قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




August 31, 2006  
چه کسی باور می کند رامين؟  
 

در جبهه که بودم هر چند روز يکبار می شنيدم که فلان سرباز خود را با تير زده است. معمولا دستشان را می زدند يا پاشان را. هدف هميشه يک چيز بود: از جبهه خسته شده بودند آنقدر که حاضر بودند با شليک به خود راهی برای گريز از آن زندگی بيابانی پيدا کنند. زندان مثل جبهه است. آدم برای بيرون آمدن مجبور است مثل جهانبگلو به خود شليک کند.

رامين جهانبگلو پس از چهارماه زندان به قول ايسنا «با حضور غير منتظره» در آن خبرگزاری «درخواست كرد در گفت‌وگويي آزاد، به شرح وضعيت خود بپردازد.


خواننده اين «گفتگوی آزاد» بزودی متوجه می شود که گفتگويی در کار نيست. اين
رامين جهانبگلو ست که حرف می زند و نقش ايسنا در حد ثبت کننده است يا پياده کننده حرفها از نوار. نوار يک اعتراف. خودزنی.

ارزش اعتراف اجباری

در سنت دينی مسيحی اعتراف يک رفتار ارادی است. در اسلام توبه کردن نيز چنين است. اما زندانيان ايرانی که در زندان يا بلافاصله پس از زندان دست به اعتراف می زنند و از آنچه کرده اند توبه می کنند رفتاری ارادی ندارند. اعتراف سند آزادی آنهاستچه کسی جهانبگلو را وادار کرده بود تا به جای رفتن به خانه به خبرگزاری برود تا اعتراف کند؟ جهانبگلو در محضر کدام کشيش و برای رهايی از کدام عذاب اعتراف می کند؟ ماموران امنيتی را نمی دانم ولی جهانبگلو آدم باهوشی است. می داند که کسی برای اين دست اعتراف ها واقعا اعتباری قائل نيست. اگر او واقعا آزاد است که چنانکه می گويد به سفر هند برود چرا نگذاشت همين حرفها را آنجا در خارج از ايران بزند تا شائبه ای نباشد که دارد خودزنی می کند. خودزنی کسی که می خواهد آزاد باشد مثل «يک اسب سرکش». کسی که حوصله زندان و از آن بدتر سلول انفرادی را ندارد.

«اين اولين تجربه بنده از زندان بود و هيچ گاه آرزو ندارم كسي به زندان برود كه طبيعتا تجربه سخت و تلخي است؛ اما صادقانه عنوان مي‌كنم كه تحت هيچ فشار روحي و جسمي نبودم. ماه اول برايم بسيار سخت بود؛ زيرا به محيط عادت نداشتم و ملاقات هم نداشتم. در سه ماه بعد بنده را در سلول انفرادي گذاشتند كه در آن تلويزيون و روزنامه وجود داشت و مي‌توانستم با خانواده‌ام ملاقات كنم و تماس تلفني داشته باشم.»

رفع اتهام از زندانبان

جهانبگلو در گفتاری مشابه با تمام اعترافات زندانيان پيشين همه جا کوشيده است تا سيستم زندان در ايران را تبرئه کند. همه چيز خوب بوده است همه با او مودب بوده اند و او خود به اختيار خويش وکيل انتخاب نکرده است:

«بنده با قوه قضاييه ايران چندان آشنايي ندارم اما در صحبتي كه با خانواده‌ام كرده بودم تصميم بر اين بود كه خودمان مساله را حل كنيم. زيرا دقيقا نمي‌دانستم به چه كسي اعتماد كنم و بتواند كارم را پيگيري كند. بخصوص كه من به عنوان متهم در بازداشت بودم. به اين دليل فكر كردم اگر خودم كار را دنبال كنم بهتر است.»

آيا اين جملات هيچ معنای محصل حقوقی دارد؟ و آيا هيچ از بار نظام زندان در ايران کم می کند که افراد را ماهها در زندان نگه می دارد و اجازه وکيل داشتن به آنها نمی دهد؟ بر فرض که قبول کنيم جهانبگلو وکيل نخواسته آيا تمام زندانيان ديگر هم که وکيل نداشته اند خود نخواسته اند؟ و چرا در ايران اصلا وکيل دارد به وجود زائدی تبديل می شود؟

جهانبگلو می گويد اعتماد نداشته به کسی کار وکالت بسپارد. اعتماد به چه؟ به اينکه آن وکيل هم به دردسر بيفتد؟ مثل چندين وکيل ديگر که در تعقيب حق و حقوق زندانيان سياسی به زندان افتاده اند؟

بلاتکليف نگه داشتن خلاف حقوق متهم است

و بعد اين چگونه نظام قضايی است که متهم چهارماه در زندان است و موقع آزادی هم وضعش هنوز معلوم نيست؟: «به بنده گفته نشده كه كيفر خواست صادره شده يا دادگاه خواهد بود يا خير.»

يک ناظر کنجکاو می تواند سوال کند آيا هيچ رابطه ای بين اين در-ابهام-گذاشتن و عملی شدن اعتراف متهم وحود دارد؟ آيا نظام قضايی متهم را در بلاتکليفی می گذارد تا از او اعتراف بگيرد؟ و آيا به اين ترتيب هيچ اعتمادی به اصالت اين اعتراف يا همان گفتگوی آزاد هست؟

وقتی بورس گرفتن اتهام است 

جهانبگلو گفته است مشکل او از نگاه نظام قضايی و امنيتی ايران « ارتباط با بيگانگان» است. او در طی گفتار خود تشريح می کند که با دانشگاههای آمريکا «ارتباط«داشته است و بورس گرفته و در مجله هايی مقاله نوشته است. اين تمام اتهامات اوست.

 

يکی دو جا هم تاکيد می شود که در بعضی جلسات دانشگاهی و کنفرانس ها ظاهرا کسانی از سازمانهای اطلاعاتی آمريکا حضور داشته اند.

آيا اين مجموعه اتهام هيچ مستند قانونی و حقوقی دارد؟ اگر بورس گرفتن و ارتباط داشتن غيرقانونی است چرا ايران خود به صدها نفر غيرايرانی اين امکان را می دهد؟ حضور ماموران اطلاعات در يک کنفرانس هم اگر ملاک باشد در کدام نشست داخل ايران هست که مامور اطلاعات و دست کم کارمند حراست حضور نداشته باشد؟ آيا هر استاد و محقق و روشنفکری که در آن نشست ها شرکت داشت يعنی با اطلاعات ايران «ارتباط» دارد؟

جامعه مدنی يعنی فروپاشی

جهانبگلو استاد دموکراسی و جامعه مدنی است. آيا اين جملات می تواند در ميزان علمی وزنی داشته باشد که از او نقل شده:

» علت دستگيري من با فروپاشي نرم يا از درون ارتباط پيدا ‌مي‌كرد و حساسيت هم در ارتباط با دعوت از افرادي بود كه به ايران دعوت كردم. طرح پيشنهادي موسسه مارشال تحقيق تطبيقي بود در ارتباط با اينكه روشنفكران در اروپاي شرقي در زمان فروپاشي كمونيزم چه نقشي داشتند و چگونه اين نقش را ايفا كردند و چگونه جامعه مدني را توانستند توانمند كنند و نتيجه آن فروپاشي بوده است و مقايسه با اينكه روشنفكران در ايران به علاوه عناصر گروه‌هاي غير دولتي، چگونه مي‌توانند توانمند شوند.»

اين جملات بسادگی می گويد توانمند شدن جامعه مدنی يعنی فروپاشی نظام. آيا اين گزاره درستی است؟ آيا اين گزاره کسانی است که از علوم اجتماعی اندک خبری دارند؟ آيا جامعه مدنی که موفق ترين نمونه هايش در اروپا و آمريکا ست به فروپاشی اين جوامع انجاميده است؟ اين حرف جهانبگلو است يا نگرانی کسانی که می خواهند رشد جامعه مدنی در ايران را با چنين تحليل امنيتی متوقف کنند؟ 

کنفرانس هايی که نبايد رفت

جهانبگلو که در صدها کنفرانس شرکت کرده است يکباره مانند آدمهای بی تجربه که دفعه اول است به يک کنفرانس دعوت شده اند سخن می گويد و چنين جملاتی از دهانش خارج می شود: اينكه در چند كنفرانسي شركت كردم به معناي آن نيست كه با آن موافق بوده‌ام.
 

من نمی دانم چگونه می توان با يک کنفرانس موافق يا مخالف بود. کنفرانس دهها سخنرانی و شرکت کننده دارد و هر شرکت کننده با گروهی از آنها موافق و با گروهی مخالف است و انتقاد خود را دارد. کنفرانس ها «يک» نظر ندارند که با آن مخالف يا موافق باشيم. کسی هم که کارش تحقيق است به يک معنا کارش شرکت دايمی در کنفرانس هاست تا هم تحقيق خود را مطرح کند و هم از ديگران بشنود و بياموزد. کنفرانس ها دايما از سوی نهادهای مختلف برگزار می شوند. در اين ميان اگر بخت يار محققی باشد نظرش بحث برانگيز می شود و پايه تئوری و عمل قرار می گيرد. بنابرين اين جمله هم برای جهانبگلو سرشکستگی ندارد که می گويد:

 

»چون مدت 5 سال با اين نهادها ارتباط داشتم ديدم كه چگونه نتيجه كار تحقيقي بنده به يك كار استراتژيك تبديل شده است.»

شما متهم ايد ندانسته بر خلاف منافع ملی رفتار کرده ايد

جهانبگلو اقدام عليه امنيت ملي را به اين صورت می پذيرد كه: «گفتم ارتباط با بيگانگان داشتم و در اين زنجيره قرار داشتم. يعني به اين شكل كه اتهام اقدام عليه امنيت ملي را پذيرفتم منتها با اين عنوان كه نمي‌دانستم آنچه انجام مي‌دهم اقدام عليه امنيت ملي است.»

و می افزايد: «من در حقيقت تا
لحظه‌ي دستگيري اين ارتباطات را داشتم و اصلا فكر نمي‌كردم كه يك كار سياسي انجام مي‌دهم. فكر مي‌كردم دارم يك كار روشنفكري انجام مي‌دهم.»

به اين ترتيب من و شما هم از اين پس در معرض اقدام عليه امنيت ملی هستيم ولو خود ندانيم و از اين به بعد کار روشنفکران هم می تواند يک کار خطرناک محسوب شود. زيرا سياسی است. و واضح است که در کشورهايی مثل ايران هيچ روشنفکری نبايد کار سياسی انجام دهد. به عبارت ديگر، سياست کار کسانی است که روشنفکر نباشند.

 

روشنفکران غير سياسی بمانند

مساله اين است:

» درست است كه بحث‌هاي روشنفكري برايم هميشه جالب خواهد بود ولي در سطحي كه مي‌توانم و قابليت و شايستگي‌اش را دارم. من كه نمي‌توانم رهبر سياسي شوم.»

درست است که نظام قضايی و امنيتی ايران می داند که اين اعتراف ها را کسی باور نمی کند. اما مهم انتقال پيام است. آن پيام اين است: روشنفکران مراقب باشيد از کار روشنفکری به کار سياسی نلغزيد!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
August 29, 2006  
زمانه حسينی  
 

حالا با چند حسين که در زمانه داريم ديگر واقعا زمانه حسينی شده است. برای همين ديشب هياتی شام خورديم. روی زمين کنار يکی از حسين ها نشستيم و حسين ديگر هم آن سر مجلس نشسته بود. حر هم آمد کنار حسين ما نشست. صوراسرافيل هم موها را درويشانه رها کرده بود و بين حسين و جمع نشسته بود. معصوم ششم را هم داشتيم که ديشب در حالت فنا غرق بود. دانيال پيامبر عاشق هم که مجلس را بی ريا ديد دوربين ديجيتال اش را برداشت و تند تند عکس با فلاش و بی فلاش می انداخت از اين حسين از آن حسين در حالات و اطوار مختلف. ما گفتيم اسم يک حسين را بگذاريم حسين مظلوم. يا: حسن؛ چون خوش خلق تر است و اهل صلح و صفا و آن يک حسين را بگذاريم حسين غيرمظلوم ولی خودش می گفت خب بگوييد حودر. مانده ايم برای حسين سوم چه اسمی بگذاريم: شاه حسين؟ چندبار که گفتم حسين همه شان سر برگرداندند. بين مهدی ها کاری کرديم که يکی غايب باشد و يکی حاضر. با اين سه حسين چه کنيم؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
August 20, 2006  
شاپور شهبازی، گنج ناشناخته  
 
مثل اينکه در عصر قاجار زندگی کنم و خبر مرگ بزرگمردی يک ماه در راه باشد تا به من برسد. چطور نديده ام؟ امروز به مقاله شرق در رثای استاد شاپور شهبازی که رسيدم خشکم زد. باورم نشد. بعد فکر کردم کی بوده است؟ چرا خبری نشنيده ام؟ جستجو کردم و ديدم ای وای من که خبر از يک ماه پيش است. چرا خبر نشدم؟

شهبازی بزرگمردی بود در شناخت ايران باستان و از معدود دانشمندان در شناخت هخامنشيان. چرا مرگ او در وبلاگستان انعکاسی نداشته است؟ نگاه کردم و ديدم جز يکی دو وبلاگ مثل ارزيابی شتابزده خبری از مرگ او ندارند. حيف خوردم. مردی بزرگ سالهای سال در عشق ايران بکوشد و فززندان ايران او را نشناسند. مشکل کجاست؟

ايرانشناسی در ايران مرده است. نيم-نفسی می رود و می آيد. اگر شهبازی 30 سال پيش می مرد حتما مرگش در صفحه اول روزنامه ها می آمد. تازه آنوقت هنوز اين نبود که در اين سه دهه شد. خوبی دوره شاه اهميت دادن اش به ايران بود. هرچه می خواهند بگويند. اين را نسل من با چشم سر ديده است. من خود بر آن شهادت می دهم که هر چه از عشق به ايران و ايرانشناسی دارم محصول نشست و خاست با استادانی است که در آن عهد پرورش يافته بودند. تمام.

شهبازی از نادره محققان ايرانشناس بود. من همه جا آرای او را دنبال می کردم و به نظرم يکی از درخشان ترين کارهايش تشخيص سه گونه خداينامه شاهی و موبدانی و پهلوانی بود که در شاهنامه کنونی به هم آميخته است و ناسازی های متعدد ايجاد کرده است.

او را از نزديک نمی شناختم. يکبار در تهران در کنگره فردوسی ديدمش. يکی دو بار ديگر هم در لندن و شايد آکسفورد. در سمينارهای ايرانشناسی. کمی عبوس می نمود. حس می کردم تلخی سالهای بعد از انقلاب در جانش رسوب کرده است. کسانی مثل او اين تلخی را مثل زهر چشيده اند زيرا که از اشراف فکری و دانشگاهی بودند اما به خواری افتادند و تن به مهاجرت ناچاری دادند. اما او مظهر عالی يک محقق آکادمی بود.

مرگ او مرا به ياد مرگ دو تن ديگر می اندازد. استاد بزرگ احمد تفضلی که دستهای آلوده سياست بازان دور گردنش پيچيد و سپس در خيابانی انداختندش که بگويند تصادف کرده است؛ و استاد بی همتا مهرداد بهار که در علم و اخلاق اسوه بود. هر دو و بلکه هر سه گنجينه های ناشناخته بودند. گنجينه های ناشناخته در دل و دانش خود از ايران باستان داشتند که صد افسوس به دفينه تبديل شد. گنجی زير خاک شد. دريغادريغ. و دريغ بزرگتر آن که شاگردی و شاگردانی از ايشان به جای ماند؟ اگر ماند چرا دريغاگوی استادان خود نشدند؟ چرا صدايی از ايشان برنخاست؟

دلم برای معدود کسان ديگری که مانده اند می لرزد. همه در آستان سفر به فراسوی غفلت ما. کامم تلخ است. انکار نمی کنم. شهبازی و تفضلی و بهار هر سه در زمانی فرشته مرگ را پذيرفتند که هنوز حرفها داشتند برای گفتن. جوان بودند. پيری مال بعد از هشتاد و نود است در علم. آنها در کمال خود ساقط شدند. وقت ثمردهی شان بود. دهها شاگرد دکترا بايد تربيت می کردند. دهها کتاب ديگر می نوشتند. ريشه کن شدند. کاش ادامه می داشتند. ... ... دل آدم کمتر می سوخت. مرگ در اين موارد واقعا پايان کبوتر است. پايان.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
August 17, 2006  
سوره الاعتراف  
 
الف عين ت راء فاء. آماده شد بالاخره جهانبگلو از برای اعتراف. همانا شما و ما هم اگر چند ماه در زندان بوديم و مغزمان شست و شويی يافته بود و روحمان مصفا گشته بود و به دين امنيتی ها لبيک گفته بوديم بسا زودتر از اينها آماده اعتراف می شديم. بادا که جهانبگلو نمازخوان هم بشود. غلط می کند که روزه اش را هم باز کند. صائم دايم است.

اعتراف نوعی غسل تعميد است. آب توبه بر سر ريختن است. بر سر فواحش سياسی. اعتراف زمان مرخصی بازجو ست. آخيش! نفس راحتی می کشد. رئيس راضی است. رئيس رئيس هم راضی است. پاداش نزديک است. يک زندانی ديگر هم سرانجام اعتراف کرد. يکی به لشکر خداوند افزوده شد.

اين روزها اعتراف کم است. کم کسی توبه می کند. بگو جوانتر که بوديم اعتراف زياد بود. هر شب تلويزيون آدمهای سرشناس را می آورد نه تنهايی که در صف اعتراف؛ و اعتراف می کردند. چه دورانی بود. به خدا نزديک تر بوديم. آنهمه اعتراف چه ذوقی در دل بازجوها بايد می انداخته باشد.

بگو ما که جوان و جاهل بوديم هميشه از اين اعتراف ها حيرت می کرديم. از اينکه زندان چه دانشگاه-کليسايی است که هر که به آن دخول کرد قلبش روشن می شود و روحش صفا می گيرد و آماده اعتراف به گناهان کبيره و صغيره خود می شود. زندان معبدی است با گنبد طلا در آستان قدرت شکست ناپذير ما.

همانا زندان بهترين آيت قدرت تربيت دينی در سلطنت ابدمدت جمهوری اسلامی است. کليسايی است. با آنهمه کشيش اعتراف گير. کشيش هايی که هدفی نمی جويند جز پراکندن بذر محبت خدا در دلها. جدی و سختکوش اند و در عين حال مهربان. آنها بهترين نوع کشيشان اند و بهترين خادمان حرم امن جمهوری اسلامی. خدا ايشان را دوس دارد و ايشان خدا را دوس می دارند.

بگو جوان که بوديم اما اعترافها هم سنگين تر و جدی تر بود. براندازی ابهتی داشت. ضدانقلابيگری پشت آدم را به لرزه می انداخت. کودتا پر از سرهنگ بود. براندازی توپ و تانک می خواست پول فراوان و آدم فراوان می خواست. پشت براندازی يک لشکر بود.

حالا براندازی شده است آرام و خاموش و مخملی. تفو بر شما. احمقانه است. اين جور براندازی واقعا کار فيلسوفان است نه کار سرهنگان. پشت اش هم معلوم نيست چند نفر هستند. شايد يکی شايد هم يک و نصفی. همان به درد به زندان افتادن می خورد. و چنين خداوند خوار می دارد اهل ضلالت را. بگو من طرفدار براندازی ناآرام و پرسر و صدا و از جنس کيسه حمام هستم. 

و جالب است که بسياری از اين گنه-کردگان و اعتراف کنندگان که خودشان هم خواسته اند حتما حتما اعترافاتشان برای تنوير افکار و تنذير اشرار در ملا عمومی از تمام بلندگوهای مساجد و کليساها پخش شود به محض اينکه پايشان را از کليسا بيرون می گذارند دوباره بر می گردند به عالم گناه و اصلا می زنند زير اعترافات آشکاری که به زبان خودشان جلو هزارها نفر کرده اند.

زندان بهترين و امن ترين جای جهان است. عالم بيرون عالم آلودگی و گناه است. چنين گفت کشيش کشيشان. کاشکی مردمان همواره در زندان بودند تا معترف به گناه و تقصير، و مشتاق به طلب عفو بودند. بيرون که می روند هر چه يادشان داده ايم فراموش می کنند. ان الانسان ظلوما جهولا. با شما می گويم ايمان بياوريد به اعتراف و آن را انکار نکنيد از پس آنکه اقرار کرديد. بدرستی که عاقبت آنها که انکار کردند پس از آنکه اقرار کرده بودند، عذابی اليم است. و الينا المصير.

از: قرآن ابوجهل
(نسخه محفوظ در مسجد سپهسالار) 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
August 15, 2006  
رسانه عقل کل مرده است  
 

وبلاگ نويس شدن محمود احمدی نژاد اتفاق مهمی است. درست است که او ممکن است برای آنکه نظر جوانان را جلب کند به وبلاگ نويسی رو آورده باشد اما به نظرم در باطن امر نشانه مهمی به دست داده است از فردی شدن فرهنگ ايرانی. فردی شدن يا مرکزيت يافتن فرد شايد نکته تازه ای نباشد اما هر بار که به همين نکته بازگرديم جنبه های تازه ای از آن بازشناخته می شود.

احمدی نژاد با وبلاگ راه تازه ای يافته است برای ارتباط. ارتباط قلب مساله مدرن است. کافی است نگاه کنيم به اين واقعيت ساده که هر چه از رشد تکنولوژی گذشته قدرت ارتباط فرد با فرد يا فرد با جمع را تقويت کرده و گسترش داده است. من در احمدی نژاد بر خلاف آينده آبی نه يک روستايی که مردی در جهت کشف شهر و روابط آن می بينم.

احمدی نژاد در جايی ايستاده است که زمانی مخملباف ايستاده بود. کشش به درک شهر و شناسه های آن و از-خود-کردن شهر اتفاق مهمی است. مخالفت با آن چندان نشانه هوشياری نيست.

روح زمانه ما بر تشخص فرديت می چرخد. من از اين بابت شادمانم که نشانه های اين فرديت همه جا ديگر ديده می شود. آنچه ما می توانيم کرد اين است که «روايت» فردی را گسترش دهيم. روايت فردی مرکز درک مدرن از جهان است. محتوای آن مهم نيست که مذهبی باشد يا سکولار، اصلاح طلبانه باشد يا محافظه کارانه و از اين شمار. آنچه مهم است روش يکسانی است که در آن فرد اهميت می يابد. خاطرات اش مهم می شود. روستايی بودن يا شهری بودن اش ايرانی بودن يا غربی بودن اش زباندانی يا ندانی اش تحصيلکردگی و نکردگی اش همه رنگ می بازد. فردی که فرد است به همان که هست باور دارد و خود را می پسندد و بر پای خود می ايستد. فرد مدرن دارای روانشناسی اعتماد به نفس است. چالش با او ديگر از راه تخريب او ممکن نيست.

روايت و رسانه پيوندی ناگسستنی دارند. نمونه عالی اش همين رسانه وبلاگ است. دليل رشد فراوان آن در ايران هم بی گمان جايگاه يکتايی است که در عرضه فرديت پنهان و رنجور-مانده ما پيدا کرده است.

در بحث های کارگاهی زمانه بر اين نکته تاکيدها رفته است. اگر بتوانيم راديويی باشيم که در آن نه مردم به عنوان توده بلکه مردم به عنوان فرد حضور داشته باشند توانسته ايم «رسانه» ای انقلابی باشيم بدون آنکه «انقلابی» باشيم. همه چيز در بازگشت به مردم است. اين بار نه در شکل توده وار قرن بيستمی بلکه در صورت فرديت يافته قرن بيست و يکمی.

آيا راديو می تواند چنين رسانه ای باشد. وبلاگی باشد؟ به نظرم می تواند. کافی است منظر نظر خود را اندکی تغيير دهيم. زمانه آزمونی برای اين منظر-گردانی است. بازگرداندن مردم است به رسانه. شايع کردن روايت آنهاست از فرهنگ و سياست و جامعه. ما هميشه برای مردم تعيين تکليف کرده ايم. اين مرام کهنه شده ای است. بايد تکليف را مردم تعيين کنند. فرد فرد آنها. رسانه عقل کل مرده است. زنده باد رسانه ای که آيينه عقل فرد است. رسانه ای که تکثير می شود. نه آنکه از آحاد کثير صورت واحد و کنفورم شده ای می سازد و در ايشان می دمد. رسانه پسامدرن. رسانه مدرنی که رافض رسانه های قرن بيستمی است. قرن پروپاگاند. قرن دولت قاهر. هيچ رسانه مدرنی ديگر پروپاگاند را نمی پسندد. آشکارش يا پنهان اش. عصر صف کردن مردم پشت يک سياست و يک رهبر و يک حزب گذشته است.

انتشار نخست: وبلاگ زمانه

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
August 12, 2006  
در باره لات بازی و ساير قضايا  
 

حسين درخشان سرانجام تصميم گرفت چند کلمه در باره زمانه بنويسد و ظاهرا معلوم شد که علت سکوت معنادار او دلخوری از مهدی جامی بوده که پس از يک بحث منطقی ايشان، دست به لات بازی زده است!

من عادت ندارم چيزی را بی پاسخ بگذارم بخصوص که چنين يکطرفه-به-قاضی-رفتن باشد. حالا ديگر من در بی بی سی کار نمی کنم که ناچار باشم در مقابل آنچه او در باره من و کارم در بی بی سی می گويد سکوت کنم. من در آن بحث منطقی به ايشان گفتم که وقتی تو می دانی که ما به دليل تعهد حرفه ای مان نمی توانيم از آنچه با بی بی سی مربوط می شود حرف بزنيم چرا راست و چپ حرفهايی می زنی که می دانی جواب دارد اما نمی توان آشکارا گفت. من بی گمانم که اين يک قاعده در هر بازی جوانمردانه است.

آقای درخشان يکبار به دليل اينکه نقدی به قلم داريوش محمدپور (در نقد ما ايرانيم) در بی بی سی چاپ شد به من حمله کرد که چاپ نقد داريوش چون دوست من است به معنای «تضاد منافع» است که از مفاهيم کليدی در انضباط سازمانی در بی بی سی است. من در آن بحث منطقی که در حضور چند نفر ديگر صورت گرفت به او گفتم که آن نوشته نه به سفارش من بوده است و نه من مسئول تاييد آن برای چاپ بوده ام (التبه اين را قبلا در ايميلی خيلی محترمانه به او نوشته بودم ولی اعتنا نکرد). بی بی سی سلسله مراتب دارد و سردبير مطلبی را سفارش داده و تاييد کرده و پس از اينکه آن مطلب به من ارجاع شده با اعمال ويرايش نهايی، آن را چاپ کرده ام. اما پس از چاپ، و بعد از اينکه درخشان در لينکدونی وبلاگش فرضيات خود را مطرح کرد، بارانی از ايميل از سوی خانم نسرين علوی نويسنده کتاب به سمت بی بی سی روانه شد که عينا همان ادعاهای درخشان را مطرح می ساخت.

من به آقای درخشان گفتم که اطلاعات داخل بخش فارسی تنها می توانسته از طريق تو (که با نويسنده ما ايرانيم دوستی داری) به خانم علوی منتقل شده باشد و گرنه ايشان از کجا می دانسته که مثلا من آن مطلب را چاپ کرده ام يا با داريوش دوستی دارم. سخن من اين بود و هست که وقتی آقای درخشان به هر دليلی با بی بی سی رابطه ای دارد و به بخش فارسی دسترسی دارد ديگر نمی تواند اطلاعاتی را که به دست می آورد همينطور خرج کند و همراه با فرضيات نادرست پايه صادر کردن حکم قرار دهد.

يک بحث منطقی ديگر من با ايشان اين بود که چرا وقتی می داند من تنها وبلاگ نويس بی بی سی نيستم و اصلا خود او فهرستی از وبلاگهای خبرنگاران بی بی سی به دست داده است ادعا می کند که مهدی جامی تنها وبلاگ نويسی است که او می بيند در يک رسانه بزرگ عضو است و بدون مزاحمت به کار خود مشغول است. اين نخ دادن ها يعنی چه؟ آيا او می خواهد بی بی سی فشار وارد کند و سيبستان را ببندد؟ آيا او نمی داند که من برای حفظ سيبستان تحت چه فشارهايی از جانب اديتورهايم بوده ام؟ آيا رواست که بر اين فشارها بيفزايد؟

البته از آن بحث منطقی بر من معلوم شد که آقای درخشان به آپارتايد نژادی-زبانی معتقد است چون می گويد آن خبرنگاران به انگليسی می نويسند و تو به فارسی! و من هم پاسخ ساده ای دادم: بی بی سی «يک» واحد حقوقی است و فرقی بين زبانها در اعمال ضوابط اديتوريال نيست.

نکته ديگر هم اين بود که ايشان مدعی بود من قواعد بی بی سی را نقض می کنم و من به ايشان عرض کردم که شما که دستی از دور بر آتش داری بهتر از اديتورهای بی بی سی قواعد را نمی دانی و گفتم که مثلا در باره وبلاگ تنها در جولای سال 2004 پيش نويسی فراهم شده که من هنوز صورت نهايی آن را نديده ام (ممکن است تا امروز نهايی شده باشد). بنابرين ايشان از کدام قواعد که زيرپا گذاشته شده باشد حرف می زند؟ بعلاوه همان پيش نويس هم به هيچ وجه به تنگ نظری ايشان در باره وبلاگ نوشتن به فارسی - يا انگليسی - صحه نمی گذارد و بسيار مترقی است. ولی به هر حال بيم اديتورها از وبلاگ واقعيت بود و هست و نبود قانون مشخص و استناد به قواعدی مثل تضاد منافع (فردی و سازمانی) جوی از فشار ايجاد می کرد.

در نهايت چون مرغ آقای درخشان هميشه يک پا دارد من از او که در مقابل ميز من ميزی را برای ساعتی اشغال کرده بود خواستم که اتاق را ترک کند و ديگر تا من هستم حق ندارد وارد بخش آنلاين فارسی بی بی سی شود چون رعايت امانت نمی کند و حرف منطقی را هم به دلايلی که خود برای خود تراشيده نمی پذيرد (مثلا ايشان می فرمود: بی بی سی بايد کتبا به من بنويسد تا من حرفم را تصحيح کنم!). رفتار من در مقابل وی در عرف اروپايی کاملا توجيه پذير است (يک آمريکايی احتمالا سريعتر هم دست به اخراج طرف از اتاق کار خود می زند)؛ و بايد بگويم نظر اکثر قريب به اتفاق کسانی که در آن ساعت در بخش حضور داشتند و شاهد بحث منطقی ايشان بودند نيز همين بود که آقای درخشان صلاحيت رفت و آمد به بخش را ندارد.

به هر حال آن روزها گذشته است و من متاسفم که دوباره ناچار می شوم به يادآوری رفتار ناجوانمردانه ايشان بپردازم. در باره همکاری درخشان با راديو زمانه هم من هرگز حرفی نداشته ام  و نخواهم داشت او هم مثل همه دوستان وبلاگ نويس می تواند با زمانه همکاری کند اما ايشان هيچگاه دعوتی از جانب من برای شرکت در کارگاه راديو نداشته اند که نيامده باشند.

پس نوشت:
خانم علوی در ايميلی به من از لحن سخن من نسبت به ايشان گلايه کرده اند. بايد بگويم که قصد من اشاره ای به يک رفتار غيرحرفه ای بوده است و من نفيا يا اثباتا نظری در باره کتاب ايشان نداده ام. ما ايرانيم نقدهای سختی از سوی گروهی از ايرانيان گرفته است و ستايش های بی دريغی از جانب غربيان و شماری ديگر از ايرانيان داشته است. من با نقدهای سخت بر کتاب او موافقتر هستم (و مثل امير اميرانی می پرسم: آيا واقعا ما ايرانيم؟) و ستايش ها از اين کتاب را هم درک می کنم ولی نظر تفصيلی ام را می گذارم برای ويرايش دوم متن کتاب که گويا در دست انجام است. اما يک نکته را روشن بگويم دوستی يا نا-دوستی تاثيری در ستايش يا نقد سخت من از متن ايشان ندارد. من نکته ای را که ايشان برجسته کرده است می پسندم اما روش کار را قابل اتکا نمی بينم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
August 7, 2006  
بلاگ-سايت زمانه  
 
امروز بلاگ-سايت زمانه را هم رونمايی کرديم. فقط 11 دقيقه پيش. اين نوباوه را ببينيد و نظرتان را با ما در ميان بگذاريد. توضيحات اش بماند برای وقتی ديگر. الان خيلی سرمان شلوع است. اين اعلام تولد است. تولد يک ايده:

بلاگ-سايت راديو زمانه
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
August 5, 2006  
حرفی از جنس زمان  
 
من اهل از زير جواب در رفتن نيستم ولی واقعا بعضی ها را نمی فهمم که همه چيز را عوضی می فهمند! يک از اهالی وبلاگستان چسبيده است به اين حرف کهنه که چرا اين کار را «داده اند» به فلانی و اين فلانی پيرو آل احمد و شريعتی است و چنين و چنان است. من برای اينکه خشت اول کج گذاشته نشده باشد بايد به اين همسايه وبلاگی بگويم آخر «داده اند» يعنی چه؟ روند انتخاب مدير برای زمانه هيچ پنهان نبوده است. ايشان هم مثل من می توانسته است برای اين کار نامزد شود و روندهای معمول مانند مصاحبه و ارائه طرح و مانند اينها را طی کند چنانکه گويا 60-70 نفر ديگر کرده بوده اند. اينکه بياييم بگوييم «داده اند» متاسفانه از ذهنيتی خبر می دهد که با ذهنيت اروپايی زمين تا آسمان فاصله دارد.   

بخش دوم اعتراض اين همسايه نيز حاکی از فوبيای آشنايی است که کورانه با هر چه اندک پيوندی با مذهب دارد می ستيزد. من سر از اين دسته بندی ها در نمی آورم. برای من شريعتی و آل احمد همانقدر عزيزند که منتقد آنها داريوش آشوری مثلا. من از آدم لائيکی مثل استاد بزرگ مهرداد بهار همانقدر آموخته ام که از علامه طباطبايی که مظهر ورع و تقوا و خداترسی بود. اين حرفها و تقسيم بندی ها واقعا هنوز از عهد جنگ سرد بيرون نيامده اند. ذهنيت های ايدئولوژيک چه دوست داشته باشيم يا نداشته باشيم دوره شان به سر آمده است، رفقا! 

اينکه يک سازمان غيردولتی هلندی برای پروژه اش که چندماه زمين مانده بوده و هيچکدام از دوستان همسايه ما قادر به برداشتن آن از زمين نبوده اند کسی به نام مهدی جامی را انتخاب کند چه چيز عجيب و غريبی دارد که همسايه ما انگشت به دهان مانده است؟ فرق ما اين است که اگر همسايه مان انتخاب شده بود جايی برای مهدی جامی ها نداشت ولی مهدی جامی می گويد جا برای هر کس ايده ای تازه دارد هست. چرا به جای اينکه دستی بالا بزنيم و کمکی کنيم چوب برداشته ايم و به سر کسی می کوبيم که دست ياری به سوی ما دراز کرده است؟

زمانه پايگاه فکری مهدی جامی نيست. پايگاه فکر کسانی است که به ساختن يک رسانه مدرن می انديشند رسانه ای که به آينده می نگرد و آينده را در اختيار شهروند-روزنامه نگار می بيند. مهدی جامی صاحب زمانه نيست. مدير آن است و شانی بيش از اين برای خود قائل نيست که اين رسانه به دست بيشترين افراد ساخته شود و با بيشترين افراد مخاطبه برقرار کند و از مرزهای تنگ رسانه های تا-کنونی نسبت به مخاطب عبور کند. هنوز يک روز از کار و تمرين زمانه نگذشته است. يکی می گويد اگر موسيقی بود که اين دفتر و دستک نمی خواست. يکی از آينده هنوز-نيامده زمانه خبر می دهد. خوشحالم البته که بسياری از دوستان دلگرمی داده اند و آمادگی همکاری دارند اما متاسفم که از حرف اين همسايگان چيزی از جنس زمان نشنيدم.

برای اين همسايگان عجول و عقل کل هر کاری شروع نشده پايان اش پيداست و محکوم به شکست است! آنها عميقا گرفتار نا-اميدی اند از اينکه ايرانی بتواند کاری بسزا و در خور و انسانی و مدرن و موفق انجام دهد. پشت هر کاری دست «آنها» و از ما بهتران را می بينند. فکر می کنند پول همه کار می کند. تفاوت يک سازمان غيردولتی را با دولت درک نمی کنند. حرفهای شان بوی کهنگی می دهد. همان کليشه های هميشگی. همان «ايرونی بازی» آشنا. ايشان بهتر است بدانند زمانه گوشش بدهکار حرفهای کهنه نيست. زمانه حيثيت خود را در نوشدن مدام تعريف می کند و خصلت بنيادين اش شکستن کليشه است. من جز با ايمان به اين حيثيت چگونه می توانستم اين کار نو را آغاز کنم؟ زمانه يک فرصت است برای خلق رسانه ای نو. دست کم تلاش آزمايشگاهی برای رسيدن به آن. من عزم آن دارم که اين فرصت را هدر ندهم.

پس نوشت:
نوشته خوب و صميمانه پارسا صائبی را ديدم که شرحی نوشته است در باب ديداری که در ماه ژوئن در تورنتو داشتيم با شماری از وبلاگ نويسان. از لطف او ممنون ام و از تذکر دوستانی که می گويند بهتر است کار خود را بکنيم. در باره منابع مالی طرح هم جداگانه در زمانه خواهم نوشت. يک وبلاگ در آنجا داريم که روزانه به شرح کار و بار ما و مسائل رسانه ای خواهد پرداخت. اما اجازه دهيد بحث کنيم. بدون روشن کردن زوايای تاريک بحث به جايی که می خواهيم نمی رسيم. اين زوايای روشن کردنی فقط در کار ما نيست در نوع منطق نقد هم هست. زمانه بايد بياموزد که نقدها را پاسخ درخور گويد و منتقدان هم بايد بياموزند که برای ديدن و ارزيابی زمانه فقط يک عينک و ذره بين به کار نمی آيد. من وجود ميزانی از سوال و شبهه را طبيعی می دانم در باره يک کار جديد و حتما بايد به آنها پاسخ داد، اما آنچه غيرطبيعی است بی انصافی و پيشداوری و رقابت منفی است.  

پس نوشت 2: 
نوشته اميد جان فراستی از بر و بچه های بی بی سی نمونه خوبی از رقابت سالم است. اميد که از نويسندگان وبلاگ بی بی سی فارسی است شرح موجزی در باب زمانه نوشته است که دلگرم کننده است. نگاه حرفه ای او به زمانه مثل زدنی است و جمع کردن خصايل اصلی کار زمانه در يک يادداشت کوتاه هنر است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
August 4, 2006  
آزمايش می کنيم: يک، دو، سه  
 

از امشب و در حالی که ساعت به صدسالگی مشروطه نزديک می شود پخش آزمايشی راديو زمانه را آغاز می کنيم. يا بگوييد تمرين مان. الا اينکه اين نمايشنامه ای است که هر روز به سبک بداهه نويسی نوشته می شود. داستان را می دانيم اما حوادث کوچک و بزرگ اش را نه. امشب تمرين اول است. برای آزاده و برای همه اعضای تيم کوچک ما. اين کار پر از "اول" است. داريم برای اول بار يک کار بزرگ را به شکل اکتشافی طراحی و اجرا می کنيم. فکر می کنم با مخاطبانی که داريم اين کار معنی دارد. مخاطبان ما می توانند در شکل گيری ما نقش داشته باشند. می توانند بازی را تصحيح کنند و می توانند حتی به روی صحنه بيايند. راديو زمانه يک فکر است. گروه بسته و از پيش تعيين شده ای نيست. هر کس به ايده رسانه دوسويه دلبسته است می تواند شنونده/ توليدکننده زمانه باشد.

ما برای يک ماه در نقش يک راديوی اينترنتی ظاهر می شويم. تا تاکيد کنيم که اينترنت برای ما اهميت بنيادين دارد. ما تمرين مان را اينجا انجام می دهيم که به نظرمان عرصه رسانه های خودمونی است. می خواهيم با اين رسانه ها هم-سايه باشيم. بعد البته ماهواره هم هست و موج معمول راديويی. اما ما همچنان به آنچه از وبستان و وبلاگستان آموخته ايم و می آموزيم وفادار خواهيم ماند. قول داده بودم اينجا در باره اش بنويسم اما حالا فکر می کنم درست آن است که در اولين مطلب وبلاگ زمانه در بلاگ-سايت راديو بنويسم. آنهم بزودی پرده برداری خواهد شد - شايد کمتر از يک هفته ديگر.

الان ساعت من در آمستردام 15:51 است. بايد بروم تا برای تمرين آماده شوم. ساعت 18:00 صدای زمانه را خواهيد شنيد. با گزينه ای از موسيقی هايی که کمتر شنيده می شود: موسيقی زيرزمينی. پيشدرآمدی برای ما که می خواهيم صداهای کمتر شنيده شده شنيده شود:

www.radiozamaneh.com

صفحه پخش آزمايشی بخشی هم برای ارسال پيام صوتی دارد. بفرستيد تا در برنامه پخش شود. آهسته آهسته شکل خواهد گرفت. حوصله کنيد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست