قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 30, 2005  
چرخه آشوب و ظهور  
 

همه زمان ها آخر الزمان است

بياييد دوستان من اعتراف کنيم که با آخرالزمان روبروييم. به استقبال اش برويم. يعنی از آن رو نگردانيم. آن را بشناسيم و به يکديگر معرفی اش کنيم و فراموش اش نکنيم. هر قدر بکوشيم اين سيل بنيان کن را ناديده بگيريم به جايی نمی رسيم. اين سيل حالا هوای ما را فراگرفته است. ببينيد که در هوای تهران ديگر نفس نمی توان کشيد. دل مان را به چند روز هوای پاک باران خورده اتفاقی خوش نکنيم. اين آخرالزمان همانطور که هوای ما را در بر گرفته است زمين مان را نيز دستخوش فاجعه های نو به نو کرده است. اگر چند روز فاجعه ای نمی بينيم به معنای بازگشت به اوضاع عادی نيست. فاجعه ای ديگر در راه است. گوشمان را به زمين بچسبانيم صدای سم اسبان فاجعه را خواهيم شنيد.

شايد ما دير رسيده ايم. شايد ما هميشه دير می رسيم. و فاجعه زودتر اتفاق افتاده است. شايد؟ نه حتما همين طور است. ما نظام هشداردهی مان درست کار نمی کند. وگرنه بايد زودتر از آوار شدن فاجعه از آمدنش باخبر شده باشيم. فاجعه فقط با همين اتفاق ساده پايان می يابد: باخبر شدن. اگر بدانی نمی گذاری. اگر مردم کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونی است می دانستند... 

در برابر آشوب آخرالزمان مقام اول آگاهی به آشوب است. آگاهی دانستنی نه. آگاهی وجدانی. اما اين ساده نيست. اول از همه بايد از خودفريبی دست برداشت و با واقعيت آشوب روبرو شد. هر کاری که مسکن باشد آشوب را درمانی نيست. مسکن ها را ترک بايد کرد. دارو بايد خورد و گواريد. هر چه تلخ باشد هم باکی نيست. درد را درمان بايد کرد. و گرنه اين سرطان ما را می کشد.

در مقام دوم می بايد دست از نق زدن برداشت. آشوب ماييم. به دامن چه کسی می آويزيم؟ از که شکايت می کنيم؟ تا از "آنها" می خواهيم هميشه گدای درگاه ايم. گاهی به نواله ای و خيريه ای و صدقه ای و چيزکی ما را دل خوش می دارند. آنها که ازيشان شکايت داريم هيچ کاره اند به حقيقت. کافی است اين را دريابيم. آشوب به پايان می رسد.

مقام سوم مقام خواستن از خويش است. حساب کشيدن از خويش است. بازگشت است به انضباطی برای خود و جمع. ما و تنها ما برای خود کاری می توانيم کرد. باور کنيم که برای ما کسی کاری نمی کند و اگر کرد به شيوه خود می کند نه به آن راه که ما می خواهيم. پشت در نمانيم. که خواجگان بی مروت کی از در به در آيند. ما خود خواجگان ايم.

آشوب، خواستن از ديگری است تا حمال ما شود. ما همه "کار"ها را واگذار کرده ايم يک به يک. از ما حال همين مانده است که توقع کنيم که اين کنند برای ما يا آن. ساده بگوييم کسی فوتباليست خوبی نمی شود تا به ميدان نرفته باشد و با تيم کار نکرده باشد. ما کی به ميدان رفته ايم و پيش نرفته ايم؟ ما کی در گروه و تيم بازی کرده ايم؟ ما پاره-پاره شده ايم. هر کس به کار خود. آشوب همين است آخر. راست ترش چنين می شود: ما به سياست پاره-پاره کردن خود تن داده ايم. نگاه کنيد می بينيد. عيان است. تمام در همين کارند که در ما بدمند که مايی در کار نيست. "آنها"يند که وجود دارند. برای ما تصميم می گيرند بی حضور ما. از کتابی که می خوانيم تا دينی که می ورزيم. آنها انحصار نان و نماز را گرفته اند. آشوب همين است. ما برای ما نيست.

مهدی آخرالزمان گفته اند در پايان يک دوره آشوب ظهور می کند. ساده است. ظهور مهدی يعنی پايان آشوب: آنچه آشوب را پايان می دهد ظهور است. "ما" همه در غيبت ايم. به همين سادگی.  

شنيده ايم که ظهور در آخرالزمان اتفاق می افتد. اما نشنيده ايم که همه زمان ها آخرالزمان است. اين عميق ترين فلسفه بشری و هوشمندانه ترين حکمت عملی زندگی است که ايرانی از هزاران سال پيش به آن رسيده بوده است و انديشه شيعی آن را تاييد کرده است. در حديث گفته می شود که زمان آدم هم آخرالزمان بوده است. اين حکمت کهن گوهری است که حال به دست ديو افتاده است. تا غيبت و آشوب را غليظ تر کند و از آن ميان سود خود ببرد. خرافه به جای حکمت عرضه داشتن، مخفی کردن گوهر است. کشتن چراغ دانايی است. خرافه چرخه باطل است. تاريکی-در-تاريکی است. اما حقيقت حکمت آن است که زندگی ميان آشوب و ظهور در چرخه دايمی است. ما آشوب را حس می کنيم. اما نمی دانيم که ظهور، ظهور "ما" ست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
December 29, 2005  
قلمدون آخر سال  
 

1 چند روزی بود که نمی توانستم بنويسم چون شب ها کار می کردم و روزها خواب بودم! اما فکرم را مساله فراموشی پر کرده بود. همان قصه اين که چرا ما آسان فراموش می کنيم. ديديد که سالگرد بم هم آمد و رفت و تقريبا با سکوت در وبلاگستان روبرو شد. می شد حدس زد. ولی سوال همچنان باقی است و من هم حالا که ساعت 6 صبح است امکان نوشتن حرفهایم را ندارم. فقط حيف ام می آيد در اين فاصله تا به حال نوشتن برگردم اين نقل قول را نياورم: ديشب قبل از اينکه از خانه بيرون بروم فيلم گدار را با نام "در ستايش عشق" می ديدم و يک جمله اش خيلی برايم جالب بود. می گفت: اگر فراموش کنيم مقاومت نخواهيم کرد.

2 از ميان خبرهای اين روزها از همه جالب تر اين يکی بود که به قصه خرافه های مسيحی می پرداخت بدون آنکه خيلی هم پرده دری کند: دزد کريسمس کلوچه راهبه نما را برد. در واقع روی اين کيک کلوچه ای نقشی شبيه صورت مادر ترزا مجسم شده بوده و برای بسياری از مومنان عوام نشانه الهی تلقی شده است. نمونه های ديگر از اين دست قصه ها هم همانجا آمده است. برای کسانی که در انقلاب بوده اند بی اختيار تجربه "عکس خمينی تو ماه" تداعی می شود. برای نسل جوانتر هم لابد زن ببر نما و پلنگ زن نما و از اين قبيل.

3 در باره بم همانطور که اشاره کردم کسی چيزی نگفت. در ميان آنچه گفته شد دو گزارشی که در شرق ديدم خيلی خوب بود: مردم بم هنوز در شرايط سخت زندگی می کنند ( دوشنبه و سه شنبه 5-6 دی ماه - سايت روزنامه الان داون است و نمی توان لينک داد)، و گزارش آزاده عصاران برای سرمايه. اين گزارش را هم خواندنی يافتم: بم از ويرانه ديروز تا خانه امروز. اما بهترين مجموعه عکس ها را ايرانيان دات کام بر اساس عکس های خبرگزاری های داخلی به دست داد.

4 از بين مطالب سياسی دو گزارش برايم جالب بودند: نوشته احمد زيدآبادی با عنوان سينه خيز زير سقف سانسور که در صراحت و بازشناسی موقعيت ارزشمند است و ديگری نوشته اميد معماريان در باره طرح فرستادن استادان دانشگاه به حوزه به جای خارج کشور! اميد مساله را از زاويه تصفيه دانشگاههای علوم انسانی ديده است (در روز آنلاين - که فعلا صفحه آرشيو گزارش هايش باز نمی شود). حالا که اين را آوردم بگويم که ياداشت ابطحی هم در همين مورد بسيار عاقبت انديشانه بود.

5 مجله معتبر ايران نامه چاپ آمريکا را بنيادی منتشر می کند که بنياد مطالعات ايران نام دارد. بروشوری از اين بنياد به دستم رسيد در معرفی سايت شان. از بين همه چيزهای خواندنی و ديدنی در اين سايت آرشيو شماره های ويژه ايران نامه برايم جالب تر بود و از آن ميان مقاله مفصل احمد اشرف را که ساليانی پيش خوانده بودم بازيافتم. حالا که روی اينترنت است به دوباره خواندن هم می ارزد: بحران هويت ملی و قومی در ايران. چاپ گرفته ام تا بخوانم و بلکه چيزی در باره اش بنويسم. احمد اشرف از آن نويسندگانی است که خوش درخشيد اما به هر دليلی ادامه نداد و حالا در مقام ويراستار ارشد در ايرانيکا مشغول است. اما فعاليتی در عرصه عمومی ندارد.

6 اين گفتگوی دکتر سروش و جان هيک هم از آن متن های خواندنی است. سروش بيشتر سخنرانی کرده و نوشته است تا مصاحبه کرده باشد. اما از آن کمتر مناظره است. يعنی گفت و شنود با آدمی همتای خودش. اين نوع از گفت و شنود ارزشهای خاص خود را دارد و بسياری از جنبه های فکری گوينده و ضعف و قوت او را در مدت و متن محدود عيان می سازد.

7 نمی دانم اين سفرنامه خانم شکوفه آذر همين است که در ويژه نامه های جمعه شرق چاپ می شود يا برای چاپ کوتاه می شود. اگر همين باشد و نه بيش، بايد گفت اين مسافر کوشا سبک يکدستی در نوشتن و توصيف مکانها و مردمان ندارد و هيچ از عطش کنجکاوی خواننده را سيراب نمی کند. مثلا حيف است که او به کاشغر رسيده است (شماره امروز شرق را ببينيد) و تمام چيزی که در باره اين شهر می گويد جز کلياتی نيست در حد اينکه شهر هزار و يکشبی است. آدم تا آن آخرين شهر جهان پارسی برود و بعد همين دو کلمه را بگويد و مقداری کليات که در باره هر شهر ديگر آن مناطق می توان گفت؟ حيف. سفرنامه نويسی خوب اولين نشانه مهم جهان شناسی درست است. کی ما می رسيم به سبک جاافتاده ای در سفرنامه نوشتن؟

8 فيلم گدار را که می ديدم ياد اين افتادم که چقدر فرهنگ سينمايی ايران متاثر از سينمای فرانسه و اصلا مقلد آن است. اين رابطه فرانسوی ها و ايرانی ها دلاليل عميق فرهنگی بايد داشته باشد و نوعی همسويی در جهان بينی و روحيه و پسندهای فکری. ديدم که کتاب ژان بودريار در باره آمريکا هم در ايران درآمده است و حسين پاکدل خوانده و کلی از آن تعريف کرده است. در همين فيلم گدار هم حرفهای قابل تاملی در باره آمريکا مطرح می شود و تفاوت آن با فرانسه. روشنفکری فرانسوی مثل ايرانی يک مساله عمده اش آمريکاست. حال که صحبت بودريار است بد نيست برای دوستداران اين فيلسوف فرهنگ بگويم که يک مجله اينترنتی خوب در باره او و با مقالاتی از او وجود دارد که خواندنی و ديدنی است:   ژورنال بين المللی مطالعات بودريار 

9 و آخرين اما نه کمترين: يک حرکت مثبت به سوی رئاليسم از کامه که پيش از اين وبلاگ ورونيکا را می نوشت. من نظرم را در وبلاگ تازه اش نوشته ام و اينجا تکرار نمی کنم. خلاصه اش اين است که شعر و رمانتيک بازی اگر هم دوره اش تمام نشده باشد دوره اش دايمی نيست. هر فردی می تواند از اين پل بگذرد اما ماندن در آن ره به جايی نمی برد.

ديگر همين. اين حرفها را بايد می نوشتم تا سبک شوم و بروم بخوابم! باقی بقاتان.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 25, 2005  
چهره ايرانی مسيح  
 

عيسی مسيح يکی از شگفت انگيزترين شخصيت های تاريخ دين است. و اين از همان شيوه بارگرفتن مريم و گفتگوی کودک اش در گاهواره در دفاع از مادر پيداست. در باره او نکته هايی هست که کمتر در اذهان عمومی حضور دارد. فکر می کنم جا دارد به برخی از آنها اشاره شود.

1
زاده شدن مسيح از مادری باکره اگر در هيچ جای ديگر جهان نمونه نداشته باشد دست کم در ايران امری ناشناخته نيست. بر اساس انديشه ايرانی منجيان از دختران باکره زاده می شوند. حتی در ايران امروز هنوز نام بسياری از محل ها با دخت/دختر پيوند دارد که اشاره دور و ديگر-ناشناخت به آن انديشه است. در خراسان "بيدخت" داريم که صورت نرم شده ای است از "بغدخت" يا دوشيزه-خدای (بغ+دختر). بر اساس باور زرتشتيان نطفه های پيامبر زرتشت در درياچه هامون محفوظ است و هر هزاره دختری باکره وقتی به آبتنی به درياچه می رود ازين نطفه بارمی گيرد و بی آنکه شويی داشته باشد منجی هزاره را می زايد.

اينکه منجی/ پيامبر بايد با آب رابطه داشته باشد و فرستاده پدر آسمانی باشد در داستان پيامبران ديگر از جمله موسی ديده می شود و در اساطير ايرانی هم نمونه دارد. در ميان پيامبران بزرگ پيامبر اسلام خاکی ترين و غيراسطوره ای ترين داستان را دارد.

2 مسيح از موعودهای ايرانيان بوده است. بر اساس انجيل متی: "چون عيسی در ايام هيروديس در بيت لحم تولد يافت ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشليم آمدند گفتند کجاست آن مولود که پادشاه يهود است زيرا که ستاره او را در مشرق ديده ايم و برای پرستش او آمده ايم." اين مجوسان/ مغان همان سه شاهزاده ای هستند که در ادبيات دينی مسيحی از آنها به عنوان سه پادشاه ياد می شود. در حالی که هيروديس برای نابودی مسيح می کوشيد اين شاهزادگان/ موبدان اشکانی با رصد ستاره او به جستجوی او برآمده او را يافته بودند. آنها در انتظار مسيح بوده اند. و بسيار طبيعی است که اين شاهزادگان سالک را نماينده گروههای وسيعی از ايرانيان بدانيم: انتظار منجی مساله ای فردی يا محدود به يک جمع کوچک نيست.

3 تاريخ تولد مسيح مانند همه پيامبران جهان – بجز پيامبر اسلام- ناروشن و نادقيق است. برخی روايات تاريخی کهن تولد او را همزمان با آغاز دولت اشکانی می دانند که با تاريخ پذيرفته مسيحی حدود سه قرن تفاوت دارد. در باره روز آن هم که اختلافات مسيحيان هنوز پابرجاست چنانکه ارامنه زادروز مسيح را در هفته اول ژانويه جشن می گيرند و نه در 25 دسامبر. يک قرائت از اشاره قرآن به اينکه مريم در زمان زادن پيامبر در پای نخلی است و از آن رطب می خورد، می تواند تاييدی باشد بر اينکه زمان زادن عيسی در فصلی گرم بوده است. (گرچه امکان رطب دار شدن نخل خشکيده در زمان سرما هم منتفی نيست.)

باری، اگر ايرانيان اشکانی حتی در نيمه عمر دولت پارتی ( يعنی همان قرن اول ميلادی با تقويم فعلی) به استقبال مسيح رفته باشند اقبال ايشان به مسيح 300 سال پيش از رسميت يافتن دين او در امپراتوری روم بوده است.

4 رمز توجه ايرانيان به مسيح چه بود؟ و چرا ايرانيان با همه انتظاری که برای اين منجی تازه داشتند و استقبالی که با شاهزادگان خود از تولد او کردند هيچگاه مسيحی نشدند؟

اين يکی از پرسش های مهم در تاريخ دين های ايرانی است و به کوتاهی بايد گفت که پاسخ در دين شگفت انگيز مهری در عهد اشکانی است. روابطی که ميان مهر و مسيح در سنت ادبی و فکری ما برقرار شده است چنان در هم پيچيده و همه جانبه است که هنوز جوانب بسياری از آن ناگفته و تحقيق-ناشده مانده است ( امری که برای تاييد زيستن ما زير سايه انديشه و تحقيق غربيان مثال ديگری است).

دنيای پيش از مسيحيت در هر دو سوی ايرانی و رومی آن با مهر پيوند يافته بود. بعدها هم که مسيحيت برای حفظ تمايز سياسی روم از ايران، به عنوان دين رسمی امپراتوری روميان قبول شد مفاهيم و يادمان ها و تقويم فرهنگ پيشين را که عميقا در جامعه نفوذ داشت در خود پذيرفت و ادامه داد.  سرنوشت مسيحيت در روم مثل اسلام در ايران بود. آن يکی با انديشه و ادب مهری درآميخت و اين يک با انديشه و ادب زرتشتی. 

5 مسيح بزرگترين نماد معجزه است. درست است که موسی نيز معجزه های شگفت دارد اما مسيح خود معجزه است. او هم در زادن اش و هم در مرگ اش نمادی از شگفتی های تاريخ اديان است. ادب و حکمت فارسی سرشار از چهره های اين مسيح معجزه گر است.

اما در طول تاريخ غرب، مسيح مداوما چهره غربی تری پيدا کرده است نه تنها از نظر متافيزيک که حتی از نظر فيزيک چهره (کافی است تاريخ تمثال های مسيح در نقاشی غرب را نگاه کنيم). امروز اين احتمالا تنها چهره مسيح و يقينا تنها چهره مسلط از مسيح است. اما آنچه کمتر شناخته-و-برجسته شده است چهره ايرانی مسيح است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
December 22, 2005  
سروش بر منبر خطابه  
 
۱. وعظ کردن را باید از قدیمی‌ترین هنرهای آدمی بدانیم و احتمالاً نخستین و مهم‌ترین صورت از خطابه به معنی عام. در تاریخ مسیحیت مرتباً قدیسین را در حال وعظ در بازار و برزن می‌بینیم. مسیحیت اصولاً دین موعظه‌گران است و از این بابت شباهتی با دین مانی و دین بودا می‌برد. اما دین‌های جهانی همه دین موعظه‌اند. چنان که در تاریخ اسلام هم خطبه و خطابه از هنرهای سخت ستوده است و هر انجمنی دارای منبری بوده است از برای خطبه خوانان.

در واقع خطابه کهن‌ترین رسانه دین و خطبه‌خوانان قدیمی‌ترین پیک‌های مذهبی بوده‌اند و چه بسیار از آنها که از شهری به شهری می‌رفته اند تا پیام بگزارند یا از شهری به شهری دیگر دعوت می‌شده اند. تا همین اواخر نیز موعظه گرانی را می‌شناسیم که رایگان موعظه می‌کرده اند و برای رسیدن به مقصد با پای پیاده سفر می‌کرده‌اند.

۲. به یاد ندارم که کسی کار جامعی در باره تاریخ خطابه در ایران اسلامی نوشته باشد. رساله‌هایی این طرف و آن طرف هست که هیچیک در پایه یک بحث جدی تاریخی نیست. زیرا اگر تاریخ خطابه - و نه صرفاً خطیبان- چنان که حق مطلب است نوشته شود تاریخ دین و تحولات اجتماعی آن خواهد بود زیرا همه چیز در دین به صورت اجتماعی هستی می‌یابد و این صورت هم با تبلیغ فراهم می‌شود.

به عنوان مطالعه در یک میکروکاسم یا پاره-جهان اسلامی اگر نمونه‌وار تاریخ تبلیغ و دعوت در مذهب اسماعیلی و شیوه‌ی کار داعیان و حجت‌هاش و گستره‌ی نفوذ ایشان نوشته شود تاریخ این مذهب است که نوشته شده است. اصطلاح دعوت قرآنی‌ترین معادل برای خطابه است که در بیان قرآن با موعظه‌ی حسنه همراه است (ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة) و گویا تنها شیعیان اسماعیلی از آن به عنوان اصطلاح تبلیغی بهره برده‌اند. تأمل در معناشناسی دعوت و تفاوت آن با خطابه از چارچوب این اشارات کوتاه فراتر می‌رود.

۳. اگر دنیای قدیم را بین سلطنت و شریعت تقسیم شده فرض کنیم وعظ جانب تبلیغ شریعت را داشت و تبلیغ سیاسی عمومی بر عهده‌ی شاعران بود. از همین رو شاعران عموماً عرفی تر از واعظان‌اند. هر چند که شاعر واعظ مثل سعدی هم داشته‌ایم و شاعران بسیار هم بدون اینکه واعظ باشند به تبلیغ شریعت پرداخته‌اند.

۴. وعظ و خطابه گرچه به روحانیون اختصاص یافته اما در سنت بین آنها و عارفان در این خصوص رقابت جدی وجود داشته است. در یک چشم انداز کلی آنها دو قرائت از دین را تبلیغ می‌کردند و طبعا دو گونه وعظ و مجلس وعظ هم داشته‌اند. یکی بر اخلاق یا موعظه حسنه تکیه داشت و دیگری بر ابلاغ حکمت و حکم. از این بابت مجالس وعظ بوسعید مهنه شاخص است.
ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 21, 2005  
درازترین شب جامعه ما  
 
گزارش محمدجواد روح تکان دهنده است. در گزارش او می بینیم که در رفتار اجتماعی کمتر فرقی بین حاکمان خودکامه و محکومان ترسخورده هست. اینکه گروهی از سرشناسان جامعه به امیدی به کانون وکلا بروند و با بی ادبی و بی حرمتی و بی اعتنایی کانون روبرو شوند گویای بسیار چیزهاست. خاصه آنکه کانون وکلا قرار است از معتبرترین نهادهای مدنی باشد و موضوع هم به سرنوشت یک وکیل زندانی مربوط بوده است.

همین هفته پیش بود که با فرخ نگهدار صحبت از این می کردیم که اگر نهادی بتواند ماجرای سقوط هواپیمای ارتش را پی گیرد کانون وکلاست. ولی اگر آنها نمی خواهنداز وکیل و همکار نزدیک و سرشناس خود حمایت کنند چگونه خواهند توانست از مردم آسیب دیده عادی دفاع کنند یا وارد جریانی شوند که مدیران چندین سازمان بانفوذ در آن به خطر می افتند.

من بیشتر مایلم رفتار رئیس کانون را به پای مرعوب بودن خود او بگذارم تا به پای کانون و امیدوارم که کانون به عنوان یک شخصیت حقوقی موضع قابل قبولی در برابر رفتار رئیس منتخب خود به عنوان شخصیت حقیقی بگیرد و وهن برخورد با فعالان سیاسی و مدنی را از خود بشوید. اگر چنین اتفاقی نیفتد باید متاسفانه گفت که دوره حیات مدنی کانون به سر آمده است.

امروز در روزنامه همشهری در میان مطالبی که به مناسبت یلدا نوشته شده بود به نقل قولی از امام حسین برخورد کردم که از او باشد یا منسوب به او حکمتی ژرف است و می گوید: تنها از سه گروه کمک بخواه؛ آدم دیندار، کسی که جوانمرد است و کسی که بزرگواریش ریشه دار است.

تاریک ترین زمانها برای یک فرد یا جامعه وقتی است که در زمان نیاز، نه دینداری پیدا کند نه جوانمردی و نه بزرگوار و بزرگزاده ای.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
December 19, 2005  
فراموشی آغاز شده است  
 
12روز از فاجعه گذشته ولي هنوز مي‌توانيد جاي بال هواپيما كه ديوار طبقه اول بلوك 52 شهرك توحيد را شكافته، ببينيد. هنوز بوي گوشت سوخته از لابه‌لاي وسايلي كه تبديل به زغال شده‌اند، در فضا پراكنده است.

يكي از ساكنان شهرك توحيد مي‌گويد و بارها تقاضا مي‌كند نامش ذكر نشود. همه ساكنان گويا معذوراتي دارند و به راحتي نمي‌توانند از واقعه سخن بگويند، به خصوص با خبرنگاران.

بيشتر كساني كه پابرهنه از ساختمان بيرون آمده بودند، هنوز شيشه‌هاي خرد شده را كف پايشان به يادگار دارند. يكي از آنها مي‌گويد: شيشه كم كم وارد خونم مي‌شود اما كاري از دست بهداري كوچك شهرك برنمي‌آيد. بايد جراحي شوم و هزينه‌اش هم با خودم است

زيادند زنان مسن و كودكاني كه شيشه‌هاي لابه‌لاي پوست و گوشتشان، مانع راه رفتنشان مي‌شود.

9 طبقه بلوك 52 غيرقابل سكونت است. همه اتاق‌ها و وسايل باقي مانده سياه و سوخته‌اند. آتش‌نشاني، بيمه صبا و وزارت بهداشت براي خانه‌هاي اين بلوك، صددرصد تخريب اعلام كرده‌اند، اما برخي مسؤولان معتقدند كه هنوز مي‌توان از وسايل نيمه سوخته و نيمه سالم آن استفاده کند

مدت زيادي صرف پيدا كردن شلنگ آتش‌نشاني در طبقات شده و هيچ‌كدام از طبقات نه منبع آب داشتند و نه شلنگ. نماي بيرون بقيه بلوك‌هاي مجاور، همچنان سوخته و شيشه‌ها شكسته‌اند. از بيش از 17 خودرو در فضاي بيرون فقط اسكلت سوخته مانده و همچنان در اين مدت تكان نخورده‌اند. ساختمان‌ها محافظت مي‌شوند تا غريبه به درون آن راه پيدا نكند، غريبه‌اي كه اطلاعات خاصي را بيرون ببرد!

از بهداري مجهز و چادر خبري نيست. هر چيزي در مورد برپايي چادر و تجهيز بهداري در شهرك توحيد شنيده‌ايد، از ذهن خود پاك كنيد.
ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
December 17, 2005  
در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت  
 
ابراهیم گلستان از آن آدمهایی است که براحتی می توان از او بیزار بود. استعداد او در دشمن تراشی حرف ندارد. خیلی ها ممکن است خیلی چیزها در اهمیت او بدانند و بگویند اما همچنان از او بیزار باشند. او نمونه ای عالی است برای نشان دادن اینکه در میان ما جماعت استعداد و پیشگامی و خلاقیت و قدرت ادبی و هنری و دلسوزی به حال وطن و دستگیری تازه-به-گود-آمدگان و خلاصه کلی چیزهای با اهمیت که برای رسیدن به هر یک از آنها باید عمر عزیز سوخت و تجربه اندوخت ارزش ندارد اگر در گروه و دسته و باندی نباشی و آیین های لژهای مختلف را برنتابی و اهل کرنش و کوتاه آمدن و کوتاه کردن زبان از نقد و قدح ایشان نباشی. گلستان با همه گنجی که هست پشت حجاب زبان تلخ و گزنده اش پنهان مانده است. این است که رابطه با او از سویی مشتاقانه است و از سویی همراه با آزردگی و خشم و نفرت.

او شلاق است بر تن دروغ خورده و ناراست ما. می گوید من دوستدار صراحت ام. دروغ نمی گویم. و دروغی که می دانیم بدون وزیدن آن در آسمان فرهنگ روزمره ما نفس مان تنگ می شود. ما کناسان ایم که از بازار عطرفروشان که می گذریم نفس کم می آوریم و بی هوش می شویم. هوش ما در دروغ گفتن است. حال آنکه اس و اساس فرهنگ ما بر راستی است. و نمی دانیم. یا بسیار کم می دانیم. بسیار کم.

آدینه روز فرصتی دست داد که با شهرام حیدری و شهزاده سمرقندی دیداری با او تازه کنیم . افتاده حال تر و دلنشین تر بود و همچنان با نشاط اما کمی شکسته شده بود یا اینطور به نظرم رسید و تنهاتر. من در این دیدار به رمز احترامی که برای او قائلم پی بردم. گاهی کسی را دوست داری بی دلیل یا با دلیلی که نمی دانی - دلیل های مختلف را برای خودت ردیف می کنی می بینی هیچ کدام کامل نیست. امشب اما دانستم چرا. مرد در اواخر دیدارمان که شهرام کهنه کتابهای قصه گلستان را که از تهران آورده بود به او داد تا سایه-دستی بر آن نقش کند تکه ای از مد و مه برایمان خواند. آن تکه را برایتان باز می نویسم تا شما هم بدانید که چرا گلستان بیهوده بزرگ نشده است. مردی مردستان است که زیر ظاهر سنگی اش قلب یک کودک-مومن می تپد و ایمان اش را به غلبه راستی از دست نداده است. دو بار چانه اش لرزید آشکار و یکی دو بار هم پنهانی در خلال گفتگوهامان و در وقت خواندن از کارهایش. یک جا وقتی بود که مقدمه جوی و دیوار تشنه را خواند از مولانا و رسید به اینجا که هیچ بانگی نیست خوشتر از سماع بانگ آب. و یکبار هم در خواندن مد و مه وقتی خواند: آه این سرزمین چه خواهد شد با این فساد زودرس ارزان؟

بنویسم؟ مد و مه در دسترس بسیاری تان هست. باید آن را خواند و دید که بر ما چه رفته است بر ما چه می رود که سخن چهل سال پیش او هنوز تازه است و معتبر. هنوز از این زخم خون می رود و آن را سر باز ایستادن نیست.

باشد می نویسم. فشرده و سخت کوتاه. تا مزه ای باشد از اصل. تا حرفم بی حجت نباشد.

نفرت؟ چرا نفرت؟ تلخی بس است. نفرت که چیزی نیست. نفرت را آسان می توان رد کرد. آسان می توان بخشید آسان می توان بخشود اما نمی توان فراموش کرد. ... (اما) وقتی که روح تلخ می شود تلخ می ماند. تلخی انگ است داغ است ... تلخی تصویرهای تلخ می سازد تصویر روی شیشه مات تو وارونه کوچکتر از واقعیت.

اینجا هوای مه آلود و بوی مد با خواب خواب قدیم خسته بی خون عجین شده ست. هذیان و دغدغه جای تصور و اندیشه را گرفته است این فکر نیست کابوس است این کار نیست تلاطم بیماری ست ما را میان لذت محروم کرده اند. ما در میان جفتک و قیقاج رفتیم زیر چرخ.

در روی این مرداب حالا نوبت به لخته های لجن می رسد گلهای قارچ گلهای نیلوفر گلهای بی ریشه گلهای سم ... اکنون دیگر دور دور خالص و محض لجن شده ست ... کاش می شد دوباره می گفتیم کل اش باطل سر از سر روز از نو روزی از نو.

اما تنها می توان کنار پنجره رفت و ‍شط پیر ساکت را دید هر چند امشب شط را هم از پنجره نمی بینم.

شط نمی میرد تا آن زمان که روی دامنه کوه برف می بارد شط جاری است و رسوبات تلخ با رویه های بدبو را در خود نگه نمی دارد تحویل می دهد به وسعت طاهر کننده دریا. دریا که مادر برف است.

من چشم دارم می بینم که روز می کذرد و حصه ام از روزگار را حد حقیر محیط ام تعیین می کند. من از شکاف این حقارت مستولی بعد زمانی بودن را می بینم و می جوشم. حالا تو هی بگو که تحول یواش پیش خواهد رفت و کار خود یواش خواهد کرد مختار است اما عمر من یواش طی نخواهد شد من می خواهم همراه آن باشم من حق دارم همراه آن باشم.

شب؟ شب یعنی چه؟ ... شمع را روشن کردن کاری ست و آفتاب زدن یک اتفاق نجومی. شمع روشن کن و باز شمع روشن کن بس کن از این نشستن و گفتن که صبح می آید. اصلا انتظار یعنی چه؟ در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت. مردم کاشان هر روز صبح یک اسب زین کرده به بیرون شهر می بردند تا در صورت ظهور حضرت معطل مرکوب راهوار نماند. این هفت قرن پیش بود و من طاقتم تمام شده ست. وقتی نجات دهنده یادش رود سواره بیاید من حق دارم در قدرت نجات بخشی او شک کنم. او آنقدر معطل کرد که دیگر اسب وسیله نقلیه نیست... من حس می کنم که وقت ندارم.

من خود را نگاه خواهم داشت من از بس که روی لجنزار دیدم حباب عفن ترکید دارم دیوانه می شوم من باید عقلم را نگاه دارم عقلم را که از تن و شرف و عشق من مجزا نیست. - مد و مه روزن ۱۳۴۸

و ما تمام عمرمان در انتظار گذشته است در انتظار می گذرد
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
December 15, 2005  
افسانه های خبری از روز آنلاین  
 
فکر می کنم تا مدتها می توان این موضوع را برای نوشتن مقاله تحقیقی یا حتی تزهای دانشگاهی به دانشجویان رشته های روزنامه نگاری و ارتباطات و علوم اجتماعی پیشنهاد کرد: بررسی واقعیت-بنیاد بودن خبرهای رسانه های ایران در یک روز معین. اهمیت موضوع را وقتی خواهید دانست که در خبرهای روزانه تولیدی رسانه ها دقیق شوید. برای نمونه من می کوشم شیوه خبرنویسی یا تولید خبر روز آنلاین را در دو گزارش اش در زمینه سقوط هواپیما که دیروز و امروز کار شده از همین نگاه بررسی کنم: چقدر با واقعیت تطبیق دارد یا باورپذیر است.

در خبر اول با نوید برملا کردن اسرار تازه ای از سقوط هواپیما به سبک روزنامه های مدل دهه ۶۰ میلادی و قبل از آن پیشاپیش به خواننده نوید می دهد که قرار است خبرهای هیجان انگیزی در این باره بخواند خبرهایی که به گفته نشریه اختصاصی هم هست.

محور این خبر اختصاصی این است که دوربینی از هواپیما به دست آمده است که فیلمی از آخرین دقایق قبل از سقوط در آن ثبت است. منتها طبعا مسئولان نمی خواهند کسی بداند در این فیلم چه می گذرد.

من وارد این بحث نمی شوم که چقدر این نوع خبرنویسی جیمزباندی و متکی بر آنتریک ارزش دارد و اینکه آیا واقعا این فرض چنین خبرنویسانی درست است که خبرهای جیمزباندی خواننده و فروش را بیشتر می کند یا نه. بحث من فعلا در واقعی بودن خبر و اجزای آن است.

اگر از من بپرسید که دوربین ضدضربه ای -به قول روز آنلاین- وجود دارد که بتواند از یک انفجار مهیب جان بدر برد پاسخ من بسادگی این است که: این چنین دوربینی خدا هم نافرید! برای اینکه دوربین از انفجار جان بدر برد ضدضربه بودن کافی نیست. چنین دوربینی باید تماما نسوز باشد. بنابرین اگر هم خدا بدون خبر کردن بندگان شکاکی مثل بنده چنین دوربینی را دست بنی بشری داده باشد آنقدر گران خواهد بود که در دست خبرنگاری که معمولا با حقوق متوسط کار می کند نخواهید دید. این دوربین بر فرض وجود نمی تواند با فیلم عادی یا دیجیتال و سی دی کار کند زیرا فیلم نسوز - دست کم برای مصارف عادی - نداریم. این نوع ادوات همیشه هم بشدت قابل اشتعال اند و هم اگر نسوزند در مقابل حرارت بالا آسیب پذیرند. بعد هم اصلا یک خبرنگار عادی به چنین دوربین عجیبی چه نیازی دارد؟

درست می فهمم که خبرنویس ما دارد به جای خبر قصه می نویسد؟

وانگهی اگر چنین دوربینی هم به هر حال در آن هواپیما بوده باشد خیلی باید فیلمبردار خونسردی داشته باشد که در یک قدمی مرگ دوربین اش را آماده کرده و شوتیده باشد. و گیرم این دوربین از همه هفتخوانی که ما در مقابلش گذاشتیم عبور کرد قرار است چی را تصویر کرده باشد؟ مگر علت سقوط چیزی در سالن مسافر است که دوربین آن را ثبت کند؟ در ماجرای سقوط تنها ممکن بود که جعبه سیاه و کور و بی تصویر هواپیما چیزی از واقعیت را به ما بگوید. اما این هم گویا از واقعیت های هواپیماهای نظامی است که جعبه سیاه نداشته باشند. اما جالب است بدانید که نویسنده قصه-خبر روز آنلاین آنقدر در سناریوی قصه خود غرق بوده که فراموش کرده است جعبه سیاهی در کار نبوده و نوشته است: اين فيلم و نوار مكالمه خلبان با برج كنترل بصورت كامل در اختيار كميته تحقيق ارتش قرار دارد اما فرماندهان ارتش با تكذيب اين موضوع، ادعا مي كنند تنها بخش پاياني اين مكالمه در جعبه سياه وجود دارد که حاوي فرياد "يا حسين" سرنشينان هواپيما است.

کدام جعبه سیاه؟

من فکر می کنم که بزرکترین ایراد و سخت ترین تربیت حرفه ای روزنامه نگار واقع-بنیاد نوشتن است. در غیاب آن خبر تنها حقیقت را می پوشاند. بی تعارف.

روز آنلاین در خبری که امروز کار کرده نیز همین روش قصه نویسی خبری را ادامه داده است. کسی نیست بگوید برادر خبر را باید پیدا کرد نه اینکه ساخت و سرهم کرد.

این بار خبرنویس ما خبر می دهد که گویا سرنشینان هواپیما قبل از سقوط خفه شده بودند. زیرا سیستم اکسیژن رسانی هواپیما از کار افتاده بوده است. او مدعی است این شایعه دهان به دهان بین نظامیان می چرخد. من هم اطلاعات هوایی ام احتمالا بیشتر از خبرنویس نیست ولی این را می دانم که مشکل اکسیژن مربوط به ارتفاع گرفتن هواپیما ست و پرواز در اوجی که هوا رقیق می شود. اما هواپیمایی که هنوز بلند نشده به سمت فرودگاه برکشته و ۸ دقیقه هم از پروازش نمی کذشته آنقدر اوج نمی کیرد که مشکل اکسیژن برایش پیش آید. طبعا اگر من غیرنظامی این را بدانم نظامیان که حتما این را بهتر می دانند. اما مشکل این است که خبرنویس ما نمی داند! و بدتر اینکه خواننده خود را هم با این ندانستن و ادعای دانستن کردن دست کم می گیرد.

مشکل افسانه دوستی ما می بینید تا کجاها ریشه دارد؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
December 14, 2005  
سور-رئاليسم خبری: شواهد همين دو سه روزه  
 
سرمايه ما همين است؟ همين که آقای بهنودمان فيلم سقوط پخش کند که مجعول بودنش قوی تر از اصالت آن است. بعد هم در صفحه اول روزنامه اينترنتی اش (شماره 145- لينک مستقل ندارد!) عکسی چاپ کند از بامهای پر از ديش ماهواره بدون آنکه بگويد اين عکس کدام شهر است و اصلا مربوط به کدام مقاله است و اصلا مقاله ای در باره آن عکس نداشته باشد. همينطوری خوشش آمده باشد و عکسی را آنجا گذاشته باشد که می تواند اين گمان را تقويت کند که ايران است اما نباشد.

سرمايه ما همين است؟ همين که روزنامه ايران مان هم بيفتد دنبال خبرهای رسوای کشف های کذا و کذا (صفحه اول روز سه شنبه پی دی اف). انگار همه دنيا معطل مانده بوده است که يک دانشجوی مديريت بازرگانی در شيراز معمای اتمی اينشتاين را حل کند و بعد هم همان روزنامه ای که اين خبر مهم قرن را منتشر می کند يک مصاحبه جانانه با اين دختر خانم صاحب استعداد درخشان انجام ندهد با عکس و تفصيلات و به دو پاراگراف خبر بی سر و ته و مبهم خبرنگار محلی خود اکتفا کند. انگار هر روز از اين خبرها اتفاق می افتد و ما آنقدر کشف های پی هم انجام می دهيم که وقت نداريم برای هر کشفی تيتر اصلی برويم. اينکه چيزی نيست ما اينقدر کشف داريم که ...   

سرمايه ما همين است؟ همين که مدام بيفتيم دنبال اينکه کدام نشريه اروپايی در باره ما چه نکته احيانا مثبتی گفته است تا آن را بوق کنيم بدون اينکه بدانيم اصلا آنچه داريم نقل می کنيم هجو ماست نه مدح ما؟ رسالت نه تنها نوشته هجويه اشپيگل را جدی گرفته و تيتر يک کرده است ( آرشيو روزنامه کار نمی کند که به اصلش ارجاع بدهم) که امروز هم از قول روزنامه دی ولت همان حرفهای ديروزی را تيتر صفحه اول (روز چهارشنبه 23 آذر- اين لينک هم بعد از 24 ساعت معتبر نيست!) کرده است. بدون اينکه بداند اين همان مطلب اشپيگل است که تا ديروز فقط در نسخه آنلاين اشپيگل وجود داشت و حالا دی ولت آن را چاپ کرده است! يا بدتر: بداند و بخواهد وانمود کند که موج تاييد حرفهای رئيس جمهور عزيز در نشريات آلمان آغاز شده است و برای حرفهای او مشروعيت بتراشد. 

سرمايه ما کجاست؟ توان رسانه ای ما چقدر است؟ چرا حتی روزنامه های قديمی و روزنامه نگاران قديمی مان هم افسانه دوست می دارند؟ نمی گويم اين دست افسانه ها فقط در ايران است اما جای اين افسانه ها که به اندازه قصه حسين کرد شبستری هم نمی ارزد در روزنامه های معتبر ما و در نوشتار روزنامه نگاران معتبر ماست؟ يکبار روزنامه همشهری موقعی که ايران بودم و تازه اين نوع ضدخبرهای عوام-گول-زنک باب شده بود و هر هفته و هر ماه يکی از مشکلات عالم علم به دست يکی از دانشجويان يا حتی دانش آموزان ايرانی حل می شد و استعدادی و نابغه ای کشف می شد، در صفحه اول خود خبر از يک استعداد درخشان آذری داده بود که کتابهايش را که مجموعه ای باورنکردنی از نظر حجم و تعداد بود در نمايشگاهی در ترکيه عرضه کرده است و فقط 25 سال دارد ( يا سی سال). تنها يک قلم از آن کتابها يک فرهنگ زبان ترکی فارسی انگليسی بود. من حساب کردم که اين دوست ما بايد از پانزده سالگی هر دو ماه يک جلد کتاب تاليف کرده باشد تا به تعداد مورد اشاره در آن خبر رسيده باشد. تنظيم کنندگان چنين اخباری و سردبيران چنين روزنامه هايی يا روزنامه نگاری نمی دانند يا نمی دانند تاليف کتاب يعنی چه.  

چرا دبيران و سردبيران ما اينقدر هول اند؟ چرا همه چيز را ساده می گيرند؟ چرا از روی دست هم کار می کنند بدون آنکه تاملی پرسشی کنند؟ چرا فرق خبر توصيفی با خبر علمی را نمی دانند؟ چرا در ترجمه بی احتياط اند؟ کارنه نوشته است که خبر کشف کذايی راه حل معمای اينشتاين را شبکه سوم سيما هم پخش کرده است.  مشکل از کجاست؟ از خبرنگار يا سردبير؟ چرا اعتراض آکادميسين ها به اندازه خبر خبرنگار محلی مان برای مان ارزش ندارد؟ چرا وقتی در يک فيلم زمان هنگام غروب است آن را به عنوان تصوير حادثه ای که نيمروز اتفاق افتاده قبول می کنيم؟ چرا علم برای ما اينقدر تفننی است که هر کسی می تواند ناخوانده دانشمند شود و کارهای ناکرده دانشمندان را از زمين بردارد؟ اين فقط مواردی از افسانه دوستی ما تنها در همين دوسه روزه است. سرجمع اش را در طول يک سال و ده سال حساب کنيد. 

ما واقعا مردمی هستيم که به خرق عادت اعتقاد داريم. در دنيای سور-رئال زندگی می کنيم. برای همين است که بخشی از ما به زن پلنگ نما باور می کنند و بخشی از ما به هاله نور رئيس جمهوری مان و بعضی هم دل به افسانه های شبه علمی و شواهد شبه واقعی خوش می دارند. ما فکر می کنيم چرا نمی شود يک دانشجوی مديريت بازرگانی معمای اينشتاين حل کند (معمايی که اصلا وجود ندارد! همان خبر اعتراض را ببينيد) يا يک جوان آذری دهها کتاب تاليف کرده باشد. فکر می کنيم هر چيزی امکان دارد. چرا اين نداشته باشد. اما واقعيت اين است که در جامعه ما مساله اصلی ميانبر زدن است. "امکان" ها هم در همين فضا سنجيده می شوند. ما هنوز به دنبال طلا ساختن از مس هستيم. ديده ايم که يکشبه می توان پولدار شد نويسنده و مترجم و استاد دانشگاه شد آيت الله شد امير و سردار و تازگی ها رئيس جمهور شد. فکر می کنيم چرا ما نتوانيم! - دست کم راه ادعا کردن که بسته نيست. خريدارانش هم که زياد است. ايران امروز پر از ادعاهای عجيب و غريب است. غرق در سور-رئاليسم وطنی.

پس نوشت:
1
دوست دارم بدانم کسی از دانشجويان علوم اجتماعی در اين زمينه ها کاری دانشگاهی کرده است. اگر خبری داريد لطفا در کامنت بنويسيد.
2 سوال ديروز من به قوت خود باقی است. آنها که می گويند فاجعه را فراموش نکنيم توصيه می کنند يا راهکار هم دارند؟ و سوال سخت تر هم اين که روزنامه نگاران رئاليست با اين هجوم سور-رئال پرستان افسانه دوست چه خواهند کرد؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
December 13, 2005  
چگونه در برابر فراموشی می ایستیم؟  
 
خانواده رسانه ای ایران در گردهمایی خود در اعتراض به سقوط هواپیمای خبرنگاران اولین خواسته ای که مطرح کرده این است که این حادثه فراموش نشود. این خواسته بحقی است. نباید فاجعه ها را فراموش کرد. بویژه وقتی که ممکن است تکرار شوند. خاصه وقتی قرار است مایه و پایه کار و قرار اجتماعی باشند و حرکتی را توجیه کنند. اما اگر ما فاجعه های بزرگی مثل زلزله بم را فراموش کردیم چرا سقوط هواپیما را فراموش نکنیم؟

آیا "فراموش نکردن" در بیانیه اصحاب رسانه ای ایران تنها یک توصیه اخلاقی است؟ و اگر توصیه است اصلا به گفتن اش می ارزد؟ و اگر نیست و نوعی اعلام برنامه کار است چرا کسی نمی پرسد چگونه قرار است در برابر فراموش شدن حادثه بایستیم؟

نمی گویم فراموشی تنها به جوامع شفاهی محدود می شود اما خصلت مهمی از آن است. در جوامع شفاهی مثل ایران که در تقلای مکتوب شدن است باید کسانی که می خواهند فراموشی دامن نگیرد پیشاپیش بدانند که توصیه هیچ دردی دوا نمی کند. توصیه کردن به کسی یا گروهی است با ابزارهای معین. چگونه می توان به سربازی که تنها به کارد کمری مجهز است توصیه کرد که دشمن را پیش از آنکه نزدیک شود از پا درآورد؟ یا چکونه می توان به جمع بزرگی از سربازان توصیه کرد که وظایف خود را در برابر دشمن فراموش نکنند بدون آنکه نوعی تقسیم کار و وظیفه و رابطه سازمانی تعریف شده بین آنها در نظر گرفت؟

اصلا رابطه توصیه کننده با توصیه شونده چیست؟ اصحاب رسانه به چه کسانی توصیه می کنند که فاجعه را فراموش نکنند؟ و آیا آن کسان همین روزنامه نگاران اند یا سردبیران آنها یا لابی های قدرت یا نمایندگان مجلس یا دولت یا قاضیان و بازپرسان و دیگر و دیگران؟ و آیا آنها یعنی غیر روزنامه نگاران از اصحاب رسانه و روزنامه نگارها توصیه قبول می کنند؟ قدرت روزنامه نگاران در کجاست؟ با کدام پشتوانه اجتماعی می خواهند ماجرای سقوط فراموش نشود؟ اگر همین فردا شوراهای متعدد دولتی به سردبیران توصیه کنند ماجرا را فراموش کنید توصیه آنها احتمال عملی شدن خواهد داشت یا توصیه به خلاف آن از سوی اصحاب رسانه؟

بعد هم فراموش نکردن دقیقا یعنی چه؟ نهادهای دولتی یا وابسته به دولت می توانند تا چند هفته مرتبا در باره این حادثه سوگواری کنند و هر ساله هم آیین های بزرگداشت بگیرند و یاد رفتگان و سوختگان را عزیز دارند. این همان فراموش نکردنی است که اصحاب رسانه منظور دارند؟

در شرايط ما همه چیز در برابر توصیه به فراموش نکردن است. فرهنگ مسلط فرهنگ شفاهی است. رسانه ها قدرت پیگیری ندارند. دردها و فاجعه ها از حد زیادند و نمی توان تنها يکی را برجسته ساخت. نوعی مقاومت هم در برابر به یاد آوردن وجود دارد. این فکر ناآشنا نیست که: اصلا می خواهیم فراموش کنیم. دستکم گروههایی آرامش روانی خود یا آرامش سیاسی و منافع خود را در فراموشی می بینند. پس یکبار دیگر باید از خود بپرسیم چگونه می خواهیم فراموش نکنیم و نگذاریم فراموش کنند؟ آیا نهايتا تن به فراموشی می دهیم و توصیه های خود را اول از همه خود نادیده می گیریم؟ یا راهی برای ايستادن در برابر تندباد فراموشی داریم؟

من مشتاقم که پاسخ بسیجگران این حرکت و امضاکنندگان بيانيه را بشنوم و نیز نظر دوستان دیده و نادیده را. این بزنگاه مهمی برای ما ست. و برای خودشناسی ما. ما اگر فراموش کردیم به حقیقت خود را فراموش کرده ایم. می ارزد با توجه به پیشینه فراموشی هامان یکبار بایستیم و به رفتار خود دقیق شویم. اگر می خواهیم حرفمان به جایی برسد و آنچه را توصیه می کنیم دست کم خود عمل کنیم باید از ساده نگری و صدور بیانیه صرف دست بشوییم و به روش رام کردن فراموشی هم بیندیشیم. کار آسانی نیست. می دانم. اما با توصیه هایی که هر روز در بیانیه هامان روی هم انباشته می کنیم هم به جایی نمی رسیم.

نيز:
آنچه در جمع اصحاب رسانه گذشت، زن نوشت
فاجعه را فراموش نکنيد، تيتر يک شرق
دستور خواهد رسيد فتيله ها را پايين بکشيد، وب نوشت
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
December 11, 2005  
واقعيت و افسانه در سقوط  
 

سوسن شريعتی در سرمقاله شرق يکشنبه نکات در خور تاملی در باب اضطرار و تکنيک مطرح کرده است: "مى بينى چه مى شود؟ تكنيك غربى كه به دست انسان شرقى بيفتد مى شود رسيدن به سرحدات اضطرار، هشدار. ماشين دارى اما هوا نه. كوه دارى اما ديده نمى شود. جاده دارى اما تنگ است. اتوبان دارى اما مى شود پياده رو. آپارتمان دارى اما مى شود «فرود»گاه. قرار است زودتر برسى اما شايد هرگز نرسى. احتمال نرسيدنت بيشتر است: يا ذوب مى شوى در يك لحظه پرواز، يا پودر مى شوى و «چيز موهومى» از تو به خاك سپرده خواهد شد."

بحث تکنيک در نظام های شرقی و -خاصه در اينجا- ايرانی بحث مهمی است و من هم با خود قرار داشتم به آن برسم. اما امشب با اين سرماخوردگی کهنه که تجديد شده وارد آن نمی شوم و از يک منظر ديگر به کوتاهی نگاهی می کنم به چند حجاب واقعيت و وارسی واقعبينانه در ماجرای سقوط هواپيما و از همين تکنيک مثالی به دست می دهم که هم ادامه بحث سوسن شريعتی است و هم مقدمه ای است برای دو سه نکته ای که خواهم آورد.

شنيديم و شنيديد که گفتند خلبان اول هواپيمای سی 130 از پرواز امتناع کرده است و تيم پرواز منتظر شده اند تا خلبان شيفت بعدی بيايد که دل و جرات اش بيشتر است. در اين جمله اگر تامل کنيم نکات باريک بسيار است. ماشين و جرات؟ به نظرم درک ما قائلان به اين نوع بيان ها از ماشين در حد گاو برای ماتادور است يا رخش برای رستم. ناخوداگاه فکر می کنيم ماشين/هواپيما جفتک می اندازد و هر کسی حريفش نمی شود. پس بايد به سراغ آدم با دل و جرات رفت تا هواپيما/ماشين سرکش را برايمان رام کند!

منطق ماشين با منطق دل و جرات داشتن سازگار نيست. ماشين يا کار می کند يا نقص فنی دارد. کار کردن با ماشينی که کار می کند دل و جرات نمی خواهد و دل و جرات هم گرهی از ماشينی که کار نمی کند باز نخواهد کرد. می دانم و می دانيد که در عمل اما جرات داشتن در مواجهه با خطر بسيار در فرهنگ ما ستوده می شود. و البته نتيجه سوگناک چنين دل و جرات دادن يا داشتنی را هم همگان اکنون می بينيم. در يک چشم انداز وسيعتر، به نظرم در دنيای امروز ما بايد احتياط بياموزيم زيرا به اندازه کافی دل و جرات پهلوانی و لوطيگری و انقلابی - و همچنين بی کله گی- نشان داده ايم.

نکته دوم من برگرفته از همين "خبر" و از زاويه ديگر است. يکبار ديگر مطلب را بازخوانی کنيم و بپرسيم آيا ماجرای خلبان اول و دوم خبر است يا شنيده؟ من نمی دانم. اما به نظر نمی رسد که کسی ديگر هم بداند! در واقع کسی نمی داند چه خبر است. هيچ "مرجع"ی پا پيش نمی گذارد تا توضيح دهد هواپيما چگونه سقوط کرده است. در حالی که همه چيز ثبت شده است. تمام جزئيات يک پرواز ثبت می شود. مسئولان مستقيم دارد. داستان روشنی دارد. هر جای ديگر دنيا بود 24 ساعت بعد با نقشه و نمودار همه رسانه ها به تو می گفتند هواپيما چگونه سقوط کرده است. پس چرا کسی چيزی نمی گويد؟ اگر کسی نمی گويد به نظرم دليل اولش بيم از هو شدن است. بيم از اينکه همه کاسه کوزه ها سر او شکسته شود. پس اگر هم بيايد حرف درست را نمی زند. واقعيت آنجاست. اما ما واقعيت را نمی شناسيم. يا می خواهيم نشناسند. پس با شنيده ها زندگی می کنيم. اين طوری ايمن تر است. به قول عقلای محافظه کار همه آزادند شما آزاديد هر نوع سوال و ابهامی را مطرح کنيد و آنها هم آزادند پاسخ ندهند. نتيجه اين است که ما با شنيده و شايعه زندگی می کنيم. و پس از مدتی شنيده/شايعه را که روايت کژ و کوژ و نامطمئن واقعيت است به عنوان واقعيت می پذيريم يا دقيقتر: به عنوان جانشين واقعيت.

نکته سومين را بر اساس گفته يکی از نمايندگان مجلس طرح می کنم. در حالی که بسياری بحث سقوط را با تحريم آمريکا پيوند می زنند نماينده ای گفته است که مشکل سقوط ربطی به تحريم ندارد زيرا کارخانه سازنده هواپيما موقع فروش آن تامين قطعات يدکی آن را تضمين کرده است. اين حرف ظاهر الصلاحی است. اما چرا به عقل ديگران نرسيد که بگويند؟ بالاخره يا قطعه تامين می شود يا از اينجا و آنجا سرهم بندی می شود. اگر تامين قطعه به همين راحتی و روشنی است چرا هيچ يک از دست اندرکاران صنايع هواپيمايی ايران از آن سخن نگفته است؟  چون عادت نداريم مراجع و آگاهان حرف مستند بزنند پس اعتماد نمی کنيم و ناگزيريم حرف نماينده را در بهترين حالت "شنيده" فرض کنيم- بهترين حالت يعنی مساله فريب دادن عمدی افکار عمومی را در نظر نمی گيريم. نگاه دقيق تر نشان می دهد  که حتی اگر مسائل سياسی مانع تامين قطعه نباشد، تامين قطعه هرگز بيشتر از عمر مفيد يک دستگاه /ماشين تعهد نمی شود. آيا هواپيمای ما در حال گذراندن عمر مفيد خود بوده است يا مدتها از عمر مفيدش گذشته بوده؟ پس ادعای شاذ و بی سند و يا غرض سياسی باعث شده است تا واقعيت دگرگون/ پوشيده شود.

بروم سراغ آخرين نکته که باز هم مساله تحريم است اما از زاويه سياست خارجی. دوباره به شرق بازمی گردم و اين بار به سرمقاله ديروز شرق که در آن نويسنده پيشنهاد/تصور ساده لوحانه ای داشت که از همين رديف سخن گفتن های بی هوا بايد شمرده شود. نويسنده تصور می کند فشار افکار عمومی ايران به دولت آمريکا تحميل خواهد کرد برای رفع تحريم ها اقدام کند. اما اين نوع حرفها بسيار مضحک است. داستان تحريم کليد اصلی افسانه دوستی ما و گريز از واقعيت در فرهنگ سياسی ماست. اگر اين نوع حرفها را بازنويسی کنيم مضحک بودن آن روشن تر می شود. خلاصه اش اين که اين تحليل نويسان دارند می گويند: آقاجان چرا آمريکا به ما قطعه / وسيله نظامی نمی دهد تا رو به راه شويم و با منافعش در افتيم!

ما به قدرت خريد خود متکی هستيم ("خريدارى با دست پرپول" به قول نويسنده سرمقاله) و فکر می کنيم پول همه چيز را حل می کند. اما قدرت فروش در اينجا حرف بالاتر را می زند. و اين قدرتی است که ما رسما و علنا با آن در افتاده ايم. فکر می کنيد حفظ جان شهروندان به سياست های ما بستگی دارد يا به سياست های آمريکا؟ چرا بايد برای پوشاندن واقع گريزی خود - که دهها نشانه اش را در سياست خارجی ما می توان نشان داد- آمريکا را مسئول نشان دهيم؟ هيچ قدرتی به ما امکان می دهد که قوی شويم تا موی دماغ خودش شويم؟ اما روشن است که دست به يقه شدن با مسئولان و مراجع حکومتی و بازخواست سياستهای آنان پرهزينه است پس بهتر است که آمريکا را هدف قرار دهيم تا به  يک کرشمه چند کار کرده باشيم هم ناسزايی به دشمن هميشه در صحنه داده باشيم و هم بالادستی ها را از خود راضی نگه داشته باشيم. اما در اين ميان جفای اصلی به واقعيت رفته است. ما به جای واقعيت افسانه رواج داده ايم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
December 8, 2005  
ما مردم قيامت ايم  
 
مراسم تشييع قربانيان سقوط هواپيما -تهران خبرگزاری مهر
در تشييع قربانيان مظلوم و جوان سقوط هواپيما، يکبار ديگر مردم ما نشان دادند و همه ما که آنجا بوديم که ما به طور طبيعی در حمايت از مظلومان برانگيخته می شويم. اين خصلت مهم و ارجمندی از فرهنگ ماست. اما با همين قدرت به دنبال احقاق حق نمی رويم. نگران حقوق پايمال شده مظلومان نمی شويم. می گوييم تقدير بود. به دنبال تقصير نمی گرديم. ما مردم جماعت، مردم خدا و قيامت ايم. کار را به خدا واگذار می کنيم و عقاب الهی. می دانيم که به کنه حادثه نمی رسيم. ابزارش را راهش را دانش و فرهنگ اش را نداريم. آسان گول می خوريم. مومنان ايم. دلمان نمی خواهد کسی را بدنام کنيم. از حق خود و حق مظلوم می گذريم. همه را به جهانی ديگر واگذار می کنيم. ما  باورمندترين مردم به قيامت ايم.

پی نوشت:
در حاکميت تقدير به دنبال تقصير گشتن
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
December 6, 2005  
می توانست اتفاق نيفتد  
 

هی اشک به چشم ام می آيد. به هر بهانه ياد سوخته های امروز می افتم. به برادرم زنگ می زنم که يکجا بيش از 20 نفر از دوستان و همکاران اش را از دست داده است. دلم برای برادرکم می سوزد. می خواهد به خودش مسلط باشد اما باز بغض اش می شکند. من هم. و نمی دانم پشت تلفن چگونه تسلی اش بدهم. می گويد همه بچه های گل روابط عمومی ارتش بودند. وقتی از سرتيپ واعظی حرف می زند ديگر صدايش می شکند. آدم يک دوست را از دست می دهد کمرش می شکند. چه رسد به اينهمه آدم دوست و آشنا و همکار. همه جوان و قبراق و سرشار از زندگی.

تمام روز از تهران بيرون نيامده ام. دلم از اين مرگ آسان و ارزان و بی معنا می سوزد. آدمها را پرورش می دهيم برای مردن. فکر می کنم به اينهمه خبرنگار که حالا خود خبر شده اند. تلويزيون ايران عليرضا افشار را نشان می داد که با لباس غواصی توی دريا بود و با دوربين حرف می زد و گزارش می داد. چهره هاش به دل می نشست درست مثل چهره خبرنگار ايسنا حسن قريب. بعد عکس بود و فيلم از سوختگان. همه نسل بعد از انقلاب و 25 -26 سال تا 30 و 31. آدم حيران می ماند از اين جوانی پرپر شده.

از صبح نگران بودم که برادر يکی از آشنايان که يادم بود در شهرک توحيد زندگی می کرد چه بلا سرش آمده است. بعدازظهر که می فهمم يک سالی است از آنجا نقل مکان کرده بوده خيالم راحت می شود اما چهره زن و بچه هايی که دود خورده اند و خفه شده اند از جلو نظرم نمی رود.

وبلاگ ها را سر می کشم. اين آخری وبلاگ دکتر کاشی است. لحن محزون و نگاه عميق اش تکان دهنده است.

"از تهران امروز به نحوی دیگر وحشت مرگ می‌بارید. چشم‌ها می‌سوخت. قلب‌ها گرفته بود. تنفس مثل نوشیدن جام ‏شوکران تلخ بود. مردم بی حوصله و غمگین بودند. در کنار میدان ونک، زنی ماسکی به صورت خود زده بود با صدای ‏بلند فریاد می‌زد که بیمار است و برای خریدن دارو پولی ندارد. نسخه‌ای در دست داشت و مردم را به آن متوجه ‏می‌کرد. کناری ایستادم، کسی به او توجه نمی‌کرد. مردم به خلاف تجربه زلزله، از هم می‌گریختند، عصبی بودند و کمتر ‏حوصله هم را داشتند."

"در پایان این روز سنگین، خبر مرگ خبرنگاران جوان، غیر قابل تحمل بود. بیش از صد نفر در آتش سوختند. گوینده ‏خبر ساعت بیست و سی، به هیچ روی از چند و چون حادثه نمی‌پرسید، مانند کسی که خود را در چنبره تقدیری گرفتار ‏می‌بیند، با صدایی بغض آلود از مسئولان هواپیمایی می‌پرسید این چهارمین هواپیمای یک صد و سی است که سقوط ‏کرده است، لطفاً اعلام کنید چندتا دیگر از این هواپیماها داریم؟"

من به فاجعه مرگ عادت نمی کنم. و می دانم که اين مرگی است که می توانست اتفاق نيفتد.

پی نوشت:
همه آن 68 نفر، رضا شکراللهی
واعظی هم بوده، مشکين هم بوده، بابايی هم، يوسف عليخانی
به همان سادگی که می نويسند می ميرند، الپر
چهره هاشان در يادم می ماند، بهروز تورانی

پی نوشت 2:
بايد از شوک اين سوختگان که در آمدم يادداشتی بنويسم و ببينم آيا واقعا ايمان به تکنيک گره خورده است؟ آيا نظام تکنيکی ما در جمهوری عزيز هيچ نشانی از ايمان دارد؟ و بعد اينکه مومن يا کافر، مدرنيسم بدون اومانيسم معنايی دارد؟ بدون ارجمندی جان تک تک شهروندان؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
December 3, 2005  
ادونيس نماينده جهانی ناشناخته برای ما  
 

سفر ادونيس به ايران از آن خبرهايی است که من اقلا ده پانزده سال پيش وقتی حلقه کيان در اوج نفوذ خود بود منتظرش بودم. بحث اش بود اما شايد زورشان نرسيد! ادونيس را نخست بار با کتاب استاد شفيعی کدکنی شناختم: شعر معاصر عرب که هنوز بايد جايی در گوشه ای در ميان کتابهای چند-جا-پراکنده ام باشد. استاد شفيعی تا مدتها يگانه منبع معتبر من برای شناخت ادونيس بود ولی ظاهرا خود با آرای تاريخی ادونيس چندان ميانه نداشت. گرچه از آرای ادبی او و روش او گويا بهره می برد. در آن سالهايی که کشف می کردم چقدر روشنفکری عرب از روشنفکری ايرانی جدی تر و کارکرده تر و پخته تر و پيشگام تر است با شعر ادونيس هم آشنا شدم. مجموعه اشعارش را که دو جلدی بود در نمايشگاه کتاب تهران خريده بودم و چند شعر از او را وقتی مقاله ای در مقايسه او و شاملو نوشتم ترجمه کردم: "حس غنايی در شعر ادونيس و شاملو" (کتاب پاژ، شماره 4، بهار 1371). گرچه ادعای من در آن مقاله که گفته بودم حس غنايی ادونيس عميق تر و انسانی تر و شامل تر از از شاملو است عده ای را که پرستنده شاملو بودند خوش نيامد.

ادونيس از روز اول برای من از آن جهت جذابيت يافت که شاعری بزرگ و در عين حال فلسفه شناس و متفکری اصيل بود. برجسته ترين رساله او با رويکردی فلسفی-تاريخی نگاه عميق و جامع و بکر او به تمدن عربی و اسلامی است که محوری ترين مساله عالم اسلامی را در آن با جديت بررسی کرده است: يعنی مساله ثبات و تحول، در کتابی با تقريبا همين عنوان: الثابت و المتحول، بحث فی ابداع و الاتباع عند العرب. من چاپ هفتم آن را دارم ولی اصل کتاب در اوايل دهه هفتاد ميلادی درآمده است. زمانی آرزويم اين بود که اين کتاب بزرگ را ترجمه کنم ولی گويا کس ديگری اين آرزو را نداشته که عملی کند يا کسی کتاب را نمی شناسد يا اگر می شناسد از ترجمه طفره می رود. اما ارزش اين کتاب از آثار بزرگ فلسفی که در ايران گاه ترجمه شده کمتر نيست و از جهت هم افق بودن و معاصر بودن با ما و مسائل تمدنی ما بيشتر هم هست.   

او در همان سال انقلاب يعنی 1979 يادداشتهايی در باره انقلاب دينی در ايران برای روزنامه النهار نوشت که ترجمه آنها دست کم به اندازه يادداشتهای فوکو در باره انقلاب ايران اهميت دارد. اين يادداشتها در مجموعه 4 جلدی الثابت و المتحول (دارالساقی، بيروت/ لندن 1994) در انتهای جلد سوم آمده است. 

در يک کلام ارزش ادونيس برای جامعه ادبی ايران آن است که نمونه زنده و مثال عالی جمع فلسفه و ادبيات است. دانشکده های ادبی ما از فقر فلسفی در رنج اند. آنچه در تلاش ارزشمند استادان و دانشجويان ما معمولا آموخته می شود بيشتر روش های شناخت صورت ادب است تا جان و معنای آن و نقش آن در تاريخ معنوی ايران. من در سالهای دانشجويی هميشه متعجب می شدم که چگونه می توان بين ادبيات و فلسفه جدايی قائل شد. ادونيس برای من نمونه ای نزديک و غير-غربی بود تا به خود و ديگران يادآوری کنم که ادبيات بدون تفکر فلسفی معنا ندارد.

متاسف می شوم وقتی می بينم شاعران درجه دو و سه فرانسه و آلمان و آمريکای لاتين در بين ما شناخته ترند تا شاعر بزرگی مانند ادونيس و اين نکته طعنه آميز را هم به خودمان يادآور می شوم که اين شاعر عرب را هم باز بايد فرانسوی ها به ما معرفی کنند و نه مثلا يکی از اينهمه اذناب دولت انقلاب که در همه عمر انقلاب دم از عربيت زده است و يا انديشه گران حلقه کيان که رويکردی ظاهرا جدی به شناساندن انديشه عربی داشتند. ما در وضعی هستيم که خود را و همسايگان خود را هنوز و تا مدتها پس ازين از چشم غربی می شناسيم. و اين يعنی با همه تلاشهايی که تلاشگرانی اينجا و آنجا کرده اند روی پای خود ايستادن و با چشم خود جهان را نگريستن و کشف کردن را چندان که ادعا می کنيم نياموخته ايم.

* می خواستم مقدمه کوتاهی بنويسم و گزارش راوی را از ديدار ادونيس با خبرنگاران ايرانی بياورم که مقدمه طولانی تر از آن شد که بايد. پس دو سه پاراگرافی از آن مطلب را نقل می کنم و باقی را در همان راوی بخوانيد:

ادونيس مردی‌است که اعتقاد به زمان ندارد: «مرز گذشته و حال و آینده در شعر من شکسته می‌شود. همیشه باید به پشت سر نگاه کرد تا بتوان چشم‌اندازی از آینده را ترسیم کرد. نگاه من به شعر کلاسیک نگاهی زمان‌دار نیست چراکه تکامل شعر مانند تکامل علم نیست. شعر مانند علم الزاماً با حرکت زمان تکامل پیدا نمی‌کند بلکه باید پروسه حرکت آن را از آغاز در نظر گرفت. شعر حرکت ماضی نمی‌شناسد و حرکت این دو با هم متفاوت است. شعر کهن را نیز باید از دید یک انسان مدرن بررسی کرد. درست به همین دلیل است که خیلی از شاعران گذشته هنوز با ما زندگی می‌کنند و خیلی‌ها هم نه.»

این شالوده منش و رویکرد ادبی آدونیس به شعر است. او  گرچه به ساختار کهن شعر عرب وفادار مانده‌است اما آن را چنان با مضامین تازه و نو درآمیخته‌است که حالا کلمات در هیئت جدیدی سر برآورده‌اند.

علی احمد سعید درباره خویشاوندی شعر ایران و عرب میگوید:« ابعاد مشخصی در شعر عرب و شعر فارسی وجود دارد. من در شعر ایران پیوند عمیقی با یک نوع جستجوی ازلی، جستجوی ناشناخته‌ها دیده‌ام و آنچه که در روند این جستجو اهمیت داشته‌است رسیدن به ازل و بی‌نهایت است که بدون آزادی امکان‌پذیر نیست. آنچه که مرا واقعاً دگرگون کرده و تحت تأثیر قرار داده میزان آزادیی‌است که شاعران کهن ایرانی داشته‌اند. آزادی بیان و آزادی جولان تخیل و خلاقیت. این برای من بسیار عجیب است که تخیل این شاعران چه مرزهای نادیده‌ای را پیموده و چه مضامین تازه‌ای را در سایه این آزادی خلق کرده‌است. بنابراین از بررسی شعر کهن ایران به سه نکته رسیده‌ام: «اول اینکه شاعران ایرانی بیشتر به دنبال ناشناخته‌ها هستند دوم: آزادی در تجربه و سوم: آزادی بیان.»

از نظر آدونیس صوفی‌گری و عرفان یک مذهب یا دین نیست بلکه نوعی روش شناخت است. او روی این موضوع دوبار تأکید می کند تا مطمئن شود که ما شیرفهم شده‌ایم: « درسی که از عرفان گرفته‌ام در مورد هویت انسان‌هاست. هویت یک امر از پیش تعریف شده نیست. باید ساخته شود و همیشه روبه‌روی انسان است نه در پشت سر او. ضمناً از عرفان آموخته‌ام که آنچه از واقعیت می‌بینیم تمام حقیقت نیست. بنابراین نوشتن برای عارف دیدن نادیدنی‌هاست. شاعران عارف همیشه بیرون از چارچوب هر نوع قانونمندی می‌نویسند و از این بابت عارفان و صوفیان بسیار مدرن‌تر از شاعران و نویسندگان مدرن هستند».

** ضمنا نام او را بايد با الف نوشت نه آ: ادونيس و نه آدونيس.

پی نوشت:
باور می کنيد اين کلمات را شرق در صفحه اول خود نوشته باشد: "از دنياى عرب چيزى در ظواهر آدونيس نمى بينيد. سيگار برگش در دست است و هرازگاهى آن را مى گيراند. غذايش را هم با چنگال و كارد مى خورد. اما اصرار دارد كه بگويد شاعرى عرب است."؟ به نظر شما رابطه ای هست بين عرب بودن و استفاده نکردن از کارد و چنگال؟ اگر هم خوردن برنج با چنگال و نه قاشق عجيب باشد بايد گفت در خارج از ايران کاملا مرسوم است. برنج غذای اصلی نيست و مردم که معمولا با کارد و چنگال غذا می خورند وقتی برنج هم باشد عادت خود را کنار نمی گذارند. چينی ها و ژاپنی ها هم مثلا با چوب خاص خود برنج می خورند نه با قاشق. اما همه اينها هيچ ربطی به شاعر عرب بودن يا نبودن ندارد. ادونيس شاعر عرب است چون همه دنيای عرب او را به اين عنوان می شناسد. مگر اين که شهردار تهران کت و شلوار مارک ايتاليايی بپوشد او را غير ايرانی می کند؟ اصلا هويت به کارد و چنگال و کت و شلوار و سيگار بسته است؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست