قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 30, 2006  
سفر به ايران  
 

به ايران می روم. اين يازدهمين سالی است که بدون ديدار ايران می گذرانم. در آرزوی ايران به آسيای ميانه رفتم و چندسالی در دل مقيم آن حرم شدم و مردمانش را چونان هموطنان خود دوست داشتم. با خود می گفتم برای ما که به ايران نمی توانيم رفت حوزه فرارود جيحون وطن جانشين است. هر چه عشق ايران بود نثار آن خاک کردم. که بوی خاک وطن داشت. و دارد هنوز. اما ايران ايران است. بايد دوباره مردمی را که خوب می شناسم بار ديگر ببينم. و مادری را که سالهاست نديده ام.

مادر سبب پيوند من با وطن است. اين را يکبار ديگر هم نوشته بودم شايد. حالا ديگر بی بيم و بی هراس به ديدار ايران می روم. آنقدر دلتنگ ديدارم که هر بيمی رنگ می بازد. وانگهی مادر هم منتظر است با قلبی که تازه از زير دست جراح بيرون آمده است. مادر چشم بر در است.

نمی دانم ديدار دوباره ايران مرا بار ديگر شيفته خواهد کرد و هر از چند وقتی بازمی گردم تا ببينمش يا اين ديدار آخر است. می ترسم شوق ديدار وطنم همان روزهای اول سرد شود. ببينم ايران آن نيست که من در خيالم آن را ادامه داده ام و بتدريج آرمان و حسرت شده است ديدارش. اما حس اين که درايران چيزی کشف کنم که خيال مرا تداوم بخشد نيز زير پوستم می شکفد. ايران برای من همه چيز است. مثل فرزندی می ماند که آدم به آينده اش اميد می برد ولی گاه نيز به فکر فرو می رود که آيا فرزند من واقعا استعداد درخشان است يا من ام که در او می دمم و در واقع در خيال خود او را بر گاه عزت و جاه می نشانم.

اما جز اين يک نکته ديگر هم هست. صد نکته ديگر هست البته اما اين يک نکته را در اين مقام بايد گفت. ما که سالها از وطن دور مانده ايم بيم آن هست که چنان از ايران دور شده باشيم که ديگر تماس مان با واقعيت ها نباشد. بازگشت به ايران از اين بابت هم مهم است. اينکه تصويری واقعی از ايران پيدا کنيم. ايرانی که مدام از خلال خبرها و عکس ها و فيلم ها و مصاحبه ها و کارها و گزارشهای ديگران می شناسيم. از گزارش دست دوم. سفر به ايران تصحيح کننده است. زيرا خود شاهد عينی می شويم. زندگی واقعی تجربه واقعی در همين است: شاهد عينی بودن. تجربه سفر به ايران برای آنها که سالهاست در ايران نبوده اند تقريبا مانند تجربه سفر به اروپا برای ايرانيانی است که هميشه از اروپا شنيده اند. هر دو سوی اين تجربه ضروری است.

سفر خوب است. با اينکه می دانم سفر به ايران خالی از نگرانی نيست. اما جرم ما چيست جز عشق ورزيدن؟ آنجا وطن من است. وطن ماست. وطن مشترک. به قول دوست تازه ای استناد می کنم که امروز می گفت ايران هميشه وطن مشترک مردمان بسيار و متفاوت بوده است. هرگز يکدست نبوده است.

تفاوت در گوهر خود ايرانی است. متفاوت بودن گناه نيست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
October 20, 2006  
تفکر با ترجمه به دست نمی آيد، تجربه هم می خواهد  
 

يا: سه مقام تفکر لنيننيستی (در مقام اول بمانيد فقط روشنفکر می شويد!)

یادداشت جناب جامی در باب تفکر ترجمه‌ای سر شوقم آورد. او راست می‌گوید اگر از خیر نقش اجتماعی و فرهنگی و سیاسی روشنفکران نیز بگذریم، ترجمه‌ای اندیشیدن زندگی خصوصی ما را نیز تباه کرده است. بنابراین برای زندگی بهتر جماعت روشنفکران نیز که شده، ضروری است سخن ایشان را مورد ملاحظه قرار دهیم و در الگوی روشنفکرانگی‌مان بازاندیشی کنیم.

سه دوره لنين

می‌گویند لنین از حیث فکری سه دوره را پشت سرگذاشته است:
- در اوان ورود در میدان منازعه، از نقطه عزیمت متون و نصوص مارکسیستی به اوضاع روسیه می‌نگریست و به دنبال شواهد تایید کننده گزاره‌های مندرج در متون مارکسیستی بود. در این دوره علائق مارکسیستی لنین بر علائق روسی او غلبه داشت.
- کمی که در جریان مبارزات پیش رفت، و بیشتر و بیشتر با بدنه و متن مردم تماس گرفت، دستخوش نوسانات فکری شد به طوری که در آثار او رگه‌هایی از بینش و منش روسی پدیدار شد.
- اما پس از پیروزی انقلاب و تکیه زدن بر کرسی قدرت، ماجرا به کلی معکوس شد. او در این دوره بیشتر با تکیه بر علائق و مسائل خاص روسیه به مارکسیسم می‌نگریست. رویکرد بازیگرانه و گزینشی لنین در این دوره چندان بود که ارتدکس‌ها او را به تجدید نظر طلبی اساسی در اصول مارکسیسم متهم کردند.

تجربه لنین، تجربه پندآموزی برای روشنفکر جهان پیرامون است. اما با این تفاوت که روشنفکر جهان پیرامون، از فرصتی که لنین برای طی این سه منزل، از آن بهره‌مند بود، بهره مند نیست. روشنفکران بیشتر در همان مقام اول دست و پا می‌زنند. هر کس به حسب تصادف و اینکه چه چیز در بازار کتاب و ترجمه رواج یافته، و با توجه به آنکه تصادفاً کدام استاد و شارح سخنوری، از راه آمده و کدام نظریه را رواج بخشیده است، به گوشه‌ای از میدان پر از متاع الگوهای رنگارنگ فکری پرتاب می‌شود. آنگاه ماجرایی تازه آغاز می‌شود. مثل ارشمیدس یکباره عریان از حمام بیرون می‌جهد که یافتم یافتم. آنگاه از نقطه نظر درک شکسته و لنگی که از آن تئوری و روایت نظری حاصل کرده است، چیزی را مصیبت می‌خواند، الگویی از زندگی مطلوب را ترسیم می‌کند و به مثابه یک منجی آزادی‌ بخش، دکانی برای تولید و ترویج اندیشه‌های خود بازمی‌کند.

ماندن در لنين اول موجب سرخوردگی است

با توجه به آنکه منازل دوم و سوم لنینی حاصل نمی‌شود، شاهد انبوهی از روشنفکران سرخورده در هر مقطع تاریخی ما هستیم که به رغم تجربیات ناکام به هیچ روی در صدق اندیشه خود تردیدی به خود راه نداده است و مستمراً از روزگار و رفتار این و آن می‌نالند که نگذاشتند و الا اگر مطابق الگوی من پیش می‌رفت، چه می‌شد و چه نمی‌شد.

گاهی مشاهده می‌کنی که مساله تنها ناسازگاری میان عرصه اندیشه‌ها و وضعیت کلان اجتماعی و فرهنگی نیست، حتی اندیشه‌های اخذ شده از منابع ترجمه‌ای با ساختار و طبع زندگی خصوصی افراد نیز ناسازگار می‌افتد، چنین است که مشاهده می‌کنی که به قول جامی، روشنفکری موجب بدل کردن زندگی به یک عسرت عجیب و غریب است.

شاید به همین جهت است که ادبیات روشنفکری همواره با اندوه و غم و حسرت عجین شده است. 

بومی گرايی هم وضع بهتری ندارد 

از این نکته برخی به سوی دیگر بام افتاده‌اند و از ضرورت فکر بومی سخن به میان می‌آورند. به جای هابرماس و فوکو و پوپر و امثالهم، مطالعه منابع بومی را توصیه می‌کنند. تردیدی در غنا و ضرورت و اهمیت منابع بومی نیست، اما همانقدر که تفکر ترجمه‌ای و ناشی از خواندن و از بر کردن آراء این و آن منفصل از شرایط عینی ماست، منابع بومی و تاریخی ما نیز چنین است. و در مواقعی انفصال منابع بومی به مراتب بیش از منابع ترجمه‌ای است چرا که منابع ترجمه‌ای دست کم در مناسبات مدرن و جدید تولید شده‌اند و تا جایی که ما نیز در وضعیت مدرن به سرمی‌بریم، برقراری ارتباط میان آن منابع و شرایط عینی ما قابل قبول‌تر می‌نماید.

پس چه بايد کرد ای اقوام شرق؟

اگر از زاویه سومین منزل لنینی به مساله نگاه کنیم، مشکل اصلی، عدم درک رابطه درست میان نظر و عمل است. روشنفکر به مثابه بازیگر عرصه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی، قبل از هر چیز، یک روشنفکر خاص، دارای روحیات و سلایق و اولویت‌های خاص خصوصی است. به علاوه روشنفکر در یک موقعیت خاص زمانی و مکانی و در میدانی خاص از منازعات عینی به سر می‌برد. در چنین شرایطی قبل از آنکه به حافظه علمی و مفاهیم پیچیده تمسک کنیم تا موقعیت خود و محیط خود را فهم کنیم، نیازمند یک عقل عملی و متکی بر مصلحت بینی‌های متعارفیم، تا محیط خود و سمت و سو‌های خود را شناسایی کنیم. چنانکه هم مقتضی موقعیت ماست و هم موقعیت پیرامونی ما.

آنگاه از آن پس، روایت‌ها و مفاهیم و تئوری‌های منتشر در محیط، اعم از آنکه بومی‌اند یا وارداتی و ترجمه شده، دست افزارهای ما برای عمل و تولید فکر و اندیشه‌اند. حکمت عملی به ما می‌آموزد که بیش از آنکه ما در خدمت ساختارهای اندیشگی باشیم، ساختارهای اندیشگی در خدمت ماست.

نقطه عزيمت مهم نيست، ميدان عمل مهم است

بنابراین به جد با جامی همراهم که تکیه بر اندیشه ترجمه‌ای موجبات آشفتگی فکری ما را فراهم کرده است. اما با همین قوت نیز بر این باورم که بومی‌گرایی نیز حاصلی جز افزایش این آشفتگی‌ها به بار نیاورده است. مساله اصلی آن است که اصولاً اندیشه نیست که اندیشه می‌زاید. بنابراین مهم نیست که شما نقطه عزیمت خود را اندیشه‌های بومی قرار داده‌اید یا اندیشه‌های ترجمه‌ای و وارداتی. آنچه زاینده اندیشه‌های زاینده و خلاق است، میدان عمل است.

مقصودم از میدان عمل آن درک سنتی و متعارف فعالان سیاسی نیست. مقصودم این نیست که به جای کتاب خواندن راهی بازار منازعات سیاسی شویم و بحث و مناقشه فکری را به اوقات فراغت وانهیم. مقصودم این است که اندیشه را بیشتر یک عمل تلقی کنیم و در ارزیابی چند و چون و صدق و کذب آن ملاحظات ناظر به موقعیت‌های عینی و عملی را فراموش نکنیم.

به عبارتی روشن‌تر، متفکر بودن بیش از آنکه نیازمند حافظه خوب و وقت کافی برای مطالعه و جمع‌کردن فیش و دانستن آراء این و آن باشد، نوعی بلد بودن است. تفکر مهارت است و مهارت متکی بر خردی که سرشت موقعیت‌های خاص وجزئی و عینی را به خوبی ادراک می‌کند. این نکته نیازمند بحث و تدقیق بیشتری است و مجالی بیرون از وبلاگ را طلب می‌کند.

به هر روی، مقتضیات عمل به لنین سوم آموخته بود که اندیشه به مثابه یک مهارت را بیاموزد.

------------------------
برگرفته از زاويه ديد (با اندک تلخيص و افزودن عناوين)؛ ممنون ام از دکتر کاشی دوست ناديده عزيز که يادداشت سيبستانی مرا بهانه اين نوشته حکمت آموز ساخت. هشدار او به بومی گرايان هم اگر گوشه نظری به من داشته باشد به دل و جان پذيرايم. راست اين است که من نه شرقی ام نه غربی. نه بومی گرايم نه جهان وطن و گلوباليست. من زير هيچ چتر و پرچمی قرار ندارم. اما بجد می گويم که هر يافته ای از هر گلبو و گلبدن و گلشنی بايد با زيست-بوم ما به محک زده شده باشد (و نه در زيست -بوم ما!). در اين مقام من کاملا لنينيست هستم!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
October 18, 2006  
ترجمه راه روشنفکرانه زيستن نيست  
 

امشب با گنجی سخن از نوشته اخير من رفت در باره او که گفته بودم با نام ها زندگی می کند. می گفت نظر او اين است که ما تا مدتها بايد به انتقال فرهنگ (غربی) به ايران بپردازيم تا زمانی که خود نيز قادر به توليد فکری شويم. اميدوارم تا اين اندازه نقل قول را از من بپذيرد چون او فکر می کند اصولا مباحث طرفينی را در گفتگوهای محفل های کوچک نبايد نقل کرد. اما اين اندازه برای گشودن بحث لازم است.

من راستش با نظر او موافق نيستم. فکر می کنم ترجمه - بتنهايی - کارساز نيست. مصاحبه با بزرگان غرب هم درد چندانی درمان نمی کند. اين روش روشنفکرانه ما در صد سال اخير بوده است و جز آشفتگی ايجاد نکرده است. البته همه دليل آشفتگی های ما فقط اين نيست ولی اين هم هست و نقش اش کم هم نيست.

آيا من مخالف ترجمه از غرب يا مصاحبه با غربيان سرشناس ام؟ ظاهرا نامعقول است اگر کسی چنين اعتقادی داشته باشد. اما برای رد و قبول هر سخنی ظرف سخن هم مهم است. من فکر می کنم در شرايط اجتماعی و فکری ما ترجمه و دميدن به انديشه ترجمه ای حاصلی به اندازه زحمتی که می کشيم و اميدی که می بريم ندارد.

انديشه محتاج فضای اجتماعی مناسب است. اگر نيست يا دلخواه نيست پس فضای اجتماعی نيست. با ترجمه نمی توان فضا ايجاد کرد. بهترين ترجمه ها در فقدان فضا و سپهر مناسب فرهنگی و اجتماعی مانند بهترين آزمايشگاه فيزيک و شيمی در دبيرستانی است که معلم فيزيک و شيمی خوب ندارد يا دارد و دانش آموز مشتاق ندارد يا دارد و نتايج اش گرهی از کار فروبسته ای باز نمی کند. آزمايشگاه با سرمايه کافی فراهم می شود. اما فضای علمی و فرهنگ متناسب با آزمايش کردن فقط با سرمايه فراهم نمی شود. سرمايه مترجمان عمر عزيز ايشان است. اما تلاش آنها در غيبت فضای متناسب گم می شود، بی اجر می ماند و از سوی ديگر بر آشفتگی و بار فکری می افزايد.

وزن سنگين اين بار فکری بخش مهمی از مشکل روانی و اجتماعی روشنفکرانه ماست. اين بار نه می گذارد روشنفکر ما زندگی کند و نه از سوختن او در آتش اين اشتياق که ايران فرنگستان شود گرمايی در مملکت باستانی ايجاد می شود. روشنفکر ما بايد کمی هم که شده به اين مشکل بزرگ خود بينديشد و راه ديگر کند. طوری که حاصل عمرش را ببيند و خود نيز زندگی کند.

دکتر سروش بحق گفته بود که دين برای انسان است و نه انسان برای دين. با کمی تغيير اين گزاره بايد گفت روشنفکری هم برای انسان است نه انسان برای روشنفکری. بايد ديد چرا روشنفکری کردن بيش از آنکه به خدمت خلق بينجامد به نااميدی از خلق می انجامد. بيش از آنکه زندگی روشنفکرانه ما را شاد کند ناشاد کرده است. همه تقصير از عقبماندگی مردم و روزگار ناساز و حکومت مفضول بر افضل نيست. کمی هم که باشد از روش روشنفکرانه زيستن در ميان ما هم هست. اين رسولان سرشکسته بی بعثت ما.

ما می بايد روش روشنفکرانگی مان، روشنفکرانه زيستن مان را نقد کنيم. اينهمه جان های آزاده و مشتاق و پرخوانده بايد  کمی هم که شده شاد زندگی توانند کرد. ما به جای خداوند نيستيم حتی اگر رسول او باشيم. نه به زور می توان کسی يا کسانی و جامعه ای را به دروازه های تمدن بزرگ کشاند و نه اصلا شيوه جامعه اين است. بعلاوه دربايست است که اندکی در معيار آنچه تمدن بزرگ دانسته ايم تامل کنيم. هيچ دستاوردی به عبوسی و تلخ-جانی نمی ارزد.

اگر اين مقدمه باشد در کار انتقال دهندگان فرهنگ غرب به مرز-و-بوم خويش آنگاه بايد بار ديگر در اين تامل کرد که اصلا انتقال فرهنگ يعنی چه و از چه راه ممکن است. ترجمه بار همه اين انتقال را نتواند کشيد. تجربه هم مهم است. ساختارهای اجتماعی و فرهنگی هم مهم اند. نهادسازی و کادرسازی هم. مديريت فرهنگی هم. سفر و ديدار جهان بر اساس بصيرت نيز. بصيرتی که دانش شاد باشد يا به دانش شاد مدد رساند. ترجمه می تواند ديوار ميان ما و جهان را بلندتر از آنچه هست وانمايد درست خلاف آنچه تصور می کنيم. جهان را به گونه ای پيش چشم ما جلوه دهد که خود را عقبمانده تر از آنچه هستيم ببينيم و برای عقب نماندن به بلعيدن هر چه فلسفه است رو کنيم. اما حقيقت ساده است. بسيار ساده. نجات جای ديگری است. و اگر از راه ترجمه نجات يافتنی بوديم بايد تا حال نشانه های نجات فراچشم آمده بود. آمده است؟ هر راهی که ارزيابی وضعيت ما را بدتر از واقع نشان دهد محکوم به تجديدنظرشدن است. هر راهی که اعتماد به نفس ما را تخريب کند يا به ما اعتماد به نفس کاذب ببخشد نيز.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 17, 2006  
رسانه و تغيير: منطق مبهم هندسه ناتمام  
 
تردیدی وجود ندارد که ایران دارد بتدریج به نورچشمی و عزیزکرده رسانه‌ها تبدیل می‌شود! ایران بیش از بسیاری دیگر از کشورها به قول انگلیسی‌ها اتنشن می‌گیرد و مورد توجه است. آخرین نمونه، خبر تلویزیون فارسی برای ایران است که موسسه معتبر بی‌بی‌سی اعلام کرده است. با بودجه‌ای 15 میلیون پوندی (یا 22 ميليون یورویی) برای هر سال که بسیار بیشتر از بودجه تلویزیون مشابهی است که پارلمان هلند تصویب کرده بود (15 میلیون یورو برای دو سال).

دهها طرح برای رسانه‌های فارسی زبان خارجی در سالهای اخیر مطرح شده است و گرچه هنوز بسیاری از آنها در مرحله حرف و برنامه‌ریزی است اما شماری هم در سطوح محدودتری از جمله سایت و پایگاه تربیت روزنامه‌نگار و مانند آن از جمله همین رادیو زمانه خودمان – بدون اینکه همه این طرحها را در یک سطح از نظر کیفی و هدف بگذاریم- بالاخره به راه افتاده است.

فرض اصلی رسانه‌هایی با مدیریت و منابع مالی خارجی ظاهرا این است که آنها می‌خواهند چیزی را در ایران تغییر بدهند. چیزی که گاه ادعا می‌شود تغییر رژیم هم از جمله آن است. نوشته من بررسی همین نکته است اولا که آیا رسانه اصولا چقدر قدرت تغییر دارد و بعد هم اصلا قدرت تغییرات بزرگ سیاسی را داراست یا این قدرت افسانه است؟

یادداشتهای این نوشته از ترکیه شروع شد. چند روزی در استانبول بودم و فرصت بود که از منظر این فرض به ترکیه بنگرم و بمثابه یک فرض جهانشمول آن را وارسی کنم و از خود بپرسم آیا آنچه در ترکیه اتفاق افتاده کار رسانه بوده است؟ جواب مثبت به این سوال اصلا آسان نیست.

نزدیکتر از اوضاع ترکیه در دهه‌های اخیر وضع ایران در دهه گذشته است. آیا آنچه در دوره بعد از خاتمی در ایران تغییر کرده کار رسانه بوده است؟ می‌دانم که مطبوعات ایران در دوره او شکوفا شدند. اما انتخاب او به عنوان یک تغییر بزرگ سیاسی محصول رسانه‌ها و کار رسانه‌ای نبود. در واقع کار رسانه‌ای بر روی رقیب او متمرکز بود و عدم انتخاب او نشانه شکستی در فرض قدرت رسانه‌ها برای پیشبرد تغییراتی است که برای آن تنظیم می‌شوند.

ایران و ترکیه را رها کنیم. آیا آمریکا را رسانه‌ها ساختند؟ یا به حوزه علایق آمریکا توجه کنیم: آیا آمریکا توانسته است درعراق به کمک لشکر رسانه‌ای خود موفق شود؟ آیا حجم عظیم کار رسانه‌ای در مورد عراق چیزی از واقعیتهای سمج در مقابل آمریکا را عوض کرده است؟ سوال مشابهی را از زاویه دیگر می‌توان پرسید: آیا اقغانستان را رسانه‌ها تغییر خواهند داد؟ آیا اصلا در جامعه افغان رسانه محلی از اعراب دارد؟ و داشته باشد هم چگونه می‌تواند بافت اجتماعی و قومی افغانستان را برای تغییرات مطلوب و فرضا دموکراتیک تحت تاثیر قرار دهد؟

رسانه چه چیزی را تغییر می‌دهد؟

فرض کنیم آن فرض اولیه به صورت امر بدیهی شناخته شده باشد. از زاویه دیگر وارد شویم: آیا رسانه چیزی بجز تریبون کسانی است که تغییر کرده اند یا زاویه دید متفاوتی پیدا کرده اند که احتمالا به نوعی تغییرات سیاسی و فرهنگی هم نظر دارد؟ رسانه چه می‌تواند بکند که تغییر را تبلیغ کند؟ آیا تغییر با تبلیغ ممکن است؟ اگر آری چرا سیستم تبلیغی شوروی با همه وزن سنگین خود نتوانست تغییر مهمی در میان مردم غیر روس به وجود آورد؟ و چرا نظام تبلیغی جمهوری اسلامی در طول عمر انقلاب نتوانسته است به تربیت نسلی بینجامد که مظهر آرمانهای انقلاب باشد؟

مشهور است که انقلاب ایران کار یک رسانه بوده است. بی بی سی. آیا شما باور می‌کنید؟ آیا رسانه می‌تواند انقلاب کند؟

اگر رسانه می‌تواند انقلاب کند چرا تاثیر رسانه‌های لوس آنجلسی فارسی زبان اینقدر محدود و چه بسا (در سنجش ادعاهاشان با واقعیت) مضحک است؟

از سوی دیگر ماجرا اگر سوال کنیم باید درنگ کنیم و بپرسیم بسیار خوب گیریم رسانه‌ها در ایران تاثیر داشته اند و دارند. جه مقدار از تغییرات در ایران ناشی از رسانه‌ها بوده است؟ کدام نشانه‌های ملموس را می‌توان از پیوند تغییرات اجتماعی و برنامه‌های رسانه‌ای نشان داد؟

رسانه‌های قدیمی مدل‌های مناسب تری برای وارسی فرض رابطه تغییر و رسانه اند چون فاصله ما از آنها آنقدر هست که درک واقع بینانه‌تر و تاریخی تری از کارکرد آنها داشته باشیم. از مهمترین این رسانه‌ها در ایران شعر است. شعر کلاسیک را هم نمی‌گویم که بحث در آن محتاج سواد ادبی و تاریخی باشد. همین شعر معاصر را که در خاطره و حافظه جمعی ما هنوز زنده است مثال می‌گیرم. شعر سیاسی انقلابی چپ در همین چهل پنجاه ساله اخیر مثلا. این شعر چه چیزی را تغییر داد؟ و اگر تغییری در ذهنیت نسل پیش از انقلاب ایجاد کرد به دلیل خودجوشی روشنفکرانه اش بود یا حمایت مثلا مادر انقلابها از آن – روسیه؟

و بعد هم یک سوال ساده دیگر: بسیار خوب رسانه تغییر می‌دهد. اما مگر تنها رسانه است که جامعه را تغییر می‌دهد؟ در تغییر جامعه عوامل تغییردهنده بسیار است. سهم رسانه از میان این عوامل متعدد تغییر چقدر است؟ رابطه اش با دیگر مولفه‌های تغییرساز چیست؟ آیا می‌توان مدل تغییر اجتماعی را آنقدر ساده کرد که رسانه در محور تحولات قرار گیرد؟ و اگر گرفته باشد آیا با رسانه‌ای خارجی می‌توان در داخل یک جامعه حرکتی و موجی ایجاد کرد؟ آیا پیوند رسانه با جامعه هدف نباید پیوندی ارگانیک باشد تا به تحولی منجر شود؟

... ... ...

الباقی را در هزارتو ی رسانه بخوانيد و چون آنجا محل بحث ندارد خواستيد همينجا بحث کنيد (راستی چرا هزارتو کامنت-خور نيست ميرزا؟)
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
October 15, 2006  
روش بقای زنانه  
 

ديشب با گنجی و رخ صفت در رستورانی ايرانی در آمستردام شام خورديم همراه با چند نفری از بر و بچه های زمانه. گفت و گو بسيار شد. در يک نکته ظاهرا توافق داشتيم. آموختن از زنان. گنجی که طرفدار نوعی فمينيسم است. رخ صفت هم که از پايه گذاران مجله های کيان و زنان بوده است.

من گفتم ما بايد از زنان بياموزيم که در طول عمر انقلاب هم ادامه حيات اجتماعی و مطبوعاتی دادند و هم پيش رفتند و حق و حقوق خود را به کرسی نشاندند و هنوز هم پيش می روند. نمونه اش خود مجله زنان. کيان تعطيل شد اما زنان ادامه حيات داد. ما بايد روش بقا را از زنان بياموزيم.

مردان ما انعطاف پذيری ندارند. قبول کنيم. برای زنها انعطاف داشتن غريزه ثانوی است. دست کم در فرهنگ ما زنان آموخته اند که انعطاف داشتن و مطابقت يافتن عيب نيست. آنها هنری دارند که مردها ندارند يا کم دارند. يک مقايسه ميان زنان در سالهای آغازين انقلاب و زنان در سالهای اخير بخوبی نشان می دهد که زنان پيش رفته اند در آنچه می خواسته اند. اما سرنوشت مردان شايد درست برعکس بوده است.  

من پيشتر هم نوشته ام که اگر انقلاب ديگری در ايران ممکن باشد انقلاب زنان است.

گنجی تنها کسی بود در جمع که اسامی دهان پر کن ياد می کرد. از ديدارهاش با چامسکی و هابرماس و مک اينتاير می گفت و چندنفر ديگری که می شناختم و چندنفری هم که اصلا نمی شناختم. فکر کردم گنجی هنوز اسير نامها است.

ادبيات زنانه بر خلاف آثار و مقالات مردانه، درگير مسائل حاد اجتماعی ماست. بايد از زنان آموخت. مردان روشنفکر ما بسيار می کوشند از نظر تئوری از جهان عقب نباشند. خوب است. اما کافی نيست. علم تنها غرور می آورد. فکر می کنی حل مسائل کرده ای. در حالی که حل مساله در عمل است. در اين حيطه زنان اند که پيشگام اند.

جامعه ايران پر از تئوری های مختلف است. کار اجتماعی به تئوری های فراوان نياز ندارد. به بصيرت اجتماعی برآمده از مرز-و-بوم نياز دارد. تئوری ها می توانند ابهام آفرين باشند. بخصوص که هر يک از آنها برگرفته از محيط خاصی اند که وارد کردنش به محيط ايرانی معنای اوليه آنها را دگرگون می سازد و به جای گره گشايی گره افکنی می کند.

گنجی يک هفته ای اينجاست. ديدارش شيرين بود. او نمادی از رمز بقا شده است. می تواند از زنان بيشتر بياموزد اگر از آدمهای مشهور فاصله بگيرد و نام آنها را فراموش کند و به بصيرت خود از مرز-وبوم خويش تکيه کند.

جای دانيال کشانی هم خالی بود. با آن شمع زيبايش که با اين شعار همراه شده بود: گنجی بايد زنده بماند. خوشحالم که گنجی زنده ماند تا شيرينی زندگی را بچشد. زندگی او پايان دوره ای است که ديگر نمی توان و نبايد به آن بازگشت. رها شدن از دگماهايی که بر ذهن روشنفکری ما سايه انداخته است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 10, 2006  
دو سه جمله اخوانيات  
 

دو سه ساعتی می شود از استانبول برگشته ام. شايد بايد قبل از رفتن می نوشتم تا اگر دوستی پيامی می فرستد و ايميلی می نويسد بداند که من نيستم و اگر دير شد دلگير نشود (از آداب وبلاگی است که من هنوز کاملا رعايت نمی کنم!). در اين دو سه ساعت مدام ايميل ها را خوانده ام و پاسخهايی نوشته ام از جمله همين که نبوده ام. تا فردا بتدريج برای همه دوستان جواب خواهم نوشت.

در باره ترکيه حرف بسيار است (از جمله در باره اينترنت کلنگی اش!). بار سوم است يا بيشتر که به استانبول رفته ام. می شود چند کلمه ای جدی در باره ترکيه از منظر استانبول گفت مثلا در مقايسه اش با ايران و بحث مدرنيزاسيون ترکی و ايرانی. اما فعلا يک کف مرتب برای ترکيه تا بعد! عيب و هنر مردم و سياستمداران ترکيه را زياد می شود گفت و زيادتر می شود ناديده گرفت - کاری که ايرانی ها زياد می کنند. اما نمی توان سرعت پيشرفت های اجتماعی ترکيه را نديد. من هنوز با ايده تقليد از غربی برای پيشرفت شرق که ايده قرن بيستمی بوده است - و ترکيه در آن پيشتاز - کنار نيامده ام و در آن عيب و ايراد نظری و عملی زياد می بينم ولی ترکها در مجموع تجربه موفقی در تقليد داشته اند (با خسارتهای زياد البته. ولی در مقايسه با ايران می گويم و عقب افتادگی های پياپی اش و بی دنبال رها شدن ايده هايش). باشد تا بعدتر به اين موضوع برگردم.

از لطف دوستان در باره سايت تازه زمانه هم ممنون. در اين باره هم بايد چيزی می نوشتم که لابد کمی از خستگی سفر  در آيم می نويسم برای وبلاگ زمانه اما همزمان دارم چيزکی هم برای ميرزا پيکوفسکی می نويسم در باب رسانه که گرفتارم کرده است (ميرزا جان توی هواپيما هم می نوشتم که به ضرب الاجل برسم ولی گويا تا همينجا هم تاخير شده است!).

مرگ و در واقع قتل آنا پولیتکوفسکایا، گزارشگر صريح اللهجه روس هم ذهنم را مشغول کرده است. امروز فايننشال تايمز آمار داده بود که از سال 2000 اين سيزدهمين قتل از روزنامه نگاران و شخصيت های اجتماعی منتقد در روسيه است. آنجا چه خبر است؟ آمار بيشتر هم هست. اگر شمار کسانی مثل اسکندر ختلانی را هم که تاجيک بود اما در مسکو به قتل رسيد به آن اضافه کنيم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
October 4, 2006  
جستجو در معنای زمانه  
 

نشانه به من می نويسد که زمانه کمکی به رونق يافتن وبلاگستان نکرده بلکه چون سيبستان در مباحث وبلاگی ديگر شرکت فعال ندارد رونقی هم از وبلاگستان برده است. اين دوست است. و هم من او را می فهمم و هم او می داند که کار برای خلق کردن يعنی چه و تا کجا آدم را از خود «بی-خود» می کند.

کسانی هم هستند که از سر طعن می نويسند زمانه کپی برداری ناقصی از راديو فرداست. مثل شهرام شريف که نمی دانم کی من به او جفايی کرده ام که اينطور دارم تقاص اش را پس می دهم. هميشه برايش احترام قائل بوده ام اما يکباره می بينم بر سر ايراد و بحث در باره اينکه سرقت ادبیه يا بی ادبيه ای رخ داده می زند زير کاسه و کوزه و يکباره هر چه اعتبار اندوخته بر باد می دهد. آدم حيران می شود. چرا بعضی از دوستان برای دستمالی قيصريه آتش می زنند؟ گير دادن شادی ضابط به مطلبی در آی تی ايران می توانست در حد يک بحث محدود به همان مطلب بماند. اما چرا کسی مثل شهرام شريف منکر حضور مهدی جامی می شود  و می نويسد کسی به نام مهدی جامی؟ آدم فقط حيران می ماند. شهرام شريف که آدم عادی اينترنت نديده ای نيست که بگويد خب نمی شناسم. اما اگر کسی می شناسد و احتمالا از مطلب همان مهدی جامی هم استفاده می کند چرا بايد وقتی کسی از او پرسشی داشت اصلا منکر اين شود که کسی به اسم مهدی جامی را می شناخته است؟

و خود اين مهدی جامی هم به خود می نگرد و می بيند ديگر انگار خلوتی ندارد. همه اينها تقصير زمانه است. حالا همه تو را می پايند. دوستی هايت زير سوال است. دوستانت زير سوال اند. هر کسی نامه ای داد و جوابی نگرفت يا دير گرفت شاکی است. هر کس خواسته ای داشت که تو محترمانه رد کردی زبان طعن بر تو دراز می کند. کسی که تا ديروز می خواسته خود زمانه را راه بيندازد حالا زبان به انتقاد از چندی و چونی زمانه باز کرده است. نه از روی حقيقتی که به کار آيد که از روی مجازی که به هيچ کار نيايد.

وبلاگ نوشتن کار دل است. برای من اينطور بوده است و برای بسياری هم چنين است. و من مانده ام «بی-دل». در ميان ما جماعت کار کردن سخت است دوستان من. می دانم که جمع بزرگی از دوستان همدل دارم. و به ايشان می بالم. اما نگاه که می کنم می بينم هزار دوست کم است و يک نادوست بسيار. زمانه مرا آماج حرف و سخن های بسيار قرار داده است. نه آنکه نمی دانستم و پيش بينی نمی کردم. اما باور کنيد که بی-باوری ما مردم بزرگ است. ما دست به سوی مردم دراز کرده ايم و می بينيم اين سو و آن سو می گويند و می پراکنند که دست ايشان مفشاريد. گويی ساحران ايم. ما بنای نو بنياد می افکنيم و می گويند اين همان کالای کهنه است. دست دوم است. خنده دار است که نوشته مرا هم ترجمه می خوانند. گويی هيچ باور ندارند که کسی از ميان ايشان می تواند چيزی بنويسد و خلق کند و به طرحی نو بينديشد. چيزهای خوب حتما يا ترجمه است و دست دوم است يا کار بيگانه است. چه سوء ظن غريبی داريم. هيچ فکر کرده ايد چرا اينقدر دير باور می کنيم؟

می گويم نگويم به. می گويند نگويی به. اما اگر بخواهم بگويم هم چه بايد گفت جز آنچه در دل است؟ من که صنعت نياموخته ام. بلد نيستم بازی کنم. ادا در آورم. وانگهی باور دارم به حافظ که می گويد صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت عشق اش به روی دل در معنی فراز کرد. در معنی. می دانيد؟ يعنی با ادعا و بازی و ادا و به خود بستن کاری کارگشايی نمی شود. به معنا نزديک نمی شويم. و تا به معنا نزديک نشده باشيم هر چه کنيم از اين دايره بسته راهی به بيرون نمی يابيم.

همين نکته با دولتمند خال می گفتم. به فراست دريافت. اين بود که شب افتتاحيه که با موسيقی و آواز او شروع شد همين اولين بيتی بود که خواند. زمانه اراده به نزديک شدن به معناست. جای تصنعی بودن نيست. روزگاری اين سخن محقق داماد را سخت پسنديده و در سيبستان آورده بودم. که د رمعنای کفر گفته بود کافر کسی است که بر خلاف اعتقاد خود سخن می گويد. پا روی اعتقاد خود می گذارد. می داند راست نمی گويد و می گويد. کفر يا ايمان در اسلام نيست. ايمان راست بودن با خود است و با خلق. صنعت نکردن است. آزادی از دروغ است. بازگشت ايمان به قلب هاست. ايمانی از آن دست که فروغ می گفت.

حافظ عشق را مقصود کارگاه هستی می خواند. می دانيد چرا؟ يک جوابش همين است: چون در عشق دروغ نيست. ديگر بد و خوب های جهان در غياب راستی و تسلط دروغ بی معنا می شود. با تزوير و ادا و دروغ، حجاب و نماز و روزه هم آدم را نجات نمی دهد. طهارت هم به آدميت راه نمی برد. رياضت و قناعت و نمازشب هم. جهاد در راه خدا هم. مقصود از کار جهان عريان کردن راستی است و برتر نشاندن آن است. ارزش هر کاری و هر آدمی به راستی است. و پاک-بازی.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست