قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




June 23, 2006  
خطابه خداحافظی  
 

می دانم که بدون من به شما سخت می گذرد! ولی چه می شود کرد سيب های زيادی بالا انداخته ام که هنوز دارند چرخ می خورند و پايين نيامده اند. فقط همين يکی سيب زمانه افتاده است در دامن ام و من بايد دستش را بگيرم و پا به پا ببرمش به سرمنزلی برسانم.

می دانم که خيلی ها در بخش فارسی بی بی سی از دست من شاکی اند آزرده اند. من هم بوده ام. سخت هم. سالهايی. اما حاليا از هيچکسی نه شاکی ام و نه آزرده. حتی از باقر و ستاره!

من دين اول ام به باقر است و همواره برايش حرمت قائل بوده ام و هم متاسفم که به هر دليل رابطه خواهرانه ستاره با ما قطع شد و ديگر ما ستاره ای نديديم و وقتی رفت اتاقش هميشه تاريک بود و هست. به جايش کسی آمد که تنها مديری است که ديدم با ژورناليست جماعت به زبان سرهنگان حرف می زند.

من از باقر معين بسيار آموختم که البته بخشی از آن حتما ناشی از نيشابوری بودن او بود و خراسانی بودن من! بين ما اشتياق به زبان و کتاب و ادبيات و مردم فارسی زبان از افغان و تاجيک و ايرانی مشترک بود و خواهد ماند. باقر را برای خدمت اش به زبان فارسی از طريق برنامه های يکتا و سياست گذاری های موثر در بی بی سی به ياد خواهم آورد.

اما از بسياری ديگر نيز آموخته ام. از شهريار رادپور که هميشه آرامش و تسلط اش در کار راديو را ستايش کرده ام و برای من مثال خوبی از يک ايرانی مودب به آداب بريتانيايی بود. از معصومه طرفه که جديت اش و دانش سياسی اش مثال زدنی است و مظهر چموشی به بهترين معنايش. از صادق صبا و قدرت تصميم گيری و صراحت لهجه و شجاعت بيانش. از محمود کيانوش که هم از او می توان ادب آموخت و هم زبان انگليسی و هم فلسفه و ترجمه و يکی از دقيق ترين آدمهايی است که در برنامه سازی راديو می توان يافت. از احمد ميرزاده و سرعت کارش و اجرای هميشه دلپذيرش و اينکه با همه شکسته دلی از بخش فارسی هميشه جنتلمن ماند در رفتار.

لطفعلی خنجی را با خواب سبک بعدازظهرش به ياد خواهم آورد. پا را روی پا می انداخت روی ميز و چرتی می زد. شوخ طبعی انگليسی داشت. مثال سبک قديم راديو بود و مثال عالی آن. مثل کيانوش در انگليسی دانی مثل بود.

افشين اميرزاده مثال اعلای سرعت بدون تصادف است و بايد نمره بيست و نشان سلطنتی دست فرمان راديويی به او داد. بودن او در برنامه هميشه اسباب آرامش است که کاردان و خونسرد است. و از معدود اصحاب طنز در بخش فارسی!

ديگر از که چه آموختم؟ آها از عنايت فانی هم علاقه به موسيقی به يادم می ماند و جاز. مردی که همه کار می کرد و کمتر ديده می شد. اما استاد ميکس و سبک راديوفونی و راديوفان بودن بهزاد است. بهزاد از آدمهايی است که هميشه الهام بخش است. حيف زنی که قدرش را بداند هنوز پيدا نکرده است!

با بهروز آفاق مستقيم کار نکردم اما از او هم چيز آموخته ام. انصاف مهمترين آن است و آمادگی برای گفتگو. تماس با مردم کوچه و بازار و خاکی بودن در عين داشتن مقام بالا حسن بزرگ اين مرد است. از معدود ژورناليست هايی است که همزمان روشنفکری هم به او می برازد.

می ماند سيما. در وصف سيما فقط بايد گفت که نبودن اش ما را آواره کرد! وقتی بود چتری بود و سايه بانی از مهربانی و پشتيبانی.

اين همه نامهايی که بايد ذکر می کردم نيست. بديهی است. ده سال کار سخت و پر انرژی و مشتاقانه و گاه ديوانه وار حرف و سخن بسيار دارد. شايد بايد از لارا و رزيتا و ژوزف و ماريا و بقيه همرديفان هم می گفتم. از شهيده و زرينه و مطلوبه و سهراب و مردان و شفقت و نورمحمد هم. از دوستان افغان و تاجيک و ازبک. از عبدالله شادان و ظاهر طنين. از دوستان اين سه چهارساله اخير. از محمد آقا که شايد راضی نباشد نام کاملش را ببرم. از سينا مطلبی. از بسياری از ديگر و ديگران. اما بعضی ها دين به گردن من دارند. گفتم تا بدانند که من دين دوستی و جوانمردی و مهر و وفا می گزارم. اگر چيزی از ما بجا می ماند همين حق گزاری است. و دوستی.  

پی نوشت:
شب خوبی شد. من و جمشيد برزگر هر دو با هم می رويم. همه دوستان بی بی سی فارسی به دعوت ما دو نفر جمع بودند جز چند تنی که عذر موجه داشتند و سه چهار نفری که قرار است هفته اول جولای هم را ببينيم. گفتيم و خنديديم. بعد از مدتها. و غذای ايرانی خورديم و از نان و سبزی و کباب اش لذت برديم. فکر کردم چقدر مهم است که گاه دور هم جمع شويم. نشده ايم. در اين سالهای اخير همه اش دلخوری بوده است. حالا همه آمدند و رفتند. کارت قشنگی امضا کردند و هر کدام با پيامی کوتاه از سر مهر و صفا و رفاقت. يکی اش به هلندی است. جايی که خواهم رفت. لابد وقتی هلندی بياموزم ازش سر در خواهم آورد.

صادق نازنين کتابی آورد. از اهل قلم انتظار همين است. رضا در باره چگونه ارزشهای کاری ديگران را بشناسيم و قدر بدانيم کتاب داد. ديگران هدايای ديگر دادند. از همه ممنون. ليلی گفت جايت خالی خواهد بود. ليلی هميشه مهربان بوده است. گفتم الياسی هست. که هر دو از يک ميز استفاده می کرديم. خنديدند. اما حميدرضا جان پيام تو چيز ديگری بود. خوشحالم که صراحت لهجه من را تعبير به صداقت کرده ای. صراحتی که هميشه دردسر بوده است برايم. کارت ات را و نوشته ات را فراموش نخواهم کرد. اميدوارم همه آرزوهای خوبی که کرديد برای من، همانطور شود که آرزو می کنيد.  

چند تنی ايميل دادند از دوستان وبلاگستان با نگرانی که نکند غزل خداحافظی از وبلاگستان را خوانده ام. گفتم که نه! من از بی بی سی می روم. اما از وبلاگستان حالا-حالاها نمی روم. اصلا راستش را بخواهيد دارم کاری می کنم که وبلاگها ارزشهای کمتر شناخته خود را به ديگران نشان بدهند. بموقعش خواهم نوشت. فعلا پا به رکاب ام به سمت تورنتو و لوس آنجلس و واشنگتن. تعطيلات پايان يک دوره دهساله؟ نه! برای کار بعدی آماده می شوم. برايتان خواهم نوشت. حتما.

از بخت نيک امشب دو بزرگوار هم ما را سرفراز کردند با حضور خود: محمود دولت آبادی و محمدعلی سپانلو. مجلسی دارند فردا در لندن. بختيار بودم که ساعتی آنها را امشب ديدم که فردا نخواهم بود تا به مجلس گفت و شنود آنها بروم. دولت آبادی کلی با شهزاده در باره سمرقند صحبت کرد. معلوم بود که تا به حال اطلاعات دست اول از سمرقند نداشته است. اين هم خوب شد. حالا ديگر بروم چمدانم را ببندم. فردا مسافرم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
June 21, 2006  
در فضايل چموشی  
 

يا: در وصف مديران سرهنگ و مديران فرهنگ

هر قدر به آن روز که مديرم مرا خواست و الدرم بلدرم کرد فکر می کنم بيشتر خنده ام می گيرد. طفلک فکر کرده بود بايد اين کارمند چموش جا بخورد و بنشيند سر جايش و مشکلات او، که دفتر را با کلاسهای ابتدايی قديم اشتباه گرفته بود که همه بايد دستها روی زانو راست می نشستند، حل شود. خب نشد. يعنی از جهتی شد چون من به جای دست به زانو نشستن دست به زانو زدم که برخيزم و بروم دنبال کار خودم و اين جماعت از مديران را به حال خودشان واگذارم. ولی نتيجه دلخواه او حاصل نشد.

هميشه تهديد و ارعاب نتيجه دلخواه نمی دهد. سهل است خيلی وقتها آدمها را با مقاومت روبرو می کند. به چاره گری وامی دارد. درسی در مديريت.

مديران بر دو بخش اند احتمالا. آنها که کنترل را با سکوت و اسکات و بر سر جانشاندن و خفه کردن و چوب و چماق و درفش و تازيانه ممکن می بينند. اينان مديران عهد عتيق اند که اشتباها تا عصر جديد نسل شان ادامه يافته است. مديران ديگر مديرانی هستند که کنترل را بر اساس همدلی و گفتگو و رايزنی و خرد جمعی شدنی می بينند. دسته اول به صورت قانون نگاه می کنند و دسته دوم به روح و سيرت آن. دسته اول مديرانی اند که فاقد هرگونه خلاقيت اند و دسته دوم آنها که کشف و شهود را پايه کار جهان و مديريت روزمره خود می دانند. دسته اول به پادشاهان مستبد نزديک اند و دسته دوم به پيامبران. سکولارش می شود: مديران سرهنگ، مديران فرهنگ.

چموشی يعنی گريختن از تله مديران مستبد. مديران که به روی آفاق نو بسته اند. مديرانی که کورانه می روند. مديرانی که تنبيه و توهين را به بهانه انضباط و نظم جمعی پايه کار خود قرار داده اند. مديرانی که آدمها را اسير می کنند آزاد نمی کنند. مديرانی که بهره وری کارشان به همين سبب سخت محدود است. پولهای کلان صرف می کنند اما نتايج نابسنده می گيرند. هر مديری که بر فرهنگ سرهنگی کند مديری است که به صد معجزه هم نجات نمی يابد.

چموشی راه رشد آشنايی زدايانه است. خلاف آمد عادت است. کولی بودن در جهان اسارتها ست. امضا نکردن اسارت است و طرد سرهنگی. ستايش آزادگی آدم است. کسب جمعيت از زلف پريشان است. رندانه زيستن است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
June 20, 2006  
فوتبال مشت ما را باز می کند  
 

محسن گودرزی که از با صلاحيت ترين افراد برای تحليل رفتارهای ايرانيان است در مطلبی - در وبلاگ زاويه ديد- باور مردم در  نقش علی دايی در شکست تيم فوتبال را زير ذره بين قرار داده است. فوتبال از بهترين نمونه ها برای شناخت روحيات عامه مردم ايران است. محسن گودرزی بدرستی رفتار مردم با علی دايی و نقشی را که به خيالشان او بازی می کند يا بايد بکند با رفتاری که از دولت دارند مقايسه کرده است. من می خواهم يکی دو نکته بر گفته او بيفزايم:

رفتار مردم ايران عموما با گرم و سرد شدن های تند آنها شناخته می شود. چه يادآوری زنده باد مرده باد عهد مصدق و کودتا باشد و چه نگاه آنها به خاتمی - و حتی آيت الله خمينی- و چه از چشم افتادن يکروزه علی دايی. من حاليا قصد و حوصله تحليل همه جانبه موضوعی به اين ريشه داری را ندارم. اما توجه دادن به آن را دارای اهميت می بينم.

اين گرم و سرد شدن ها اين تب عاشقی و سردی فارغی از کجاست؟ ريشه اش را کجا بايد جست؟ آيا ما مردم رمانتيکی هستيم؟ آيا ما مردم پرتوقعی هستيم که روزگار هر قدر هم به ما نشان می دهد توقع زياده نبايد داشت درس نمی گيريم؟ چرا ما اينقدر زود و سريع و عميق دل می بنديم و اما به همان سرعت و با بی اعتنايی کامل دل می کنيم؟ آن عمق و سوز گذار و اشتياق چگونه يک شبه به باد فنا می رود؟ چطور حاضريم عمری دوستی و سرسپردگی را به خشمی سودا کنيم و همه چيز را از ياد ببريم؟ آيا ما مشکل حافظه داريم؟ خشم ما يکباره حافظه مان را پاک می کند و انصاف مان را می ستاند و بيگانه مان می کند؟ آيا ما چيزهايی می خواهيم که برايش آماده نشده ايم؟

جواب همه اين سوالها به نظرم آری است! اما چرا اين خصلت در ما ريشه دوانده است؟ ما از جهان چه می خواهيم که اينسان بی پروا سرمايه های دوست داشته و پرورده خود را می سوزيم؟

من از ميان همه جوابهای ممکن بيشتر به اين نکته توجه دارم که ما سالهاست می خواهيم يکشبه به جايی برسيم و هزار بار ديده ايم که نمی رسيم اما از شيوه کهنه و مندرس خود دست بر نمی داريم. يک بخش از اين اصرار از آن است که جامعه ما پر است از نمونه های يکشبه به جايی رسيدن - از سربازی که سرهنگ شده است تا بقالی که ميليونر شده است و هيچکسی که به عنايتی صاحبنام شده است. اما مساله اين است که قواعد داخلی با قواعد جهانی متفاوت است. سرهنگ ما هنوز هم سرباز است اگر در کنار سرهنگان جهان بنشيند و ميليونر ما هنوز اخلاق بقالی دارد اگر در باشگاه ميليونرهای نيويورک عضو شود. فوتبال مشت ما را باز می کند. زيرا فوتبال در برابر رقيب معنا دارد. و اين رقيب است که ما را به ما نشان می دهد. نشان می دهد که فوتبال ما کلاس جهانی ندارد. هر چند که تک تک اعضای تيم ما وقتی در ظرف يک تيم فوتبال خارجی قرار می گيرند درست بازی می کنند اما در تيم ملی اين هويت ماست که بر روحيه جمعی آنها مسلط است. 

فوتبال جنگندگی است. ما برای جنگنده بودن تربيت نمی شويم. ما مرشد و مراد و مريد می سازيم و با قواعد بزرگ-کوچکی رفتار و با هم تعارف می کنيم. روابط معنوی فرهنگ مان و تبليغ و جنجال بر کار ما بيشتر حاکم است تا قوانين جنگ پيروز. ما می خواهيم پيروز باشيم اما قوانين رايج پيروزی را مدام نقض می کنيم. می خواهيم از نو چرخ بسازيم. همه چيز را ناديده بگيريم و قوانين خودساخته را بنيان نهيم.

از اين لحاظ فوتبال ما عين سياست ماست. سياستمداران هوشمندی داريم که وقتی در تيم قرار می گيرند شکست می خورند. گاهی هم شکست مان ناشی از سياستمدارانی است که بايد بازنشسته شده باشند اما هنوز راضی به بازنشستگی نيستند. گاهی هم البته فقط به اين دليل شکست می خوريم که سياست/فوتبال نياموخته ايم.

مشکل ما اين است که مدعی بازی جديدی هستيم بدون اينکه بازی جهانی را يکبار بتمامه بازی کرده و آموخته باشيم. مشکل علی دايی نيست. مشکل علی-دايی-بودن ما ست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
June 15, 2006  
تحليل نشانه شناختی سرود فوتبال  
 
متن زير تحليل نشانه شناختی کميابی است که صاحب نشانه نقل کرده است از مترجم نشانه شناس ايرانی دکتر سجودی. به نظر من با توجه به جميع جهات، نشانه شناسی بهترين درمان درد کلی گويی ايرانی است. روشی است برای جزئی نگری، شناخت عينی ارتباط های متقابل و بستری است برای کار ميان رشته ای. اگر ما جماعت منورالفکر بتوانيم همين نشانه شناسی را به يک شيوه فراگير بحث هامان تبديل کنيم باور بفرماييد که صدبار مفيدتر از بحثهای نظری و فلسفی است که می کنيم چون آن بحث ها همچنان ما را در کلی گويی مزمن مان اسير می دارد و اصلا بادمان می کند و سرمان را به آسمان می رساند که داريم حرفهای اساسی می زنيم و مشکلات بزرگ را حل می فرماييم اما اين نشانه شناسی پايش روی زمين است و فروتنانه ذره بين برداشته دنبال دليل و سند و نشانه می گردد. ممنون از صاحب نشانه - که خودش هم اهل ذوق و ظرافت شناخت نشانه هاست- برای نقل سخنان حضرت سجودی؛ من که حظ کردم شما هم بخوانيد و حظ اش را ببريد: 

·          علت انتخاب متن سرود ايران (در جام جهانی)برای تحلیل: ریشه های بحران روانی اجتماعی ناشی از شکست تیم ملی در برابر تیم مکزیک را باید در نوع خاصی از کارکرد گفتمانی دانست که پیرامون فوتبال شکل گرفته است در غیر این صورت می شد ببازیم و و دچار بحران نشویم.

·          قدرت آنقدر فوتبال را  برای باور های ایدئولوژیک مصادره می کند  که با یک باخت دچار بحران هویتی می شویم. بعد از پایان بازی گویی در شهر خاک مرگ پاشیده اند.

·          در بازی تیم ملی با بوسنی پلاکاردی در استادیوم آزادی با این عبارت نصب شده بود " سربازان وطن خدا نگهدارتان " در این شعار سه عامل وجود دارد نظامی گری ، ناسیونالیسم و دین. این شعار در سرود جام جهانی بسط داده شده است.

·          این سرود به لحاظ فنی ربطی به فوتبال ندارد ویدیو کلیپ آن مردی را نشان می دهد که نشان صوفیان دارد و به تنهایی در خرابه های تخت جمشید می چرخد. برای ورزشی که بر اساس همکاری شکل گرفته است .

·          در متن این سرود قرار های اولیه فیفا برای برگزاری جام مانند پیام صلح  و گفت و گو گم شده است.

·          متن دارای تناقض های بسیار است. تناقض میان دو بیت اول با  دو بیت دوم. از یک سو  اقتدار و تحقیر جهان به وسیله :"وطنم نام تو صد نام جهان – جام جم است سرور جام جهان" و از سوی دیگر "هرکه به ما شاخه گلی هدیه داد – ملت ما باغ گلش تحفه داد" ؛ "ملت ما ملت بخشایش است – صلح طلب طالب آرامش است"

     متن سرود حماسه جنگ است. حماسه ای که هنگام دفاع از مرزها می سرایند.

·          فقط قدرت وابسته به ایدئولوژی می تواند بگوید " جام جهان دست شما بایدش "

·          اسطوره در دنیای معاصر پر از تناقض است  که می تواند بعد از آشکار شدن تناقض به جای پذیرش و تسلیم شدن ،اسطوره را بشکند ( اگر شایعه هجوم مردم به خانه علی دایی در اردبیل و شکستن شیشه های آن درست باشد ).

·          متن دارای انسجام کاذب است .

·          انحصار خدا پرستی به خود :" جام جهان دست شما بایدش حامی تان دست خدا باشدش " در حالی که همه تیم ها خدا پرست هستند.

·       چرخش ناگهانی به سیستم عرفانی ، این یعنی نهایت گسست و شلختگی: "مستند رفیقانم از ساغر منصوری"

·          تقابل های قطبی  اهورا و اهریمن و خط کشی های نامرتبط با روح بازیها.

·          شکل گیری گفتمان قدرت طلبانه در حول بازی : "مردی که حریفم شد در کار نمی بینم  آن کس که کسی باشد این بار نمی بینم "/" کل زمین آسمان خاک پایت"

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
June 14, 2006  
دموکراسی تخيلی ايرانی  
 
مطلب زير را ديشب در مرور شرق ديدم. فکر کردم نمونه ای تيپيک است از بی-هوا فکر کردن و با اجازه: انشانويسی با موضوع دموکراسی! دوست نويسنده ما در ذيل عنوان «صد نکته» که اين نوشته احتمالا يکی از آن نکات را برجسته می کند، می پرسد: براى رسيدن به جامعه اى دموكراتيك چه موانعى داريم. پاسخ من ساده است: اينکه به جای رديف کردن فوايد دموکراسی به «راه» رسيدن به دموکراسی فکر کنيم. يعنی پايمان را زمين بگذاريم از توی کتاب بيرون بياييم و يکبار راه را پيش خود برويم و بعد ببينيم واقعا چگونه می شود همگانی اين راه را رفت.

اينکه بگوييم «ايجاد فضاى آزاد سياسى و اظهارنظر تمام گروه ها و عقايد، احترام متقابل اديان، گروه ها و دستجات سياسى و اجتماعى به يكديگر، ايجاد تشكل هاى صنفى و احزاب سياسى بدون محدوديت، ايجاد رسانه هاى آزاد در جهت شناساندن مطالبات مدنى مردم» شرط دموکراسی است برابر است با هيچ نگفتن! اينها روشن است و هزاران بار گفته شده است. آنچه ناروشن است و ما بايد به آن فکر کنيم اين است که چرا کوشش های ايرانيان در اين «ايجاد» ها مدام زمين می خورد؟ و چرا فرهنگ ضددموکراسی اينقدر در ميان ما قوی است؟!

دموکراسی ساختمان نيست که منتظر «ايجاد» باشد. کسی دموکراسی را ايجاد نمی کند. حتی اگر کسی آمد که قصد ايجاد داشت حتمی نيست که موفق خواهد بود. دموکراسی بمب اتمی نيست که ايجاد شود. دموکراسی دانشگاهی است که در آن هم فيزيک فعال است هم سياست و هم فلسفه و پزشکی و ادبيات. دانشگاهی که فقط فيزيک اش فعال است دموکرات نيست.

هرمز شريفيان
براى رسيدن به جامعه اى دموكراتيك و قانونمدار تمام افرادى كه در يك محدوده جغرافيايى مشترك زندگى مى كنند، وظايفى مشترك دارند! با توجه به اينكه براى هر يك از افراد يك ملت در اولويت اول سرزمينى است كه ميراث دار آن هستند، بدون در نظر گرفتن عقايد قومى، مذهبى، مسلكى و ساير موارد.

در كشورى كه اينگونه پراكندگى هاى گوناگون وجود دارد، تنها نقطه مشترك براى ايجاد چنين جامعه اى، رسيدن به پيشبرد روح ميهن پرستى است. وقتى اين اشتراك نظر پديدار شود و تمام آرا و انديشه ها زير يك چتر و بدون در نظر گرفتن عقايد شخصى و گروهى گردهم آيند كه با احترام متقابل به هم و در سايه همزيستى و حقوق برابر نهادينه شوند، بدون شك چرخ زنگ زده اين نهضت به حركت درخواهد آمد.

در جامعه اى دموكراتيك افكار و انديشه ها بايد تحمل يكديگر را داشته و به نقد درست در چارچوب قانون بپردازند و به رقيبان اجازه دهند به توليد انديشه ها پرداخته و آن را آزادانه تقديم مردم نمايند و در نهايت انديشه اى كه به مذاق اكثريت مردم خوش  آيد، پى ريزى شود. آزادى بيان و انديشه شرط نخست رسيدن به چنين جامعه اى است. موانعى كه رسيدن به اين مهم را به تاخير انداخته، فرهنگ تك انديشى و اجازه ندادن به بروز خواسته هاى تمام جامعه است.

با نگاهى گذرا نيازهاى موجود را مى توان چنين برشمرد.
۱- ايجاد فضاى آزاد سياسى و اظهارنظر تمام گروه ها و عقايد كه در يك كشور به طور برابر زندگى مى كنند.
۲- احترام متقابل اديان، گروه ها و دستجات سياسى و اجتماعى به يكديگر.
۳- ايجاد تشكل هاى صنفى و احزاب سياسى بدون محدوديت و امكان بروز افكار آنها در تمام سطح جامعه.
۴- ايجاد رسانه هاى آزاد (ركن چهارم دموكراسى) در جهت شناساندن مطالبات مدنى مردم از سطوح پايين جامعه به سطوح بالاى آن و بالعكس. جلوگيرى و انسداد چنين راه هايى همان موانع رسيدن به جامعه اى دموكراتيك و قانونمدار مى تواند باشد.

برگرفته از: شرق
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
June 13, 2006  
همان چرخه باطل هميشگی  
 
عکس از وبلاگ کسوف
عکس های مقابله پليس های زن با زنان تجمع کننده در ميدان هفت تير تهران چيزی فراتر از مقابله پليس-معترض در خود دارد. آنها فقط وظيفه شان را انجام نمی دهند. نوعی مبارزه اجتماعی- طبقاتی هم در ميان است. اصلا دلخوشی از بحثهای طبقاتی ندارم اما در اين موارد چيزی از خاستگاه اجتماعی هست که ناديده نمی توان گرفت. اين مقابله زن روستايی با شهری است. زن حاشيه نشين با زن متن. زنی متصل به قدرت پوپوليست در برابر زن ايستاده-بر-پای-خود. حتی لباسها متفاوت اند و اداها. زن باتوم بدست فقط قانون را اجرا نمی کند (کدام قانون؟) بلکه می خواهد تربيت کند متقاعد کند لازم شد خود را و نظرش را تحميل کند.

اين قصه ای است که از اول داشته ايم. باتوم بدستها می خواهند شما را ادب کنند و سرجاتان بنشانند و حدتان را معلوم و به شما يادآوری کنند. آنها شما را نمی بينند و برايتان حقی قائل نيستند. شايد برای همين است که مثل آب خوردن شما را به ناسزا می بندند. آنها باتوم را دارند و دستبند را اما هنوز کافی شان نيست. زبان شان هم بايد کار کند تا نشان دهند که اين برايشان مساله نظم اجتماعی نيست. مبارزه طبقاتی هم هست. آنها فقط تجمع شما را نفی نمی کنند. آنها خود شما را هم نفی می کنند. شما - و نه فقط تجمع شما- مخل جامعه هستيد. 

 ما مشکل مان دموکراسی و قانون نيست. ما مشکل مان شکاف عميق اجتماعی است بين دو گروهی که به هم نزديک نمی شوند. نشده اند. اين يکی هيچ چيز آن يکی را نمی پسندد و آن يکی زبان مفاهمه را گم کرده است. برای همين باتوم نقش زبان بی زبانی را بازی می کند. قدرت عريان. قدرتی که هيچ چيز را حل نمی کند. نکرده است. همان چرخه باطل هميشگی. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
June 12, 2006  
پرچم ايران بر شانه های ما  
 

عکس از پوريا ماهرويانفوتبال تنها موقعيتی است که پرچم ايران را می توان بر شانه انداخت مثل ردايی يا بر خود پيچيد مثل بالاپوشی. پرچم در روز فوتبال بر گونه تو نقش می شود يا بر پيشانی ات يا بر کلاه و بازوبندت. فوتبال تنها جايی است که همه پرچم رسمی کشور را بر می دارند. نه با شيروخورشيد قديم ونه با نقش و اداهای ديگر.

روزهای فوتبال کسی از پرچم ايراد نمی گيرد. همه زير چتر پرچم اند. از مذهبی و غيرمذهبی از ايران نشين و خارج نشين. از دوستاران احمدی نژاد تا دوستاران خاتمی. از کمونيست تا سلطنت طلب. از دموکرات تا اقتدارگرا.

فوتبال داستان غريبی است. من مدتهاست ديگر فوتبال را دنبال نمی کنم. اما به عنوان يک روزنامه نگار هميشه رفتار مردم برايم مهم بوده است. آنها در فوتبال رفتاری تازه از خود بروز می دهند. رفتاری يگانه.

پرچم چه نماد مهمی است. فوتبال چه ورزش عجيبی است. من دنبال کسی هستم که نشانه شناسی ما مردم را بنويسد. ما با نشانه ها زندگی می کنيم. سياست راه ديگری می رود. 

*عکس از پوريا ماهرويان برگرفته از: بی بی سی 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
June 5, 2006  
آيا ما ملت کنجکاوی هستيم؟  
 
پيشانی شماره پنجم هزارتو
من پشتکار دوستان دست-اندر-کار هزارتو را تحسين می کنم ولی هر بار اين مجموعه شماره ديگری منتشر می کند از خود می پرسم چرا اين موضوع خاص؟ و بعد: هيچ گونه رابطه ای بين موضوع و سوابق مطالعاتی آن و دستکم جامعه ايرانی برقرار شده است؟

هزارتو خوب است. در حد خواندنی های اتوبوسی. لذتی دارد برای صرف خواندن. بد هم نيست اگر به همين لذت هم خواننده خود را برساند. اما به ميرزا هم سر ميز چای و قهوه ای که با هم در لندن خورديم گفتم که اين کار را با اين همتی که بدرقه اش می کنيد بايد سنگين تر بگيريد. يعنی دو کلمه هم تحقيق داشته باشد. در وضع موجودش عمدتا مطالب امپرسيونيستی است. به قول علما استحسانی است. ادبيات اش بيشتر است تا جامعه شناسی اش. شايد پسند من ديگر است ولی گمان ام بر اين است که هزارتو بدون اينکه خارخار تاملی در خواننده ايجاد کند خواندنی وقت فراغت تهيه می کند. و نمونه ای از آندست روزنامه نگاری وبستانی که بهتر است نمونه بهترين کار ممکن شناخته نشود. زيرا ادامه مجلات کاغذی يکی دو نسل پيش، روی وب است. اما مجله اينترنتی نيست. مجله امروز نيست. يا نيست چنانکه بايد.

نمونه را در همين باب سفر: هيچ اشاره ای به سير و سلوک و سالکان و مسافران عرفان ايران نيست؛ هيچ بحثی از سفر آفاقی و انفسی نيست. خب اينها از شمار مسائل کلاسيکيه هستند. در باره دنيای امروز چطور؟ چرا ملل دنيا سفر می کنند؟ چرا ايرانی ها سفر نمی کنند برای تماشای جهان؟ ايرانی های مسافر در بعد از انقلاب کيان اند؟ فرهنگ و ضدفرهنگ توريسم کجاست؟ آيا ما ايرانی ها مردم کنجکاوی برای شناخت جهان هستيم؟ آيا ادبيات سفر ما لاغر است يا فربه است؟ و اگر لاغر است به چه معنا بايد گرفته شود؟ اصلا ما وقتی در باره سفر می نويسيم بيشتر به چه چيزهايی توجه می کنيم؟ سفرنامه های قاجاری ما چه می گويد و سفرنامه های معاصرتر مان چه از حال و هويت و نگاه ما برملا می کند؟ و آخر هم اينکه بر سر حق سفر که از حقوق پايه آدمی است چه آورده ايم؟ در دنيايی که بر اساس سفر بنياد شده است جای ما کجاست؟ و بشمار از اين شمار.

نمی شود مجله درآورد و به مسائل اساسی موضوع نيم نگاهی هم نينداخت. يعنی مجله را بر اساس انضمامی بودن مسائل اش بايد سنجيد. يعنی تعلقات ايرانی اش. و البته بايستگی های دانشورانه اش. تا مثل فوت عظيم بحث امپراتوری - شماره پيش- نشود که نگريستن در آرای آنتونيو نگری را که اساس تازه ترين و مهمترين بحثهای امپراتوری است يکسره به دست غفلت سپرده بود. هزارتو می تواند مجله درخشانی باشد وقتی دست کم طرحی از مسائل اساسی هر موضوع که در آن ورود می کند به دست دهد. به نيازی پاسخ گويد و از نيازی مايه گيرد. وگرنه همواره در حاشيه خواهد ماند. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست