:: به روایت نشانه ها؛ برای «یک روز از زندگی» در غربت
:: دیدار ناممکن
:: گر ز دست زلف مشکین ات خطایی رفت رفت
:: بیمار سخت و جدال با خدا
:: چرا هر چه می سازیم بر باد می رود؟
:: در آستانه
:: روشنفکران دهانی و دروغهای شاخدار
:: تعطیلات
:: من و قهرمان های ام
:: در ارديبشهت مردن
:: برای آقای علاقه بند که راه کيهان را تمرين می کند
:: ميعاد در دوبی
:: همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا
:: چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست
:: دو سه جمله اخوانيات
:: سيبک
:: لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد
:: در فضايل چموشی
:: به جايی سفر کن که دوستی هست
:: روزی برای تصادم جهان ها
:: قدرت چيزهای کوچک
:: ياس و نخلستان
:: بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی
:: دوران معصوميت
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
June 23, 2006  
خطابه خداحافظی  
 

می دانم که بدون من به شما سخت می گذرد! ولی چه می شود کرد سيب های زيادی بالا انداخته ام که هنوز دارند چرخ می خورند و پايين نيامده اند. فقط همين يکی سيب زمانه افتاده است در دامن ام و من بايد دستش را بگيرم و پا به پا ببرمش به سرمنزلی برسانم.

می دانم که خيلی ها در بخش فارسی بی بی سی از دست من شاکی اند آزرده اند. من هم بوده ام. سخت هم. سالهايی. اما حاليا از هيچکسی نه شاکی ام و نه آزرده. حتی از باقر و ستاره!

من دين اول ام به باقر است و همواره برايش حرمت قائل بوده ام و هم متاسفم که به هر دليل رابطه خواهرانه ستاره با ما قطع شد و ديگر ما ستاره ای نديديم و وقتی رفت اتاقش هميشه تاريک بود و هست. به جايش کسی آمد که تنها مديری است که ديدم با ژورناليست جماعت به زبان سرهنگان حرف می زند.

من از باقر معين بسيار آموختم که البته بخشی از آن حتما ناشی از نيشابوری بودن او بود و خراسانی بودن من! بين ما اشتياق به زبان و کتاب و ادبيات و مردم فارسی زبان از افغان و تاجيک و ايرانی مشترک بود و خواهد ماند. باقر را برای خدمت اش به زبان فارسی از طريق برنامه های يکتا و سياست گذاری های موثر در بی بی سی به ياد خواهم آورد.

اما از بسياری ديگر نيز آموخته ام. از شهريار رادپور که هميشه آرامش و تسلط اش در کار راديو را ستايش کرده ام و برای من مثال خوبی از يک ايرانی مودب به آداب بريتانيايی بود. از معصومه طرفه که جديت اش و دانش سياسی اش مثال زدنی است و مظهر چموشی به بهترين معنايش. از صادق صبا و قدرت تصميم گيری و صراحت لهجه و شجاعت بيانش. از محمود کيانوش که هم از او می توان ادب آموخت و هم زبان انگليسی و هم فلسفه و ترجمه و يکی از دقيق ترين آدمهايی است که در برنامه سازی راديو می توان يافت. از احمد ميرزاده و سرعت کارش و اجرای هميشه دلپذيرش و اينکه با همه شکسته دلی از بخش فارسی هميشه جنتلمن ماند در رفتار.

لطفعلی خنجی را با خواب سبک بعدازظهرش به ياد خواهم آورد. پا را روی پا می انداخت روی ميز و چرتی می زد. شوخ طبعی انگليسی داشت. مثال سبک قديم راديو بود و مثال عالی آن. مثل کيانوش در انگليسی دانی مثل بود.

افشين اميرزاده مثال اعلای سرعت بدون تصادف است و بايد نمره بيست و نشان سلطنتی دست فرمان راديويی به او داد. بودن او در برنامه هميشه اسباب آرامش است که کاردان و خونسرد است. و از معدود اصحاب طنز در بخش فارسی!

ديگر از که چه آموختم؟ آها از عنايت فانی هم علاقه به موسيقی به يادم می ماند و جاز. مردی که همه کار می کرد و کمتر ديده می شد. اما استاد ميکس و سبک راديوفونی و راديوفان بودن بهزاد است. بهزاد از آدمهايی است که هميشه الهام بخش است. حيف زنی که قدرش را بداند هنوز پيدا نکرده است!

با بهروز آفاق مستقيم کار نکردم اما از او هم چيز آموخته ام. انصاف مهمترين آن است و آمادگی برای گفتگو. تماس با مردم کوچه و بازار و خاکی بودن در عين داشتن مقام بالا حسن بزرگ اين مرد است. از معدود ژورناليست هايی است که همزمان روشنفکری هم به او می برازد.

می ماند سيما. در وصف سيما فقط بايد گفت که نبودن اش ما را آواره کرد! وقتی بود چتری بود و سايه بانی از مهربانی و پشتيبانی.

اين همه نامهايی که بايد ذکر می کردم نيست. بديهی است. ده سال کار سخت و پر انرژی و مشتاقانه و گاه ديوانه وار حرف و سخن بسيار دارد. شايد بايد از لارا و رزيتا و ژوزف و ماريا و بقيه همرديفان هم می گفتم. از شهيده و زرينه و مطلوبه و سهراب و مردان و شفقت و نورمحمد هم. از دوستان افغان و تاجيک و ازبک. از عبدالله شادان و ظاهر طنين. از دوستان اين سه چهارساله اخير. از محمد آقا که شايد راضی نباشد نام کاملش را ببرم. از سينا مطلبی. از بسياری از ديگر و ديگران. اما بعضی ها دين به گردن من دارند. گفتم تا بدانند که من دين دوستی و جوانمردی و مهر و وفا می گزارم. اگر چيزی از ما بجا می ماند همين حق گزاری است. و دوستی.  

پی نوشت:
شب خوبی شد. من و جمشيد برزگر هر دو با هم می رويم. همه دوستان بی بی سی فارسی به دعوت ما دو نفر جمع بودند جز چند تنی که عذر موجه داشتند و سه چهار نفری که قرار است هفته اول جولای هم را ببينيم. گفتيم و خنديديم. بعد از مدتها. و غذای ايرانی خورديم و از نان و سبزی و کباب اش لذت برديم. فکر کردم چقدر مهم است که گاه دور هم جمع شويم. نشده ايم. در اين سالهای اخير همه اش دلخوری بوده است. حالا همه آمدند و رفتند. کارت قشنگی امضا کردند و هر کدام با پيامی کوتاه از سر مهر و صفا و رفاقت. يکی اش به هلندی است. جايی که خواهم رفت. لابد وقتی هلندی بياموزم ازش سر در خواهم آورد.

صادق نازنين کتابی آورد. از اهل قلم انتظار همين است. رضا در باره چگونه ارزشهای کاری ديگران را بشناسيم و قدر بدانيم کتاب داد. ديگران هدايای ديگر دادند. از همه ممنون. ليلی گفت جايت خالی خواهد بود. ليلی هميشه مهربان بوده است. گفتم الياسی هست. که هر دو از يک ميز استفاده می کرديم. خنديدند. اما حميدرضا جان پيام تو چيز ديگری بود. خوشحالم که صراحت لهجه من را تعبير به صداقت کرده ای. صراحتی که هميشه دردسر بوده است برايم. کارت ات را و نوشته ات را فراموش نخواهم کرد. اميدوارم همه آرزوهای خوبی که کرديد برای من، همانطور شود که آرزو می کنيد.  

چند تنی ايميل دادند از دوستان وبلاگستان با نگرانی که نکند غزل خداحافظی از وبلاگستان را خوانده ام. گفتم که نه! من از بی بی سی می روم. اما از وبلاگستان حالا-حالاها نمی روم. اصلا راستش را بخواهيد دارم کاری می کنم که وبلاگها ارزشهای کمتر شناخته خود را به ديگران نشان بدهند. بموقعش خواهم نوشت. فعلا پا به رکاب ام به سمت تورنتو و لوس آنجلس و واشنگتن. تعطيلات پايان يک دوره دهساله؟ نه! برای کار بعدی آماده می شوم. برايتان خواهم نوشت. حتما.

از بخت نيک امشب دو بزرگوار هم ما را سرفراز کردند با حضور خود: محمود دولت آبادی و محمدعلی سپانلو. مجلسی دارند فردا در لندن. بختيار بودم که ساعتی آنها را امشب ديدم که فردا نخواهم بود تا به مجلس گفت و شنود آنها بروم. دولت آبادی کلی با شهزاده در باره سمرقند صحبت کرد. معلوم بود که تا به حال اطلاعات دست اول از سمرقند نداشته است. اين هم خوب شد. حالا ديگر بروم چمدانم را ببندم. فردا مسافرم.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/860
نقد و نظر

سلام . به شما لینک دادم . خوشحال میشم به من هم سر بزنید . موفق باشید

Posted by: سعید پورحیدر at July 2, 2006 4:37 PM



هر آنكه رسم سفر مي نهاد اول بار/
چگونه ريشه بريد از ديار و رشته ز يار/
بر آن سرم كه گر اشكم مدد كند ناچار/
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار/
كه از جهان ره و رسم سفر براندازم!/

اگر پي نوشت نگذاشته بوديد كه بسي رنج مي كشيديم ... پست هاي ما هم سيبستاني است @ بلند است شايد خواندني هم باشد/
شاد زييد

Posted by: حلقه دیالوگ at June 30, 2006 9:17 AM



سلام ... خوبين؟! خوب مارو مي چرخونين ها! راستي شايد بي ربط باشه ... دقت كردين اين روزها همه ي شبكه هاي سيما يادشون افتاده كه برنامه هاي تركي پخش كنن؟! ... حتي شبكه چهار!!! ديروز و امروز هم كه به مناسبت چهلم شهداي خرداد تبريز ... اس.ام.اس ها باز هم بسته بودند ... هاه!

Posted by: سوسن جعفری at June 29, 2006 9:13 PM



باز هم پرده افتاد و فهميدم كه مرغ همسايه غاز نيست. قداست بي بي سي برايم شكست.

Posted by: فرزاد at June 29, 2006 5:21 PM



جناب مهدی خان،
غزل خداحافظی شما در عمق دل می نشیند و در باور به مهارت بیان شما ایمان افزاست. آنچه نوشته اید حق شخصی شما در بیان نگاه فردی است. اما آنچه را برای ماندن در سوابق، به قول انگلیسی ها می گویم، با نگاه شما به ویژه آنچه در مورد باقر معین و ستاره علوی نوشته اید، در تعارض است. اگر مناسب دیدید، منعکس کنید.

منی که شما را سالهاست می شناسم و باقر معین را نیز، یک چیز را باید بگویم که شاید به تفصیلش در آینده در کتابی چیزی خواهد آمد: اما نکته آن است که باقر معین هر قدر که به شخص صاحب نگاه و خبرشناس و روزنامه نگار و هر چه از این قبیل کلمات بود، اما در مدیریت افتضاح بود و از پیامدهای درازمدت بحران زایی مدیریت اسفبار وی همین بس که شما رفته اید و البته دیگران بسیاری نیز خواهند رفت اگر فرصتی باشد که دست بر زانو بگذارند و برخیزند.
من نمی دانم که شما خواسته اید به کلمات بنوازید و رفتن خود را با خاطره ای خوش همراه کنید و از بزرگ مرتبگی به آنها که مدیریت هزار دستانی داشتند و مدیر سرهنگان بعدی هم نتوانستند درستش کنند و حتی مدیران بالاتر که روشنفکرشان خوانده اید هم دستی بر حفظ وضع موجود داشته و دارند، نشان دهید که شما اهل بخشایشید. این خوب است اما کلمات شما بیشتر تحریف کننده واقعیت است. بزرگواری صفتی است که از جامی البته انتظارش بعید نیست، اما اغراق در کلماتی مثبت که تحریف کننده واقعیتی تلخ هستند، البته بایسته و شایسته نیستند.

Posted by: کوروش at June 27, 2006 11:48 AM



بسيار حظ بردم از اين غزلي كه اميدوارم غزل خداحافظي نباشد. مطلب قبلي تان هم البته تكميل كننده ي اين حظ بود...كاشكي فقط همين جوري بنويسي آقاي جامي، فقط همين جوري!_چه جوري اش را خودم هم نمي دانم_
مخلص

Posted by: ا.ا at June 26, 2006 1:54 AM



همسفر تنها مرو...
و می دانم که تنها نرفتی. نخست باقر فرزانه رفت و رکابش و همان آغاز هجرت بود. بعد از آن هر چه بود، دريغ و ندامت بود. بعد از آن بازماندگان به عازمان شادباش گفتند و به بی بی سی تسليت. اين بار هم به بی بی سی جدا بايد تسليت گفت که در ديگری را باخت و در ازای آن چيزی به دست نياورد. رفتن هميشه آغازی تازه است و برای فرزانه مردی چون شما به احتمال قريب به يقين آغازی نکو.

همسرنوشت شما
داريوش (شفقت)

Posted by: داريوش at June 26, 2006 12:48 AM



جالبه که آدم فکر نمی کنه توی بی بی سی هم همچین مشکلی باشه. می گم سیباتو ور دار و برو آمریکا. می گن آخر دنیاس.

Posted by: جواد رف at June 25, 2006 4:57 PM



مهدی سیبستان عزیز! نکند از وبلاگستان هم بروی که بی حسرت از جهان نرود هیچ گس به در الا آنکه وبلاگ اش را تعطیل کند. من هر چند از خواندن مطالب ام توسط شما یا لینک دادن به آن ها توسط شما محروم بوده ام (یعنی ممود فرجامی پر مایه تر از من می نویسد؟) اما هم چنان دوست دارم که مطالب شما را ببینم. برای من که بارها می خواسته ام از وبلاگ نویسی ببرم کسی مثل شما مایه امید است.

Posted by: yaser at June 25, 2006 11:11 AM



جناب سیبستان عزیز،
نگران شدیم وبلاگ را تعطیل کرده باشید و وبلاگستان را ازین که هست به درد نخورتر؛ وگرنه بی بی سی که قطعا ازین که هست بدتر نمی تواند بشود!
همیشه موفق باشید

دوستدارتان


Posted by: qolang at June 25, 2006 12:44 AM



آق مهدی سيبستان
اولاً که مخلصيم. بعد هم خوشحالم که سر از ديار ما هم ممکن است در بياوريد که به جان عزيز تان يک پرس کوبيده فرد علی با گوجه اضافه فوقش بشود 4.99 آن هم پول کانادايی. بعد هم آن ملکه کنس با آن مردمان @#$خورش (حذف به قرينه کلثوم ننه ای) که يک عمر غر پول بی بی سی را به جان هم در آندرگراند می زنند و بعد هم با پولش نمی شود حتی يک پرس کوبيده با خيال راحت خورد را بی خيال، تهرانتو را عشق است.
اصلاً شما پايتان رسيد به خاک پاک تورونتو تمنا می کنم که يک تماسی حاصل بفرماييد که اولين کوبيده را مهمان من باشيد.
دوستدار شما
نازلی

Posted by: sibil at June 25, 2006 12:25 AM



می بخشید جناب جامی، گویا من نظرم را اشتباها در جای دیگری (مدیران سرهنگ و مدیران فرهنگ) ارسال کردم. منظورم افزودن نظر به این مطلب ( خطابه خداحافظی) بود.
پیروز باشید

Posted by: ستار سعیدی at June 24, 2006 11:02 AM



سلام

مهدي جان هر جا هستي خوب و خوش باشي. خوب خوب. غزل خداحافظي خيلي چسبيد. رفتن از جايي و رسيدن به جاي ديگر. اي كاش هر جا رفتي خوب باشد و مي دانم كه خوب است. در اين چند روزه و چند ماهه مي دانم انتخاب هايت چگونه است. دلخوري ها را فراموش كردي و رفتي خود ارزش است. نامت خوش مي ماند مثل همين الان.
هر جا رفتي بنويس. بچه هاي اين طرف نگران هستند.

موفق باشي

Posted by: ايران امروز - علي at June 24, 2006 9:22 AM



ما هم مثل آشپزخان نفهمیدیم ماجرا چیست. یعنی حداقل یک حدس هایی برای خودمان داریم ولی در نهایت فرق چندانی نمی کند، خواستم بگویم در نهایت ما در همه حال وحدت می کنیم، به فراخور وضعیت از طرف ما به خودتان تبریک بگویید یا تسلیت. زیاده عرضی نیست.

Posted by: میرزا at June 24, 2006 8:16 AM



من هرگز از گسستن و بريدن، جاکن شدن و بی‌وفايی و به قول قدما «ترکِ تعلق» پشيمان نشده‌ام. بهشت هم اگر باشی، ملول می‌کندت ماندگاری. اگر ماندگار می‌خواهی بمانی، بايد ترکِ ماندگاری کنی. اميدوارم زير هر گنبد کبودی که هستی خوش‌دل و خرم، روزگار بگذرانی که در اين بازار اگر سودی است با درويش خرسند است...

Posted by: مهدی at June 23, 2006 6:03 PM



راديو بي بي سي را زماني بسيار زياد گوش ميدادم...از جمله روز هفتم...بهزادرو از همه بيشتر دوست ميداشتم...

Posted by: شاهین at June 23, 2006 2:52 PM



ما که از "اصحاب حلقه" نيستيم که ماجرا را بدانيم! اما ظاهراً به پايان آمد "آن" دفتر...
درست فهميدم؟
خوب اينجور مواقع هميشه به خودم گفته‌ام الخيرفي ماوقع. بنابراين به شما هم مي‌گويم.
راستي حالا که نام بردي و ياد کردي، از فرصت سوءاستفاده کنم:
مدت‌هاست که مي‌خواهم سئوالي بکنم در مورد برنامه‌اي که سال‌ها پيش پخش مي‌شد و اطلاعاتي بگيرم. خاطره‌ي محوي دارم از برنامه‌اي که ساعت ده شب به وقت ايران پخش مي‌شد و اساسش بر طنز بود و مجري خوش‌بيان و اهل ذوقي داشت. اسم مجري را نمي‌دانم چه بود اما هرچه بود با ابوالقاسم فردوسي نسبت داشت ظاهراً! یعني راستش هروقت سعي مي‌کنم اسمش را به ياد بياورم يادِ فردوسي مي‌افتم!...
کاراکتر شاعرمآبي هم در برنامه بود به نام استاد زُِشکي که قصيده مي‌سرود...
ترانه‌هاي نابي هم بعضي اوقات پخش مي‌شد. يک موردش را يادم است که گويا خود دست‌اندرکاران هم نمي‌دانستند کيست که مي‌خواند و مشخصات آهنگ چيست و غيره...اما هرچه بود از ترانه‌هاي رضاشاهي بود و بفهمي نفهمي رنگ و لعاب "تجدد" داشت. اگرچه که شايد همان موقع هم کمي بند‌تنباني (يا لاله‌زاري به اصطلاح امروزه) بنظر مي‌رسيد. تصنيفش اينطوري شروع مي‌شد:
دختري رشک پري
از همه جا ز سادگي بي خبري
چشم او ز غنچه‌ي گل، بسته تري
چرا شود خوار و زبون
ز جور و ظلم دشمنان چرا دلش غرقه به خون
و ....
اشکالات دستوري‌اش از من نيست، خود خواننده اينطور مي‌خواند...بگذريم، شما اطلاعاتي در اين مورد داريد؟ يا لااقل اين ترانه با همين مشخصات ناقص، بنوعي قابل دستيابي هست بنظرت؟
اسباب زحمت است البته، اما ممنون مي‌شوم اگر برايت ميسر باشد.
:)

-----------
دوست عزيز
آن استاد زشکی همين استاد محمود کيانوش است و آن که با فردوسی نسبت داشت رسول فردوسی پور. در باره آن برنامه ها بايد بگويم متاسفانه بسياری از آنها در دسترس نيست ولی اين ترانه ممکن است نسخه ای نزد حضرات خوشنام يا گلستان داشته باشد می پرسم و خبرت می کنم.
- سيبستان

Posted by: آشپزباشي at June 23, 2006 2:40 PM



سلام. دوباره بالاي نوشته را نگاه می کنم ببینم مثل بعضی اوقات این مطلب را از وبلاگ کسی نقل کرده اید و من متوجه نشده ام. و لینک آن را پیدا نمی کنم. ... آقا لینک مطلب را فراموش کردید. حتما همین طور است. لینک را فراموش کرده اید.

Posted by: مانی at June 23, 2006 1:18 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست