قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




May 31, 2006  
چگونه گره ساده را به گره کور تبديل کنيم  
 
دير شده بود، احزاب ضد حکومت، پان‌ترکيست‌ها، زودتر از مقامات سر نخ را به دست گرفته بودند، تحريکات ادامه می‌يافت و برخورد گارد ضد شورش و حضور بسيجيان مسلح به باتوم که صورت‌هايشان را با چفيه پوشانده بودند در سطح شهر، خوف و خشم را در ميان مردم به حد غيرقابل تحملی می‌رساند. روز جمعه، برخورد يک بسيجی با يک نوازنده‌ی ضرب در کوه عين‌الدين (عينالی)، جوانان حاضر در آن محل را تحريک می‌کند، و به تدريج، شعارهای پان‌ترکيستی، برافراشتن پرچم بابکيان، گارد ضد شورش را به آن محل می‌کشاند و دوباره ... حالا حتی سخنرانی رئيس‌جمهور هم گره‌گشايی نمی‌کرد، مردمی که تاريخی پر از جان‌فشانی برای ايران داشتند، حالا اينطور تحقير می شدند که حتی اعتراض‌شان به اراذل و اوباش نسبت داده می شد.

*برگرفته از سوسن جعفری 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
May 30, 2006  
وسوسه تجزيه طلبی  
 
پيدا کردن گروههای صاحب نفوذ اصل اصيل تحليل سياسی واقعگراست چنانکه شناخت گروههای مايل به يافتن نفوذ. اما اين صاحب نفوذ بودن در يک بستر معين اجتماعی معنا پيدا می کند. به عبارت ديگر نمی توان نفوذ گروه معينی را ديد اما بستر نفوذ را نديد يا ناديده گرفت و کوچک شمرد.

به نظر من گرايشهای تجزيه طلبانه را نمی توان در آذربايجان انکار کرد. اين بدان معنی است که گروههايی با انديشه تجزيه طلبانه در ميان مردم آذربايجان «نفوذ» دارند. بررسی چرايی اين نفوذ برای همه روشنفکران و اصحاب روزنامه و تحليل و رسانه واجب است. احمقانه است اگر بخواهيم چشم خود را ببنديم و بگوييم انشاالله گربه است. کار درست روبرو شدن با واقعيت های سياسی است. يعنی با دايره نفوذ گروههايی که گرايشهای مختلف دارند.

من به هيچ وجه قصد مصادره کردن اعتراضهای مردم آذربايجان را به نفع تجزيه طلبان ندارم. زيرا فکر می کنم دو گروه هستند که مايل به چنين کاری اند: خود تجزيه طلبان اصلا بدشان نمی آيد که همه اعتراضها را به پای حمايت از تجزيه طلبی بگذارند و مقامات امنيتی و انتظامی هم بدشان نمی آيد روش خشن خود را با اين بهانه توجيه کنند. پس بحث من در اين نيست که اعتراضها زمينه واقعی ندارد و اينها همه بهانه ای است برای طرح نوعی تجزيه طلبی. اصلا.

من طرفدار اين هستم که روزنامه نگاران هوشمند و ايراندوست همين روزها از فرصت استفاده کنند و به بررسی واقعبينانه ای از مشکلات مردم آذربايجان بپردازند تا روند امنيتی به يک روند اصلاح امور تبديل شود. اما نديده ام که کسی از آگاهان مسائل آذربايجان، در اين بلوا به تحليل زمينه های اعتراض مردم بپردازد.

اما گرچه نبايد تمام اعتراضها را به پای تجزيه طلبی نوشت، از اهميت و وزن اين گرايش در آذربايجان نيز نبايد غافل شد. اين وسوسه جدا شدن را من به معاينه در سالهايی که در کردستان بودم نيز ديده ام. اين وسوسه را بايد طرح کرد و آشکارا از آن بحث کرد. ناديده گرفتن آن چاره کار نيست.

در ميان همه بحثهای ممکن در اين زمينه من به روانشناسی جمعی اهميت بسيار می دهم. اين روان جمعی است که آرزو می آفريند. حال آرزوی رفتن شاه باشد يا رفتن آخوند يا مهاجرت به بهشت غرب و يا تجزيه آذربايجان و کردستان و خوزستان - همه هم دارای تاريخ نزديک: از فرقه دموکرات و جدالهای 1324 تا ادعاهای سياسی در کردستان اوايل انقلاب و آرمان کردستان واحد تا الاحواز و ماجراهای همين چند ماه اخير.

بازی قدرتهای بزرگ را فعلا در پرانتز می گذارم. اما چرا مردم چيزی را آرزو می کنند و به وسوسه ای تن می دهند؟ پاسخ اش به کوتاهی اين است که اگر مردمی دوران سختی را پشت سر گذرانده اند يا اصلا دست به گريبان آن اند آسانتر تن به وعده و وسوسه می دهند. می خواهند وضع را تغيير دهند. کمتر فکر می کنند يا حساب می کنند که خب بعدش چه خواهد شد. برای همين است که برای همه ايراندوستان و البته طراحان سياستهای فرهنگی اين موضوع از اهميت حياتی برخوردار است که زمينه های نا-رضايتی را بشناسند و بحث کنند (کاری که از ايراندوستان برمی آيد) و کاهش دهند (کاری که از مديران فرهنگی و سياسی ساخته است). و گرنه هيچ کاری در برابر رشد انواع وسوسه ها نمی توان کرد. شما خوابيده باشيد ديگران بيدارند. 

ايران در دو-سه دهه گذشته مادر وسوسه ها بوده است. تا اين اواخر وسوسه ها عمدتا در حوزه فردی بود. اما اگر وسوسه راه به حوزه جمعی برده باشد کار برای کار-به-دستان سخت می شود. سخت تر از آنکه در مبارزه با بدحجابی و اخلاقيات فردی و چه و چه داشتند. اما کار برای ايراندوستان هم سخت خواهد بود. مساله فقط دولتی نيست. ملی هم هست.

نيز:
اين تحقيق مستقيما به بحث مربوط می شود: چرا آدمهای سختی کشيده زودباورند؟ که البته به سطح فردی محدود است اما برای ما - بدون کم انگاشتن ارزشهای فردی اش - سطح سياسی اش يا بازخوانی و تفسير سياسی اش می تواند بسيار بامعنا باشد. (لينک از راه ژرف)
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
May 28, 2006  
در آذربايجان انقلاب نمی شود  
 
1 شيوه اعتراضات مردم در مناطق ترک نشين ايران بخوبی نشان می دهد که ايران از زمان انقلاب 57 هيچ نوع رشد سياسی قابل ملاحظه ای نداشته است و هنوز همان الگوی انقلابی در يک اعتراض مدنی به کار می رود. آتش زدن بانک و سينما و کيوسک تلفن و تاسيسات دولتی و شهری برای نشان دادن اعتراض عمومی به معنای تسلط الگوی انقلاب به جای اعتراض است و معانی اجتماعی بسيار با خود حمل می کند.

2 خطای مهلک ناظران خارجی و چه بسا داخلی هم از همين جا ناشی می شود. آنها به جای روشهای اعتراض روشهای انقلاب می بينند و به اين گمان می افتند که امروز يا فرداست که آذربايجان انقلاب کند و استقلال بخواهد و بشود همانطور که آنها در خيال خود می پزند. تجزيه طلبان و خاک پرستان هم می توانند بر اين موج سوار شوند و بگويند هان ببينيد که مردم چه به تنگ آمده اند و چه آماده انقلاب و شورش اند! و البته سرکوبگران سنتی هم به اندازه کافی دليل پيدا می کنند که بگويند همه چيز کار دشمن خارجی است.

3 به نظر من مساله بسيار ساده تر است. در آذربايجان انقلاب نمی شود. مادر انقلابها مدتی است فوت کرده است. من نگران انقلاب و تجزيه نيستم. به نظرم بيشتر خنده دار می آيد چنين حرفهايی تا اينکه چيزی از واقعيت را در خود داشته باشد. مساله جای ديگری است. جمهوری اسلامی از نظر استراتژيک بايد به خطای مبارزه با تحزب پايان دهد. ترس جمهوری از اين که اگر مردم متشکل شوند برای مقامات تهران اسباب دردسر می شوند تنها يک جنبه از ماجراست. استراتژی تک پايه ريختن نتيجه اش همين شورش های کور است که نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه بهانه خوبی هم به دست دشمنان ايران می دهد. هر نوع تحزب و تشکل مدنی يعنی رفتن به سوی آرامش در اعتراض. رها کردن مردم بدون تحزب قبول کنيم که رها کردن آنهاست به دست فرصت طلبان بدون چهره ای که آنها را نمی شناسيم و به هيچ قانونی هم پايبند نيستند. فرصت طلب هرگز خادم مردم ايران و وحدت ايران نيست.

4 اين روزها هر چه خواندم نصف بيشترش موعظه بود به مردم آذربايجان که وحدت را حفظ کنيد و آرام باشيد و بعد هم ستايش از سابقه ترکها در تاريخ ايران که اين است و آن است و خلاصه نصيحت به اينکه اين روشها دموکراتيک نيست و خلاصه همان بسته معمول پند و اندرزهايی که افراد با بيان آنها هم خود را از وظيفه سياسی و روشنفکرانه شان سبکدوش می کنند و هم خيال می کنند مردم واقعا به همين حرفها نياز دارند و مساله شان حل می شود. پند و ارندرزگويی هايی که نشان می دهد چقدر روشنفکران هم مثل آخوندها منبر می روند و در روش فرقی از ايشان ندارند. اما مساله ای که بايد پاسخ داد اين است که اگر مردم آذربايجان اعتراض دارند چرا آن را به زبان انقلاب بيان می کنند؟ هيچ راهی هست که دفعه بعد اگر مردمی در آذربايجان يا خراسان يا خوزستان خواستند اعتراض کنند به زبان تازه ای و روش تازه ای اعتراض کنند که اينقدر خسارت بار نباشد؟ 

5 يک سوال ديگر هم بايد جواب داده شود: چرا در ايران از کاه کوه ساخته می شود؟ چگونه می توان از انباشته شدن نارضايتی ها جلوگيری کرد؟ اين سوالی است که هم مقامات و نزديکان به سرای قدرت اگر اهل تدبيرند بايد جواب دهند و هم سوالی است برای روشنفکران و روزنامه نگارانی که ايراندوست اند و ايران را با همه مردمش و اقوامش دوست دارند و نمی خواهند اقوام ايرانی بازيچه جديد دشمنان ايران شوند. چرخه خطا را جايی بايد متوقف کرد. اگر نزديک به سه دهه است بر نارضايتی ها افزوده ايم هيچ دليلی ندارد که اين راه بی فرجام را ادامه دهيم اگر هنوز اندکی هم که شده دلمان با ايران است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
May 26, 2006  
برای ساعتی هم که شده معرکه را فراموش کنيم  
 

در ميان اينهمه دعوای پوچ و حماقت فراگير و تصميمات ابلهانه هميشگی مقامات و آشفتگی پايان ناپيدا و افزودن بر آتش هيجانات بی معنا و در ميانه معرکه ای که در آن هيچ طرفی به فکر ايران نيست و هر کس بر خر خويش سوار است و می  راند، من ترجيح می دهم خود را به خواندن چيزهای به-درد-بخور مشغول کنم تا به مرور کردن حوادثی که شاهد تازه ای از اين هستند که برای ما جماعت تاريخ در دايره می گذرد: تکرار و آنهم تکرار خطاهای مکررمان. ما پيش نمی رويم. فرو می رويم. پس درود به کسانی که می کوشند اگر اندکی هم که شده ما را به پيش برند و به ما چيزی بياموزند که به کاری بيايد و گرهی بگشايد. مثل متن زير از استاد يونس. باقی را فراموش کنيم برای ساعتی هم که شده. از اين همه آمادگی همگانی برای دعوا و جنجال خسته ام. 
---------------------------------------

نوشتن براي وب
براي كلاس مولتي مديا :
- كارشناسي ارشد ژورنالسيسم


در مرحله پاياني كلاس مولتي مديا توجه شما را به قاعده هاي جهاني روزنامه نگاري آنلاين در زمينه نوشتن براي وب جلب مي كنم.
اين متن را فردا در كلاس داشته باشيد تا بيشتر درباره اش توضيح دهم.
ضمنا فردا سايت هايتان بايد با شرايطي كه گفتم آماده باشد.
اما درباره قاعده هاي جهاني آنلاين نويسي؛ موضوع را مي توان در سه سطح طبقه بندي كرد:
ساختار متن؛ محتواي متن و لينك هاي متن

ساختار متن :
پاراگرافهاي كوتاه :
اجازه ندهيد پاراگراف هاي شما از 100 كلمه بيشتر شوند.
تعاريف و مفاهيم : سعي نكنيد تعريف يا مفهومي را كه مي شود به آساني به آن لينك داد؛ خودتان دوباره ارائه كنيد. بهتر است كه به آنها لينك بدهيد و متن خودتان را طولاني نكنيد.
ميان تيتر : اگر متن شما از 300 كلمه بيشتر است؛ به ميان تيتر نياز دارد. ميان تيترها را كوتاه انتخاب كنيد و سعي كنيد در انها به مخاطب بگوئيد كه پاراگراف زير ميان تيتر مربوط به چيست.
فونت درشت : استفاد از واژه هائي كه فونت آنها درشت تر است (Bold) مي تواند به مخاطب در يافتن موضوعات اصلي موجود در متن كمك كند. ولي فراموش نكنيد كه از اين كار بايد با احتياط و در حد كم استفاده كنيد تا مخاطب با شلوغي و نويز ريخت و قيافه اي در متن مواجه نشود. احتياط هنگامي در اين زمينه ضروري تر است كه ميان تيتر هم داشته باشيد.
ليست : ليست همان كاري را مي كند كه گروبلي براي روزنامه نگاران قديمي مي كرد. / ياد روزهاي سربي بخير / گروبلي يا همان علائم اول پاراگراف ها (دايره هاي كوچك تو پر يا تو خالي، ستاره، مربع هاي تو پر و تو خالي و...) كمك مي كرد تا مطلب ارائه شده تفكيك شده تر به نظر برسد و يا عمدتا وقتي به كار مي رفت كه چند موضوع مرتبط با هم مي بايست به صورت يك ليست يا يك فهرست دنبال هم مي آمد. استفاده از چنين كاري در فضاي وب رايج تر از فضاي نوشتاري است و بعضي ها بدون استفاده از كاراكترهاي مخصوص اين كار؛ فقط با تو رفتگي اول پاراگراف اين كار را مي كنند (Indent).

محتواي متن:
ايجاز : كوتاه بنويسيد و سر هر واژه اضافي را به سنگ بكوبيد. همين.
ساختار جمله : جملات بايد كاملا معطوف به پيام باشند. باز هم از زياده نويسي بپرهيزيد. معلوم نويسي هم بر مجهول نويسي ارجح است. معلوم نويسي كار نويسندهخ را سخت تر مي كند و كار مخاطب را راحت تر.
حرف زدن به جاي نوشتن : سوء برداشت نشود و بلايي به سر من در نياوريد كه عده اي بر سر حرف ها و نوشته هايم درباره بحث سافت نويسي در آوردند. محاوره اي ننويسيد ولي مثل حرف زدن كه هميشه منظور آدم را زودتر از نوشتن بيان مي كند؛ عمل كنيد. تكرار مي كنم من نگفتم محاوره اي نويسي كنيد؛ بلكه گفتم از قدرت انتقال پيام در حرف زدن در فضاي وب استفاده كنيد. الان هر كه هر چه مي خواهد در فضاي وب مي نويسد و مي گويد اين سافت نويسي است. سافت نويسي عمدتا در روزنامه هاي جهان جاري است نه در وب؛ چون روزنامه ها نمي توانند با سرعت وب و كوتاه نويسي رايج در وب مقابله كنند بنابر اين با قلاب سافت نويسي به سراغ خوانندگان خود مي روند. دقت كنيد كه در وب اين سوژه هاي سافت هستند كه مي توانند به خاطر عدم محدوديت جا - بر خلاف روزنامه ها كه صفحات محدودي دارند- خبر شوند؛ نه اينكه در وب سافت نويسي رگه حاكم باشد.

لينك هاي متن :
كوتاه و گويا : لينك هائي كه مي دهيد كوتاه باشند و در حد چند كلمه (سقف كار 5 كلمه است). اين خطاست كه مثلا يك پارارگراف را لينك بدهيد.
بي دليل لينك ندهيد هر لينكي بايد يكي از توقعات مخاطب را برآورده سازد.
همه لينك ها مخاطبان را به صفحات ديگري هدايت نمي كنند و بعضي وقت ها به بخش ديگري از همان صفحه هدايت مي كنند. در اين مواقع بهتر است با استفاده از كلمات "بالا" يا "پائين" اين موضوع را براي مخاطب مشخص كنيد تا گمان نكند لينك شما شكسته بوده است.
براي مطالعه بيشتر :
دو نکته اساسي در نوشتن براي وب
درباره وب نويسي (متن زبان تخصصي براي كلاس هاي ليسانس)
رسانه‌هاي مدرن و درك مدرن (فراتر از تكنيك)

برگرفته از: يونس شکرخواه

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
May 25, 2006  
زين خواجگان عبوس  
 

امروز کاری داشتم بسادگی سوالی از وابسته مطبوعاتی سفارتی آشنا. از مسئول باجه اطلاعات و مراجعات پرسيدم گفت نمی داند با چه کسی بايد صحبت کنم! ولی به هر حال پيدا کردم که کيست و شماره اش چيست. به کمک دوستی خارج از سفارت.

تلفن زدن انگار جرم باشد. سنگين حرف می زد و انگار کار او نيست جواب دادن تلفن. خب اگر نيست تقصير من نيست می تواند منشی داشته باشد تا خودش تلفن را نگيرد. اما وقتی خودش می گيرد بايد جواب دهد روشن و صاف و خادمانه. مگر چند نفر در روز برای پرسش از ويزای مطبوعاتی تماس می گيرند و مگر آقا کارشان چيست جز همين که کار خلق راه بيندازند.

مرا حواله سايت سفارت کرد. آمدم به دفتر که رسيدم سايت را جستم و يافتم. نو نوار شده بود. کلی برای پيدا کردن صفحه فرمها گشتم و نيافتم نه فرمی برای روزنامه نگاران که حتی فرم احوال شخصيه. هيچ نشانه ای روی سايت به فرم اشاره نمی کرد. زير احوال شخصيه که اصطلاحی قديمی و غريب است فرمهای معمول را يافتم اما در بخش مطبوعاتی هيچ نبود.

زنگی زدم دوباره و از سر ناچاری که از کجا بايد اين فرمها را يافت و پر کرد و آيا سفارت سايت ديگری دارد يا همين تنها سايت است. سايت درستی را می بينم؟ پرسيدم. نخير حتما نادرست است که نمی بينيد. کجا بايد رفت؟ سنگين و عبوس و متکبرانه و تلخ و بی ادب جواب می داد. جواب را ضمن پوزخندهای او يافتم. بايد بخش انگليسی سايت را می گشتم. بگو بره فرمو اونجا پيدا کنه و پر کنه بفرسته. و گوشی را گذاشت. جانم تلخ شد از اين بی ادبی مقام والامقام.

گفتم بنويسم. اين بخشی از اخلاق مديرانی است که از قاجاريت فکری رنج می برند. من از دين و اخلاق و منش و تربيت و تحصيل و آداب اينها سر در نمی آورم. اينها که در اروپا و در جايگاه ديپلماتيک اين گونه اند در ايران با خلق چه می کنند؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
May 21, 2006  
با زمانه خود بيگانه نيستم  
 
کناره گيری دکتر داوری از نامه فرهنگ

برای من دکتر داوری هميشه يک چهره دوگانه بوده است. از نوع نگاه او لذت می برده ام و تعلقش به تفکر را می ستوده ام و از زبان مبهم او می رميده ام. اما اگر کسی فلسفه را که به اندازه کافی مبهمات دارد با سياست که زبان اش از اساس مبهم است درآميزد حاصل بهتری نخواهد داشت. داوری از کسانی است که او را می توان فيلسوف دستگاه سياسی خواند چه اين را بپسندد و روا ببيند يا نبيند اين تصويری است که از او باقی می ماند. اما اين از وزن و اهميت او در انديشه معاصر کم نمی کند. دستگاه سياسی آلوده ساز است چه در ايران باشی يا در آمريکا اما داوری توانسته است استقلال خود را تا حد زيادی حفظ کند. گرچه هنوز هم ناگزير است توضيح دهد و از خود دفاع کند. شايد سياست کار فيلسوفان نيست. متن زير تنها دفاعيه هم نيست. حديث نفس هم هست. در زبانی که کسی به صيغه اول شخص نمی نويسد گفتن از من و سلوک شخصی من کار ارجمندی است.

کناره گيری او از نامه فرهنگ برای من تلخ است چون يکبار ديگر نشان می دهد که چرا و چگونه کارها در ميان ما ابتر و بی دنباله رها می شود. چه نشردانش پورجوادی باشد چه نامه فرهنگ داوری. دوام آرزوست برای ما هنوز. آرزويی تحقق نيافتنی.

--------------------------------------------- 

 اگر اين آخرين شماره نامه فرهنگ به هرمنوتيك اختصاص يافته است چندان بى وجه نيست. شماره قبل اختصاص به امرى داشت كه شايد نمايان ترين مظهر نيست انگارى جهان كنونى باشد؛ [تكنيك]. اين شماره را مى خواستم به عرفان و معرفت اختصاص دهم اما فكر كردم كه راه گذشت از نيست انگارى جهان كنونى و پادزهر آن بايد از درون همين جهان بيرون آيد. 

كشش نيست انگارى در جهان ما چندان قوت و شدت دارد كه همه چيز را به سمت خويش مى كشد و مى بينيم نامدارانى مثل فوكو و دريدا و رورتى هم گرچه در آثار خود نيست انگارى عصر خود را نشان مى دهند خود در سايه تفكر نيچه باقى مى مانند.

يك هرمنوتيك ديگر هست كه در آن انسان سخن وجود را باز مى گويد. سخن وجود بنياد تاريخى و مايه ثبات آن مى شود. به عبارت ديگر آدميان عهدهايى با وجود دارند. آنها عهد مى بندند و مى شكنند و دوباره عهد مى بندند يا آن را تجديد مى كنند اما آنكه عهد مى بندد تا مدتى يا تا مدت ها به آن وفادار مى ماند. هرمنوتيك شناخت عهدها و عهدبستن ها و عهدشكستن ها و تجديد عهد ها است. من اين دفتر را با تعلق خاطر به چنين هرمنوتيكى به پايان آوردم و مقاله هرمنوتيك در ايران را همين جا پايان مى دهم تا بگويم كه كار من در مجله هم پايان يافته است.

۱- كار من در اين مجله قريب به پانزده سال به طول انجاميد. در ابتدا هرگز گمان نمى كردم كه اين همه زمان در اين كار بمانم. نامه فرهنگ مجله مشهور و پرتيراژى نبود و شايد درست باشد كه آن را يك مجله غريب و حتى بايكوت شده بخوانم. وقتى در فهرست مجلات فارسى كه زير نظر يك كتاب شناس دقيق منتشر شده است نام نامه فرهنگ _ مجله بيست ساله- نمى آيد آيا نبايد آن را غريب و مهجور بدانم؟ خوانندگان مجله اندك شمار بودند و مطالب آن به ندرت در جايى نقل مى شد يا مورد استناد قرار مى گرفت. چرا چنين بود؟ پاسخ اين پرسش را مى دانم و نمى دانم.

البته سر آن ندارم كه بگويم در اين مجله سخن نو و نوبر آورده ام، اما طى ده، پانزده سال كوشيده ام مسائل مهم و عمده عصر و مخصوصاً كشور خودمان را مطرح كنم. مجموعه اى كه اكنون فراهم آمده يك دايره المعارف مسائل عصر ما است كه با نظر و تعلق خاطر فلسفى تدوين شده است. به مسائل اساسى زمان به نحوى كه مى توانسته ام پرداخته ام. 

گاهى فكر مى كنم در تاريخ دويست ساله اخير ما، هيچ نسلى حتى آثار نسل قبل از خود را نگاه نداشته است. آيا اين مجله كه در زمان انتشار به آن اعتنايى نمى شد فردا مى تواند مورد اعتنا باشد؟

۲- من همه عمر خود را در مرز ميان علم و سياست به سر برده ام و در اين مرزنشينى برخلاف آنچه كسانى گفته اند- و مى دانند كه گفته شان راست نيست- نه فقط سوداى سود نداشته ام و سودى نكرده ام بلكه تيپا خورده ام و هنوز هم مى خورم. 

از بودن و زيستن ميان علم و سياست درس هايى فرا گرفته ام كه در هيچ  مدرسه اى نمى توانستم بياموزم. حتى اگر امروز سياست آزرده ام مى كند اين هم جزيى از همان تجربه طولانى است. در مرز ميان سياست و فلسفه بودن همواره اين خطر را دارد كه شخص اين را بر آن يا آن را بر اين برگزيند. من نمى گويم گرفتار هيچ يك نشده ام. البته خود مى خواسته ام كه در جانب فلسفه باشم و سعى كرده ام كه فلسفه را به اغراض سياسى نيالايم.

در موافقت ها و مخالفت هايى كه با كسان كرده ام خدا را گواه مى گيرم كه غرض خاص شخصى و گروهى را دخالت نداده ام. من هرگز با هيچ دسته و گروهى نبوده ام و چگونه كسى كه بايد در مسائل با آزادى بينديشد، ملتزم به متابعت از يك حزب با گروه خاص باشد. من هرگز با گروهى به قصد تضعيف آن گروه مخالفت نكرده ام و اگر سخنم احياناً به نفع گروهى يا شخصى بوده است سخن من با قصد تضعيف و تائيد گفته نشده است.

من در مقالات خود با كسانى بحث و گفت و گو دارم كه نزديك ترين دوستان من هستند. من نظر آنان را رد و اثبات نمى كنم بلكه به نظرها مى انديشم و انديشيدنم را مى نويسم. اگر در اين انديشيدن و نوشتن كسى تعريضى بيابد، من قصد تعرض نداشته ام و در مجله نويسى تا آنجا كه توانسته ام فلسفه و نظر را با سياست و علايق سياسى نياميخته ام؛ يعنى مجله را در خدمت دفاع از يك سياست و مخالفت با سياست ديگر قرار نداده ام.

من مى خواسته ام يك دانشجو و معلم باشم و آزاد فكر كنم و آزاد بنويسم. پيدا است كه همه چيزهايى را كه مى خواستم بنويسم ننوشته ام اما مسئوليت آنچه را كه نوشته ام به عهده مى گيرم. اصل راهنماى من در اين كار مراعات حقيقت بوده است نه ملاحظه پيشبرد و به كرسى نشاندن اين يا آن غرض و راى.

۳- من هم مثل همه كسانى كه فلسفه خوانده اند و با فلسفه سروكار دارند به بعضى حوزه ها بيشتر نزديكم و با بعضى ديگر كمتر سروكار دارم. مجله يك دانشجوى فلسفه هم هر چه باشد رنگ و بوى فلسفه پيدا مى كند، ولى من اين مجله را به رنگ و بوى فلسفه اى كه خود بيشتر دوست دارم معطر و رنگين نكرده ام. همه فلسفه ها و نام همه فيلسوفان زينت صفحات مجله بوده است.

اگر مى بينيد يا ديده ايد كه در ميزگردها كسان ديگرى هم مى توانستند باشند كه نامشان نيست مپنداريد كه من گروهى را برگزيده ام و از ديگران دعوت نكرده ام. من از هركس كه مى شناخته ام و فكر مى كردم در مسائل مورد بحث ما آگاهى و مطالعه اى دارد صرف نظر از تعلقات فكرى اش دعوت كرده ام كه ما را از نظر خود بهره مند سازد. بعضى نتوانسته اند و بعضى ديگر شايد نخواسته اند كه با من همكارى كنند. مثلاً جماعتى كه زياد هم از گفت وگو و بحث آزاد مى گويند به جهاتى كه بر من معلوم نيست، با همه كس هم سخن نمى شوند و حتى شايد روشى پيش گيرند كه حتى المقدور از مخالفان وهمى و فرضى شان نامى به ميان نيايد و اگر مى آيد با لعن و ناسزا توام و قرين باشد تا آنجا كه گاهى ناسزاگويى را اداى تام و تمام شرط و شرايط روشنفكرى دانسته اند.

من از ناسزاگويى ناسزاگويان، پريشانى به خود راه نمى دهم و از خشونت هيچ طايفه و فرقه اى دفاع نمى كنم. من اهل فلسفه ام و با فلسفه زندگى كرده ام. اگر حرف هاى سياسى در گفته و نوشته من مى بينيد از آن است كه در حاشيه و مرز سياست زيسته ام. من اين را به جرات مى گويم كه در سياسى ترين سخنان خود به فلسفه وفادار بوده ام نه اينكه فلسفه را تابع سياست كرده باشم.

مجله من مجله يك فلسفه خاص نبوده است. گرچه وقتى من خود مى نويسم، نمى توانم و نبايد از تعلق فلسفى آزاد باشم و اين آزادى چگونه ممكن است؟ آزادى از همه تعلقات نهايت راه است. فلسفه آزادى است يعنى براى اهل فلسفه بودن از بسيارى از بندها بايد آزاد شد.

۴- من با زمانه خود بيگانه نيستم و گفت و سخن غالب و مستولى بازار زبان را مى شناسم اما هرگز به آن گفت و سخن تسليم نشده ام و زبان خاص خود را با اينكه ثقيل و دشوارياب تلقى شده است رها نكرده ام. نمى گويم زبان مناسب تفكر را يافته ام اما در برابر قهر ديسكور غالب ايستادگى كرده ام. در اين زمان، وفور سخن به جايى رسيده است كه گوش ها كمتر طاقت شنيدن دارد. مردمان هم نمى توانند بنشينند و سخن حق و ناحق را از هم جدا كنند و شايد در مقام گزينش گوش خود را به روى سخنى باز كنند كه آنان را به زحمت  انديشيدن نيندازد و پيداست كه اين گزينش، گزينش معمولى ترين و پيش  پا افتاده  ترين حرف هاست كه البته دروغ هم در ميان آنها فراوان است. 

من هميشه در زندگى ام از خشونت پرهيز كرده ام و هرگز با اهل خشونت سروكارى نداشته ام. البته مردمان را بى جهت به خشونت كارى هم متهم نمى كرده ام و اتفاقاً اگر چنين مى كردم اهل خشونت بودم. كدام خشونت بدتر از اينكه فلسفه ها را به خشونت منسوب كنيم و بر كرسى اتهام بنشانيم و چه  دردناك است كه تماشاگران در چنين محاكمه اى حضور يابند و ادعا نامه را بشنوند و تحسين كنند و خيال خويشتن را آسوده سازند كه با خشونت در آويخته اند و حق حرمت آزادى را به جا آورده اند. اين چنين مخالفان خشونت و مدافعان آزادى خيلى آسان اسير استبداد مى شوند.

۵- يك نكته ديگر بگويم و عذر طولانى شدن كلام بخواهم. كسى به من نگفته است كه مجله بايد تعطيل شود يا من نبايد سردبير آن باشم. من خود بر اثر غلبه پيرى و ضعف قواى جسمى و ذهنى و خستگى و بيمارى و نقصان حافظه قادر به ادامه كار نيستم و پيداست كه با خوشحالى و رضايت مجله را ترك نمى كنم. من نامه فرهنگ را دوست مى دارم و اگر شخص ديگرى در انتشار آن همت بگمارد و از من هم بخواهد كه گاهى اگر بتوانم براى درج در آن چيزى بنويسم خوشحال مى شوم. پانزده سال در كارى بودن انس و دلبستگى مى آورد ولى چه مى توان كرد كه اگر يك روز دل مى بنديم بالاخره روزى مى آيد كه بايد دل بركنيم. امروز همان روز است.
-------------------------
سرمقاله آخرين شماره نامه فرهنگ؛ برگرفته و کوتاه شده از: شرق
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
May 15, 2006  
ترور نشانه سرطان است  
 
آنچه در جاده بم-کرمان اتفاق افتاده است به نظر من پديده منحصر به فردی است در ايران يعنی پديده ای که پيش از اين سابقه نداشته است: کشتن بی تبعيض مردمی که نمی شناسی. من در اين کشتار نشانه خطرناکی از عراقی شدن روش تروريستهای فعال در ايران می بينم. آدمربايی و گروگانگيری معمولا بر آدمهای مشخص و از-پيش-انتخاب-شده تکيه دارد اما راه بستن بر مردمی که از جاده ای عبور می کنند و کشتن همه آنها نمونه شاخص تروريسم است.

اينکه کسانی و گروههايی در ايران به سمت استفاده از روشهای رايج در عراق حرکت می کنند نشانه خوبی نيست. اين می تواند آغاز حرکتهای فلج کننده ای باشد که اثرش به تهران نشين های بی خيال هم برسد. گوشه جنوب شرقی ايران سالهاست امنيت ندارد اما هرگز ناامنی آن چنين خشن و آشکارا جنگ طلبانه نبوده است. تهران ديگر مدت زيادی نمی تواند اين ناامنی را بی خيال شود.

چه کسی مقصر است؟ به نظرم خيلی ها. از سياستمداران قائل به مشت آهنين بگير تا نيروهای پاکستانی آن سوی مرز ونيروهای فرامنطقه ای که در هر دوسوی مرزهای ايران جا خوش کرده اند و نيز ژورناليست های ظاهرا معصوم که از هول هليم در ديگ ريگی ها می افتند و برای چاپ يک مصاحبه مثلا جانانه همه اصول روزنامه نگارانه يادشان می رود و از آن جمله اينکه هيچ تروريستی را به جای مبارز و آزاديخواه نگيرند و هيچ خشونت عريانی را جلوه و ابهت نبخشند و آدمربايی و گروگانگيری و ترور را از هر کس و هر جانبی مردود بشمارند. در اين ميان البته بدبخت تر از همه سياستمداران کوتوله ای هستند که فکر می کنند وقت است از آب گل آلود عليه اين يا آن مسئول محلی يا کشوری ماهی بگيرند. هيچ کس به فکر ايران نيست که ممکن است ويران شود. و به فکر مردمی که حال عبور از جاده هم برايشان ناامن است. سر گردنه گرفتن دوباره از کتابهای تاريخ و لغت در می آيد تا نشانه دوره تازه ای از قاجاريت فکری و سياسی بشود که دولت خود را متکی به نصرت الهی می داند و کاری جز هدايت جهانی ندارد و نان و امنيت مردمان اش را به دست تاراج داده است. دولتی که مرزش را نمی تواند حفظ کند اما مدعی فتح عن قريب تمام ارض است.

ترور نشانه سرطان است. سرطان سوء مديريتی که سرتاپای آن مملکت را گرفته است. سرطانی که غده های بسيار توليد کرده است. و مثل مارهای اسطوره سرش را هم که بزنی باز ده سر ديگر بر می آورد. دولت های ايرانی در دوره معاصر هميشه از کردها و آذری ها چشم می زده اند که ممکن است تمايلات تجزيه طلبانه در ميان شان کارگر افتد و سعی کرده اند دل آنها را به دست آورند اما کمتر به سيستان و بلوچستان بها می داده اند. ادامه اين اشتباه استراتژيک می تواند بسيار گران تمام شود. پاکستان لانه زنبور است و در تحولات دهه اخير نقش های مهم بازيده است. بلوچ ها مردم مايند آنها را نبايد به دست خود به سوی بيگانه برانيم.     
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
May 12, 2006  
حقيقت هر کتاب صداست  
 

روزه سکوت من برای کشف صدا بود. مهم نيست که برنامه ای که در دست دارم به نتيجه برسد يا نرسد اما حاصل اش برای من تا همينجا بسيار گرانقدر بوده است. اين کشف دوباره صدا. ما شايد زياده جهان را چون متن ديده ايم. حال آنکه جهان پر از صداست. می دانم که متن شناسی جهان هم بسيار مهم است و هر صدايی هم متن است. اما رنگارنگی صداهايی که می شنويم چيز ديگری است.

امروز وقتی مقاله مهدی را در باره خواندن مقدس، خواندن مفرح خواندم چيزی را که می خواستم بگويم در مطلب او يافتم: در دينکرد، کتاب دينی زرتشتی و مزديستی، آمده است: «به دلايل بسيار، منطقی است که سخن شفاهی زنده را از صورت مکتوب مهم‌ تر بدانيم».

دارم به سی دی عجيبی گوش می کنم که کار سازنوازان آسيای ميانه است. موسيقی باستانی است انگار. و ساز همان ساز ساده کوچک دهانی است که فقط يک تار فلزی چنگک مانند دارد (اينجا را ببينيد). بچه که بوديم در خراسان هم رايج بود (نامش را به ياد نمی آورم اما کارش را چرا. خودم هم تلاش کرده بودم آن صدای ريو ريو را از آن درآورم). ترکيب ساز و نفس. گفتاری بی گفتار. بازگشت به روزگاری که زبان نمی دانستيم و خط نمی نوشتيم.

بازگشت به صدا انگار بازگشت است به روزگار عقل شفاهی به روزگاری ماقبل دين کتاب. بازگشت است به دين خطاب. جهان قرنها جهان خطاب بوده است. امروز هم حقيقی ترين دين غرب دين خطاب است. کتابها و نوشته ها و وبلاگ ها هم مايه گرفته از خطاب است. کافی است فقط وبلاگ را در نظر بگيريم که تازه ترين ابداع غرب است و اقبال بی نظير از آن را در ميان ايرانيان بسنجيم. اين ميل به خطاب. اين ميل به خطاب همگانی. اين تبرج صدا. صدايی که می خواهد تا شنيده شود.

من کتاب را بزرگ می دارم. اما حقيقت هر کتاب خطاب است. صداست. «قل» گفتن است. «قرآن» است. قرائت است. «قرائت» کلمه کامل است. انسانی ترين کلمه است. طبيعی ترين کلمه. هم خواندن است و هم گفتن است و هم تفسير. گفتن/گفتار کهن ترين رفتار ماست که مدرن ترين رفتار ما نيز همان است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
May 1, 2006  
آبی آسمانی  
 
دنيا ايستاده است
سيبهايی به هوا انداخته ام
که هزار چرخ بخورد
و برگردد
هيچيک
برنگشته است
گويی نه در مدار من
که در مدار ديگری
چرخ می خورد

هر سيب که به هوا می اندازم
يا ذغال گداخته سرخی می شود
مثل زمين
و می رود به مدار خودمدار خويش
يا شهابی که سوخته می گذرد

گاهی خدايی هستم که در زمين ساکن است
گاهی کودکی حيران
از سيبهايی که برنگشته اند

دهانم گس می شود
سيبستان ام چراغان
از سفينه های کوچک سرخ
جايی گم شده ام

زمين ايستاده است
دنيا آرام است
تا خود را پيدا کنم
سنگی بر می دارم
به ميان آب می اندازم
کجای آن موج ام؟ 

قصه ادامه دارد
من کودکی که با قصه های خودم به خواب می روم
کسی گوش نمی کند

با سنگی پرتاب می شوم
ميانه آبی که تازه صوفی شده است
تا در خلوت اش شريک شوم
تا کسی پيدايم نکند

تا وقتی نفس دارم
زير آب می مانم
دنبال ام نگرديد
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست