قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 29, 2006  
آرشيتکت ها روشنفکرانی که ما را شهری می کنند  
 
من به مهندسی اجتماعی ديگر اعتقادی ندارم – زمانی داشتم- ولی نزديک ترين گروه به مهندسان اجتماعی را خود همين مهندسان معمار می دانم. نشانه شناسی تهران و شهرهای بزرگ ايران می گويد که امروز روشنفکران فرهنگ ساز و صاحب نفوذ ايران مهندسان و برج سازان و پل سازان و جاده سازان اند. آنها پيغمبران لاکتاب اند يعنی در مقايسه با ديگر روشنفکران، يا همان روشنفکر به معنی معمول کلمه، با کلمه کار ندارند با سنگ و آجر و تيرآهن و بتون و سازه کار دارند. آنها زندگی و محيط ما را تغيير می دهند، عادات جديد در ما ايجاد می کنند، فرهنگ خانه و جامعه و زيست بوم ما را دگرگون می سازند. آنها را ما را شهری تر می کنند.

محمد رضا نيکفر پيش از اين در مقاله ايمان و تکنيک به رابطه ايمانيان و مهندسان اشاره کرده است. اما از آنجا که اين رابطه در چارچوب مناسبات شهر و شهری شدن تحليل نشده و بيشتر صبغه نظامی و سياسی گرفته است می ارزد که بر نقش مهندسان معمار به مثابه جامعه ساز نيز بيشتر تاکيد کنيم.

آنچه من در ايران به نمونه تهران و شهرهای بزرگ می بيبنم تمام گويای ديد مهندسان از جهان امروز است – ديدی که دارد از راه سازه و برج و معماری و نوسازی به يک نگرش ملی تبديل می شود. من اين ديد را آمريکايی شدن جهان می نامم.

توسعه و نوسازی شهری ايران گرچه بر مدل ترکيه و دوبی و لبنان و مالزی تکيه دارد و گاه ژاپن و کره اما در واقع امر کاملا آمريکايی است. ايرانی ها به نحو غريبی آمريکايی اند.  و هرچه می گذرد آمريکايی تر می شوند. اصلا هم مهم نيست مذهبی اند يا نيستند محافظه کارند يا نيستند و آخوندند يا نيستند.

تهران امروز بيشتر از هر زمان ديگری قصد آمريکايی کردن تصوير خود را دارد. اين را ظاهر شهر می گويد و ساختمانهای رفيع و چندين طبقه اش و برجهاش. برج يعنی آسمان خراش به سبک ايرانی.

مدل توسعه ايران آمريکايی است. لارج بودن اصل است. گران بودن. بزرگترين بودن. از نگاه معناشناسی اين مفهومی کليدی است. نگاهی به دور و بر خود بيندازيد تا وسوسه "ترين" بودن را پيدا کنيد. حتی در مقولات مذهبی. در مشهد چندين تابلو و پلاکارد ديدم که رويش نوشته بود: مشهد بزرگترين شهر مذهبی جهان است! – جمله ای از اين بی معناتر نمی توان يافت که چنين معنادار باشد.

من حتی در خوشباشی ايرانی نيز همان خوشباشی آمريکايی را می بينم. با غذا در مرکز آن. مرکزهای ديگر آن را نيز به آسانی می توانيد پيدا کنيد.

اما روشنفکر معمار ايرانی همان خصايص عمومی روشنفکر ايرانی را داراست جز اينکه دست اش بيشتر به کار می رود و عمل. ارزش افزوده نتيجه و حاصل کار و زحمت اش هم بسيار بيشتر است و خواهان بيشتری هم دارد. چه کسی است که آرزوی زندگی کردن در يک آپارتمان زيبا و گرانقيمت و تصاحب اين حاصل روشنفکرانه را نداشته باشد؟ من در ايران کمتر کسی را می شناسم که قادر به رفض اين "اثر" روشنفکرانه باشد. از يک منظر ايرانی امروز بيشتر از هر زمان ديگری به فکر خانه ساختن و تصاحب خانه ای از خود است. حتی چند خانه. دست کم دو تا. دومی برای اينکه يک خانه خالی هزار جور کاربرد دارد!

داشتم می گفتم روشنفکر معمار ما هرقدر هم که عملگرا باشد و به نتيجه فکر کند و در نهضت آمريکايی کردن ايران شتاب داشته باشد باز روشنفکر است. باز فردی از آحاد جامعه ايرانی است. از اينجاست که مثل تقريبا همه روشنفکران ديگر ساز خود را می زند و کمتر به نوعی هماهنگی می انديشد.

شنيده ايد که می گويند تهران شهر زشتی است. من در اين سفر فهميدم چرا. در واقع هيچ يکدستی معنادار سبک شناختی در معماری اين شهر وجود ندارد. و در معماری هيچ شهر بزرگ ايرانی ديگری هم!

معماری و نوسازی چند دهه اخير که دوره مدرن و شهری شدن ما بوده است شهرها را آشفته و نازيبا کرده است. زيرا هر کسی عملا ساز خود را می زند. زشتی شهر از اين نيست که ساختمانهای زيبا ندارد. زشتی اش از اين است که هماهنگ نيست. اتفاقی که در پاريس و لندن و نيويورک و واشنگتن – هر کدام با اصول خاص شهرسازی خود- نيفتاده است. معماران بر اساس سليقه و دريافت شخصی خود و يا شخص صاحبکار عمل نکرده اند بلکه در چارچوب نوعی منطق زيباشناختی شهری که از سوی شهرداری و دولت و عقل سليم عمومی حمايت و اعمال شده حرکت کرده اند و طرح زده و اجرا کرده اند.  

در اين يادداشت کوتاه مايلم بر دو سه نکته ديگر نيز تاکيد کنم. اول همان که پيشتر هم به اشاره گفته ام: بخش بزرگی از نوسازی ايران ادامه انديشه نوسازی از اوايل قرن است. ايرانی از اوايل سده 14 در انديشه نوسازی بوده است و هنوز هم هست و انقلاب – بر خلاف نظر اول- تغييری در اين انديشه ايجاد نکرده است. بنابرين نوسازی يا به تعبير ديگر مدرنيزاسيون هنوز و همچنان حرف اول را در جامعه ايرانی می زند ولو به قيمت گزاف مثلا نابودی محيط زيست شهری و بی قاعده کردن ساخت و ساز و بی توجهی به حيف و ميل در منابع آب و باغ و طبيعت.

دوم معناهای سياسی انتقال روشنفکری جامعه ساز به روشنفکران معمار است. در ميان همه بحث های ممکن در اين زمينه يادداشت اخير محمد جواد کاشی بسيار خواندنی است. اينکه تحت تاثير انديشه مهندسی، انديشه سياسی هم نوسازی اجتماعی را مانند نوسازی ساختمانی فرض کرده باشد. من با نظر کاشی همرای هستم که پزشکی درک تمثيلی بهتری برای نوع تحولات اجتماعی به دست می دهد اما واقعيت کنونی همين است که مهندسان ساختار فکر سياسی را نيز ساخته اند.

اين بخش از نوشته او بازخواندنی است: "دمکراسی برای این مهندسان مخاطره آمیز است، چرا که ممکن است کسب رای عمومی به خلاف نظر آنان به مدلی نامطلوب از اصلاح اجتماعی بیانجامد. آنگاه باید در غیبت مردم اصلاح کنند، کاری که رضاشاه انجام داد. من اعتقاد دارم این الگوی اصلاح تنها به روش رضاشاهی میسر است."

دکتر کاشی رابطه درستی ميان سنتگرايی مذهبی و نوسازی به سبک آمريکايی می بيند: "اتفاقاً کسانی نیز که به پاسداران سنت شهرت یافته‌اند، بیش از آنکه به تعبیر من سنت گرا باشند، از همان تفکرات مهندسی متاثرند. با این تفاوت که نقشه احداث بنای آنها متفاوت است. کسانی نقشه خود را از انگلیس و آمریکا اخذ کرده‌اند و کسانی دیگر از قرون چهارم و پنجم اسلامی. اما هر دو از این حیث مشترک‌اند که فکر می‌کنند می‌توانند وضع موجود را یکسره در پرتو یک الگوی ایده‌آلی متحول کنند و هرگونه دلبستگی به عوامل همبسته ساز موجود را نفی می‌کنند. ایدئولوگ‌ها هم مهندس‌اند."

نکته آخر من سوالی است همسو با همين بحث: الگوی دموکراسی متناسب با اين نوسازی کدام است؟ نمی خواهم جواب اين سوال را اينجا بدهم ولی بهتر است تاکيد کنم که طرح اين سوال از اين بابت اهميت دارد که نمی توان دموکراسی مدل آمريکايی يا فرانسوی يا انگليسی را به آسانی نوسازی ساختمانی وارد ايران کرد. زيرا آن مدل های دموکراسی - در يک فرضا ساده سازی شده - مطابق با مدلهای مهندسی و نوسازی در همان جوامع هستند. من به جداسازی نوسازی و دموکراسی هم اعتقادی ندارم. اما به اين اعتقاد دارم که هر مدلی از نوسازی به مدل معينی از دموکراسی همساز است.

سوالم را دوباره تکرار می کنم: اگر نوسازی ايرانی را تحليل کنيم و در نهايت مثبت بدانيم جه نوع دموکراسی بر آن می توان بنياد کرد که پايدار باشد و با بدنه جامعه پيوند برقرار کند؟ - همان پيوندی که خود نوسازی با جامعه برقرار کرده و همه را آرزومند و موسوس ساخته است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
November 26, 2006  
آخرالزمان در تاکسی  
 

از صبح ساعت 10 و نيم در لندن تا شب ساعت 9 و نيم که در آمستردام به خانه رسيدم غير از دو ساعتی که مهمان داريوش و ساغر بودم تمام در راه گذشت. در متروها و اتوبوس ها و بين ترمينال 1 و 4 هيترو. پروازم را هم از دست دادم و ناگزير با پرواز بعدی آمدم. چقدر از شهرهای بزرگ بيزارم. لندن امروز مرا ياد تهران 10-15 سال پيش انداخت که از آن گريختم و به سنندج پناه بردم. آمستردام سنندج من است حالا. منطق شهرهای به اين بزرگی را نمی فهمم.

 

لندن امروز مرا به ياد لوس آنجلس هم انداخت. بدترين شهری که در عمرم ديده ام. درندشت و پرترافيک و وقت کش. فرودگاه اش هم بدتر از شهرش. اين شهرهای بيقواره-بزرگ-شده محصول دوره خاصی از تمدن بشری است که دير يا زود بايد از خيرش بگذرد. زندگی در ابعاد کوچک انسانی تر است. زندگی در شهر بزرگ يا ميان خانه و اداره می گذرد و از شهر بی خبر می مانی يا اگر مثل من ناگزير شدی از اين سر شهر به سر ديگرش بروی بايد ساعتها در راه باشی. تماشاگر فقر و بی قوارگی و به هم ريختگی و مردمی که ميان ساعتهای سنگين روز له شده اند.

 

به راننده اتوبوسی که قرار بود ما را از ترمينال 4 به 1 ببرد می گويم کی راه می افتی. همينطور که دارد با راديوی لکنته ماشين اش ور می رود که صدايی نالان ازش در آورد می گويد معلوم نيست شايد ده دقيقه ديگر. معلوم نيست؟ مگر زمان راه افتادن اتوبوس معين نشده. به من گفته اند نروم و تا نگويند راه بيفت راه نمی افتم. مرد ديگری هم شاکی می شود. می گويم آقا ما داريم پروازمان را از دست می دهيم. می گويد به من ربطی ندارد. اينجا انگلستان است. جايی که هيچ چيز کار نمی کند. کاری جلو نمی رود. خونسردی اش برخورنده است. دلش از جای ديگری پر است. راننده تاکسی که سوار می شوم تا مرا به ترمينال 1 برساند وقتی می بيند مسير طولانی نصيب اش نشده می گويد اگر با ترن اکسپرس فرودگاه بروی 2 دقيقه هم طول نمی کشد اما برای تاکسی 20 دقيقه طول می برد تا به آن ترمينال برسد. پياده می شوم و می گويم تو هنوز نمی دانی که چندين ماه است بين ترمينال 4 و 1 ديگر ترن کار نمی کند و اصلا مشکل من و بسياری ديگر هم همين است که مسير دو دقيقه ای قطار را بايد با اتوبوس طی کنند و ده برابرش در راه باشند و پرواز را از دست بدهند يا استرس زده را طی کنند. من پروازم را از دست می دهم.

مترو از فينچلی به بعد کار نمی کند. ترانسپورت لندن وحشتناک و در حد ترانسپورت هند است. دست بالا هند اروپا. هيچ جای ديگر در اروپا به اين بدی نيست. روزهای آخر هفته که شنبه و يکشنبه باشد بدتر هم می شود. و امروز شنبه بود. تاکسی سرويسی که زير باران به آن مراجعه کرده ام می گويد بايد نيمساعت منتظر بمانيد تا سرويس بيايد. ترانسپورت خصوصی هم مثل دولتی شده است. نمی مانم و سوار اتوبوسی می شوم که به جای مترو بايد مسافران را به مقصد برساند. می روم طبقه بالای اتوبوس. باد سردی از پنجره روبرو که باز است سرم را به درد می آورد. بلند می شوم که ببندم می بينم گير کرده و بسته نمی شود. کمی بعد باران می گيرد. و باران از همان جهت باد وارد اتوبوس می شود طوری که مسافران، چهار پنج رديف جلو پنجره را که باران به آن می رسد خالی می کنند تا خيس نشوند. وضع مسخره ای است. دوربين ام را بيرون می آورم و کمی فيلم می گيرم تا يادم بماند لندن چگونه جايی است.

ميان راه پياده می شوم. از زن گنده ای که کارت راهنمای اتوبوسرانی به گردن دارد می پرسم اين دور و بر تاکسی سرويس هست. می گويد نيست. باور نمی کنم. می روم سر خيابان و از يک مغازه دار هندی سوالم را دوباره می پرسم. با دست نشان می دهد که کمی بالاتر هست. زير باران می رسم به تاکسی سرويس.

راننده تاکسی سرويس که مرا از آرچ-وی به ليتون می برد حراف است. سر صحبت را باز می کند و بحث می کشد به تفاوتهای آمستردام و لندن. من شوهای مسخره تلويزيون بريتانيا را دست می اندازم. چرا همه گی هستند در اين شوها و همه لباس ها و موهای اجق وجق دارند و اينقدر مصنوعی رفتار می کنند. می گويد برای اينکه سلبرتی ها و مديران تلويزيونی همه گی هستند اين موضوع را جلو می اندازند و برجسته می کنند. می گويم اگر کسی گی است که هست؛ طبيعت اش اين است؛ اين که ديگر تبليغ نمی خواهد. اگر تبليغ هست بايد تناسب داشته باشد و مثلا برای پذيرش حقوق گی ها باشد اما اين بيشتر از تناسب است و کمک می کند به مد کردن ماجرا. انگليسی جماعت علاقه ويژه ای دارد که مدام از اين مساله حرف بزند. واقعا مساله اين قدر بزرگ و همه گير است؟

باران بشدت می بارد. خانه های کوتاه مسير قيافه فقر زده ای دارند. يک مغازه زير و يک خانه بالای مغازه. مغازه های پاکستانی با ظاهر شرقی. اگر آدم را چشم بسته به اين خيابان آورده باشند نمی تواند فرق زيادی بين اينجا و پاکستان قائل شود. نامهايی به خاطرم می ماند مثل مکتبه نورالاسلام که ظاهرا کتابفروشی مذهبی است و خط اردو که اينجا و آنجا بر در و ديوار و تابلوها پيداست.

راننده که خودش هم بايد پاکستانی باشد تند تند حرف می زند. از باران و تغيير وضع اقليمی جهان بحث اش می رسد به آخرالزمان. می گويد جهان راه زيادی در پيش ندارد. به زودی به پايان می رسد. مثل ديگر تمدنها که به پايان رسيدند. دوباره مثل عصر يخبندان می شود. شايد تاريخ ديگری شروع شود. باران و گفتگو از پايان جهان و پيچ و خم خيابان و خانه ها و مغازه های توسری خورده فضای عجيبی درست کرده اند. احساس می کنم در يک فيلم قرار گرفته ام يا روزی بايد اين صحنه ها را در فيلمی استفاده کنم. فيلمی که هميشه در ذهنم در حال ساختن اش هستم.
 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
November 25, 2006  
رابطه نوسازی و دود  
 

نوسازی و دود روابط زيادی دارند. من فعلا به يک رابطه آنها اشاره می کنم: هر دو وجود دارند ولی کسی آنها را نمی بيند! من در يادداشت های بعدی به دود باز هم برمی گردم تا نشان دهم چطور در ايران کسی دود را نمی بيند. و چرا از نظر من خنده دار و تاسف آور است وقتی کسی می گويد مگر از بين رفتن درخت چيز مهمی است آدمها مهم اند - و نمی دانند درخت همان آدم است.

 بايد بگويم واقعا حيرت می کنم از اين همه کامنت که از بيخ منکر نوسازی می شوند! بهتر نيست نوسازی را بپذيريم و بعد در باره چند و چون اش حرف بزنيم؟ بيشتر ايرادها از دو سه پايه فکری استفاده می کند: اينکه تا آخوند در مملکت است اصلا نبايد از وضع ايران تعريفی کرد و به دستاوردی اشاره داشت وگرنه همپالکی آخوندها می شوی؛ دوم اينکه اصلا کدام نوسازی؟ اينها توخالی است ايران کشور بدبختی است که هيچ ندارد و اول بايد مشکل سياسی اش را حل کند تا بقيه مسائل اش هم اگر خدا خواست حل شود؛ و آخر هم اينکه نه نوسازی هست اما يک عده ايرانی ملعون منفور فلان فلان شده که ما آنها را دوست نداريم چون پولدارند و برج می سازند اين کارها را کرده اند پس لعنت به هر چه پولداری و سرمايه داری است.

متاسفم که بگويم تمام اين دست انتقادها هنوز از تفکر ايدئولوژيک اوايل انقلاب ناشی می شود که پول بد بود و توسعه اولويت نداشت و رفاه مال آدم های بی درد بود و زشتی شهر و گره خوردگی خيابانها با انقلابيگری يکی شمرده می شد و اصلا رسيدگی به حيات پست دنيوی ضدارزش می بود. و همه اين ايده های اولترا انقلابی با آب و رنگ ضدآمريکايی همراه می شد و وجاهت داشت. 

دنيا عوض شده است. حتی در ايران هم. اما رفقای ما هنوز به همان انديشه های انقلابی پشت سر گذاشته شده چسبيده اند و از اين جهت فرقی با آقای احمدی نژاد ندارند. هر قدر هم به نظرشان بيايد مقابل او ايستاده اند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 21, 2006  
نوسازی شاه و آخوند ندارد  
 

همه عليه نوسازی می نويسند! خب همه که نه ولی مثل اينکه خيلی ها جا خورده اند که من نوشته ام مملکت در حال نوسازی و بازسازی است. خب هست. دروغ که نمی توانم بگويم. ممکن است به مذاق اين يا آن رفيق ديده و ناديده خوش نيايد اما اين دقيقا همان چيزی است که من می بينم در ايران امروز.

مثل اينکه اين دست دوستان توقع دارند هر که رفت ايران و برگشت در تاييد نظرات آنها بنويسد که بله مملکت بدبخت است و مردم بيچاره اند و در فقر دست و پا می زنند و از همين قبيل تصويرهای کليشه ای. خب من اصلا مخالفتی نمی داشتم اگر سفر من هم همين ها را تاييد می کرد. نکرد. به همين سادگی. من نمی گويم فقر نيست. می گويم نوسازی هست. هر دو را بايد ديد. حالا نوشته های من هم که تمام نشده است. اگر اين اينترنت خانه وصل می شد بايد هر شب می نوشتم و در کل نوشته هايم يک ديدی به دست می دادم از آنچه من در ايران يافتم. حالا کندتر می نويسم. ولی می نويسم.

من با اين روحيه ايرانی که هرگز از وضع خود راضی نيست مخالفم. دلايل و نشانه هم زياد دارم که ما مردم انگار غر زدن شده طبيعت ثانوی مان. خب بزنيم اما ببينيم که يک چيزهايی هم به دست آورده ايم و تغييراتی هم اتفاق افتاده است. قبلا فکر می کرديم تا شاه هست هيچ از پيشرفت های مملکت نبايد گفت حالا هم فکر می کنيم تا اين آخوندها را در-به-در نکرده ايم نبايد حرفی از  اينکه خدانکرده ايران بهتر شده است بزنيم. ولی بهتر شده است. اگر اين بهترشدگی را نبينيم چه را می بينيم؟

ما اهل انصاف و واقع-نگری بايد باشيم چه آخوند باشد چه شاه. هدف ما پيشرفت ايران است چه آخوند سر کار باشد چه شاه. می دانم که اين سخن برای خيلی گوشها سنگين است. کسانی که فکر می کنند اول بايد شاه را انداخت بعد مملکت را درست کرد يا حالا فکر می کنند آمريکا بيايد آخوندها را براندازد بعد مملکت را درست می کنيم. من مخالف جدی اين نوع انديشه ها و گرايش های ايران-ويران-کن هستم.

خسته نشديم از اينکه ايران را ويران می بينيم و می خواهيم؟ ايران هزار مشکل دارد که تازه وقتی قبول کرديم آبادش کنيم حق داريم برای حل اش نظرات بدهيم. من منکر مشکلات نشده ام. فقط چيزهايی مهمی را که اتفاق افتاده ديده ام و باز می گويم.

و آخر اينکه آنها که می گويند نوسازی کدام نوسازی بهتر نيست فکر کنند نوسازی به همين سبک بهتر است يا جنگی ديگر؟ بالاخره آن مملکت جاده خوب و پل و سد و مسکن و خيابانهای عريض و خانه های روشن می خواهد يا نمی خواهد؟ نظم و قاعده شهرنشينی می خواهد يا نمی خواهد؟ خب اينها امروز در ايران بهتر از ده سال پيش است. اين بد است؟

من از نوسازی ايرانی دفاع می کنم چون از جنگ بيزارم. اگر قدر آنچه به دست آمده را ندانستيم آسان تن به ويران کردن و از دست دادنش می دهيم. ما اصلا عادت داريم به حيف و ميل کردن. به ساختن و سوختن همان ساخته ها. اگر  فکر کرديم اين نوسازی از ما نيست فکر می کنيم بگذار نباشد. اما مردم خردمند خطا را تکرار نمی کنند. عادات خود را به سمت پيشرفت بازسازی می کنند. نوسازی خوب است هر کس و هر گروه که کرده باشد. بگذاريد اين را اصل بدانيم که نوسازی فی نفسه خوب است فارغ از نظام سياسی و هر دليل و ارجاع ضد-نوسازی ديگر. کسی که به خاطر کراهت داشتن از نظام سياسی واقعيت نوسازی را نبيند چه چيز واقعی را می بيند؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
November 20, 2006  
ميان قرآن و موسيقی رپ  
 

در تنهايی يکشنبه آمستردام سی دی مهرداد را گوش می کنم که برايم از آهنگهای محبوب خود پر کرده است. به ياد جاده و سفر می افتم و سفر از تهران به مشهد که اين آهنگها در اتوموبيل پدرش همراه ما بود. فکر می کنم نسل جديد توانسته است موسيقی دلخواه خود را توليد کند. موسيقی آنها از موسيقی نسل ما هيچ کم ندارد. دوره موسيقی دستوری گذشته است. گرچه آن نوع موسيقی هم به حيات خود ادامه می دهد اما ديگر تعيين کننده نيست و تنها بازيگر و الگوی صحنه موسيقی هم نيست.

می گويم چيزی کم ندارد و منظورم اين است که توليد همين نسل است و به اين نسل نزديک است و جوانها با آن ارتباط برقرار می کنند و آن را از خود می دانند. من هيچوقت طرفدار موسيقی لوس آنجلسی نبوده ام و تنها از زمانی که تاثير اين موسيقی را در تاجيکستان و ازبکستان ديدم از نطر انتقال زبان فارسی ايران به آن مناطق به آن توجهی پيدا کردم و اولين بار شماری از خوانندگان لوس آنجلسی را آنجا شناختم. اينکه تاجيکان و حتی ازبکها به اين موسيقی علاقه پيدا کرده اند اين دست ترانه ها برايم جالب شد. آنها پلی شده اند بين ايران و آسيای ميانه. حتی شماری از خوانندگان مشهور ازبک بعضی از اين ترانه هار ا بازخوانی کرده اند. برايم جالب بود که مردم آسيای ميانه معمولا فکر می کنند اين موسيقی ايرانی است يعنی توليد داخل ايران! آنها از دوپاره شدن پسندهای موسيقی در درونسو و برونسوی مرز ايران بی خبرند. 

موسيقی های لوس آنجلسی البته خلا يک موسيقی عامه پسند را هم در ايران پر می کردند و از اين جهت هم قابل توجه بودند. شماری از آنها مثل کارهای معين واقعا به موسيقی ايرانی تبديل شدند اما حالا زمانه عوض شده است. دوره تعدد منابع ترانه سازی است و ديگر نه موسيقی دولتی داير مدار موسيقی ايرانی است و نه موسيقی لوس آنجلسی. نسل تازه ای از خوانندگان در داخل ايران پيدا شده اند که می توانند با جوانها ارتباط برقرار کنند. از ترانه سازان مجاز تا موسيقی پردازان زيرزمينی. اين نشانه خوبی است. اين موسيقی ها که همه جور سبکی را ارائه می کنند حالا در سينمای ايران هم بخوبی جا پيدا کرده اند. نمونه بارزش فيلم مکس است که موضوع و نحوه پرداخت اش هم جسورانه است و بايد جداگانه در باره آن بنويسم.   

جوانهايی که من ديدم – که شمارشان کم هم نبود- نمونه خوبی از محصولات ايران امروز بودند. جوانهايی که در معرض آموزش های دينی در مدرسه و صدا و سيما هستند و در زندگی درون گروهی خود هيچ مرزی نيست که در حيطه فرهنگ امروز ايران شناخته باشند و پشت سر نگذاشته باشند. طيف علايق و گرايش های آنها بسيار معنادار است. از آن ميان ديدن جوانهايی که همه چيز را از خود می دانند از قرآن تا موسيقی رپ برای من جالب تر بود. سرخوردگی ها و سرگشتگی ها و خودتخريبی هاهم کم نبود اما شمار کسانی که راه حل را جمع زدن ميان همه عناصر آموزش رسمی و غير رسمی و ضدرسمی خود ديده اند هم کم نيست. گروههايی که آگاهانه دست به چنين جمعکردی زده باشند البته زياد نيست اما گروههايی که ناخودآگاه چنين راه حلی را پذيرفته اند بسيار است. آنها ناگزيرند بين عناصر متفاوتی که دريافت می کنند جمع بزنند.

اين عناصر از منابع مختلفی می آيند: از سنت های خانوادگی از جمله در باره تعيين موقعيت اجتماعی دختران و پسران، از آموزه های دينی و از دستورات و احکام و قوانين دولتی که از مدرسه تا خيابان و رستوران جاری است؛ و نهايتا از ماهواره ها و سفرهای خارجی و شبکه فيلم های قاچاق و نوعی فرهنگ زيرزمينی و ايده هايی که از اين طريق به فراوانی به جامعه ايران سرازير شده است.

يکی از دوستان در مشهد پرسيده بود که آيا ايران از کدام مرحله از تاريخ مدرنيسم اروپايی گذر می کند. گفته بودم که ايران موقعيت بی نظيری دارد که شبيه هيچ مرحله ای از مراحل مدرنيسم اروپايی نيست. ممکن است بتوان شباهتهايی اينجا و آنجا يافت اما واقعيت اين است که ايران راهی را می رود که خاص خود اوست و لاجرم به نتايجی خاص خود می رسد و نه همان چيزی که در اروپا اتفاق افتاده است. بهتر است مراحل توسعه ايرانی را بر اساس الگوی خاص ايران بسنجيم تا در مقايسه با جامعه اروپايی. چيزی که به آن عادت داريم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
November 17, 2006  
نوسازی جمهوری  
 

نمی شود آدم در کار رسانه باشد و آن رسانه هم فارسی زبان باشد اما ايران نرود. سفر به ايران قبلا هم نوشتم که برای همه ما خارج نشينان ايرانی واجب است اما برای کسانی مثل من واجب تر. آدم روزنامه نگار نمی تواند و نبايد از ايران دور بماند. خوشحالم که هر چند دير و محدود اما به هر حال از ايران ديدن کردم.

اولين چيزی که در ايران توجه کسی را که بيش از يک دهه است در آنجا نبوده جلب می کند نوسازی است. ايران به نحوی پيگير و گاه خيره کننده در حال نوسازی است. همه جا در حال ساخت و سازند. ساختن هزينه بر است. ايرانی ها از دولت و ملت پولدار شده اند. خوب خرج می کنند.

ماشين ها نونوار شده اند. جاده ها دو سه بانده و اتوبانی شده است. پلها و زيرگذرها و خيابانهای جديد از شمار بيرون است. همه جا برج ها سر برآورده اند.

زمانی نوشته بودم که دوره شاه دوره نوسازی بود اما جمهوری اسلامی هنوز نتوانسته به نوسازی دست بزند. در اين سفر بروشنی ديدم که جمهوری وارد عصر نوسازی شده است. نوسازی تقدير ايران است از دوره رضاشاه تا امروز.

حالا می توان در نگارش تاريخ معماری و نوسازی ايران از عصر جمهوری اسلامی نيز ياد کرد با ويژگی های خاص خود.

و چقدر رستوران و تالار برای عياشی و شکمچرانی ايجاد شده است! آنچه مربوط به خوردنی هاست آنقدر زياد شده که آدم فکر می کند ايرانی ها به خوردن و آيين های وابسته به آن عشق می ورزند.

قرار دارم در باره ايران در چند يادداشت جداگانه بنويسم. فعلا همين که نوسازی در ايران اولين و مهمترين چيزی است که به چشم مسافر ديرآمده ای مثل من می آيد. اما اين نوسازی به همان روش قديم اجرا می شود: سراسيمه و به قيمت نابودی سنت های مهم ايرانی. کدام سنت مثلا؟ سنت حرمت نهادن به طبيعت و باغ و درخت.

- چشم هايم ناراحت است. اينترنت هم در خانه ندارم. فعلا اين يادداشت را به عنوان اعلام بازگشت داشته باشيد تا بعد. حرفها و ديده های رنگارنگ دارم که بايد حتما در آسودگی خانه بنويسم. اصلا عادت ندارم بيرون از خانه چيزی بنويسم. اما از ديروز می خواسته ام اين دو کلمه را نوشته باشم. تا دست کم برای دوستانی که ايميل می زنند و می پرسند بگويم برگشته ام سبک و شاد و اميدوار. کمی خسته. با کلی حرف.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست