قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 31, 2006  
دلگرمی های زمانه  
 

حرفهای خوبی شنيده ام از دوستان در باره زمانه. بعضی ايميل نوشته اند و بعضی کامنت گذاشته اند و چند تنی هم در وبلاگهاشان نوشته اند يا لينک داده اند. ممنون از همه شما. بعضی هم خواستار همکاری اند که به دو سه تن از آنها جواب نوشته ام. اصل ماجرا ايده است. ايده داريد؟ بسم الله. ايميل من را پايين همين يادداشت خواهيد يافت.

الان اين مطلب سلمان را می خواندم. چقدر دلگرم شدم. کلمه اميد روشن است. سلمان از اتفاق های تازه در وبلاگستان و وبستان می گويد. نکته هاش هم همه واقعا اتفاق اند. دومی زمانه است:

اتفاق دوم: راديو زمانه متولد می شود.
«از راديو زمانه، به مديريت سيبستان عزيز، در هفته های آينده بسيار خواهيم شنيد. هر چند رسانه راديو به طور مستقيم ارتباطی به اينترنت ايرانی ندارد، اما به يک دليل مهم می تواند نقطه عطف پرده چهارم داستان ما باشد: اگر راديو زمانه حاضر و مايل به سرمايه گذاری (و نه فقط "استفاده" از سرمايه) وبلاگهای فارسی باشد، می تواند به يک معيار برای سنجش ارزش محتوای وبلاگها و وبلاگ نويسهای ايرانی تبديل شود.»

زمانه حتما به نکته ای که سلمان برشمرده اعتنا می کند. وبلاگها مجموعه ای از بهترين استعدادهای ايرانی را به صحنه آورده است. آنها سرمايه زمانه اند و زمانه نهادی است برای آنها.

محمود فرجامی دوست خوشفکر و بامرام هم نوشته است: پري‌رو تاب مستوري ندارد! - راست می گويد. چقدر سخت بود که اين دو ماه کار کنی شب و روز و دم بر نياوری. برای من که عادت ام گفتن از کاری است که در سر دارم يا در دست. اما خب می دانيد که کار ساده ای نيست راديو. آنهم ايده راديويی دوسويه. اول بايد می ديدم شدنی است يا نه. حالا دلگرم ام که هست. محمود می نويسد:

«خب بالاخره مهدي خان جامي و اعوان و انصار، ماجراي راه‌اندازي "راديو زمانه" رو علني كردند. مبارك باشه ان‌شاالله و ظله! اميدوارم در كارشون موفق باشند، به خصوص از اونجايي كه مهدي (ليدر جريان) و بعضي از بچه‌هاي دستندركار رو مي شناسم و مي‌دونم كه دغدغه‌هاشون پيش از هر چيز فرهنگ و هنره و ضمنا همچنان اميدوارم، همونطور كه به خود مهدي هم گفته‌م، يه جوري كار كنند كه حساسيت زيادي رو ايجاد نكنند تا بچه‌هاي وبلاگستان بدون ترس از داغ و درفش باهاشون همكاري كنند. به خصوص از اونجا كه محل راه‌اندازي هلنده و از اين حرفا... (و كلي نكته تو همين از اين حرفاست!) مهدي آقا خدا قوت، دماغت چاق و آنتنت دراز باد!»

در اين باره هم بگويم که همه ما در زمانه به رهيافت متفاوتی فکر می کنيم. ما قرار نيست تکرار راديو بی بی سی يا فردا باشيم. ما می خواهيم ناشنيده ها شنيده شود. از زبان خود شما. آرام آرام همه چيز در حال تغيير است. زمانه بايد رسانه اين تغيير باشد. جامعه و فرهنگ مساله اصلی است. خسته شديم از سياست. بخصوص به آن شيوه و روايتی که هنوز مساله اصلی ديگر رسانه هاست.

از فردا اگر خدا خواهد يک کار آزمايشی برای معرفی سايت زمانه آغاز خواهد شد. سايت هم داستانی دارد. چيزی است مابين سايت و وبلاگ. فعلا ما مثل بازيگرانی هستيم که نه در يک سالن خالی که در مقابل تماشاگران تمرين می کنند. حوصله کنيد و تمرين ما را کارگردانی کنيد!

*برای من به اين نشانی ايميل کنيد تا ايميل های زمانه آماده شود:
mehdi.jami@gmail.com

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 29, 2006  
از بی بی سی تا زمانه  
 

خوشحالم که آخرين کار من برای بی بی سی از آن دست کارها بود که می توان به آن باليد و "کار" حساب کرد. گفتگو با استاد يگانه فتح الله مجتبايی پايان دوره ای است که برای من با شاعر بزرگ لايق شيرعلی آغاز شد. سالهای 96-97 که تازه به بی بی سی آمده بودم استاد لايق برای بار نخست به لندن آمد و من فرصت کم نظيری يافتم تا با او گفتگوی بلندی ضبط کنم و از آن برنامه ای شش قسمتی بسازم که همان زمانها از بی بی سی پحش شد: شاعری از پنجکنت (و اين اواخر بازنشر شد گرچه بخش ششم آن گم شده است).

من ده سالی را که در بی بی سی سرکردم به همين دست کارها دل خوش بودم. و کم هم نکردم. و خوشحالم اگر خدمت حساب شود به فرهنگ پهناور ايرانی. خاصه آن بخشها که کمتر شناخته شده اند کمتر شنيده شده اند. گوهران اند در مخمل سياهی در صندوقچه ای در تاريکخانه ای انگار.

حالا در آمستردام مشغول راه اندازی راديوی تازه ای هستم. سخت مشغول. هفته ای را که گذشت به برگزاری کارگاهی گذراندم که چند ده نفر از جوانان و چندتنی از پيشکسوتان در آن جمع بودند تا به نوعی تفاهم برسيم بر سر کاری که پيش رو داريم. دوباره خود را در راهروهای دانشکده می يافتم و آنهمه نيروی عظيم جوانی.

راديو زمانه برای من "کار" است. هر چه توان دارم در آن سرمايه کرده ام. تا موفق شود و بيراه نيز نرود. و از هر کسی که می تواند دست ياری دهد استقبال می کنم. راديو زمانه متوجه نسل بعد از انقلاب است. نسلی که ناشنيده مانده است. در باره زمانه آنقدر حرف دارم که نگو اما همين را بگويم حاليا که اين راديويی است که از وبلاگ می آموزد. چگونه؟ بماند به يادداشت بعد. امروز با کامنت مختاباد متوجه شدم که مطلب ام در بی بی سی بايد چاپ شده باشد. وقتی ديدم فکر کردم نه اصلا به بطالت نگذرانده ام اين سالها را مثل همه سالهای بعد از انقلاب را. و اين دو ماه آخر هم که سخت گرفتار برنامه ريزی برای راديو زمانه بوده ام اميد می برم به نتيجه ای که بايسته است برسد: وبلاگی شدن راديو. حالا ديگر زمانی است که وبلاگستان راديو داشته باشد.

پی نوشت:
دارم وبلاگها را مرور می کنم. يک يکشنبه آرام و ابری بعد از مدتها باعث شد که از صبح بنشينم و اينترنت را هم راه بيندازم و برای اول بار در آمستردام از خانه وبلاگ خوانی کنم. کلاغ سياه حرفهای شنيدنی دارد در باره زمانه. بخوانيد و اگر در وبلاگتان مطلبی می نويسيد مرا هم بی خبر نگذاريد:
مطلب اول کلاغی،
مطلب دوم کلاغی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
July 25, 2006  
اين زمانه ماست  
 
جهانشاه جاويد
اين روزها چه می کنم؟ می پرسيد. اما آنقدر سرم شلوغ است که به سيبستان و جواب سوال شما نمی رسم. حالا جهانشاه که يکی از چند ده نفر مهمان من در آمستردام است جور مرا کشيده. عکس هاش چيزی هم از حال و روز من و زمانه ما می گويد در آمستردام. ...

عکس از: جهانشاه جاويد
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 19, 2006  
سيبک  
 
وقتی وقت نداری به اينترنت دسترسی داری که البته بايد به کارهای ديگری برسی نه وبلاگ نويسی؛ و وقتی وقت داری در هتل هستی و داری با تنهايی و ملال سر می کنی لپ تاپ ات نيست دماغی تر کنی. فردا هتل-نشينی به حول و قوه الهی تمام می شود می روم آی بورخ IJburg در منزلی اقامت می گزينم که همان فردا کليدش را می گيرم بعد فردايش شهزاده عزيز با لپ تاپ و همه چی از راه می رسد و من دوباره می توانم وبلاگ بنويسم. هميشه فکر می کردم دلم برای علی و شهزاده تنگ می شود. حالا می بينم واسه اين باغ کوچولو هم دلتنگ می شوم. اين را گفتم تا بدانيد که به فکر اين باغ و سيب و سيبک هاش هستم. اگه بدونين چقدر حرف دارم. هی...هی...   
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
July 7, 2006  
لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد  
 
شب سفر شب بيخوابی است. نه اينکه خوابم نيايد که کارهايی که پيش از سفر بايد انجام داد تا صبح سفر به طول می انجامد. بعد خوابی کوتاه. بيداری خواب آلود. تاکسی و قطار و فرودگاه. صف و بازرسی و خلاص شدن از جامه دان - کاش می شد بدون جامه دان سفر کرد. بعد خوابی در بيداری در هواپيما. تشنگی. چای ميل شدن. تماشای ابرها و خانه هايی که نزديک و دور می شوند. يا آب و آب و اقيانوس. بعد چشم انداز شهر و مقصد و فرود.

دوباره بيدارم و سفر در پيش. اين بار از لندن می روم. و از اين پس تا مدتی که نمی دانم ديگر چه وقت خواهد بود تنها برای سفرهای کوتاه به اينجا باز می گردم. ديگر اينجا نيستم. می روم برلين و بعد کلن تا پس از چند روز برسم به آمستردام. شهری که بايد چند سالی در آن لنگر بيندازم. شايد هم ماندگار شدم. کسی چه می داند. می گويند دهکده های قشنگی دارد. و می دانم که آب-روهای زيبا هم دارد. و مردمانی باز به روی جهان.

مهاجر وطن ندارد. ده سال بيشتر شد در لندن ام اما حس وطن ندارم. می روم. بی آنکه دغدغه سفر از وطن داشته باشم. شايد چون هنوز در اروپا هستم. نمی دانم. مطمئن هستم لندن بهترين فلسفه زندگی را دارد از چشم يک مهاجر. آدم را نمی ترساند. آرام است و محتاط و مودب. جايی که پليس هاش سيگار نمی کشند. به ديوار تکيه نمی دهند. ساخته شده اند انگار برای قدم زدن دايمی. معمولا دونفره. جايی که اتوبوس در ايستگاه صبر می کند تا کهنسالان برای پياده شدن آهسته از پله پايين روند. قدمی که دور شدند در بسته می شود و اتوبوس حرکت می کند. عجله ای در کار نيست. حرمت گذاشتن کامل است. لندن شهر درهای زيبای کوچک و باغچه های مينياتوری و پشت پنجره های پر گلدان است. دوست داشتن باغ و حيوانات اين مردم را در نظر من دوست داشتنی می کند. و بی آزاری شان. عموما. بی آزاری فرهنگ عمومی است.

لابد دلم برای باران های لندن تنگ خواهد شد. برای پل هايش و خاطره های کوچک. برای بزرگی باغها و پارکهايش. برای گورستان های-گيت اش که تجسم شعر خيام است. برای کتابفروشی های خاورشناسی اش. و برای بوی عاشقانه هايی که در کوچه و خيابانهاش و ايستگاههای بادگيرش سروده ام. برای بارنت و کاکفاسترز برای چلسی و ورلد-اند برای ديوانگی ها در وايت-ليز و بومن-هاوس. برای پاتنی و سحرگاه عشق-بوی اش. برای واندز-وورس و سالهای خوب و آرام و سفيد.

نگاه کردم و ديدم نزديک 5 هزار عکس فقط روی کامپيوترم دارم. از چند ساله اخير. از کدام لحظه اش بگويم؟ اما همه اين 5 هزار ساعت خوش همه اين ده سال کار سخت و همه اين بيدارخوابی ها هنوز نتوانسته تصويری توليد کند که هزارها ساعت زندگی ام در ايران را بپوشاند. هنوز تصويرهای ايران در ذهنم زنده است. اگر نگويم زنده تر است. و ما گرد جهان می گرديم تا کی باز بتوانيم به وطن بازگرديم. گرچه می دانيم که شايد اين بار در وطن بيگانه باشيم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
July 4, 2006  
بر خلاف روح دولت-مداری ايرانی  
 

به دلايل متعدد من فکر می کنم تصميم اخير رهبری ايران برای خصوصی سازی مساله مهمی است. من اقتصاد نمی دانم اما اين حرکت دفعی و بزرگ اقتصادی را نشانه تحولات مهمی در ايران می بينم- تحولاتی که از دامنه اقتصادی آن بی خبرم اما دامنه اجتماعی و سياسی اش را بسيار قابل توجه می يابم.

سفر پول و سرمايه راهنمای مهمی در معرفت شناسی سياست است. من اين يادداشت را اينجا می گذارم تا به خودم يادآوری کنم که موضوع را بايد پيگيری کرد و دامنه تحولات ناشی از آن را سنجيد. دوستان اقتصادشناس ما می توانند مرا و ديگر کسانی را که از اقتصاد اين گام غيرمترقبه سر در نمی آورند راهنمايی کنند. منظورم اهميت اقتصادی خصوصی سازی نيست که به نظرم امر روشنی است. من می خواهم راهنمايی اقتصادی برای درک ابعاد سياسی و پيامدهای اجتماعی اين تصميم داشته باشم. اينکه چرا حاکميت ايران ناگهان دچار بسط فکری شده است و اصل 44 قانون اساسی را که همواره به نوعی ديگر تفسير می شده به عنوان مجوز خصوصی سازی 80 درصدی خود تفسير کرده است؟

آيا دولت در ايران واقعا تن به کوچک دادن خود می دهد؟ اين حادثه مهمی است اما می دانم که با همه ادعاها چنين اتفاقی در سه دهه گذشته نيفتاده و دولت بزرگتر هم شده است. اين تصميم خلاف روح دولت-مداری ايرانی است. پس ماجرا چيست؟

نظر کاوه اميدوار در بی بی سی کمی تا قسمتی توضيح دهنده است اما نه تمام آنچه هنوز بايد گفت:

«با اجرای اين تفسير جديد که از سوی مجمع تشخيص مصلحت تهيه شده و آيت الله علی خامنه رهبر ايران آن را تائيد و ابلاغ کرده است، شرکت های بزرگ خودروسازی، فولاد، معادن، بيمه، بانک، هواپيمايی، کشتيرانی، نيروگاه ها، مخابرات و نفت و گاز که با توجه به حجم توليدات خود، مانعی بزرگ رشد بخش خصوصی محسوب می شوند، از مالکيت دولت خارج خواهند شد.»

« اقدام برای تفسير اصل ۴۴ بعد از آن صورت گرفته که تلاش های دولت محمد خاتمی به خصوص برنامه سوم توسعه برای واگذاری بخش های از بانکداری، بيمه، تلفن، هواپيمايی با مانع رو به رو شد و شورای نگهبان به دليل مغايرت با اصل ۴۴ قانون اساسی آنها را رد کرد.»

«با تفسير جديد، مشکل خصوصی سازی تعدادی از بانک ها و بيمه های دولتی بر طرف شده است و دولت مجاز است بانک های های صادرات، تجارت،‌ رفاه کارگران، ملت و بيمه های البرز، ايران، دانا و آسيا را واگذار کند. البته در ميان بانک ها، بانک مرکزی، بانک ملی، بانک سپه، بانک صنعت و معدن، بانک کشاورزی، بانک مسکن و بانک توسعه و در ميان بيمه ها نيز بيمه بيمه مرکزی و بيمه ايران همچنان در انحصار دولت باقی خواهند ماند.»

«تنها بخشی که در تفسير جديد اشاره ای به آن نشده فعاليت بخش خصوصی در تاسيس و راه اندازی راديو و تلويزيون است و اين بخش بر اساس اصل ۴۴ همچنان در انحصار حکومت قرار خواهد داشت.»

«سهم دولت در اقتصاد ايران از سه دهه پيش به خصوص بعد از سال ۱۳۵۳ و همزمان با افزايش درآمدهای نفتی رو به روز بيشتر شده و بخش خصوصی فرصت آن را نيافته که نقش در خوری در آن بازی کند.»

«با پايان جنگ و اجرای اولين برنامه توسعه، خصوصی سازی واحدهای دولتی مورد توجه قرار گرفت اما در عمل نتيجه ای به همراه نياورد و بعد از آن نيز اگر چه تاسيس شرکت های دولتی ممنوع شد ولی تصدی دولت همچنان با تاسيس شرکت های دولتی با ظاهر خصوصی ادامه يافت.»

«همزمان با تدوين برنامه پنج ساله سوم توسعه، لزوم بازنگری در اصل ۴۴ قانون اساسی از سوی سازمان برنامه و بودجه وقت (سازمان مديريت و برنامه ريزی فعلی) مورد تاکيد قرار گرفت اما از اين پيشنهاد از سوی ديگر مراکز تصميم گيری استقبال نشد.»

« زياندهی بسياری از شرکت ها، نقدينگی ناکافی، قوانين و مقررات دست و پاگير، نبود بستری برای عرضه و عدم تمايل بخش خصوصی از مشکلات اصلی خصوصی سازی به شمار می روند و بازار سرمايه نيز در شرايط بحرانی قرار دارد و به نظر نمی رسد در حال حاضر آماده پذيرش چنين حجمی از سهام شرکت های دولتی باشد.»

پس نوشت:

از يادداشت خوب سعيد ليلاز در شرق چهارشنبه 5 جولای:

«دولتى بودن، دولتى ماندن و دولتى تر شدن اقتصاد ايران، كابوس بزرگى است كه روز به روز چون بختك ميليارد ها دلار ارز، ميلياردها ساعت كار و خلاقيت و ظرفيت هاى اقتصادى بى همتايى چون كشور ايران را مى بلعد بدون آنكه بازده درخورى داشته باشد. اكنون و براى توليد تنها ۲۰۰ ميليارد دلار توليد ناخالص داخلى كه به مراتب از بازده كشور كوچكى چون هلند كمتر است، ما ناچاريم روزانه ۲۰۰ ميليون دلار ارز (سالانه ۷۵ ميليارد دلار)، ۲۰۰ ميليون ساعت كار (شامل ۲۰ ميليون نفر نيروى انسانى شاغل) و ۱۰۰ ميليون دلار سوخت (سالانه تا ۴۰ ميليارد دلار) مصرف كنيم.»

«معناى اين عبارات آن است كه اقتصاد دولتى، بهره ورى و مفهوم و معناى آن را در كشور ما كشته است. از اين جنبه و نيز از آن رو كه سرچشمه بيشتر مشكلات خرد و كلان كشور از جمله تورم، فقر، فساد ادارى، رانت جويى، بيكارى و ده ها مشكل ديگر در سيطره خردكننده دولت بر ابعاد اجرايى و نه نظارتى اقتصاد ملى ريشه دارد، ابلاغيه فوق اهميتى دوچندان مى يابد.»

ليلاز جنبه های سياسی فرمان رهبر ايران را نيز بخوبی بررسی کرده است. من همچنان منتظر می مانم ببينم دوستان و تحليلگران ديگر چه می گويند. و براستی چرا چيزی نمی گويند؟!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 2, 2006  
بازديد از امپراتوری  
 
امريکا اين بار همه اش کار بود و ديدار. اما ديدن غرب يا بهتر بگويم جنوب غرب يعنی لوس آنجلس برايم تازگيهايی داشت. درختهای نخل و گرمای اهوازی و شهری درندشت. اصلا از لوس آنجلس خوشم نيامد. گذشته از موسسات آمريکايی مثل دانشگاهها و بيمارستانها که هوش از سر آدم می برند، زندگی در پيچ و خم اتوبانهای تمام ناشدنی گم می شود. محله ايرانی ها در وست وود هم محله غريبی است. در کتابفروشی کيخسرو بهروزی بودم که خانمی مسن را نشانم داد که از پياده روی آن سوی خيابان با قامتی افتاده می گذشت. دختر استاد پورداوود بود. يک لحظه خواستم از کتابفروشی بيرون بدوم سر راه آناهيتا را بگيرم و با او گپ بزنم. ناديده چقدر به او احساس نزديکی می کردم. هر قدر شهر آدم را از وسعت خود دلزده می کند، آدمهای نازنينی که ديدم آن را جبران می کند.

يکی از بستگان جنوبی که سی سالی است در اورنج کانتی نزديک لوس آنجلس و مرز مکزيک اقامت دارد آمد چند ساعتی را با هم گذرانديم. با همه عمری که در آمريکا طی کرده است هنوز خونگرمی جنوبی اش دست نخورده باقی مانده است. با پسرش آمدند. پسری که در آمريکا بزرگ شده و حالا رئيس شرکتی است که پدر بنيان گذاشته اما خلق و خوی اش باعث می شود مدام فکر کنی در اهواز و خرمشهر هستی. اصالت جنوبی شان مرا حيرتزده می کرد. 

اما شوک واقعی سفر افت شديد خدمات فرودگاهی بود. از تورنتو به لوس آنجلس که پروازی نزديک به 5 ساعته است تنها يک نوشيدنی داده شد و هر کس ميل غذا داشت بايد 5 دلار می پرداخت! ياد سينماهای قديم افتادم که کسی با جعبه ساندويچ و تخمه و نوشابه در سالن می چرخيد. از لوس آنجلس به واشنگتن هم همينطور بود. صنعت هواپيمايی در آمريکا به نحو اعجاب آوری در حال صرفه جويی است و باکی ندارد که مسافر ناراضی شود يا آشفتگی به وجود آيد. سلف سرويس شدن خدمات بار و بليط هم وضع را شبيه ترمينال خزانه کرده است! هيچ پروازی هم نديدم که سر وقت حرکت کند. بن لادن از همه بيشتر در تحولات منفی خدمات هوايی موثر بوده است. پرواز روز به روز بيشتر به اتوبوسرانی هوايی تبديل می شود. کند و وقتگير و پرازدحام و خسته کننده. 

موقع برگشتن به لندن بايد از واشنگتن به نيوآرک می رفتم. در يکی از کافه های فرودگاه پروازهای داخلی واشنگتن دختر سيه چرده نمکينی ساندويچ مرا روی ميز گذاشت. پرسيدم کجايی هستی. از اتيوپی می آمد. دقت کردم بقيه دخترهای کافه هم از همنژادان او بودند و به يک زبان گفتگو می کردند بين خود. از کافه که بيرون آمدم ديدم بقيه کافه ها هم از همين مردم به کار گرفته اند. زن و مرد. مثل اينکه کسی قرارداد بسته باشد و همه کارگران کافه های فرودگاه رونالد ريگان را از اتيوپی آورده باشد. آنها هم راضی به نظر می رسيدند. می شد فهميد که با پولی که اينجا کار می کنند زندگی بمراتب بهتری از اتيوپی دارند. با خودم فکر کردم زمانی بود که سياهان را به زور و جبر اسير می گرفتند و به آمريکا می آوردند تا به کار بگمارند. حالا اسيران مدرن که با کمترين حقوق قانع اند و همواره شهروند درجه دو و سه باقی می مانند به پای خود می آيند سهل است با چه بدبختی هايی خود را به آمريکا می رسانند. امپراتوری، اسارت را به خوشبختی تبديل کرده است.

و در باره کارها و ديدارها؟ خواهم نوشت. اين چندکلمه به ته ذهنم چسبيده بود. بايد می نوشتمشان.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست