قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




April 29, 2006  
زنان و فوتبال احمدی نژاد را متحول کرده اند  
 
تماشاگران فوتبال زنان - ايسنا
محمود احمدى نژاد رئيس جمهور ديروز در زنجان گفت: هر نوع تفكيكى كه جدايى را برساند به بانوان آسيب خواهد رساند.

به گزارش خبرگزارى جمهورى اسلامى رئيس جمهور افزود: زن و مرد يك حقيقت و هر دو انسان هستند. در مقابل هم نيستند بلكه مكمل يكديگرند و حتى لطف خداوند نسبت به زنان بيشتر از مردان است. وى در عين حال گفته است: در محيط هايى كه زنان حضور دارند آن محيط سالم و عاطفى خواهد بود و انحراف اخلاقى مرد و زن ندارد.

وى در ادامه سخنانش با اشاره به اهميت بالاى حقوق زنان در اسلام اظهار داشت: بعضى از تعصبات در مورد زنان متعلق به اسلام نيست. متاسفانه هر جا بحثى از فساد اخلاقى مى شود، خانم ها در اين مورد مقصر شناخته مى شوند، اما مگر مردان مشكل ندارند؟ متاسفانه بعضى ريشه مفاسد را در زنان مى بينند، درحالى كه اين طور نيست.

احمدى نژاد ادامه داد: بخش مهمى از معنويتى كه در جامعه هست، به خاطر وجود زنان است. وى گفت: بى انصافى است كه فساد را به زنان نسبت دهيم. زن و مرد وظايفى دارند كه بايد انجام دهند. صيانت از حريم عمومى وظيفه همگانى است و چون تاثير زنان بيشتر است بايد بيشتر مراقبت كنند.
----------
به نقل از: شرق که صفحه اول امروزش بسيار خواندنی است هم مقاله شادی صدر و هم اين اظهارنظر که بسيار بجا برجسته شده و هم فوتبال زنان آلمان و ايران با حجاب اسلامی. عکس بالا از ايسنا.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
April 27, 2006  
شرع ناب و عرف ناباب  
 

مخالفت تنی چند از مراجع تقليد با فرمان رئيس جمهوری برای اختصاص جايگاهی به زنان در ورزشگاهها از آن موارد نادر و بسيار جذاب برای تحليل و نشانه شناسی و مطالعه فرهنگی و سياسی است. به جنبه هايی که به نظرم می رسد گذرا اشاره می کنم اما هم اقدام آنها هم متن فتواها و دلايل آنها و هم نتيجه سياسی حاصل از فشار فتاوی ايشان و نيز تاثير ماحصل آن در جنبش و خودآگاهی زنان محل دقت های بسيار است:

1 حکم مراجع تنها برای مقلدانشان اعتبار دارد. بنابرين حداکثر سقف پرواز اين فتواها محدود به دايره مقلدان است. يعنی اين احکام برای آن مقلدان و زنان و دختران و خانواده هاشان نافذ است نه بيش. مردم مجبور به اطاعت از آن نيستند. قانون دولت است که اعتبار همگانی دارد و مقلد و غيرمقلد نمی شناسد و عمومی است.

2 درست است که استفتای از اين مراجع به انتشار نظر مخالف آنها انجاميده است. اما فردا ممکن است استفتا از مراجع ديگر به نتايج ديگری بينجامد. از نظرگاه دولتمداری هيچکدام رجحانی ندارند مگر افکار عمومی آن را حمايت کند. مرجع زمانی بر کار دولت می تواند تاثير داشت که نماينده افکار عمومی باشد. يعنی مجموعه ای از سياستمداران که اولين نگرانی شان همان افکار عمومی است. در اين مورد خاص به نظر نمی رسد حکم مراجع از افکار عمومی نمايندگی کند بلکه حکم رئيس جمهور است که افکار عمومی را بيان می کند. هر نوع ناکامی مراجع در موقعيت امروز و آتی آنها تعيين کننده خواهد بود.

3 بر اساس همان فقه که مراجع به آن متکی اند وقتی در کشوری فقيهی حاکم است به ديگر مراجع نمی رسد که حکم دولت را نقض کنند. اگر اينطور باشد سنگ روی سنگ بند نمی شود. هر فقيهی گوشه ای از احکام و مقررات دولتی را بنا به اعتباری نقض می کند و حاکميت دولت را زير سوال خواهد برد. اين خود هم دليل عقل است بر نادرستی اتکا به فتوای مراجع برای اداره امور و هم نشانه بارزی از نياز به فاصله گذاری ميان نهاد دين و دولت.

4 شرع تا جايی معتبر است که عرف آن را می پذيرد. محدوده شرع عرف است. هيچ مرجع تقليدی نمی تواند عرف را ناديده بگيرد و حکم بدهد. عرف امروز ايران به حق زنان برای حضور در ورزشگاهها حکم می دهد. اين متن است نظر مراجع محترم حاشيه است. در اين ميان اصلا مهم نيست که شرع را ناب بدانيم و عرف را ناباب. اين اصل قطعی است که نابابی همين عرف است که آن شرع ناب را انضمامی می کند و آينه بی صورتش را تصوير می بخشد. سخن گفتن مراجع از «فسادی که مع الاسف درنهادهای داخلی هم از بابت اختلاط زن و مرد موجود است» (نقل به مضمون) خواستاری جامعه ای بهشتی است که ماقبل آدم است نه مابعد آدم. فقه آنان برای همين حکومت و همين جامعه است نه برای جابلقا و جابلسا.

5 روند تصميمات آقای رئيس جمهور نشانه تاثيرگذاری قدرت زنان ايران و نيروی فشار عظيمی است که آنها می توانند برای پيشبرد خواسته های خود وارد کنند. همچنين نشانه اهميت بی رقيب زنان در عرصه اجتماعی ايران است. دورتر را نگاه کنيم نشانه انقلاب آرامی است که به دليل تکاپوی بی ملال زنان در ايران در جريان است. فتح انديشه و تصميم مردی مثل احمدی نژاد به معنی آن است که ديگر هيچ سياستمداری در ايران پيدا نخواهد شد که بتواند در برابر خواست زنان مقاومت کند. مراجع هم بهتر است به اين نکته ساده توجه کنند.

6 رئيس جمهور احمدی نژاد با فرمان خود سرانجام به اين خصلت سياست تن داده است که حسابگری در باره افکار عمومی است- و در اين مورد افکار عمومی زنان به طور خاص. من اين را فاصله گرفتن از ايدئولوژی می بينم و وارد شدن به عرصه مصلحت سنجی که گويا از پايه های مهم سياست جمهوری اسلامی است. و البته پايه مهمی از سياست عرفی ( و نه شرعی).

7 تحول رئيس جمهوری تحول مهمی است که چه از پيش وجود داشته و حال علنی شده و چه بتازگی در اثر درک موقعيت سياسی ايجاد شده باشد نشانه تحول مهمی در راست ارتدوکس در ايران است. اين سنگر مهمی است که تحولات ايران آن رافتح می کند. به زبان ديگر بايد گفت راست ايران نيات چپ را برآورده می کند تا بر کرسی قدرت بماند. اگر چنين باشد بايد منتظر بود که محبوبيت راست در ميان طبقات شهری افزايش يابد.

8 حکم رئيس جمهور و حکم مراجع يک بار ديگر تمايز عظيم رفتار شرعی و رفتار سياسی را نشان می دهد و نياز به حفظ فاصله نهاد دين از سياست. درست است که در عمل بسياری از سياستمردان ايران اين تمايز را پذيرفته اند ولی مهم است که در بنيانهای نظری اينک-کهنه-شده خود هم تجديد نظر کنند و در نظريه هم اين تمايز را به رسميت بشناسند. به اين ترتيب حدود مراجع نيز روشن تر خواهد شد.

9 از زاويه ديگر مراجع محترم در باره مساله ای حکم می دهند که قطعا هيچ تجربه دست اولی از آن ندارند. هيچ يک از آنها نه به استاديومی رفته اند و نه ميزان اشتياق زنان ايرانی را برای شرکت در استاديوم ها می شناسند و نه به اهميت اجتماعی اين دستاورد مدنی آگاه اند. اين را من از تقليل دادن کل ماجرا به "نظر زن به بدن مرد" می فهمم. مرجعی که مسائل زنان را صرفا از ديد جنسی / شهوانی نگاه کند مرجع روزآمدی نيست نه در فقه اش و نه در نظريه اجتماعی اش. فهم مراجع مخالف از زن بسيار با واقعيت زن ايرانی شهرنشين و پرتکاپوی امروز متفاوت است. آقايان در کجا سير می کنند اگر واقعيت ها را نمی شناسند يا بها نمی دهند؟

10 حکم مراجع با ديد تبعيض آميز شديدی نسبت به زنان صادر شده است و اگرچه به نوعی محمل فقهی متکی است که گيرم لازم الاتباع باشد اما در مقابل اصول مهمتر استنباط فقهی و مسائلی مانند مقتضيات زمان بی اعتبار است. در واقع مراجع شماری از مسائل اصلی دين و اجتهاد پويا را فدای مساله ای جزئی کرده اند که نگاه زن به بدن مرد است. نقد فقهی حکم آنها کار من نيست ولی می توان اين را بروشنی ديد که بر اساس حکم آنها بسياری از امور ديگر هم که امروزه در جمهوری اسلامی رواج دارد بايد تعطيل شود. زيرا نظر زن به بدن مرد مختص و منحصر به ميادين ورزشی نيست.

بنابرين در همان مساله نگاه هم اين محمل فقهی توجيه محکمی ندارد. اگر اصل نگاه گناه است نگاه به بدن مرد در تلويزيون هم گناه است و بعلاوه تنها شامل فوتبال که از ورزش های پوشيده تر است نمی شود و تا کشتی و شنا را هم بايد برای پخش و تماشا از تلويزيون ممنوع کرد و يا دايره جداسازی جنسی را به خيابان و بازار و دانشگاه و اداره هم کشاند. امری که آشکارا در طول عمر انقلاب اسلامی آزموده شده و ممکن نشده است. اگر دايره توجيه فقهی اينقدر تبعات وسيع دارد که عملا اجرايش را ناممکن می سازد بر اساس اصل فقه /دين/شرع برای زندگی است نه زندگی برای فقه و دين و شرع، مراجع بهتر است در اصول استنباطی خود تجديد نظر کنند نه آنکه عرف های اجتماعی را دستکاری کنند يا مانع تقاضاهای مدنی شوند. کار فقيه سياست نيست. مگر به مقام سياسی انتخاب شده باشد. 

در وب:
همه اميدها و شوقهايی که چه زود سرد شد (با کلی لينک و کامنت)
واقعيت دولتمردی و تعارض دينی

پس نوشت:
ولايت فقه يا ولايت فقيه

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
April 25, 2006  
هيپوتزهايی در باره آمريکا - 3  
 
آمريکا آخر جهان است

1
در موزه عظيم و زنده و فعال و پر بازديدکننده هوا-فضا در واشنگتن که تمام هنر پرواز آمريکا و تاريخ پرواز و دانش پروازی پايه را عرضه می کند با خود فکر کردم وقتی يک آمريکايی از اين موزه ديدن می کند و آنچه از مصنوعات گوناگون و دقيق و عظيم (واقعا عظيم مثل آپولو 13) که در اين زمينه ساخته شده ديدن می کند با خود می گويد: «ما» کرده ايم «ما»  رسيده ايم اين پيشرفت «ما»ست اين دانشمندان «ما» هستند و «من» هم - که کودکی هستم يا نوجوانی يا دانشجويی- می توانم مثل اينها شوم. اما يک ايرانی می گويد: آنها کرده اند اينها رسيده اند چقدر عالی ساخته اند چه خوب برپا کرده اند چه نظمی دارند. «ما هم به اينجا می رسيم؟»

2 اين فکر زمانی در لندن به سراغم آمده بود. وقتی روزی دختر بالغی را ديدم که سه چرخه ميوه می برد لابد به بازار و دکانی و در رکاب زدن سنگين اش شاد می نمود. با خود فکر کردم يکی از دلايل شادی او آن است که جهان برای او همين-جا ست. برای او هيچ جای ديگری نيست که بهتر از اين-جا باشد. برای ايرانی اين-جا اما وطن اش نيست. برای او هميشه جايی بهتر هست که او بايد آن-جا باشد. اين عنصری تعيين کننده است در اخلاق و فلسفه و زندگی.

3 بعد در بازخوانی رورتی در ماه پيش باز به همين رسيدم. برای رورتی «يک جهان» بيشتر وجود ندارد. روشنفکر و فلسفه دان و اهل آکادمی ايرانی دست کم در «دو جهان» زندگی می کند. خوشبخت اند آنان که در يک جهان زندگی می کنند. چه روستايی ختلانی چه کارگر لندنی و يا شهروند آمريکايی. 

4 امروز احمدی نژاد که مصاحبه می کرد به همين فکر کردم. او مردی است که در يک جهان زندگی می کند و از اين جهت مانند جرج بوش است.

5 يک جهانی بودن از رمزهای رضايت از زندگی است. مردم آمريکا شادترين و خوشباش ترين مردم کره ارض هستند. ما مثل اصفهان مان تنها نصف جهان ايم! نصف ديگر جهان مان اين-جا نيست.

6 آمريکا آخر جهان است. و مثل آخر جهان آينه تمام جهان و تاريخ است. آمريکا / آمريکايی در موقعيتی است که فراتر از جهان خود نمی بيند. او بر بام جهان ايستاده است. در سلسله مراتب قدرت - علم و ثروت و سياست - بالاتر از آن نيست. اين سازنده روانشناسی آمريکا ست. روانشناسی آمريکايی روانشناسی همه کسانی است که در سلسله مراتب قدرت بالاتر از خود را نمی بينند. مهم نيست آمريکايی اند يا نيستند. اينجا من در اعتماد به نفس احمدی نژاد هم همين آمريکايی بودن را می بينم. در حلقه ای است که با نفوذتر از آن نيست.  

7 کسی که تک جهان است فلسفه خاصی دارد چه رورتی باشد چه احمدی نژاد يا بوش. فلسفه دو-جهانی ها برزخی های روی زمين فلسفه ديگری است. کسی که برای جهان واحد حرف می زند - چه تصورش از واحد واقعی باشد يا موهوم- همانطور حرف نمی زند که کسی که تمام وجودش آگاه به برزخی است که در آن است.

8 مهاجران برزخی ترين موجودات عالم اند. اما می توان فرض کرد که آمريکای مهاجران با اين برزخ - غالبا- روبرو نيست. شايد برای آنکه مهاجرت اساس آمريکايی را گذاشته است که تک-جهان است. دلايل ديگری هم دارد. يادداشت محله چينی های نيويورک را که بنويسم احتمالا آن دلايل/فرضها هم بحث خواهد شد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
April 23, 2006  
هيپوتزهايی در باره آمريکا - 2  
 

اتحاد جماهير کاپيتاليستی آمريکا

1
آمريکا را بايد اتحاد جماهير آمريکا ناميد يا ايالات متحده شوروی. آمريکا شوروی کاپيتاليستی است.

2 ايده مردمی بودن بين دو رقيب در طول يک قرن به مسابقه گذاشته شد. آن که در نهايت برد آمريکا بود. آمريکا خلقی ترين کشور جهان است.

3 جامعه آمريکا مثل شوروی جامعه ای است که توليد مثل را تشويق می کند (نقش مثالی مادر را در شوروی به ياد بياوريد). هيچ وقت در هيچ شهری به اندازه واشنگتن اينقدر خانواده با-بچه و پر-بچه نديده بودم. چون بسياری از اين خانواده ها توريست داخلی هستند و از اقصا نقاط آمريکا می آيند، فرض می گيرم که واشنگتن نماينده خوبی از جامعه آمريکاست. همانطور که هر خيابانش به نام ايالتی از ايالات آمريکاست. آمريکا جامعه خانواده است (برای همين هم مک دونالد بسته غذايی خاصی برای بچه ها دارد: هپی ميل. اين را فقط در آمريکا باشی می فهمی).

4 آمريکا شوروی مذهبی است! جامعه ای مذهبی و در عين حال بسيار ماترياليستيک است. گفتم؛ با وجود متافيزيکال بودن بسيار فيزيکال است.

5 آمريکا کشوری است که سنگينی حضور دولت را همه جا حس می کنی. دولت در آمريکا محافظ امنيت است. اين مهمترين کار آن است. برای همين همه چيز با امنيت پيوند خورده است و امنيت هر چيزی را توجيه می کند. از اين لحاظ الگوی شوروی و آمريکا يکی است. امنيت ملی مساله اصلی است. پليس ترسناک است. گاه حس می کنی دوره مک کارتيسم تمام نشده است.

6 زيباشناسی تبليغاتی آمريکا هم دست کمی از شوروی ندارد. زمخت و مستقيم و عريان و عامه فهم. آگهی تلويزيونی آمريکايی معمولا فاقد ظرافت است. بشدت صريح و شير-فهم-کن است. به طرز عجيبی از جهت صناعت سينمايی ضعيف است.

7 روزنامه های آمريکا هم که به قول رفيق ما پاستوريزه هستند نمونه ديگری از نظم آهنين دولت و ارزشهای قاهره ملت جاودان است. روزنامه حافظ ايدئولوژی ملی است.

8 آمريکا به هويت ملی خود معتادانه عشق می ورزد. برای همين پرچم آمريکا همه جا هست. آمريکا کشور پرچم است و قهرمانان. قهرمانان ملی. قهرمانان خلقی. 

9 آمريکا چگونه شوروی شد؟ ظاهرا چندين دهه تلاش عظيم و خستگی ناپذير و همه جانبه برای رقابت با شوروی آمريکا را شبيه رقيب خود کرد. آمريکا خواست همه ارزشها و دستاوردهای شوروی را از خود کند و آن را در قالب بهتر و مطلوب تری عرضه کند و برگ مقابلش را بزند (از سفر به فضا مثلا تا انقلاب صادراتی سفيد در برابر انقلاب صادراتی سرخ). شوروی در اين رقابت شکست خورد. اما آمريکا چنان شبيه شوروی شده بود که می توانست بهشت همه ايده آلهای کمونيستی باشد.

10 اگر آمريکا در اثر رقابت شديد با شوروی شبيه شوروی شد ممکن است در اثر رقابت شديد با اسلامگرايان تغييرات تازه ای در اين جهت پيدا کند. نکرده است؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
April 22, 2006  
هيپوتزهايی در باره آمريکا - پاره يکم  
 

1 آمريکا کشور مهندسان و معماران است. تمدن آمريکايی بيش از فيلسوفان متاثر از بلندپروازی های معماران شهری است. تمدن آمريکايی يعنی معماری. يعنی مهندسی.

2 آمريکا هيچ نيازی به فيلسوف ندارد! رورتی کاملا درست می گويد. آمريکا اما فلسفه راديکالی دارد. راديکاليسم آمريکايی در ساختمانهای عظيم جلوه گر می شود. اين فلسفه ای بسيار ماترياليستی است. اگر بتوان گفت راديکاليسم ماترياليسم است!

3 اما آمريکا جامعه ای مذهبی است. من ترجيح می دهم مذهب را نه در عقايد که در اموری که در آن تبلور يافته بشناسم. اگر اين را ملاک بگيريم دين آمريکايی پرستش عظمت است. عظمتی سرگيجه آور. عظمتی که در معماری های شگفت، طول پلها، بلندی سقفها و کم ستون بودن آنها، آسمان-خراشها، بزرگی آدمها و سايزهاشان، بزرگی طرحهای ستاره ای و فضايی و سينمايی جلوه گر است. مذهب آمريکايی چشم را پر می کند.

4 معماری آمريکايی زيباست. اما زيبايی اش کيوبيکال است. در همسايگی گراند زيرو Ground Zero در نيويورک ساختمانی هست شبيه کارهای کليسايی قرن هيجدهم و نوزدهم. اما با کلی مکعب مستطيل های عظيم احاطه شده است. فرکانس مکعب مستطيل زياد است. اين زيبايی کيوييکال را بايد کوبيسم آمريکايی ناميد. زيباشناسی زمختی دارد که خاص عصر جديد آهن، يا دقيقتر: تيرآهن، است. آهن گچ و آجر و سنگ نيست که انحنا در آن زيبايی بيافريند.

5 کوبيسم آمريکايی نشانه زيباشناسی آمريکايی و بنابرين روحيه آمريکايی است. مذهب مختار آمريکائيان است. متافيزيک آمريکايی فيزيک است.

--------
* قول نمی دهم که اين گزاره ها بی تغيير بمانند.
--------
نيز:
تخيل و فرهنگ آمريکايی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
April 21, 2006  
نقد آنلاين واژگان علوم انسانی آشوری  
 
وبلاگ رسانه ای تازه است با امکاناتی هنوز-کشف-نشده. يکی از جنبه های کم نظير آن کمکی است که به ايجاد و نقد فرهنگهای واژگانی می کند. به داريوش آشوری پيشنهاد کرده بودم که واژگان کتابش را آنلاين کند و در معرض نقد و بحث بگذارد. بحثی واژه به واژه. کافی ست طراحی خاصی برای يک چنين وبلاگ واژه-پردازی انجام شود تا امکان دهد که واژه-پردازان در باره معنا و معادل(ها)ی هر واژه/اصطلاح نظر دهند و به بحث و نقد بپردازند.

فرض اساس اين پيشنهاد اين است که تک تک واژه های يک فرهنگ اصطلاحات می تواند محل نقد و بحث باشد و وبلاگ تنها رسانه ای ست که اين امکان را ايجاد می کند که هر خواننده ای به ميزان آشنايی خود با اصطلاحات وارد بحث شود. بنابرين در يک مدل ايده آل ما می توانيم فرهنگ واژه های علوم انسانی داريوش آشوری را که کاری بزرگ است به کمک صدها نفر اهل نظر واژه-پرداز تکميل و تصحيح و ويرايش کنيم و گسترش دهيم. لازم نيست هر کسی در باره هر واژه يا ترمی نظر داشته باشد. کافی ست که در باره تعداد معينی از واژه ها در يکی دو سه رشته خاص نظر دهد. اين می تواند محصول کار آشوری را به يک کار جمعی تبديل کند و بسياری از پيشنهادهای خوب او را هم وارد بحث عمومی کند و جا بيندازد. من هنوز به اجرا شدن اين پيشنهاد فکر می کنم چون داريوش آشوری به اندازه کافی مدرن هست و جسارت کارهای خطير را دارد که به کاری مانند اين دست بزند.

سوی ديگر اين کار وبلاگی اين است که مترجمان صاحب نظر و اهل زبان و دانا به موضوع حواشی خود را بر اثر آشوری منظما به صورت آنلاين منتشر کنند. طبعا برای اين کار ستون خاصی بايد در وبلاگ خود باز کنند و نظرشان را بتدريج در آن وارد کنند. از ميان دوستان من چند نفری به کار آشوری نظر دارند و برای اعتلای آن حرفهايی. مهدی خلجی يکی از آنهاست. يکی از بارورترين بحثهايی که داشتيم در همين باره بود. او رديفی از اصطلاحات علوم اسلامی را نشان می داد - مثلا عدل الهی- که در اثر آشوری با واژه های جديد فارسی ناب جايگزين شده است - در اين مورد مثلا دادباوری- بدون اينکه اصطلاح رايج هم مذکور افتاده باشد. علاوه بر اين هم نظرات دقيقی در معادل يابی واژه ها/اصطلاحات ديگر داشت. به او پيشنهاد کردم که منتظر نماند تا اينهمه را در مقاله ای جمع کند. بهتر است آنها را خرد-خرد در وبلاگش بياورد که اگر ديگران يا خود آشوری هم خواست نظر دهند. مهدی حالا اين کار را شروع کرده است. اين گام ساده و کوچکی است اما نتايج مهم و بزرگی خواهد داشت. اين خصلت هر کار پيشگامانه است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
April 20, 2006  
به جايی سفر کن که دوستی هست  
 
اصلا قرار بود برويم ايران. من و علی. نشد. سفارت معظم با آن همه عرض و طول فشنگ نداشت. يعنی که دفترچه پاسپورت نداشت! نتيجه اينکه هنوز هم پاسپورت من و به قول آن آقای سفارتی دو سه هزار نفر ديگر صادر نشده است. می گفت حالا شما شکر کنيد چون بعضی ها هستند برای عزا و عروسی بايد می رفته اند و مانده اند لندن. واقعا چه دلگرمی بزرگی و چه خودآگاهی وحشتناکی به اين زحمتهای عظيم که از نبود فشنگ برای مردم درست می شود. دريغ از يک جو کارآمدی.

بعد سفر سه هفته ای به ايران را کوتاه کرديم به يک آخر هفته برای سفر به هر شهری که علی انتخاب کند. گفت نيويورک. خب چطور می شود نيويورک رفت و واشنگتن نرفت. پس مدت سفر را کمی زياد کرديم تا نخست به واشنگتن برويم. شهر مهدی و ماه منير و دو سه دوست خوب ديگر. من و مهدی واقعا رفيق ايم. يعنی دعواهای فکری مان را در دوستی مان دخالت نمی دهيم. يا بهتر است بگويم من به آزادگی و جسارت او در انديشيدن احترام می گذارم. از هر راهی که برود و به هر نتيجه ای برسد. مهدی فوق العاده پرخوان است و غير از فارسی به سه زبان ديگر هم می خواند. آدمهايی مثل او تعهدشان به سلوک فکری خود است تا هر چيز ديگر. و همين ارزشمند است. مهدی رفيق به همان معنای سنتی است. دست رفاقت که داد تا آخر ايستاده است. اين اصل اصيل هر نوع پرنسيپ فکری است. رعايت پيمان و وفاداری. من به اين دقيقه چندين بار اشاره آورده ام. يکبار بايد مفصل به آن بپردازم. ارزش جوانمردی و مرکزيت پيمان در آن.

غير از مهر ماه و مهدی آفتاب هم سخت دلچسب بود. خاصه بامدادان و عصرگاهان. کمتر به وبلاگها سر زدم. سفر حقيقی وقتی برای سفر مجازی نمی گذارد. بعد هم که شش دانگ حواسم با علی بود و چيزها و تازگيها که از او در اين سفر می يافتم. گفته اند که برای شناختن رفيق ات با او سفر کن. اما کتاب نخواندن و وبلاگ ورق نزدن و سفر کردن و با تماشا گذراندن کلی وقت می دهد برای تاملات. من بار اول سعی کردم آمريکا را فقط ببينم. اما اين بار آمريکا با جملات به ذهن من وارد می شد. روی کاغذهای هتل هايمان و پشت برگه های چاپگرفته ای-تيکت هامان مدام نوشته ام. سعی کرده ام کوتاه بنويسم. قصد دارم کوتاه هم بازنويسی کنم. مثل آيات انجيل! امشب فردا وقت کنم شروع می کنم به تنظيم آن مشاهدات. بهتر است بگويم فرضيات. يادم هم نرفته است که گفتگو با اسد را هم بايد اينجا بگذارم. شايد خلاصه اش کردم به نکات اصلی در باره وبلاگستان. حواشی را بايد کوتاه کرد. متن کجاست. همان را بايد نشانه رفت.

پی نوشت:
چند تنی از دوستان خوب در کانادا و در شمال آمريکا با پيام و ايميل اظهار لطف کردند که اگر به سمت آنها رفتيم بی خبرشان نگذاريم. از همه آنها ممنون ام. اگر فرصت بود حتما از نيويورک به بوستون و به تورنتو می رفتم. در اين ميان،  دوست ناديده ای نوشته بود که سخنرانی داری يا می گذاری؟ بايد بگويم من اصلا اهل سخنرانی نيستم. چندباری هم که لازم بوده جايی سخنرانی کنم متن ام را نوشته ام تا بدانم چه می گويم. توقع شنوندگان کثير و مختلف المرام را نمی توانم برآورده کنم. ولی جمع کوچک خودمانی را دوست دارم که سخن از سخن شکافد و گفتم و گفتايی در کار باشد.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
April 12, 2006  
يک عکس فقط معادل يک کلمه است  
 
يک مدتی نخواهم بود. با پسرم می رويم سياحت شرق آمريکا. سمت غربی تر جهان. مسافرت پدر-پسری. ولی با اسد کلی حرف زده ايم. بخش يک و دو را گذاشته است. بخش سه هم تا من برگردم لابد منتشر می شود. وقتی برگشتم شايد برای بازنشر آن در سيبستان هم فکری کردم. فعلا که بيشتر خوانندگان ظاهرا به ديدن عکسهای سيبستانی بسنده کرده اند. چون همه ش صحبت عکس است. اگر می دانستم عکس های بيشتری می انداختم! نه آنکه از عکس گفتن بد باشد. نه. کلی چيز ياد گرفته ام از واکنش ها. يکی دو تا حتی عالی بودند. ولی واقعا عکس فقط و فقط يکی از لحظات آدم را نشان می دهد. مثل کلمه نيست مثل نوشته نيست که هزار جور حالت آدم را واگويد. يک عکس فقط يک کلمه است. برای ديدن هر کس بايد هزار عکس ديد تا ديده باشی او را. اينها تزئينی است. جدی نگيريد. همه ش اصرار اسد بود. من در کلمات ام زندگی می کنم. سمت کلمات. می دانيد؟ اگر می دانستم عکس کلمه را می پوشاند هرگز عکس نمی گذاشتم. وای از اين چشم ظاهربين. گفتگو کنيم. کلمات را به هم نشان دهيم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
April 8, 2006  
خودشناسی و وبلاگ شناسی  
 

نتيجه نظرسنجی اينترنتی هفت سنگ منتشر شد. شرق و برکت و شب های برره و فيلم چهارشنبه سوری و پادکست بهنود و وبلاگ نيک آهنگ و وبسايت بلاگفا همگروه شدند! سيبستان هم با وب گذر و ميراث فرهنگی و دوربين خبرساز و لوليان ناظری و از همه مهمتر يک بوس کوچولو همگروه شده است! خب کبوتر با کبوتر باز با باز.

فهرست پرفروشها پرخواننده ها پربيينده ها و محبوب ترين ها هميشه گوياست. در غرب سنت خوبی هست که فهرستهای 100تايی درست کنند از انواع و اقسام چيزها از فهرست 100 ثروتمند کشور يا جهان گرفته تا فهرست 100 ستاره سينما و 100 فيلم برتر خانوادگی و 100 آهنگ يا گروه موسيقی محبوب و از اين قبيل بسيار. ايران که بودم هميشه دلم می خواست فهرستی از ترانه های مشهور فارسی فراهم آورم برای تحليل محتوای آنها در کلاس تاريخ ادب معاصر. چه چيزی در اثری مثلا ترانه مراببوس هست که آن را ماندگار و دوست داشتنی می کند؟ اين سوالی است که در باره همه آثاری که در ليستهای مختلف محبوبها بر صدر می نشينند بايد مطرح کرد. جوابش آينه اجتماع است. وبلاگستان و وبستان فارسی اگر چنين امکانی را ايجاد کرده باشد بسيار ارزشمند است.

و اما در زمانی که هفت سنگ نظرسنجی خود را شروع کرد من فهرستی از همه وبلاگهايی که می خوانم به دست دادم تا اندکی هم که شده انتخاب هفتگانه را تعديل کنم و بگويم هر وبلاگی ارزشهای خود را دارد. انتخاب بسيار کار سختی است. به هر حال آن فهرست همراه با نظرهای کوتاه و مطايبه آميز من مورد توجه دوستان زيادی قرار گرفت. به دنبال آن فهرستی از گزيده يادداشتهای خود را در سال 84 به دست دادم و از شماری از دوستان ديده و ناديده هم خواستم که سبدی از سيبهای خود به دست دهند و دست به انتخاب بزنند. اين دعوت دوستانه هم با استقبال نزديک به 20 نفر از وبلاگ نويسان روبرو شد و نتايج بسيار خوبی هم داشت. سپس انتخابی هم از بهترين مطالبی که در سال 84 خوانده ام به دست دادم: نوشته ايی که يادواره اند.

ابتکار هفت سنگ و کارهای سيبستانی برای من شروعی بود در بحث از مفهوم سازی که اميدوارم پيگيری کنم و برای همه تحليلگران محتوای وبلاگستان - دست کم وبلاگهای بحث برانگيز- هم نمونه قابل آزمايشی عرضه شد. اگر کسی همين گزيده ها را تحليل و طبقه بندی کند به «مهمترين» مباحث مورد توجه در سال 84 خواهد رسيد. يعنی باز همان بحث «ترين» ها و ارزش اجتماعی آن.

من لينک همه وبلاگهای من و سال-نماهای وبلاگی و گزيده بهترين های 84 را را به عنوان لينک دايم در لينکستان می گذارم که هم تداوم ادای احترام من باشد به همه وبلاگهايی که می خوانم در طول سال آتی و هم کار مراجعه را ساده تر کند. اميدوارم علاقه مندترين دوستان به اين بحث وارد تحليل محتوای اين سال-نماها نيز بشوند. 

دست آخر به نيک آهنگ هم توصيه می کنم حال که به «شخص اول وبلاگستان!» تبديل شده است خوب است يکبار مروری بکند به آنچه در سال 84 نوشته و او را بر صدر نظرسنجی نشانده است يعنی با اين ديدگاه که بهترين و پرخواننده ترين و البته جنجالی ترين نوشته هايش را فهرست کند. اين هم خودشناسی است و هم وبلاگ شناسی! - از ما گفتن. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
April 7, 2006  
مرگ استاد بزرگ مری بويس  
 
مری بويس
مری بويس از ايرانشناسان بزرگ بود و از دانندگان رازهای دين و زبان و ادب و فرهنگ باستانی ما. پژوهش های زرتشت شناسی او از کارهای پر آوازه اوست. از نويسندگان و ويراستاران مشاور دانشنامه ايرانيکا هم بود. نام او نام استاد يگانه مهرداد بهار را به يادم می آورد که يک چند سال با مری بويس درس گذرانده بود در همين لندن. در مقدمه پژوهشی در اساطير ايران اشاره نادری آورده است به فقر و شب بيداری هاش در اين دوره و گفته است که نگهبانی يتيم خانه می کرد و همهنگام درسهای زبان پهلوی اش را آماده می کرد. مری بويس سالهای کار خودم را روی متن ادب پهلوانی به يادم می آورد که نامش همه جا بود در کتابها که می خواندم و برگه ها که می نوشتم و ارجاعاتم. خاصه که از معدود منابع موسيقی باستانی ايران بود که مدتها ذهن مرا به خود مشغول داشت و از معدود استادان ادبيات پارتی. مری بويس نام يکی از دريغهای بزرگ من خواهد ماند. در سالهايی که روزنامه نگار بوده ام گاه بختيار بوده ام که به ديدار کسی که می خواستم برسم و گاه و بيشتر دريغاگوی مانده ام. هميشه می خواستم مری بويس را ببينم و با او مصاحبه کنم و هيچوقت نشد. خيلی ها اصلا نمی دانستند مرده است يا زنده است. بعضی نشان مبهمی از او را در جايی دورافتاده می دادند. و اينکه منزوی است. برای من او ساکن دير مطالعات ايران باستان بود. اين همه آوازه داشت و هيچ کس از او خبر نداشت. حالا هم که رفته است لابد کسی خبر نخواهد شد. اگر استاد دوستخواه به تورج پارسی نگفته بود و او هم برای جهانشاه ننوشته بود اين سوی آب هم لابد کسی باخبر نمی شد. مرگ بويس از نشانه های پايان دوره ای است که اين سو کسانی پيدا می شدند که کنجکاو تاريخ و فرهنگ آنسو می شدند چنانکه عمر بر سر آن می گذاشتند.     
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
 
رورتی فيلسوف سياسی مسلمان  
 

از نگر سختگيرانه، درک پراگماتيسم آمريکايی رورتی در کشوری مثل ايران غيرممکن است. بگذاريد اين طور بگويم: در ذات آن نوع نسبی گرايی که امثال رورتی مطرح می کنند يک محدوديت جغرافيايی فهم مستتر است. يعنی اين که من حرف شما را بفهمم -که بر اساس تجربه آمريکايی زده می شود- مستلزم آن است که در آن تجربه مشارکت داشته باشم. قائل بودن به محل-بنيانی تفکر و نفی يونيورسال ها قاعدتا اين پرسش را مشروعيت می بخشد که خب چگونه مفاهمه می کنيم؟ به نظر من سرراست ترين پاسخ اين است که نمی کنيم! بنابرين در ذات نسبی گرايی نااميدی تلخی از مفاهمه وجود دارد.

از سوی ديگر بنگريم: فهم محلی را تا کجا می شود خرد کرد؟ يعنی محل کجاست؟ به نظر من اين سوال هم جوابی ندارد جز اينکه محل آنقدر محدود می شود و کوچک می شود که نهايتا می رسد به تک تک افراد. فردی شدن حقيقت. می بينيد که خود رورتی هم حتا به روايت شخصی قائل است. برای همين است که پرسش بعدی اين می شود که خب چگونه اين فردها به توافق می رسند؟ به هر حال از يک ديد عملگرا نمی توان توافق ها را ناديده گرفت. توافق ها وجود دارد و عمل می کند.اين توافق از کجا می آيد؟ اينجاست که من مساله انسجام را در ديد او مرکزی می بينم و ارزش اجتماعی آن را برجسته می کنم. مفهوم انسجام از نظر اجتماعی يعنی ايجاد توافق بين فردها. و راه توافق رسانه است. 

اينجا مساله کمی پيچيده تر می شود. آيا رسانه می تواند بين فردها توافق قابل قبولی که بتوان بر آن تکيه کرد ايجاد کند؟ آيا واقعا همه مردم فرد هستند و حقيقت شخصی دارند و يا تنها گروههايی از مردم توان و ادعای رسيدن به يک حقيقت فردی را دارند و باقی دنباله رو رسانه هستند؟ به عبارت ديگر مردم دو بخش می شوند کسانی که رسانه ها را هدايت می کنند و می چرخانند و کسانی که به رسانه گوش می کنند و دنبال آن می روند.

پس در واقع، حقيقت ناشی از نوعی توافق است صرف نظر از اينکه چگونه آن حقيقت شکل گرفته است. هيچ ترجيحی در کار نيست. شما يک گروه همبسته مافيايی داشته باش يا يک گروه همبسته جمهوريخواه. در حقيقی بودن هيچ فرق ندارند.

مساله بعدی مساله قدرت است. رسانه قدرت است و با قدرت سياسی در پيوند است. پس بايد نتيجه گرفت که حقيقت سياسی است يا نتيجه کار و تصميم و بينش سياستمداران است که خود بر اساس بحث های درون گروهی همبسته حاصل شده است. پس نخ حقيقت به زبان سياست گره خورده است. 

مساله سياست و حقيقت از يک راه ديگر هم سنجيدنی است. بر اساس يک نقد کلاسيک به نسبیگری اگر همه راست بگويند معنايش اين است که هيچ کس راست نمی گويد! و راست در حقيقت پوشيده است و غيرقابل دسترس. به زبان ديگر: اگر اعتبار روايتها يکسان است پس روايتها در واقع در يک چيز مشترک اند و آن اينکه اعتباری ندارند و به چيزی نمی ارزند. اعتبار سخن من برای من است و پيش شما اعتبار ندارد و اعتبار سخن شما به درد خودتان می خورد چون پيش من و ما ارجی ندارد. 

اما در واقعيت پراگماتيستی بيرون مساله اصلا اين نيست. اعتبارهای فراوانی وجود دارد. اين اعتبارها از کجا می آيد؟ چرا ايران نمی تواند فناوری انرژی هسته ای داشته باشد ولی پاکستان در همسايگی اش می تواند؟ چرا داشتن اين اعتبار دارد و خواستن آن بی اعتبار است؟ من عمدا مثال سياسی زدم تا بحث قدرت و اعتباربخشی را برجسته تر کنم وگرنه بحث عامتر از اين هاست. از همين راه می توان ديد که چگونه قدرت اعتبار - بخوان: حقيقت- می سازد و روايت خود را معتبرتر می داند. بر اين اساس فرقی بين اعمال قدرت دستگاه قضايی ايران و اعمال قدرت دستگاه سياسی کاخ سفيد نمی ماند. تفاوت در ميزان قدرت و تعارض قدرتهاست.

آيا هنوز هم می شود قائل بود به اينکه هيچ روايتی بر روايت ديگر ترجيح ندارد؟ به نظر من هر فيلسوف ديگری بتواند شانه ها را بالا بيندازد و بگويد اين به من مربوط نيست که قدرت با حقيقت چه میکند، فيلسوف پراگماتيست که اصولا بر اساس روايت بلامرجح و توافق و اجماع و سنت سازی و مانند آن کار می کند نمی تواند.

اما اين حرف جديدی است؟ که قدرت حقيقت را می سازد؟ فيلسوفان سياسی مسلمان قرنها پيشتر همين مساله را به نحو ديگری صورتبندی کرده اند: الحق لمن غلب. به نظرتان دور از ذهن است اگر بگوييم رورتی ملحد مسلمان شده است؟

-----------
نیز:
برای برخی مفاهیم مشترک با این بحث: همه نظم ها آلوده اند

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
April 5, 2006  
موقعيت خنده ناک آقای رورتی  
 

ويرم گرفته است کمی سر به سر آقای رورتی بگذارم و پيش خودم جلو شما بلند بلند بخندم. يا سنگ توی چاه آقا بيندازم مثل مجنونان تا صد تا عاقل از بين شما بروند در بياورند. نمی دانم چرا. ولی شايد هم می دانم. از بس که اين روزها اتفاقات خنده ناک افتاد. شايد همه ش از ملاقات ديشب است که می خواستم در يک دو ساعت هم رفقا را بشناسم و هم خودم را آفتابی کنم اما از آن موج ابهام در چشم های امين حرصم در می آمد. يا از اينکه رفتار من با عينک ايرانی که ديده شود چه شود. يا از اينکه چرا هيچوقت وقت ندارم برای تفريح و آسودگی و چت فارغبال. چرا هميشه انگار روی ميخ نشسته ام. چرا قهوه من هميشه سرد است. شايد هم تقصير اين سوالهای رفقای ديگر است که می پرسند منکرانه که تو طرف سيبيل طلا را گرفته ای. يا آن مرد کلنگی که فکر می کند هر که تاييد سيبستان شد عاقبت بخير شد. حالا می بينی چطور تاييدات سابق ام را از رورتی پس بگيرم حالش جا بيايد. شايد هم تقصير اين مرافعه بی مزه حامد و پارسا بود سر راست و چپ و آن مرافعه بامزه نيکان و حودر سر اسرار مگو که با نامه بی مزه نوشابه جان بند آمد.

 شايد هم از موقعيت خنده ناک خودم باشد امروز که در به در به دنبال فيلتر عکاسی بودم و سرگردانی پايان ناپذير من جلوی دخترک فروشنده برای حدس زدن شماره لنز زائور دخده در تاجيکستان. بهزاد پا به رکاب بود به سمت تاجيکستان و نمی شد از امروز به فردا انداخت کار را و درست انجامش داد. با آرامش رضايتبخش. بوداوار. نه مثل سگ ولگرد کوروساوا.

شايد هم نه تقصير اين رفيق دانمارکی باشد که اصرار دارد عکس برايش بفرستم. از موقعيت خنده ناک خودم حرصم در می آيد. اينکه چرا بايد به جای نوشتن خودم را در عکس آفتابی کنم. عکس اصلا خوب نيست - فقط خوبش خوب است که آنهم پيدا نمی شود- مثل اين می ماند که با کسی قرار گذاشته باشيد غيابی و بعد که بياييد پيداش کنيد همه تصوراتتان خراب شود ببينيد قيافه طرف داد می زند که معتاد است مثلا! يا اصلا بايد چه جوری عکس گرفت. دستم را بزنم به چانه ام که متفکرم يا بزنم بغلم يا کنار کامپيوترم بنشينم يا روی مبل لم بدهم يابه شيوه سلف-پرتره های حودری دوربين را بگيرم جلو خودم و دکمه را فشار دهم. چطور است کنار کتابخانه کوچک ام بنشينم يا بروم توی پارک زير شکوفه های بهاری عکس رمانتيک بندازم. اه همه ش کليشه است. از کليشه بيزار می شوم. مثل امشب که از آقای رورتی بيزار شده ام.

 شايد هم از عبدی کلانتری حرصم در می آيد که برداشته رورتی را برای ما بی سواتها خلاصه کرده است. خب من هم رورتی را خلاصه می کنم تا ببينيد چه موجود ترحم انگيزی حاصل می شود. ولی به قول چاپلين آدم از افتادن آدمهای پولدار توی استخر ترحمش نمی آيد خنده اش می گيرد. رورتی فيلسوف پولدارهای آمريکايی است. پولدار هم نباشد با پولدارها بر خورده است. توی باشگاه آنها به استخر افتاده. اصلا هم مهم نيست که من او را ستايش هم کرده ام. چه ربطی دارد. اين هم از تناقضات فيلوسوفيا است. روايت شخصی من به قول رورتی از حقيقت. قرآن نيست که توش تناقض نباشد.

رورتی حرف عجيبی می زند. می دانم که شما احتمالا از رورتی خوشتان نمی آيد. شنيده ام و عبدی هم می گويد - و در اين زمين حداقل ثقه بايد تلقی شود- که در ايران تحويلش نگرفته ايد. خب ولی چون فيلسوف است و کتاب چاپ کرده و عکس هم انداخته که دستش به چانه ش است روتان نمی شود درازش کنيد. ولی هيچ عيبی ندارد. خيلی ساده است.

گفتم حرف عجيبی می زند. بايد می گفتم حرفهای عجيبی می زند. يا عبدی از زبان او می زند. نمی دانم. من فقط می دانم که از فردا اين می شود منبع برای گروهی از جوانان وطن. کی می رود رورتی را در زبان اصلی بخواند. تمام تاريخ روشنفکری ما همين بوده است: سياست مترجمان.

رورتی به روايت عبدی و مترجمان ديگر می گويد اصلا نگران حقيقت منطق تان نباشيد. انسجام کافی است. اما خنده دار اين است که انسجام داشتن انسجام از کجا فهميده می شود. چون فيلسوف ما آمريکايی است و به ضرس قاطع هم به محلی بودن فلسفه قائل است -و عبدی هم بر آن تاکيد می کند- و پس فلسفه محلی  آمريکا را بازمی گويد من می گويم انسجام عقايد ناشی از رسانه هاست. در واقع با بازنويسی جمله رورتی و آشکار ساختن  ژرفساخت مفهومی آن بايد گفت از ديد اين آمريکايی آرام و فروتن حق با رسانه هاست. چرايش ساده است. همه گروههای اجتماعی – از کاخ سفيد تا همجنسگرايان- از رسانه برای انتقال روايت شخصی خود استفاده می کنند و البته به ضرب رسانه ها هم می توان انسجام يا -آنچه در واقع امر صورت می گيرد- باور به انسجام داشتن امری را جا انداخت. از نظر رورتی همين همان حقيقت است.

هيچ روايتی بر ديگری ارجحیت ندارد، و اگر کسی از راه برسد که بتواند به نحوی نوآورانه يا حتا «پيامبرانه»، توسط سلسله واژگانی که می آورد (وُکابيولاری)، روايت يا قصه معنی دارِ جديدی از يک موقعيت را به دست دهد، يعنی همان واقعيت پيشين را «توصيفی دوباره» ببخشد، می تواند با قصه تازه اش واقعيت را، از جمله رفتار و نحوه زيست انسان ها را، دگرگون کند. 

 من اين گزاره ها را خيلی خنده ناک می بينم. توصيف دوباره جهان مرا ياد نظم نوين جهان می اندازد. چه کسی اين نظم نوين را برای ما تعريف و توصيف می کند. رسانه ها. فيلسوف ما در واقع فيلسوف روزنامه هاست. نمی گويم در سخن او حقيقتی نيست. اما بنی صدر راست می گفت که خب کسی اسکناس 7 تومنی تقلبی چاپ نمی کند که.

رورتی راست می گويد که دموکراسی به فلسفه نياز ندارد چون درواقع روزنامه جای همه چی هست. در نگاه او فلسفه اصلا به درد هيچ جا نمی خورد. فقط به درد اين می خورد که کتابهای گذشته را بخوانيد تا -به قول خودش- دوباره آنها را ننويسيد. اما اگر تنها روايت شخصی مهم است اين توصيه حکيمانه به چه کار می آيد. به قول خواهرک ما فروغ گيرم شما رفتی و دستت به آتش سوخت من خودم تا دستم نسوزد «به آتيش دست نزن» را نمی فهمم. حرفها می زنند استاد.

هر جای اين روايت را دست بگذاری خنده ناک می شود. اينکه حقيقت مهم نيست صداقت مهم است. خب البته واضح و مبرهن است که صداقت مهم است و چه بسا حقيقت صاف همان صداقت باشد اما چه کسی صداقت ورزيدن را تضمين می کند. معيار دروغ چيست. چگونه می شود وزيدن دايمی دروغ در آسمان را نديد. نمونه ها زياد است. باز مثلا اين يکی:

رورتی عقيده دارد فلسفه تحليلی در کار خود موفق بوده ؛ از همين رو برای رورتی مفاهيمِ به ظاهر جهان شمولی چون «خدا»، «طبيعت»، «تاريخ»، «حقيقت» و حتا خود «عقل» از زمره همان زياده گويی های بی معنی است.

خدا را نيچه کشته بود تاريخ هم که با مارکسيسم راهی زباله دانی معروف شد طبيعت هم که ساينتيست ها چيزی ازش باقی نگذاشتند. اما حتا عقل؟ زياده گويی؟ به قول رفقای تهرونی بابا فلسفه بابا فيلسوف.

اما از همه خنده ناک تر اين است که رورتی فيلسوف محلی آمريکاست - و عبدی اصرار دارد که حرفهای او از آن از-ما- بهتران است (که لقب عجيبی به نام پست متافيزيکال دارند) و نه ايرانيان - اما آمريکا کلانتر محل همه محله هاست. جای نفس کشيدن هم برای همسايه ها نگذاشته است. واقعا خنده ناک نيست. اينکه بگوييم امر يونيورسال وجود ندارد اما قدرت قاهره يونيورسال مان وجود دارد. چيزی می لنگد. که سخت خنده ناک است. من سخت طرفدار سقراط ام. مردمی بود. خودش و فلسفه اش. ارزش رورتی هم در همان گونه چيزهاست که با سقراط مشترک دارد. اما جاهايی که از سقراط دور می شود خنده ناک می شود. چون سقراط فيلسوفی بود که اصلا خنده ناک نبود.
... ... ... ... 

---------------
*من از علامت های سوال و تعجب عمدا فاکتور گرفته ام خودتان هر جا خواستيد اضافه کنيد تا فلفل نمک اش درست شود.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
April 4, 2006  
عياری زنانه  
 

الف:
کاوه،
من هميشه وبلاگ ريحانه رو می خونم. داری مسخره می کنی؟ چون به نظر من عالی هست. من بی شوخی می گم، مسائلی که مطرح می کنه در همان گفتمانی که درش داره پرسه می زنه محشرند. خيلی بهتر از ...شعر های این جوجه فمنيست های "من رفتم پارک نشستم رو نيمکت مرتيکه اکبيری اومد اذيتم کرد کثافت پايين شهری" هست. من واقعاً اون فمنيسم به روايت بی بی سکينه رو خيلی بيشتر مسخره می دونم تا این [و فکر کنم تو هم همين نظر رو داشته باشی].

به هر حال می دونم سيما هم ريحانه رو می خونه، چون خودم بهش گفتم بخونه و فکر کنم اون هم خوشش آمده بود. خواهشمند هم این اسلامو فوبياتو يکم بی خيال شو و ببين ريحانه به درد زن های ایران می خوره يا بی بی سکينه ها ی لزبين سپرتيست شوهر دار!

من هميشه گفتم و می گم کاری که اعظم طالقانی و فائزه هاشمی برای زنان کردن ممکنه به چشم نياد ولی خيلی می ارزه!

- Sibil: کامنت برای کلنگ

ب:
خانم ريحانه خانم!
شما خيلی خوب می نويسی من هميشه مطالبت برام جالب بوده و هست. خواهش می کنم مأيوس نشو از نوشته های يک مشت آدمی که مشخصاً با عقايد شما پدرکشتگی و مشکل شخصی دارند. به هر حال آمدن به فضای عمومی برای زنی به عقايد شما هم که هويت مسلمان داره می تونه خيلی مشکل ساز باشه... برای اینکه خيلی از هموطنان گرامی ما با اسلام پدر کشتگی دارند و این پدر کشتگی را سر شما خالی می کنند.

زن بودن کم دردسر دارد، مسلمان بودن هم اضافه می شود. مأيوس نشو که عالی می نويسی.

- Sibil: کامنت برای ريحانه کاظمی

ج:
چقدر راحت است که آدم تلافی تمام سال هايی را که مجبورش کردند صبح زود بلند شود و نماز بخواند را سر دخترکی پانزده ساله که با باهوشی هرچه تمام تر در ميان گفتمان اطرافش به دنبال راه حل می گردد، در آورد.

واقعاً چقدر شيرين بود آن دورانی که رضا شاه زنان ملت را به زور مینی ژوپ پوشاند و چقدر تلخ بود آن دورانی که آخوندها کله همه زنان ایران را که با کمال ميل همگی قرتی شده بودند به زور چادر کردند. از آن تلخ تر قرن بيست و يکم است که دوست عزيز من بدون اینکه ذره ای متوجه منظور کاوه حکيمی باشد که مقاله خانم ريحانه فاطمی را لااقل خوانده است، با ديدن يک روسری و مطلبی پر از حديث و روايت، آلرژی اش عود کرده و بار ديگر همچون باقی سياستمدار ها به این نتيجه می رسد که زنان را سياست کند.

نتيجه اش اینکه يک مشت اسلاموفب احمق بی شعور رفته اند در کامنت دونی خانم و دارند به ایشان فحش خواهر و مادر می دهند. نتيجه اش این می شود که يک مشت احمق محافظه کار اسلامیست در همين گفتمانی که ريحانه دارد در آن پرسه می زند به این نتيجه می رسند که این حرف های ريحانه عواقب دارد و باعث فساد می شود. نتيجه اینکه ريحانه بايد در وبلاگش را بعد از مدتی تخته کند که يک مشت آدم عوضی نروند به مقدساتش فحش بدهند. خيالتان راحت شد؟
 
حاشيه: می دونم حرفام احساساتی است، و این خانم خودش را در معرض عموم گذاشته پس بايد نقد هم قبول کنه و هزار مزخرف ديگه....ولی دخترک پانزده سال دارد، انصاف هم خوب چيزی است.

- سيبيل طلا

* يکبار ديگر مطلب امين را بخوانيد: پلهای تخريب شده؛ امروز هيچ حرف روشنفکرانه ای در ادامه اين تخريب قابل تصور نيست. هر چقدر هم پز عالی داشته باشد. ادامه تخريب کار نيست سياهکاری است. من کلاهم را به احترام سيبيل بر می دارم. او راه می رود. پس ارزش تحول در ريحانه ها را درک می کند. او در راه است. ديگران که تحول را نمی بينند ادعا می کنند که فمينيست اند. تقليد بی معنا می کنند. هتاکان که ديگر هيچ. اولئک کالانعام. سيبيل زن عياری است که ريحانه ها را به دست هتاکان رهاشده نمی پسندد. عياری پايه هر نوع توافق/ حمايت پايدار اجتماعی است. عياری بستن پيمان است و نگاهبانی از پيمان. بماند تا بعد مگر. - سيبستان 

پس نوشت:
حضرت کلنگ! دنيای سيبستان سياه و سفيد نيست. حزبی نيست. ايدئولوژيک نيست. مرز غير قابل عبوری بين آدمها نمی بيند حتی بين سيبستان و کلنگ! نه سيبيل طلا به تاييد سيبستان نياز دارد و نه تاييد من از ايستار او تاييد همه رفتار و گفتار اوست. به نظرم اين نبايد به توضيح نياز داشته باشد. خيلی طبيعی است اين. من صميميت و هوشمندی اجتماعی و صراحت سيبيل طلا را تحسين می کنم. و در اين مورد بخصوص سياه-سفيد نبودن دنيايش را. از آدمی مثل تو تعجب می کنم که مثل عوام فکر کند.

اميد! با عنوانی که انتخاب کرده ای فکر کردم می روی سراغ اين جمله که هيچ حرف روشنفکرانه در تخريب قابل تصور نيست. متاسفانه اشتباه می کردم. 

پس نوشت 2:
فتیش: نمی دانم چرا وقتی یک وبلاگ نویس زن از حقوق زنان دفاع می کند و به اسلام معتقد است و مومن، آنقدر برایمان عجیب است که یا او را به عنوان "دوست دختر آقای استشهادی" معرفی می کنیم، گویی که او اراده اظهار نظر ندارد و توسط "دوست پسر"ش شستشوی مغزی شده، یا او را به صرف مسلمان بودنش عمده می کنیم و بدون نقد (و منظورم از نقد هم بررسی نکات مثبت و منفی نوشته اوست)، تنها به دلیل مسلمان مؤمن بودن و فمینیست بودنش (یا فرضی که ما در مورد او داریم) از او تمجید می کنیم. متأسفانه، در هر دو حالت، نویسنده این وبلاگ به فتیش تبدیل می شود. یک چنین چیزی اخیراً در وبلاگستان در جریان است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست