟ و بعد هم در وضعی که تکنولوژی ايجاد کرده که همه به آن دسترسی می توانند داشت چطور می شود برای استفاده از آن مجوز داد؟

راه حل بعدی خنده دار است و آن اينکه اگر قانون کپی رايت رعايت شود مشکل کاهش می يابد چون نرم افزارها آنقدر گران می شود که...

در تمام اين مقاله هيچ نوع ديد اجتماعی - مگر از نوع خاله زنکی اش- وجود ندارد و اصولا مثل همين بحثهای محفلهای دوستانه و خانوادگی ايرانی است. اما موضوع از مسائل مهم اجتماعی است و بايد به دست گزارشگری ورزيده نوشته شود که بتواند ديد روشن بدهد. اما اين مقاله فراتر از ديد يک مشاهده گر معمولی نيست. بدتر از همه اصلا بر فکت بنياد نشده است. مثلا يک نقل قول از پليس در آن نيست که آيا واقعا در اتاقهای پرو تجاوزی صورت می گيرد؟ آينه ای دوطرفه کشف شده است؟ اصلا فيلمی از اتاقهای پرو در بازارسياه اين بيزنس جديد ايرانی هست؟ (من که شخصا فکر می کنم در غياب شواهد بايد مساله را به سوء ظن دايمی ايرانی به اتاق پرو مربوط دانست که قديمتر از سن انقلاب هم هست و به برخورد سنت های مذهبی و مدرنيته بر می گردد) بنابرين اصل بر همان شايعات رايج در جامعه ايرانی است که کسی برای حرفی که می شنود نه شاهد و دليل می خواهد و نه اگر ادعايی کرد شاهد و دليلی می آورد. حس من وقتی انتهای مقاله را خواندم همين بود که مقاله بدون اينکه تحقيقی کرده باشد دارد به شايعات دامن می زند و بيهوده و بی سند و مدرک نگرانی ايجاد می کند:

رامين می گويد :"کسی به هشدارهای پليس توجه نمی کند؛ يعنی کاری هم نمی تواند بکند. مگر وقتی کسی داخل اتاق پرو می رود، به دور و برش نگاه می کند که ببيند درزی چيزی هست يا نه، و تازه اگر هم نگاه کند، مگر چيزی می فهمد؟"رامين می گويد :"کسی به هشدارهای پليس توجه نمی کند؛ يعنی کاری هم نمی تواند بکند. مگر وقتی کسی داخل اتاق پرو می رود، به دور و برش نگاه می کند که ببيند درزی چيزی هست يا نه، و تازه اگر هم نگاه کند، مگر چيزی می فهمد؟" 

حس می کنم رسانه ها دارند از هول حليم توی ديگ می افتند. رطب و يابس به هم بافتن صرفا به اين خاطر که مشتری دارد کار مسئولانه نيست و از اصول کار بی بی سی آنچنان که من می شناسم فرسنگها فاصله دارد. کار مشتری پسند مسئولانه انجام دادن هم اصلا دشوار نيست. فقط بايد دنباله رو زردهای پرفروش نشويم. از ما گفتن.

پی نوشت: اميدجان فراستی يادداشتی نوشته در وبلاگ بی بی سی در پاسخ به نقد من. توصيه می کنم بخوانيد و همانجا نظر بدهيد. نوشته يک رسانه در چارچوب مسئوليت رسانه معنی می شود و هر چه اميد بگويد که بی بی سی راه حل نمی دهد از فحوای کلام اين راه حلها گيرم ساده انگارانه می تراود. اگر کسی گفت برای تربيت بچه بايد او را کتک زد و ما بدون اظهارنظر آن را رها کرديم معنايش تاييد ضمنی نيست؟ حالا مقاله بی بی سی می گويد پليس بايد بريزد و امنيت شغلی يک صنفی را به هم بريزد چون نمی داند کی دارد اين سی دی ها را منتشر می کند. به هر حال نمی شود منکر شد که زرد شدن در دستور کار رسانه ها قرار گرفته است. چون جنس خواننده ها عوض شده است (اينترنت نقش مهمی داشته اين وسط و گروههای تازه ای را وارد بازار رسانه کرده است) من با اين مشکلی ندارم. با سهل انگاری زرد مشکل دارم. دوستان بی بی سی کار خوب زياد دارند (مثلا همين صفحات تازه شان در باره زير هيجده ساله ها) اما بايد مراقب جريان زرد باشند. اين ايدئولوژی تازه رسانه ای جذابيت دارد اما خطرناک هم هست! با همان معيارهای ديروزی نمی شود اين جريان را پذيرفت و مديريت کرد. اگر قرار است زرد بشويم بهتر است زرد سهل انگار نباشيم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
December 7, 2006  
انصاف در نقد  
 

دلم نمی خواهد به بی انصافی متهم شوم. هميشه مراقب بوده ام که انصاف را راعايت کنم و جانب مردمان را پاس دارم. در باره انصاف حرف زياد است ولی به نظرم بهتر است از زبان ديگران شنيده شود تا من. در جواب اعتراض داريوش مطلبی از محمدرضا نيکفر نقل می کنم که به نظرم اگر دقيق باشيم نشانه بی انصافی ناقد را به دست می دهد تا نقدشونده را که من باشم:

کسی که با تفکر انتقادی متنی را می‌خواند یا سخنی را می‌شنود، نوشته یا گفته را با مجموعه‌‌ای از ارزشها می‌سنجد که از جمله‌ی آنهایند وضوح و دقت و بداهت و مستدل بودن. این ارزشها معطوف هستند به رابطه‌ی موضوع، آن گونه که می‌پنداریم هست، با آن گونه‌ای که به بیان درآمده است.

تکلیف خود نویسنده یا گوینده چیست؟ چه نحوه‌ی نگرشی به وی را می‌توانیم ارزشی بدانیم که به نقد راه می‌دهد، اما خود نیز می‌تواند از دل یک نقد سربلند درآید؟ آن ارزش انصاف است.

در مورد متنی که می‌خوانیم و حرفی که می‌شنویم بایستی منصفانه قضاوت کنیم. وقتی به انصاف فرامی‌خوانیم، از خوانده و شنیده فراتر می‌رویم و به خود نویسنده یا گوینده می‌نگریم. می‌خواهیم نشان دهیم که جایگاه او را در جهان درک می‌کنیم، امتیازهای او را، محدودیت‌های او را، رابطه‌ی او را با پیرامونش، همتایانش، گذشتگانش، معاصرانش. معمولا از بررسی انتقادی انتظار دارند که تند و عتاب‌آلود و منفی‌باف باشد. این درکی غلط است. بررسی انتقادی خوب، بررسی منصفانه است.

باقی نوشته نيکفر را اينجا بخوانيد.

می ماند اينکه چرا من نادرستی نظر داريوش رادر باره نشانه شناسی عريان و بر آن تاکيد کرده ام. ساده است. اگر کسی موقع نوشتن تحقيق نکرده باشد و حرفهای عجيبی بزند که دو روز بعد پس می گيرد موضعی غيرمنصفانه نسبت به نوشته ای اتخاذ کرده است که نويسنده اش از سر دانشی حرف خود را می زند و آماده نيست دو روزه آن را پس بگيرد. نشناختن پايگان دانشی نويسنده عين بی انصافی است. از اينجاست که کسی که چيزی را نمی داند هميشه بايد محتاط باشد چه رسد به اينکه نادانسته جلو آيد و عتاب هم بر آن بيفزايد گويی دانشی مردی است که بر شاگرد کودنی سخت می گيرد. طعنه بر دانش کسان زدن هم آسان است که مثلا فلان ادب تحصيل کرده (آنهم همان ادب که ايشان می شناسند از دور) نه معماری يا فلسفه. چرا در اين حوزه سخن می گويد. جوابش مفصل است. کوتاه می گويم و از سخن سروش که مقام ارشادی و استادی دارد بر داريوش: در کار دانش، از کجا آورده ای مطرح نيست. گيرم کسی خوابنما شده باشد و به حقيقتی رسيده باشد. چنانکه بزرگان و پيامبران شده اند و بوده اند. مهم ساختار کلام و استدلال است. مردم فقط در همان که در مدرسه تحصيل کرده اند خلاصه نمی شوند. - گفتم که. همه چيز هميشه در ابتدائيات بحث چرخ می زند. انگار سيبستان همين ديروز پيدا شده و ناقد نويسنده را در تمام بحثهای پيشين دنبال نمی کرده و نشناخته است که باز قصه بر سر سواد می رود. اينجا بس می کنم ولی اگر سخن به سوالی ادامه يافت اين بحثی است که بايد آن را نيک شکافت.  - ولی حاليا بايد به قصه های ايران بازگردم. هنوز حرف بسيار است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
December 5, 2006  
پيغمبران لاکتاب مدرنيزاسيون  
 

 

هميشه وقتی در مطبوعات ايران می ديدم که مقاله تازه ای منتشر شده در باره اينکه روشنفکر کيست شاکی می شدم که بابا اينقدر بحث در باره کيستی روشنفکر چه فايده ای دارد. به نظرم می رسيد اين بحث ديگر بعد از 70-80 سال بايد تمام شده تلقی شده باشد و توافقی در باره آن به وجود آمده باشد. حالا می بينم واقعا اين بحث پايان نيافته و هنوز حتی دوستان درسخوانده ما در باره آن توافقی ندارند. اين به نظرم نا اميد کننده است. و نشانه ای از اينکه چقدر در همه مفاهيم پايه مشکل توافق وجود دارد و طبيعی است که با چنين مشکلاتی نتوان هيچ بحث مفيدی را به سرانجام رساند. چون آنقدر بايد در اوليات بحث ماند که اصل و توسعه بحث از دست می رود.

حالا دوست من داريوش از من می پرسد که مگر آرشيتکت و مهندس و معمار هم روشنفکر می شوند؟ به نظر من بديهی است که اينها روشنفکرند. ولی می دانم که در جامعه ای که سالها روشنفکری با ادبيات آميخته بوده است کار با سازه روشنفکری نمی تواند بود. اما به نظر من مساله بسادگی اين است که روشنفکر کسی است که با شهری شدن سر و کار دارد و به گسترش و تحکيم فرهنگ شهری می پردازد چه در دينداری چه در معماری. کسی که قرائتی شهری از دين می دهد روشنفکر است و کسی که معماری شهری را بنا می نهد و گسترش می بخشد هم روشنفکر است. گرچه مراتب دارد. کسی که طرح می زند و نظارت می کند می تواند روشنفکر باشد اما کسی که سفارش می دهد می تواند فقط بساز-و-بفروش باشد. کاسبی که از مدرنيت چيزی نمی داند و مثلا از مقاوم سازی تن می زند. می خواهد به هر قيمت که شده کار را ارزان تمام کند و گران بفروشد. در قبال کارش مسئول نيست. اما معماری که برای مدرن سازی شهر انديشه می کند و رويهمرفته انديشه جامع دارد و به پيوندهای انسان و محيط در کار خود توجه دارد حتما روشنفکر است.

من سالها پيش در جمعی در نيشابور که برای يک شب شعر نزديک 200- 300 نفر يا بيشتر جمع بودند و همه مدعی شاعری بودند گفتم که شماها شعر می گوييد چون فکر می کنيد شعر گفتن کاری روشنفکرانه است. با شعر خود را به قبيله پيشتازان می پيونديد. اما واقعيت اين است که طبيب و مهندس و معلم و راننده تاکسی و مغازه دار و آخوند هم می توانند روشنفکر باشند اگر وقتی با آنها برخورد می کنيم ادب شهری ببينيم و انديشه شهری. و آرزو کردم که روشنفکری از حيطه ادبيات نجات يابد و نشان دهد در هر حرفه و پيشه ای می توان روشنفکر بود. و لازم نيست به زور هم که شده شعر بگوييم تا روشنفکر باشيم.

برعکس چه بسيارند کسانی که شاعر و نويسنده و ناشر و بازيگر و فيلمساز و فيلسوف و مترجم و استاد دانشگاه و روزنامه نگار اند اما روشنفکر نيستند.

داريوش می گويد من از سوی معمارها نظر داده ام. اما من به عنوان کسی که نشانه شناسی حرفه اوست و مطالعه فرهنگی محور کار او تنها به بررسی نشانه های شهری پرداخته ام و افزونی بسامد نشانه های خاصی را تحليل کرده ام. من نه در کيفيت خانه ها و معماری آنها قضاوتی کرده ام و نه در زيباشناسی کاربردی معماری نو ايران. من در کار خود نيازی به معماران نداشته ام چون بحث من فنی به معنای معمارانه کلمه نبوده است.

داريوش می پرسد: "«آرشيتکت‌ها» روشنفکر هستند؟ خودِ آرشيتکت‌های چنين ادعايی دارند؟" انگار وقتی کسی را از ديد خود مثلا محافظه کار يا غربگرا می دانيم بايد خود او هم نظر ما را تاييد کند. من مثلا مدعی ام که فرهنگ امروز ايرانی بشدت آمريکايی است. اما آيا مديران و مدعيان سياست فرهنگی ايران هم بايد اين نظر را تاييد کنند تا درست باشد؟ درست بودن يا نبودن ربط مستقيمی به تاييد ادعا از سوی مطالعه شونده ندارد. ولی البته بايد نشانه های روشنی برای هر ادعا به دست داده باشيم. در وضعيتی که بحث روشنفکری مبهم مانده باشد اگر کسی با مبنای من که پيوند شهر و روشنفکری است شهرسازان را روشنفکران ناگزير ما بداند بايد منتظر نظر معماران بماند؟

داريوش به مانند همين سوال ابتدايی سوال ديگری می پرسد که: مهدی از «نشانه‌شناسی تهران و شهرهای بزرگ ايران» ياد می‌کند. اين «نشانه شناسی» کجاست؟ چه کسی اين «نشانه‌شناسی» را تقرير کرده است؟ فيلسوفان؟ روشنفکران؟ سياست‌مداران؟ اديبان؟ معماران؟ نمی‌شود من خودم از چيزی به اسم نشانه‌شناسی حرف بزنم که فقط نزدِ من موجود است و فقط من تعريف‌اش می‌کنم و مرجع‌اش هم خودم باشم." من متحير می شوم که چرا دوست من هر چه را ندانست و سر در نياورد بايد انکار کند. اين نهايت بی اعتمادی يا عين سوء ظن به ديگران است که فکر کنيم هر کس حرفی زد و ما ندانستيم اشکال از اوست و همه چيز بايد به زبان و در حد دانش ما مطرح شود و گرنه من عندی است.

من بر خلاف نظر داريوش با "بی‌پروايی از «روشنفکران فرهنگ‌ساز» و «پيغمبران لاکتاب» حرف" نزده ام بلکه بر اساس انديشه معينی که سالهاست پرورده ام و بارها از آن در همين سيبستان سخن گفته ام حرف می زنم. در باره "تعبيرات احساسی و عاطفی غليظ و سنگينی که به درد تمجيد و ستايش می‌خورد يا تبليغات انتخاباتی رياست جمهوری برای کسب رأی" هم نظر امين نويسنده وبلاگ عنکبوت به نظرم به اندازه کافی رسا هست. خلاصه اين که اگر کسی با شور حرف زد هميشه به معنای اين نيست که مزخرف می گويد گاهی هم به اين معنا می تواند باشد که بيان يافته های خود و در ميان گذاردن آنها که نامتعارف هم هست هميشه با هيجانی همراه است. و اين چه بدی دارد؟

باز می گويد: اصلاً شهری شدن يعنی چه؟ شهری شدن يعنی همان که خواست پايه در گرايش به امر مدرن است. رها شدن از نظامهای روستايی – و نه خود روستا البته- به عنوان امر ماقبل مدرنيته. شهری شدن يعنی خلق و خوی ميانه روستا و شهر را ترک کردن و با مختصات بسيار زندگی مدرن يا مدرنيزه هماهنگ شدن به طوری که احساس تناقض و تنافر کاهش يافته باشد. رها شدن از ادامه منطق روستا در شهر. زندگی در ساختمانهای جديد بسياری از اين مشخصات را می طلبد. از زندگی فردی و هسته ای و غيرفاميلی و محله ای تا درک تازه ای از حريم خصوصی و آداب زندگی و نحوه مصرف و حتی درک تازه ای از محيط زيست. اينکه آرشيتکت ها ما را شهری می کنند چيز عجيبی نيست. آنها محل زندگی ما را در شهر می سازند و چون با مختصات زندگی شهری امروز که از توکيو و سئول تا هنگ کنگ و مسکو و هامبورگ و پاريس و کجا و کجا آشنايند به طور طبيعی زمينه شهری شدن ما را فراهم می کنند. انسان از يک نگاه محصول شيوه زندگی و امکانات و معماری خانه خود است. اگر خانه ات اندرونی و بيرونی داشت آدم ديگری تربيت می شوی تا اگر زندگی ات در آپارتمان بود. چرا هيچ کسی اين روزها در خانه اش گوسفند نگه نمی دارد؟ دست کم يک دليل کانکريت آن اين است که خانه ها ديگر حياط ندارند!

بقيه حرفهای داريوش هم پيچيدن است به پای الفاظ. هر فرهنگ لغتی را نگاه کنيد در مقابل آرشيتکت گذاشته است معمار. گاهی هم می گويند مهندس معمار که تفاوت اش از مهندس کشاورزی و مهندس کامپيوتر مثلا روشن باشد. ولی در کانتکست حرف من که معلوم است مهندس همان معمار است. حتی يک فرهنگ کلمات مترادف انگليسی را هم نگاه می کرد می ديد که آرشيتکت با مترادفهای مختلف همنشين است از طراح تا مهندس. بله مهندس.

بامزه تر از آن ايرادگيری او بر استفاده از تعبير رفض است. من آن را در معنايی کاملا لکسيکال و قاموسی به کار می برم و او ناگهان از آن معنای رافضی درآورده است! من البته توغلی در معماری به معنای فنی کلمه نداشته ام اما به عنوان کسی که با آثار تاريخی ايران آشناست بسيار به تحول معماری و دلايل اجتماعی آن انديشيده ام. در عين حال داريوش که ظاهرا در معماری ورود فنی تری دارد بهتر است در پيوند دادن واژه ها به بحث احتياط بيشتری به خرج دهد.

به هر حال هر چه باشد من از بحث تن نمی زنم ولی از لحن عصبانی داريوش هم سر در نمی آورم. نقد او بيشتر از نقد بحث من به دعوا شبيه شده است و نقل و نبات پرت کردنهايی که نه در شان بحث است و نه در شان من و او.

سرانجام اينکه داريوش در آخر باز هم نشان می دهد که برای هر بحثی ظاهرا بايد از يک يک يک شروع کرد و اگر من از رابطه سطح دموکراسی و سطح شهری شدن سخن گفتم حتما بايد اول تعريفی از دموکراسی هم بدهم. اما در بحث از قديم گفته اند که برای آنکه پيکان بحث به هدف بخورد بايد شماری از مسائل را دانسته يا بديهی فرض کرد و گرنه هيچ بحثی نمی تواند از شرح الفاظ پايه خود پيشتر برود.

بعد به من توصيه می کند فلان کتاب را بخوانم. ولی برای من عجيب است که او که از اين دست کتابها خوانده چرا اشاره من به دموکراسی و شهری شدن برايش اينقدر عجيب و دور از ذهن آمده است.

مهندسی اجتماعی هم در بيان من ربط مستقيمی به پوپر ندارد. بحث درازی است که کوتاه اش می کنم: مهندسی کردن جامعه از نظر ناقدان آن می تواند به انديشه های فاشيستی کمک برساند. زمانی من معصومانه اين عبارت را به عنوان جانشينی برای مديريت اجتماعی به کار می بردم ولی بعد دانستم که اين مفهومی است که در بنياد  بسيار ايدئولوژيک است: دستکاری عمدی در جامعه (از اشکال قرون وسطايی و استالينی کوچ دادن اقوام بگير تا شکلهای ظريف تری که از سوی نهادهای جهانی يا دولتهای محلی دنبال می شود برای يکسان سازی و توده سازی و تربيت / تحميل بر مبانی دولت-خواسته). بگذريم. در جامعه ای که هنوز بر سر مسائل پايه توافق حاصل نشده طبيعی است که مفاهيم ثانوی اصلا آشفته معنا شوند.

من از نوشته داريوش به غير از تاييداتی که برای دشواری تفاهم به دست آوردم يک نکته هم آموختم. يعنی چيزی که تاکيد بر آن از قلم من افتاده بود: اينکه جريان نوسازی مختص ايران نيست و "اين بزرگراه سازی، برج‌سازی، هتل‌سازی و مغازه‌سازی در قاهره‌ی مصر هم هست، در اندونزی هم هست." درست است. اشاره ای کرده بودم که مدل توسعه ايرانی از دوبی و لبنان و مالزی و کره می آيد. اما اين جريان جهانی را در ظرف ايران بايد فهميد. در ظرفی که به نظر می رسيد بعد از انقلاب در خلاف جريان شنا خواهد کرد. فتح ايران به دست اين جريان جهانی و دلايل آن خود موضوع بحث ديگری است. اما در اساس بحث من تغييری نمی دهد. بهتر است آرشيتکت ها را جدی بگيريم. چرا که شوخی يا جدی آنها دارند جامعه (های) ما را می سازند.

 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست