قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 31, 2006  
مفاهيم چگونه ساخته می شوند  
 

گامی در مقدمات

نبايد
صورت بچه تازه متولد شده را با پارچه پاک کرد! - اين را شهزاده پيش از آنکه من شروع به نوشتن کنم هنگام تماشای صحنه تولد زنی در تلويزيون بلند و به اعتراض می گويد؛
زنان غربی در سالهای نيمه اول قرن برای بيکينی غيرمتعارف پوشيدن در کنار دريا ممکن بود به جرم اهانت به عفت عمومی تحت تعقيب قرار گيرند. - اين را سر شب فيلم مستندی در باره فرهنگ به دريا رفتن و تحولات آن گزارش می کند؛ 
مرز راست و چپ امروز در حال کمرنگ شدن است زيرا نهاد حامی چپ تسلط و نفوذ جهانی خود را از دست داده است. - اين هم اشاره ای است به مباحث اخير در وبلاگستان.

اين ها سه مفهوم متفرق از هزاران مفهومی است که در جوامع بشری می توان سراغ کرد. مفاهيم چگونه ساخته می شوند؟ مسلما بخشی از مفاهيم بر واقعيات سوار می شوند. اما بيشتر مفاهيم از نگاه ما به واقعيت مايه می گيرد. کسی که می گويد صورت بچه تازه متولد شده را نبايد با پارچه خشک/تميز کرد به اين واقعيت نظر دارد که صورت بچه لطيف تر از پارچه ای است که به کار می رود. بايد بچه را با آب شست. در اين موضوع واقعيتی هست اما آنکه پارچه را دست می گيرد و صورت بچه را خشک می کند به اين واقعيت طور ديگری نگاه می کند. اختلافها معمولا از همين جا شروع می شود. از تفاوت در جهان مفاهيم ما. 

اما مساله فقط اين نيست. پيام يزدانجو می نويسد فلسفه کاری دقيق و دشوار است. او از رورتی دفاع می کند که به اندازه کافی پيچيده هست. برای پيام اگر رورتی پيچيده نباشد فيلسوف نيست. چون فلسفه از نگاه او امری پيچيده است. او از کتابی در نقد رورتی مثال می آورد تا نشان دهد چه مباحث پيچيده ای در کتاب آمده است – يک کتاب فلسفی واقعی!

اما برای يک ناظر چالشگر هر دوی اين گزاره ها می تواند به طور برابر صادق باشد:
مفهوم پيچيدگی و سادگی بسيار ساده است!/ سادگی و پيچيدگی اصلا ساده نيست. يا بر عکس:
مفهوم سادگی و پيچيدگی بسيار پيچيده است./ سادگی و پيچيدگی اصلا پيچيده نيست!

چنين ناظری می تواند مفهوم پيچيدگی را تعميم دهد يا نمونه های غيرفلسفی اش را هم پيدا کند و به حساب آورد. از نظر او شيمی و فيزيک و رياضی و مهندسی و پزشکی هم بسيار پيچيده و دقيق اند. يا به همان اندازه فلسفه پيچيده/ساده اند. حتی می توان فراتر از علوم دقيقه رفت و ديد که علم عروض شعر هم -که از علوم دقيقه شمرده نمی شود!- بسيار پيچيده و دقيق است. و همه اينها هم البته دشوار.

اما جراحی که ما خود را به دست او می سپاريم، معماری که برج بالا بلند مسکونی يا اداری ما را می سازد، داروگری که قرص و شربت ما را توليد می کند نهايتا با سادگی قضاوت می شوند: کارش خوب است، ساختمانش زيبا و محکم است و دارويش شفابخش است. فلسفه هم سرنوشت مجزايی ندارد. آن پيچيدگی سرنوشتی ساده دارد. مثال ديگر بزنم: حافظ تمام علم عروض را بخوبی می داند با همه پيچيدگی هاش. اصلا شعر او و زمينه معناشناختی آن بسيار پيچيده است و من می توانم مشکل ترين متن ها را در تحليل شعر او بنويسم. اما حافظ بايد خوانده شود و خواندنش بايد لذت ببخشد. اين کار شعر است. پس پشت آن هر چه پيچيدگی است باشد. حاصلش بايد سهل ممتنع باشد. غزل سعدی باشد لذت حافظ خوانی باشد.

بر خلاف نظر تلويحی پيام، ساده بودن سطحی بودن نيست. من هم پيچيده بودن فلسفه را می شناسم و می فهمم و می پذيرم. اما نگاه من به اين خصيصه با او تفاوت دارد.

دکتر کاشی می گويد از مفهوم سازی ابداع را می فهمد. من فکر می کنم اصلا ابداع غيرممکن است! می دانم که او هم ممکن است بگويد آها از آن جهت بله واقعا غيرممکن است. اما فرق ايستار ما در همين درجه گذاری است. من مفهوم سازی را کاری ترانساندانتال نمی بينم. ما هر روزه داريم مفهوم می سازيم. وبلاگها هم سهم مهمی دارند در اين اواخر بازی می کنند. بحث اين است که اگر به مفهوم سازی خود آگاه بوديم قادريم آن را تنظيم کنيم جهت دهيم موثرتر کنيم.

نگاهی می کنم به عناوين گزيده زاويه ديد او و می بينم او واقعا مفهوم ساخته است. اما چرا خود او قبول ندارد؟ فروتنی جبلی؟ ايستار و تربيت فرهنگی؟ سبک گرفتن نوشتن برای وبلاگ؟ مقاله خوب و درجه يک و مفهوم ساز حتما بايد در يک مجله آکادميک چاپ شده باشد – که می دانيم با چه نوع نظام دافعه-جاذبه ای کار می کند تا نهاد علم از دست پاسداران اش خارج نشود؟ يا چيزی ديگر؟ يا شايد همان مفهوم پيام؟ اينکه نوشته های خوب و با مايه فلسفی و انديشگی لابد بايد پيچيده باشند بسيار پيچيده؟

اصلا پيچيدگی به چه کار می آيد؟ اگر حاصلش مثل خانه خوب و مستحکم معمار  يا تاثير شفابخش داروی داروگر نباشد؟ به سبک هنر برای هنر: پيچيدگی برای پيچيدگی؟

سيد نازنين هنوز فهرست کوتاهی از مصاحبه هايش در سال-نمای هنوز به دست می دهد ولی می گويد اين فهرست به پيشنهاد اصلی سيبستان ربطی ندارد. برايش نوشتم: چرا ندارد؟ مصاحبه چيست اگر راه بردن مفاهيم نيست؟ ما با هر سوال مفهومی را طرح می کنيم. مفهومی را پيش می رانيم. مفهومی را نقد می کنيم. روبروی يک مفهوم می ايستيم و سينه سپر می کنيم و روبروی مفهوم ديگر خاضع می شويم و سراپاگوش. و هلم جرا. اگر هم مصاحبه را به اين لحاظ از دايره مفهوم سازی خارج می کنيم که تاليف نيست باز هم بايد تجديد نظر کرد. مصاحبه خوب و هدفمند و چالشی يک تاليف مشترک است!

اين فروتنی در مقوله مفهوم سازی از کجاست؟ ما مفهوم را زياده آسمانی/ ترانساندانتال نکرده ايم؟ يا از اين هراس داريم که خود را نخبه بشناسيم؟ من گمان می کنم نخبه را هم نبايد برج عاج بخشيد. می دانم که طنين اين اصطلاح خدايگانی است. اما ما که همه انسان ايم! ما در فرهنگ خود عارفان و متالهان و صاحبان انديشه و معنويت بزرگ داشته ايم که هنرشان خودفروشی فاضلانه و فخورانه نبوده است بلکه با مردم نشستن و خاستن بوده است. مفهوم متجسد بوده اند. و زمينی. من رورتی را نمونه فيلسوفان سقراطی می بينم که بدون آنکه بدانند يا بخواهند کاری پيامبرانه در معنای شرقی کلمه می کنند. يعنی با مردم و برای مردم می انديشند و مفهوم سازی می کنند و نهايتا بسيار افتاده-حال اند. نخبه اند اما از مردم عادی از توده گرفتار معاش فرق چندانی ندارند- اتفاقا دريدا هم همينطور بوده است و اين را فيلم مستندی که در باره اش ساخته اند بخوبی ثبت کرده است. آدم نخبه برای نخبگی اش فخری ندارد. فقط برای نخبگان هم حرف نمی زند. مقصد اصلی همه جا مردم اند ذات زندگی است. آدم است.

---------------------------
*برای اينکه بحث بتدريج و به شيوه گفتگويی پيش برود و گسترش يابد و در هر مرحله با نقد و نظر دوستان همراه باشد دنباله بحث را در نوشته و شايد نوشته هايی ديگر خواهم گرفت.
---------------------------

پس نوشت:
1 دوست عزيز پيام يزدانجو شرح مستوفايی نوشته است در باره ضرورت فلسفه. با اين گرايش که محدوده مخاطبان آن را هم روشن سازد. من با بيشتر آنچه او در باره فلسفه گفته است می توانم موافق باشم خاصه روش نام-باورانه او را در تعاريف می پسندم. بحث جزء به جزء بماند برای يک يادداشت مستقل. اما آنچه در اينجا بايد به کوتاهی مطرح کنم در باره مخاطبان است. يعنی همان ما. جنس کار فلسفی از سنخی است که مردم کتابخوان معمولا نمی توانند مانند پيام بگويند فلسفه چه دخلی به ما دارد. يک تعريف کلاسيک، فلسفه را تحقيق عقلانی در وجود و معرفت و اخلاق و زيبايی می داند. طبيعی است که اگر اين تعريف را بپذيريم بر اساس آن بروشنی می توان توضيح داد چرا عامه اهل فرهنگ علاقه مند به فلسفه اند. اما پيام، فلسفه را چگونه مرزبندی مفهومی می کند - بر اساس همان تاريخنگری- که می خواهد آن را از حيطه علاقه عمومی پس از قرنها خارج کند؟ يک نکته ابژکتيو همين علاقه عمومی امروز در ايران به فلسفه است. اين علاقه از ديد آن تعريف کلاسيک طور ديگری تحليل می شود اما از ديگاه پيام ظاهرا تحليل ندارد جز اينکه مانند او بخواهيم مخاطبان را به تعطيلات بفرستيم. از اين نکته که بگذريم من تحليل ديگری از پيچيدگی فلسفی دارم که در گسترش بحث شايد به آن بازگردم.

2 دکتر کاشی هم شرح تازه ای داده است در باره وبلاگ و تاثير آن بر مفاهيم: «جامی بیشتر در صدد مفهوم سازی تازه در محیط وبلاگ است، اما صورت مساله من کمی متفاوت است. من فکر می‌کنم ‏مساله مهم‌تر نحوه بودن ما در مفاهیم است. مفاهیم کم و بیش هستند. ما آنها را پدید نمی‌آوریم. اما هر یک از ما به ‏نحوی با مفاهیم نسبت برقرار می‌کنیم. آنچه تا کنون از آن غفلت کرده‌ایم، اثر محیط ارتباطی بر نسبت ما با مفاهیم است. ‏گفتگوهای چهره به چهره یا مطبوعات، محیط‌های خاصی بوده‌اند که نحو ارتباط ما با مفاهیم را تعیین کرده‌اند. ما در این ‏فضاها به نحوی با مفاهیم ارتباط برقرار می‌کنیم. تصور می‌کنم فضای ارتباطی وبلاگ، برقراری نحو تازه‌ای از بودن در ‏مفاهیم را برای ما میسر کرده است.» ‏ نگاه او از زاويه بحث های ارتباطات قابل تامل است اما با بحث توليد و گسترش مفاهيم مانعه الجمع نيست. متن کامل در: زاويه ديد

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
March 28, 2006  
نوشتن و قوس تعادل  
 

طرح مساله:

دوست ناديده عزيز من مسعود برجيان (در روزنوشت‌ها - 28 مارس) آشفته از اين است که چرا اينهمه سوز درون هست و مجال آه نيست: "ماه‌هاست از قلم و نوشتن روگردان شده‌ام. ماه‌هاست جلوه‌ی زیبای سماع قلم بر صفحه‌ی كاغذ را ندیده‌ام. ماه‌هاست دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. ماه‌هاست رغبت و كشش و تمایلی برای در دست گرفتن قلم ندارم. ... این یك هفته‌ای كه از نوروز می‌گذرد زجرآورترین روزهای من از این نظر بود. هر روز بیش از سه بار پای كامپیوتر نشستم و برنامه‌ی Word را باز كردم اما هر چه كردم نتوانستم حتی جمله‌ای بنویسم. با اینكه از نظر موضوع نیز چیزی كم و كسر ندارم و دست و بالم پر از موضوعات رنگارنگ است اما این حكایت دردناك و زجرآور همچنان باقی است. تا پیش از این، با مطالعه‌ی كتاب یا مقاله، میل نوشتن در درونم می‌جوشید اما مدت‌هاست این چشمه نیز خشك شده است. هر چقدر هم كه بخوانم خبری از جوشش كلمات در اندرونم نیست. نثرم نیز از آن زلالی و دلنوازی و دلچسبی و خروش پیشین كه بارها با تشویق خوانندگان همراه شد، فاصله گرفته است."

پاسخهای ممکن:

1
پسر من علی مدتی مشغول نوشتن داستانی بود با نام «پرنس پرشيا». من در جريان کارش بودم و فصل به فصل آن را می خواندم. يکبار شاهد بودم که دو فصلی را در چند ساعت نوشت. اما بعد متوجه شدم که مدتی است يک سطر هم ننوشته است. پرسيدم دنبال نمی کنی؟ جواب جالبی داد. گفت دوره بلوکه شدن نويسنده را می گذرانم! يعنی نوشتن اش نمی آيد. چشمه الهام اش موقتا هم باشد خشک شده است.

اين داستان برای همه ما که می‌نويسيم آشناست. گاهی در يک روز چندين نوشته را با هم پيش می‌بريم و گاهی چندين روز يک نوشته را هم نمی‌توانيم جلو ببريم. دلايل زياد دارد. مثلا من از ديروز می‌خواهم «سيبهای کاشی» را به سال-نما اضافه کنم. کاری که در موارد ديگر ظرف ده دقيقه انجام می‌شد اما اين يکی دو روز است معطل مانده. علت: اولا دکتر کاشی از يک بحث شروع کرد که من نمی‌دانستم بايد آن را هم وارد سال-نما کنم يا نه و بعد هم که سبد سيبهاش را معرفی کرد با ابهام و پرسشی آغاز کرد که من با خود انديشيدم بايد يک پست تازه را به اين موضوع اختصاص دهم که مفهوم مفهوم‌سازی از دید من چيست يا نه. حتما اينکار را امشب می‌کردم اما در اين ميان نوشته مسعود برجيان را ديدم و «اس.او.اس»ی که او فرستاده بود فوريتی داشت که بايد اول به آن می‌رسيدم.

پس به طور خلاصه نحوه بيان دکتر کاشی و ترديد من و فوريت يک مساله ديگر مجموعا باعث شد وارد آن بحث نشوم. در مورد علی مثلا می توان احتمال داد که او هنوز بين اشتياق اش به نوشتن و زمان نوشتن رابطه سازنده ای برقرار نکرده است. او وقتی شروع کرد فکر کرد ظرف يکی دو هفته کار را تمام می‌کند اما وقتی با پيشنهادهای من که تنها خواننده اش بودم روبرو شد طرح را بزرگتر يافت و گرچه برخی تحقيق‌ها را برای رعايت نکات پيشنهادی شروع کرد اما دامنه کار به توانی بزرگتر از سن و دانش او و حوصله و اشتياق اوليه او نياز داشت. او می توانست طرح دو هفته ای را يکماهه کند. اما نمی توانست شش ماه بر سر آن کار کند. اين برنامه برای حوصله او زياد بود. فراتر از هدف او هم بود: سرگرمی وقت فراغت و دستگرمی در داستان‌نويسی و ضمنا خودی پيش پدر نشان دادن!

2 زمانی شکوه مشابهی را من در 24-25 سالگی -یا شاید کمی دیرتر حتی- با استاد يگانه دکتر شفيعی کدکنی مطرح کردم. سخت از اينکه نمی‌توانستم بنويسم نگران بودم. می نوشتم. اما نه آنکه می‌خواستم و در خود می‌ديدم و می‌یافتم. استاد با توجه به بلاغتی که در او بود فرمود ما مثل آدمهای بيمار می‌مانيم. آدم بيمار نبايد از خود توقع دويدن کند. راه هم برود خوب است. تا دوره نقاهت را بگذراند.

او بيماری را در دو معنا به کار می برد. هم احتمال می‌داد از وضع جامعه است که افسرده شده ام و هم می‌دانست که ممکن است عاشق باشم يا در خانه گرفتار باشم و يا در تدبير منزل مانده باشم. راست می‌گفت البته. روشنفکر ايرانی -که آن موقع من فکر می کردم به آن جماعت نزديک ترم تا به هر جماعت ديگری- از خود توقع زياد دارد. خاصه اگر از نسلی باشد يا مشامش تربيت نسلی را شميده باشد که نسل رسولان بودند. نکته ای که چند وقت پيش دکتر کاشی هم بخوبی آن را تعريف و تحليل کرده بود. 

در اين معنا و از اين زاويه ديد راه درست همان است که بار رسالت را زمين بگذارد. پيامبران مبعوث نشده چرا بايد به خود زحمتی بدهند که خداوند بر ايشان تکليف نکرده است؟ لايکلف الله نفسا الا وسعها. وسع خود را بايد شناخت. وضع خود را آمار بايد کرد. راه بايد رفت -اگر دويدن ممکن نيست.  

3 حتی اگر رسول باشی باز قوس دوری و نزديکی داری. هميشه وحی نمی‌آيد. قرآن در اين باره بسيار زيبا تصوير کرده است پيامبر را که می‌رفت زير آسمان و دلنگران انتظار جبريل می کشيد. پيامی. صدايی. ندايی. گام آشنايی. پر رحمتی که بر شانه اش کشيده شود و همه نگرانی ها و دلشوره هاش را بشويد و آرامش اش دهد و باز ابواب آسمان را باز بيند و چشم ناظر خداوند را مشاهده کند. کلامی بشنود از آن جنس که می خواهد.

رابطه همه وجود آدمی است. آدم می خواهد ديده شود شنيده شود دعايش مستجاب شود آرزويش برآورده شود. پيش برود. فرو نرود. تنها نماند. واپس نهاده نشود. با کسی باشد. با دوستی. همسخنی داشته باشد. با خودش با داشته هاش با خواستها و توانهاش رابطه داشته باشد. نه آنکه گنجی ببيند و ماری عظيم خفته بر آن. نه آنکه از گنج خويش دور رانده شود. نه آنکه گنج اش گم شود. يا خودش گم شود و راه به گنج اش نيابد.  

4 درست است که «نویسنده وقتی به سطحی بالاتر از دانسته‌ها و تحلیل‌های پیشین‌اش دست می‌یابد خودبه‌خود از پوسته‌ی جاافتاده‌ی قبلی خارج می‌شود و از وضعیت "تعادل سابق" به وضع "بی‌تعادلی جدید" تغییر موقعیت می‌دهد. مدتی طول می‌كشد تا تعادل در موقعیت جدید بدست آید. در این فاصله، در گرداب آشفتگی و تلاطم پریشان‌حالی دست و پا می‌زند تا سرانجام به ساحل آرامش برسد.» اما کافی نيست. هر نويسنده ای بايد بداند چگونه از تعادل قديم به تعادل جديد برسد. روانشناسی تعادل لازم دارد. تدبير منزل جان و روح می خواهد. نوشتن مديريت بحران دايمی است. زيرا نوشتن هميشه تعادل قديم را بر هم زدن است برای خود و برای جهان. مخاطبان.

5 تاکتيک هايی هم هست منهای اين بحثهای نظری. گاهی همين است که مسعود خود گفته است. خواندن هر آن چيزی که زبان آدم را باز می‌کند آدم را به چالش می‌طلبد ذهن آدم را رها نمی‌کند. گاهی هم بحران که پيش می آيد مثل تب نشانه يک بيماری است: مثلا اينکه راه را داريم اشتباهی می رويم. بايد بايستيم و دوباره در خود راه تامل کنيم. در اين زمانها بهترين کار فاصله گرفتن است. من به پياده روی می‌روم. سينما می‌روم. رستوران می‌روم. فيلم تماشا می‌کنم. پای تلويزيونی که معمولا نمی‌نشينم می‌نشينم. کارهای عجيب می‌کنم! نوشتن و خواندن به معنا و به ترتيب آشنا و روزمره را رها می‌کنم. بتوانم سفر می‌روم. کمی به خود اجازه می‌دهم تفريح کنم. گاه نيز می‌خوابم تا خواب ببينم. داستان می‌خوانم تا در قصه ديگران حديث خود را بازشناسم. لذت کار نکردن و تعطيلات را می چشم!

خلاصه اصل آدم است. حيف باشد دل دانا که مشوش باشد. طلب روزی ننهاده نبايد کرد. شايد امروز نبايد بنويسم. شايد ديگر هيچوقت شعر نگويم. شايد الان وقت کار ديگری است و من از خود توقع نوشتن می‌کنم. هزار چيز هست. اين نوشتن گاه لعبت است. بی ناز و ادا فرود نمی‌آيد. گاه سرطان است و بايد از آن خلاص شد. گاه دوستی است با او بايد حرف زد نزديک شد درد دل کرد. و جز اين بسيار. غم نثر را هم نخور. نثر خوب، داده ی لطف سخن است. لطف يعنی حاصل تدبير منزل جان؛ نه بگو تدبير مدينه روح. نثر اصل نيست.

پس نوشت:
نمی دانم چرا اين يکی از قلم افتاد که اگر آن يکی ها افاقه نکرد راه حل اش اين است که در باره ننوشتن بنويسيد! يعنی همين کاری که خود مسعود هم کرده است. بر خلاف ظاهر پارادوکسيکال اش اين تم مهمی است در تاريخ نگارش. اينکه آدم خودش و پيرامون اش و جهان نوشتار را تحليل کند تا بفهمد چرا نمی تواند بنويسد. اين يکی از مشکل ترين و در عين حال راهگشاترين روش هاست برای آنها که بدون نوشتن زندگی نمی توانند کرد. نوشتن در باره نوشتن/ ننوشتن.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
March 25, 2006  
نوشته هايی که يادواره اند  
 

جهت اطلاع: لينکها همگی اضافه شد

وبلاگ تاريخچه شخصی ماست. حافظه ماست. بنياد غيرانتفاعی يادواره های ماست. خوانده های ما. نوشته های ما. عواطف ما. تخيلات ما. تعقلات ما. عکس های يادگاری مان با زمان و زندگی و شهر و سفر و حضر. گمان می کنم با وبلاگ دو شاخه از علوم جديد در ميان ما رشد خواهد يافت. جامعه شناسی و رشته های همپيوند با آن مانند مطالعات فرهنگی و تاريخ حوزه خصوصی يا تاريخ زندگی ايرانيان. وبلاگ اگر نبود حافظه سنتا فراموشکار ما چيز چندانی از سال های بی قراری مان را به ياد نمی داشت. وبلاگ هر روزش را ثبت کرده است.

انديشيدن به وبلاگ انديشيدن به آدمهايی است که در وسط عصر سانسوری قهار ناگهان صاحب تريبونی جهانی شده اند. وبلاگ حتما عمر دراز پرده پوشی ها را کوتاه کرده است. ذهن تحليلگر را وسعت بخشيده است. سرعت رسيدن سخن روز را به مردمان امروز به سرعت انتقال مفاهيم در يک گفتگوی خصوصی و دوستانه رسانده است. کسی منتظر روزنامه نمی ماند. منتظر تلويزيون يا خبرگزاری. شبکه مردمی وبلاگ همه رسانه های سنتی و مدرن را به چالش جدی طلبيده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
March 23, 2006  
سال-نماهای وبلاگی  
 

سيب - برگرفته از نقطه ته خط

در يادداشت وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی پيشنهاد کرده بودم که اهالی وبلاگستان خاصه وبلاگ های بحث برانگيز و مرجع به گزينشی از مفاهيم توليد شده وبلاگی در سال پارينه بپردازند و شماری از دوستان را هم به نام ياد کرده بودم. کسانی از ايشان بزرگوارانه اين پيشنهاد را پذيرفته اند. فکر کردم بهتر است همه آنها در يک پست جداگانه معرفی شوند تا برای لينک دادن کلی در وبلاگهايی که به اين سال-نماها علاقه مندند نيز کار را آسان تر کند. کسانی مانند شادی ضابط هم که در باره وبلاگ ها مطالعه می کنند در اين ميان شماری از برجسته ترين مفاهيم طرح انداخته وبلاگستان در سال 84 را خواهند يافت و شاکر وبلاگ نويسان که کار جستجو را بر آنها ساده کرده اند. فهرست اين دوستان به ترتيب آخر به اول (يعنی لينک اول از تازه ترين سال-نما ست و لينک آخر از اولين سال-نمايی که ديده ام. شما هم اگر به اين پست زياد مراجعه کرده ايد کافی است لينک اول را ببينيد که تازه شده يا نه):

قهوه نوشيدن با شيرين: آدم بی ادعا و بی ريايی است. معلمی زنده دل و جوانگرا و دلسوز. با قهوه نوشيدن شناختمش و خواننده اش شدم. اشتياق اش به ارتباط حد ندارد. آدمی است که فکر می کنی هيچوقت نااميد نبوده هيچوقت نااميد نمی شود. مرا ياد دوره معلمی خودم می اندازد. آدم وقتی با جوانهايی سر و کار دارد که چشمشان وقتی چيزی می آموزند برق می زند نااميد نمی شود.

کارنامه گفتگوهای وبلاگی: بيلی و من اسم غريبی است. می گويد که اين آدم تنها زندگی می کند. ممکن هم هست تنها نباشد ولی عنوانش اين را می گويد. اسم غريبی است. رسم اش اما آشناست. لر باشی ناآشنا نمی شوی که! گفتگوهاش هم منحصر به خودش است. فکر گفتگو با وبلاگ نويسان خاص اوست. او از آدمهايی است که با اين گفتگوها به سمت تعيين وبلاگهای پرارجاع رفته است. آدم خاکی است. اما باتجربه می نمايد. از نسل انقلاب است. کنجکاوی جوانانه دارد. در جستجو ست. از همين گفتگوهاش می شود فهميد.

سيب های سيدانه: هنور نمونه خوب آهسته اما پيوسته رفتن است. يک زوج موفق روزنامه نگار هم. توجه به ادبيات کودک اش تقريبا بی رقيب است. تاملات اجتماعی اش خوب است. گفتگوهاش هم که گفته ام قبلا عالی است. مصاحبه گر خوب بودن هنر است. و سيد هنوز اين را دارد. نديده ام با کسی دعوا بگيرد. متعادل است. فقط بايد آرشيو موضوعی هم درست کند. يک طراحی مجدد وبلاگ اش هم شايد بد نباشد! وقت اش است.

سواران مفاهيم در مه: نی لبک درکی فروتنانه از مفهوم سازی دارد و از خود به عنوان مفهوم ساز. می گويد برای ارشاد کسی نمی نويسد قصد هدايت ندارد و سخن را برای تخفيف و تحقير کسی به کار نمی گيرد. من موضع او را انسانی می بينم از اين بابت که خودبرتربينی را نفی می کند اما فارغ از آن فکر می کنم نوعی هدايت - در غيرمذهبی ترين معنايش- يا ادعای آن در هر نوشته ای وجود دارد. زيرا نوشتن يعنی در ميان نهادن يافته هايی که فکر می کنيم از جهتی تازگی دارند و برای گروههايی مشکل گشايند. حتی اگر پيامی در بطری باشد. گرچه می توان در اين موضوع کنکاش کرد اما اصل آن ظاهرا مناقشه نداشته باشد. دارد؟

سيب های کاشی: محمد جواد کاشی می گويد مفهوم سازی را در معنای ابداع قبول دارد اما بحثی دراز دامن می توان کرد که مفهوم سازی فقط ابداع نيست. باشد هم ابداع فقط يک معنا ندارد. به نظرم هر نوع زنده کردن يا دوست تر داريد احيا کردن مفاهيم و بازنگری از زاويه ديد تازه هم مفهوم سازی است. کاری که خود دکتر کاشی کرده است. دقيق شويم ابداع اصلا غيرممکن است. هميشه بازسازی وجود دارد و مفهوم سازی از راه آن.

سبد مفاهيم مادام ميم: يک يادداشت ماه! مسرت خانم ميرابراهيمی (مادام ميم سيبستان/ نفس دوم يزدانجو/ خود دوم خودش و غيره!) از اين شکوه می کند که چرا خودهای ديگرش را به پستو فرستاده است. اما واقعيت اين است که اين خودها سر-و-کله شان همه جا در نوشته های او بخصوص همين يکی پيداست! زبان و بيان تحليلی مادام ميم يکی از روان ترين هاست و کاملا آپ-تو-ديت و راحت ارتباط برقرار می کند. اين يعنی جوهر وبلاگ. و نهاد ناآرام همه خودهای ما!

گاز آدم به سيب های 84: اين ناصر الدين شاه خالديان خدا(يا: سايه خدا)ی قجرنويسی در وبلاگستان است. روزنامه نگار تيز و با دامنه معلومات وسيع و نثر خوب و طنز دلنشين و گاه روده-بر! گفته بودم که مرا ياد معلم های ادبيات از نوع سختگيرش می اندازد. چون معلم های سختگير ادبيات کسانی بودند که کارشان را دوست داشتند و سواد ادبی داشتند و می دانستند هر بچه ای که انشای رمانتيک بنويسد لزوما نويسنده خوبی نخواهد شد! گاهی ترکه هم دست می گرفتند! خلاصه حدودالعالم و آلادم دستشان بود. حساسيت اجتماعی ش فوق العاده است.

آقای الپر و سيبهايش: الپر، طراح نظريه اينترنت به مثابه کمون، جدی ترين فعال سياسی وبلاگستان در جناح اصلاح طلب اش است! صراحت لهجه و هماهنگ سازی و قدرت بسيجگری اش مثال زدنی است. در عين حال بدون آنکه مبتذل باشد خاکی است و عشق اللاتی. حتی حسين درخشان هم به او می گويد: آقای الپر! در ويترين سال اش - تعبير قرضی از آشپزباشی وبلاگستان-  10 تا سيب درشت و سرخ را خوب برق انداخته و به چشمديد شما گذاشته است.  

مخلوق نا-آرام: مخلوق يکی از وبلاگهايی است که قبلا در باره اش گفته ام که کنجکاوی مرا به دنبال کردن مطالب اش بر می انگيزد. کار خوبی کرده و گزينه ای از يادداشتهايش در باره دين و خدا و نقدهای اجتماعی اش فراهم آورده است. من بسيار خوشحال می شوم که دوستان هر چه بيشتری به اين گزينش های وبلاگی دست بزنند و اصلا مهم نيست که من نامشان را در فهرست کوتاه دوستان هم-بحث ذکر کرده ام يا نه. چه بسا همين مايه مباحثه های آتی باشد. مخلوق از وبلاگهای خوب و خواندنی است و دغدغه هايش برای من آشنا ست. اما فاصله ای داريم در نحوه پاسخ گفتن به اين دغدغه های مشترک. طبيعی بايد باشد گمانم. اما از وبلاگ های خوش-قلم و خوشخوان است. 
 
مسعود برجيان: با همه ناآرامی های جامعه و سياست 84 و همه مشکلات خانه و زندگی و نااميدی های سياه ناشی از فشارهای تحمل ناپذير اجتماعی مسعود برجيان نوشتن و بحث کردن را رها نکرد. ببينيد چگونه از خواندن مشروطه ايرانی و بيمادرای مادرش در بيمارستان می گويد. منهای مباحث اجتماعی و تاريخی ارزشمند، يادداشت خودکشی او يکی از موثرترين نوشته ها در سوانح احوال اهل معنا در ايران بود. 

سال نمای عنکبوت: يکی از بهترين و پربارترين وبلاگ نويسان سال 84 است. کارنامه پر و پيمان اش بخوبی نشان می دهد که در هر زمينه ای که قلم زده انديشه اصيلی را عرضه داشته است. ( پرکار را به پربار بدل کردم. از بس که اين پسر وسواس است. می گويد پرکار نيستم و تو اغراق کرده ای. به نظرم درست اين است که پرنويس نيست. اما در مورد هر مطلب اش با جديت کار می کند. اينجوری بگوييم: هر نوشته اش پرکار است. حالا بهتر شد امين خان؟)

گزيده های پارسايانه: پارسا صائبی ضمن گزينش مطالب اش چکيده مانندی از مفهوم/مفهوم های اصلی هر نوشته اش به دست داده است. اين بخش اول از گزيده های اوست مربوط به شش ماه اول سال 84. بخش دوم هم در اينجا. پارسا يکی از تنظيم کنندگان موتور وبلاگستان است از همان کانادا و هيچ ربطی هم به مکتب کانادايی وبلاگ نويسی ندارد!

سيب های راز: از پويان که می گويد نگاهش به وبلاگ حداقلی/ کمينه گرا ست. من فکر می کنم در باره نقش اجتماعی کمينه گرا بودن خوب است اما در باره نقش مفهوم سازی می توان با گرايش بيشتر به تعامل و گفتگو بين گروههای بحث انتظار بيشتری داشت. هرچند که کمينه گرايی روِيهمرفته شرط عقل است!

سیب های مستور،‌ گزیده یادداشتهای محسن مومنی که در کمتر از يک سالی که می نويسد به يک وبلاگ بحث برانگيز تبديل شده است.

سال-نمای سيبستان را هم در همان يادداشت «وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی» ببينيد.

پس نوشت:
1
ديدم حسين درخشان هم سال-نمايی از وبلاگش به دست داده است ولی بدون هيچ گزينشی! در واقع يک فهرست مطالب است از تمام يادداشت های او در سال 84. درخشان در سال گذشته يک چند مفهوم را سر زبانها انداخت از جمله لزوم رابطه با/سفر به اسرائيل که محور اصلی يادداشتهای او در دو ماه آخر سال بود. 

2 سيما جان شاخساری، که دور نيست که بتوان گفت نمونه الپر است در عالم نسوان اما در جناح نسبتا چپ اش!، گزينه ای به دست داده به رعايت دعوت صاحب «سيب لند» اما از مقالات خوبی که از نوشته های ايرانيان به انگليسی خوانده و يک نمونه از کارهای خودش را هم تبرکا گذاشته است. بايد ضمن عرض خسته نباشيد معروض گردم که همانطور که الپر هم بدرستی گفته است مقصود از آن دعوت تکيه بر يادداشتهای مفهوم ساختی بود آنهم به فارسی که در مورد سيما جان می شود مفاهيم اولا فمينيستی و بعد هم ادب و آداب وبلاگی و آخر از همه سياست. اگر سيما از ميان مطالب خودش دستچينی بر اين اساس کرد آن را در فهرست سال-نماها می آورم. فعلا اينقدر را اينجا اشاره کردم که بداند کار را ديده ام و ممنونم تا بعد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
March 21, 2006  
نشانه شناسی نوروز مقيم و مهاجر  
 
نوروزها حال خوبی ندارم! مثلا همين هوای لندن را بگيريم. اصلا نوروزی نيست. من دارم ايمان پيدا می‌کنم به اينکه نوروز جشن سرزمين‌هايی است که واقعا بهار و زمستان‌شان معلوم است! بيخود نيست که اينجاها خبری از نوروز نبوده و نيست. دو سه روز پيش در تلويزيون ايران داشتند مصاحبه‌ای می‌کردند با دانشوری تاجيک در باره بهار. ايستاده بود کنار درختی که شکوفه‌هاش ول-ول می‌زد. آدم حظ می‌کرد. اينجا از اين خبرها نيست. فضای اجتماعی هم که کاملا عادی است. باز رحمت به سال چينی‌ها. وقتی نو می‌شود کلی آدم می‌فهمند که سال چينی‌ها نو شد. ايرانی‌ها دستکم در لندن و احتمالا در اروپا هم آنقدر آسته-برو-آسته-بيا نوروز را جشن می‌گيرند که هيچ کس نمی‌فهمد!

باز گلی به گوشه جمال ايرانيان کانادا که امسال نوروز را رسميت بخشيدند و خودشان هم لذتش را می برند. هم شان جشن را پاس می دارند و هم شان ملی و هويتی خود را و هم بازی و دست افشانی می کنند. زندگی می کنند. رادیو تلویزیون هم که نداریم. همان بهتر هم که نداریم! جشن هامان هم منحصر شده به یکی دو کنسرت از خوانندگان لوس آنجلسی که سال به سال پیرتر می‌شوند و آهنگهاشان بی‌معناتر و موسیقی‌شان درپیت تر. 

يادداشتهای نوروزی رفقای وبلاگستان را که می خوانم می بينم برای اولين بار در تاريخ نوروز، ما ملت داريم نوروز در سرزمين های مختلف را تجربه و گزارش می کنيم. هيچکدامش هم مزه نوروز در سرزمين های ايرانی را ندارد. عيد يک موضوع اجتماعی است. يک قرار اجتماعی است. حتی وقتی در خانواده کوچک و تک افتاده يک مهاجر همه دور هم سر سفره يا ميز هفت سين جمع می شوند و قرآن می خوانند و به حافظ و قرآن تفال می زنند و بزرگترها به کوچکترها عيدی می دهند حال و هوای نوروزی زنده می شود. اما بيرون خبری نيست. بخصوص اگر آفتاب نباشد و ابر باشد و هوا عبوس و سرد باشد و الخ. 

ايميل‌ها می‌آيد و من پاسخی نمی‌دهم. بايد کمی از اين حزن نوروزی يا سنگينی تنهايی و از عيد-جا-ماندگی درآيم و طبق معمول چشم ام به واقعيت باز شود تا بتوانم جوابتان را بدهم. اما يک چيز هست که با دريافت ايميل‌ها و کارت‌ها و خواندن پيام‌ها و ديدن عکس‌ها در وبلاگ‌های دوستان ذهن‌ام را مشغول می‌کند: نشانه شناسی نوروز.

برای کسی که به سبک‌شناسی و نشانه‌شناسی علاقه‌مند است فصل نوروز بهترين فرصت است برای مطالعه نشانه شناسی ايرانيت. چه چيزی ما را به ياد ايران می‌اندازد؟ چه نشانه ای را با کارت خود به عنوان نماد ايران يا ايرانيت يا بهار می فرستيم؟ حوصله می داشتم می نشستم اينها را طبقه بندی می کردم. از آثار تخت جمشيدی تا مينياتورها و گلها و مکانهای شاعرانه تا روحوضی ها و تا انواع صورتهای زنان و دختربهار و مانند آنها و نمادشناسی آنچه در کلیپ‌های وبستانی و ویدیوها می آید. نوروز همه نشانه‌های ما را داراست. می گويم همه و منظورم همه آن نشانه‌هايی است که هنوز در ميان ما به عنوان علامتهای ايرانی بودن زنده است. نشانه‌شناسی نوروز و نشان دادن تطور اين نشانه‌ها در همين دوره معاصر و آنچه این نشانه‌ها از ما می گوید؛ خوب می شد اگر کسی دستی بالا می زد. از آنها که آفتاب نوروزی شانه‌شان را گرم می کند.

برای من برای ما نوروز هويت است. برای همين وقتی نوروز می‌شود بيشتر از هميشه ياد ايران می‌کنيم. ما مهاجران. ما که هويت‌مان را با خود شهر به شهر می‌بريم. هر چه دورتر می‌شويم باز هم نزديک‌ايم.

نيز:
يادداشت نوروزی سال پيش من: نو شدن مدام که خالی از همين نوع غر زدن ها نيست.
اين هم يک يادداشت بدون غر به سبک دکتر کاشی از همان ايام: بازگشت به آغاز   

همچنين: صحبت از دکتر کاشی شد اين يادداشت بهارانه اش بسيار دوست داشتنی است: نوروز وقت تماشای جهان

پس نوشت:
خوبی اين وبلاگستان اين است که کار زمين نمی ماند! تو ننوشتی يکی ديگر می نويسد و خوب هم می نويسد. پويان در تحليلی خواندنی يک کيسه حسابی کشيده به تن خوانندگان لوس آنجلسی از قديم و جديد:

 شاعران با ترانه‌ها و خواننده‌ها با اجرایشان، جدیّت را زایل میکنند. شاید این ترانه‌ها برگردان جدّی نبودن دنیای اطرافشان است. آنها «نون و پنیر و فندق» نمیخوانند و تحلیل سیاسیش نمیکنند. بجایش میخوانند «زیر بارون شیرجه‌بازی یادته؟!» یا «واسه یک دل، یه دلبر بسه. اگه دو تا بشه یکّیش هوسه. اگه دو، سه بشه، دنیا قفسه» و از این میگویند که یکی از دلبرها سرخ و سفید و قدکوتاه‌ست و دیگری، قد بلند و سبزه؛ امّا خواننده چه کند که هر دو را دوست دارد!! به این شکل، همزمان با جانشینی فرم بجای محتوا، ساختگی و چرت و پرت بودن، جای اخلاق‌گرایی و گونه‌ای طنز جای غمباری را میگیرد. - تمام متن با عکسی فيلسوفانه از کامران

پس نوشت 2:
هفت سين سياه
، مادام ميم. من هم هيچ گمان نمی کردم کسی برای تقارن اربعين و نوروز هفت سين را سياه بپوشاند. به نظرم يکی از جنبه های مهم نشانه شناسی نوروزی مقيمان (در مقابل مهاجران) همين برآميختگی های عمدی و غيرعمدی است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
 
وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی  
 

بند يکم:

1  توی سر وبلاگ نزنيم ديدخود را عوض کنيم: وبلاگ امروز می‌دانيم که آن رسانه انقلابی که فکر می‌کرديم نيست. همه چيز را زير-و-رو نمی‌کند. اما وقتی می‌بينيم از آنچه توقع می‌کرده ايم وبلاگ نااميدمان کرده است به نظر من مضحک است که به سر وبلاگ بزنيم و وبلاگ‌نويسان، يا اظهار نااميدی کنيم و بگوييم شايد در آينده دور وبلاگ اميد ما را برآورده سازد! راه ساده‌تر و انسانی‌تر و البته منطقی‌تر اين است که ديدمان و دستگاه نظری را عوض کنيم يا دقيق‌تر: تصحيح کنيم و در آن بسته به شرايط و چگونگی‌های مکشوف‌شده وبلاگ متناسب‌سازی کنيم. همه چيز که ايدئولوژی نيست نتوان به آن دست زد!

می‌گويند ملا نصرالدين به مردم می‌گفت خانه فلانی آش می‌دهند وقتی ديد همه روانه خانه فلانی شدند با خود گفت شايد هم راستی آش می‌دهند! اين حکايت نظريه پردازی‌های ما در باره وبلاگ هم هست. می خواسته ايم وبلاگ انقلاب کند و باورمان شده بوده است که می‌کند.

2  نقشگرايی نگره ای راهگشا: راه حل اتخاذ يک ايستار نقشگرايانه است. وبلاگ تا اينجا نقش های مهمی بازی کرده و دوره های چندی را پشت سر گذاشته است. بهترين راه معاينه وبلاگ روش بالينی است. بايد ديد امروز درد وبلاگ چيست. در باره وبلاگ و استعدادها و دردهايش نظر واحد و عمومی و نسبتا-جاودانه نمی‌توان داد.

بر اساس يک رهيافت نقشگرا، بايد گفت که امروز وبلاگ ايرانی کارخانه مفهوم‌سازی است. دستگاه معناسازی است. وبلاگ برد اجتماعی اوليه ای که برايش گمان می‌رفت ندارد اما برد نخبگانی‌اش کاملا قابل توجه است. به زبان ديگر، وبلاگ امروز محل طرح نظرها و بحث و درگيری فکری گروههای معينی از جامعه است که معمولا از اليت جامعه ايرانی به حساب می آيند: روزنامه نگارند، معلم دانشگاه اند، اهل تخصص اند، دانشگاه ديده اند، سياست شناس اند، زبان شناس اند، مترجم اند، روشنفکرند يا دقيق‌تر: کار روشنفکری می‌کنند.

3  وبلاگ ها منظومه های آزاد بحثهای نخبگان: اگر ارزش بحث‌های وبلاگی را با ميزان انعکاس آنها در عرصه عمومی جامعه بسنجيم احتمال بسيار نااميد می شويم چنانکه ديگران شدند و گاه در وبلاگ‌شان را هم تخته کردند و خداحافظ. اما وبلاگ‌ها بويژه وبلاگ‌هايی که می توان آنها را وبلاگ مرجع ناميد – من عمدا از صفت پرخواننده پرهيز می‌کنم-  حلقه‌های بسيار قابلی برای گفتگوی نخبگان هستند.  نخبگان را هم با اغماض به کار می‌برم. حالیا کلمه بهتری ندارم. قصد هم ندارم صف بندی نخبه و غيرنخبه کنم و يا مدعی شوم که همه بحث‌های نخبگانی در وبلاگ‌هاست که دارد مطرح می شود. به هيچوجه. نکته ام اين است که نقش/کارکرد وبلاگ در حال حاضر اين است که «حلقه های مفهوم ساز»ی بين گروههايی ايجاد کرده که جنس بحث آنها از بحث های نخبگانی است. يعنی ادعای بزرگ ندارم. ادعای من می‌نی‌مال است و ناظر به وبلاگ‌های مرجع. مرجع بودن را هم بر اساس ميزان ارجاع و مورد بحث قرار گرفتن و انعکاس يافتن نظر وبلاگ‌نويس تعريف می‌کنم. در اين نوع نگاه دو نکته ديگر هم وجود دارد: اولا -و اين بسيار مهم است- وبلاگی که ديده نشود و خوانده نشود و مورد بحث کامنت‌نويسان و وبلاگ‌نويسان قرار نگيرد وبلاگ نيست. بنابرين وبلاگ‌ها حلقه‌های تو-در-تويی هستند که هر زمان يکی در ميان آنها به مرجع بحث تبديل می‌شود. در واقع منظومه‌هايی که به طور پيوسته باز و بسته می‌شوند. از اين حلقه بحث به حلقه بحث ديگر می‌پيوندند. شناخت وبلاگستان يعنی شناخت وبلاگ‌های مرجع اش و منظومه‌های بحثی آن. و البته بحث های آن!

دوم هم اين که آنچه در اينجا می‌گويم چيزی از ديگر خصايل طبيعی وبلاگ را که قبلا هم من هم ديگران بحث کرده ايم نفی نمی‌کند. من به همه تعريف های پیشگفته که متکی بر نقش/کارکرد وبلاگ باشد اعتقاد دارم. با آنچه گفتم در واقع يک نقش ديگر وبلاگ را برجسته می‌کنم. نقشی که گرچه ناشناخته نيست و اين جا و آنجا از آن به ابهام و اجمال سخن رفته است اما با تاکيد بر آن و برجسته کردن‌اش ما وبلاگ را با نقشی به ياد می‌آوريم که در دقيقه اکنون احتمالا مهمترين نقش آن است. شناخت اين مساله به طور طبيعی بر رفتار وبلاگ نويسان – آنها که مرجع شماری از بحث ها بوده اند يا بالقوه می‌توانند مرجع شماری از بحث‌های آينده شوند-  تاثير خواهد گذاشت. زبان و رهیافت آنها را جهت می دهد و مخاطب آنها را روشنتر خواهد ساخت.

4  تنظيم توقع از وبلاگ: اگر وبلاگ‌ها حلقه‌های بحث‌های نخبگان اند و اگر کار عمده آنها که بالقوه ارزش اجتماعی داشته باشد مفهوم‌سازی است روشن است که وبلاگ‌نويسان بايد به اين دو جنبه نقش بالقوه خود توجه خاصی داشته باشند. ممکن است بپرسيد مفهوم‌سازی چيست و چه ارزشی دارد. می گويم مفهوم‌سازی طرح انديشه و نظری است که پيش از آن مطرح نبوده يا برجسته نشده بوده و نور نورافکن صحنه بر آن نيفتاده بوده است. ارزش رسانه‌ای وبلاگ در اين زمينه کمابيش شبيه ارزش کميسيون‌های مجلس شورا ست. بحث‌ها در حلقه‌های کوچک طرح می‌شوند و تست می شوند و ورز می‌يابند و سپس می‌توانند راهی رسانه های بزرگ و روزنامه ها و کلاس‌های درس و مانند آن شوند. طبعا اين نگاه، ارزش آموزشی-کارشناسی وبلاگ را بسيار بالا می برد. ضمن آنکه توقع ما را از وبلاگ هم تنظيم می کند. امری که بسيار در آن خطا می کنيم.     

در باره مفهوم مفهوم‌سازی سخن باز هم دامنه دارد. من کوتاه می کنم.

بند دويم:

1 اين يادداشت قرار بود در حکم مقدمه ای باشد بر گزينه ای از سيب ها/مفاهيم مطرح شده در سيبستان. اما چندان جدی شد که به نظرم می رسد خودش متن شد تا مقدمه! به هر حال فکر اوليه اين بود که از يادداشتهای هر ماه يک و اگر لازم بود دو و اگر نمی شد چشمپوشی کرد حداکثر سه مطلب انتخاب شود و چونان کتاب سال سيبستان به خوانندگان عرضه شود (نسخه پی دی اف هم از همه آنها در يکجا تهيه خواهم کرد - اگر خدا خواهد- که بعدا می افزايم). اين فهرست هم نوآمدگان به سيبستان را به کار می‌آيد و هم اصحاب قديم اين باغ را و حتی هم خود صاحب سيبستان را!  نوآمدگان به سابقه بحث ها و سوانح فکری سيبستان آشنا می‌شوند و اصحاب بخشی از تاريخ معنوی سال 84 را که در سيبستان منعکس شده می بينند و خود صاحب باغ هم می‌تواند خود را يکبار ديگر در آينه اين يادداشت‌ها ببيند و تطور نظرات خود را به معاينه گيرد.

2 پيشنهادم به اصحاب و دوستان قديم هم-بحث اين است که هر يک از آنها هم گزينه ای و سبدی فراهم آورد از سيب هاش. اگر اين اتفاق افتاد لينک آنها را همينجا خواهم آورد.  هنوز، پارسانوشت، محمد جواد کاشی، نيک آهنگ، فل سفه، فرنگوپوليس، خوابگرد،  حامد قدوسی، مسعود برجيان، محسن مومنی، راز پويان، مادام ميم، عنکبوت، الپر، نقطه ته خط، پيام يزدانجو، فانوس، نی لبک، مهدی خلجی از کسانی هستند که اميد می‌برم سبد سيبهاشان را بزودی ببينم (قصد احصا نداشتم و شمار وبلاگ‌نويسان مفهوم‌ساز/مرجع بيش از اين است).

3 و اما سبد سيب‌های سيبستان: بعضی از اين يادداشتها مفصلا مورد بحث و انتقاد خوانندگان و منظومه هايی که بر گرد بحث تشکيل شد قرار گرفته است. بعضی هم نه، اما اهميتی از چشم من دارد. همه آنها نوشته من نيست (مثلا: چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود). در يک مورد مطلب اساسا برای وبلاگ نوشته نشده است(: تاريخ گل). گاه سخنی را نقل کرده ام و بر آن حاشيه زده ام. يعنی طرح بحث با نقد و گاه صرفا نقل شروع شده است. طبقه بندی موضوعی را هم می گذارم به درايت خوانندگان. می‌شد يک فهرست از پرخواننده‌ها هم به دست داد (که شماری از مطالب زير هم جزو آنها ست) اما ترجيح دادم بر مساله مفهوم‌سازی تکيه کنم نه بيش.   

افزوده ها و ترتيبات:
برای ديدن فهرست سيب های سيبستان ادامه مطلب را ببينيد. لينک سيبهای ديگر دوستان هم که پيشنهاد سيبستان را پذيرفته اند به ترتيب تقدم زمانی از اين قرار است:

سیب های مستور،‌ گزیده یادداشتهای محسن مومنی که در کمتر از يک سالی که می نويسد به يک وبلاگ بحث برانگيز تبديل شده است.

سيب های راز: از پويان که می گويد نگاهش به وبلاگ حداقلی/ کمينه گرا ست. من فکر می کنم در باره نقش اجتماعی کمينه گرا بودن خوب است اما در باره نقش مفهوم سازی می توان با گرايش بيشتر به تعامل و گفتگو بين گروههای بحث انتظار بيشتری داشت. هرچند که کمينه گرايی روِيهمرفته شرط عقل است!

گزيده های پارسايانه: پارسا صائبی ضمن گزينش مطالب اش چکيده مانندی از مفهوم/مفهوم های اصلی هر نوشته اش به دست داده است. اين بخش اول از گزيده های اوست مربوط به شش ماه اول سال 84. 

برای ديدن بقيه سالنامه/سال-نماها يادداشت روز 23 مارس را ببينيد: سال-نامه های وبلاگی

اين هم سبد مفاهيم سيبستانی:

26 مارس 2005 دموکراسی استصوابی
29 مارس ورقی چند از تاريخ گل

17 آوريل  انقلاب گل سرخ يا انقلاب زنان ايرانی - به بهانه اخراج مسيح علی نژاد از مجلس هفتم


23 می  وبلاگی شدن فرهنگ
20 می  چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود

6 ژوئن  جايی که نه خدا هست نه قانون 
18
 ژوئن  شکست حزب ليبرال دموکرات وبلاگستان
27 ژوئن  دموکراسی ايرانی، تقلب و درويشی

29 جولای  انقلاب تک نفره -در باره ناکامی محتوم اکبر گنجی
30 جولای  شمعی به ياد گنجی روشن می کنم

8 اوت  چهل وبلاگ پرطرفدار فارسی
9 اوت  مهدويت دموکراسی و سالاد دکتر سروش

9 سپتامبر  انحطاط در انديشيدن به ايران – در باره حرفهای مصطفی ملکيان
26 سپتامبر  روشنفکران برای کدام مخاطب کار می کنند- در ستايش سادگی و مردمگرايی

12 اکتبر  انسان شناسی بکارت
21 اکتبر  مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره
26 اکتبر  صنعت کردن در محبت – کنکاشی در فلسفه مخملباف و سکس

5 نوامبر  که ما به دوست نبرديم ره به هيچ طريق – زن و زمان در سکس و فلسفه مخملباف
11 نوامبر  حسادت آقای مرديها مشکل فرانسویها را حل کرد

30 دسامبر  چرخه آشوب و ظهور – همه زمانها آخرالزمان است

17 ژانويه 2006 عليه کائوس – در نقد خرافه پراکنی روشنفکرانه
19 ژانويه  عادی، محرمانه، فوق سری – در باره اسطوره رها شدن از ممنوعات

3 فوريه  چرا مسلمانان شهروندان خوب اروپا نيستند –  آسيب شناسی شيوه اعتراض مسلمانان
10 فوريه  سر ارادت ما و آستان حضرت دوست – تاريخ معنوی ما تاريخ ارادت است
14 فوريه  تصويرهای عشق ما کجاست؟

4 مارس  تقويم جنسی و روشنفکر بازی
10 مارس  ما و تابوی آمريکا

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
March 18, 2006  
پايان شب سيه سپيد است  
 
گنجی در خانه پس از شش سال- عکس از کسوف
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

آزادی گنجی آزادی کلمه حق در برابر سلطان جائر است. آزادی زندگی است. پايان عصر انقلاب يک نفره است. پيروزی نقد همراه-با-ستايش است. پيروزی اميد است. ما همه با گنجی رشد کرديم. اين نوروز است. روز نو. اين نوروز بر همه آنها که با اين مرد دم زدند و به سلامت و آزادی او و به رنج خانواده اش انديشيدند مبارک باد! 

عکس از عکاس وبلاگستان: کسوف

پس نوشت:
1
گنجی اسطوره روزگاری است که اسطوره ای ندارد؛ علی اصغر سيدآبادی، هنوز  سيدآبادی می گويد هنوز چيز دندانگيری در باره گنجی نوشته نشده است. به نظرم اين حرف بجز توصيه به نوشتن و انتظار آن واگوی حال جمع است. شادمانی بهترين متن است. چرا؟ می ترسم بگويم و بگوييم و بگويد و گنجی را دوباره از دست بدهيم! گنجی هميشه حس و هيجان و عواطف ما را به اندازه ذهن و تحليل و مخالفت و موافقت ما برانگيخته است. همين حالا را اگر بگيريم فکر کنم کمی نياز داريم نفس راحت بکشيم. از کاری که به سامان آمد. کاری که می توانست با مرگ پوچ گنجی خاتمه يابد با زندگی پرتکاپوی او مدل تازه ای از تغيير در روش اعتراض را ثبت کرده است. او سرمايه ماست. آن را بايد حفظ می کرديم. بايد حفظ کنيم. گفتم که. همه ما -و نه فقط خودش- با او رشد کرديم. بعد هم گنجی شش سال دويده است. بگذاريم هم او هم ما کمی استراحت کنيم. دست کم تا پس از نوروز! اين روزها را به خانواده گنجی و خانواده های خودمان ببخشيم و فراغتی و کتابی و گوشه چمنی و دستمان رسيد يار نازک-بدنی! 

2 مردی که هميشه لبخند می زند، اين هم عکس های جديد گنجی باز هم از کسوف  (قامت اش مثل قلم نی باريک شده است)

3 گنجی شش سال پيش، عکس های نادر داوودی، ايرانيان

4 آرشيو خبرهای گنجی را هم در ايرانيان از دست ندهيد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
March 17, 2006  
نوروز خانواده گنجی دهم فروردين است  
 

دستگاه قضايی ايران با محاسبه دقيق، تمام حقوق زندانی و زندانبان را تعيين می کند. از آنجا که در مورد اکبر گنجی همه حقوق زندانی رعايت شده است در پايان محکوميت اش نوبت به رعايت حقوق زندان و زندانبان رسيده است. بنابرين سفره هفت سين خانواده گنجی منتظر می ماند تا او ده روز ديرتر به خانه برسد:

«محمود سالاركيا معاون امور زندانهای دادستانی تهران در گفت‌‏وگو با خبرنگار ايلنا، با رد آزادي اكبر گنجي در روز 26 اسفند ماه جاري(امروز)، گفت: گنجي به علت غيبت‌‏هاي غيرموجهي كه داشت، روز 10 فروردين ماه سال 85 آزاد مي‌‏شود. وي افزود: گنجي غيبت‌‏هايي را در طول مرخصي‌‏هاي خود داشت كه آنها را محاسبه كرده‌‏ايم و طبق اين محاسبه، وي دهم فروردين سال 85 از زندان آزاد مي‌‏شود.»

برای من هم امسال نوروز ده روز ديرتر می رسد. ولی خوب است که می رسد. دعا کنيم که برسد. تا بتوانيم بگوييم شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل، نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
March 14, 2006  
همه وبلاگ های من  
 

يک پست بسيار دراز از نوشته های بسيار کوتاه!
(ويژه نامه عيد نوروز که تمام عيد بخوانيد)

گفته اند الجنون فنون. خانه که آمدم ديدم هفت سنگ نظرسنجی گذاشته است در باره بهترين های رسانه ای سال و سيبستان را هم در ميان هفت وبلاگ نامزد کرده است. من خودم ضمن سپاس از دوستان به نيک آهنگ و الپر رای دادم! حيف است که چند وبلاگ ديگر هم از قلم افتاده است از جمله ساده تر از آب (و آنها به اعتبار 7 سنگ فقط 7 نام را انتخاب کرده اند و نه 8 يا 9 يا 10).

در اين ميان ديدم قوانلو قاجار در باره هر وبلاگ چيزکی هم قلمی کرده است. ملطفه ای سخت خردک. مثلا سيبستان را قاعده شکن خوانده است و با نوشته های دراز. برايم جالب است که ديگران محصول کار مرا چگونه می بينند. اين خود بحثی دلکش است که آيا پيامی که به قول سعيد کاشانی در بطری می گذاريم و رها می کنيم منتقل می شود؟ گفتم من هم در باره وبلاگهايی که می خوانم همين کار را بکنم. اما روش کار من خيلی انتخابی نيست. حيفم می آيد انتخاب کنم! پس يک کپی از بلاگ چرخان ام گرفتم و به ترتيب پينگ شدن هر کدام به شرح نظرک خود پرداختم. خالی از مطايبه هم نيست ناچار. اگر در باره وبلاگی هم چيزی در همان نظر اول به يادم نيامد کنارش گذاشتم. در ذهن من خود را ثبت نکرده بوده! تقصير من نيست. اين هم نتيجه. که گويا رکورد دراز نويسی سيبستان را هم شکسته است!

اگر دوست داشتيد شما هم نظرتان را در باره هر وبلاگ که اينجا آمده بنويسيد کامنت بگذاريد. من به همه وبلاگستان احترام می گذارم. همه ما صفحه های روزنامه وبلاگستان ايم. (لينک نداده ام چون همه وبلاگها را همين کنار در بلاگ چرخان می يابيد و ضمنا بازشدن صفحه از اين که هست طولانی تر می شد):

آی تی ايران
: وبلاگی برای آشنايی آهسته آهسته من با دنيای آی تی از ديد حرفه ای.

انديشه های سياسی سعيد: از معدود فقط-سياسی نويس های جدی وبلاگستان.

شیما کلباسی
: دنيای انگليسی به زبان فارسی دنيای ايرانی به زبان انگليسی+ قصه پايان ناپذير زن.

هنوز:
وبلاگی دوست داشتنی که قرار بوده گروهی باشد اما عمدتا سيدآبادی است. تحليل های خوب و مصاحبه های بسيار خوب و گاه عالی و کم نظير دارد مثل همين يکی آخر با بابک احمدی. ولی شيوه مصاحبه اش هنوز می تواند شلاقی تر شود!

گوشزد:
يک آقای پزشک که سياست را از چشم راننده های تاکسی می نويسد. 

ايمان امروز:
پسری قبلا چهارده ساله که وقتی پانزده ساله شد پخته تر و آهسته تر و کم هياهوتر شد. به نظرم صميمی ترين نويسنده وبلاگستان زير 18 سال است. 

مريم اقدمي:
قبلا بيشتر دوستش داشتم. 

بلاگ نيوز:
يکی از رسانه های خوب پلساز بين وبلاگها با ديدی مخصوص به خود ولی بسيار بهتر از خبرچين!

ميرزا پيکوفسکی:
يک کوتاه نويس دوست داشتنی که سبک خاصی را بر اساس تعريف های اوليه از وبلاگ ادامه داده است. با اسمی منحصر به فرد! 

هفتان:
اوووه يک رسانه درست و حسابی با ويراستاری سختگير. کاش يک بخش انگليسی هم داشته باشد يعنی لينک های خوب فرهنگی به زبان انگليسی را هم پوشش دهد. موضوعات گاهی زياده تکراری است. فضايش را بايد باز کند.

قصه های کوچک در معرفت عامه:
قصه؟ کوچک اما بله. 

ژرف:
يک وبلاگ تازه يافته يا تازه تاسيس از يک آدم با حساسيت های روزنامه نگارانه که با چند مطلب دندانگير بسياری از جمله من شد. نمونه ای از اينکه برای جلب خواننده به وبلاگ تان لازم نيست آگهی (و مثلا آگهی ويژه) بپراکنيد. کافی است ديد خوب و مساله گزينی درست و بجا داشته باشيد.  

فرنگوپوليس:
ايدئولوژی از نوع اوايل انقلاب. ضد آمريکايی باز هم از نوع اول انقلاب. ستيهنده و کمی تا قسمتی جانبدارانه. قبلا آکادميک تر بود، سال گذشته مردمی تر شد!  

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 58
چاپ کن
بفرست  
March 12, 2006  
بديل منتقدان افشاری-عطری برای حفظ منافع ايران چيست؟  
 

حضور و سخنرانی علی افشاری و اکبر عطری، دو تن از فعالان جنبش دانشجويی ايران سال های اخير در نشست "افق های دمکراسی در ايران" در سنای آمريکا واکنشهای متفاوتی را برانگیخته است.

تحليل با دستگاه فکری در-گذشته
تحلیل هایی که در مخالفت با حضور افشاری و عطری در سنای آمریکا ارائه شده است بیانگر در هم آمیختن کارکردهای حوزه های مختلفی چون حکومت با جامعه مدنی، خلط مفاهیمی چون دولت، حکومت و منافع ملی از سویی، مقاومت در برابر پذیرش تحولات در حوزه سیاست و روابط بین ملل، نگاه کردن از موضعی ایستا به مقوله های مدام متحول شونده ای چون قدرت، استقلال ملی و روابط بین الملل، استفاده گاه ناخودآگاه از تئوریهای دوران جنگ سرد در تحلیل رفتار بازیگران امروز در سطح بین الملل و برخوردی اخلاقی با کنش سیاسی افشاری و عطری از سوی دیگر است.

هيچکس نپرسيد آندو چه گفتند
 در نوشته ها ومواضع منتقدین افشاری-عطری تنها موضوعی که بدان پرداخته نشد محتوای سخنان آن دو است و مخالفت ها و انتقادها صرفا بر خود عمل گفتگوی دو ایرانی با آمریکائیان و با طرح اتهاماتی چون دست دراز کردن پیش بیگانگان، فراموش کردن خاطره تلخ کودتای 28 مرداد و سرنگونی حکومت مصدق، در خواست کمک از سرمایه داران-سناتورهای جمهوری خواه-نومحافظه کار، سناتورهایی که طرح رفراندوم دادند، سناتورهای صهیونیست، قدرت طلبی و دموکراسي خواهی، حق کميسيوني افشاری-عطری، انگیزه های شائبه برانگیز و ... به مناسبت سخنرانی این دو در سنای آمریکا مطرح شده است. منتقدین و مخالفین افشاری-عطری تقاضاي کسب پشتيباني از قدرتي خارجي را همان وابستگي تصور می کنند.

انجماد تحليلی در دوره جنگ سرد
مروری بر نقدهای مکتوب بیانگر این نکته است که تحلیل ها یا استدلال ها نه بر اساس معلومات نوین علوم سیاسی –روابط بین الملل و داده های واقعی و روزآمد ،که بر اساس ارزش گذاریهای ایدئولوژیک یا اخلاقی صورت گرفته است. انجماد افکار و رویکردها در قالبهای سیاسی-ایدئولوژیک دوران جنگ سرد و غفلت از تحولات بسیار مهم در عرصه روابط و سیاست بین الملل، فروکاستن روابط و سیاست بین الملل به رابطه دوست-دشمن یا خودی –غیرخودی و به عبارتی تلقی سنتی و قبیله ای از امر سیاست ، موجب شده است که بررسی و تحلیل وضعیت واقعا موجود ، جز با توسل و ارجاع به الگوهای تجربه تاریخی (با کنشگرانی متفاوت و در متن تاریخی متفاوت) میسر نشود. در واقع عرصه سیال واقعیت از منظری ایستا نگریسته می شود و پنداشته می شود یک الگوی فراتاریخی برای حل مسائل از پیش موجود است و می توان آن را به کار گرفت.

سياست يعنی مذاکره برای حفظ منافع
 نه صحبت از انقلاب است و نه کودتا، نه واگذاری امتیاز منابع ملی و نه تسلط منافع شخصی گروهی جدید در حاکمیت سیاسی ایران. صحبت به سادگی استفاده از فرصتها وابزارهای موجود در عرصه روابط بین الملل و هم چنین کارکردهای اعضای جامعه مدنی در حفظ منافع ملی است. عرصه روابط بین الملل عرصه همکاری و مذاکره است برای ارتقای منافع ملی، و جبر ملاحظه منافع دیگر کنشگران این عرصه است، نه عرصه تضاد و ستیز.

بديل منتقدان برای حفظ منافع ملی چيست؟
با مطالعه تحلیل ها یا مواضع منتقدین افشاری-عطری می توان به این نکته دست یافت که هنوز بین مفاهیم دولت با حکومت،جامعه مدنی با حکومت،منافع ملی با منافع گروهی (مذهبی،اقتصادی،قومی و...) تمایزی صورت نگرفته است. این حکومتها هستند که یا باید در استخدام کشور-ملت برای تعقیب و تامین این منافع باشند و یا کنار بروند. حال با توجه به اینکه هیچیک از عناصر مذکور در چهارچوب حاکمیت سیاسی فعلی موجود یا قابل حصول نیست چرا گرفتن ابتکار عمل از سوی آحاد و گروههای جامعه مدنی به طور عام و افشاری و عطری به طور خاص نکوهیده می شود؟ بدیل مورد نظر منتقدان افشاری و عطری برای محافظت از منافع ملی چیست؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
 
جنگ نرم آمريکا با ايران در راه است  
 

در ميان مطالبی که در باره بحران کنونی ميان ايران و جهان غرب منتشر شده است يکی دو نوشته و مصاحبه محسن امين زاده از مسئولان وزارت خارجه ايران در دوره خاتمی بسيار شاخص است. او در گفتگويی پس از تصويب قطعنامه شورای حکام آژانس اتمی که به ايران فرصت می داد تا قبل از گزارش شدن به شورای امنيت راه حلی برای خروج از بحران پيدا کند تحليل های درجه يکی در باره جنبه های مختلف اين بحران کرده است که بيشتر جنبه پيش بينی دارد. رسيدن به درجه ای که تحليل به پيش بينی تبديل شود نشانه دانش و بينش عميق است. من از گفتگوی بلند او قطعه هايی را انتخاب کرده ام که هم از نگاه گذشته نگر و هم در ديد آينده نگر بسيار گويا ست.

شکست ديپلماسی مدعيان

قطعنامه اخير شوراي‏حكام آژانس بين‏المللي انرژي‏ اتمي را يك شكست براي ديپلماسي كشور مي‏دانم. صرف‌‏نظر از اينكه چرا چنين شده و چه كسي مقصر است، اين نتيجه يك شكست ديپلماتيك مهم براي جمهوري اسلامي ايران و گام بزرگي به عقب در قياس با تجربه گذشته است كه جبران آن كار دشواري است.

ماموريت ديپلماسي كشور تبليغات و درگيري نيست. وظيفه ديپلماسي كشور اين است كه تلاش كند چنين قطعنامه‌‏اي بر ضد ايران تصويب نشود. اگر چاره‌‏اي نيست و قرار است قطعنامه‌‏اي بر ضد ايران تصويب شود، مانع از آن شود كه چنين تعابيري در آن درج شود. اگر در گذشته چنين قطعنامه‌‏اي تصويب نشده و چنين عبارات اتهامي بر ضد ما به كار نمي‌‏رفته و حالا به كار رفته است، نشانه آن است كه ما شكست مهمي در صحنه ديپلماسي خورده‌‏ايم.

خواسته های بی سابقه قطعنامه

آنچه قطعنامه از ايران براي شفاف‌‏سازي مطالبه مي‌‏كند، خواسته‌‏هاي بي‌‏سابقه و سنگيني است. دسترسي به افراد براي مصاحبه و بازجويي، دسترسي به اسناد مربوط به خريد كالاهاي دومنظوره، دسترسي به برخي مراكز نظامي هم مواردي است كه كار را براي ما بسيار دشوارتر از گذشته مي‌‏كند.

از ما خواسته شده كه كارخانه UCF اصفهان را تعطيل كنيم. در بندهاي ديگري هم بر عدم ساخت رآكتور آب‌‏سنگين و تعليق كامل همه مراحل غني‌‏سازي و فرآوري به صورت پايدار و كامل تأكيد شده است. در مجموع و در مقام مقايسه مي‌‏توان گفت كه اين قطعنامه از قطعنامه‌‏اي كه در شرايط مشابه برضد عراق صادر شد، تندتر است؛ ضمن اينكه اين قطعنامه تنها با يك رأي مخالف، روايتي از عملكرد ما را بيان مي‌‏كند كه كاملاً با گذشته متفاوت است.


سنگ رو يخ کردن سه کشور اروپايی
اگر ما چاره‌‏اي براي كار نينديشيم، با اين قطعنامه
پرونده ما به شوراي امنيت ارجاع خواهد شد. كشورهايي كه براي حل مسأله تلاش كرده‌‏اند مانند فرانسه، آلمان، انگليس و روسيه منافع‌‏شان ايجاب مي‌‏كند كه تلاش‌‏هاي سياسي آنان شكست نخورد و نتيجه كارشان كه نوعي ابتكار عمل در برابر آمريكا بوده، موفقيت‌‏آميز باشد.

به نظرم ما شرايط اين كشورها را به درستي درك نكرديم. از ابتدا كشورهاي اروپايي به دعوت ما تلاش كردند كه شرايط را كنترل كنند و نگذارند كه وضعيت بر ضد ما تند شود، چون اين كشورها بسيار علاقه‌‏مند بودند كه سرنوشت يك كشور مهم باقيمانده منطقه يعني ايران به دست آمريكا نيفتد و آنان ابتكارعمل حل يك بحران مهم در اين منطقه را به دست آورند.

آنها به
مذاكره با ما نشستند و ماه‌‏ها فشارهاي بي‌‏امان آمريكا را تحمل كردند و نقش كنترل‌‏كننده خودشان را از دست ندادند. آمريكا آن‌‏گونه كه از اظهارات مقامات اين كشور برمي‌‏آيد دائماً مدعي بود كه ايران قابل اعتماد نيست و مذاكره با ايران بي‌‏فايده است. اروپاييان نيز مدعي بودند كه اين مذاكرات نتيجه‌‏بخش است. ظاهراً در يك مقطع، آمريكا به معامله‌‏اي با اروپا دست زده است. پذيرفته است كه اندكي كوتاه بيايد و به اروپا وقت بدهد اما از اروپا خواسته است كه اگر حاصل مذاكراتش با ايران به نتيجه نرسيد اروپا در كنار آمريكا قرار گيرد. شرايط و روند كار به سمتي رفت كه نتيجه همان شد كه آمريكا مي‌‏خواست. 
 
نگاه کهنه جنگ سردی
مديريت اين بحران توسط ايران در مرحله اخير ناموفق بود. ما نتوانستيم از اين اختلاف جدي ميان اروپا و آمريكا به نفع خودمان بهره بگيريم. مسئولان ذي‌‏ربط در تحليل‌‏هاي خود به شيوه دوران جنگ سرد مسائل را سياه و سفيد مي‌‏ديدند و لذا توقعاتشان از اروپا خيلي بيش از توان اروپا بود. روش عمل ما باعث شد كه اروپا به عنوان طرفي كه در مقابل آمريكا كم آورده بود به سمت سياست‌‏هاي آمريكا برود.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
March 10, 2006  
ما و تابوی آمريکا  
 

افشاری و عطری تابوی بزرگی را شکستند

روشن است که ايران و آمريکا به سوی يک رويارويی تمام‌عيار می‌روند. اما وضعيت دقيقا همان نيست که سال گذشته بود وقتی زمزمه‌های حمله به ايران مطرح شد. من رفتن افشاری و عطری را به آمريکا نشانه مهمی از تغيير در وضعيت می بينم.

افشاری و عطری دانسته يا ندانسته به راهی قدم گذاشته اند که طبقه متوسط ايران مدتهاست به آن فکر می‌کند و از آن حرف می‌زند اما شايد هرگز فکر نمی‌کرده است روزی کسانی مانند افشاری و عطری نمايندگان اجرای آن شوند. اينکه اجرا شدن سياست مورد علاقه طبقه متوسط با نقش يافتن افشاری و عطری آغاز می‌شود خود نشانه ديگری از تغييرهايی است که صورت گرفته است.

در فاصله ناکام ماندن اصلاحات حکومتی و سفر افشاری و عطری به آمريکا دست کم دو گسست مهم اتفاق افتاده است: ناکارآمدی اصلاح طلبان وفادار به حاکميت، اميد به هرگونه تغيير را از ناحيه آنها نقش بر آب کرده است و درست به همين دليل فضا را برای رهبران تازه ای گشوده است که ديگر از اردوی اصلاح طلبان نيستند. رهبران تازه می دانند که در داخل حاکميت همه راهها رفته‌شده و هيچ روزنه تازه‌ای وجود ندارد. همزمان آنها از پتانسيل عظيم گرايش طبقه متوسط به آمريکا آگاه اند. واقعيتهای جهانی هم مداوما به سمتی ميل می‌کنند که آمريکا را در سرنوشت ما نقش قاطعی می‌بخشد. بنابرين رهبران جديد - که ما امروز تنها نام معدوی از آنها را می‌دانيم اما خيل آنها در راه اند- هم راه ديگری ندارند و هم جسارت کافی دارند که ميل درونی طبقه متوسط را پيکرينه کنند و به سمت گفتگوی مستقيم با آمريکا حرکت کنند.  

گسست دوم دقيقا در همين جاست. يعنی گسست از امکانات و تلاشهای داخلی و حرکت برای تاثيرگذاری بر تصميمات آمريکا. اگر اين کار از عهده دستگاه منجمد سياست خارجی ايران بر نمی‌آيد رهبران جديد ابتکار عمل را در دست می‌گيرند تا سياست حفظ منافع را خود بر عهده بگيرند. در اين ماجرا تا اينجا هيچ چيزی که اسباب شرمساری باشد اتفاق نيفتاده است.

آرمان اين حرکت جديد کنار راندن سياستهای حاکميتی است که جز به ضرر منافع ملی ايران کار نکرده است و ممکن است در هفته های آينده بسياری از داشته‌های مردم ايران را نيز در مسير ضدعقلی که می پيمايد به خطر بيندازد. اما سوال اساسی اين است که اولا آيا می‌توان بر سياست های ايالات متحده به اين ترتيب تاثير گذاشت؟ و ثانيا تا کجا می توان به رهبران جديد اعتماد کرد که بر سر منافع ملی ايران معامله نکنند؟

من جواب روشنی برای قسمت دوم ندارم اما در وضع فعلی که اعتماد به هوشياری و سياستمداری و کارآمدی رهبران حاکم مخدوش شده است چاره ای جز اعتماد مشروط به رهبران جديد نمی‌بینم. در باره قسمت اول هم من بشدت معتقدم که می‌توان بر سياستهای آمريکا تاثير گذاشت. مهم اين است که صداهای ناشنيده-مانده شنيده شود. صدايی که روح صلح‌طلب ايرانی را منعکس کند. انقلاب ايران از آغاز تا ديروز که زنان ما در تهران با روش های بی‌خشونتی خواسته‌های خود را بيان کردند انقلاب مردمی صلح‌طلب بوده است. ما نخستين و بزرگ ترين انقلاب مخملی جهان بوده ايم و هنوز هم با همه سرگيجه‌ها و سردرگمی‌ها و رنج خشونت رسمی کشيدن‌ها ضدجنگ و ضد روحيه جنگ‌طلب ايم. از سوی دولت آمريکا باشد يا از سوی دولت ايران.

اقدام افشاری و عطری اقدامی شجاعانه است در موقعيتی که بسياری از رهبران ما هنوز و همچنان در عصر تمام-شده‌ای زندگی می کنند که ستيز با جهان خاصه نيمه غربی آن انقلابيگری دانسته می‌شد. هيچ رفتاری و هيچ اقدامی با نيت حفظ منافع ملی و پرهيز از رويارويی خسارت‌بار بين ايران و جهان تابو نيست. حرکت در مسیر پرهیز از این رویارویی امروز معیار تشخیص رهبران آینده است.     

پس نوشت:
مردم ايران را دشمن خود نکنيم: اين مقاله ای که در وبسايت مجله پراسپکت آمده است بسيار خواندنی است. ديد متفاوتی دارد از جرياناتی که معمولا از غرب در ايران شناخته می شود. حرف اصلی اش اين است که «اشتباه نکنيم مردم ايران بر خلاف اغلب مردم مسلمان خاورميانه طرفدار اروپا و آمريکا هستند. با حمله به ايران و قلدری با ايرانيان مردم ايران را به صف دشمنان خود وارد نکنيم.» اين غربگرايی ايرانيان دارد به يک وزنه در مباحثات سياسی تبديل می شود و می تواند پايه استدلالی مهمی برای تلاشهای فعالان سياسی خارج از حاکميت باشد در پرهيز دادن از جنگ و قلدری با ايران. در عين حال توصيه ای هم به آنهاست که به قول اين بر و بچه های تحکيمی خط قرمزتان را کجا بگذاريد. خط قرمز هر دو طرف و بلکه همه طرفها يکی است: مردم ايران را دشمن خود نکنيد.
 Misreading Iran (again), by Michael Axworthy

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
March 9, 2006  
پاتک عمليات روانی  
 
هيچ علاقه ای برای ورود به اين دست مباحث نداشتم اما به نظرم ماجرا مهمتر از آن است که ناديده گرفته شود:

کلاغ سياه: آهاي ملت، شايد شما بگين اين توهم توطئه است اما تمام شواهد و تجربيات گذشته شاهد بر اين ادعا است که حمله ي پليس به گردهمائي زنان در استاديوم آزادي و همچنين پارک دانشجو دو حمله ي برنامه ريزي شده براي تحت شعاع قرار دادن باخت بزرگ ايران در مباحث اتمي در بين وبلاگ نويسان و سايتهاي خبري بوده که حساسيت زنانه ي خاصي دارند . حالا چه فمينيست باشن و بهش افتخار باشن و يا اينکه محض تفنن خبري باتوم خوردن زني را گزارش کنند.

پس بنابر اين اگر فردا حکم اعدام زني تائيد شد يا زني خبرنگار مفقود شد يا زني سه فرزندش را کشت يا زني ..... زياد تعجب نکنين. فعلا که در سياست رواني گردانندگان پروژه اتمي ، زنان بهترين بهانه ي سرگرم کردن منابع خبري به اخبار و مطالبي غير از گند بزرگ در مسائل هسته اي هستند.

به این ميگن استفاده ابزاری هسته ای از زن!

زن نوشت: هی می‌خواستم درباره چيزی بنويسم اما ترديد داشتم. کامنت بی‌نامی که گذاشته شد، ترديدم را برطرف کرد برای نوشتن.

روز سه‌شنبه يکی از دعوت‌شدگان به ميزگرد وبلاگ‌نويسان به من تلفن می‌کند که: «برنامه‌ی ميزگرد از راديو پيام پخش شده. برگزارکنندگان چه کسانی هستند؟ مشکوک است!» بماند که فک من تا روی زمين کش آمد، می‌گويم: «خيلی اين کار راديو عجيب بوده و برگزارکنندگان کسی غير از خودمان نيست.»

خوب يادم است سه سال پيش را که همه‌ی دوستان و هم‌فکران علی‌رضا علوی‌تبار گرفتار شده بودند؛ هرکدام به نوعی. اما او آزادانه حرف می‌زد، گفت‌وگو می‌کرد، درس می‌داد و مشکلی برايش پيش نمی‌آمد. و سؤال‌های بی‌شماری که همراه با تهمت به طرفش شليک می‌شد: «دستت با آن‌ها توی يک کاسه است که نگرفته‌اندت؟» و علوی‌تبار که می‌گفت: «می‌خواهند من را بسوزانند.» با دامن زدن به شک وابستگی، تا حالا خيلی از همبستگی‌ها گسسته شده.

کاش حواسمان به اين نکته‌ها باشد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
March 8, 2006  
انقلاب بعدی انقلاب زنان است  
 

عکس از وبلاگ کسوف
تجمع زنان به مناسبت روز زن در پارک دانشجوی تهران که با شدت سرکوب شد. عکس از وبلاگ خوب کسوف

بچه هایمان را زدند! جلوی چشمان من! عابران را! پیر را! جوان را! وحشیانه زدند! به هیچ کس رحم نمی‌کردند! روز زن‌مان مبارک! روز مردمان مبارک! تبریک به انسانیت! ما ملتی متمدن بودیم. هستیم؟ - شيرين احمد نيا

ماموران کیسه های پر از زباله به سر و صورتمان پرتاب می کردند ... یک نفر سیلی می خواباند تو گوش نازنین فیروزه مهاجر... - امشاسپندان

باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبش‌های زنان در تمام جهان وصل می‌کند. - پاگرد

نيز:
- امروز روز بزرگیه برای من. چون بالاخره با باتوم مورد مهرورزی قرار گرفتم - نيما نسرين
- دوستامون در نيروی انتظامی شروع به کتک زدن کوچيک و بزرگ و پير و جوون می کنن. از ما گرفته تا سيمين بهبهانی. - فصل زن
- چطور میشه این خشونت رو بر علیه زنانی که آمده بودند از صلح حرف بزنند توجیه کرد؟ - پرنده خارزار
 - پلاكاردي است كه رويش نوشته "جهان بهتري ممكن است، به دور از هرگونه خشونت" نصفه نيمه بالا مي‌آورم. - صبا بی قرار

لينک ها به راهنمايی زن نوشت

پس نوشت:
آيا فمينيسم پلاتفرم تازه ای برای کمونيسم کهنه است؟ متن زير برای من که هميشه اين سوال را از خود می کنم خواندنی است:

در باره ميزگرد هشت تا هشت در تهران: آنچه توجه من را بیش از سخنرانی ها به خود جلب کرد وابستگی ذهنی برخی از دوستان اعم ازفمینیست و غیر فمینیست - اما عمدتا نسل جوان ما - به واژگان و تعاریف مارکسیستی و چپ گذشته بود که خیلی به نظر نوستالژیک و خارج از متن به نظر می آمدند. متاسفانه چپ زدگی، مارکسیسم زدگی و شعار زدگی آنهم خارج از متن اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی کنونی و نیز استفاده از واژگان و تعاریف آن در دنیای فعلی یکی از معضلات روشنفکران ما از پیر تا جوان شده. در میان صحبت ها و نقد هایی که شد بیش از هر چیز برچسب هایی بود که چپ و راست به سخنرانان زده شد : برخی از حضار چنان از طبقه کارگر و جنبش کارگری صحبت می کردند انگار که در دهه 1960-1970 به سر می برند و سخنرانان را کم و بیش یک مشت بورژوای بی درد و یا آکادمیسین های گسسته از جامعه ای خطاب می کردند که بهتر بود کمی به جای کتاب خواندن وارد جامعه می شدند تا ببینند دنیا دست کیست!
 برگرفته از: مادام ميم 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
March 7, 2006  
و تن وطن ماست  
 

مقدمه: برای من که زندگی ام در عشق های مکرر گذشته است گفتگو از تن و زن آسان نيست. اما شعر شاملو را می فهمم. زن همه تن است اما هميشه چيزی فراتر از تن هم هست. لطيفه ای که حافظ «آن» می خواند. که در تن نيست اما با تن هست. خسته می شوم از اين منطق دوگانه يا اين يا آن. می خواهم بگويم هم اين است هم آن. نه اين است نه آن. منطق بشری منطق زن-و-مردی منطق عشق منطق سفيد و سياه نيست. ما چه هستيم جز بدن. و ما چه هستيم اگر فقط بدن باشيم؟ 

در دوری: دور بوده ای هيچگاه از کسی که دوست می داری؟ تن اش را می خواهی؟ فراتر از تن اش را می خواهی؟ برايتان از سالهای دور بخوانم:

سازی ام نيست آوازی ام نيست... امروز رگبار می زد. تو را خواستم. ديروز آشفته بودم. تو را خواستم. آنک ديوانه گشتم. تو را خواستم. اينک بيگانه هستم. تو را می خواهم. می روم و می گريم. سيلابی در خويش. بر هيچ قرار ندارم. جز بر تو قرار نگيرم. عکسی به دست باد. مهتابی. می خواهم ببوسمت. سر تا پای. می خواهم بميرمت. شاخه نازکی و اين چنين توفان. درد از من شعله می گيرد. قرار ندارم. قرار ندارم. فلک را کاش می شکافتم و بيرون می زدم. در خلا نفس راحتی. بهار بی توست. من بی بهار. گسسته ای و پيوسته ای. محتاج يک لحظه از آن ساعات خوبم که گويی قرنی از من دور است. گويی هرگز نبوده است مگر خيالی و خوابی. اما خوابی روشنتر از بيداری. بازی می کنم و نمی دانند. با خلق چه فتنه ها دارم. و اينهمه تدنی متحرک. و شهری از کوران. برای من يادگاری. برای من آيينه ای زانسوی جهان. برای من چون آتشی در برهوت ظلمت. کی تو را از دست فروتوانم گذارد. تنها تو باشی. اين بودن همه چيزهاست. ديدار نمی خواهم. اما تو را می خواهم. چنان در تو ذوب می شوم که قلبم سرخ می شود چون فلزی گداخته. کجا چون تو يابم. که نيافتم. چگونه ديگری در چشم ام اعتبار تواند داشت که تو سکه هر اعتباری را از رونق انداختی. بعد از تو هر دانايی گولی نه بيش. و هر ادعايی به سفاهت ماننده ای. هر فرهنگی آزاری. هر دوستی ياوه ای. بريده ام و پيوسته. از آنهمه به يگانه ای.

دوست من چشم من چراغ من سوز من ساز من شادی اندوهگن من اندوه شادی خوار من. ... دريغا دريغ. اما اگر هزارم دريغ هست يک آتش سعادتم نيز. که آنهمه می سوزد. دست می گزم و اندوه می برم و قهقهه می زنم. تو نيستی و اين دريغ هاست. تو هستی و اين چراغی جاويد است. فانوس عشقم به دست. در توفانی از دريغ.

در آغوش نزديک: آن نامه ها و شعرهای فراقی مرا می کشت. می گفتم از اين فرهنگ فراقی دلخون ام. وصال مگر کارسازی کند. چشم بر هم می نهادم و آغوش نزديک محبوب خويش را می شميدم. و آغوش همه تن است. و آغوش همه تن است؟:

آغوشت را می خواهم می خواهم با دستانم نوازشت کنم. چشم بر هم نهاده يا چشم گشوده باش نگاه کن که من با تن تو چگونه عشق می بازم. چشم بر هم نه و دستان مرا حس کن لب های مرا حس کن و دهان عطشان مرا که برای پوست تو تشنه کام است. می بويمت و می خواهمت. بادا که زمستان سرشکسته باشد. بستر تو بهار من است بهار گمشده من. بادا که زمستان سرشکسته باشد. تنها يک بهار فاصله است. فاصله دستان من با پوست تو با تن عريان و جاودانه تو. بوسه هايم در رگهايت خواهند دويد. چيزی آنسوی پيچ و تاب ها هست چيزی با پيچ و تاب ها هست. از آن من. از آن تو. با تو خواهم خفت و با تو چشم خواهم گشود. وقتی سحر می وزد بر تو چون باد می دوم نرم، بازيگر و با پيچ و تابی پر خواهش. در افق چشمان تو چشمان آبی رنگ عشقی آسوده و سرکش چشم می گشايم. در موهايت که از خواب دوش پريش است خانه می کنم. و بر پوست تو می گسترم.

بادا که سحرگاهان بسيار از کنار تو برخيزم. به کنار تو پناه آورم. اينک هر چه زان توست از آن من است. به کف من. چون ساغری در دست من. تو را خواهم نوشيد ازغوانی رقصان! آيينه جهان!

و تن: و تن وطن ماست. گفته بودم يکبار در پيشانی شعری که فراسوی نيک و بد نام داشت ملهم از نيچه و با اين سخن از او که: من به راه شما نمی روم شما خوار دارندگان تن!    

نيز:
ماه دزديده
و:
خسروانی هايی برای ماه دزديده؛ «شعرهای ماه دزديده محصول يک اشراق در تنهايی است. گفتگوی اشتياق است. اشتياقی انسانی. بس بسيار انسانی. در نيمه شبی از شب های تنهايی دوشنبه. چيزی جز عشق و زنی همدل و ياری دلنواز تنهايی ما را پر می کند؟ انسان همواره يار خود را می جويد. که از وحشت تنهايی برهد.»

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
March 6, 2006  
تن و زنانگی زن  
 

در فراسوی مرزهای تن می توان دوست داشت؟

موضوع تن فقط به زن محدود نيست روشن است اما ظاهرا اين هم روشن بايد باشد که رابطه زن و تن رابطه ای بنيادين است (بنيادی تر از رابطه مرد و تن اش) که در ميان ما جماعت هنوز در باره اش بحث نشده است يا بحث ها در حد ابتدايی است به همين دليل بسياری از ما نمی دانيم ايستارمان در کجای اين بحث طيف بندی می شود. (اصولا من به جای اين همه حرفهای رطب و يابس که به اسم فلسفه روز به خورد جماعت داده می شود و بيشترش هم ترجمه ناکارامد است طرفدار بحث هايی تاليفی در باره اين موضوعات جدی و واقعا روز هستم. اما کو گوش شنوا؟!)

روز جهانی زن معمولا به بحث های اجتماعی و سياسی اختصاص می يابد. اما من فکر می کنم يادداشت زير از شيرين احمدنيا مقدمه غيرمتعارفی می تواند برای بزرگداشت زن باشد هرچند خود نويسنده آن را به اين مناسبت ننوشته باشد. ديگر اينکه برای من که منازعات و مخاصمات وبلاگستان را دنبال می کنم اين نوشته از اين منظر هم جالب است که اگر آن را يک مرد نوشته بود احتمالا از سوی خانمها (و چه بسا آقاها)ی فمينيست متهم می شد به اينکه زن را از چشم مردانه و مردسالارانه ديده است اما نکته اينجاست که اين نوشته تفسيری از چشم يک زن از خطاب عاشقانه شاملو به معشوق خود است برای فراتر رفتن از بدن.

خب حالا برای اينکه مقدمه از متن مفصل تر نشود بخوانيد:  

دو سه روز قبل که بخشی از شعر شاملو رو نقل کرده بودم واکنشهای جالبی رو دریافت کردم. دوست عزیز عالم مجازی ام حسن هم اخیرا این کامنت رو اضافه کردن که منو به فکر فرو برد:

"مگه می شه در فراسوی مرزهای تن هم دوست داشت؟"

در حیطه ی "جامعه شناسی بدن" تاکید زیادی می شه بر نقش کلیدی بدن در تعاملات اجتماعی و روابط انسانی. یعنی ما چه بخواهیم یا نخواهیم روابط انسانی مون از واسطه ای به نام بدن تاثیر می پذیره. من وقتی در این باره سر کلاس جامعه شناسی پزشکی مثال می زنم مثلا به نقش و اهمیت ویژگیهای بدنی در انتخاب همسر یا حتی در انتخاب یک کارفرما وقتی با متقاضیان استخدام روبرو می شه اشاره می کنم.

تقریبا جای تردید نیست که ویژگیهای ظاهری تا حد زیادی نقش تعیین کننده برای پیشرفت و موفقیت افراد در زندگی شون دارن حتی اگر این نقش خودش رو به شکل غیر مستقیم مثلا از طریق اعتماد به نفس بیشتری که در فردی که دارای بدن سالم یا زیبایی هست ایجاد می شه نشون بده! نمی شه اهمیت بدن رو نادیده گرفت هرچند مطلق نیست. اما در مورد دوست داشتن چی؟ در اون مورد هم من شکی ندارم که تاثیر زیادی داره. اما به نظرم در عین حال ممکنه که بشه در یک "دوست داشتن متعالی" از محدود ماندن به ویژگیهای بدنی فرا تر رفت یا لااقل مقام "تعیین کنندگی" رو از اونها سلب کرد.

------------
* فقط کامنتهايی که به پروراندن موضوع کمک کند منتشر خواهد شد. نقد و نظر به زبان راست و روشن دری، نه برچسب و ذرت پرتاب کردن به زبان دری وری! - سيبستان محل بحث است نه جای يقه دری.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
March 4, 2006  
تقويم جنسی و روشنفکربازی  
 

گزارش روز در باره به بازار آمدن تقويم جنسی يکی از نمونه های روشن از-آنور-بام-افتادگی است! من بشدت با آموزش جنسی موافقم و اصل ورود به اين موضوع را بسيار مهم می بينم. گزارشگر روز طوری حرف می زند که انگار گناه کبيره صادر شده و کتابی چاپ شده که علی القاعده بايد سانسور می شده و چاپ نمی شده. اين حرف از بن نادرست است. بخصوص اينکه به نوعی دفاع از سانسور است.

گزارشگر که ما صلاحيت های دينی او را نمی شناسيم می گويد حليه المتقين که توصيه های اين تقويم از آن  گرفته شده است "مجموعه
اي از روايات درباره مسائل مختلف مذهبي است که بخشي آن به مسائل جنسي اختصاص دارد و بسياري از کارشناسان ديني، بخش بزرگي از مندرجات آن را نامعتبر مي دانند".

من از اين روشنفکر بازی سر در نمی آورم. اين حليه المتقين به دست يک عالم اسلامی در مسائل جنسی نوشته شده است. حتی اگر تمام رواياتش هم بی پايه باشد مهم اين است که آن عالم و بسياری ديگر آنها را باور داشته و دارند. بخواهيم يا نخواهيم بسياری هم همين توصيه ها را دستور عمل جنسی خود قرار داده اند و می دهند. ستيز با عرف های اجتماعی معيار روشن می خواهد و قرار نيست هر چه به نام دين مردم باور دارند يکسره مردود باشد.

"نهي انجام عمل جنسي در روزهاي قمر در عقرب" که در تقويم آمده اگر در فلان کتاب اخترشناسی فرنگی آمده باشد لابد ممدوح است و چون حليه المتقين گفته است مزخرف است. اين از عرفهای عام است که بسياری از  مردم جهان در مسائل جنسی خود مثل ديگر مسائل زندگی شان به روزهای ماه و وضع ستارگان توجه دارند. من واقعا درک نمی کنم که در جامعه ای که مثل خيلی از جوامع ديگر ساعت سعد و نحس امری پذيرفته است چرا بايد اين حرف چون از زبان ارشاد قم در می آيد نادرست باشد.

گزارشگر با لحن طعنه آميز می نويسد توصيه روايت اين است که "زن باكره اي را بخواهيد كه فرزندان بسيار بياورد و سرينيش بزرگ
باشد." لابد نويسنده گزارش تا به حال پيکره های ناهيد و ديگر خدايان باستان را نديده است که بخش بزرگی از آنها همين توصيه را تصوير می کنند. فرزند بسيار داشتن هم فقط در اسلام يا در نوشته مجلسی يا ارشاد قم توصيه نشده در تمام دوره شوروی ممدوح بوده است در آلمان امروز هم هست در آمريکای مسيحی هم هست در ميان يهوديان هم کاملا ممدوح است در اوستا هم آمده است.

گزارش روز می نويسد: بخش دوم به بحث درباره آميزش جنسي اختصاص دارد، و با نقل رواياتي آمده: "هنگام آميزش با همسر فوري بر روي او قرار نگيريد و عمل دخول را انجام ندهيد" بلکه "پيش از آن با لمس زن، با او بازي و خوش طبعي كنيد زيرا اين عمل آميزش را براي شما پاكيزه تر و گواراتر مي كند." بسيار خوب کجای اين حرف نادرست است؟ کجای اين نوع توصيه ها بايد سانسور شود يا قبيح است؟ اين يکی از انسانی ترين توصيه ها به جامعه مردسالاری است که هيچ توجهی به ارضای جنسی زن ندارد. به نظر گزارشگر اين توصيه خطاست؟  

در ادامه گزارش، معرفی بخش سوم تقويم زناشويي آمده که "به تغذيه جنسي پرداخته و به معرفي مواد غذايي كه شهوت را زياد مي كند پرداخته است". اين بخش هم از مواد رايج در هر عطاری است. آقای گزارشگر بهتر است سری به عطاری های تهران بزند تا ببيند چه درصد بالايی از مردها به دليل مشکل کم توانی يا ناتوانی جنسی به دنبال راه حل های گياهی می گردند. چنين توصيه هايی حتی اگر کاملا هم از نظر پزشکی تاييد نشده باشد بخشی از عرف دارويی و طبابت خانگی جامعه ماست و کمترين اثرش بالا بردن توان روانی بيمار است. در غرب دهها کتاب در خوراک شناسی جنسی هست. در عطاری های چينی هم که در سراسر اروپا و آمريکا پراکنده است و نوع شيک همان عطاری های خودمان است بخش مهمی از مواد گياهی برای چنين مراجعانی اختصاص دارد.   

طبيعی است که من از هر آنچه در اين کتاب و تقويم آمده دفاع نمی کنم – و هر انتقادی از آن می تواند بدون درخواست سانسور آن مطرح شود- و ورود در محتوا کار من نيست اما بحث من در روش است. چرا در حالی که آموزش جنسی که در جهان امروز بسيار جدی گرفته می شود وقتی با زمينه های قابل قبول خود در جامعه ما نمونه پيدا می کند رگ غيرت روشنفکرانه مان می جنبد؟ از سی سال پيش که کتابهای دکتر رضا پاک نژاد تنها مرجع جنسی برای جوانان مذهبی بود تا امروز که اين تقويم ها در می آيد پيشرفت محسوسی در اين بحث ديده نمی شود چون واقعيت اين است که هيچ کار روشنفکرانه ای در اين زمينه هنوز انجام نشده است. پس دست کم اجازه دهيم غيرروشنفکران به منابع سنتی خود دسترسی آزادانه و بدون احساس شرم داشته باشند شايد راه برای بحث های امروزی تر هم باز شد (مثل آن نمونه بی نظير گفتگوی کاپوچينو با آن سکسولوژيست ايرانی). در غرب سالهاست که راهنماهای آموزش جنسی با تصوير و بيان جزئی ترين مسائل روانشناختی و غذايی و آرايش بستر و اتاق خواب رايج است. از کوزه ما هم همين بيرون می آيد که آمده است. اگر فاصله ای هست که هست به معنای اين نيست که بايد کوزه را شکست. بسم الله راه بيفتيد خوبش را بنويسيد.

چسباندن اين تقويم به ريش آقای مصباح و اصولا سياسی کردن بحث هم واقعا خنده دار است. منطق نهايی گزارشگر محترم گويا اين است که حالا که جلوی بسياری از کارها و آثار ما گرفته می شود چرا جلوی اين يکی گرفته نمی شود. اما بهتر است به اين فکر کنيم که چرا حتی گفتگوی بی پرده از سکس در قالب عرفهای پذيرفته جامعه به مانعی بر نمی خورد. همه چيز را سياسی نکنيم. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
March 2, 2006  
باسمه های روشنفکرا و زناشون  
 

مدتيه اين آقای سيبستان رفته تو لاک خودش و نمی نويسه. می گم چرا می گه روزه سکوت دارم. می گه داره روی سکوت بمثابه هندسه گفتار تاملات می کنه. من هم از فرصت استفاده کردم و اينجا می نويسم. البته خودش هم اجازه داده وا ولی خيلی هم خوشش نمی آد. من گفتم تا دوره سکوت سيبستان بگذره من چند مدتی مزاحم باشم و زير درختهای سيبستان بزنم زير آواز. بلکم جن های ديگر هم جمع شدن و حرفهايی زديم که از دهان مبارک سيبستانی شنيده نمی شه. فعلا اونا که منتظر سيبستان ان برن آب خنک بخورن که ما اينجا همه کاره ايم. آقای سيبستان گفتن شايد اين گوشه سيبستانک را گاهی برای افاضات رفقا استفاده کنن ولی فعلا لينکدونی به اجنه اختصاص داره و پست های سيبستان هم از قلم من صادر می شه.
 

اولين مطلب اجنه ای من نقل قول از قلم يکی از آبجی های تهرانی مان است که اندر مجادلات خودش و شوهر نازنين اش که شغلش روشنفکر است می گويد: 

لات با سوات

می گويد باید سکسی بشم؛ چاق، لاغر؛ هر طور که بخواد. می‌خوام فیلسوف یا دست کم روشن فکر یا لااقل فمینسیت باشم. "جنس لطیف" و "مهربون" و "ناز" بودن دیگه کافی نیست. شاید خیلی هم بد شده. از مد افتاده. هرچند قبلا می‌گفت: "زن رو با زنانه‌گی‌اش دوست دارم." حتی اگه برای سر کارم کفش پاشنه کوتاه یا شلوار می‌پوشیدم، ازم ایراد می‌گرفت! ولی حالا گاهی "خصلت‌های مردانه" و حتی "لاتی" براش جذاب شده.

همیشه می‌گفت "درسته تو زیاد کتاب نمی‌خونی، ولی خیلی فهم داری. ان‌قدر هوش داری که از یه کتاب، نکته‌ی اصلی‌ش رو خوب بیگری." اما حالا می‌بینم، نه. باید کلی اسم حفظ باشم. لابه‌لای حرفام تند تند از بزرگان ِ نام و نشان نقل قول کنم. حالا موندم چه خاکی به سر این حافظه‌ی کم بریزم؟

حاشيه وسط متن- توجه فرماييد يا دوباره بخوانيد: باید کلی اسم حفظ باشم. لابه‌لای حرفام تند تند از بزرگان ِ نام و نشان نقل قول کنم. (شيرفهم شدين؟ ياد بگيرين. به اين ميگن اند معيار باسمه ای)

تنهايی باسمه ای: هيچکی منو نمی فهمه

درست نمی‌دونم انتظارش یا مطلوب‌ش چیه؟ وقتی هم که از خودش می‌پرسم، می‌گه: "خودت باید بفهمی"! می‌گم: "آخه لامصب، من همونم که یه‌روزی "بهترین" بودم! تقصیر من چیه که تو این‌همه سرعت گرفتی؟ این‌طور باشه که من هم هرچی  بدوم، گاهی فایده نداره! خودت همیشه تنها می‌مونی. هر کسی تا یه‌جایی می‌تونه همراهی‌ت کنه." می‌گه : "همینه که تنهام"!

حاشيه دوم در متن - می گم اين شوهر آبجی ما طفلک خيلی تنهاست! بايد به اين آقاسيبستان بگم در باره واقعی بودن يا نبودن حس تنهايی مردان تحصيلکرده و کتابخوان ايرونی تاملات کنه بعدا در سيبستانک بنويسه.

تجدد باسمه ای و بحث شيرين سلطه

ما که آخرش نفهمیدیم "سنت" چیه و "تجدد" کدومه؟ اتفاقا چند وقت پیش به یکی از رمان‌نویس‌های معروف گفتم: "شماها انصافا بین سنت و مدرنیته خوش دست و پایی می‌زنین! هم دوست دارین توی محافل روشنفکریتون به هنر یا حرفه یا مدرک یا موقعیت زن‌تون افتخار کنین، توقع دارین در مباحث فکری مشارکت کنه و حتی الهام‌بخش باشه؛ هم انتظار دارین در "مادری" و "کدبانوگری" کم نیاره! در ضمن، همیشه تر گل و ورگل، تر و تمیز و عطرآگین و آراسته و پیراسته باشه! از همه مهمتر، هر لحظه که اراده کردین، باهاتون حال کنه! هم نمی‌خواین یا نمی‌تونین تنهایی از پس اداره‌ی زندگی بر بیاین؛ هم نمی‌خواین سلطه‌تون خدشه دار بشه!"

حاشيه سيم- ما تو دنيای اجنه ها همه مون کار می کنيم همه مون هم ظرف می شوريم آشپزی هم می کنيم. دلم واسه اين آبجی مون سوخ حسابی! اما جن هم وسوسه می شه با خودش بگه کاش من هم يه مرد روشنفکر ايرونی بودم!

عاشقيت باسمه ای و نفی بدن

من و شوهرم به هم نیاز مالی نداریم. ولی لابد حالا فکر می‌کنه همین مقدار شهرتش برای من هم مهمه! اما با هم قرار گذاشتیم که "تا وقتی عاشقیم با هم بمونیم". حالا این کارش یعنی چی؟

سرم پایین می‌افتد تا قطره‌‌ی خجول به آسودگی از چشمش گوشه کند. نفسی می‌کشم و دستم به عادت پشتش را می‌نوازد: عزیزم خوب اگه روابط آزاد رو می‌پسنده، چه اشکالی داره؟ بدن او که جزء اموال تو نیس!

حاشيه چارم- د! ما در عالم اجنه هم اينطوری وا نمی ديم. بدن او جزو اموال من نيست اما بدن من هم جزو اموال اون نيس (در عالم شما آدما هست؟). يه جای کار بو می ده. بوی آدم!


زن نبايد ضعف نشون بده

اما فکر می‌کردم دلش مال منه. اگه کسی به عشقت ابراز عشق کنه، چه می‌کنی؟ اگه عشقت عاشق کسی دیگه بشه چی؟ اگه هر دو شون ...

سرم بالا می‌آید: وای ! سرم گیج رفت از این‌همه "عشق" ! یاد بگیر که کمی از احساسات فاصله بگیری و معقول باشی. 

همیشه فکر می‌کردم من خیلی "عاقلانه عاشق شدم"! حرف دل یه چیزه و عمل یه چیزه دیگه. من که تا حالا سعی کردم سنجیده رفتار کنم. ولی خوب آخه معقول اینه؟ ما هر دومون برای این دوست داشتن بهای سنگینی دادیم.

زردی و بی‌جانی صورتش ناگهان سرخ و برافروخته می‌شود. بینی‌اش را پاک می‌کند و راست می‌نشیند: حالا من راه دیگه‌ای ندارم. مگه شوخیه؟ باید مبارزه کنم و عشقم رو برای خودم نگه دارم.  باید عمر و عمق این دوست‌داشتن رو هرچی بیشتر کنم. مگه خودش نمی‌گفت: "ماهیت عشق ثبات‌خواهی است"؟ همیشه می‌گفت: "عشق دستاویزی انسانی است برای مبارزه با نابودی. عشق تجسم جاودانگی‌خواهی بشر است در انتقام از دنیای گذرا." می‌گفتم: "آره. عشق‌های جدید هر چه قدر هیجان و لذت تازه‌ای داشته باشن، در عوض عشق کهنه یه "آن ِ" دیگه‌ای داره. " ولی حالا می‌گه "شما زن‌ها دنبال امنیت می‌گردین". خوب مگه بده؟ به هر حال من فقط عاشقش شدم، ماهمنیر! این‌چیزا رو نمی‌دونم! نمی‌تونم بی‌تفاوت بشینم.

- خیلی زشته که از خودت ضعف و عجز یا برعکس، خشم نشون بدی! از تو یکی انتظار نداشتم! 
بغض آلود بر سرم فریاد می‌زند: تو هم روشنفکرباز درمیاری!؟ همه‌تون فقط "عقل" آدم رو به حساب می‌آرین. پس چه به سر احساس میاد؟ دل ِاون، دله؛ دل ِما، خشت و گِله؟ اون عاشق شده و رنج  می‌بره، من اگر از عشقم بریده بشم، زجر نداره؟ پس من چی این وسط؟ من آدم نیستم؟ اصلا چرا باید بپوشونم که حسودی هم یه خصلتی انسانیه؟ اگه کسی به من نگاه می‌کرد، خودش همه‌ش تو گوشم می‌خوند: "این حسد از عشق خیزد نی جحود".  گاهی از دستم در می ره! بد اخلاقی می‌کنم! از این‌که می‌خواد گولم بزنه متنفر می‌شم. از کوره در می‌رم! حتی یکی دو بار داد کشیدم! فحش دادم! تبدیل شدم به یه زن عوام و بی‌شخصیت! فکر می‌کنی این برای خودم دردناک نیست؟

حاشيه آخرم - ما اجنه تو کار شما آدمها انگشت به دهن مونده ايم.
   

پشت نويس:
هر گونه رابطه ای با مهدی جامی هم که بعضی ها فکر می کنن سيبستان از اونه نه از آقاسيبستان تکذيب می شود. - جن سيبستان

پشت بند:
ضمنا چون من مثل آقاسيبستان حوصله زياد ندارم و مزاج م هم آتشی يه برا اينکه کار دست شما و خودم ندم کامنتها بسته است. اونا که مخالف ن برن تو وبلاگهای خودشون حرف بزنن اونا که موافق ن خب مجبور نيستن چيزی بگن. ولی اگر دلتون خواس حاشيه بدين برام ايميل بفرستين تا بذارم همينجا تو پشت بند. کامنت بسته است. حرف جن يکی س. اينم ايميل شخصی من - به هر کسی ندين لطفا!:
sibestoon@googlemail.com

پس نوشت:
با وجود علاقه ای که به جن سيبستان دارم ترجيح می دهم کامنت ها باز باشد ولی برای اينکه هوای او را هم داشته باشيم کامنت ها را پس از دريافت به خودش می دهيم ببيند بعد اگر خواست، بگذارد همه ببينند. - سيبستان

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست