:: آشوبگران ۱۶ ساله و پایان عصر ایدیولوژی
:: عریان شدن سرطان مهاجرت
:: انفعال در برابر قتل عام
:: مديريت بحران
:: وقتی مردم نباشند
:: فيلسوف "خاطره جمعی" به خاطره پيوست
:: وضعيت بی ستارگی
:: خداوند و رنج ما
:: غول نابينايی که وزير شد
:: دموکراسی و خرد بريتانيايی
:: کليپی در باره ايتاليا که هيچ ايرانی نبايد از دست بدهد
:: دفاع از آزادی بيان: مجرد يا انضمامی؟
:: تروريست: قيصر، قاتل يا سرباز؟
:: افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما
:: شارون مبشر صلح
:: معمای خشونت و اسلام در چشم برنده نوبل ادبی
:: آيا مدرنيسم سکولار خصلت مسيحی دارد؟
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: جمکران اروپا
:: پست مدرنيسم مارک تجارتی روشنفکران
::  فهرست 100 روشنفکر برتر
:: اروپای لعنتی
:: حجاب، فرانسه و رويای زمان از دست رفته
:: سکس، سنت، و قديسين
:: کرم ها و غول ها
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
November 11, 2005  
حسادت آقای مرديها مشکل فرانسوی ها را حل کرد  
 

آدم شاید بهتر است بعضی چیزها را نبیند یا نخواند. اگر پیام یزدانجو لینک نداده بود و تعریف نکرده بود من نمی رفتم مقاله ای را که در روز چاپ شده بود بخوانم و بعد بفهمم که این مقاله اصلا در روزنامه شرق چاپ شده بوده و با حیرت ببینم که سرمقاله هم بوده است و بعد فکر کنم که یعنی چی؟ چرا پیام به این مقاله لینک داده و اینقدر از آن تعریف کرده و روز چه چیز نابی در آن دیده که بازچاپ اش کرده و چرا شرق آن را به عنوان سرمقاله برگزیده است؟ مقاله ای که اگر دست من می دادند چه بسا راهی زباله دانش می کردم و به حال نویسنده تاسف می خوردم که چنین مزخرفاتی را به عنوان تحلیل جامعه شناختی دست من داده است و اگر نگه می داشتم تنها برای داشتن سندی در تحلیل ذهن روشنفکرانی بود که ناگهان کشف کرده بودم اولترا کانسرواتیو بوده اند. ولی به هر حال این سند در نشریه معتبری چون شرق چاپ شده و نه در بخش نوعی نگاه که در مسابقه ویژه! بازچاپ آن را در روز هم می گذاریم پای صاحب نام بودن نویسنده که بهنود را خام و رام کرده است ولی هر چه فکر می کنم نمی فهمم که آدم تیز و خوش فهمی مثل پیام چرا آن را پسندیده است.

طرح حسادت چونان رانه اصلی شورش

آقای مرتضی مردیها مدعی کشف عجیبی شده است. او کشف کرده است که عامل اساسی و رانه اصلی آشوبهای شهری فرانسه در یک کلمه سه حرفی است: رشک. درست خواندید: رشک یا همان حسادت. اگر تعجب می کنید ایشان برای شما توضیح می دهند که: اولا "عامل اين مشكلات كيست. دولت؟ نظام سرمايه دارى؟ ليبراليسم؟ پاسخ من صراحتاً منفى است." و بعد می افزایند البته خوب است که برای رفع تضادهای اجتماعی کوشا باشیم:

"اما (امایی که مهم است) اصل اين مشكل به دولت يا سرمايه دارى ربطى ندارد، منشأ آن مردم و خوى و خصلت ها و عادات و اميال آنها است. شورشيان امروز فرانسه، خود يا پدرانشان ساكن كشورهاى تونس، الجزاير، مغرب، گابون، بوركينافاسو و… بوده اند كسى آنها را به زور به اين كشور نياورده است. بازگشت آنها به ترنتل يا مام ميهن هم معارضى ندارد، با اين حال آنها نمى روند، سهل است، فراوان از بسيارى از آنان شنيده ام كه كارگرى در فرانسه را به مديريت در سرزمين مادرى ترجيح مى دهند."

و بعد کشف تازه خود را مطرح می کنند که: "آن اصلى كه انسان ها را در چنين شرايطى دچار افسردگى يا حتى گاه (مثل امروز فرانسه) دچار غضب مى كند، خصلت رشك است." و از همه روشنفکران جهان می خواهند که به ایشان بپیوندند: "اگر چيزى به نام رسالت روشنفكرى وجود داشته باشد، به تصور من اين است كه ضمن تلاش معقول براى بالا بردن سطح برخوردارى محروم ترين ها، حسد آنان را عدالت خواهى نام نكند؛ عدالتى كه من هيچ معناى روشنى از آن درنيافتم الا اين كه همين ميل به سوزاندن آنچه از او نيست را در جوف خود پنهان كرده است."

برابری را فراموش کنيد

ایشان برای اینکه ما شیرفهم شویم و عدالت خواهی را ترک کنیم از ایران مثال می زنند و رفتار با مهاجران افغان: "نگاهى بيندازيم به فرانسويان سفيدپوست، از طبقات متعدد؛ به مردم؛ چه مى بينيم؟ آيا بر فرض تمايل و توان دولت به ايجاد تساوى، مردم مى پذيرند؟ پاسخ من منفى است. فرانسويان را رها كنيد، به خودمان بازگرديم. فرض كنيد دولت در ايران بخواهد روشى در پيش گيرد كه مثلاً افغان ها (لااقل افغان هايى كه در ايران به دنيا آمده اند و طبق معيارهاى غالب كشورهاى صنعتى بايد شناسنامه ايرانى داشته باشند) به گونه اى از امكانات مساوى با ايرانيان بهره مند باشند كه ديگر جزء لايه هاى پايينى و كنارى نباشند، يعنى از امكانات مالى و هم از امكانات منصبى مساوى برخوردار باشند؛ آيا مردم ايران موافق خواهند بود؟ اگر مخالفتى هست، در لايه هاى پايين بيشتر نيست؟ گمان من چنين است."

توصیه ها و تحليلهای آقای مردیها به همین نکات درخشان که آوردم خلاصه نمی شود. اما من به همین اکتفا می کنم و می گویم خوبی این حرفها این است که دست کم نشان می دهد ما روشنفکر اینچنینی هم داریم و یک وقت فکر نکنیم که حتما روشنفکران پیشروان مردمگرایی دموکراتیک اند بلکه هستند روشنفکرانی که مردمگرای عوام پسند اند. و اصلا عوام مسلح به درس و تحصیلات اند. کسانی که ساختار فکری شان مثل امام جماعت مسجد محله ما در باغ نادری مشهد است اما زبان فرانسه تکلم می نمایند و احتمالا با کارگران مهاجر فرانسوی هم اختلاط کرده اند. و چون از خارج برگشته اند بین قوم اتوریته ای به هم زده اند. اما برای اینکه این نوع مردمگرایی پوپولیستی با مردمگرایی دموکراتیک اشتباه گرفته نشود چند اشکال این نوع روشنفکری و کشف حیرت انگیزش را بد نیست برشماریم.


نقد حداقل

1
برگرداندن شورش های اجتماعی به "یک" اصل وسوسه ای است که فقط با منطق تقلیل جور در می آید و کار کسانی است که حیطه پیچیده اجتماعی را ساده سازی می کنند. طیف رنگارنگی از اندیشه های فاشیستی تا هر نوع کنفورمیسم استالینی و انقلابی ومائویی و حزب اللهی و انواع راستگرایی های افراطی و ناسیونالیستهای خاک پرست و بنیادگراهای مسیحی و یهودی و بن لادنی به این نوع ساده سازی ها گرایش دارند. می دانم که این روزها ایران بار دیگر یک دوره پوپولیسم ساده ساز را تجربه می کند. رابطه ای هست بین این تجربه و همگرایی با آن در قلم کسانی مانند آقای مردیها؟ این چیزی است که من نمی توانم از راه دور در آن قضاوتی بکنم. اما فضا فضای روشنگرانه ای نیست. این را از همین نوع مقالات می توان فهمید.

2 گذر دادن اصلهای اخلاق فردی به روابط اجتماعی هم آن چیزی است که با اطمینان نمی توان به آن تکیه کرد. به اصطلاح مساله ای است ذهنی و غیرآبژکتیو. از کجا معلوم شده است که خصایل جمعی همان خصایل فردی است؟ جامعه شناسان معمولا خلاف آن را معتقدند. جمع روانشناسی خاص خود را دارد که همان سرجمع روانشناسی فرد فرد آن نیست. بعد هم چگونه می توان این خصلت رشک را اندازه گرفت؟ چگونه می توان تعمیم داد؟ چگونه می توان بر اساس آن مدیریت و مهندسی اجتماعی کرد؟ آیا حسود نامیدن آشوبگران چیزی بیشتر از یک برچسب است؟

اهمیت دادن به حسادت و آن را تا حد عامل اصلی برتری دادن در مسائل اجتماعی نه قدرت پیشگیری حوادث بعدی را می دهد و نه در تحلیل حوادث مشابه قابل تعمیم است. مثلا چند سالی پیش مردم اسلامشهر در جنوب تهران دست به شورش زدند. آیا آنها هم حسود شده بودند؟ و آیا حالا حسادتشان درمان شده که ساکت اند؟ من جرات نمی کنم دامنه کشف آقای مردیها را گسترش دهم و بپرسم ایشان در تحلیل انقلاب ایران چه جایی برای حسادت قایل اند ولی می دانم که یک تئوری خوب باید همه جا جواب دهد يا قابل آزمون باشد. آیا طبقات پایین دست شهری به قول ایشان به شاه و طبقه متوسط اش حسادت می کردند؟

3 اشکال تئوری مردیها فقط در اصلی دیدن رشک نیست. او به مساله مهاجرت هم دیدی نادرست و یکطرفه و ناشی از بی تجربگی دارد. نگاه او در این زمینه به نحو شگفت آوری غیر اروپایی است. او مثل بیشتر ایرانیان فکر می کند که دول غربی به مهاجران لطف کرده اند که آنها را به سرزمین خود راه داده اند. او فکر می کند کارت اقامت موهبتی است که به مهاجر داده می شود. این نوع نگاه نگاهی بشدت غیرتاریخی و ساده انگار است و اصلا استعمار غربی را و نیازهای دوره مدرن غرب به مهاجران را در نظر نمی آورد. مهاجرت به یک معنا سازنده تاریخ غرب است. بسیاری از مفاهیم مدرن مثل پلورالیسم و مالتی کالچر شدن زاده مهاجرت و زاده نیاز غرب برای همزیستی با مهاجران است. در این میان کشورهايی هستند (مانند استراليا و کانادا) که اصلا بر اساس مهاجرت تشکيل شده اند و بزرگترین قدرت جهان که آمریکاست نيز زاده مهاجرت است. نگاه به مهاجر بدون توجه به بستری که مهاجرت در آن صورت گرفته از بیخ و بن خطا و بی معناست.

همین ساده انگاری است که آقای مردیها روا می دارد مهاجران افغان در ایران را با مهاجر عرب و آفریقایی در فرانسه مقایسه کند. البته برای کسی که به دنبال ساده سازی است هر شباهتی گول زنک است. اما واقعا سرشت مهاجرت در غرب با اتفاقی که در سه دهه گذشته در ایران افتاده زمین تا آسمان فرق دارد چنانکه می بینیم نتایج اش هم متفاوت است. ساده ترین اش این است که هنوز ایران قانون مهاجرت ندارد و هنوز هزاران مهاجر بی شناسنامه و گذرنامه و امکان به مدرسه گذاشتن کودکان خود و دانشگاه فرستادن بچه های خود در ترس و هراس دایم از اخراج زندگی می کنند. کسی آنها را به رسمیت نمی شناسد و برایشان حقوقی قایل نیست. زیستن در چنین سپهر فرهنگی است که به آقای مردیها جسارت می دهد به مهاجران فرانسه بگوید لطفا به خانه هاتان برگردید! و اگر اینجا تحت عنایات عالیه جمهوری ما زندگی می کنید در همان حاشیه ای که افتاده اید بمانید و حسودی هم نکنید و دم نزنید!
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/755
نقد و نظر

البته اين نکته هم هست که چرا بايد زير نگين "يک" فيلسوف بود. نيچه در عالم خودش بسيار خواندنی است اما از سخن او آيه قرآن درست کردن هم بی معنی ست.

نبايد فراموش کرد که مساهمت شجاعانه نيچه در نقد انديشه مسيحی، در قرن بيستم کمک شايانی به انديشه های راستگرا و نژادپرست کرده است. بن انديشه حسادت بندگان هم بسيار ضد دموکراتيک است: خدايگان ها جدا، بندگان جدا؛ حقوق برابر بی معنا! بعد هم کی بنده است کی خدايگان؟ و چه کسی اين مراتب را تعيين می کند و معيارها کدام است؟ رنگ پوست و موقعيت حقوقی و کشور مبدا مهاجرت؟ و قديمترها دين يهود و تازگی ها دين اسلام؟ نيچه هم که ريشه مسيحيت را زده است. پس چه مانده است برای بنده نبودن؟! لابد فرانسوی بودن! چون ژرمن ها را هم که نيچه خوش نمی دارد.

اما من وارد اين بحث ها نمی شوم. من بحث ام در باره آشوب های فرانسه بود که آن تئوری از آقای مرديها يا نيچه جوابی برايش نيست. منظر اصلی بحث من اينجا اجتماعی است. فلسفه هم در همين چارچوب برايم ارزش دارد. يا بی ارزش می شود.

Posted by: سيبستان at November 15, 2005 10:00 PM



در کامنتی در وبلاگ فرانکولا دیدم، خانمی می گوید که آقای سعید نیچه را اشتباه فهمیده و اصلن طرف حرف نیچه عده ی دیگه ای بودند، مذهبی ها، و نه حرکتهای خودجوش. من که یادداشت سعید را خواندم، یاد آن زمانها، اوایل انقلاب افتادم. جرئت نداشتیم بگوییم دهقانها، می گفتند: پیس، لنین گفته فقط کارگرها.

Posted by: رضا at November 15, 2005 9:38 PM



ممنونم از رضا. من از طعنه هايی که بيشتر يادداشت سعيد به آن اختصاص يافته در می گذرم که اگر بخواهم دست به تحليل آن بزنم چه بسا از حدودی که برای خود قائل ام خارج شوم و چيزی را در ديدگاه سعيد نشان دهم که برايش خوشايند نباشد. اما در آنچه حرف اصلی سعيد است بايد بگويم اين قول قديم است که حسادت و عدالت با هم ربط دارند. اما قولی نيست که من قبول داشته باشم و بر آن ايرادات گران گرفته اند.

اما ايراد من به آقای مرديها بيان اين رابطه نيست بلکه ايراد بر نحوه تقرير و نتيجه گيری اوست. آنچه آقای مرديها گفته است صورت عوامانه ای از يک بحث در فلسفه اخلاق است. چند ايراد اوليه را ارتجالا نوشته ام و اگر می خواستم بسط دهم بايد مساله خدا و ذاتيات انسانی را هم که او در مقاله اش آورده وارد می کردم.

با اينهمه، حتی اگر سعيد طرفدار رابطه حسادت و عدالت باشد هم چيزی جز اين نمی گويد که گرايش اش به راست زيادتر از آن شده که من تصور می کرده ام. اما برای نقد آنچه او بنويسد منتظر متن آکادميک او می شوم تا جايی چاپ شود و ببينيم که او در اين زمينه چه کرده است.

ولی سعيد هر چه بنويسد در بحث ما نحن فيه او يک سپاسگزاری از مرديها کرده و همزمان او را به بی دانشی و ناتوانی از بيان فلسفی و الکن بودن در گفتار موصوف کرده است. آدم می ماند که پس اعتراض سعيد به اينکه من گفته ام نوشته مرديها را بايد راهی زباله دان کرد از چيست؟ من فعلا می توانم بگويم سعيد حق انتقاد و بلکه بد و بيراه گفتن را فقط برای خودش محفوظ می داند!

Posted by: سيبستان at November 15, 2005 8:22 PM



خودپسندی زخم‌خورده، رشک سرکوفته، شايد خودپسندی و رشک پدران‌تان است که از درون شما چون شعله و جنون کين [revenge] زبانه می‌کشد. آنچه پدر ناگفته گذارد، در پسر به زبان می‌آيد؛ و ای بسا پسر را راز از پرده بدر افتاده‌ی پدر يافته‌ام. (چنين گفت زرتشت، بخش دوم، «درباره‌ی رتيلان»، ترجمه‌ی داريوش آشوری، ص ۱۱۱)


نيچه


آدمی هرگز از کسی که از خود خُردتر می‌شمارد نفرت ندارد، بلکه هنگامی با کسی نفرت می‌ورزد که او را با خود برابر يا از خود برتر می‌شمارد. (گزين‌گويه ۱۷۳)؛ «از او خوشم نمی‌آيد.» – چرا؟ – «زيرا همترازش نيستم.» – آيا هرگز بشری چنين پاسخی داده است؟ (گزين‌گويه ۱۸۵) (فراسوی نيک و بد، ترجمه‌ی داريوش آشوری، «گزين‌گويه‌ها»، ص ۱۲۹ و ۱۳۱).

رشک و عدالت


روز پنجشنبه نوشته‌ای خواندم از آقای دکتر مرتضی مرديها. عنوان مطلب چنين بود: «چرا انسانها شورش می‌کنند؟» گفتن يا نوشتن برخی چيزها، صرف نظر از اينکه درست يا غلط باشند، بسيار سودمند است، اما برای گفتن و نوشتن‌شان بايد شجاعت داشت. مهم نيست که آدم را دست بيندازند، يا نوشته‌اش را به سطل آشغال بيندازند، يا اصلاً درخور توجه ندانند و نخوانند. کسانی که آن قدر به معلومات خود شيفته‌اند که از سر برخی نوشته‌ها پوزخندزنان می‌گذرند و قيافه‌ی همه‌چيزدانی را به خود می‌گيرند که همه‌چيز از قبل برايشان معلوم است، جز به آنچه می‌دانند چه چيزی می‌افزايند؟ نادانی اينان کجاست که خواهان آموختن باشند، وقتی که همه‌چيز برايشان آن قدر روشن است که هرچه را با دانش‌شان راست نيايد، راهی سطل آشغال می‌کنند و بزرگترين هنرشان اين است که ديگران و آيندگان را نيز از آنچه خود روا نمی‌دانند محروم می‌کنند؟ راستی، وقتی از چيزی خوش‌مان می‌آيد از آنچه می‌دانيم لذت می‌بريم يا از آنچه نمی‌دانيم؟ چه بسيار نظريه‌های علمی و فلسفی که همين افراد «عالم» بر آنها سرپوش گذاشتند، چرا که خلاف دانسته‌های آنان بود. اما آنان خود چه می‌دانستند؟ آنان غير از آنکه سردبير و ويراستار و تهيه‌کننده و ناشر و رئيس دولت بودند، و تنها معيارشان قدرت‌شان بود که بر هرچه ناروا می‌شمرد راه می‌گرفت، چه صلاحيت ديگری داشتند؟ بله، آنان نيز شايد علمی داشتند، اما علمی به جمودگراييده، که فقط از دانسته‌ها نشخوار می‌کند، و با جهان انديشه و جسارت آن ناآشناست. به هر حال، کاری که «سرمشق»ها يا «پاردايم»ها يا «گفتارهای مسلط» در هر دوره‌ای انجام می‌دهند همين است که مقاومتی ايجاد کنند دربرابر هرآنچه نو و خلاف آمد عادت است. اين هم البته هميشه مذموم نيست. بخشی از زندگی است که به ثبات و نظام نيازمند است. اما همواره دليرانی نيز هستند و بايد باشند که از ملامت هيچ ملامتگری نهراسند و بر آنچه می‌دانند استوار بمانند و برای عصری ديگر دانشی استوار فراهم آورند که زندگان را سودمند افتد و باز در دورانی ديگر دليری پيدا شود و باز عهد دانش به مين منوال ديگر کند. اين است قاعده‌ی زندگی و قاعده‌ی دانش. بدبخت کسی که در اين معامله به آموخته‌های خود شادی کند و در به روی هر سخن تازه بسته و به نشخوار تفاله‌های ذهن عقيم خود سرگرم شود. فرق نويسنده و متفکر و پژوهشگر خلاق با آموزگار معمولی دانشگاه يا سردبير و ويراستار و روزنامه‌نگار و ديگر کارمندان و خدمتگزاران فرهنگ و ديگر کاسبکاران و قدرتمندان در همين جاست که او به چيزی دست می‌يازد که هنوز برای ذهن برخی حتی فکر کردن به آن گناهی عظيم است. باری، سخن آقای مرديها گرچه برای برخی غريب می‌نمود، متأسفانه، چندان غرابتی هم نداشت و سده‌ای پيش فيلسوفی آلمانی اين دليری را کرده بود و از آن «کليد»ی ساخته بود برای گشودن يکی از بزرگترين معماهای تاريخ بشری که در قرن نوزدهم به طوفانی ويرانگر تبديل شده بود، طوفانی که همه‌‌ی نظامهای اجتماعی را به لرزه می‌انداخت: عدالت.

پرسش دکتر مرديها جالب توجه بود، اما او در پرداخت مطلب نه چندان دانشی از خود نشان داده بود، و نه استواری و ظرافتی در انديشه و استدلال. برای او فقط مهم بود که پرسشی را طرح کند و ديگران را به انديشيدن بدان دعوت کند، شايد به اين دليل که گمان برده بود که فکر بکری به سرش راه يافته است که هنوز جای کار دارد و بايد پرداخت شود، شايد هم به اين دليل که فکر انديشمندی بزرگ را گرفته بود، بی آنکه بخواهد از او يادی کند، تا مسأله‌ای را در آن سوی آبها حل کند: شورش نوجوانان و جوانان در فرانسه. نمی‌دانم آيا آقای دکتر مرديها با انديشه‌های نيچه در خصوص خاستگاههای «دل آزردگی» (resentment) و «کينه‌توزی» (revange) آشنايی داشته است يا خير. اگر داشته است که بحث را بدجوری انجام داده است، و اگر نداشته است، خب معلوم است که آنچه را به فکرش رسيده است چرا نتوانسته است خوب از کار در بياورد. به هر حال، همينکه شجاعت اين را داشته است که چنين فکری را مطرح کند خود جای سپاسگزاری است، چرا که همواره مطرح کردن پرسشها مهمتر از دادن پاسخهاست. من می‌کوشم در فرصتی ديگر، که البته شايد ابتدا در اينجا نباشد چون می‌خواهم مقاله‌ای دانشگاهی بنويسم که اجر مادی و معنوی نيز داشته باشد، از آنچه به زعم خودم دکتر مرديها از بيان فلسفی آن ناتوان و در گفتن آن الکن بود به قدر توانايی خود شرحی انتقادی بازگويم.

Posted by: رضا at November 15, 2005 6:57 PM



متاسفانه من به دليل استفاده از لپ تاپ مک اينتاش مدتی است قادر نيستم صفحه سعيد و برخی دوستان ديگر را بخوانم. اگر چيزی مربوط به يادداشتهای من است لطفا در کامنت ها کپی کنيد تا دوستانی که اينجا مراجعه می کنند هم بخوانند.

Posted by: سيبستان at November 15, 2005 4:02 PM



آقا مهدی ديدی؟ اين سعيد فَلُ سَفَه بدجوری به تو گير داده ها! حتماً برو يه سری بزن به اينجا:
http://www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php?item_id=38

Posted by: رضا at November 15, 2005 3:09 PM



در این کامنت دونی شما ظاهرا نمیشه لینک داد بهر حال مقاله ایشان در مورد مهاجرت در صفحه مقالات "روز" بتاریخ 26 آبان ماه است.

Posted by: علی شوریده at November 14, 2005 3:47 AM



جناب جامی

بنظر من آقای مردیها تخصصشان همیشه "توضیح الواضحات فی شرح البدیهیات" است! و معمولا هم آنقدر مفصل و مطول یک مفهوم ساده و پیش پا افتاده را بسط میدهند که آدم به دانش خودش شک میکند. مقاله مفصل چندی پیش ایشان در "روز" در مورد مهاجرت با عنوان "در جستجوی فضای از دست رفته" هم همینطور بود. اینکه مهاجرت خوب است و همه ما باید وقتی تحت فشار قرار گرفتیم مهاجرت کنیم و حتی اگر فشاری هم نبود مهاجرت چیز خوبی است!
و این میل به ساده سازی و تعمیم دادن و قاعده کلی ساختن هم بنظرم آفتی است که دامن گیر ذهنهای فلسفی و کلی گرای اغلب ما ایرانیها از عوام تا خواص است. اینکه بدون نیاز به هر نوع دیتا و نمونه های علمی و صرفا با اتکا به دو سه مورد تجربه شخصی و یک پیش فرض ذهنی بدون زحمت یک قاعده کلی می سازیم و خوانندگان و مریدانمان هم بدون سوال از مستندات علمی آن قبول می کنند و دست میزنند.

Posted by: علی شوریده at November 14, 2005 3:42 AM



جامی عزیز:
ممکنه آدرس ای میلت رو برام بفرستی؟

Posted by: سرزمین رویایی at November 13, 2005 10:39 AM



آقاي سيبستان اگر برايتان امكان دارد دست هموطنان روشنفكر را بگيريد وبه ايران بياييد ايران به وجود فرزندانش نيازمند است.

Posted by: **** at November 12, 2005 2:08 PM



نمي دانم چيزي كه مي خواهم بگويم را چگونه بگويم ولي به گمان من اين تقليل به صفت ها گاهي مي تواند رهگشا باشد. در اين مورد من هم با شما هم عقيده ام ولي گاهي اوقات جامعه شناسي يك صفت مي تواند نتايج جالبي به همراه داشته باشد. مثالش اين جامعه شناسي شرم از حسن قاضي مرادي. روزنامه ي ايران هم در اين مورد چيزي نوشته بود . اينجا لينكش را ندارم. در خانه اگر پيدا كردم مي فرستم. نظر شما چيست؟

پس نوشت: ضمنا اين رسمي كه زير پيام ها پاسخشان را مي نويسيد خوب است ولي به نظر من بهتر است پيش از نوشتن مطلب خود فاصله اي بين نظر و آنچه خود مي نويسيد ايجاد كنيد و نشانه اي بگذاريد. مثلا اسمتان را به جاي آخر در ابتدايش بنويسيد.
با تشكر- دوستار محسن مومني

http://jomhouri.com/a/05let/003663.php

Posted by: محسن مومنی at November 12, 2005 8:29 AM



مهدى عزيز، ضمن احترام به نظرات و دانش آقاى مرديها، من اين «نوعى‌ديگر» حرف‌زدن ها و شگفت‌زده کردن‌ها (‌به قول ما شطرنج‌بازان حرکت هاى دو علامتى (!!)) و القصه مخالفت هاى صدوهشتاد درجه‌اى ايشان را هيچ وقت درک نکردم. تز «من مخالف جريان فکرى غالب هستم، پس روشنفکرم» هنوز متاسفانه هوادارانى دارد.

Posted by: پارسا at November 12, 2005 4:50 AM



مقاله آقاي مرديها رايك باربه دقت خواندم .ظاهرا"حق باشماست.

Posted by: آرام at November 12, 2005 12:48 AM



احتمالا" نظرآقاي مرديها" فقط به همين يك نمونه" متوجه بوده است ونمي خواسته راتعميم بدهد.درهرحال دراين جا لحن شما كاملا" عصباني است .


توجه فرمایید که عنوان مقاله ایشان این است: چرا انسان ها شورش می کنند یعنی دایره شمول ایده خود را جهانی می بینند و مشکل اصلی هم اینجاست. - سیبستان

Posted by: آرام at November 11, 2005 11:55 PM



اقای جامی مادام میم گفته بود بازیهای کامپیوتری و فیلم ها بچه ها را خشن کرده اندو به کوچه ها کشانده اند و ایشان گفته حسادت برای تبعیض های اجتماعی غیر قابل تحمل برای اینان است. خوب کدام منطقی تر است؟ من که نفهمیدم چرا از مقاله ی مادام میم که ان هم یک دلیل عمده و بی سروته اورده انقدر خوشتان امده و چرا از مقاله ی مردیها منزجرید؟ کمی ارامتر نقد کنید!!!


من در آن مقاله نکته تازه ای می دیدم که در عنوان برجسته کردم اما با همه گزاره های آن موافق نیستم. - سیبستان

Posted by: soudabeh at November 11, 2005 10:06 PM



مهدي عزيز
جملات اوليه‌ي نوشته‌ات را كه ديدم تصميم گرفتم آن را پرينت بگيرم و فردا به دكتر مردي‌ها بدهم. شايد جوابي داد و باب گفتگوي باز شد كه ديگران هم از آن بهره‌مند شوند.

Posted by: مسعود برجيان at November 11, 2005 8:37 PM



ولي البته شما نمي گويد که رشک هيچ نقشي نداشته است. آري?


اگر بخواهیم جایی برای رشک باز کنیم باید در طرف مقابل هم ببینیم چه عامل اخلاقی را باید برجسته کرد: آز مثلا؟ بدون یک دستگاه اخلاقی که هر دو سو را ببیند نمی توان حکم معتبر کرد. اما من نگاه اخلاقی را در وضع موجود بسیار نارسا می بینم. - سیبستان

Posted by: AmirT at November 11, 2005 7:58 PM



aghaye Jami: loutfan az tarafe ma ha vakil neshid ve faghat begid ke : be nazar man, nashriyeye motaberi mesle shargh." be nazare bande shargh ye kami az ashghal behtare

Posted by: alizade at November 11, 2005 6:57 PM



اولا كه جملات اوليه اين يادداشت بوي عداوت مي دهد...بويي كه هرگز از نقد برنمي خيزد!
ثانيا مرديها اگر چه مشكل را در يك كلمه خلاصه كرده است ولي درشرح همين يك كلمه كل معظل را" حداقل از يك زاويه" مي شكافد.از طرف ديگر اين يادداشت بيشتر براي مخاطبان داخل ايران نوشته شده است كه زير تبليغات صدا و سيما گمان مي كنند همه آنچه اين روزها در فرانسه اتفاق مي افتد ناشي از بي عدالتي و تبعيض در جومع غربي است...وگرنه ما كه در مملكت اسلامي هستيم يك درصد اين مشكلات را هم نداريم.
مرديها "حاشيه نشيني دوگانه" را در لواي كلمه رشك توضيح مي دهد و اينكه محلول بجاي آنكه بخواهد در حلالي كه خود انتخاب كرده حل شود تصميم دارد حلال را در خود حل كند!
راستي به نظر تو بهتر نيست كه دول اروپايي ماليات مردم خود را صرف پذيرايي از مهماناني كنند كه به قصد تاراج به منزل آنان آمده اند؟

Posted by: گوشزد at November 11, 2005 6:57 PM



پس چه خوب که تو سردبير روزنامه شرق نشدی! حداقل اين روزنامه در محيطی مثل ايران با آن همه تناقض، هم اين نوشته مرديها را چاپ می کند و همه نوشته های متفاوت و حتی مختلف ديگری درباره موضوع های گوناگون. خدا را شکر که آدمهای امثال تو که با يک غوره سردی شان می شود و با يک مويز گرمی، در تصميم گيری ها تأثير و نفوذ زيادی ندارند. سعی کن کمی فروتنانه و با تسامح به جهان پيرامون خودت نگاه کنی.


به نظرم فروتنی در مقابل ادعاهای بی وجه خطرش بیشتر است و تسامح با مدعی بی معناست. این جهان بینی اخلاقی که با همه جور تضاد و تناقضی کنار بیاییم تنها به معنای تسلیم و ناتوانی است و هیچ فضیلتی ندارد. کاش سرکار هم با نشان دادن اشکال نقد یا حتی اشکال زبان نقد به اخلاق نقد کمک می کردید ، یا چیزی از آن فروتنی را در خود نشان می دادید و فکر نمی کردید زبان نقد در کام بهتر. خوب است که نقد به شیوه من رایج نیست و فروتنی به شیوه شما رایج است - سیبستان

Posted by: صبا at November 11, 2005 9:19 AM



ببخشيد فراموش کرده بودم که نوشته‌ی اخير از شما نيست و از وبلاگ ديگری نقل شده ولی به هر حال هنوز هم مهر تأييد شما را دارد. هر چند به قول خودتان «مقاله‌ای است که اگر به دست من می‌دادند...» تا آخر ماجرا.

Posted by: امين at November 11, 2005 9:16 AM



معمولاً يک پزشک عمومی در يک روستای دورافتاده پس از مدتی به جای تمام دستگاه‌های تشخيصی به بصيرت خودش اتکا می‌کند، و اين عادت می‌شود. حتی در جايی که دستگاه راديولوژی هست با دست محل شکستگی را می‌آزمايد و در جايی که آنژيوگرافی و اسکن تاليوم هست به گوشی برای معاينه‌ی قلب اکتفا می‌کند. قضيه‌ی روشنفکران وطنی ما هم بی‌شباهت به اين پزشک عمومی نيست.
نبودن وسائل اندازه‌گيری دقيق آدمی را به تخمين‌های گشاده‌دستانه می‌کشاند و به جايی که از روی صرفاً بصيرت شخصی تحليل اجتماعی کند. ما آن قدر در ايران به تحليل‌های بدون پشتوانه‌ی کار تحقيقاتی و آماری عادت کرده‌ايم که گمان می‌کنيم همان نسخه‌هايی که بر اثر هوش جبلی به ما الهام می‌شود و در ايران می‌پيچيم بايد برای ملل ديگر هم تجويز کنيم، و جالب اين که اغلب به جايی می‌رسيم که می‌پرسيم «چرا اين غربی‌ها مسائل به اين سادگی را نمی‌فهمند؟ چرا بصيرت ندارند؟»
اما مگر اين همه تحليل اجتماعی و سياسی که منتشر می‌شد (و اخيراً به دليل رکودی که دامن‌گير همه جور نوشته‌ی فارسی شده کم‌تر ديده می‌شود) تفاوتی ذاتی با بنيان‌های اين نوشته دارد؟ همه‌ی ايرادهايی که به آن گرفته‌ايد -ساده‌سازی و تقليل، تعميم اصول اخلاق فردی به خصلت‌های اجتماعی و قضاوت در مورد چيزی که در مورد آن تجربه (به معنای عام آن) نداريم- در مورد تحليل‌های قبلی و داخلی هم بوده است، و مصيبت آنجاست که سرنوشت اغلب هم‌وطنان ما به آن تحليل‌ها وابسته است و نه به اين نوشته‌ی آقای مرديها.
و اگر دقت کنيد می‌بينيد که می‌توان همين نقد بر دو نوشته‌ی اخير خودتان درباره‌ی همين موضوع وارد است. اين که در زير اولين اين نوشته‌ها نوشتم که «بگذاريم اينان خودشان بررسی کنند و ما نتايج را دريابيم» بيشتر از همين باب نبودن ابزار اندازه‌گيری در دست ماست، و هر سخنی که صرفاً از روی «بصيرت شخصی» گفته شود جای قال و مقال بسيار دارد. دومين نوشته در باب خشونت نوجوانان هم به نظر من بيشتر به آه و تأسف پيرسالانه می‌ماند که چرا جوانان امروز چنين شده‌اند و اين که ما معقولان پا به سن گذاشته چنان بوديم. اما به هر حال چون اين وبلاگ است و آن سرمقاله‌ی شرق شايد جای مقايسه نباشد و شما محق باشيد که از سرمقاله‌ی شرق چنين ايرادی بگيريد (با آن که بر نوشته‌ی وبلاگی خودتان هم وارد است).

Posted by: امين at November 11, 2005 9:08 AM



حیلت رها کن عاشقا:
اقای جامی عزیز شما هنر مند هستید خودتان را اینقدر عصبانی نکنید شما به هنر بپردازید که این مقولات از حوصله ی شما خارج است. زهی عمر عزیز هنرمندی چون شما که صرف این مباحث شود از عشق صحبت کنید از احساسهایتان و زندگی خصوصیتان. دل بنده برای سالهای پیش شما تنگ است. بنده معتقدم که اینروزها خود را محدود به اپ تو دیت بودن کرده اید چرا که دایما از مسایل داغ می نویسید. دلم برای مهدی رها تنگ شده است. صد تمنا و بوسه!

Posted by: Heshmat at November 11, 2005 4:46 AM



همه‌ی اين‌ها خوب، اما آن‌جا که گفتی: «مهاجرت به یک معنا سازنده تاریخ غرب است. بسیاری از مفاهیم مدرن مثل پلورالیسم و مالتی کالچر شدن زاده مهاجرت و زاده نیاز غرب برای همزیستی با مهاجران است» منظورت از «نياز برای همزيستی»، نياز اقتصادی‌ست ديگر؟ در غير اين‌صورت فکر می‌کنم بايد کمی بيشتر توضيح بدهی.

Posted by: عليرضا at November 11, 2005 4:20 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست