قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 30, 2006  
سفر به ولايت عزرائيل  
 

سفر به اسرائيل فی‌نفسه اهميت فوق‌العاده ای ندارد. اين را دوست و ميزبان اسرائيلی حودر هم نوشته است. اما دو سه نکته در باره اين سفر و حواشی آن هست که به نظرم بايد به آن توجه کرد:

اول از اين آخری شروع کنم يعنی نوشته حسين درخشان در نيويورک تايمز که ظاهرا از تل آويو برای روزنامه فرستاده شده است. اگر به نيويورک تايمز دسترسی نداريد و مشترک اش نيستيد جان کلام او را ف. م. سخن در نقد خود آورده است. من اما از زاويه ديگری به اين مقاله نگاه می کنم. درخشان با اين مقاله درست به همان راهی رفته است که تا ديروز گام نهادن در آن را اتهام بزرگ سازگارا و خلجی می‌دانست. يعنی اميد بستن به آمريکا و توصیه سیاسی دادن به مقامات این کشور (در باره عقايد سياسی آن دو حاليا فرض می گيرم که حودر راست می گويد): درخشان در يک کلام دارد می‌گويد آقای بوش شما انتخابات را تحريم کرديد و شما هم می‌توانيد در انتخابات بعدی با اتخاذ سياست عدم تحريم به ما "اصلاح طلبان پيشرو" - به قول خودش- کمک کنيد تا به سر کار برگرديم (بند آخر مقاله او را ببینید).

من کاری به درستی و نادرستی اين تحليل ندارم که تحريم انتخابات گذشته دست آمريکا بود يا نبود. ف. م. سخن بدرستی ضعف های اين نوع نگاه را نشان داده است. برای من اين چرخش در مواضع مهم است که همچنان زير پوشش اصلاح طلبی انجام می شود. به نظر من نمی‌توان روزی به نام اصلاح طلبی به سازگارا تاخت و روز ديگر به نام اصلاح طلبی به راه همو رفت! بنياد اين رفتار اگر هيچ صفت ديگری نداشته باشد بشدت رياکارانه است و از متلون بودن سياسی حکايت دارد. رفتار حودر هيچ نمی‌گويد جز اينکه اگر کاری را من کردم درست است اگر ديگران کردند می‌توان به آنها حمله کرد.

رفتن به اسرائيل به اسم تابوشکنی هم گويا برای به دست آوردن دل راست های آمريکايی است که جايی برای حودر هم در نظر بگيرند. داشتن ايستار سياسی و تجديدنظر طلبی گناه کبيره نيست البته. اما پنهانکاری و اهداف را زير پوشش شعارهای ظاهرالصلاح پيش بردن مساله ديگری است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
January 29, 2006  
هر برگی که می افتد  
 
"اصلا اتفاق مهمی نيست." لابد اگر بشنويد چنين خواهيد گفت. "از اين اتفاق ها زياد می افتد." تنها برگی افتاده است. درخت پابرجاست. اما نه. اتفاق مهمی است. بخصوص که با خشونت بی‌دليل روبرو باشيم. من هميشه از خشونت وحشت کرده ام بادلیل و بی‌دلیل. مدرسه که بودم معلمها تندخو بودند. در خانواده ها که می ديدم پدرها تندخو بودند. بعدها در انقلاب ديدم که بيگانه هايی که نمی‌شناختم چه قساوتی داشتند. هميشه کتک خوردن آن مردی را به ياد می‌آورم که از بس به سرش چماق زدند سرش مثل هندوانه آب‌لمبو شده بود. وقتی جسدش را از آمبولانس بيرون آوردند به چشم خودم ديدم. جلو بيمارستان امام رضا در مشهد. بعدها هميشه ترس بود وحشت بود ترس اينکه بريزند در خانه. ترس اينکه بدانند چه می خوانی. ترس هامان بی حد و اندازه بود. ما زير سايه ترس بزرگ شديم و سعی کرديم از پا نيفتيم. حيثيت خودمان را حفظ کنيم. عزت خودمان را. ترسخورده نباشيم. اما ترس رفته بود زير پوست مان. توی کابوس‌هامان. اضطراب شده بود نام ديگر همه‌مان:

مگر غافل شوم
به عبور پرنده ای
وگرنه هيچ لحظه ای
از اضطراب سوختن
يا تکه تکه شدن
فارغ نيست
وقتی که از خيابان عبور می کنم
هر لحظه با خود تکرار می کنم
"آن حادثه اينک فرا می رسد"
و هجوم ضربه ای هولناک را
به صورتم
تصور می کنم*

بعد آمديم مهاجرت کرديم. ترس‌هامان يکی‌يکی ريخت. اما تا مدتها ديدن پليس مرا مضطرب می کرد. تا آموختم که پليس اينجا با پليس ما چقدر فرق دارد. اما ترس‌های ديگر آمد. ترس بيگانه بودن. خارجی بودن. ترس زبان ندانستن. گرچه جسور بودم. ديگر دليلی برای سکوت نداشتم. يکبار همان ماههای اول با همه زبان‌ندانی ام چنان بر سر مردکی که فکر کرده بود توريست ام و سرم کلاه گذاشته بودم داد و بيداد کردم که پول مرا پس داده بود. اما ترس بعدی ترس تنها ماندن بود. ترس شب‌های جمعه و شنبه بود که اوباش در شهر جولان می‌دهند. اوباش شهر مرا می ترسانند. ياد چماقدارهای اول انقلاب می‌افتم که جلو دانشگاه به جان بچه‌های دانشجو می‌افتادند. شوک چماقداری گنگ‌های جوانترها و مست‌های آخر هفته را دوست ندارم. کوچکترين آزارشان تا مدتها از خاطرم نمی‌رود. حتی وقتی فقط شاهدش باشم. بدترين تجربه در اين شهرهای متمدن گرايش مردم به تماشا و عدم مداخله و کناره‌جويی آنهاست وقتی بايد کمک کنند.

امشب با دو دوست نازنين شام خورديم و از هر دری سخن رفت. به خانه که برگشتيم ساعتی نگذشته بود که زن با صدای خسته و شکسته زنگ زد. گفت که در راه خانه در اتوبوس موبايل همسرش را يکی از تين ايجرهايی که با گنگ 8-9 نفره وارد اتوبوس شده بوده قاپ زده بوده و وقتی مقاومت کرده به سرش ريخته اند. زن هم بشدت مضروب شده بود. بچه ها موبایل هر دو را گرفته و گريخته بودند. لابد موبايل‌ها را هم پس از چند دقيقه بازی و شوخی هيستريک به زمين کوبيده اند چون می دانند  موبايل دزدی به کاری نمی‌آيد. می گفت بزهکاری در منطقه ما نرخ بالايی دارد. حيران بود که مسافران اتوبوس نشستند و تماشا کردند. حالم بد شد. دوباره ياد تنهايی‌مان افتادم. خوشحالم که گنگ تين ايجری چاقو نداشته اند. اما از ضرب و شتم بی‌دليل و مالباختگی بی‌معنا و نيهيليسم تين‌ايجری اينجا حالم بد شد. دوباره ياد سالهای سياهی افتادم که دست در آغوش مرگ می‌زيستم. زمانی که تنها عشق مرا نجات می داد و شعر. ولی امروز؟ بايد به تنهايی خودمان عادت کنيم.

با مهر غريبه ام
با ماه غريبه ام
دستهای مهربان را
با سوء ظن به ياد می‌آورم
فکر می‌کنم
در آخر جهان ايستاده ام
در آخر جهان
بيهوده زهدان سترون زمان را
با ترانه های شاد
بارور می‌کنم    

هر برگی که می‌افتد
من غرق می‌شوم
در تصور سرمای مرگ*

----------------
*دو قطعه از شعر "عقل سرخ" از دفتر ف‌ص‌ل حضور 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
January 27, 2006  
دموکراسی عليه دموکراسی  
 

پيروزی حماس در انتخابات فلسطينی صرف نظر از همه پيامدهايش برای اين جنبش و مردم فلسطين يک سوال اساسی را برای دموکراسی خواهان مطرح می کند. اينکه آيا نتيجه صندوق رای هرقدر هم که روند انتخابات دموکراتيک باشد تضمين کننده دموکراسی است؟

برای ما اهالی رسانه و خبر و تحليل و بگو سياست نظری و رسانه ای ماجرا به گونه ای است و برای اهالی احزاب و مديران و نظاميان و بسيجگران و بگو سياست عملی به گونه ای ديگر. 

نمونه روشن آن سرنوشت انتخابات پارلمانی الجزاير است در سال 91 که در ژانويه 92 با دخالت نظاميان باطل اعلام شد. اين تنها نمونه موجود نيست - مثلا نتيجه انتخابات اخير ايران را در نظر بگيريد يا رفتار آمريکا را در آمريکای لاتين و اين اواخر در ونزوئلا - اما نزديک ترين نمونه به وضع انتخابات کنونی در فلسطين است: در انتخابات الجزاير جبهه نجات اسلامی در موقعيت مشابهی قرار گرفت و رای واقعی مردم را به دست آورد. اما اهالی سياست عملی، درسهای دموکراسی خواهی را فراموش کردند و قدرتهای جهانی هم به دلايل بسيار چشم روی هم گذاشتند تا اين نتيجه نادلخواه انتخابات سرکوب شود. نتيجه ناگفته پيداست: ايستادن در مقابل دموکراسی.

می دانم که ارزش دموکراسی هم در نظام قدرت معنا دارد. گاهی يک دموکراسی نيم بند ستوده می شود و گاهی يک دموکراسی کامل مذموم شمرده می شود. اما اين مهم است که در مقاطعی مانند آنچه در انتخابات فلسطينيان می بينيم اين سوال را بار ديگر بپرسيم. ارزش واقعی دموکراسی کجاست؟ آيا دموکراسی هم مانند حقوق بشر منطقه ای است؟ آيا تنها شکل دموکراسی مطلوب و مورد حمايت جهانی آن دموکراسی است که نتايج آن هم نظام جهانی قدرت را تهديد نکند؟ آيا سهم ما دموکراسی هدايت شده است؟ و آيا دشمنان دموکراسی تنها نيروهای استبدادگرند؟ آيا دموکراسی ها لزوما با هم دوست و همکارند؟ آيا دموکراسی ما را بيمه می کند؟

پيروزی حماس در طرح خاورميانه ای آمريکا معنای خاصی دارد. محدوديت های مهندسی سياسی آمريکا را در منطقه نشان می دهد. موضوع جالبی برای تحليل آينده سياسی صلح و همزيستی فلسطينی و اسرائيلی است. اينها همه بر زندگی ما هم تاثير خود را دارد. اما گذشته از سطح عملی ماجرا، برای ما زمان خوبی است تا اينکه اسطوره های ذهنی خود را بازشناسی و شالوده شکنی کنيم. محدوديت های عمل دموکراتيک را بشناسيم و از دموکراسی تصوری زمينی تر و واقعی تر و نهاده-در-شبکه پيدا کنيم. آن را از شکل امر مقدس در آوريم و زير چاقوی نقد جراحی کنيم. هم دموکراسی و هم اجزای وابسته به آن مانند حقوق بشر تا به دست و ذهن خود ما بازشناسی نشود و همواره بسته ای مصرفی و خارجی بماند نمی تواند در اختيار ما باشد تا به آن شکل دهيم آن را به کار گيريم دکانها و ناندانی های آن را بشناسيم و انواع آن و اصل و بدل آن را تشخيص دهيم. و بدون چنين شناختی، دموکراسی ايرانی چگونه ممکن است شکل بگيرد؟ 

پس نوشت:

به نظرم نمونه زیر گویای جو عمومی در آمريکا در باره پیروزی حماس باشد. دانیل پایپز Daniel Pipes از چهره های شاخص نئوکان محسوب می شود چهره ای فعال است و بی دریغ حمایت می شود:

The first functional election in the Palestinian Authority has thrown up Hamas. In December, 2005, the Egyptian electorate came out strongly for the Muslim Brotherhood, a radical Islamic party, and not for liberal elements. In Iraq, the post-Saddam electorate voted in a pro-Iranian Islamist as prime minister. In Lebanon, the voters celebrated the withdrawal of Syrian troops by voting Hezbollah into the government. Likewise, radical Islamic elements have prospered in elections in Saudi Arabia and Afghanistan

In brief, elections are bringing to power the most deadly enemies of the West

Returning to the dilemma posed by the Hamas victory, Western capitals need to show Palestinians that – like Germans electing Hitler in 1933 – they have made a decision gravely unacceptable to civilized opinion. The Hamas-led Palestinian Authority must be isolated and rejected at every turn, thereby encouraging Palestinians to see the error of their ways

خواندن همه یادداشت او را توصیه می کنم. او پیروزی حماس را میوه تلخ دموکراسی می نامد!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 26, 2006  
کوه و کماج و لبخند و پياله ای چای  
 
مهدی جان!
شده گاهی کلمات مثل پاره سنگی در میان دستانت بماند ناگزیر و ناگریز از پرتاب! نوشتن گاه مثل نفس کشیدن در هوای آلوده تهران (که تو از آن خیلی دوری) سخت میشود می نویسی. نفس می کشی اما کلمات سربی است. نه فرو میشود نفس و نه روان میشوند این حروف سربی! پس دنبال چیزی می گردم تا با این کاغذ برایت روانه کنم شاید به جبران آنچه برایت نوشته بودند و من که آمده بودم تا در سیبستان ات نه اگر به چیدن که به بوی سیبی دل خوش داشته باشم. پس می گردم شاید از عکس های قدیم تر چیزی برایت پیدا کنم تا دل تنهائی ات شاید که تازه شود و هم به این بهانه سنگینی نوشتن را چاره ای باشد.

برایت دو سه تا چیز ! می فرستم. از آن چیز های که درست وسط این مرافعه کاملا بی ربط باشد به بهانه پرت کردن حواست از بحث های جدی و سخت که با زبان ما دهاتی های کوه نشین چند گزی فاصله دارد درست مثل آنکه وسط خیابان یارو یخه ات را چسبیده و خط و نشانت می دهد آنوقت یک دفعه چشمت بیفتد به یک لبخند کوچک مثل اینکه من دیدم وسط برهوت داغ هرمز . بعد دعوا یادت برود و بروی توی نخ لبخند دخترک و یه چیزایی راجع به امید و فردا و از این حرف های شیره مالی فلسفی یادت بیاید و بعد درست همان دم مشت طرف چنان توی دهنت کوبیده شود که وسط لبخند شوری خون را بر اسفالت تفدیده تف کنی. یا اینکه وسط زمهریر تخت سلیمان پشت قله ستاره میان آن واویلای سوز و بریز برف و یخ چشمت به یک سنجاقک یخ زده بیفتد که درست کنار اسکی ات بر برف یخ زده وچسبیده باشد. و همین تو را دقایق میان برف و باد به خیالات وا بدارد بعد یکدفعه به خود بیایی و ببینی که انگشتان بیرون مانده از دستکش ات بنفش شده و دارد زق زق می کند! چه سوز ناجوانمردانه ای می آید مهدی!
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
January 25, 2006  
از اتاق خواب به حق و تکليف  
 

 می خواستم امشب کمی از تاملات خود در باره نقش اتاق خواب در خانه بنويسم! چون اين روزها سرگرم خانه ديدن برای جابجا شدن ام ديدن خانه های مختلف (يک خوابه و دو خوابه و بی خوابه! ) اين انديشه را که از قبل هم در کناره ذهنم جوانه زده بود به يک انديشه مرکزی تبديل کرد. اما حاليا می گذارمش برای شبی ديگر. پروردن موضوع کمی بيش از آن وقت می برد که امشب بتوانم انجامش دهم.

اما به جای آن به ادامه اين سنت خوب وبلاگی در معرفی مقالات خواندنی می پردازم که اين روزها داريوش آشوری هم به آن عمل می کند و جستارش با آن تکانی خورده و ما هم با مسير خوانده های او بيشتر دمخور شده ايم. يک ارزش وبلاگ همين لينک دادن به خوانده های خود است و سهيم شدن آن با ديگران. وبلاگ هميشه بنده حال است. گاهی کاشف غم و غصه های ما و درد دل ( يا به قول بعضی رفقا درد و دل!) است و گاهی هم بيان نظر است و شرح سفر (مثلا به ولايت عزرائيل) و گاه هم خوانده های ما را نشان می دهد. بخصوص اگر در متن وبلاگ از آن سخن رود. ارزش لينکدونی يا قلمدون هم در همين نخبه-گزين-گری در گردش های وبلاگی است. بگو چه می خوانی و ديگران را به خواندن چه چيزهايی دعوت می کنی تا بگويم کيستی!  

و اما اصل مطلب: اين روزها به راهنمايی سايت ايران امروز به مقاله ای از محمدرضا ويژه رسيدم در نقد آرای دکتر سروش که سخت خواندنی بود. نويسنده را نمی شناسم اما همين مقاله اش نشان می دهد که تفکر منطقی و تحليلی استواری دارد. ايراد اصلی او به سروش اين است که "
مفاهیم مدرن را برای اثبات نظر خویش مصادره به مطلوب" می کند.

او با اشاره به سخنرانی سروش در زمينه تشيع، مهدويت و دموکراسی وارد يکی از بحثهای محوری در انديشه / خطابه سروش می شود: "سروش بهترین تعبیر برای « دموکراسی» را « حکومت قانون» یا « قانون اندیشی» دانسته است. در واقع صغرای  قضیه این گزاره است که گوهر دموکراسی « حکومت قانون» است [در اصل: می باشد - ويرايش شد!]. کبرای قضیه نیز این است که مسلمانان به دلیل حاکمیت فقه بر تمام ارکان زندگیشان، انسانهایی قانونمدار هستند. به عبارت دیگر، تمدن اسلامی تمدنی فقیه پرور است و فقه انسانهای حساس به مقررات و تکلیف اندیش را می طلبد. نتیجه قضیه نیز سازگاری دموکراسی در مفهوم مرسوم آن، یعنی حکومت قانون، با اسلام و زندگی مسلمانان، به ویژه شیعیان، است."

 
1. "در تعریف دموکراسی اختلاف بین اندیشمندان فراوان است؛ اما در این میان، یک مقوله بدیهی است: دموکراسی با حکومت قانون یکسان نیست. حکومت قانون ( که بسیاری به نادرستی آن را حاکمیت قانون یا دولت قانونمدار می نامند) دارای عناصر متعددی است که در گذر زمان تحول یافته و امروزه حمایت از حقوق بنیادین و صیانت از قانون اساسی نیز به جوهر این مفهوم افزوده شده اند. ممکن است برخی از غایات حکومت قانون و دموکراسی همانند باشند یا در برخی موارد با یکدیگر تلاقی یابند ولی بی تردید ساختار این دو مفهوم به کلی با یکدیگر متفاوت است. ... اساساً قانونمدار بودن، در مفهوم فقدان تعارض رفتارهای اجتماعی و به ویژه اعمال دولت با قواعد حقوقی، هیچگونه این-همانی با دموکراسی ندارد."

به نظر من مغالطه ای که محمدرضا ويژه در اين زمينه يافته از فرط بداهت از نظرها پنهان مانده بوده است: حکومت قانون می تواند يک حکومت سختگيرانه شرعی يا فئودالی يا مک کارتيستی مطابق با قانون شرع يا فئوداليته يا حکومت وحشت  باشد اما فرسنگ ها از دموکراسی دور. 

2. "سخنران در قسمتی دیگر از سخنان خویش،« حقوق» را با « فقه» یکسان انگاشته است. با تعریف حقوق و فقه می توان به نادرستی این-همانی فوق پی برد. « حقوق» مجموعه قواعدی است که در نظامی منسجم تنها به روابط دولت و شهروندان و نیز شهروندان با یکدیگر، در عرصه ی اجتماعی، نظم می بخشد و البته برجسته ترین ویژگی این قواعد وجود ضمانت اجرا است، به عبارت دیگر قواعد فاقد ضمانت اجرا را نمی توان قواعد حقوقی به شمار آورد. بنابراین حقوق را با زندگی فردی شهروندان کاری نیست. اما « فقه» شامل قواعدی است که زندگی مومنین را در تمامی جنبه ها، فردی و اجتماعی، مطابق دستورات شرع مقدس تنظیم می کند. قواعد فقهی از سویی در نظامی منسجم شکل نگرفته اند تا اصولی ویژه حاکم بر آنها باشد و ارتباط دوجانبه با یکدیگر داشته باشند و از دگر سوی، ضمانت اجرا ندارند و تنها ایمان و اعتقاد مومنین است که ضمانت اجرای این قواعد محسوب می شوند. بنابراین قلمرو فقه بسیار گسترده تر از حقوق است و قواعد آن ( چه از نظر ماهیت و چه از نظر نحوه اعمال) متفاوت از قواعد حقوقی هستند. بدیهی است که یکسان انگاشتن نظام ناهمگن، ساکن و تاریخی فقه با نظام منسجم، پویا و دارای تعامل اجتماعی ناروا است و مقایسه این دو نیز خطاست."

در اينجا هم مغالطه در باب مقايسه دو دستگاه تقنينی دولت محور ( که مستلزم اتکا بر ظاهر است) و دين محور ( که متکی بر باطن و عقيده است) در انديشه سروش روشن است. حل اين مغالطه (که اساس دولت دينی هم هست) شالوده انديشه حق مدار بودن غرب و تکليف مدار بودن جامعه اسلامی را می شکند. دوست داريد می توانيد بگوييد اوراق می کند. 

3. "دکتر سروش تنها ایراد را در تکلیف مدار بودن فقه و حقوق مدار بودن حقوق در « حکومت قانون» ( یا به تعبیر صحیح تر، قانونمداری) می داند. به دیگر سخن، [از نظر او] فقه به دلیل آنکه صرفاً تکالیف را معین می کند نمی تواند مبنای استواری برای «حکومت قانون» و در نتیجه « دموکراسی» در عصر حاضر قرار گیرد و باید حق مدار شود."

محمد رضا ويژه در اينجا به-دقت در مفهوم حق و تکليف می پيچد و می گويد: "در روابط انسانی، هر تکلیف در برابر حق قرار دارد". و در اين باب فرقی بين فقه و حقوق نيست زيرا "فقه نیز در بسیاری از ابواب خویش از همین اصل پیروی نموده است". اما نکته در اينجاست که "تکلیف مدار بودن فقه به دلیل ویژگی فقه در تنظیم ارتباط انسان با خداوند است" و از اينجا راه آن با حقوق که رابطه شهروندان با يکديکر و رابطه آنها با دولت را تعيين می کند جدا می شود.

او می گويد: "نوع وظایف انسان در مقابل خداوند تکلیف مدار بودن فقه را ایجاب می کند و البته این تکلیف مداری محدود به قواعد مربوط به تنظیم افعال مکلفین در امور عبادی است." و گرنه از اين مدار که خارج شديم، "در تنظیم روابط بین مکلفین تکالیف در برابر حقوق آنان قرار دارند. به عبارت دیگر، در روابط انسانی، این تکلیف مداری در مقابل حق مداری است." 

4. من با ادامه بحث نويسنده در باب ماهيت حکومت در اسلام چندان همرای نيستم  اما بخش بعدی سخن او را باز دقيق می بينم: تکليف در حقوق غربی و نظام معرفتی و سياسی غرب هم ساقط نيست سهل است بسيار جاها مسلط است و حق ها را محدود می سازد.

او می گويد: "
به نظر می رسد تلقی سروش از حق مدار بودن قواعد حقوقی در غرب ناشی از محدود نمودن قواعد حقوقی به حقوق بشر باشد (وگرنه) قواعد حقوقی در موارد بسیاری چون قوانین کیفری و مالیاتی تکلیف مدار است."

 "حق مدار بودن حقوق بشر نیز به دلیل آن است که فرد در برابر دولت قرار دارد و بالطبع این دو از جایگاهی برابر برخوردار نیستند و فرد در این میان حمایت فزونتری را می طلبد. در این مقوله نیز تکلیف وجود دارد ولی برعهده دولت است."

محمد رضا ويژه پس از شمردن اين مغالطات می نويسد: "پس آشکارا می توان دید که نه صغرای سروش در این-همانی بین دموکراسی و حکومت قانون صحیح و مطابق واقع است و نه کبرای قضیه ایشان در این-همانی فقه و حقوق؛ و همین مبانی ناصواب نتیجه ایشان را نیز مورد تردید قرار می دهد."

پس نوشت ها:

اين بحث برای دوستانی مفيد می تواند بود که با انديشه های سروش در موضوع بحث آشنا باشند. اگر مجمل است و ارجاعات مبهم می نمايد سيبستان مسئول نيست! ديگر اينکه:

1 من فقط با همان چه که نقل کردم موافق ام. نه با تمام ايده های مقاله و نه با تمام نوشته های وبلاگ نويسنده طبعا هم نظر نيستم. اين را برای رفع شبهه ساده ای گفتم که بعضی از دوستان دارند و موافقت يا مخالفت جزئی را با موافقت يا مخالفت کلی اشتباه می گيرند.

2 يک شبهه ديگر هم رفع کنم و آن اينکه اگر کسی بگويد چرا در اين روزهای سرنوشت ساز تو به اين چيزها فکر می کنی بايد بگويم وبلاگ نوشتن تکليف بردار نيست. گفتم که بنده حال است يا به قول مولانا ابن الوقت. آدم در وبلاگ از آن چيزهايی می نويسد که او را مشغول می کنند ( برخلاف نظر بعضی ها که فکر می کنند وبلاگ است که آدم را موقع بيکاری مشغول می کند!).

3 اين يکی درخواست است و البته شايد روشن تر: دوستان نازنين برای من تا مدتی هيچ چيز پست نکنيد (کتاب و مجله و و بسته و نامه و کارت دعوت و هر چه که نشانی بخواهد). چرا که نشانی فعلی ام در حال تغيير است و نشانی بعدی ام هم هنوز نامعلوم!

و آخر اينکه از اتاق خواب شروع کردم به همانجا هم ختم کنم: اگر کسی از دوستان در باب اتاق خواب کاری ديده و خوانده - من نديده ام- يا تاملاتی دارد مرا بی خبر نگذارد. خدا عاقبت همه را ختم به خير کناد!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
January 21, 2006  
شادی همچون نشانه آخرالزمان  
 
حالا ديگر فقط فاجعه نيست که نشانه آخرالزمان ما و آشفتگی ما ست. حالا فقط تصميم های محيرالعقول مديران نيست که آشوب ذهنی ما را عريان می کند و سوء مديريت مزمن ما را بر ملا می سازد. دامنه نشانه ها شادی هامان را هم در بر گرفته است. ما می ترسيم از شادی محروم بمانيم. پس شادی هامان را جلو می اندازيم. آنقدر جلو که نامزدی بچه هامان را در 6 سالگی و 4 سالگی شان برگزار می کنيم. 600 مهمان دعوت می کنيم. ما جدی ترين حماقت ها را با اعتماد به نفس کامل و بدون هيچ شرمندگی انجام می دهيم. دلم می خواست فمينيست هامان اين خبرها را (حتی اگر دروغ يا شوخی باشد) تحليل کنند. يا جامعه شناسان مان. يا کسانی که به مطالعات فرهنگی مشغول اند. يا روانشناسان اجتماعی ما رفتارشناسان ما. اصحاب تحليل و ايراندوستان ما. کاش اين دست خبرها فقط در محدوده وبلاگ و وبسايت نمی ماند. کاش همه مردم با خبر می شدند که دارند با خود چه می کنند. ما به شفای دسته جمعی نيازمنديم.

پس نوشت1:
مردم افسرده حال و شادی کاذب، بيژن صف سری؛ نمونه ای از تحليل اين خبر با توجه به افسردگی بزرگسالان
پرش از بچگی به دنيای بزرگترها: بچه-زوج های از پيش تعيين شده، ناصر خالديان؛ يادداشتی طنز با توجه به تخريب دنيای بچگی

پس نوشت 2:
قرآن آخرالزمان، نشانه ای برای اينکه بدانيم غير از آشوبهايی که خود به آن گرفتاريم کسانی هم هستند که قصد کرده اند به آشوبهای ما دامن بزنند. سوال من اين است که اين کسان چه زمينه هايی در ميان ما ديده اند که فکر کرده اند می توان قرآن تازه ای نوشت و آن را به خلق الله قبولاند؟ 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
January 20, 2006  
فروغ و پرهيز از در افتادن صريح با سنت  
 

امروز بخارا شماره 44 رسيده بود. تا حال که پاسی از نيمه شب گذشته فرصت نکرده بودم ورقی بزنم. و وقتی ورق زدم به مقاله ياداشت گونه استاد شفيعی کدکنی که رسيدم پيشتر نتوانستم رفت. چه تقارنی با اين بحث های اخير دارد! در  يادداشتی از يادداشتهای پيشين اشاره آوردم که فروغ را مدرن ترين زن عصر جديد ايرانی می دانم. بانگ اعتراض از اين و آن برخاست. حال می بينم استاد ما - که هر کجا هست خدايا بسلامت دارش- چه صراحتی دارد در تاکيد بر اين مدرن بودن آن زن يگانه. حيفم آمد برای شما که به بخارا دسترس نداريد سطرهايی را نياورم. جای بحث و گسترش سخن او نيست اما اگر در سخن او که بر اساس تحليل سبک شناختی فروغ نوشته شده دقت کنيد دقايق بسيار هست که می تواند پايه بحثی جدی باشد.

می نويسد: فروغ اگر خالص ترين و برجسته ترين چهره روشنفکری ايران در نيمه دوم قرن بيستم نباشد بی گمان يکی از دو سه تن چهره هايی است که عنوان روشنفکر به کمال بر آنان صادق است. صورت و معنی شعر او مدرن است و هيچگونه نقابی از صنعت و ريای روشنفکرانه - که اغلب مدعيان روشنفکری ما گرفتار آنند- بر چهره شخصيت او ديده نمی شود.

ريای روشنفکرانه از ريای دينی بسی خطرناک تر است و در همين قرن قربانيان ريای روشنفکرانه به نسبت از قربانيان ريای دينی شمارشان کمتر نيست. بسياری از روشنفکران ما به آنچه می گويند اعتقاد ندارند. حتی می توان با اطمينان گفت که نيمی از دانه های درشت تسبيح روشنفکری ما در کمال شهرتشان مترجم ناقص حرفهای ديگران اند ... و حتی ار فهم حرفهايی که ترجمه می کنند عاجزند.

اما فروغ در هنر خويش زلال است و خالص. همان است که احساس می کند و همان است که می گويد. ... سنت گريزی او را و مدرنيت او را در "وصف" epithet های او بخوبی می بينيم. او اگر آشکار با سنت در می افتاد ما در اصالت روشنفکری او می توانستيم ترديد کنيم ولی فروغ هيچگاه به صراحت سخنی در اين باب نگفته است.

سنت پديده ای است ايستا و نگاه سنتی نگاهی است مطمئن اما نگاه فروغ از دريچه وصف هايش نگاهی است که در آن همه چيز "مغشوش" و "سرگردان" و "مشوش" و "مضطرب" و "گيج" و "گذران" و "درهم" و "پريده رنگ" و "نامعلوم" و "بی اعتبار" و "فرار" و "دور دست" و "پريشان" و "بی سامان" و "بی تفاوت" و "منقلب" و "بيهوده" و "ارزان" و "گنگ" و "سرگردان" و "گمشده" و "مرموز" و "بی قرار" و "عاصی" و "نامسکون" و "ترسناک" و "غربت بار" و "تاريک" و "رخوتناک" و "مشکوک" و "نامفهوم" و "پرتشنج" و "ترسناک" و "ولگرد" و "مه آلود" و "سست" و "خسته" و "خواب آلود" و "مخدوش" و "پيچاپيچ" است.

ما در قرن بيستم روشنفکران بسياری داشته ايم که به ويرانی سنت ها کمربسته و برخاسته اند و تمام کوشش آنها تخريب اساس سنت ها بوده است ... اما هيچيک از آنان بی گمان در درون خويش تا بدين پايه گسيختگی از سنت را نتوانسته اند تصوير کنند.

اگر از ديدگاه خالص هنری بنگريم هيچ روشنفکری بهتر از فروغ به ستيزه با سنت برنخاسته است. ديگران شعار داده اند و دشنام و اگر به تحليلهای معنی شناسيک آثارشان بپردازيم در جدال با سنت خود گرفتار تناقض های خنده آوری نيز شده اند.

- برگرفته از: "وصف های فروغ فرخزاد"، با تلخيص.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
January 19, 2006  
عادی، محرمانه، فوق سری  
 
اسطوره رها شدن از ممنوعات

ديدم سيبيل طلا به قول خودش انشايی در باره زبان و قدرت نوشته است که بخش عمده آن ترجمه است و متکی به يکی از کتابهای ساموئل ديلانی نويسنده معروف داستانهای علمی تخيلی ( و البته بی پروای سکسی/ پورنوگراف). انشای سيبيل طلا که بر اساس يکی از کتابهای درسی دانشکده (اش يا دانشکده دوستانش) نوشته البته برای دانشجويی که از سر تکليف مطلبی بنويسد خوب است و برای عرضه به يک کلاس درس هم بد نيست. دست کم اين است که بخشی از سوء تفاهم های مربوط به زبان و قدرت را طرح می کند.

من فرض را بر اين می گذارم که دوست تورنتويی ما تعصب خاصی به آرای ديلانی ندارد و واقعا به دنبال کشف رابطه زبان و قدرت است. با اين فرض چند نکته را همراه با پرسش هايی در اينجا می آورم:

1 وقتی با قدرتی به ستيز بر می خيزيم (در اينجا برای بازکردن زبان به روی نا-هنجارها و برای رو-زمينی کردن زبان زير-زمينی) بايد روشن کرد که با "کدام" قدرت مبارزه می کنيم. به عبارت ساده تر آدم برای جنگيدن نمی جنگد. با قدرت معينی مقابله می کند که منشا تجاوز يا محدوديت است و يا به قول خود او "کيفر" می دهد. قدرتی که ممنوعات را ممنوعات می کند کجاست؟ او با کدام يک از قدرتهای اجتماعی (اقتدارها) می جنگد / درافتاده است؟ پاسخ به اين پرسش از آنجا مهم است که تا معين نکند اين قدرت کجاست و محدوده اش چيست من خواننده نمی توانم بفهمم که روش او متناسب با آن قدرت هست يا نيست.

2  چيزی که من می فهمم اين است که درک او از قدرت بر اساس نوشته اش بسيار وسيع و مبهم و نامشخص است. فعلا تا او قدرت معينی را که با آن مقابله می کند نشان دهد من به سر راست ترين معنای قدرت می پردازم که در چارچوب انضباط-مجازات با کيفر و زندان سر و کار دارد ( بدون اينکه قدرت را منحصر در آن بدانم). يک نمونه روشن از آنچه به بحث ما مربوط می شود پرونده مردخای وانونو در اسرائيل است که به جرم گفتن ناگفتنی ها به زندان افتاد و 18 سال حبس کشيد. در تحليل اين پرونده رابطه قدرت و زبان خيلی روشن ديده می شود: گفتن از اسرار (نظامی-هسته ای) کيفر در بر دارد.

دوست داريد مثال نزديکتر به کانادا بزنم می توانيم سری به گوانتانامو بزنيم. گوانتانامو از نظر ارتباطات يک ناگفتنی آشکار است. کسی نمی داند آنجا چه می گذرد. کسی هم که می داند نمی تواند از آن سخن بگويد. رسانه های غربی با همه جسارت ها و ضدسانسور بودن هاشان در امور ناگفتنی، از آن دست که سيبيل طلا اشاره کرده، در اين زمينه ساکت اند بلکه اصلا با چاله سياه اطلاعاتی-خبری روبرو هستند.

باز هم نزديکتر اين بار به خودمان داستان اکبر گنجی است. تحليل داستان او از همه بابت يک مساله زبانی بسيار عميق است. او مردی است که با نمادها، از اسرار مگو از امور محرمانه و سری سخن گفت. ساليانی قبل از او مهدی هاشمی ظاهرا برای افشای يک رابطه فوق سری سرش را به باد داد: آمدن مک فارلين به ايران.  

از زاويه ای ديگر، ببينيم شکنجه چه نقشی در برآوردن نگفتنی ها از زبان آدمها دارد. چرا کسی را شکنجه می کنند؟ يکی از دلايل آن دست يافتن به نگفتنی ها/اطلاعات محرمانه و يا فوق سری است. از آن طرف ببينيم چرا آدمهای سياسی درجه بالا يا چريکهای جان بر کف هميشه قرص سيانورشان همراه شان است تا اگر گير افتادند برای حفظ اسرار بخورند. يعنی جان را بدهند ولی از اسرار حرفی نزنند.

در يک سطح عامتر انواع و اقسام مافياها را در نظر آوريد که بر نظمی سلسله مراتبی قرار دارند و بر حفظ اسرار. حتی در شکل غيرمافيايی اش هم اسرار مهم اند و ممنوعات ناگفتنی بر صحنه حاکم اند. فقط به اين فکر کنيد که کارخانه های بزرگ از اتوموبيل سازی تا موبايل سازی تا نوشابه سازی چقدر بر حفظ اسرار خود کوشا هستند. قدرت يکبار ديگر هم گفته بودم يعنی لذت دانستن اسرار. قدرت واقعی ناشی از آگاهی بر سر است. کسی که سری نمی داند عابری پياده است که از برابر کاخ قدرت می گذرد.

حال واقعا سيبيل طلا فکر می کند رابطه قدرت و زبان در حد همين گفتگو از سکس و ممنوعات سکسی است؟ من انکار نمی کنم که در اين زمينه هم روابط قدرت در کارند اما او هنوز به ما نگفته است چگونه. از ديلانی هم نقلی که می آورد سراپا مساله را فردی ديده است: "ما ياد نگرفته ايم که هر چه می خواهيم هر جا لازم است بگوييم". قدرت شبکه اجتماعی است. اينکه فردی يادگرفته باشد که بگويد چه کمکی به مقاومت در برابر قدرت می کند؟ و اصلا فرد چگونه "ياد می گيرد"؟ با اراده فردی؟ آيا آموزش يا حتی خودآموزی از روابط قدرت (به معنای عام و خاص هر دو) خارج است؟ 

3 حتی اگر قدرت را در بازترين صورت ممکن خود در نظر بگيريم سوال اساسی اين است که آيا نظامی از قدرت وجود دارد / ممکن است که در آن از طبقه بندی گفتنی، ناگفتنی، ممنوعات يا عادی، محرمانه و سری و فوق سری خبری نباشد؟

4 در همين چارچوب اختيارشده او که سکس است آيا او و کسانی مثل او تکليف خود را با اموری مثل "بچه بازی" چگونه تعيين می کنند؟ پدوفايل ها از نظر جامعه غربی بشدت تعقيب می شوند و علايق آنها بشدت مذموم است و فعاليت های آنها از جمله در اينترنت هدف دايمی پليس و نيروهای امنيتی است. آيا بر اساس استدلال او در باره گفتگو از ممنوعات بايد گفتگو از بچه بازی هم آزاد باشد؟

او در انشای خود می گويد تا همين چند صد سال پيش گفتگو از واژگان زيرشلواری شرمندگی نداشت و پرده دری محسوب نمی شد چرا امروز ما گرفتار اين شرم شده ايم. با همين منطق می توان گفت چون بچه بازی و گفتگو از نوخطان در تمام ادبيات ما وجود دارد امروز هم بايد به آن جواز داد؟ و اگر نه او بر اساس کدام منطق اخلاقی آن را روا نمی بيند؟ چرا بايد ادبيات پدوفايلی را مستثنا کرد؟ چرا بايد اين ممنوعه را تحمل کرد و عليه آن شورش نکرد؟

5 من نمی دانم بخشی که او از ديلانی ترجمه کرده و یر صدر انشای خود آورده است گزارش واقعيت است يا نتيجه تخيل ديلانی است (که منتقدان و خوانندگانش می گويند يد طولايی در برساختن چنين صحنه هايی دارد). گرايش من به اين است که چنين متنی را تخيلی بدانم و دلايلی هم برای آن دارم ( مثلا اينکه خيلی پورن-پايه است: آدمها بی هيچ منطقی فقط به سکس/ خودارضايی آنهم نوع افراطی آن مشغول اند. اين وسط کار روسپی خيلی افشاگر است: هيچ روسپی جز برای پول تن به عمل جنسی نمی دهد اما در داستان ديلانی می دهد). اما اصلا گيريم اين متن همين است و راست است. مساله ساده اين است که چقدر مشکل من است؟ من ايرانی؟ مساله من ايرانی مثلا هنوز اين است که دختری که بکارتش را از دست می دهد  نمی داند اين سر مگو را چگونه به مادرش بگويد چگونه به پدرش بگويد (حتی در همين خارج و در جماعت مهاجران). نمی داند چگونه به شوهر آينده اش بگويد. مساله من ايرانی اين نيست که ببينم روسپی معتاد دايم الخمر فلک زده ای چگونه از فرط بدبختی و سيه روزی تن به خفت سکس-دهانی-بدون-دريافت-وجه می دهد. به نظرم می توان گفت اين نمونه ای از گم کردن سوراخ دعاست. ديدن چيزی است و نديدن بس چيزها. گم کردن هندسه حرف. ياد داستان مولانا می افتم: ديدن خر و نديدن کدو.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 18, 2006  
انتلجنت يعنی ذکی  
 

از تکان دهنده ترين و آشنايی-زداترين عکس هايی که اين اواخر از افغانستان ديده ام: کارهای روزبه شيرازی انتشار يافته در ايرانيان (در عکس زکی خوانده می شود اما شايد بدنوشته يا بد ديده می شود: ذکی= باهوش)
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 17, 2006  
عليه کائوس  
 
در نقد خرافه پراکنی روشنفکرانه

از اين آشفتگی فراگير چه کسی ما را نجات می دهد؟ جواب روشن است: خودمان. وبلاگ به رسانه غيرمنتظره ضدکائوس تبديل شده است. شايد نه رسانه امروز آن اما بی گمان رسانه فردای آن. دو سه شب پيش با داريوش آشوری - که سمت استادی بر من و ما دارد اما خوش ندارم با استاد خطاب کردن اش فاصله گذاری کنم - گپ می رفت بر سر اينکه کسانی به قصد خير آشوب می کنند تا مثلا خدمتی به مدرنيته کرده باشند؛ و خوب است او هم از اين رسانه وبلاگ به-روز استفاده کند و يادداشتی وبلاگی در اين باب بنويسد که خير کثير در آن خواهد بود. تا امروز ننوشته است. من به سهم خود از زاويه ديد خود می کوشم گامی ضدکائوس بردارم و آنچه از بحث پردامن اخير دريافته ام شماره کنم. اميد که او هم بزودی بنويسد.

1 از همين خدمت به آشوب شروع کنم. درست است که جامعه ما به دلايل بسيار از فکری و فلسفی گرفته تا جمعيت شناختی و سياسی آشوب زده است اما آنچه بايد از آن حذر داد ايجاد آشوب عمدی است. اين بدترين نوع آشوب است. يعنی آشوبی است که ظاهرا به نيت رها کردن ما از دست آخوند يا حکومت دينی يا اصولا دين سياسی و غيرسياسی و يا بفرماييد سنت و تاريخ دينی و عرف ها و پسندهای مذهبی و امثال آن دامن زده می شود اما در عمل آنچه می کند سست کردن بسياری از بنيان های فکری قويم و پوشاندن شاخ نازک انديشه زير غبار سنگين ابهام های چندلايه و افزايش تنش ناشی از آشوبهای موجود و واقعی است. ناراضی بودن (معمولا سياسی) پايه بسياری از آشوب های عمدی است. تمام آشوبهای عمدی پايه در مغالطه دارند و از بی تجربگی ( و در واقع کم تجربگی) جامعه ايرانی در شناخت دنيای مدرن و نقشه آن سود می جويند. حال آنکه هر مبارز سياسی يا اهل آکادمی يا مدير رسانه ای يا روشنفکر سکولار ايراندوست تنها متعهد است به رشد فکری جامعه و بسترسازی برای خودجوشی آن. هر نوع آشوب عمدی که عمدتا با دستکاری در چارچوبهای ايدئولوژيک صورت می گيرد برای سلامت روانی و ذهنی جامعه خطرآفرين است. چنين روشهايی مشکلات مزمن ما را در صورتهای تازه بازتوليد می کند. حل نمی کند.

2 ما جماعتی که در  ايران و بويژه در خارج از ايران به مردم خود و مشکلات آنان می انديشيم و از دنيای غربی شناختی قابل عرضه داريم مهمترين کارمان حفظ اعتماد به نفس مردم و ايجاد اعتماد به نفس در مردم است به همان شيوه ای که يک غربی دارد. من ايرانی ام و از ايرانی بودن خود شرمسار نيستم. اين شرمساری ملی که ما مردم حس می کنيم بخش مهمی اش بی معنی است. به نظر من بخش مهمی از اين شرمساری هم ناشی از شرمساری روشنفکران است از خودشان و جامعه شان. و چون قلم در دست آنهاست و از نوعی اتوريته اجتماعی هم برخوردارند اين ادبيات شرمساری به هزار زبان به سوی ذهن و روان مردم جاری می شود. ما بايد تحقير خود را بس کنيم. اين تحقيری که ناشی از مقايسه دايمی خود با بيگانه غربی است. و آنگاه خود را همانطور که هستيم ببينيم. خود را بپذيريم و دردهای خود را درمان بجوييم. چونان اصل بايد بگوييم هر روشی که مبتنی بر تحقير خود ( و ديگری) باشد باطل است. اينکه روشنفکران نسلهای قبل از هدايت تا شريعتی به زبانی که (هدايت بيشتر و شريعتی کمتر) امروز ما آن را تحقير می بينيم سخن گفته اند اصلا جواز ادامه آن ادبيات در روزگار ما نيست. 

3 دقت در ذهن و زبان خود و بحث های دامنه دار در اين زمينه اصلا کار لغوی نيست سهل است کار بسيار بسيار مهمی است. از مغالطه هايی که اين روزها شنيدم و خواندم يکی همين بود که مثلا در اين زمان که بحث مسائل هسته ای مطرح است و گفتگو از حمله آمريکا می رود چه جای بحث در زبان و ادب زبانی و ارتباطی است. آنهم نه از طرف آدمهايی که ممکن است نتوانند به شبهه خود جواب گويند بلکه از طرف آدمهايی که قاعدتا در اين زمينه ها بايد قادر به تشخيص باشند. مدرن بودن يکی اش همين قاطی نکردن موضوعات و مسائلی است که به هم ربطی ندارند. مدرن بودن طرفداری از فهم و مفاهمه است و به هيچ بهانه آن را تعطيل نکردن. يعنی چه که وسط بحثی گرم و زنده که دهها نفر از اطراف موضوع و اکناف عالم به آن مشغول اند بياييم بگوييم تعطيل کن جمع کن برو ضد آمريکا تبليغ کن يا چيزهايی در اين رديف. بحث را يا درش شرکت می کنی يا به نظاره می ايستی يا دنبال کار خود می روی. جوسازی عليه بحثی معين عين حزب الله بازی عليه اجتماعات است. بی تعارف. و برای مثال عرض می کنم که چون بحث آمريکاست تمام صفحه های تمام روزنامه ها بايد به همين مساله اختصاص داده شود؟ ورزشی تعطيل؟ موسيقی تعطيل؟ سينما تعطيل؟ کتاب تعطيل؟ همه مثل هم، همه زير يک پرچم، به يک موضوع بپردازيم؟ آيا دوستان ما خيرخواهی می کنند؟ يا همه چيز را در فوريت های روز و آنهم سياسی خلاصه می کنند؟

4 داستان بحث های اخير يکی از حمله به شخص (شکرخواه) شروع شد و يکی از حمله به زبان. پيام يزدانجو راست می گويد که هيچکس در ضمن دفاع از شکرخواه نگفت که آقای حمله کننده ضمنا استدلال سرکار غلط است. اين نکته مهمی است. همه مان دفاع از آدم می کنيم. حمله به ضعف استدلال نمی کنيم. من همان روزی که به يکی از بحث های مربوط به شکرخواه لينک دادم در زيرنوشت لينک گفتم که اين نوع حمله به شخص ناشی از مغالطه مجاورت است. آدم امروزی که در فرض با قانون و حقوق و مبانی حقوق بشر سر و کار دارد و در غرب هم زندگی می کند بايد خوب بداند که آدمها را بر اساس کارهای نکرده بازخواست و مجازات نمی کنند بر اساس کار کرده و با اتکا به شواهد روشن متهم می کنند و تازه تا محاکمه نشود هنوز متهم است مجرم نيست. و اگر متهم کردی و نتوانستی اثبات کنی روسياهی عظميی برايت می ماند. قضيه مايکل جکسون را که يادمان نرفته است. چطور می شود کسی را به صرف اينکه در جايی بوده است به اتکای ظنيات خودبافته متهم کرد؟ قانون حداقلی است. امور معينی را از تو می خواهد و خطای از آن امور و حدود را بازرسی می کند. قانون های حداکثری ترديد نبايد داشت که فاشيستی اند. تو هر کار بکنی متهمی چون هميشه چيزی هست که بتوان تو را به آن مواخذه کرد. اين نوع منطق فرق دارد با آن رفتار اسرائيل در تخريب خانه فلسطينيانی که بمبگذاری انتحاری کرده اند؟ منطق اسرائيل اين است: تو چرا جلو پسرت را برادرت را خويش ات را نگرفتی؟

5 در باب زبان هم خرافه های به ظاهر روشنفکرانه کم نيستند. در اينجا بويژه به زبان پورنوگرافيک / زبان ادبی / زبان قدرت نظر دارم. در باره زبان و قدرت منتظر می مانم تا آشوری يادداشت خود را - که وعده کرد- بنويسد و بعد بحث کنم. چون صلاحيت او بيشتر است و چون نمی خواهم نظرات او را من از زبان خود يا از طرف او بگويم. اما نکته های کوتاهی در باب مغالطاتی که تشخيص دادم بياورم:

5-1 نخست بگويم که زبان ادبيات همان زبان ادب و مودب بودن نيست. اگر کسی اين دو را به جای هم به کار ببرد مغالطه فاحش کرده است. به همين دليل حمله به ادبيات برای حمله به زبان مودب بايد گفت احمقانه است. پيامدهای حمله به ادبيات بسيار فراتر از حمله به مودب هاست. با حمله به ادبيات ما فقط خود را از شاخسارهای عظيم تاريخ و سنت و فرهنگ خود محروم کرده ايم.

5-2 لزبين ها يا گی ها زبانشان پورنوگرافيک نيست. اين خرافه ای است که باز به دليل بی تجربگی جامعه ايرانی (هم داخل و هم خارج) رواج می يابد. آنها هم مردمانی اند برای خود. آنها هيچگونه وظيفه ای برای رواج هرزه نگاری برای خود قائل نيستند. می دانيد که کشيش هم دارند. اينهمان گرفتن اين دو سو بسيار خطرناک و سوء تعبيری است که حتی به ضرر حقوق اجتماعی کسانی ختم می شود که واقعا جهتگيری جنسی شان همين است. مرادف کردن اين مردم با هرزنگاری انحرافی است که فقط از آدمهای خام بر می آيد. آدمهايی که حقوق افراد در دستشان بازی است فان است. آدمهايی مدعی مدرنيسم اما کاملا پيشامدرن.

5-3 فمينيست ها به هيچ وجه طرفدار پورنوگرافی نيستند. نمونه روشن اش در کانادا و آمريکا جنبش زنان برای مبارزه با پورن است ( Feminists Fighting Pornogrophy ). در اين مسير  شماری از برجستگان همجنسگرايان هم کمک کرده و می کنند. اين جنبش می گويد: "هيچ مساله فمينيستی نيست که در مشکل پورن ريشه نداشته باشد". در آمريکا قانونی هست که به "قانون جبران خسارت برای قربانيان پورنوگرافی" مشهور است و مصوب قرون وسطا هم نيست (مصوب 1992). در همين سال 92 در خود کانادا هم ديوان عالی در ماجرای باتلر رايی انشا کرد که مبنايی شد برای اينکه مرزبانی بتواند کتابهای پورن را مصادره کند. استدلال ديوان عالی کانادا بسيار شگفت آور و عبرت آموز است زيرا حفظ حقوق زنان را از حفظ آزادی بيان مهمتر می بيند (قابل توجه ساده لوحانی که ديدم اين روزها مواد اعلاميه حقوق بشر را برای توجيه آزادی فحاشی و هرزنگاری اينجا و انجا در کامنت دانی وبلاگ ها کپی می کردند): "ديوان عالی اذعان دارد که اين ممنوعيت، نقض آزادی بيان است اما صدمه ای که از پونورگرافی بر زنان وارد می آيد از اهميت حقوقی بالاتری برخوردار است." (نقل به مضمون)

6 روشن است به اين ترتيب که خرافه ديگری هم به باد هوا می رود. طبق اين خرافه غرب محل آزادی فسق و فجور است و هيچ کس کاری به آدم ندارد و هر کس هر قدر خواست و به هر طريقی که خواست می تواند به عيش زيرشکمی مشغول باشد. اين خرافه هيچ ربطی به واقعيت غرب ندارد. اين بهشت بی نظمی و هرج و مرج فقط ساخته ذهن سرکوب شده ای است که تنها مدل آزادی مطلوب اش آزادی بيکرانه زيرشلواری است. ياد شريعتی می افتم که در هبوط خود خيال مومنان خامی را تصوير می کرد که گمان می بردند در بهشت حوری هايی هست با کپل های عظيم که می توان از روی يک نيمه به نيمه ديگر تپه نوردی کرد و يا بر مرمر آن سرسره بازی کرد! خرافه های مدرن با خرافه های غيرمدرن در بنياد فرقی ندارند.

7 مساله اصلی در مدرنيسم جدی بودن نسبت به حقوق آدمهاست. هر کسی که حقوق ما را ناديده می گيرد چه پليس و قاضی باشد و چه همسايه واقعی و مجازی مان هنوز وارد عالم مدرن نشده است. ما به واقع مشکل مان هنوز همان يک کلمه است: قانون. بی قانونی و هرج و مرج مدرنيسم نيست. آنارشيگری ما فقط نشان ناشيگری ماست. 

و نهايت اينکه بايد کلاه خود را قاضی کرد: آيا روشنفکری ما در خرافه پراکنی همانطور عمل نمی کند که جبهه تحجر؟ آيا خرافه فقط گريستن سگ در حرم امام رضا ست يا انداختن نامه به چاه مسجد جمکران؟ روشنفکری ما اگر واقعا می خواهد کار روشنفکرانه بکند بهتر است خود را نيز از خرافات بپيرايد. ساده انگاری است که فکر کنيم چون ما اسم خودمان را روشنفکر و غربگرا و مدرن و چه و چه می گذاريم از خرافه در امان ايم.

در باب مغالطه های عرصه عمومی و عرصه خصوصی جداگانه خواهم نوشت.   
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
January 16, 2006  
دعوت به منطق نبرد-گفتمانی  
 
دلم می خواست فرصت بود و با حوصله می نشستم از بين حرفهای پيام يزدانجو نکته های هموار و ناهموارش را جدا می کردم و با شرحک و پرسشکی همراه می ساختم. من سخت طرفدار اين تهاجم گفتمان ها هستم که حضرتش پيشنهاد می کند. گرچه زبان و بيان خودش را هم چندان گفتمانگر نمی يابم! باری اينقدر حرف و حديث با هم در اين نوشته آورده است که جدا کردن آنها از هم کار دشواری است. کلا دست انداز زياد دارد ولی حرف حساب هم کم ندارد. من اين بخش آخرش را بيشتر می پسندم که فشرده می آورم. تاکيدش بر جداسازی عرصه عمومی و خصوصی هم ارزشمند است. من در يادداشتی که خود خواهم نوشت به همين اشاره خواهم کرد. اينکه ما در عرصه عمومی چه بخشی از "خود" را آشکار می کنيم در واقع سبک زندگی و اخلاق و انتخاب ما را نشان می دهد. تامل در قواعد اين دو سوی زندگی خصوصی و عمومی -بدون اينکه در دام دوگانه کردن اش بيفتيم- بسيار مهم و مساله ای نو برای ما و طبعا کمتر-بحث-شده است. 

باری پيام خان يزدانجو می فرمايد: در جواب صاحب "کتابچه"، که من شکی در اصالت و عمق آثارش ندارم، می­گویم تا یک سنت انتقادی بر اساس منطق مکالمه (گفت­وگویی هرقدر خشونت­بار و خصومت­آمیز) پدید نیاید، مدرن شدن یک رویا است. برهنه شدن دردی را دوا نمی­کند: لباسی پوشیده­ایم که اندام ناموزون­مان را پنهان نکرده: با عریانی هم اندام ما موزون نمی­شود. نکته این نیست که هیچ­کس از ناموزون بودن اندام خود خبر ندارد. در این که ما بیش از حد ضرور آلوده­ی ابتذال ایم، اغلب تاب انتقاد نداریم، مخالف­خوان ایم و صدای هر مخالفی را در نطفه خفه می­کنیم، و ...، در این همه هیچ شکی نیست. با این همه برهنگی چه دردی را دوا می­کند؟ برهنه هم نباشیم، می­دانیم زیر این دلق مرقع چیست. بر این تن بدقواره هر لباسی زار می­زند. نه، نیازی به عریان شدن نیست. هر لباسی که بر تن­مان هست باشد: باید این تن نحیف را پرورار کنیم، این اندام نزار را پرورش دهیم، با هم دست­وپنجه نرم کنیم، با هم گفت­وگو کنیم (عریانی همان اسطوره­ی آزادی ابتدایی است، این که اگر از اکتسابات خود عریان شویم آزادی را باز خواهیم یافت. من این ایده را باور ندارم، صاحب کتابچه هم می­داند: آن لیبرتنی که رژیم اخلاق استبدادی فرانسه را به لرزه انداخت، در صف درازی ایستاده بود که از روسو تا روبسپیر را در بر می­گرفت، ولتری در این صف بود و حرف­اش این که "من با تو مخالف ام اما جان­ام را می­دهم تا تو بتوانی حرف­ات را بزنی").

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
January 15, 2006  
مدرنيسم مکانيکی، هرزنويسی و وبلاگ  
 

ارجی وبلاگی تمام شد. حالا برگرديد سر کار-و-زندگی تان و وبلاگ هايی که هميشه می خوانديد. نمايش مسخره بازی تمام شد. اگر شما چيزی دستگيرتان نشد. من خيلی چيزها دستگيرم شد (پس نوشت را هم ببينيد):

1 مدرن ترين زن ما هنوز فروغ فرخزاد است. او بهتر از هر زنی و بدون اينکه فمينيست باشد و اين حرفها توانست با مردم ما از زن و مرد تماس بگيرد. او نمونه عالی يک روشنفکر بومی است. هنوز هم. فروغ به ما می آموزد با شامورتی بازی و حرف های از يک طرف گير کرده در پيچاخم فرضيات آکادميک و از طرف ديگر ارزان و بازاری نمی توان هيچ کمکی به زن ايرانی کرد. اگر زنی می خواهد مدرن باشد هنوز و تا سالها بعد فروغ مدل ايده آل است. فروغ نه برای زنان که برای مردان هم ايده آل هست. و چه احمقانه است که اين خط زن و مرد را حجاب حقيقت کنيم. فروغ برای من هم ايده آل است. اين را بارها گفته ام و نوشته ام. زنی بزرگ که می توانی با او مفاهمه کنی از او بياموزی به او پناه آوری.

2 با پالايش زبان فارسی از واژگان جنسيت نگر يا بگو سکسيستی ما داريم يکبار ديگر ايدئولوژی عضر رضاشاه را تکرار می کنيم که فکر می کردند با پالايش واژگان عربی و بيگانه از زبان فارسی و فارسی ناب حرف زدن همه مدرن می شوند. ما در بن ادعای خود هنوز در مدرنيسم مکانيکی گير کرده ايم. اصلا ارزش يک فعاليت هوشمندانه برای ارتقای حقوق اجتماعی زنان را انکار نمی کنم اما هر گونه منطق تک پايه را مردود می دانم به هر بهانه و نامی که باشد. از کمونيسم دو آتشه انقلابی تا حزب الله گری فاشيستی تا فمنيسم حزب اللهی و شکم پاره کن و اسيدپاش يا سکولاريسم کوری که از هر چه دينی است عق اش بنشيند.

3 تاريخ ايران و تاريخ فرهنگ و زبان ايران پر است از پرده دری و هرزه درايی و بچه بازی و همجنس خواهی و امثال اين مدهای ظاهرا جديد و رايج (قانونی يا غير قانونی). مدرن ترين شاعر ما سوزنی سمرقندی نيست يا عبيد زاکانی. مدرن ترين پادشاه ما محمود غزنوی نيست که اياز داشت يا ناصرالدينشاه که مليجک داشت. و نه حتی مهستی زيبا که شعرهای حاکی از خواهش تختخواب سه نفره دارد. بس کنيم اين ساده لوحی مدرن بازی را. من اگر تاريخ مدرن ايران را بخواهم بنويسم از هيچکدام اينها نام نمی برم. اما بر صدر مدرن های کلاسيک خود اثر بی همتای بيهقی را می گذارم و شرح می کنم. گرچه زبانش اصلا پالوده نيست از اين پالوده ها که ما می خواهيم و می خوريم.  

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
January 14, 2006  
فکر کردید دلقک شدم شماها بخنديد؟  
 
نمی گويم همه کسانی که سيبستان را خواندند نظرشان را گذاشته اند اما اگر بر اساس نظر کسانی که به خود زحمت نوشتن داده اند نظری به دست آورم اين خواهد بود که: مردم اندر حسرت فهم درست! تنها چند نفری معدود تا آستانه منظور آمده اند اما از درگاهی ديگر و به ميانه و مرکز نرسيدند. حيف! بنده خدا اين يکی که آمده آمار بازديد ها را چک کرده و فکر کرده چه منتی گذاشته سر من اين اخوی ناتنی نشسته-در-تورنتو که لينک داده. فکر کرده بازی است. بازی آمار و شمار و مشتری. من دوست داشتم 100 خواننده داشتم و همه شان جدی بودند در خواندن و نوشتن. 10-20 خواننده داشتم و همه مان اهل بحث و يقه گيری و نکته سنجی بوديم. ما هنوز که هنوز است از خوان نعمت آن چهار تن که يکی شان هدايت بود می خوريم. کاش 4 خواننده داشتم. همچون برادر تنی. 

يعنی واقعا منظور من روشن نبود؟ فکر کردید دلقک شدم شماها بخنديد؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
ای مرده شور اين مدرنيسمو ببرن  
 

يا: اتحاد نامقدس مدرن ها و ضدمدرن ها؟

امشب به توصيه دوست باحال مهدی خلج که مدتيه رفته خارجه باسواد شده و با کمال می خوام کمی چاک دهانمو به شيوه حودری-کلثوم ننه ای وا کنم و از داخله ساختار بيام خارجه ساختار و مدرن شم. ای لامصبا من ام بالخره مدرن شدم. اصلا اين زبان دورو و سه رو و هزار روی مظخرف باعص شد من از غافله مد و مدرنيسم عقب بمونم. حالا جبران می کونم. زبون فقط يک رو بايد داشته باشه. مثل اين آمريکاييا. که انده مدرنيسمن. راستش هميشه دلم می خواست مدرن باشم و سری تو سرا دربيارم ولی فکر می کردم کلی زحمت داره. حالا می بينم چقدر آسون بوده و من خر خبر نشدم.

ياد اون مقاله افتادم که يارو نوشته بود چی جوری ميشه پسامدرن شد و من وحشت کرده بودم. می گفت لازمه آدم کلی حرفهای عجق وجغ بياره تو حرفاش تا معلوم شه کله اس. ولی من نمی تونسم. آخه بعضی کلمه هاشو تلفذ هم نمی تونسم بکونم. بعدم اگه اسم يکی از اينا رو غلت می نوشتم و می گفتم چی ميشد. نه اصلا کول نبود. به ريسک اش نمیارزيد. قربون آقامهدی خودمون که راه آسونش رو نشون داد. من هميشه فکر می کردم فحش و بد و بيراه و حرفايه زيرشلواری گفتن مال خونه س و تو بازار و موقع سيگار کشيدن وعرق خوردن. حالا می فهمم اصلا همينا رو بايد نوشت تا مدرن شد. بی خيال ادب و مدب که بابام می گف. اصلا بابام يه مرد سنتیه من نديدم تو عمرش فش بده هيچوقت. خيلی عصبانی میشد می کفت: پدرسوخته. بيچاره به خودش فحش می داد!!!

حالا يه معذرتخاهی حسابی به اين ممد دماغ که رفته بسيج کوچه و برا خودش آدم شده بدهکارم. من فکر می کردم اين که از صب تا شب به هر چه مدرنه فحش می ده بدبخت عقب مونده س. می گفت يه آقايی می ياد مسجد بهشون از باطل السحر مدرنيسمو از اين حرفا درس ميده و اونا را واکسينه میکونه. می کفت قاضیيم هس. خيلی زبونه صريحی داره و به هر چی روشنفکرو روزنامه نگاره فحش ميده. از هيشکی ام نمیترسه. يه دفعه هم خصوصی بعد از کلاس درس به محمد اينا گفته اينا خر کی باشن يه مشت نادان عوضی ان پشت چی چی ايسم قاييم می شن. بتر اصلا گفته بود فلانه
منم نمیتونن بخورن. می گفت وقتی ديد ما تعجب کرديم گفت آدم در راه باطل کردنه مدرنيته هر چی بگه و هر کاری لازمه بکنه عيبی نداره. اين آيه شيطانه و نزول نفسانيه و قربت غربه و از ين حرفا.

يه دفعه هم که من ازين کتاب متابای حسابی و آدمای حسابی تر باهاش صحبت کرده بودمو يه مقاله يکی از اين بچه های محل که تو روزنامه س روم خيلی تاثير گذاشته بود واسه ش گفتم يک کم دوچار شک شده بود رفته بود به استاده گفته بود. می گفت استاده عصبانی شده ديده من بسيجی بوی مدرنيزم خورده به کله م گفته بود: مرده شور اين مدرنيسمو ببرن. ولی حالا می فهمم که اون بنده خدا نمی دونسته که داره مدرنترين جمله ش را ميگه و بدونه اينکه بدونه مدرن شوده بود. ... اه زنگ می زنن فاک بايد برم شايد اين ممد بيچاره س بهش خوش خبری بدم. آقا مهدی خيلی چاکريم. بای فعلن.

دمباله:
مانيفسته مدرنيسم
مانيقسته شماره 2

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
January 13, 2006  
منطق تقليل و منطق تحقيق  
 

داشتم کتاب نفيس داريوش آشوری فرهنگ علوم انسانی را ورق می زدم. اين ويراست دوم کتاب اوست که تازه از چاپ درآمده است. می خواستم ببينم برای اين واژه ای که سيما در مقابل آن جنسگونه گذاشته آشوری چه پيشنهادی کرده است. ديدم در فصل G خبری از صورت مفعولی gender نيست. در حاشيه کتاب يادداشت کردم تا با چند يادداشت ديگر چند کلمه در ارزيابی اوليه خودم از کتاب بياورم. در عين حال متوجه شدم به کلمات حاکی از جنسيت و ديدم استاد در برابر کلمه مشهور gay واژه تازه ( يا تازه-ديده ای برای من)  آورده است: نر-کامه. فکر کردم بد نيست واژه های ديگر را هم درآورم و فهرستی به دست بدهم از فارسی شده واژه های رايج در اين زمينه. طبعا اول واژه لزبين را چک کردم و حدس زدم شايد استاد در برابر آن پيشنهاد کرده باشد: زن-کامه؛ اما بر خطا بودم و معادل لزبين همان لزبين بود ( لطفا پس نوشت را هم ببينيد). اين را هم يادداشت کردم تا ببينم آشوری اين نوع کلمات دوتايی را به شيوه دوگانی هم برابريابی کرده يا نه به هر يک مستقلا پرداخته. بايد واژه های مرتبط ديگر را هم بررسم تا بعد به نتيجه برسم.

در اين ميان سری زدم به وبلاگ سيما تا ببينم اين جنسگونه/جنسگونگی را از کجا آورده است. هر دو واژه به نظرم از نگاه زبانی نارسا ست. و اين هم بلايی است برای اهالی مدرنيته که عموما زبان را نمی شناسند يا به آن مسلط نيستند. در واقع آشوری از معدود کسانی است که سنت زبانی را به همان خوبی می شناسد که مفاهيم مدرن را. بدون زبان از کدام مفاهيم می شود حرف زد؟ برای همين هم آدمی مثل آشوری موفق است در آنچه به قلم می آورد از ترجمه يا تاليف (در واقع از وقتی اين مقاله رندی و نظربازی از مقالات تاليفی او در آمده قصد داشته ام چيزی بنويسم که اين بحثهای روزانه مانع شده است. مقاله ای است شگرف در فلسفه حيات ايرانی).

باری همه چيز دست به دست هم داد امشب که تاملات زبانی ام کامل شود. سيما در پاسخ من به اينکه نمی توان با زبان کلثوم ننه ای از هيچ مفهوم مدرنی حرف زد نوشته است: "چگونه است که مفاهیم مدرن را نمی شود با زبان کلثوم ننه ای بیان کرد، اما مفهوم مدرنی همچون ناسیونالیسم و صهیونیسم را می شود با رستم التواریخ بیان کرد؟!" خب اجازه بدهيد کمی در اين نوع استدلال که بر نوعی مغالطه زبانی استوار است دقيق شويم. به هر حال سيما اهل آکادمی است و با کسانی مانند او جزئيات هميشه مهم اند.

سيما دو گزاره به هم پيوسته آورده است که من اول به سطح صرفا دستوری-زبانی آن می پردازم:

مفاهيم مدرن را نمی شود با زبان کلثوم ننه بيان کرد
مفاهيم مدرن را نمی شود با رستم التواريخ بيان کرد

در نگاه اول اين دو گزاره يک معنا را منتقل می کند. اما در بازخوانی دقيق تر خواهيم ديد که مفهوم "با زبان چيزی" غير از "با چيزی" است. فعلا همين را قبول می کنيم که "با زبان چيزی يعنی با سبک آن" و در معنی سبک مثلا در نمی پيچيم و به گونه های معنايی ديگر ناشی از ترکيب "با+اسم+ی" هم کاری نداريم. اما "با چيزی" معانی فراتری دارد که در هيچکدام معنای هم-سبکی نيست. با چيزی يعنی: "با (استناد به) چيزی". باز در معانی ديگر عبارت هم درنمی پيچيم.

نتيجه اين می شود که جمله اول می گويد: مفاهيم مدرن را نمی شود با سبک کلثوم ننه بيان کرد (تقريبا مثل اينکه گفته باشيم حرفهای دکتر سروش را نمی توان با سبک حليه المتقين علامه مجلسی بيان کرد) در حالی که جمله دوم می گويد: مفاهيم مدرن را نمی توان با استناد به متون کلاسيک (در اينجا: رستم التواريخ) بيان کرد. به نظرم خطای استدلال چنين جمله ای روشن است.

اما در سطح بعدی هم که می خواستم زبانی نباشد خواهيم ديد که مساله گرچه دستوری (گرامری) نيست اما همچنان زبانی هست. سيما فکر می کند من "با رستم التواريخ" بحثی در ناسيوناليسم و از آن فراتر صهيونيسم را مطرح کرده ام. اما اين تصور تنها ناشی از خوانش يا قرائت نادرستی از متن است. هر صاحب عقل سليمی (که سيبستان اميد دارد از آن شمار باشد) می داند که صهيونيسم از دل هيچ متن کلاسيکی در نمی آيد. پس اگر اشاره واضح و مستقيم در متن نباشد خواننده بايد احتمال بدهد که خوانش نادرستی از متن کرده است. ناسيوناليسم هم گرچه حوزه وسيعتری از صهيونيسم را می پوشاند و همپوشی هايی با حراست از ملک دارد اما همان نيست و من هم به آن اشاره ای نکرده ام؛ و اصولا پرهيز دارم در چارچوب ايسم ها حرفم را بزنم. وانگهی در بيان رستم التواريخ نکته های ديگر هم هست مثل عدل و احسان که من عمدا ناديده گرفتم زيرا هدف اساسی من نشان دادن تقابل تقوا و عصمت طلبی با نظم و حراست از ملک در کار سلطان/سياستمدار بود. يعنی من همسخنی همه جانبه با گوينده نکردم. زيرا هدف ام ارجاع و استناد بود و ارجاع هميشه گزينشی است و به نکته خاصی در متن توجه می دهد.  

در سطحی ديگر و اين بار صرفا از نگاه منطق استدلال سيما: فرض کنيم سيبستان هم همان خطای نازلی را کرده باشد. ايراد به جای خود همچنان باقی است. مساله طرح شده اين است که می توان با زبان کلثوم ننه ای از مفاهيم مدرن فيمينيستی گفتگو کرد يا به تبليغ آن پرداخت؟ اگر خطای سيبستان را که سهل است خطای صد نفر ديگر را هم نشان دهيم نمی توان نتيجه گرفت که پس می شود! از نظر روانشناسی بحث البته می شود توپ را به زمين مقابل انداخت اما توپ انداختن به زمين مقابل اگر برای جدل خوب باشد برای استدلال و اقناع اصلا خوب نيست.

در جای ديگر در پاسخ به کامنتی ديگر سيما می نويسد بهتر است استادان محدوده خود را بشناسند. سخنی شنيدنی و پذيرفتنی است. اما دو سوال: آيا فقط استادان بهتر است محدوده خود را بشناسند و شاگردان و دانشجويان و طالبان آزاد علم از آن فارغ اند و هر چه گفتند و کردند و خارج از محدوده زدند بی ملال ممکن است؟ ديگر اينکه حوزه استاد/طالب علم را چه کسی تعيين می کند؟ شيوه بحث او و قدرت و قوت استدلال و احضار منبع و ارجاع او و دانستن مسير و منطق بيان مساله هايی که طرح می کند يا تصورات خوانندگان او از اين که مرز او کجاها بايد بوده باشد؟ به نظرم سيما ناخواسته به بيانی رو کرده است که منطق تقليل و تحقير شخص است ( می پرسد: استاد سنتور و چوگان آموزی؟) تا منطق تحقيق سخن شخص.

در باره دنباله کلام سيما که ادبياتی ايدئولوژيک دارد و يکباره همه تاريخ معاصر را در "اثبات مدرن بودن مرد از راه تضاد خودش با 'زن سنتی' و 'عقب افتاده'" می بيند - و سيبستان مردنوشته را نمونه ای از آن! - بهتر است در فرصتی ديگر گفتگو کنيم. 

پس نوشت:
(از کامنت ها)
دیدم که اشاره‌ای به برخی کاستی‌ها در موردِ مفهوم‌های جفتانی در فرهنگ علوم انسانی  کرده ای (در این مورد gay در مقابل  lesbian). برای این که این توازن به دست آید، بجای «نرـ‌کامه» برای gay ، که در آن فرهنگ آورده ام، «نرینه‌کام» را پیشنهاد می‌کنم و برای lesbian، در مقابل، «مادینه‌کام» را. برای gendered هم که در فرهنگِ من نیامده، «جنسیّت‌نگر» را.

از این جور مسائل که در آن فرهنگ به چشمِ باریک‌بینِ شما می‌خورد، مرا بی‌خبر نگذارید که برای ویرایش سوم آن به کار می‌آید. - داريوش آشوری

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
January 12, 2006  
باستان شناسی شورشی محکوم به شکست  
 

زبان خانه‌ی من است. من در زبانم زندگی می‌کنم. هدف‌ام دریدن ریاکاری و دورویی ایرانیان است و برای همین این وبلاگ را راه اداختم و خودم را در آن لخت کردم و مردم را به آن راه دادم و فحش‌هایشان را هم پاک نکردم. فکر می‌کنید اگر کسی دیگر جای من شده بود رواج‌دهنده‌ی وبلاگ در ایران، همه چیز مثل الان بود؟

نمی‌شود با زبانی بی‌خاصیت و ریاکار به جنگ دورویی رفت. نمی‌شود در خانه‌ای زندگی کرد و آن را آتش زد. اول باید از آن بیرون آمد. من از این ساختار بیرون آمده‌ام و هرگز به داخل آن برنمی‌گردم. زندگی در این ساختار (یا زبان) یعنی پذیرفتن دروغ و ریاکاری‌ای که بر آن حاکم است.

زبان من فقط برای کسانی که در این ساختار زندگی می‌کنند «بی‌ادبانه» و «خجالت‌آور» است. این بهترین دلیل برای آن است که من بیرونم و آنها توی خانه. بی‌خود نیست که وبلاگ من فیلتر شده است و مال آنها نه.

من حسین درخشانم و پنج سال است علیه فرهنگ ریاکار ایرانی طغیان کرده‌ام.

ملاحظات:
(اين فهرست طبيعتا کامل نيست اما سرخط مهمترين مسائلی است که همين حالا به ذهنم می رسد:)

- ادعای بزرگ حودر مثل خود او نمونه کاملی است از ايرانی تيپيک: حتما می خواهد کار مهمی کرده باشد اما با کمترين کوشش و آمادگی ممکن و بخصوص با کمترين دانش ممکن و حداکثر ادعا (برای نمونه روشن اش مراجعه کنيد به قصه کشف های محيرالعقول بچه های مدرسه ای ما)؛ 

- احساس رسالت و پيغمبری دارد بدون اينکه وحی و غارنشينی و عزلت گزينی و تصفيه نفسی در کار باشد؛

- نوعی ستايش بی نظمی و آشوبگری دارد که به هر دليل و بهانه ای ادامه می دهد و آن را پوشش هر ناراستی خود قرار می دهد. يعنی عميق ترين لايه دورويی اش ادعای شورش بر دورويی است: من ديگران را رعايت نمی کنم چون اين ساختار و سيستم سراپا آلوده است!

- می گويد "همه دروغ می گويند" اما نمی گويد چرا شنوندگان او بايد باور کنند که او مستثنا ست جزو "همه" نيست و دروغ نمی گويد؛

- نوستالژی رهبری کردن انقلاب و شورش دارد و سخت علاقه مند است چهره بشود و هزاران نفر پيرو داشته باشد؛

- بشدت تک رو است و "شورش" را هم تک نفره می فهمد؛

- ايده آليست است از لحاظ آرمان ولی از نظر واقعيت ها تقريبا هيچ واقعيت مهمی را "نمی شناسد"؛

- عجول است و برای سريع-به-نتيجه-رسيدن ميان بر را انتخاب می کند. هيچ وقت راه نمی رود. نقشه ندارد. با جمع نيست. شورش می کند؛

- هميشه بر اساس يک دليل محوری اقدام کرده است. يعنی منطق تک پايه و ساده انگارانه ای دارد. فکر می کند مشکلات ما کجاست؟ آها در اين است که آخوند داريم؛ يا نه در اين است که نفت داريم؛ يا نه در اين است که نظم نداريم؛ يا نه در اين است که رياکاری داريم؛ يا نه در اين است که به تاريخ درازمان می نازيم؛ يا نه برای حمله عرب است؛ يا نه... بشمار از اين شمار

- برای همين است که فکر می کند اگر تنها يک عامل را جابجا کند مساله های عظيمی را حل کرده است. بهترين راه حل برای حل يک مساله ساده که می شود مثل لاتاری به حل آن در شش شماره به همه چيز رسيد چيست؟ شورش بر دورويی.

قبول کنيم که با اين تعبيرات همه مان در حال شورش هستيم. شورش های تک نفره! حزب های تک نفره. ماشين های تک سرنشين که هر کدام به سويی می روند (به قول مادام ميم). نکته اينجاست برادر جان که شورش کار جمع است. تازه اگر شورش کور نباشد. و هميشه درون ساختار اتفاق می افتد ( و به همين دليل هم رهبر انقلاب اش آيت الله خمينی است نه لنين. يادداشت انگليسی حودر را ببينيد که از ا-مه-نه-م الگوبرداری می کند).

اما سوال اصلی اين است که چه کسی گفته است شورش بهترين راه برای درمان دردهای بی درمان ماست؟

پس نوشت:
اين 5 درصد به جای آن 5 درصد، نقد خواندنی حامد قدوسی از وبلاگ نويسی به سبک حودری

نيز:
نقدی تيز از ديد چپ به رفتار چپگرايانه: از اصلاح طلبی تا ياغيگری  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 30
چاپ کن
بفرست  
January 10, 2006  
از بازی نفرت بيزارم  
 

از صبح که مطلب پيشين با ته نوشتی آنلاين شد چند نفری از دوستان به من گفته اند که شايد بهتر بود سکوت می کردم. می دانم نظرشان خيرخواهانه است اما اين رسانه جديد اخلاق جديدی هم می طلبد. سکوت کردن وقتی که سوسک هم سوت خود را می زند بی معناست. دنيای جديد دنيای درويش مسلکی نيست. دست کم آنطور که من می شناسمش. من بين دوگانه حمله و سکوت ترجيح می دهم تحليل کنم تعريف مفاهيم کنم مجادله به احسن کنم راه پيدا کنم. من از اين دوستان که يار همزه لمزه شده اند نااميد نيستم. حتی می توانم بگويم از سيبيل طلا اصلا ناراحت نشدم. اما بی ادبی آشکار حودر را برخورنده يافتم و فکر کردم بايد اين دوستان را بر خر خودشان نشاند. اما هنوز هم قصد مقابله به مثل ندارم. بين خود با آنها همانقدر فاصله ای که آنها می بينند نمی بينم. و در عين حال متاسف می شوم که در اين آشوب رايج آنها بر آشوب می افزايند و چراغی اگر روشن نمی کنند چراغهای ديگر را می شکنند يا به آنها سنگ می اندازند. من باز هم در اين باب خواهم نوشت تا ايستار خود را روشن تر کنم. من هيچ چاره ای جز گفتگوی صريح نمی شناسم. باب گفتگو بستن را بزرگترين خطا می بينم.

تا بدانيد ميان من و دوستان چه رفته است نامه ای از نازنين ناديده ای را می آورم با حذف تعارفات و کوتاه کردن حملات تا مگر ديگران هم در اين ميانه سهمی بگذارند. من از بازی نفرت بيزارم (حتی اگر بازی صرف باشد و بعضی به قصد مشتری/ تماشاچی زياد کردن بازی کنند!).


نامه اول:
اميدوارم اين تجربه‌ي تلخ ازاين برادر كوچك‌تان را در دهن به دهن شدن با هرزه‌نگاران وبلاگستان ايراني بپذيريد. از مطلب آخر شما بسيار لذت بردم. فقط كاش آن پاراگراف آخر را در مورد آن افراد نمي‌نوشتيد و حلاوت مطلب سنگين و انديشمندانه‌ي خود را متوجه چنين افراد بي‌ارزشي نمي‌كرديد.

من متأسفانه چنين تجربه‌ بدي از برخي برخوردهاي سخيف از اين نوع افراد دارم و در اوج خشم از بي عدالتي آدم‌هاي حقيري كه صميميت و دلسوزي و دنياي من را نمي‌فهمند همين‌گونه با آنها برخورد كردم اما ديدم آنها جري‌تر شده و نه تنها درست‌ نشدند بلكه سعي كردند من را تا حد خودشان پايين بكشند. اين شد كه روش بي‌اعتنايي نسبت به آنها پيش گرفتم. به حساب نيامدن بدترين تحقير براي آنهاست چون لياقت به حساب آمدن را بدليل نافهمي ارتباط درست با آدميان ندارند و از همه مهم‌تر مي‌دانم كه دوستاني بسيار بسيار بزرگ‌تر از امثال آنها دارم كه احترامم را به عنوان يك دوست نگه دارند و اين هرزه‌نگاري‌ها عليه من قطره‌اي كوچك در مقابل درياي لطف آنهاست.

به همين صورت نه من كه در سكوت، حركات و افكار بسياري را زير نظر دارم كه فكر مي‌كنم بسياري از دوستان وبلاگ‌نويس به خوبي تخريب و ترور شخصيت ديگران و منظور دو طرف را متوجه مي‌شوند. بنابر اين به شما پيشنهاد - و البته خواهش - دارم كه آن پاراگراف و آن كامنت را پاك كنيد. بگذاريد طرف بگوييد مهدي جامي از من ترسيد. بگذاريد در دنياي حقير و حباب‌گونه‌ي خودش خوش باشد.

 
 پاسخ به نامه اول:
در باره تذکر دلسوزانه شما من البته ترجيح می دهم سکوت کنم ولی راستش می ترسم اين سکوت حمل بر رضايت شود! و به هر حال اين رفقا را جری تر کند. من تصميم دارم در زمان خود مطلبی بنويسم در تحليل مکتب کانادايی وبلاگ نويسی که اين دو بزرگوار از موسسان و گسترش دهندگان آن اند و اگر اين شيوه آنها ادامه يابد چه بسا آن را جلو بيندازم. 

خلاصه اين که من فکر نمی کنم سکوت روش مناسبی باشد. هميشه بايد روش جانشينی بين دهن به دهن شدن و سکوت وجود داشته باشد. می کوشم آن را روش را پيدا کنم و بدون هرزه درايی حرف و نقد خود را بازگويم. و در اين خيرخواهی هم هست. نبايد خواننده جوانتر و کم تجربه تر را در مقابل زهر سخن اين افراد بی دفاع گذاشت. من و شما هيچ و از حق خود گذشتيم آيا می شود گذاشت روش نقد آنها در باره کسانی مثل يونس شکرخواه باب شود؟ 

من نگران اين زهرپراکنی و بی دفاع ماندن سخن متين و روشن هستم. راه بهتری داريد خوشحال می شوم طرح کنيد. حتی عمومی و در وبلاگ خود. اگر مثل نيکان به دفاع برنخيزيم و مخالفت خود را به هر شکلی می توانيم نشان ندهيم می ترسم بازی را به اهرمن-خويی و بد خواهی واگذار کرده باشيم.

نامه دوم:
من راه ديگري به نظرم نمي‌رسد. اما اين معنايش واگذاري بازي به بدخواهی نيست. شايد نااميدي از وضع موجود و احساس تنهايي باشد. اين را بيشتر بايد از اساس فرهنگ و اخلاق ارتباطي آدم‌ها در خارج از دنياي وب و در دنياي واقعي آغاز كرد. وقتي هر ‌كسي، رسانه‌اي به نام وبلاگ مفت به چنگ آورده در حالي كه نه دود چراغ خورده و نه مطالعه كرده و نه قلم زده و احساس شخصيت كاذبي پشت مانيتور مي‌كند بايد به او حق داد كه عقده‌ي شخصيتش را در اين دنياي مجازي خالي كند. چون اگر كامپيوترش را از برق بكشند در دنياي واقعي چيزي نيست.

بله من نااميد شده‌ام. مي‌توانم يكي دو حيوان وحشي را رام كنم اما رام كردن گله‌ي ملخ‌ها از من بر نمي‌آيد. در اين سكوت و ايزوله شدن متوجه شده‌ام اين «اكثريت» هم براي «آدم‌هاي مرموز» بيشتر احترام قائلند تا آدم‌هاي صادقي كه سعي در ارتباط با آنان دارد. سكوت را به مرموز بودن تعبير مي‌كنند كه بگذاريد بكنند.

با اين تفاصيل كار شما در نقد ابتذال وبلاگستان درخور تحسين است. فكر مي‌كنم شايد اين نااميدي شخصي ناشي از تكروي‌هاي ما باشد. يكي به شما اهانت مي‌كند و من با اين كه مي‌دانم شما برحقيد متاسفانه سكوت مي‌كنم. اين را امروز شرمسارانه بيشتر متوجه شدم كه كاش اين‌طور نبود. مگر اين كه عده‌اي از دوستان همفكر در اين زمينه با هم باشيم شايد اين نااميدي‌هاي شخصي پيش نيايد و شايد بشود كار بهتري كرد. به هر صورت بيشتر مي‌شود از همديگر دفاع كرد.

پس نوشت:
سپاسگزار پارسا هستم که در اين ميان حساسيت اش را به روندهای سالم در جامعه وبلاگی نشان داد.

در وب:
مقصودم حسين درخشان نيست! - نوشته استاد بهنود در باره دکتر شکرخواه واقعا درخشان است؛
 
اندر باب آنچه نمی توان و نبايد گفت - يک نوشته متفاوت با ديدگاهی کلاسيک و در عين حال صميمانه (گفتن ندارد که اگر من اينگونه می انديشيدم پای اين بحث نمی آمدم که آمده ام)؛ خواندن اش برای آگاهی از يک سوی جدی بحث واجب است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
January 9, 2006  
هواپيما نشانه آخرالزمان برای ما  
 
زمانی بود که توپخانه عثمانی سپاه ايران صفوی را شگفت زده می کرد و نظم آن را به هم می ريخت و به شکست می کشانيدش. توپخانه نشانه آخرالزمان بود. چيزی بالاتر از آن نبود. دلها برای داشتن اش از خود کردن اش پر می کشيد. شاهان صفوی برکشيدگان سپاه و نخبگان خود را گماشتند تا ملت شيعه هم از اين اسلحه آتشين برخوردار شود.

دور زمانه چرخيد و چرخيد و آخرالزمان باز اول الزمان شد و همه چيز باز نو شد و دگرباره کهنه شد و سلاحهای نو آمد و ما باز عقب افتاديم و در جنگ ايران و روس باختيم و دل به دانش غربی و دارالفنون سپرديم. تا هواپيما آمد. و اين دوره رضاشاه بود. بعد جت  آمد و جنگنده های نو به نو و ما ديگر باکی نداشتيم که اين بار دل مان قرص بود به سرچشمه که نياز ما را تکافو می کند. آلمان و فرانسه و بريتانيا و بعد هم آمريکا. ما ديگر نه امپراتوری بوديم و نه ادعايش را داشتيم. ديگران نياز ما را تامين می کردند. آنها که امپراتوری بودند و اسمشان هم امپرياليست بود. ما فقط بايد جوانان نخبه مان را می گذاشتيم درس بخوانند و در کشورهای آنها آموزش ببينند و برگردند و بين ما آقايی کنند و هواپيماهامان را ببرند و بياورند.

دوباره آخرالزمان شد. انقلاب شد. دوباره ياد امپراتوری افتاديم و خدايگانی. اما بضاعت مان بيش از همان بندگان نبود که در عصر پهلوی بوديم. خدايگانی راه و رسم ديگر داشت. نياموختيم. منبع تامين نيازمان را عوض کرديم و قرارداد استراتژيک با شوروی ها بستيم. اما ندانستيم که آنها هم امپراتوری شان رو به زوال است.

شوروی که افتاد دنيا هم عوض شد. ما هم عوض شده بوديم. مردم جهان هم همان نبودند که بودند. زودتر از همه نه روشنفکران که بن لادن فهميد.

نشانه تغيير اساسی 11 سپتامبر شد. 11 سپتامبر آخرالزمان عجيبی بود. نشانه اش هواپيما بود. اين هواپيما مثل توپخانه ای بود که به جای پيروز کردن عثمانی و روس که صاحب ابزار بودند به ناکامی شان انجاميده باشد. توپی باشد که به روی خود شليک کرده باشند.  

هواپيما در دست بن لادن به چه کار می آيد؟ هواپيما برای او مسير ختم جهان است. ايجاد آشوب بزرگ است. مقدمه قيامت است. او در نفی زنده است. چيزی را ايجاد نمی کند. چيزی را اختراع نمی کند. پيش نمی برد. وقتی هم می آموزد پشت هواپيما بنشيند همانقدر می آموزد که بتواند آن را بلند کند و به برج های نيويورک بکوبد. بيش از آن نيازی ندارد.

ما هنوز وارد عصر ماهواره و موشک نشده ايم. برای ما هواپيما آخرين حد پيشرفت است. و رفتار ما با اين آخرين حد پيشرفت نشان می دهد که امپراتوری مان چه محتوا و آينده ای دارد: ما هواپيما را قرض گرفته ايم از روی کاتالوگ اش با آن آشنا شده ايم يا حداکثر آن بچه های نخبه قديمی را که در کشورهای امپرياليست درس خوانده بودند جلو انداخته ايم و از آنها ياد گرفته ايم. ما محصول دست دوم و مدل دست سوم هواپيما را استفاده می کنيم. فکر می کنيم اين هم ماشينی است مثل پيکان. که می توانيم همه روده پوده اش را به هم بريزيم و سوار کنيم و همچنان پس از 30 سال در جاده ها برويم و بياييم و تصادف کنيم و صافکاری کنيم.

 ما امپراتورهايی بدون لباس ايم. هواپيما برای ما مثل سفينه ای است از کرات ديگر آمده برای مردم غارنشين. هواپيما نشانه عجز ماست. نشانه آخرالزمان ما. نشانه آشوب بزرگ ما. درست مثل نيروگاهی که نمی توانيم بدون کمک اين و آن درست اش کنيم. و همان بهتر که نکنيم. وگرنه فردا نشانه ديگری برای آخرالزمان مان فراهم می کنيم: انفجار اتمی و آلودگی هسته ای.

ته مقاله:
"سرمقاله" امروز چون باب دندان دو خواننده علاقه مند من است تقديم می شود به هر دوی آنها يعنی: حودر مردی با سابقه درخشان و دانای يگانه وبلاگستان و تقسيم کننده ميزان دانايی و شرافت ديگران که تازگی نگران نادانی گرهخورده به ادبيات در سيبستان شده است؛ و به سبيل طلا که پاسبان قدرقدرت زنانگی وبلاگستان و مادربزرگ زباندانان فارسی و پيشتاز ادبيات کلثوم ننه ای است!
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 8, 2006  
اتوماتيکی شدن قضاوت  
 
می خواستم در دنباله اشاره ای که مادام ميم به همبستگی اجتماعی ميان يهوديان کرده است بحث او را از زاويه ديد خودم گسترش دهم و مثلا به مساله شبکه سازی ( در واقع: نسازی) اجتماعی در ميان (طبقه متوسط) ايرانيان برسم. اما امروز مساله ديگری باز هم در بحث شارون ذهن ام را مشغول کرده بود که برای تکميل بحث قبلی فوری تر به نظرم می رسد و در عين حال به يک خصيصه فکری گسترده در ميان ما توجه می دهد.

شارون برای بسياری از ما ايرانيها مظهر نوعی نقد / قضاوت است که بايد آن را قضاوت اتوماتيکی ناميد. شارون نامی است که در مقابل آن نيازی به فکر کردن برای قضاوت نيست. فورا می توان محکوم اش کرد. و ترديدی در محکوم بودن او به خود راه نداد. محکوميت در اينجا مثل يک بسته آماده توزيع / مصرف می شود. اما نقد شارون يا قضاوت در باره شارون به روش اتوماتيکی جواب نمی دهد. دست کم نه برای اهل قلم و روزنامه نگار و مورخ و منتقد سياسی و دانشجو. زيرا قاعدتا شان اين گروهها در سنجش تاخيری و ضداتوماتيکی حوادث و آدمهاست.

من از شارون به عنوان مثال داغ / حاد/ افراطی استفاده می کنم. اما فکر می کنم اين گرايش به نقد / قضاوت اتوماتيکی يک گرايش عمومی در انديشه گريزی به سبک ايرانی است. قضاوت اتوماتيکی ترديد نبايد کرد که مخالف انديشه است. حتی اگر در کلام انديشه ورزان اتفاق افتد. اين نوع قضاوت منحصر به جماعت ايرانی نيست اما در ميان ما سخت رايج است. کار قضاوت اتوماتيکی راحت کردن ما از کار پر رنج و پر دردسر قضاوت شايسته است. که لزوما قضاوت مثبت هم نيست (اما قضاوت کيلويی هم نيست طبعا).

قضاوت به روش اتوماتيکی نوعی واکنش به شيوه آماده-به-مصرف است. کار کردن با برچسب های از پيش آماده است. سريع کردن قضاوت و قاطعيت معمولا از خواص آن است (فشرده ترين نوع قضاوت اتوماتيکی فحش/ ناسزا است). برای همين در بين قاضيان جوان و کم تجربه يا کم سواد - که البته ما اصلا نداريم- محبوب است. يعنی قضاوت در معنای خاص که همان کار با دادگاه و پرونده و متهم است هم در ميان ما به صورت اتوماتيکی انجام می شود. اگر تمام کار قضا بر اين منوال نباشد هم، دست کم، نمونه های مشهور متعدد در اين روش قضاوت در حافظه ما حضور دارد. قاضی در اين روش، کاری به روند حوادث و تفاوت های پرونده ها و آدمها و موقعيت ها ندارد. او برچسب ها ( و چه بسا نا-سزاها)ی آماده ای دارد که بايد متهمان را با همان قضاوت کند. برای همين است که نتيجه اين قضاوت ها بسيار شبيه به هم است و بسيار کم از واقعيت و شناخت موقعيت و استنباط قاضی و تفاوت های فردی متهمان در آن نشانی هست.   

اگر می خواهيد بدانيد به قضاوت اتوماتيکی دچار هستيد خود را با نحوه قضاوتی محک بزنيد که در باره کسانی که مخالف شان هستيد داريد. اگر هر بار به اسم فلان فرد شاخص يا رهبر سياسی يا مقام بلندپايه می رسيد تصوير واحدی از او داريد که تماما منفی است حتما دستگاه نقد و قضاوت خود را از نظر ابتلا به ويروس اتوماتيکی شدن بررسی کنيد. و بدانيد که با کليشه ها و برچسب ها کار می کنيد تا با استنباط. اگر هم تعداد اين تصويرهای واحد منفی در ذهن تان زياد است نياز به دوباره نصب کردن ويندوز ( پنجره ای که از آن به جهان می نگريد) داريد. روش اتوماتيکی شدن ذهن را تنبل می کند و دليل گرايش فراوان به آن هم دقيقا نياز / تمايل به کم کوشی است ( اين کم کوشی گويا يکی از خصيصه های بشری شناخته می شود).

 در ميان رجال کنونی صحنه سياسی ايران يکی از نمونه های روشنی که به اين سرنوشت دچار شده است و هر حرکتی از او سر بزند پيشاپيش تکليف اش از نظر بسياری روشن است احمدی نژاد است. اما خطر درست همين جاست. اگر نتوانيم يا اين توان را از خود سلب کنيم که به احمدی نژاد گوش کنيم بی ترديد دچار اتوماتيکی شدن قضاوت در باره او شده ايم. رهايی از اتوماتيکی شدن يعنی گوش کردن و دوباره گوش کردن به اميد يافتن نکته مثبتی در گفتار او. به محض اينکه گوش خود را گرفتيم - به تعبير قرآن انگشت در گوش گذاشتيم- تا نشنويم در سراشيب اتوماتيکی شدن قرار گرفته ايم. اگر هم تمايل داريم که بشنويم اما زود خسته می شويم و گوشمان را می گيريم باز هم در خطر اتوماتيکی شدن قرار داريم. گوش کردن مهارت است و مثل همه مهارتها بايد آموخت و خود را برای آن تربيت کرد.

و اگر نقد و حکم کرده ايد؟ نقد و حکم، پرتاب کردن برچسب به سوی فرد و موضوع بحث نيست. شناخت موقعيت است و تفاوت ها و ويژگی ها و سنجه سخن به متری نيالوده به کليشه. و چه بسيار کسانی که می گويند ضدکليشه اند اما دست و پاشان در کليشه پيچيده است. عمدا غيرمتعارف رفتار می کنند تا گرفتار بودن خود را در کليشه پنهان کنند. سهوا هم البته همه ما می کنيم. اما پناه بر خدا از کار عمد!

و راست است که بخش مهمی از زندگی بشری با کليشه می گذرد. پس می توان حدس زد که گريز از کليشه تا چه حد دشوار است. اما دشوار است. غير ممکن نيست.

نکته آخر اينکه نادرست بودن قضاوت اتوماتيکی به معنای کم اهميت بودن اش نيست. هر امر فراگير در ترازوی سياست مدينه وزنی دارد. اين ضدعقلی است که گاه بسيار کارساز است (برای آنها که نخ رسانه و سياست و تدبير را به دست دارند) و گاه کارسوز (از اتفاق باز هم برای همان اهل سياست و رسانه). و کارسوزی واقعی اش در رشد آزاد خردمندی است.      

پس نوشت:
چون بحث قضاوت اتوماتيکی شد اين را بگويم که من به نوشته مسعود برجيان ( با عنوان مبادی آداب ها نخوانند) مطلقا باور ندارم! يعنی يا آن حرف را خاتمی نزده است يا جدی نزده است. موقعيت آن حرف درست همان نبوده که مسعود بازگو می کند يا برايش بازگو کرده اند. من زياد با هسته ای کردن بحث های سياسی موافق نيستم گرچه ظاهرا طرفدار زياد دارد! 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
January 6, 2006  
مردی که پرده عصمت دريده بود  
 

شارون را ديگر رفته بايد گرفت. کارنامه او با همه بلندی کوتاه است: او مردی بود که به زبان سياست حرف می زد. زبان ديگری نمی دانست و نياموخت. زبان سياست زبان مهرورزان نيست. زبان شاعران و روشنفکران نيست. زبان فيلسوفان و متالهان هم نيست. زبان سياست با زبان روزمره و زبان غيرسياسی تنها مشترکات لفظی دارد. شارون سرنمون سياستمدار بودن است. منتها او در وضعيتی بود که نمی توانست ماهيت سياستمداری را با روکشی از زبان ديپلماتيک غربی بپوشاند. او ناگزير صريح ترين سياستمدار دوره خود بود. و تا توانست تاخت. او از معدود سياستمداران خوشبختی است که هر چه خواست کرد از قتل عام در بيروت تا خروج از نوار غزه.

چهره شارون چهره ای قطبی است. يک سو نفرت بی اندازه مردمی که آسيب سياست او را چشيدند و يک سو مشتاقان بسيار  و هموطنی که در او سلطانی می ديدند که حراست از ملک می داند به هر بها که باشد. در رستم التواريخ سخن نادره ای هست که او آن را نخوانده می شناخت:

"پادشاه را زهد و تقوا و سداد و عفاف و عصمت در کار نيست بلکه عدل و احسان و نظم و نسق و حساب و حراست از ملک لازم است."

او با مردم خود بد نکرد - هرچند به صلح طلبان داخل اسرائيل پشت کرد- و هر چه کرد با حريفان خارجی کرد و با فلسطينيانی که رويای او را مخدوش می کردند. سلطان بد سلطانی است که با مردم خود ستم کند. او وقت و فرصت اين کار نيافت. هر چه کرد بر مردمی کرد که آنها را مردم خود قوم خود نمی شمرد. شارون رهبری بود از اعماق تاريک ترين قرون که تنها قبيله خود را می شناسند و به همان می نازند و به هر چه غير آن است با بيرحمی و شقاوت روبرو می شوند. مظهر تبعيض نژادی کامل. مظهر يک سياستمدار واقعی. انسانی بجا مانده از حيات بدوی بشر. برای او هيچ کس جز مردم اش قوم اش اعتبار نداشت حرمت نداشت حقوق نداشت. 

اين نکته باشد تا مگر دوباره به اين سخن بازگردم.

پی نوشت1:
هر نوشته ای برای خواننده معينی است. خواننده ای که همه متن ها را بخواند وجود ندارد. خواننده متن کسی است که می تواند اشارات آن را بازشناسد. من معمولا رعايت حال خواننده کمتر آشنا را می کنم اما بعضی وقتها هم ضرورتی نمی بينم مثل آنچه اينجا نوشته ام. فرصت شد به شرح می گويم اما حاليا می خواستم نظر خود را به ايجاز تمام بگويم. اگر خواننده در اولين گير زبانی متن يا اشاره ناآشناتر متن پا-لنگی بخورد بايد مراقب باشد. اين متن متاسفانه برای چنان خواننده ای نوشته نشده است.

پی نوشت 2:
الف - پرونده ارائه شده به دادگاه حقوق بشر بلژيک در باره کشتار صبرا و شتيلا - شواهد عينی و شماری از اسناد ( لينک دسترسی به بعضی از اسناد از جمله سندی که بر اساس آن شارون مسئول شناخته شد و ناچار به استعفا گشت و در سايت وزارت دفاع اسرائيل است مسدود است. برای ديدن گزارش که اتفاقات را ساعت به ساعت ثبت کرده از اين لينک استفاده کنيد.)
ب- شارون: رابين و پرز راه خودکشی ملی را می روند، گفتگو با شارون در دسامبر 1995، ترجمه از عبری به انگليسی در فصلنامه خاورميانه
ج- يک سايت عمومی فعال در باره تاريخ نزاع اسرائيلی-فلسطينی و راه حلهای آن با رهيافت گوش کردن به هر دو جانب. سردبير: کامبيز اخوان

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
January 1, 2006  
برنگردی سال بد  
 

خوشحالم که سال 2005 تمام شد! دست کم به همين دليل بدرستی می توان تبريک گفت. سالی که در بحبوحه فاجعه سونامی برای جهان آغاز شد و با فاجعه سقوط هواپيمای سی 130 برای ما تمام شد. برنگردی سال بد!

ما مردم کم حافظه ای هستيم. اما حالا وبلاگ ها را داريم. همين ما را نجات خواهد داد. مروری می کنم بر آنچه در سيبستان نوشته ام. می بينم پرسش از خداوند و رنج ما مساله مهم آغاز سال بود. اما همچنان تا پايان ادامه يافت. محاکمه وبلاگ نويسان، بسته شدن موقت پرشين بلاگ و تعطيل فعلا-دايمی اورکات به دنبال آمد. بعد هنوز از اين غصه رها نشده گرفتار ديو دوسر آمريکا شديم و داغ شدن بحث از حمله به ايران. شايد بهترين کار ما اهالی وبلاگ همين جا بود که از همه سو راه را بر انديشه های مدافع حمله بستيم. اما در دو جای ديگر شکست را مزه کرديم. در انتخاباتی که با دموکراسی استصوابی آغاز شده بود و با سونامی خاموش احمدی نژاد به پايان رسيد. و گنجی.

سال 2005 سال گنجی بود. سال برآمدن او و انقلاب تک نفره او و ناکامی محتوم او. بادا که سال 2006 سال آزادی گنجی باشد. همه سالها قرار نيست بد باشد.   

سال 2005 سال خروج اسرائيل از نوار غزه هم بود گرچه هنوز چشم انداز روشنی در اين داستان پر آب چشم نيست. سال 2005 سال شورش های نامنتظر و تکان دهنده در فرانسه بود. و سال ترور جنجال برانگيز نخست وزير لبنان رفيق حريری. سال بمبگذاری در متروی لندن. نه واقعا سال خوبی نبود سال 2005.

سال 2005 سال گريز از سياست بود از پس سياسی شدن فراگير ما. سال آخرالزمان بود و سکس و فلسفه! سالی بود که اگر آتش فتنه آمريکا برای حمله به ايران فسردگی گرفت در عوض آرای کسانی چون استاد ملکيان آبرو و حيثيت و تاريخی برای ايران باقی نگذاشت.

سال 2005 سال اميد بستن ما به شيرين عبادی بود و دل بريدن از او؛ سال وداع من با دکتر سروش بود؛ سالی بود که وضعيت بی ستارگی ما اظهر من الشمس بود.

 سال 2005 سال فراموشی زهرا کاظمی بود. سال فراموشی بم. سال فراموشی تقلب و تخلف. سال فراموشی رضا عليجانی و دوستان هم بندش. سال مرگ پل ريکور فيلسوف خاطره جمعی. مرگ مميز و امامی و آتشی.

اما سال 2005 سال وبلاگ ها هم بود. سال هفتان و دو در دو. سال ساده تر از آب با دفاع جانانه اش از وبلاگستان و خدمات بسيار و فروتنانه اش برای همه ما. سال 2005 گروههای بيشتری از روشنفکران و اهل آکادمی به وبلاگ نويسی روی آوردند گرچه آنها که انتظار داشتيم باز هم نيامدند يا نيامده رفتند و تعطيل کردند. برای من دو وبلاگ دکتر شکرخواه - از پيشکسوتان- و دکتر کاشی - از نوآمدگان- بسيار آموزنده بودند. هادی خانيکی گرچه خود وبلاگ ننوشت اما مهمترين بحث را در باب وبلاگستان مطرح کرد: وبلاگی شدن فرهنگ. و من خوشحالم که بلاگ چرخان سيبستان هر از چندی نام تازه ای را به خود می افزايد. همه خواندنی. از سويه های مختلف فرهنگ وبلاگی شده ما.

من بی گمانم که انديشه اجتماعی ايرانيان امروز بدون وبلاگستان مرده است. وبلاگ و آيين های آن به نوعی مناسک عمومی برای ما تبديل شده است. جايی برای جمع آمدن و گفتگو کردن و پاس داشتن. با عرفی که دارد پالوده می شود و جا می افتد.

برای سال 2006 چه می توانيم کرد؟

سال 2005 نمونه ای از سالهای آخرالزمان بود. من بر اين نکته تاکيد می کنم که ما نياز داريم به هر آنچه آخرالزمانی است آگاه باشيم. شايد لازم باشد همه ما اخبار آخرالزمانی را تعقيب کنيم. مثل بلايی که دارد بر سر نشر می آيد و توقف انتشار کتاب را به دنبال دارد. من فکر می کنم بايد هفتان موضوعی از موضوعات اش را به آخرالزمان اختصاص دهد. نمی تواند، به زلزله بم اختصاص دهد. به آلودگی هوا اختصاص دهد. اصلا هر از چند وقتی موضوع تازه ای را که فکر می کنيم مهم است به عنوان پرونده جداگانه به موضوعات مان اضافه کنيم. مهم نيست که فرهنگی است يا نه. اجتماعی باشد کافی است. مشت نمونه خروار باشد کافی است. تا به اين ترتيب جايی داشته باشيم برای برجسته کردن همه خبرهای حاکی از فاجعه هامان و فاجعه آفرينهامان. از بچه های خيابانی در بم تا تصميمات وزير علوم مان.

اين مهمترين مساله ماست امروز. مساله فقط هفتان نيست. مثال آوردم. تمام سايت های پرخواننده و مرجع بهتر است بابی برای پيگيری اين دست خبرها که با همه سرنوشت ما سر-و-کار دارد باز کنند. شايد بتوانيم در حلقه ملکوت يا در سايت گويا يا در هر جای ديگر که داوطلب باشد اصلا سايتی/صفحه ای با نام "آخرالزمان" درست کنيم تا آينه ای باشد برای بلاهايی که در راه است. ما بايد به وضع خودمان بينديشيم. نپسنديم عزيز نگين مان به دست اهرمن رها شده باشد.

من هنوز با هيچيک از دوستان ام جز يک نفر مشورت نکرده ام اما از همين جا اين ايده را با همه آنها مطرح می کنم. هر کس کمکی می تواند بکند منتظر نماند. من شخصا هر کاری از دستم برآيد دريغ ندارم. می توانم سيبستان را مدتی تعطيل کنم تا به اخبار آخرالزمان برسم. اما اين کاری است که چه به فرهنگ مشغول ايم و يا روزنامه نگاری و آی تی و هنر و سينما و آموزش و سياست و چه و چه مهمترين کار ماست: انعکاس و تعقيب دايمی خبرهايی که محتمل فاجعه اند خبر از فاجعه ای در راه می دهند. ما نبايد بی اعتنا باشيم. نبايد فراموش کنيم.

من آرزو می کنم سال 2006 سال آزادی گنجی، سال شکوفايی مطبوعاتی و وبلاگی، سال آزادی دانشجويان زندانی، سال انديشه و انرژی مثبت، سال ايستادن در برابر فراموشی و سالی مقدمه "ظهور" همه ما باشد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست