:: انشاءالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
:: انشاءالله مدرنیته را به خاک خواهیم سپرد
:: انديشيدن يعنی فحشا
:: عطر عتيق
:: فروغ و پرهيز از در افتادن صريح با سنت
:: آلترناتيوهای دينی و دیالکتیک نفی و رقابت
:: انسان شناسی بکارت
:: آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟
:: وداع با دکتر سروش
:: تروريست: قيصر، قاتل يا سرباز؟
:: مدرنيسم ايرانی و آلودگی بيان هگلی
:: مدرنيسم ايرانی: تبديل دايره به خط
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: قرن بيستم- يک طرح امپرسيونيستی از چشم اندازی بی نهايت متنوع
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: کرانمندی عقل سرخ و بيکرانگی عقل عاريه؟
:: خاموش کردن چراغ مولانا
:: در خدمت و خيانت روشنفکران
:: چگونه سنت زايا می شود
:: باز هم حافظه تاريخی
:: گرايش به نفی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
October 21, 2005  
مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره  
 

مهدی خلجی بدرستی می گويد که جامعه تا وقتی نهادهای مدرن نداشته باشد هر قدر هم افراد مدرن در آن بسيار شود مدرن نخواهد شد. من فکر می کنم اين همان فرديت بيچاره ايرانی است. بيچاره از اين باب که هر قدر مدرن هم می شود جامعه اش رنگ تازه نمی گيرد.

 اما نکته های ديگری هم هست. مثلا اينکه آيا فرد مدرن چگونه می تواند در يک جامعه سنتی مدرن شده باشد؟ و در کدام مرحله از مراحل اين مدرنيت به نهادسازی می رسد يا بايد برسد يا ممکن است برسد؟

اين روزها سخت مشغول تاملاتی در باب سرشت و سرنوشت زن بدکاره در فرهنگ ايرانی ام. پرسش آغازين من اين بود که اگر زن آزاد و به فرديت رسيده بخواهد پايه ای در فرهنگ خود برای تفسير موقعيت خويش پيدا کند به کدام الگو دست می يازد؟ اصلا الگويی هست؟ اين از سوی فرد. از سوی جماعت اما چرا چنين زنی معمولا به بدنامی و بدکارگی موصوف می شود. يا در صورتهای ملايمترش به اغواگری. نمونه برجسته اش رفتار / گفتار حکمرانان با زنانی است که ايشان را بدحجاب می خوانند. نمی گويم که هر زنی که حجاب سنتی ندارد لزوما به فرديت رسيده است اما بسياری از زنانی که به فرديت رسيده اند معمولا در برابر سنت های تحميلی خاصه اگر حکومتی و دستوری باشد تحملی ندارند و به هر نحوی از آن تن می زنند. چرا اين زنان اغواگر خوانده می شوند؟

به نظرم مساله ريشه دارتر از اين سه دهه اخير است. در ادبيات معاصر ايران يک نمونه عالی در کاراکتريزه کردن زن، بوف کور صادق هدايت است. اين کشف من نيست که در بوف کور زن دو چهره شاخص دارد: معشوقه و پتياره. در عين حال، اين دو چهره زن بازتابی از يک انديشه کهن در ايران است. صادق هدايت خواسته يا ناخواسته مفهوم معشوق آرمانی ادب و فرهنگ فارسی را ادامه داده است. پتياره هم صورت ديگری از زن مکار است در ادب فارسی. مکر چنين زنی هم البته بيشتر جنبه جنسی دارد چنانکه در کليله و دمنه هست. او فريبکار است. اغواگر است.


دوگانه پتياره و معشوقه هم در ادب معاصر، و هم در فيلمفارسی به طور شاخصی ادامه يافته است. رمان فارسی از يک نظر داستان زنان بدکاره است. نمونه تيپيک آن زيبای حجازی است. چنانکه از يک نظر ديگر داستان معشوق های دست نيافتنی است. نمونه: چشمهايش. بوف کور در ملتقای اين دو نوع داستان ايستاده است.

در فيلمفارسی شخصيت رقاصه صورت ديگر پتياره است. در مقابل، معشوقه ای گاه هست و گاه نيز اين معشوقه دست نايافتنی خصايل خود را به خواهر/دختر می دهد که معمولا نجيب و سر به زير ترسيم می شود و بايد از او دفاع کرد و در راهش جان داد. نمونه اش قيصر.   

از نظر مردم سنتی جامعه ما زن يا ناموس آدم است که معمولا نسبت خويشی دارد، يا معشوقه ای که باز هم نسبت خصوصی با او داری و مظهر همه خوبی هاست، و يا پتياره/ رقاصه/ بدکاره/ اغواگر - به زبان ديگر زنی که عمومی است و مثلا در روحوضی های قديم بازی می کرد و ساز می زد و می رقصيد. - برای همين هم رقص در ايران همچنان بار منفی دارد. 

پانزده - شانزده ساله بودم يا نبودم و کمتر درست خاطرم نيست اما درست خاطرم هست که شبی با دوست نازنين ام مسعود در چهارطبقه مشهد به سمت کتابفروشی يی در همان حوالی که نامش را فراموش کرده ام می رفتيم. شب تولد من بود و مسعود می خواست برای من هديه ای بخرد. کتاب مجموعه ای از اشعار فروغ بود و مقالاتی در باره او. همان کتاب جلد سياهی که طرحی از فروغ با قلم سفيد روی آن نقش شده بود. گفت که اين زن شعرهای نغز دارد اما مردم می گويند "بدکاره"  بوده است. بدکاره يعنی چه به چه معنا شاعری می تواند بدکاره باشد؟ پرسيدم. گفت می گويند با هر کسی که از او خوشش می آمده می خوابيده است. و گفت که البته دل نازکی داشته و ظاهرا حتی يکبار با کارگری خوابيده بوده است تا دلش را نشکند!

من شعر فروغ را وحشتناک دوست می داشتم. "تولدی ديگر"ش را بر پوستری رمانتيک – که آن سالها در دست و بال بچه های همسن من بود- روی ديوار اتاقم به خط نوشته بودم. زبان دل من بود. اما هميشه فکر می کردم آيا او واقعا بدکاره بود؟ اگر بود چرا پس من او را دوست می دارم؟

سالها گذشت تا بفهمم که جامعه من زنان آزاد شده از سنت را بد می بيند و بدکاره می خواند و هزار دروغ در باره آنها می سازد و باور می کند. برای جامعه ای که من در آن بزرگ می شدم فروغ معشوق نبود لاجرم پتياره می بايد بود. معيار جامعه من دوگانه بود و در منطق او اگر اين نبودی لاجرم بايد آن می بوده باشی. بعدها ديدم که چگونه آزادی با پتيارگی برابر دانسته شد. هزار بار بيشتر شنيده ايم: آزادی يعنی بی بند- و- باری.

ما چقدر عوض شده ايم؟ درست تر بپرسم چقدر از منطق دوگانه يا اين يا آن فاصله گرفته ايم؟ تجربه تجدد ما تجربه ای ناتمام است و پرتناقض. حتی در فرد متجدد.

کودک که بودم هر پنجشنبه در خانه مان روضه خوانی بود . زنهای محل جمع می آمدند و بر پتوهايی که مادرم ملافه سفيد بر آنها کشيده و دور دو اتاق تو-در-توی خانه انداخته بود می نشستند و در اوج روضه همه زير چادر سياهشان می گريستند. بعد سينما آمد و فيلمهای هندی. مادرم فيلم هندی را دوست می داشت و با من و برادارانش به سينما می رفت. امشب فکر می کردم هر وقت در اوج فيلم به چهره مادرم نگاه می کردم چهره اش خيس بود. من هم بغض کرده بودم. مادر گريستن را به عنوان يک مراسم آيينی ترک نکرده بود. زمانی در روضه می گريست و حالا در سالن سينما. اصلا اگر فيلم اشک آدم را در نمی آورد که فيلم نبود. فيلمها ساده و ابتدايی بودند. مثل همان روضه ها. اما کسی به تکنيک فيلم کار نداشت. مردم از اين لحاط کم توقع بودند. اما فيلم خوب مثل روضه خوب بايد آدم را می گرياند. از آدم / مستمعان اشک می گرفت.

بسيار چيزها چنين اند. و در ميان ما چنين مانده اند. صورتها و قالب ها عوض می شود اما روحيه و منطق دگرگون نشده باقی می ماند. اين تجدد ماست. و آن دوگانه معشوقه / پتياره دقيق تر که نگاه کنيم چه بود اگر بازتابی از دوگانه خير و شر نبود؟ يک سو زنی در زيبايی و خوبی و خير مطلق که عاشق شدن به او و وفا به او حتی بی وصال فخر بود و يک سو زنی که مظهر شر بود. برای دقايق خاکی شدن عروج آدم بود. برای دفع شهوت بود. رقاصه بود. يا بدکاره. و گاه هر دو و به هر حال تجسمی از شيطان.

بازگردم به نکته نخستين. مهدی می گويد فرد مدرن. من می گويم اين فرد مدرن متکی به کدام سنت اجتماعی هويت خويش را معرفی می کند؟ تغيير زن در روند مدرنيت بسيار مهم است. مدرن شدن به يک معنا يعنی مدرن شدن زن. اما اين زن دگرشده دگرانديش ايرانی معشوقه است يا بدکاره؟ پاسخ تلخ و متناقض مرد ايرانی اين است: زن مدرن برای دوست دختر شدن خوب است اما به ازدواج که رسيد يک زن سنتی چشم و گوش بسته و مرد نديده و مطيع ترجيح دارد. عشق و پتيارگی برای چنين مردی يکی شده است. او به زن خانه
و آغوش سنت پدرسالار پناه می برد و معشوقه / پتياره را بيرون خانه می گذارد.

نهاد مدرن؟ من می گويم فرد مدرن هم در ميان ما يهودی سرگردان است. متهم است. انگشت نماست. خاصه اگر زن باشد. تا مردم ايرانی و مرد ايرانی نتواند بيرون از دوگانه معشوقه/ پتياره در باره زن قضاوت کند و بنای ديگری برای سنجش زن عمومی بگذارد و از اين طريق دست از تحقير زن بردارد و حس اعتماد به نفس زن را بپرورد، مدرنيته در ايران نهادينه نمی شود. با منطق دوگانه و سياه-سفيد مدرنيسم وجود ندارد.

پس نوشت:

مدرنيسم که می گويم تمام دستاورد دوره مدرن را تا دقيقه اکنون مد نظر دارم که مثلا در تعبير اروپايی اش، هم مدرن را فرا می گيرد هم پسامدرن را. پس آن تعبير اروپايی "مدرن" را که امروز به پسامدرن رسيده با مسامحه در باره ايران به کار می برم چون در باره ايران به پسامدرن معتقد نيستم (پس جمله با منطق دوگانه نمی توان مدرن بود را در اين چارچوب بايد معنا کرد). آنچه ما از سر می گذرانيم يعنی در جامعه مان و ساختارهای سياسی و فرهنگی مان با آن دست به گريبانيم چيزی است که من فکر می کنم بهتر است آن را "مدرنيسم ايرانی" بناميم تا بخواهيم با مفاهيم متخذ از تجربه اروپايی مقايسه يک به يک کنيم. اين که "اين" مدرنيسم کی به پسامدرنيسم خود می رسد مساله ای است که نمی توان پيش بينی کرد. اما در مدرنيسم خود ممکن است و گاه ناگزير است از پسامدرن اروپايی هم بهره ببرد - دانش بدست آمده از پسامدرن را نمی توان کنار گذاشت يا ناديده انگاشت هر چند هنوز مدرن هم نشده باشيم (مدرنيسم ايرانی يکی از ويژگيهاش همين پرش های فکری است). ديگر اينکه من گرچه تقابل سنت و مدرنيته را انکار نمی کنم اما بعينه می بينم که اين دو بويژه در اروپا پيوندهای استوار دارند و بسياری از يادمانهای سنت در مدرنيته ادامه يافته است. آخر هم اينکه می توان در همين دنيای مدرن و پسامدرن ايستار سنتی و مبتنی بر منطق دوگانه داشت چنانکه در رتوريک جرج بوش می بينيم. اما در ايران مهم اين است که ما بدانيم کدام دوگانه ها مانع تفکر مدرن است. حذف همه دوگانه ها يا برگذشتن از آنها ظاهرا ممکن نيست. 

برای دريافت حدود انديشه مدرن هم ديدن اين گفتگو را توصيه می کنم:
در آمدی بر چيستی متن مدرن و ساختار آن

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/744
نقد و نظر

سبد سبد سلام بر صاحب سيبستان سبز من شايد باران ببارد گلدان انديشه ات را به ايوان بياور.هماره و هميشه شاگرد شما مراد عزيزي

Posted by: morad-aziai at October 23, 2005 12:52 AM



انسان مدرن در جامعه غير مدرن مفهومي صرفا ايراني نيست ولي تصوير زن بدكاره يا به قولي دوگانه معشوقه پتياره تصويري زنده و گوياست.شايد همان فاوست پيش ديدار با مفيستوفلس باشد، كه دانشمندي بود در مقام استادي و برج عاج نشين نه زني(ضعيفه اي)رانده و وا مانده(گرجن فاوست). پس در اسطوره مدرنيسم اروپايي فرديت مدرن از بالا نشينان جامعه آغاز شد (حتي دون كيشوت يا شاه لير ) و آنان اساس جامعه نخ نما شكافتند و طرح نو نهاد هاي مدرن را در انداختند ، حال آنكه فرديت مدرن شده ايراني نه توان و جرات و حتي نه سر بناي مدرن آبادي را دارد كه اين شايد حلقه گم شده ناكام ماندنش باشد.بحث بحث كهن تر قدرت است ، قدرت نهاد سازي،قدرت تاثير گذاري و ...

Posted by: فرشاد at October 22, 2005 8:03 PM



مهدى عزيز، شايد داستان غلبه حاشيه بر متن کارآمدتر باشد. شخصاً بيش از هر چيز معتقدم که حاشيه نشينى باز توليد مى شود و تاثيرى کلى و فراگير بر سپهر اجتماعى ايران دارد. شايد تحليل بر مبناى تقابل سنت و مدرنيته ديگر در تبيين اوضاع ايران کارآمد نباشد.

Posted by: پارسا at October 22, 2005 7:14 PM



با بسياري از حرفهايت موافقم اما فكر مي كنم آنچه كه مي گويي نتيجه آن چندگانگي است كه ما در آن به سر مي بريم شايد به علت تاريخمان كمي بيش از ديگران. اول دو تا مثال مي خواهم بدهم
1- آن زمانها يادم هست كه كساني بودند كه خود را خيلي هم چپ مترقي مي دانستند اما به دختراني كه موهاي بلند خود را باز مي گذاشتند تذكر مي دادند كه موهاي خود را جمع كنند "چون هيچ وقت يك زن چپ و آزاده موهاي خود را باز نمي گذارد! "
2- در ايران بارها و بارها گفته اند كه رنگهاي "متين" يعني رنگهاي سياه و قهوه اي و تيره و رنگهاي "جلف" يعني رنگهاي قرمز و زرد و تند. متاسفانه اين مسئله را من انقدر از آدمهاي مختلف شنيده ام كه حتي نمي توانم بگويم كه آن آدمها الزاما مذهبي بودند خيلي هاشون آدم به اصطلاح مدرن و روشنفكري بودند اما به سادگي و عميقا به خود اجازه مي دادند كه دختران را از رنگ و نوع لباس (معمولي) مورد قضاوت قرار دهند و در مورد سبكسر و جلف بودن آنها از ديدگاه بسيار شخصي (براساس سنت) خود تصميم بگيرند.
مي خواهم بگويم كه با چه ابزاري مي خواهيم مدرن بودن آدمها را بسنجيم؟ آنهم در كشوري مثل ايران كه به قول خودت نهادهاي مدرن آن طور كه بايد وجود ندارد. هر چند كه آنهم در شكل خاص خودش وجود دارد. فكر مي كنم كه در دنياي امروز ما هيچ چيز ديگر شكل ساده ندارد . انسان مدرن (البته من با اين مفهوم بيش از پيش اشكال دارم) و يا حتي سنتي امروز لايه هاي مختلفي دارد. يك لايه اش ممكن است مدرن باشد و ديگري سنتي و ديگري وابسته به شرايط خاص زندگي اش داشته باشد. فكر مي كنم بايد در تك رنگ ديدن نهادها و افراد تجديد نظر كنيم.

Posted by: Second Self at October 22, 2005 3:03 PM



آزاده خانم، سنگی بر گوری آل احمد از اين لحاظ بی نظير است. و از منظر بحث درآميختگی سنت و مدرنيته هم بسيار تامل برانگيز. ولی با شما موافقم که تحقيق مستقيم اين موضوع بسيار سخت است. ولی نشانه های غيرمستقيم برای راه بردن به آن البته کم نيست.

Posted by: سيبستان at October 22, 2005 11:48 AM



تازگی ها بحث می کرديم که زندگی مردان مدرن ايران در حريم خصوصی آنها ناگفته مانده و حتی الگوی روابط جنسی آنها هم از الگوهای قديم نشات گرفته... بحث سختی است. هيچ چيز برای استناد وجود ندارد غير از اطرافيان!

Posted by: آزاده at October 22, 2005 11:35 AM



زمانی انسانی می گرید که دردی یا غمی بر دلش سنگینی کند. اینکه مادر شما هنگام دیدن فیلمهای هندی گریه می کردند باید خدمتتان عرض کنم که ربطی به سنت و مدرنیسم ندارد. احتمالا نکته ای در فیلم بوده که دل نازنینشان را به درد می اورده است. همسر بنده امریکاییست و گاهی فیلمهای غمگین اشگش را در میاورد و گمان نمی کنم روضه ای هم تا بحال رفته باشد. الفبای اینگونه بحثها این است که اول مشخص کنید راجع به کدام جامعه صحبت می کنید، گروه مردان زرگر بقال نانوا مهندس استاد دانشگاه، نمیشود اینگونه در یک کپسول همه را پیچید. در مورد خانم فرخ زاد خدمتتان عرض کنم که مشکل ارتباط ایشان با مردی بود که زن داشت. فخری گلستان می گوید فروغ بر سر سفره ی خودم و شامی که خودم پخته بودم عاشق شوهرم شد. خوب من بعنوان یک انسان به هر دوی انها حق می دهم: فروغ و ابراهیم. ولی میفهمم که هضمش برای مردم سنگین باشد. کما اینکه در ممالک بقولی مترقیه هم اینگونه است که شاید سخت تر هم باشد. این مدرنیسم چیست و اصلا چرا برای جامعه خوب است؟ همان است که امام گرفت و مرد؟ مخلص شما: بهرام نهاوندی

Posted by: بهرام نهاوندی at October 21, 2005 7:23 PM



آقای جامی عزیز!

با احترام بنظر می رسد یک چیزی تو سیستم فکری شما گم است. دارم فکر می کنم چطوری بیانش کنم. آنجا که درصدد بودید با یک جمله از 65 سال پیش جمالزاده به داوری خلق و خوی همه ایرانیان بنشینید... تا اینجا که با یک داستان هدایت و یا زندگی رقصندگان در فیلم های فارسی.... به داوری درباره مردان ایرانی... و معرفی ترمینولوژی "معشوقه / پتياره"!... ارائه یک کاراکتر رقصنده در این گونه فیلم ها بهانه برای گذاشتن طبیعی ترانه و رقص درمتن فیلم بود بخاطر گیشه... اصلا مگر ما در کل ایران چند تا رقصنده داشتیم؟ ده تا بیست تا؟

بگذریم وقتی خوب توانستم آن گمشده راشرح بدهم خدمتتان خواهم نوشت... تا بعد..

Posted by: آرش at October 21, 2005 3:59 PM



Another witness that this binary is not Iranian in nature:

"For some men, love and sex don't mix. For them, love is reserved for 'good' women, and sex is reserved for 'bad' women. In cases of the Madonna/Whore Complex (or Syndrome), a husband's relationship with his wife may be based upon the unmet intimacy needs he had as an infant. He may unconsciously seek out a woman who reminds him of his mother so that those needs can finally be met.

When these men marry, they will marry a 'good' woman, a virginal woman. They will love her, they will protect her, they will treasure her."

Read more:

http://divorcesupport.about.com/od/sexualproblems/a/madonna.htm

And from another dictionary!

http://www.urbandictionary.com/define.php?term=madonna-whore+complex

Posted by: AmirT at October 21, 2005 3:17 PM



About your P.S.: You must know that "modernity" is quite different from "modernism". These are not two words for the same concept. Look them up in any (regular!) dictionary. I think you mean "modenity" when you say "modernism".

Posted by: AmirT at October 21, 2005 3:08 PM



The binary you referred to may not be peculiar to Iranian culture. I accidentally found the following description in "Devil's Dictionary", by Ambrose Bierce

"WITCH, n. (1) Any ugly and repulsive old woman, in a wicked league with the devil. (2) A beautiful and attractive young woman, in wickedness a league beyond the devil."

Posted by: AmirT at October 21, 2005 2:59 PM



سلام. من به دو پاراگراف آخر و مطلب سیبستانک یک عرضی دارم.
مدرن شدن در همین جامعه‌ی سنتی خودمان اتفاق افتاده است. در این نمیتوان شک کرد. و به سبک سیبیل بپرسیم چگونه؟
ایرانی دهه‌های 40 به بعد، به اجبار متولد شده. به اجبار زندگی کرده و به اجبار دینی اختیار کرده است. ولی به محض ورود به جمع دوستان و اهل کتاب و کمی کوشش می‌فهمد که همه‌ی این اجبارها تهی، پوچ و بی‌منطق هستند. و به نظر حقیر این همان مبداء مدرن شدن ایرانی است. او با فرهنگ بسته‌ی مذهبی و روضه‌خوانی تمام سال درگیر است. ولی در ذهنش و مفرهایی که می‌یابد به دنبال چیز دیگری است. آرمان شهری شاید.
با وسایل ارتباط جمعی بسیار گسترده‌ای که در دست مردم است. نمیتوان سیستمهای بهتر زندگی را قایم کرد. فردی که در تمنای تغییر است میداند که سنت ایرانی ملغطه‌ای از خوبها و بدها است. به طرز فجیعی سیاه و سفید است. در حالی که در این جهان میتوان خاکستری بود. بنابراین یک ایرانی به ظاهر سنتی ولی به باطن مدرن هم میتواند باشد. آن هم در بطن جامعه‌ی سنت زده‌.
و اما ازدواج. چرا یک طرفه قاضی میرویم؟ این پس زمینه در ذهن همه‌ی ما هست که مرد به خواستگاری میرود و بالطبع این را می‌گوئیم که به دنبال زن افتاب و مهتاب ندیده. در حالی که در روی دیگر سکه آیا دختران ما با مردان آفتاب مهتاب دیده ازدواج می‌کنند؟
اگر با مثبت و منفی مختصرسازی بکنم. زن منفی اگر بتواند همسر مرد منفی نمی‌شود. و مرد منفی هم.
هم زن منفی و هم زن مثبت دنبال مرد مثبت هستند. و هم مرد منفی و هم مرد مثبت دنبال زن مثبت هستند. اینگونه نیست که فقط مرد منفی به دنبال زن مثبت باشد.
حال به نظر حقیر وقت آن رسیده که روشنفکران جامعه دایره‌ی مثبت بودن را گسترش دهند تا رده‌ی بیشتری از مردم خودشان را مثبت بدانند و احساس خوبی از زندگی داشته‌باشند.
کما اینکه الان برای پسران هم سن من در شهر کوچکم (که در شرف ازدواجند) موقعیت تحصیلی و مالی دخترها می‌چربد به منفی بودن 50 درصدی آنها. یعنی اگر دختری شرایط مالی، اجتماعی و کاری-تحصیلی خوبی داشته باشد ولی احتمالاً بکارت هم نداشته باشد. (نه به صورتی که در جامعه خیلی تابلو باشد) برای اغلب دوستان هم سن من قابل قبول است.
ببخشید روده درازی کردم. شرمنده :)

Posted by: robo at October 21, 2005 9:14 AM



با سلام استاد عزيز.اگر امكان دارديك تعريف كامل وساده فهم از يك انسان مدرن وخصوصا زن مدرن ارائه كنيد.

Posted by: يك زن at October 21, 2005 9:05 AM



مهدی عزیز،
فکر کنم امروز هردو به یک چیز می اندیشیدم.....با دیدگاه هایی مشابه و البته متفاوت!
این بحث "زن مدرن" مرا ناجور به درد می آورد....خودش یک جور دوگانگی ایجاد می کند. نمی کند؟ برای هریک، یک دیگری می آفریند، مشابه و البته متفاوت!
دوبوا در بیست صفحه اول جنس دوم می پرسد که "زن چیست؟" بعد هم خودش می بیند که عجب سووالی کرده دست به دامن "ایکزیستنشیالیزم" می شود و می گوید "زن چگونه به وجود آمد؟" حالا همین سووال را در مورد "زن مدرن" می توان پرسید...."زن مدرن کیست" و "چگونه به وجود آمد؟"
می توان یک لیست "خوب ها" و "بدها" هم پای تخته نوشت....مساله تاریخی مهم این هست که در طول تاریخ همیشه زنانی بودند که نام خود بر زیر "بدها" نوشتند، هزینه اش را هم پر داختند، و خیلی هاشان پرسیدند ....اصلا مبصر کیست؟ به کدامین حق؟ با کدامین نگاه من بدم؟
این زنان بد را چه چیزی است که بد می کند؟ جدال سنت و مدرینته؟ من بعید می دانم
امروز کلکلی کردیم در وبلاگ معصومه ناصری...شاید هم برای همین مشابه فکر کردیم......
دوگانگی پتیاره و معشوقه که شما به آن اشاره می کنید، محصول چیست؟ آیا می توان آن را محصول یک نگاه مردانه به زن دانست؟ یا شاید یک فشار از دید مردانه برای به وجود آوردن یک زن نرمال. می گویم از دید مردانه، برای اینکه زنان نیز خود همواره می توانند دنیا را از دید مردانه ببیند. یا حداقل آنچه که فکر می کنند "نرم" دید مردانه است! نرمی که همواره آنهایی را که واگرا هستند به لیست بدها می فرستد. چه در گفتمان مدرنیسم، چه در قلب سنت.

Posted by: sibil at October 21, 2005 8:05 AM



به نکته جالبی اشاره کرده ای، داشتن نهاد هایی مبتنی بر خواسته های بشر امروزی، موجب می گردند تا انسانی که در این زمان زندگی می کند خود را متفاوت تر با پیشینیان خود بیابد. عمدا نمی خواهم نامی از نهاد مدرن و انسان مدرن بیاورم تا که دجار دوری نشده باشم که با مدرنیزاسیون و ... شروع شود و اسل بحث تو را به فراموشی بسپارد. اما سئوال، از کجا این دوگانه دیدن، خوب و یا بد، سیاه و سفید خواستن، لکاته و یا زن اثیری داشتن بوجود آمده. گونه ای از ثنویتی که همه چیز را این گونه می بیند. سئوال دیگر، در تطابق فرهنگی ما به عنوان ایرانی با جوامعی که در پیرامون ما بوده اند و از گذشته های دور با آنها برخورد و مراوده فرهنگی داشته ایم هم چون کشورهای عربی )به عمد نامی از اسلامی نمی آورم( هندوستان و یا جتی دورتر بروم چین و یا در غرب روم و یونان، نگاه آنها چه گونه بوده و به چه میزان این فرهنگ ها برهم کنش داشته اند.
سئوالی دیگر، باورهای دینی و به نوعی اسلامی تا چه میزان بر این نوع دوگانه دیدن و ... تاثیر گذاشته و در مقایسه با تاریخ ایران در پیش اسلام، به چه نتایجی می توان رسید که این خود سئوال دیگری را به همراه خواهد داشت که آیا اصلا" تاثیر اسلام در بوجود امدن چنین نگاهی با تاثیر آن در دیگر کشورها و خاصه کشورهای عربی و نمونه بارزتر آن مصر (که خود قدمتی فرهنگی اگر نه که بیشتر حداقل برابر ما دارد.)یکسان بوده است.
این سئوال ها را از این رو پرسیدم که باور دارم نگاهی صریح و صادق داری و در باب تاریخ باستان و اسطوره و .... نیز نظر صایب داری و به نوعی خواستم تا که اگر فرصت داری بیشتر در این باره بنویسی. (شاید این روزهها زیاد وقت نداشته باشم تا در نوشته هایت کامنتی بگذارم اما مطمئن باش که حداقل روزی سه بار به اینجا سر می زنم تا یا مطلب جدیدی ببینم و یا از سیبستانکت سیبی تازه کش رفته باشم.)
پایدار باشی.

Posted by: سلیمان at October 21, 2005 6:59 AM



می‌گويی: «با منطق دوگانه و سياه-سفيد مدرنيسم وجود ندارد»

اما من می‌گويم: ايدئولوژی مدرنيسم شروعش با دوگانه‌ی سياه و سفيدِ «سنت-مدرنيته» است. هردوشان هم با هم و در يک پروسه‌ی همزمان خلق شده‌اند. «سنت» را مدرن‌ها خلق کرده‌اند که بگويند چه نيستند.

Posted by: عليرضا at October 21, 2005 5:38 AM


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست