قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 27, 2005  
آن که عمل کرد و آن که خيال بافت  
 

مرتضی مميز برگرفته از بی بی سی عکس طاهرا از مريم زندی است

لعنت به غربت که دستت را از هر چه خاطره است کوتاه می کند. از همه خيابانها از همه آدمها و نمايشگاهها و کتابها. اگر ايران بودم کتاب های مميز دم دستم بود يا نبود می رفتم جلو دانشگاه يا کريمخان زند و می خريدم و بعد چند تا از کارهای درخشان اش را اينجا می گذاشتم. با مميز از سالهای انقلاب آشنا شدم. با پوسترهايش و نشانه هايش و طراحی های نشريه های پرشمار. هر مجله ای که کارش را از عنوان و طراحی صفحات مرتضی مميز انجام داده بود اصلا اعتبار ديگری داشت. کار او اعتبار می بخشيد. که خود صاحب اعتبار بود. اما حالا که در تهران نيستم اقلا با حرفهای يونس شکرخواه که از طراز بهترين و خواندنی ترين حرفهاست در باره مميز به او ادای احترام می کنم که به من و بسياری ديگر هنر ديدن آموخت. عصر جديد عصر تصوير است. فرهنگ نو فرهنگ بصری است. و مميز از شمار بزرگان پيشگام در آشنا ساختن ما با اين فرهنگ است. فروتنانه می گويد من پدر گرافيک ايران نيستم تنها يک تلاشگرم. اما او هيچ چيز از پدر بودن کم ندارد. خوشحالم که او اکنون فرزندان بسيار دارد. من او را همواره با همان هيبت هنری و سليقه ظريف در لباس پوشيدن و قامت مردانه و سبيل تابيده که داشت به ياد می آورم و تصويرهای اين روزهای او را که شکسته بود و نزار با سبيل آويخته فراموش می کنم.
----------

يك اتود:
چهار سال پيش رفتم دفتر مرتضي خان براي يك مصاحبه. سرحال بود .اين شانس من بود. من عصبانيت آقا مرتضي را ديده ام و اين بار، اين شانس شماست كه عصبانيت آقا مرتضي را نديده ايد. به يادش آوردم يكي از روزهاي سال هاي دور را كه در ساختمان اسكان ميرداماد دمار از روزگار آدمي درآورد كه ايراني نبود و طعنه اي زد به فرهنگ ايراني ها ..... روز آن مرد، همان لحظه، در نخستين فرياد مرتضي خان، شب شد. من هم بي نصيب نماندم ... . پاشو پسر! .....

مصاحبه انجام شد. آقا مرتضي چند روز بعد آمد دفتر صنعت چاپ و مصاحبه پياده شده از نوار را دوبار ديد. وسواس داشت. دو سئوال را كه به نظرش تعريف از او بود حذف كرد. سراغ ليد مصاحبه را گرفت. گفتم انتقاد از شماست! و با اين شيوه نگذاشتم چاقوي آقا مرتضي بر گرده ليد جا خوش كند. شما هم كه مي دانيد چاقوهاي آقا مرتضي همه جا هستند، آويزان از سقف ها و روييده در گلدان ها. آقا مرتضي كه رفت اين ليد بر پيشاني آن مصاحبه نشست:

اين‌ گفت‌وگو يك‌ اتود است، همين‌ و بس. اتود مردي‌ كه‌ گرچه‌ موهايش‌ سپيد شده، ولي‌ تازه‌ مي‌خواهد به‌خودش‌ نهيب‌ بزند، جستجوگر باشد و بي‌پروا. قرار بود درب‌ اين‌ گفت‌وگو بر پاشنه‌ تنديسي‌ بچرخد كه‌ از او در كيش‌ برپا شده‌ است، تنديسي‌ كه‌ شناسه‌ جايگاه‌ حرفه‌اي‌ او در عرصه‌اي‌ است‌ كه‌ سه‌ دهه‌ از عمر مرتضي‌ مميز را به ‌خود اختصاص‌ داده‌ است. به‌ اولين‌ سؤ‌الم‌ كه‌ جواب‌ داد، حس‌ كردم‌ با يك‌ رييس‌ قبيله‌ سر و كار دارم. گرچه‌ اين‌ حس‌ را سال‌ها پيش‌ از او گرفته‌ بودم، اما لحن‌ او اين‌ بار تفاوتي‌ معنادار برايم‌ داشت. او تازه‌ چيزي‌ را كشف‌ كرده‌ بود كه‌ از آن‌ با عنوان‌ انرژي‌ ذهني ياد مي‌كرد، و وقتي‌ حرف‌ خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌ را به‌ميان‌ كشيد و از مبارزه حرف‌ زد، ترديدي‌ برايم‌ باقي‌ نگذاشت‌ كه‌ اين‌ گفت‌وگو نبايد به ‌تك‌ و پاتك‌ كشيده‌ شود. معلم‌ گرافيك‌ ايران‌ مي‌خواست‌ درس‌هاي‌ خودش‌ را مرور كند تا در اين‌ مرور، قبيله‌اش‌ را به‌ نقطه‌اي‌ تازه‌ بكشاند. با او همداستان‌ شدم، با گريزهايي‌ گاه‌ و بي‌گاه، تا اين‌ اتود شكل‌ بگيرد، تا تنديس‌ زنده‌ به‌نقد تنديس‌ كيش‌ بنشيند.

يك خانه :
يك سال بعد خانه اي در شمال تهران، پاي كوه، دركاشانك، اينجا كاشانه تازه آقا مرتضي است. با دو مرتضي ديگر، تفرشي و كريميان به ديدن آقاي مميز آمده ايم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
November 23, 2005  
يک آدم بسيار خلاق  
 
بسمله نگاری کار ميثم اشعری
کارهای ميثم اشعری بسادگی هوش از سر آدم می برد. اين جوان گرافيست نمونه عالی يک هنرمند خلاق است. اصل اصيل خلاقيت در شکستن کليشه هاست. کسی که موفق می شود بارها کليشه های هنری و بصری را بشکند درجه خلاقيت بالايی دارد و البته تخيلی فعال.  من عميقا باور دارم که وقتی می نويسد: "هميشه دنبال تجربه هاي جديدم، دنبال كشفم، دنبال خلاقيت و نوآوريم." از تجربه و گرايشی واقعا موجود در کار و زندگی اش حرف می زند و آرزو نکرده است. اين آدم دست به هر طرحی زده چيزی تازه از کار در آورده است. دنيای گرافيک ايرانی نزديک ترين دنيا به مدرنيسم است. و من در آن نامهای پير و جوان متعدد می شناسم که در حد جهانی کار می کنند. کلی تر بنگريم تصوير شايد مدرن ترين هنر ماست. از سينما تا نقاشی و عکس و گرافيک.

کارهای ميثم را به راهنمايی ايرانيان دات کام شناختم که خود از کارگاه سايت خوب محمد تهرانی گرفته است. کاش ميثم برای کارگاه نيز گرافيک گويا و کارآتری طرح بزند!
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
November 20, 2005  
هری پاتر و فقدان "حس" هنری  
 
دیروز با پسرم علی رفتیم فیلم هری پاتر جدید که می گفت چهارمین فیلم از این مجموعه است. من حسابش را نگه نداشته ام ولی او حتما بهتر می داند. فیلم طبق انتظار من بد و کلیشه ای بود. از فضای تیره و تار و کم نور فیلم هایی که کار کامپيوتری سنگینی روی آن انجام می شود و به همین دلیل رنگ بندی خاصی دارند یا باید داشته باشند هم حالم بد می شود. بعلاوه، صحنه های قابل پیش بینی که الگوی فیلم های هالیوودی را  تکرار می کرد بدجوری تو ذوق می زد. نمونه اعلايش مجلس رقص در فيلم.

داستان بی معنا و سر هم بندی شده و زیادی متوجه گیشه بود. شخصیت ها درست و کامل پرورده نمی شدند و بازی گرفته نمی شدند. همه چیز هری پاتر بود. قهرمانهای ديگر فيلم فقط بودند تا کشته شوند يا بزودی از دور خارج شوند. مثل هر سه نفر ديگری که قرار بود در مسابقه / هفتخوان با هم رقابت کنند. شخصیت قهرمان روس زيادی آبکی بود. دختر قهرمان هم گويی در فيلم چپانده شده بود تا دخترها هم سهمی از قهرمانی ها داشته باشند. اما از او فقط فرياد و ترس و قربانی شدن سريع ديديم که بشدت نقض غرض بود. فقر تخیل بی داد می کرد. فقط چند صحنه اصالتی در تخیل داشت که گرچه از افسانه ها آمده بود اما خوب اجرا شده بود مثل صندوقچه توبر تو و اسب های پرنده و کشتی یی که زیر آب می رفت. علی هم از صحنه نبرد با لرد تاریکی خوشش آمده بود. باقی همه از همان صحنه های معمول کامپیوتری که این روزها توی همه جور بازی می توان یافت. فیلم هم بسیار طولانی. اما سینما پر بود و همه بچه ها و نوجوانهایی که با پدر مادرهاشان آمده بودند.

بیرون که آمدیم می خواستم یک جوری به علی بگویم که چرا از فیلم خوشم نیامد اما محتاط بودم که نکند دنیای او را خراب کنم. دیدم می گوید این دو ساعت و چهل دقیقه از وقتی را که صرف این فیلم کردم باید ار دست رفته حساب کنم. وقتی به شخصیت پردازی های ناقص فيلم اشاره کردم گفت در کتاب همه شخصیت ها و جزئیات قصه توضیح داده می شوند اما در فیلم همه اینها دست و پا شکسته بود و برای کسی که کتاب را نخوانده باعث سردرگمی است. گفتم پس بايد گفت در اقتباس از قصه فيلم ناموفق است. گفت اگر يک وقت خواستی کتاب را بخوانی فقط تا جلد چهار بخوان. بقيه اش مزخرف است.

گفتم فیلم زیادی کارتونی است در واقع کارتونی است که بازيگرانش آدمهای واقعی اند. سطح عاطفی ندارد. گفت درست است؛ آدم از نظر عاطفی درگیر فیلم نمی شود برای همین وقتی کسی کشته می شود عاطفه ات بر انگیخته نمی شود یا از موفقیت قهرمان داستان لذت نمی بری. برایم جالب بود که گفت فیلم های ساده قدیمی که از شادی و درد و رنج آدمها می گفتند ارزش بیشتری دارند. روشن بینی اش مرا شگفت زده کرد. گفت دوست دارد فيلم پرتقال کوکی را ببيند. گفتم تو درست می گویی صنعت سینما دست کم نوع هالیوودی آن مدام به طرف کار بیشتر روی جزئیات صحنه می رود و فیلم های پرکار و پر آدم و و مثل همین هری پاتر پر از سیاهی لشکر بی نقش و بی کار اما تماس عمیق تر با عواطف انسانی را از دست می دهد. فیلم ها مثل روبات شده اند. در بهترین حالت هوش از سر آدم می برند که چگونه توليد شده اند اما دریغ از اینکه بتوانند با آدم رابطه برقرار کنند دوستی کنند خاطره شوند.

خانه که رسیدیم رفت نشست پشت کامپیوتر. اول یک آهنگ رپ برای من گذاشت که ببین این از رنج آدم می گوید و بعد چند خطی در باره فیلم در سایت مشترکی که با دوستانش می چرخانند نوشت و تاکید کرد: فیلم عاطفه ما را بر نمی انگیزد. علی در نقد خود به جان هنر دست يافته است: هنری که حس نداشته باشد هنر نيست. بزرگترهايی که هری پاتر را به بازی تبديل می کنند چرا که فکر می کنند بچه ها بازی دوست دارند اشتباه می کنند. بچه ها درگيری عاطفی را از راه بازی دوست دارند. بازی بی حس و خون اصلا بازی هم نيست. ادا ست. صنعت است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
November 17, 2005  
همه نظم ها آلوده اند  
 
بعضی روزها عجب غلظتی دارد. خبر آتش سوزی در کتابخانه دانشکده حقوق تاسف ات را بر می انگیزد. فکر می کنی به آن همه کتاب که تک تک جمع شده بود. به آن همه کتاب که دانشجو و استاد آرزو می کردند به مجموعه اضافه شود و اینطرف و آنطرف برای گرفتن موافقت اش و بودجه اش لابی می کردند. حالا همان را هم که داشته اند از دست داده اند. فکر می کنی همیشه همینطور نیست؟ می خواهی چیزی را به دست آوری چیزهایی را هم که داری از دست می دهی. همیشه بخشی از انرژی را باید صرف داشته ها کرد. چه می شد اگر سیستم نگهداری کتاب، ایمنی بالاتری داشت؟ 

در بین خبرها کاربرد سلاح فسفری در فلوجه از آن خبرهای هولناک است. جزییات نحوه سوختن فسفر روی ‍پوست و گوشت آدمی مو به تنت راست می کند. می اندیشی اینهمه بمبگذاری انتحاری و شورش بی پایان از چیزهایی انگیزه می گیرد که ما از آن کمتر باخبر می شویم. سفید و سیاهی وجود ندارد. هر دو طرف دستهاشان آلوده است. اگر ارتش آمریکا می تواند سلاحی برای با-زجر-کشتن به کار برد چگونه می تواند واکنش متقابل را غیراخلاقی بداند؟ 

دوباره به بهانه انتقاد اردوغان از دادگاه حقوق بشر اروپا به معیارهای دوگانه، همیشه دوگانه حقوق بشر فکر می کنم. دختر محجبه ترک استدلال می کند که من نمی توانم در کشورم -که در هیچ مدرسه ولو خصوصی هم نمی توان با حجاب بود - با حفظ اصول عقیدتی خود تحصیل کنم. دادگاه می گوید دموکراسی نمی تواند به اديان امتياز دهد و به سوی اين یا آن ارزش دینی متمایل شود. اما دختری مانند او در بریتانیا دقیقا از همان استدلال بهره می گیرد و حکم ممانعت ورود خود به مدرسه را که مدیر مدرسه دولتی اش تحمیل کرده با پشتوانه دادگاه لغو می کند در حالی که دهها مدرسه خصوصی هست که می توان بی اشکالی در آن عقیده و شعایر خود را حفظ کرد. فکر می کنی سیاسی نبودن قضاوت اصلا ممکن است؟ چیزی به نام حقوق بشر عام و جهانی و همه جایی وجود دارد؟
ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
November 11, 2005  
حسادت آقای مرديها مشکل فرانسوی ها را حل کرد  
 

آدم شاید بهتر است بعضی چیزها را نبیند یا نخواند. اگر پیام یزدانجو لینک نداده بود و تعریف نکرده بود من نمی رفتم مقاله ای را که در روز چاپ شده بود بخوانم و بعد بفهمم که این مقاله اصلا در روزنامه شرق چاپ شده بوده و با حیرت ببینم که سرمقاله هم بوده است و بعد فکر کنم که یعنی چی؟ چرا پیام به این مقاله لینک داده و اینقدر از آن تعریف کرده و روز چه چیز نابی در آن دیده که بازچاپ اش کرده و چرا شرق آن را به عنوان سرمقاله برگزیده است؟ مقاله ای که اگر دست من می دادند چه بسا راهی زباله دانش می کردم و به حال نویسنده تاسف می خوردم که چنین مزخرفاتی را به عنوان تحلیل جامعه شناختی دست من داده است و اگر نگه می داشتم تنها برای داشتن سندی در تحلیل ذهن روشنفکرانی بود که ناگهان کشف کرده بودم اولترا کانسرواتیو بوده اند. ولی به هر حال این سند در نشریه معتبری چون شرق چاپ شده و نه در بخش نوعی نگاه که در مسابقه ویژه! بازچاپ آن را در روز هم می گذاریم پای صاحب نام بودن نویسنده که بهنود را خام و رام کرده است ولی هر چه فکر می کنم نمی فهمم که آدم تیز و خوش فهمی مثل پیام چرا آن را پسندیده است.

طرح حسادت چونان رانه اصلی شورش

آقای مرتضی مردیها مدعی کشف عجیبی شده است. او کشف کرده است که عامل اساسی و رانه اصلی آشوبهای شهری فرانسه در یک کلمه سه حرفی است: رشک. درست خواندید: رشک یا همان حسادت. اگر تعجب می کنید ایشان برای شما توضیح می دهند که: اولا "عامل اين مشكلات كيست. دولت؟ نظام سرمايه دارى؟ ليبراليسم؟ پاسخ من صراحتاً منفى است." و بعد می افزایند البته خوب است که برای رفع تضادهای اجتماعی کوشا باشیم:

"اما (امایی که مهم است) اصل اين مشكل به دولت يا سرمايه دارى ربطى ندارد، منشأ آن مردم و خوى و خصلت ها و عادات و اميال آنها است. شورشيان امروز فرانسه، خود يا پدرانشان ساكن كشورهاى تونس، الجزاير، مغرب، گابون، بوركينافاسو و… بوده اند كسى آنها را به زور به اين كشور نياورده است. بازگشت آنها به ترنتل يا مام ميهن هم معارضى ندارد، با اين حال آنها نمى روند، سهل است، فراوان از بسيارى از آنان شنيده ام كه كارگرى در فرانسه را به مديريت در سرزمين مادرى ترجيح مى دهند."

و بعد کشف تازه خود را مطرح می کنند که: "آن اصلى كه انسان ها را در چنين شرايطى دچار افسردگى يا حتى گاه (مثل امروز فرانسه) دچار غضب مى كند، خصلت رشك است." و از همه روشنفکران جهان می خواهند که به ایشان بپیوندند: "اگر چيزى به نام رسالت روشنفكرى وجود داشته باشد، به تصور من اين است كه ضمن تلاش معقول براى بالا بردن سطح برخوردارى محروم ترين ها، حسد آنان را عدالت خواهى نام نكند؛ عدالتى كه من هيچ معناى روشنى از آن درنيافتم الا اين كه همين ميل به سوزاندن آنچه از او نيست را در جوف خود پنهان كرده است."

برابری را فراموش کنيد

ایشان برای اینکه ما شیرفهم شویم و عدالت خواهی را ترک کنیم از ایران مثال می زنند و رفتار با مهاجران افغان: "نگاهى بيندازيم به فرانسويان سفيدپوست، از طبقات متعدد؛ به مردم؛ چه مى بينيم؟ آيا بر فرض تمايل و توان دولت به ايجاد تساوى، مردم مى پذيرند؟ پاسخ من منفى است. فرانسويان را رها كنيد، به خودمان بازگرديم. فرض كنيد دولت در ايران بخواهد روشى در پيش گيرد كه مثلاً افغان ها (لااقل افغان هايى كه در ايران به دنيا آمده اند و طبق معيارهاى غالب كشورهاى صنعتى بايد شناسنامه ايرانى داشته باشند) به گونه اى از امكانات مساوى با ايرانيان بهره مند باشند كه ديگر جزء لايه هاى پايينى و كنارى نباشند، يعنى از امكانات مالى و هم از امكانات منصبى مساوى برخوردار باشند؛ آيا مردم ايران موافق خواهند بود؟ اگر مخالفتى هست، در لايه هاى پايين بيشتر نيست؟ گمان من چنين است."

توصیه ها و تحليلهای آقای مردیها به همین نکات درخشان که آوردم خلاصه نمی شود. اما من به همین اکتفا می کنم و می گویم خوبی این حرفها این است که دست کم نشان می دهد ما روشنفکر اینچنینی هم داریم و یک وقت فکر نکنیم که حتما روشنفکران پیشروان مردمگرایی دموکراتیک اند بلکه هستند روشنفکرانی که مردمگرای عوام پسند اند. و اصلا عوام مسلح به درس و تحصیلات اند. کسانی که ساختار فکری شان مثل امام جماعت مسجد محله ما در باغ نادری مشهد است اما زبان فرانسه تکلم می نمایند و احتمالا با کارگران مهاجر فرانسوی هم اختلاط کرده اند. و چون از خارج برگشته اند بین قوم اتوریته ای به هم زده اند. اما برای اینکه این نوع مردمگرایی پوپولیستی با مردمگرایی دموکراتیک اشتباه گرفته نشود چند اشکال این نوع روشنفکری و کشف حیرت انگیزش را بد نیست برشماریم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
November 10, 2005  
آشوبگران ۱۶ ساله و پایان عصر ایدیولوژی  
 
آنچه فکر می کنم در این وقایع بسیار جدید و نادر است مطرح شدن نقش "نوجوانان" زیر 16 سال به عنوان عامل شورش و ناآرامی شهرها و حومه هاست. شورش های 1968 و یا اغلب قیام های شهری به وسیله گروههای اجتماعی فعال و یا مستقل و به هر حال دارای شناسه اجتماعی مشخص (کارگر؛ دانشجو؛ حتی مهاجر) صورت گرفت. اما در وقایع 10 روز اخیر فرانسه عوامل اصلی شورشها و آتش زدن اتوموبیل ها و مغازه ها نوجوانان و بچه های 13-14 ساله بودند. با بچه ها به خصوص که کمی شر باشند و یا قیافه عرب هم داشته باشند امروز به مانند تروریست ها رفتار می شود.

مسلما زمانی که از شورشهای حومه شهرهای بزرگ صحبت می کنیم؛ بحث کمبود امکانات، فقر، تبعیض و غیره مطرح می شود و بر منکرش لعنت ! اما به نظر من این اتفاق جدیدی نیست. به نظر من امروز یک اتفاق جدید افتاده که کمتر به آن توجه می کنند : امروز در فرانسه اعلام کرده اند که هیچ بچه ای حق حضور در خیابان را پس از ساعت ده شب ندارد مگر اینکه با والدین باشد و یا یک فرد بالغ همراهش باشد. بچه ها به عنوان عامل شورش و ناآرامی های شهری باید زیر نظر گرفته شوند.

به راستی صرف نظر از تمام تحلیل های چپ و راست وحتی می خواهم بگویم کلیشه ای (که از زمانی که حداقل من یادم هست دلیلش مشخص و معلوم بوده)؛ آیا فکر کرده ایم که چه اتفاقی در سطح جهانی دارد می افتد؟ به کجا داریم می رویم؟ که چه بلایی به سر این بچه ها آمده است (آورده ایم؟) آیا ما باید از کودکانمان بترسیم؟ آیا برای این بچه های نازنین و معصوم دیروز ، امروز ناگهان آنقدر خشونت ساده و پیش و پا افتاده شده است که به آسانی یک بازی می توانند همه چیز را از بین ببرند و به آتش بکشند و بعد هم بگویند چون حوصله مان سر رفته بود و یا چون کاری نداریم بکنیم؛ و یا چون پدر و مادرمان فقیر هستند خواستیم نشان بدهیم چه کار می توانیم بکنیم؟ و به همین آسانی در عرض ده روز شش هزار ماشین را به آتش بکشند. مسلما همشان زیر 18 سال نبودند اما فوق العاده جوان بودند تصاویر حیرت آور است.

من به روح زمانه و جهانی شدن عقیده دارم. جهان سوم و جهان اول هم ندارد. اگر این مسئله دامنه اش به اروپا کشیده شود؛ دیر یا زود دامنه اش گسترده تر نیز خواهد شد. در ایران مراسم چهارشنبه سوری مدتهاست که بچه های ایرانی را با ترقه بازی های اساسی آشنا کرده. با آنچه ما و دیگران بر سر جوانانمان آورده ایم خیلی نسبت به آنها خوش بین نباشیم. دیگر دوران ایدئولوژی های طلائی گذشته متاسفانه

آنچه که این شورشها را با دیگر شورشها متمایز می کند این است که هدف اصلی آن اعمال خشونت است، خشونتی که هر شب در تلویزیون در سینما در بازی های اینترنتی در خانه در خیابان در کافه ... جزو چهاردیواری زندگی همه ما و به خصوص نوجوانان سراسر جهان شده است. بیش از اینکه به فکر مهاجران باشیم به فکر نسل جدیدی باشیم که نهایتا مهاجر و غیر مهاجر نمی شناسد . فکر برنامه های تلویزیونی و تمام اوقات فراغتی را بکنیم که در آنها میزان خشونت و استرس و ترس هر چه بیشتر باشد لذت بخش تر است. .

برگرفته از: مادام میم
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 9, 2005  
وبلاگ نویسی به شیوه توده ای  
 
سال ها قبل از آنكه من و حسین درخشان متولد شويم، حزب انقلابى و راديكال توده سنتى را در اين مملكت باب كرد كه هنوز كه هنوز است رايج است. حزب خود را سمبل ترقى خواهى، روشنفكرى، مبارزه با ارتجاع و حمايت از محرومين مى دانست. در نتيجه هر انتقاد و خرده گيرى را به خود، رهبران، دوستان و آرمان هايش را به تلاش هاى مذبوحانه از سوى ارتجاع، شركت نفت ايران و انگليس، امپرياليسم آمريكا، استعمار، عوامل مزدور انگليس و نوكران خارجى نسبت مى داد.

هرگز با مخالفين و منتقدين كوردل وارد گفت وگو و مباحثه نمى شد بلكه با گفتن اينكه آنان مزدور، مرتجع، خائن و عامل نفوذى دشمن هستند، دهان آنان را مى بست.

اين سنت حميده از حزب توده به مجاهدين و ساير نيروهاى انقلابى و راديكال رسيد و امروزه هم يك جريان شناخته شده وارث آن شده است. رهبران سازمان مجاهدين، هر فرد و جريانى را كه در مقام انتقاد از آنان برمى آمد مرتجع و مزدور اعلام كرده و به جاى پاسخ به حرفش، نقدش و ايرادش به تخطئه شخصيت وى مى پرداختند. به جاى آنكه به طرفدارانشان نشان دهند كه ايراد و اشكال آن حرف چيست، تلاش مى كردند تا نشان دهند كه زننده آن حرف چقدر مزدور، مرتجع، وابسته و خراب است.

اگر زرورق ها و رنگ و لعاب روشنفكرمآبانه را به كنار بزنيم، در زير آن آرايش آراسته، همان رويكرد نهفته است. به جاى آنكه ايشان مطالب كتاب و نظرات ناقد را مورد محاجه قرار دهند، به جاى آنكه به مخاطبين شان توضيح دهند كه اشكال مطالب در كجا است و چه را نديده كه مى بايستى مى ديده، چه را از قلم انداخته، چه را درست متوجه نشده، چه را تحريف كرده و قس عليهذا، به جاى همه اينها يك راست رفته اند سراغ شخصيت بنده و نشان دادن ماهيت شخصى من به خواننده. به جاى نشان دادن ضعف هاى مطلب، خواسته اند ضعف ها و نقايص احتمالی خود مرا - که از نظر ايشان حتمی است- به خواننده نشان دهند.

برگرفته از: صادق زيباکلام در شرق با اندک تصرف
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
November 8, 2005  
عریان شدن سرطان مهاجرت  
 
می خواستم چند کلمه ای در باره فرانسه بنویسم و مثلا نشان دهم که رفتار پلیس به چه معناست و شیوه گزارش دادن از این آشوب ها چه تفاوتهایی از نگاه خبری با وقایع مشابه در جهان دارد و بپرسم چرا هیچ عکسی از این جوانان خشمگین منتشر نشده است. می خواستم بپرسم می دانید معنای آشوب در ۳۰۰ شهر و شهرک چیست و می خواستم بگویم بهتر است به جای ستایش از فرانسه به تضاد وحشتناکی که این آشوب ها علنی کرده نظر کنیم و واقعیت عریان مهاجرت را بشناسیم. اما حالیا از اینها می گذرم و می گذارم برای وقتی دیگر.

شاید بهتر است نخست ایرانیان مقیم فرانسه بگویند. یا کسانی که تجربه دست اولی از این حوادث دارند. گرچه تا اینجا چیز زیادی ندیده ام. این سکوتی سرشار از ناگفته هاست. اما از میان آنچه به فارسی در وب خوانده ام بهترین آنها یادداشت حسین نوش آذر است:

حتی یک فرانسوی در خیابان های سن دنی دیده نمی شود. اینجا هر چند که با پاریس ِ زیبا چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارد، اما خود جهان سوم است. در عصر گلوبالیزم لازم نیست برای دیدن فقر، خشونت و نفرت به شمال آفریقا، یا به خاورمیانه سفر کرد. جهان سوم، در همه جای اروپا، و از جمله در همسایگی پاریس خود می نمایاند.

چهرهء آدمی محصول جامعه و تاریخ است؛ و تاریخ دیوانه است. من ِ ایرانی، من ِ عرب، من ِ آفریقایی استعمارشده دقیقا آن چیزی هستم که تاریخ مرا انکار می کند. شورش جوانان در حومهء پاریس را باید در متن انکار دید، خواند و بررسی کرد. دیر نیست روزی که نمودهایی از این شورش را در آثار هنری، در گالری ها و موزه ها به نمایش بگذارند. نظام دموکراسی لیبرال این توانایی را دارد که بحران را به نفع خود حل کند، و حتی از بحران هم یک کالا بسازد.

در حومهء پاریس شهرک هایی هست که با خانه های زیبا، جادار و پرنور که انگار یک شبه به وجود آمده اند. جلو پنجرهء آپارتمان ها حتی در پاییز هم گل های شمعدانی دیده می شود. خیابان ها آن چنان تمیز است که آدمی از وحشت آلودگی، از راه رفتن بر آنها وحشت دارد. بچه های خوشبخت ِ سفیدپوست، با چشمان ِ آبی و موهای طلایی و چهره های فرشته سان (آنجلیک) همه جا هستند، و صدای آنها، صبح ها تا حوالی ظهر از حیاط مدرسه ها در خیابان ها طنین انداز است. ما خوشبختیم. قسط ماهانهء آپارتمان، قسط ماهانهء اتوموبیل، پول برق، پول آب، پول تلفن، پول موبایل، هزینهء ماهانهء تلویزیون مداربسته، قسط ِ ماهانهء ماشین ظرفشیویی و رختشویی و آشپزخانه و مبلمان تازه و پرده های تور، و بیمهء عمر و پس انداز بچه ها، و مرخصی سالانه. اینها یک مشت آشغال اند. چرا کسی به فکر امنیت ما نیست؟

خوب نگاه کنید، این چهرهء فرانسه است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
November 5, 2005  
که ما به دوست نبرديم ره به هيچ طريق  
 
زن و زمان در سکس و فلسفه مخملباف

1 مشکل اصلی مخملباف در نگاه مکانیکی اوست. مظهر برجسته آن برابر دانستن مکانیکی زن و مرد است. به همین دلیل او قصه ای مردانه را برای یکی از زنان فیلم هم تکرار می کند. از نگاه او اگر مردها مایلند یا می توانند با چهار زن همزمان رابطه داشته باشند این موضوع بعینه برای زنها هم صادق است یا باید باشد. اصل تفکر مکانیکی از برابری زن و مرد هم همین را می فهمد. و نمی پرسد چرا زنی باید حتما با چهار مرد رابطه داشته باشد و اگر در دنیای واقعی مردانی هستند که نمونه مرد فیلم اویند زنانی هم می توان یافت که نمونه ای از زن فیلم باشند؟

2 زنهای فیلم او همه از نوع زنهایی هستند که در معرض نگاه مردان بسیاری قرار دارند: مهماندارند یا پرستار. روسپی هم که وضعش معلوم است. آخرین زن فیلم هم رفیق باز و آنکاره است. جنس این نگاه بسیار سنتی است.

مرد قدیم در مواجهه با زنی که در بیمارستان کار می کرد همیشه احساسی دوگانه داشت: هم او را جسور و زیبا و سکسی می یافت و بنابرین عاشق اش می شد یا او را بی بند و بار می دید و چیزی در ردیف روسپی. مهماندار هم چنین بود. زن خوب اصلا در خانه بود آن که بیرون می آمد سبکسر بود و تن اش می خارید. درست مثل زن دیگر فیلم که با چهار مرد رابطه دارد و طبعا در معیار سنتی کارش در ردیف روسپی است.

در واقع ژرفساخت دید مخملباف همه این زنان را یکی می شمارد. همه این زنان در ردیف همان روسپی اند یا دقیق تر صورتهای دیگر روسپی: زنی در چشمديد همه مردان. بنابرین مخملباف دارد ناخواسته زن آزاد و اجتماعی را با روسپی برابر می کند. زنی که در خانه نمی نشیند. این کنه همان اندیشه سنتی مردسالار نیست؟

3  از دید دیگری هم تعلق مخملباف را به اندیشه سنتی در باره زن می توان نشان داد. مرد اول فیلم او می گوید من عشق می ورزم پس هستم. اینجا زیرنویس فیلم به ما کمک می کند از هر نوع گمان افلاطونی در باره عشق بیرون بیاییم: من عشقبازی می کنم پس هستم (و نه مثلا: من عاشق می شوم پس هستم). لاومیکینگ - که در زيرنويس آمده- همخوابگی ست پس معنای جمله او می شود: من همخوابی می کنم پس هستم و این هم بنوبه خود برابر است با: من عشق را همخوابی می دانم پس هستم! 

در واقع اگر دقیقتر بگوییم این نگاه سنتی هم نیست این نگاه مرد سنتی/ پدرسالار ماست. می گویم سنتی نیست زیرا سنت ما عاشقان بزرگ داشته است و عشق در آن در همه ابعاد گسترش یافته و تحلیل شده است. اگر دکارت مشکل وجودی خود را با کشف قدرت اندیشیدن حل می کرد مخملباف فیلسوف مشکل را با کشف قدرت همخوابی حل می کند.

4  راه دیگر در شناخت چهره زن از نگاه فیلسوف سینماگر ما جمله ای است که به عنوان فلسفه عشق از نگاه زنان در فیلم مطرح می شود. این نگاهی ست که مرتضی مطهری فیلسوف شهید به تفصیل در دفاع از آن سخن گفته است. مطهری نگاهی سنتگرا دارد و این را پنهان هم نکرده است. او در واقع بهترین جامع و شارح و مدافع عقاید سنتی ماست. او می گوید مرد دوست می دارد ، زن دوست داشته می شود. از نگاه مخملباف هم همین است. قهرمان زن فیلم می گوید: من دوست داشته می شوم پس هستم. این نوع تعبیر کاملا مردانه است. یعنی عشق زن را ثانی عشق مرد می داند. به زبان دیگر عشق مرد فعال است و عشق زن منفعل.

در این نوع نگاه زن فاعل نیست زن عاشق نمی شود بلکه منفعل است معشوق است. به زبان آقای مخملباف زن نمی تواند بگوید: من عشق می ورزم پس هستم. این نگاهی است که با جهان مدرن سنخیتی ندارد.
ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
November 2, 2005  
انديشه اجتماعی بدون مناسک مرده است  
 

روشنفکری از بحث نظری تا کاتارسيس هنری

من با نويسنده زاويه ديد موافقم که "
روشنفکران دینی نمی‌توانند سودای مناسکی کردن روایت خود از دین را از سر به ‏در کنند. چرا که اجتماعی شدن هر روایتی از دین منوط به حدی از مناسکی شدن آن است و الا به ‏یک نیروی اجتماعی بدل نخواهند شد." اما فکر می کنم محدود کردن معنا و نقش روشنفکران به تئوری سازی نمی تواند پذيرفته باشد. بنابرين نمی توان گفت "ما روشنفکران در یک کلام بپذیریم که صرفاً متولی بحث و فحص ‏علمی‌ هستیم و تلاش کنیم کارنامه خود را دست کم در زمینه عرضه‌ آثار و نظریات درجه اول علمی ‏عرضه کنیم".

از اين رو من با اين قسمت موافقم که روشنفکران يا توليد کنندگان فکری بايد "به نتایج مطلوبی در عمل" برسند و به اين پرسش پاسخ دهند "که چرا در عمل نقطه نظرات ما راه دیگری را می‌پیماید و نیازمند به همان ‏زمینه‌ای هستیم که در مقام نقد آن ظاهر شده‌ایم؟ چگونه است که ‏روشنفکران دینی در انزوا سخن می‌گویند و خروج از انزوای آنان نیز تنها به مدد پیوند با قرائت‌های ‏سنتی امکان پذیر می‌شود و تنها به مدد مناسک سنتی آنهم به روال سنتی، امکان بدل شدن به یک ‏طرح عینی را به دست می‌آورد؟" ‏

من می کوشم در پاسخ به اين پرسش بدون اينکه در چارچوب نيازهای روشنفکران دينی بمانم از راه تعيين ارزش مناسک به معنای عام و در تعبيری گسترده تر ارزش هنر و اخلاق روشنگرانه بروم. در واقع هر تدبيری که با کاتارسيس سروکار دارد. حرف من مثل معمول بحث هايی که می کنم در بنياد چيز تازه ای نيست. اما وارد شدن به بحث از منظری است که فکر می کنم کمتر مورد توجه قرار می گيرد. نوعی تذکر است. به اين اميد که ان الذکری تنفع.

سخن من در يک کلام اين است که روشنفکری ايران در مقاطعی مثل امروز زياده گرفتار بحث نظری است. گمان روشنفکری ايران عموما اين است که با دقت در بحث های نظری آنهم عمدتا بر اساس متون ترجمه ای به نتيجه مطلوب می رسد. بنابرين صفحات نوشته های روشنفکران پر است از ارجاعات به آخرين يافته های فکری و فلسفی. گمان گروههای وسيعی از روشنفکران و پيروان ايشان آن است که هر قدر به نگره های تازه تر مسلط شوند قدرت تاثير آنها بيشتر شده است. روشنفکری ايران مانند گروه بسته ای مقيم باغ های آتن است. اما تلاشی برای گسترش انديشه خود در حوزه های ديگر نمی کند. از عرصه عمومی غافل است. من بارها با خود انديشيده ام چرا بازتابی از حرفها و نگره های روشنفکران ما در نقاشی و معماری و موسيقی و حتی سينما ديده نمی شود. بيشترين محل ظهور نگره های روشنگرانه ادبيات است. آنهم شعر تا داستان. ولی خوش ندارم از شعر روشنفکرانه حرف بزنم زيرا برايش نقش خلاقی قائل نيستم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست