:: افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما
:: بعضی روزها
:: ياس و نخلستان
:: به اندازه تيراژ يک روزنامه ترک هم کاغذ روزنامه نيست
:: روياهای هسته ای ما ايرانيان
:: شش سوال از ايران
:: ايران جمهوريخواهان دموکرات شده را نمی خواهد
:: وزن کلمات
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی
:: مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما
:: ارزش های رسانه ای سايت های اصلاح طلبان
:: حاشيه نشينی بزودی بزرگتر از متن شهرنشينی ما خواهد شد
:: استعاره های 22 تجاوز و قتل
:: اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
:: اين دو مصاحبه را از دست ندهيد
:: هشت سين
:: آن 20 هزار نفر
:: ايران: نه دموکراسی، نه ديکتاتوری
:: روايت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی
:: ما هم مردمی هستيم
:: ثبت کردن جرم است
:: اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد
:: آينده از آن کيست؟
:: باز هم حافظه تاريخی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
January 1, 2006  
برنگردی سال بد  
 

خوشحالم که سال 2005 تمام شد! دست کم به همين دليل بدرستی می توان تبريک گفت. سالی که در بحبوحه فاجعه سونامی برای جهان آغاز شد و با فاجعه سقوط هواپيمای سی 130 برای ما تمام شد. برنگردی سال بد!

ما مردم کم حافظه ای هستيم. اما حالا وبلاگ ها را داريم. همين ما را نجات خواهد داد. مروری می کنم بر آنچه در سيبستان نوشته ام. می بينم پرسش از خداوند و رنج ما مساله مهم آغاز سال بود. اما همچنان تا پايان ادامه يافت. محاکمه وبلاگ نويسان، بسته شدن موقت پرشين بلاگ و تعطيل فعلا-دايمی اورکات به دنبال آمد. بعد هنوز از اين غصه رها نشده گرفتار ديو دوسر آمريکا شديم و داغ شدن بحث از حمله به ايران. شايد بهترين کار ما اهالی وبلاگ همين جا بود که از همه سو راه را بر انديشه های مدافع حمله بستيم. اما در دو جای ديگر شکست را مزه کرديم. در انتخاباتی که با دموکراسی استصوابی آغاز شده بود و با سونامی خاموش احمدی نژاد به پايان رسيد. و گنجی.

سال 2005 سال گنجی بود. سال برآمدن او و انقلاب تک نفره او و ناکامی محتوم او. بادا که سال 2006 سال آزادی گنجی باشد. همه سالها قرار نيست بد باشد.   

سال 2005 سال خروج اسرائيل از نوار غزه هم بود گرچه هنوز چشم انداز روشنی در اين داستان پر آب چشم نيست. سال 2005 سال شورش های نامنتظر و تکان دهنده در فرانسه بود. و سال ترور جنجال برانگيز نخست وزير لبنان رفيق حريری. سال بمبگذاری در متروی لندن. نه واقعا سال خوبی نبود سال 2005.

سال 2005 سال گريز از سياست بود از پس سياسی شدن فراگير ما. سال آخرالزمان بود و سکس و فلسفه! سالی بود که اگر آتش فتنه آمريکا برای حمله به ايران فسردگی گرفت در عوض آرای کسانی چون استاد ملکيان آبرو و حيثيت و تاريخی برای ايران باقی نگذاشت.

سال 2005 سال اميد بستن ما به شيرين عبادی بود و دل بريدن از او؛ سال وداع من با دکتر سروش بود؛ سالی بود که وضعيت بی ستارگی ما اظهر من الشمس بود.

 سال 2005 سال فراموشی زهرا کاظمی بود. سال فراموشی بم. سال فراموشی تقلب و تخلف. سال فراموشی رضا عليجانی و دوستان هم بندش. سال مرگ پل ريکور فيلسوف خاطره جمعی. مرگ مميز و امامی و آتشی.

اما سال 2005 سال وبلاگ ها هم بود. سال هفتان و دو در دو. سال ساده تر از آب با دفاع جانانه اش از وبلاگستان و خدمات بسيار و فروتنانه اش برای همه ما. سال 2005 گروههای بيشتری از روشنفکران و اهل آکادمی به وبلاگ نويسی روی آوردند گرچه آنها که انتظار داشتيم باز هم نيامدند يا نيامده رفتند و تعطيل کردند. برای من دو وبلاگ دکتر شکرخواه - از پيشکسوتان- و دکتر کاشی - از نوآمدگان- بسيار آموزنده بودند. هادی خانيکی گرچه خود وبلاگ ننوشت اما مهمترين بحث را در باب وبلاگستان مطرح کرد: وبلاگی شدن فرهنگ. و من خوشحالم که بلاگ چرخان سيبستان هر از چندی نام تازه ای را به خود می افزايد. همه خواندنی. از سويه های مختلف فرهنگ وبلاگی شده ما.

من بی گمانم که انديشه اجتماعی ايرانيان امروز بدون وبلاگستان مرده است. وبلاگ و آيين های آن به نوعی مناسک عمومی برای ما تبديل شده است. جايی برای جمع آمدن و گفتگو کردن و پاس داشتن. با عرفی که دارد پالوده می شود و جا می افتد.

برای سال 2006 چه می توانيم کرد؟

سال 2005 نمونه ای از سالهای آخرالزمان بود. من بر اين نکته تاکيد می کنم که ما نياز داريم به هر آنچه آخرالزمانی است آگاه باشيم. شايد لازم باشد همه ما اخبار آخرالزمانی را تعقيب کنيم. مثل بلايی که دارد بر سر نشر می آيد و توقف انتشار کتاب را به دنبال دارد. من فکر می کنم بايد هفتان موضوعی از موضوعات اش را به آخرالزمان اختصاص دهد. نمی تواند، به زلزله بم اختصاص دهد. به آلودگی هوا اختصاص دهد. اصلا هر از چند وقتی موضوع تازه ای را که فکر می کنيم مهم است به عنوان پرونده جداگانه به موضوعات مان اضافه کنيم. مهم نيست که فرهنگی است يا نه. اجتماعی باشد کافی است. مشت نمونه خروار باشد کافی است. تا به اين ترتيب جايی داشته باشيم برای برجسته کردن همه خبرهای حاکی از فاجعه هامان و فاجعه آفرينهامان. از بچه های خيابانی در بم تا تصميمات وزير علوم مان.

اين مهمترين مساله ماست امروز. مساله فقط هفتان نيست. مثال آوردم. تمام سايت های پرخواننده و مرجع بهتر است بابی برای پيگيری اين دست خبرها که با همه سرنوشت ما سر-و-کار دارد باز کنند. شايد بتوانيم در حلقه ملکوت يا در سايت گويا يا در هر جای ديگر که داوطلب باشد اصلا سايتی/صفحه ای با نام "آخرالزمان" درست کنيم تا آينه ای باشد برای بلاهايی که در راه است. ما بايد به وضع خودمان بينديشيم. نپسنديم عزيز نگين مان به دست اهرمن رها شده باشد.

من هنوز با هيچيک از دوستان ام جز يک نفر مشورت نکرده ام اما از همين جا اين ايده را با همه آنها مطرح می کنم. هر کس کمکی می تواند بکند منتظر نماند. من شخصا هر کاری از دستم برآيد دريغ ندارم. می توانم سيبستان را مدتی تعطيل کنم تا به اخبار آخرالزمان برسم. اما اين کاری است که چه به فرهنگ مشغول ايم و يا روزنامه نگاری و آی تی و هنر و سينما و آموزش و سياست و چه و چه مهمترين کار ماست: انعکاس و تعقيب دايمی خبرهايی که محتمل فاجعه اند خبر از فاجعه ای در راه می دهند. ما نبايد بی اعتنا باشيم. نبايد فراموش کنيم.

من آرزو می کنم سال 2006 سال آزادی گنجی، سال شکوفايی مطبوعاتی و وبلاگی، سال آزادی دانشجويان زندانی، سال انديشه و انرژی مثبت، سال ايستادن در برابر فراموشی و سالی مقدمه "ظهور" همه ما باشد.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/774
نقد و نظر

salam dooste geraami
loftan dar sorate emkaane link-e goftehaaye aghaay-e malekiyaan raa inja bogzaarid. chon maloom nist ke az kodaamin gofte yaa neveshte sokhan migoyid.
pirooz baashid
amin

* می توانيد به اين يادداشت مراجعه کنيد: انحطاط انديشيدن به ايران:
http://sibestaan.malakut.org/archives/2005/09/post_398.shtml
-سيبستان

Posted by: amin at January 6, 2006 12:57 AM



مخاطب اصلي من در اين كامنت سولوژون است .براي كامنت دوم اش بيشتر ....

من موافقم كه وبلاگ ها يك رسانه ي خوب نيستند . اصلا با تبديل كردن يك وبلاگ به رسانه مخالفم ( مگر بعنوان يك حاشيه ي نه چندان قابل توجه ) رسالت اصلي وبلاگ نويسي ( و اصلا كار نوشتاري در اينترنت )بايد گفتگو باشد . منظورم از گفتگو گپ زدن نيست .منظورم ديالكتيك متن ها است . از اين نظر من بخش كامنت ها را مهمترين بخش وبلاگ مي دانم و در عمر محدود وبلاگ نويسي ام بيشترين تمركز و دقت ام را بر روي كامنت ها گذاشته ام . شايد زماني كه آمادگي بيشتري براي گفتگو وجود داشت توضيح دادم كه چرا مي گويم من به آينده ي اينترنت ( و خصوصا وبلاگ نويسي ) براي بوجود امدن يك فضاي بهتر و بالنده تر در زبان فارسي اميدوارم . اما عجالتا به چند آفت اشاره مي كنم ...همينطور الله بختگي و نامنظم :

1) تقسيم فعالان به آدم هاي حقيقي و آدم هاي پشت پرده . از نظر من هر كس در اين محيط به اعتبار متن هايش ارزيابي مي شود . در وبلاگي از يك روزنامه نگار معمولي ( عنوان وبلاگ از خودش است ) خواندم كه خطاب به كامنت گذاري گفته بود از پشت پرده بيا بيرون تا با تو گفتگو كنم . انگار آن چند كيلو گوشت و استخوان يا نمي دانم شناسنامه اي كه ثبت احوال صادر كرده در برابر اصل موضوع كه شكل گيري يك گفتگوي جدي است اهميتي دارد .اگر دارد مزخرف مي گويد كه پشت پرده هم نباشد نبايد جوابش را بدهي ...
2) كامنت گذاران حرفه اي ...كساني كه براي تبادل لينك كامنت مي گذارند . آنها وبلاگ نويسي را دچار يك زندگي انگلي مي كنند . درست مثل شعر امروز ما ....هر حلقه اي فقط شعرهاي صاحب حلقه ي خودش را مي خواند . كتاب هايش را مي خرد و درباره اش نقد مي نويسد .

راستش مطلبي كه مي خواستم بگويم مفصل تر از ان شد كه مي خواستم .بندهاي زيادي بايد اضافه شود ...اما حوصله فعلا تمام شده .مثلا مي خواستم بگويم هويت غير حقيقي براي وبلاگ نويس نه تنها ضرري ندارد بلكه مي تواند به بالندگي وبلاگ نويسي كمك كند ....

Posted by: mekabiz at January 5, 2006 10:49 PM



صرفا محض اصلاع و کسب اجازه: من وبلاگ شما را لینک کرده ام. اگر ناراضی هستید، لطفا بگویید تا اسم وبلاگ شما را از لیستم حذف کنم.

* از لطف تو ممنون. فقط نفهميدم چرا بايد برای لينک دادن به وبلاگ اجازه گرفت. من که به هر وبلاگی خواسته ام لينک داده ام بی اجازه! چون بار چندمی است که خواننده ای پيامی مشابه در مورد لينک دادن می گذارد فکر می کنم کسی جايی يک راهنمايی غيردقيق به وبلاگ نويسان کرده است در باره کپی رايت. کسی می داند کی و کجا؟ - سيبستان

Posted by: شاعرمسلک at January 4, 2006 6:02 AM



mehdi jan, salam; omdam ke namehato be Imame Zaman be rasonam. vali name-ie ne bood. hatman ke midonid, Chahe Jamkaran hamishe name ghabool ne mikone. loutfan namehato to sabade " Out going mail" bezarid ke dar asre-eh vaghet be daste Imam zaman berasad. ba ehteramat' postchiye makhsose Imam-e zaman

Posted by: ghorban ali at January 4, 2006 2:45 AM



خب! حالا به‌تر شد! از پشیمانی پشیمان شدم! (;
به هر حال این‌جا که هنوز مجله نیست که انتظار یکی دو ساله برای واکنش دیدن بخواهد.
در مورد استدلال‌های‌ام و ... : سعی می‌کنم به زودی به‌تر و شفاف‌تر و حتی شده دقیق‌تر بیان کنم. مثلا این‌که من گزینه‌ی مجله را خوب می‌دانم، اما به‌ترین گزینه نمی‌دانم (که گویا درست نتوانسته بودم نظرم را بیان کنم).
تا ان روز!

Posted by: سولوژن at January 3, 2006 11:15 PM



سولوژن عزيز،
خوب است که در وبلاگ می شود در باره متن يا کامنت اظهارنظر کرد ولی برای تو که از مجله دفاع کرده بودی اين شتاب در گرفتن پاسخ کمی غيرعادی است! در مجله مدتها طول می کشد تا تاثير مقاله ات را ببينی و بسا که نمی بينی. ولی خب من حرف تو را با دقت خواندم. و بايد بگويم با منطق اش موافق نيستم. يعنی گزاره های درستی دارد مثل اينکه مقاله با نوشته وبلاگی فرق می کند اما نتيجه گيری از آن گزاره ها بيش از توان آنهاست و شواهد و استدلالات بيشتر و دقيق تری می طلبد و دوری از نوعی سوء تفاهم در باره رسانه وبلاگ - دست کم گرفتن آن- و رسانه مجله - دست بالا گرفتن آن. به همين ترتيب معمايی که در پايان مطرح می کنی اصلا روشن نيست و دليلی هم ندارد به صورت معما طرح شود. - می بينی که برای نخواندن هم دلايلی هست! اما به هر روی و جدا از نيش و نوش و کمی تا قسمتی شوخی من از نظرات جدی ولو با آن موافق در نيايم استقبال می کنم.

Posted by: سيبستان at January 3, 2006 9:31 PM



راست‌اش را بگویم، از نوشتن کامنت پیشین پشیمان شدم! گمان‌ام نه دیده شد، نه خوانده شد و نه کس‌ای به آن فکر کرد.
البته اجباری بر هیچ‌کس نیست که راجع به کامنت‌ام فکر کند. برای همین است که پشیمان‌ام!

Posted by: سولوژن at January 3, 2006 9:09 PM



ٍٍSalaam,

Keh Sale jadid miladi Baraye shomaa va Shahzad besiaar aziz va Ali va tamaami anha keh doost midarid "sarshar" bashad az ... har ancheh keh khoob ... agar cheh too ra neshasteh beh del dard va ranj baraye in Neghin keh sarzamin maast
Maa niz baa hozoor shomaa va Sibestaan shomaa sarsharim az Omid dar in shab tarik ...

Sar faraaz bashid

Posted by: Siamak va Sara at January 3, 2006 8:37 AM



سلام،
لطفا يك ايمائيل بنويسيد توي سايتتون كه آدم مجبور نشه كامنت كنه همه چيز رو.

يك نگاه بندازيد اينجا،
http://alpr.30morgh.org/archives/003688.php

فرع ماجرا اين كه: ما چرا اين طوري هستيم؟ چرا اين قدر شايعه و گفته اند و ميگويند برايمان مهمتر از راي العين است؟ چرا فكر ميكنيم براي خلاص شدن از چند نفر بايد يك هواپيما را انداخت؟

اما اصل سوال من، شما كاري ديده ايد در مورد اين سوم شخص اهريمني انجام شده باشد. پارسال، رفتم يك روستايي كه پيش از انقلاب آسفالت نداشته، بعد از آن دو سه بار (به فاصله 7-8 سال) جهاد و اينها اونجا را آسفالت كرده بودند ولي واقعاً آسفالت بدي داشت، چاله هاي بزرگ، پر از گل، صد رحمت به جاده خاكي. جالب بود كه مردم با اين كه وضع مالي خوبي داشتند از توي همين راهها ميرفتند و به سوم شخص جمع لعن مي فرستادند، من متحير بودم و كماكان هم متحيرم كه اين سوم شخص جمع بد بيماريي نه فقط در مردم كه در روشنفكران (؟) ما ايجاد كرده. اصلاً گاهي كرختي احساس ميكنم در كلام بعضي ها در ايران. به دليل همين سوم شخص جمع.
حتي در مسائل سياسي هم اين ساده انديشي بيش از اندازه است كه گمان ما از حاكميت يك سيستم هوشمند (كودن؟!) يكپارچه باشد كه....

Posted by: whocares at January 3, 2006 8:24 AM



سلام. تشكر از ايميل ات .... راستي اسم نويسنده اش را پيدا كردم : نصراله حكمت
. مقاله هم در ماهنامه ي موعود چاپ شده .... لينكش :

http://mouood.org/modules.php?name=Content&pa=showpage&pid=1130

موفق باشي .

Posted by: ذوالقرنين at January 3, 2006 7:18 AM



سلام.
در مورد ملکیان جایی برای «سوﺀتفاهم» خالی گذاشته‌اید؟

* من خوشحال می شوم که سوء تفاهمی در کار باشد در فهم حرفهای ايشان. اما آن حرفها آنقدر صريح است که فکر نمی کنم جايی برای سوء تفاهم گذاشته باشد. مثلا مقايسه ايران با يونان با آن تعبيرات و يا نفی تمدن ايرانی پيش از اسلام. ضمن اينکه ايشان از آن زمان هيچ مقاله ای سخنرانی يی نداشته است که نظرات خود را روشن تر بازگويد و مستدل. من همچنان ايشان را در ميان سرگشتگان راه حق می بينم که متاسفانه از سرمايه تاريخ وطن خرج سرگشتگی خود می کند - سيبستان

Posted by: مانی at January 2, 2006 9:17 PM



نثر و نوع نگاه شما دوست داشتني است . لطفا ادرس دو وبلاگ دکتر شکرخواه و دکتر کاشی را هم بنويسيد تا با انها هم اشنا شويم

Posted by: مزده at January 2, 2006 2:21 PM



سلام دوست عزيز. به اميد روزها و سال هاي بهتر مملو از عشق و آزادي!

Posted by: آرش (Mother Earth) at January 2, 2006 3:29 AM



سلام ... اين مطلب عقل آخرالزمان كه در سيبستانك گذاشتي از جهاتي برايم خيلي جالب و مفيد بود .... ولي متأسفانه لينكي كه به سايتش داده بودي باز نشد ..... اگر زماني نويسنده اش را پيدا كردي ، حتمآ خبر بده .... موفق باشي

Posted by: ذوالقرنين at January 1, 2006 8:11 PM



مسعود عزيز،
از پيام صريح و صميمی ات برای سال نو لذت بردم و تا اينجا بهترين تبريک سال نو بود که گرفته ام! در باره نقدهای محتوايی بحثی نمی کنم که الکلام يجر الکلام اما در باره ايميل های بی پاسخ مانده که ادب است و آيين پذيرفته بايد بگويم پاسخ دادن من هم مثل نوشتن ام شهودی است و تابع حال. گاه در بدترين حالت قبض ايميلی دريافت می کنم که ناچار بی پاسخ می ماند. تو تنها کسی نيستی که از اين بابت گله مند است! گاه هم در يک روز به چند ايميل به خوبی و روانی پاسخ می دهم يا اصلا به هزار تا کار می رسم. در باره دوساله شدن پيام ايرانيان هم چند بار آمدم چيزی بنويسم و نشد. ولی با حرفهای پارسا صائبی نزديک ترم. در باره لينک هم همينطور است چنانکه يک روز ده تا لينک می گذاری و ده روز يک لينک نمی گذاری! وبلاگ نويسی يکی از خاصيت هاش برای من دست کم اين است که نظمش در بی نظمی است و شهودی بودن. اميدوارم فرصتی پيش آيد که آنچه در باره وبلاگ نويسی تو فکر می کنم برايت بنويسم.

نکته جاافتاده: آقا من از اين نيم فاصله سر در نياوردم و راهش را بلد نشدم. ولی دوباره از دوستان می پرسم شايد افاقه کرد. ولی رويهمرفته من زياد با دستکاری در خط و زبان موافق نيستم و فکر می کنم بند اين حرفها هم نبايد شد مگر بيم بدفهمی و بدخوانی باشد. خواناست کافی ست! بيشتر از آن می شود مستحب! زيادی ش هم می شود مکروه!

Posted by: سيبستان at January 1, 2006 5:13 PM



من هم امسال روزهايم را با تو آغاز كردم. از تو آموختم. از نثرت لذت بردم. از شتاب افسارگسيخته‌ي گهگاهي‌ات در تخليه‌ي آنچه در انبان ذهن داري متاسف شدم. از بي‌اعتنايي‌هايت به برخي ايميل‌ها خشمگين شدم. از ناكامي خوابگرد در اجبار رعايت نيم‌فاصله در انبوه نوشته‌هايت تعجب كردم. از خساست متناوب‌ات در لينك دادن به آنچه خوانده‌اي حرص خوردم. اما تو، همچنان كه به ديگران هم گفته‌ام، همچنان كه به دكتر كاشي هم -وقتي از تو صحبت مي‌كرديم- گفتم، نجيب و دوست‌داشتني هستي. بيش از همه، رواني نثرت كه نسل نو را مخاطب قرار داده است برايم گيرا و جذاب بوده است اگر چه در پروراندن موضوعات فكري و فلسفي براي اين نسل كتاب‌ناخوانده و بي‌خبر و اسير وادي مُدهاي روز، به نظرم ناكام بوده‌اي. به دوستان مي‌گويم مهدي جامي به منبع بزرگي از دانسته‌ها و خوانده‌ها مي‌ماند كه وقتي مي‌خواهد درباره‌ي موضوعي بنويسد گاه اختيار تخليه‌ي اين اطلاعات و منظم كردن آنها را در دست دارد اما گاهي اين روند از كف قدرت و اختيارش خارج مي‌شود. به يكباره مي‌بيني حجم عظيمي از اطلاعات بر سر خواننده آوار مي‌شود. اطلاعاتي كه رشته‌ي پيوندي -دست‌كم در توالي و ترتيب پاراگراف‌هاي نوشتار- ميان‌شان كشيده نشده است.

اما با همه‌ي اينها مهدي جان، گرديدن سال را به تو عزيز ناديده تبريك مي‌گويم. نقدكي سرسري و ان‌لاين بود به رسم هديه و يادبود.

پايا و پويا باشي.

Posted by: مسعود برجيان at January 1, 2006 4:11 PM



می تونی تصور کنی چطور ممکنه مفاهیمی مثل عصر تاریکی رنسانس و دوران روشنگری مفاهیمی استعماری و نژادپرستانه باشند؟
http://batofut.blogspot.com/2006/01/blog-post.html

Posted by: مگنا کارتا at January 1, 2006 4:04 PM



۱-سال نوی‌تان مبارک! (:
۲-وبلاگ‌ها مثل جویبار می‌مانند. می‌آیند و می‌روند ولی پشت سدی جمع نمی‌شوند. محتوایی که در وبلاگ‌ستان ایجاد می‌شود جدا از عمق معمولا کم‌اش -که البته خاصیت این رسانه استد- پویان است. چیزی که دو سال پیش نوشته شده است دیگر جلوی چشم کس‌ای نخواهد آمد. به دلایل مختلف (از جمله دلایل فنی) جستجوی اینترنتی نیز برای بازیافت آن اطلاعات چندان موفق نخواهد بود.
۳-هر پرونده‌ای که در وبلاگ‌ستان ساخته شود، حک‌ای پایدار بر چهره‌ی اینترنت نخواهد گذاشت. چندین و چند ده بحث و گفتار در وبلاگ‌ستان شده است و چند تای‌اش در خاطرها مانده است؟ بحث ابتذال؟ دیگر چه؟ بحث باکره‌گی؟ چیز زیادی ازش باقی نمانده. مانده؟ و تازه این آخری فقط مال چند ماه پیش است.
۴-وبلاگ‌نوشتن لذت دارد، مفید است و خیلی چیزهای دیگر. اما برای بعضی کارها به‌ترین راه نیست. برای حل مشکل باقیات(!) گمان‌ام وبلاگ رسانه‌ی خوبی نیست. و این مشکل خیلی جدی است.
۵-من به مجلات اعتقاد دارم. مجلاتی که در آن‌ها نوشته‌ها داوری شده و پس از کلی تصحیح منتشر می‌شود. آرشیو چنین مجلاتی نه برای صد سال اما برای ده پانزده سال قابل اعتنا است (و گاهی برای بعضی مقالات که این عمر به ده‌ها سال می‌رسد).
۶-پروسه نوشتن چنین مقالاتی البته ساده نیست. انرژی‌بر است و کاری جدی می‌خواهد. جدای این‌که هنوز تعداد نشریاتی که در ایران چنین پروسه‌ای داشته باشند بسیار کم است و در اغلب رشته‌ها چنین نوع فرآیندی وجود ندارد. حالا حساب نشریات اینترنتی که دیگر از همین الان‌اش مشخص است. نشریه‌ی اینترنتی‌ی تخصصی بسیار کم (و شاید ناموجود) است.
۷-جدا از این، برای نشریه نوشتن کار آسانی نیست. اگر ما در حال حاضر ده هزار نویسنده‌ی وبلاگ فعال داشته باشیم که به هر حال تولید محتوایی می‌کنند (و نه الزاما محتوای تازه، اما حتی شده شعری باشد از شاعری نام‌آشنا)، اما تعداد کسان‌ای که حاضرند وقت بگذارند و کاری در حد مقاله‌ای برای نشریه بنویسند بسیار بسیار کم‌تر است.
۸-باید آلترناتیوی داشته باشیم که هم بتوان از این انرژی استفاده کرد و هم تا حدی عمق به مطالب داد و مهم‌تر از آن عمر نوشته‌ها را زیاد کرد.
۹-و من فکر می‌کنیم چنین آلترناتیوی وجود دارد. در واقع موضوع یک نوع نگرش جدید است. به‌تر بگویم: نگرشی قدیم که پس از هجوم وبلاگ‌ها در ایران دیگر جدی گرفته نشد. وبلاگ‌ها هر خوبی که داشتند، این نوع نگرش را نابود کردند. این نگرش می‌گوید به جای نوشتن روزانه‌ی مطالب و به پایین فرستادن مطالب قدیم، باید جور دیگری با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم.
۱۰-ابزارهای خوبی برای چنین کاری وجود دارد یا کم کم من این‌گونه فکر می‌کنم. نمی‌گویم اسم ابزارش چیست گرچه سه چهار حرف که دیگر این حرف‌ها را ندارد. تنها می‌خواهم روی این موضوع بیش‌تر فکر شود. انتظار نتیجه‌ای واحد ندارم اما می‌خواهم بگویم این مساله وجود دارد و لازم است به‌اش فکر کرد. و به نظرم خوب است که افراد روش‌های جدید را تجربه کنند. شاید موفق باشد. اگر موفق بود، خب، خوش‌وقت می‌شویم. اگر هم نبود، چیز زیادی اس دست نرفته است: فوق‌اش معادل چند ماه کم‌تر وبلاگ‌نوشتن است دیگر.

Posted by: سولوژن at January 1, 2006 11:50 AM



ايده‌ی آخرالزمان کمی مبهم است. نوشته‌هايی که خودتان در اين باره نوشته‌ايد و آن‌چه که در سيبستانک نقل کرده‌ايد همه را خوانده‌ام ولی هم‌چنان آن‌چه در پس اين ايده می‌خواهيد بگوييد و دليل انتخاب اين کلمه برايم روشن نيست. به وضوح اين لغت بار دينی، اساطيری و رمزآميز دارد و بر خلاف آن‌چه در دنيای مدرن به عنوان پارادايم «پيش‌رفت» شناخته می‌شود از منظری بدبينانه به امور می‌نگرد. همين دو عامل، اساطيری بودن و بدبينی نهفته در آن باعث می‌شود طيف خاصی از اخبار را مورد توجه قرار دهد. بعضی رويکردها و خبرها در دنيای امروز متضاد با ديد آخرالزمانی هستند اما چون خبرهای تلخ آنی و لحظه‌ای اثر می‌کنند و رويکردهای مثبت سال‌ها و قرن‌ها برای به ثمر نشستن وقت می‌خواهند شايد چنين به نظر برسد که ما همواره در دنيايی فاجعه‌آميز زندگی می‌کنيم. تداوم احساس فاجعه حساسيت نسبت به آن را کم می‌کند، کم کم فاجعه به چيزی روزمره و عادی بدل می‌شود که هرگز نبايد باشد، اين احساس جز آن که فلجی احساسی برای تصميم‌گيری‌های عاقلانه ايجاد کند به نظر نمی‌رسد فايده‌ای داشته باشد. و اتفاقاً تصميم‌گيری‌های عاقلانه‌اند که به مرور می‌توانند وضع ما را بهتر کنند، بر خلاف متنی که در سيبستانک نقل کرده‌ايد و پيرو همان ديد آخرالزمانی از ناتوانی عقل و به بن‌بست رسيدن آن می‌سرايد.
برای مثال، نشانه‌هايی که از آگاهی و حساسيت گسترده به مسأله‌ی فقر جهانی که در همين بريتانيا در اجلاس سران کشورهای صنعتی و کنسرت لايو ايت بروز پيدا کرد يک رويکرد مثبت و دارای تأثيرات جهانی بسيار به شمار می‌رود. گزارش‌های متعدد از وضعيت فقر و بدبختی در هند، چين و افريقا توسط رسانه‌های جهانی پخش می‌شود نشان‌دهنده‌ی آن است که اين موضوع اکنون به واقع به دغدغه‌ای جدی برای مردم برخوردار جهان تبديل شده. نشانه‌های شعور و خودآگاهی جهانی روز به روز بيشتر می‌شوند، اين که حزب محافظه‌کار بريتانيا باب گيلداف را برای مشاوره در امری انتخاب می‌کند که قبلاً هرگز از اولويت‌هايش محسوب نمی‌شده نشان‌دهنده‌ی آن است که فقر ديگر فقط مسأله‌ی عده‌ای سوسياليست نيست، مسأله‌ی همه است.
مثال ديگر جستجوی معنا و تلاش برای درک موقعيت بشری است از نوعی که در مستند کانال 4 بريتانيا ديده می‌شد (تسونامی: خدا کجا بود؟) اين رويکردی حيرت‌انگيز است اگرچه اين مثال کوچک پديدار می‌شود اما نشان‌دهنده‌ی جريان بزرگی از تلاش است و بنيان‌های معنويتی جديد در اين تلاش‌ها نهاده می‌شود.
در ايران هم جای اميد کم نيست آن‌چه بسيار نگران‌کننده است تنها گسترش نااميدی است. به نظر نمی‌رسد دامن زدن به احساس بودن در آخرالزمان کمکی به گسترش اميد باشد. احساس بودن در آخرالزمان احساسی است شامل «ترس و لرز» و «تهوع» که چندان اميدی در آن يافت نمی‌شود.

Posted by: خواننده‌ی سيبستان at January 1, 2006 11:25 AM



يك ايده ناقابل هم من دارم كاش در سايت آخرالزمان صفحه اي نيز براي تصوير وسرگذشت كودكاني كه در ايران مورد كودك آزاري قرار گرفته اند بازشود.

Posted by: يك هموطن at January 1, 2006 10:48 AM



Mehdi jan: ideye khili khobiye, man mitonam namehat ra dar sare vaghet be chahe Jamkaran berasonam. faghat ne midonam edarye poste Imam Zaman key namehasho tahvil mide?.

Posted by: Gorban ali at January 1, 2006 8:52 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست