قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 31, 2005  
آلترناتيوهای دينی و دیالکتیک نفی و رقابت  
 
در باره مناسک دينی و روشنفکران دینی

بهترين مطلبی که در ماه رمضان و در حوزه تحليل های دينی و فرهنگی خوانده ام مطلبی است که محمد جواد کاشی در زاويه ديد نوشته است:
   
روشنفکران دینی بسیار تلاش کرده‌اند تا روایت خود از دین را با مناسک دینی نیز همراه کنند. چرا که ‏خود در می‌یابند روایتشان از دین نمی‌تواند فاقد مناسک باشد. دین بی مناسک فاقد موضوعیت ‏اجتماعی است. اهتمام به مراسم سوگواری روشنفکرانه در ایام محرم و مراسم شب‌های احیا در ماه ‏رمضان از جمله این تلاش‌ها بوده است. امسال در یکی از همین مراسم شب‌های احیاء که در کانون ‏توحید برگزار شده بود، شرکت کردم. بسیاری از مظاهر آن البته با نوع سنتی‌اش متفاوت بود. از جمله ‏آنکه:‏

1.‏ این مراسم به غایت گسسته بود. جمعیت کثیری که عموماً از میان نسل جوان نیز بودند، حضور ‏یافته‌ بودند. صندلی‌ها پر بود. زن و مرد و دختر و پسر کنار یکدیگر نشسته بودند. سخنران روایت ‏خود از نظریه عدالت را که تلفیقی از نظریات جان رالز و رابرت نوزیک بود، با روایتی دقیق و ‏موشکافانه عرضه می‌کرد. من بیشتر به مردم توجه می‌کردم. در میان جمعیتی که در نزدیکی من ‏نشسته بودند و در دیدرس من قرار داشتند، موارد متعددی از گفتگوهای درگوشی را مشاهده ‏کردم. چند تن از دختر خانم‌ها کتاب‌های دعا در دست داشتند و برای خود گرم خواندن دعای ‏جوشن کبیر بودند. کسانی نیز مرتب از جای خود برمی‌خاستند، می‌رفتند و دقایقی چند ‏بازمی‌گشتند. جمعیت به نحوی شگفت گسسته بود. بیش از ده سال است که من ‏شاهد چنین صحنه‌هایی در مراسم جمعی روشنفکران دینی هستم. مراسم سوگ و مراسم دعا، ‏تنها بهانه‌هایی برای بحث و گفتگوهای سیاسی است. گاهی شاهد خواندن دعا نیز بوده‌ام اما ‏تصنع چنان مراسمی چندان است که آدمی احساس می‌کند این جماعت بهتر است به همان ‏بحث و فحص‌های روشنفکرانه که از او ساخته است، قناعت کند.

‏2.‏ مراسم به غایت ساده بود. در نوع سنتی، شما همواره به تناسب موقع و موضوع مراسم، با ‏برنامه‌ها، گفتارها و نمادهای خاص مواجهید. اما مراسم روشنفکرانه کلیشه‌ای است که در انجام ‏یک سخنرانی و پرسش و پاسخ محدود می‌شود.

‏3.‏ مراسم فاقد روح عاطفی مناسک دینی بود. بازتولید حس روشنفکرانه در چنان مراسمی مستلزم ‏معقولیت و بحث و فحص‌های عقلانی است. در مراسم سنتی گاه بحث و فحص‌های عقلانی نیز در ‏می‌گیرد اما این همه بهانه‌ای است برای تولید فضای عاطفی و حسانی. مراسم مذکور، انگار غایتی ‏جز تولید ارتباطاتی معقول را دنبال نمی‌کرد: ارتباطاتی معقول، سخنانی عقل پسند و پرهیز از هر ‏آنچه معطوف به عواطف عامیانه باشد. ‏

در مجموع به نظر می‌رسد که روشنفکران دینی دست کم تا جایی که من پس از انقلاب شاهد آن ‏بوده‌ام توفیقی در جایگزینی الگویی از مناسک روشنفکرانه نداشته‌اند تا آن را جایگزین الگوهای سنتی ‏کنند. ‏آنچه بدیهی است وجود جماعتی است که مراسم سنتی پاسخگوی نیازشان نیست. اما روشنفکران نیز ‏گویی تنها امکانی برای سرگرمی این جماعت فراهم آورده‌اند تا در چنان شب‌هایی که امکان ماندن در ‏خانه نیز نیست، گرد هم آیند. (پايان نقل از زاويه ديد)
 
محمد جواد کاشی به طور خلاصه می گويد آنچه در مناسک سنتی دين می بينيم در شبه-مناسک جديد روشنفکرانه از بين رفته است و نتيجه آن گسستگی (در مقابل دلبستگی سنتی)، تصنع در دعا (در مقابل سوز و صميميت و باور)، سادگی زاهدانه و عقلايی (در مقابل نمادگرايی عميق مذهبی) و بالطبع فقدان روح عاطفی است.
به نظر او روشنفکران سنتی نتوانسته اند مناسک تازه ای بيافرينند تا به عنوان جايگزين مناسک سنتی استفاده شود.

من فکر می کنم که گرچه او در تشخيص مساله درست رفته است اما درخواست آفريدن مناسک جديد درخواستی نشدنی است! گسستگی موجود را هم صرفا ناشی از عملکرد يا نکرد روشنفکران دينی نمی توان ديد. گسستگی مناسک بخشی از گسستگی بزرگتر و فراگير سپهر روشنفکری و روشنفکری دينی بخصوص در ايران است که تا حدود زيادی در مورد روشنفکری دينی ناشی از رقابت شديد نهادهای سنتی حاکم با آنهاست. به عبارت ساده اگر بگويم همان وضعی که مثلا احزاب اصلاح طلب دارند محافل مذهبی اصلاح طلب و روشنفکر هم دارند. فرض کنيد اگر صدا و سيما و نهادهای مذهبی را روشنفکران اداره می کردند نوع گردش کار و مناسک روشنفکرانه هم فرق می کرد و دارای پشتيبانی رسمی بود و جاافتاده محسوب می شد و انضباط بيشتری بر آن حاکم بود و به جای مدلهای نو به نو مداحی طرحهای نو به نو در اداره اين نوع مراسم مذهبی مطابق با ديد اصلاح طلبانه توليد می شد و جا می افتاد. به عبارت ديگر ايجاد مناسک کار روشنفکران نيست کار مخاطبان آنها و نتيجه فضای حاکم يا سپهر فرهنگی حاکم است.  

بخش ديگری از ماجرا هم ناشی از آن رقابتی است که روشنفکری مذهبی با روحانيت سنتی دارد. در اين رقابت هر چه روحانی سنتی می کند نفی می شود و طبعا در يک محفل روشنفکرانه مذهبی نمی توان و نمی شود همان آيين و روش سنتی را ادامه داد. آن کار از روحانی سنتی برآمدنی است و مخاطبان او. اين مشکل را به نحو غیر مستقیم رضا عليجانی طرح کرده است. حرفهای او اصولا فصل تازه ای از حيات روشنفکری دينی را رقم می زند. او می گويد روشنفکری دينی به جای نگاه اجتهادی - تاويلی بايد وارد يک رويکرد تاريخی - الهياتی شود. و به جای اسلام روحانيت وارد بحث از اسلام متن شود. به تعبير من دست از رقابت با آخوند بردارد و خود را به عنوان آنتی-آخوند تعريف نکند. رقابتی که گرچه ظاهرا با نفی روش آخوند همراه است اما به نحوی وارونه به بازتوليد عقيم همان می پردازد چنانکه روشنفکر تا حدود زيادی خود را در جايگاه آخوند می بيند و از چشم اجتماعی او می نگرد. 
 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
October 28, 2005  
فلسطين را به نقشه جهان اضافه کنيم  
 

بعد از چند روز جار و جنجال امروز که اخبار را می ديدم ديدم يک نفر يک حرف حسابی زد. صائب عريقات از چهره های برجسته فلسطينی گفت بهتر است از اضافه کردن فلسطين به نقشه جهان صحبت کنيم تا حذف اسرائيل از اين نقشه.  دو سه بار هم تاکيد کرد که من از رئيس جمهور ايران می خواهم که اين مسير را بروند. گفت که ما موجوديت اسرائيل را قبول داريم و شما هم اضافه شدن دولت فلسطين را در کنار دولت اسرائيل خواهان باشيد.

بعد خبرنگار شبکه در اسرائيل پای خط آمد و صحبت از موقعيت طلايی کنونی برای اسرائيل شد. گفت اسرائيل مدتهاست می خواسته توجه جهانيان را به خطر ايران جلب کند و حالا بهترين فرصت را بدست آورده تا جهان را در مقابله با يهودستيزی متحد کند و می بينيم که کرده است.  گفت که اسرائيل خود از انجام اين کار ناتوان بود اما آقای احمدی نژاد اين کار را برايش انجام داد.

فکر کردم تندروها هميشه به نفع دشمنی که با آن می جنگند کار می کنند. نمونه جهانی اش جناب بن لادن است که از او خدمتگذار تر برای آمريکا نمی توان نشان داد. ديگر اينکه فکر کردم چه فرق فارقی است بين سياستی که پايش روی زمين است و به آن واقعا تدبير سياسی بايد گفت و سياستی که روی هواست و در رفتار و گفتار رهبران کشورهايی می بينيم که هزار دليل دارند برای اينکه حرف حساب زدن را به تاخير بيندازند!

و نهايتا از خودم پرسيدم رمز اين شعارهای تند سياسی در چيست؟ سياستمدار جماعت بالاخره شرايط دست اش هست. چه دليلی دارد که خلاف آب شنا کند؟ اينها مسائل اساسی ماست. مسائل اساسی ما در سه دهه گذشته بوده است. می شود اين نگرش ها و گرايش ها و روش ها را بی تحليل واگذاشت؟ چه می شود که ما از تندروی خسته نمی شويم؟ از اين مخالف خوانی چه گيرمان می آيد؟ يک جايی يک سودی دارد. سياست بی سود نمی شود. سودش هم حتما از ضرری که اين تندروی حاصل می کند بيشتر است.

در وب:
چنددستگی در اظهارات عقلای قوم و متوسطين ايشان و بزرگانشان، ايسنا

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
October 26, 2005  
صنعت کردن در محبت  
 

کنکاشی در فلسفه مخملباف و سکس

درآمد يکم:
بين نوشتن و ننوشتن اين حرفها در باره مخملباف مرتب در ترديد بوده ام. گاهی فکر کرده ام که وارد نقد او نشوم و او را با دنيای روياهای اش تنها بگذارم و گاه مثل حالا که می نويسم فکر کرده ام هنرمند خود را معرض قضاوت ما می گذارد کاری می کند تا ديده شود می خواهد که او را ببينيم چرا نبايد همانطور که او را تحسين می کنيم به او صريح بگوييم که از کارش بيزاريم چرا نبايد با او تندی کنيم چرا بايد با تعارف با او حرف بزنيم؟ صحبت کردن از مخملباف برای کسی مثل من که سالها کارش را تعقيب کرده و با او در ذهن يا در گفتگو با دوستان مجادله کرده و گاه او را تحسين کرده و گاه از دست اش عصبانی شده است صحبت کردن از دوستی ناديده است که روزگاری مثال عالی رشد فردی و مظهر خلاقيت هنری نسلی بوده است که همه چيز خود را با انقلاب شروع کردند. مخملباف بی شبهه يکی از خلاق ترين و عاصی ترين هنرمندان پس از انقلاب است که همراه با خود بسياری را متحول کرده و خود به نماد تحول نسل خاصی از انقلابيون تبديل شده است.

در آمد دوم: شناخت مخملباف شناخت بسياری از ماست و بسياری از پديده های جامعه ما. او يکی از آدمهايی است که هميشه نبض اش با جامعه زده است و هوشمندانه نبض جامعه را به دست گرفته و از آن سخن گفته است. حرفهايی که می زنم تنها شناخت مخملباف نيست خودشناسی هم هست. من هر چه بيشتر در فيلم اخير او و رفتار اجتماعی او و تحولات ذهنی او دقيق می شوم بيشتر تصوير جمعی بخش های وسيعی از خودمان را در او و کار و رفتار او می بينم. زمانی کيميايی اين موقعيت را داشت. حالا مخملباف. خوب و بد کار آنها آينه خود آنها و ما، هر دو، ست. پس پيشاپيش می گويم که اگر اين سخنان زياده درشت باشد درشت نمايی بيماری های مخملباف نيست بيماری هايی است که بسياری از ما به آن گرفتاريم.

عادت ندارم يک موضوع را در چند بخش دنبال کنم و حرف را هر قدر فشرده شود هم باز ترجيح می دهم در يک نوبت بزنم. اما اين بار به من اجازه دهيد در چند نوبت به سراغ فيلم بروم. اين نمی شود که سينماگری از طراز او دست بر يک مساله بنيادين بگذارد و زار و ناکام بماند و به دو کلام نقد از او بسنده کنيم. شکافتن گره های کار و چند و چون اين زاری و ناکامی از کارهای کردنی است.

1 دنيای مخملباف دنيای پشت سرگذاشته شده ای است که او بيهوده در آن همچنان چرخ می زند. مخملباف هنرمند برجسته ای است که فيلمهای بسيار خوبی در کارنامه دارد. "عروسی خوبان"، "دستفروش"، "هنرپيشه"، "ناصرالدين شاه آکتور سينما" و حتی "سلام سينما". دو فيلم کمتر ديده شده او هم جايگاهی تاريخی در سينمای ايران و محصولات بعد از انقلاب آن دارد: "نوبت عاشقی" و "شب های زاينده رود". اما برای هر هنرمندی تکرار خود نشانه آشکار خطر است. مخملباف درست زمانی که ديگر بر تکنيک سينما مسلط شده است از چشمه جوشان ابداع بی بهره مانده است. سکس و فلسفه نشانه زوال هنر اوست. او مانند شاعری است که ديگر نمی جوشد اما با اتکا به تکنيک های زبانی در نوشتن شعر می کوشد.

فيلم مخملباف آشکارا از شوق تهی است. فيلم در باره محبت است اما پر از صنعت است. پر از تصنع است. اصلا مصنوعی است. انگار نشنيده باشد يا شنيده و فراموش کرده باشد که حافظ ما گفته است: صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت / عشق اش به روی دل در معنی فراز کرد.

مخملباف زمانی سرشار از شور و کشف و تندی و صراحت و خلاقيت بود. يک سينماگر طبيعی بود مثل ماهی در آب خود. "بايسيکل ران" اش را بگيريم يا "هنرپيشه" را يا شاهکارش "ناصرالدين شاه آکتور سينما" را. و چون سخن از عشق است بهتر از همه "نوبت عاشقی" را. بر سر مخملباف چه آمده است؟ يا او با خود چه کرده است که از ميان شاهزادگان هنر به ميان گدايان گيشه و قرارداد و رساندن به اين و آن جشنواره و از اين دست بهانه های پوچ هنرکش افتاده است؟  

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
October 24, 2005  
ليله القدر  
 
گرچه رندی و خرابی گنه ماست وليک
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
October 23, 2005  
آموزشی که در آن مساله ای حل نمی شود  
 

سعيد حنايی کاشانی در تازه ترين يادداشت خود در فل سفه مشکلی را طرح کرده است که به نظرم از نيمه راه مطرح شده است. او از قدرت طرح مساله حرف می زند و توان "ارائه ی تحقيق يا دادن «تز» (پيشنهاد يک قضيه) در دانشگاهها". می گويم از نيمه راه زيرا مساله اصلی از مدرسه شروع می شود. اگر کسی در مدرسه نياموخت چگونه مساله شناسی کند و برای مساله راه حل بيابد طبيعی است که در دانشگاه هم پای استدلال اش چوبين خواهد بود.

در وضع فعلی مدرسه های ما تقريبا می شود گفت که به محل نگهداری بچه ها و نوجوانان تبديل شده اند در زمانی که والدين به سر کار می روند و از کار بر می گردند. به زبان ديگر، می توان گفت که در مدرسه ما کسی چيزی نمی آموزد. اگر پذيرش اين حرف برايتان دشوار باشد خوب است به تجربه خود نگاه کنيد و از خود بپرسيد چه چيزی از مدرسه آموخته ايد؟ مثلا آيا از مدرسه می شود ادبيات فارسی آموخت؟ کسی آموخته است؟ آيا مدرسه ما به ما شيوه نگارش بقاعده را می آموزد؟ آيا مدرسه های ما بعد از چند سال آموزش انگليسی ما را قادر می کنند که از يک متن ساده بيرون مدرسه سر در آوريم يا نيازهای اوليه خود را به زبان انگليسی برآورده کنيم؟ با همه تلاش سه دهه گذشته که بچه های ما عربی ياد بگيرند کسی از مدرسه های ما عربی آموخته است؟ اگر وضع زبان آموزی ما چنين است وضع علوم دقيق و علوم اجتماعی و انسانی که بايد از پيش روشن باشد.

فراموش نکنيم که ما از استثناها صحبت نمی کنيم. آموزش مساله ای همگانی است و قرار است برای متوسط هوشی دانش آموزان مفيد باشد. عقب افتاده های ذهنی يا تيزهوشان در بحث عمومی بايد کنار گذاشته شوند.

به نظرم هنوز مهمترين کار مدرسه را معلمهای دبستان انجام می دهند چون به ما می آموزند که بنويسيم و بخوانيم و چهار عمل اصلی را انجام دهيم. اما همين معلمها به ما نمی آموزند که به دور و بر خود دقيق شويم و از مسائل ساده پيرامون سر در آوريم و برای آنها راه حل پيدا کنيم. معلمهای دوره های بعد هم هر قدر باوجدان باشند اما تکيه اصلی شان بر محفوظات است. بچه های خوب ما هم کسانی هستند که حافظه های سرشارتری دارند و خوب امتحان پس می دهند اما پيداست که اين به معنای "يادگيری" نيست. يادگيری به ما قدرت حل مساله می دهد زيرا به ما قدرت تشخيص مساله می دهد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
October 21, 2005  
مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره  
 

مهدی خلجی بدرستی می گويد که جامعه تا وقتی نهادهای مدرن نداشته باشد هر قدر هم افراد مدرن در آن بسيار شود مدرن نخواهد شد. من فکر می کنم اين همان فرديت بيچاره ايرانی است. بيچاره از اين باب که هر قدر مدرن هم می شود جامعه اش رنگ تازه نمی گيرد.

 اما نکته های ديگری هم هست. مثلا اينکه آيا فرد مدرن چگونه می تواند در يک جامعه سنتی مدرن شده باشد؟ و در کدام مرحله از مراحل اين مدرنيت به نهادسازی می رسد يا بايد برسد يا ممکن است برسد؟

اين روزها سخت مشغول تاملاتی در باب سرشت و سرنوشت زن بدکاره در فرهنگ ايرانی ام. پرسش آغازين من اين بود که اگر زن آزاد و به فرديت رسيده بخواهد پايه ای در فرهنگ خود برای تفسير موقعيت خويش پيدا کند به کدام الگو دست می يازد؟ اصلا الگويی هست؟ اين از سوی فرد. از سوی جماعت اما چرا چنين زنی معمولا به بدنامی و بدکارگی موصوف می شود. يا در صورتهای ملايمترش به اغواگری. نمونه برجسته اش رفتار / گفتار حکمرانان با زنانی است که ايشان را بدحجاب می خوانند. نمی گويم که هر زنی که حجاب سنتی ندارد لزوما به فرديت رسيده است اما بسياری از زنانی که به فرديت رسيده اند معمولا در برابر سنت های تحميلی خاصه اگر حکومتی و دستوری باشد تحملی ندارند و به هر نحوی از آن تن می زنند. چرا اين زنان اغواگر خوانده می شوند؟

به نظرم مساله ريشه دارتر از اين سه دهه اخير است. در ادبيات معاصر ايران يک نمونه عالی در کاراکتريزه کردن زن، بوف کور صادق هدايت است. اين کشف من نيست که در بوف کور زن دو چهره شاخص دارد: معشوقه و پتياره. در عين حال، اين دو چهره زن بازتابی از يک انديشه کهن در ايران است. صادق هدايت خواسته يا ناخواسته مفهوم معشوق آرمانی ادب و فرهنگ فارسی را ادامه داده است. پتياره هم صورت ديگری از زن مکار است در ادب فارسی. مکر چنين زنی هم البته بيشتر جنبه جنسی دارد چنانکه در کليله و دمنه هست. او فريبکار است. اغواگر است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
October 18, 2005  
وبلاگستان چونان يک گروه اجتماعی  
 

اسطوره هايی در باره عامه و رابطه اش با وبلاگ

يادداشت پارسا صائبی در پارسانوشت نمونه تازه ای از نوعی مغالطه قديمی است در باره وبلاگستان. من در يادداشت پيشين هم کوشيدم اين نکته را کمی تا قسمتی روشن کنم که نبايد تصور کرد مردم يک کل واحدند. تمام گزاره هايی که بر اين تصور شکل می گيرد قابل تصديق نيست. در اينجا سعی می کنم توضيح دهم که چرا آنچه در وبلاگستان می گذرد مهم و بر خلاف نظر اين دوستان قابل اعتناست. 
 

پارسا که بتازگی ايران رفته است می نويسد: "وبلاگ‌شهر کاملاً دغدغه هاى ديگرى دارد و به کل از جامعه دور افتاده و روز به روز فاصله آن با واقعيات جامعه ايران بيشتر مى شود."

به نظرم اين نوع عموميت بخشيدن ها اصلا دارای معنا نيست. وبلاگ شهر/وبلاگستان هم يک کل واحد نيست که بتوان در باره "همه" آن قضاوت واحدی کرد.

به نظر او، "وبلاگها درگير مسائلى هستند که به هيچ وجه بازتابى از مسائلى که در بطن جامعه مى گذرند، نيست. مضافاً بر اينکه حجم عظيم وقت و انرژى وبلاگ شهر صرف چالش ها و جدال هاى خود ساخته، درونى و مجازى مى گردد. منکر اين نيستم که خيلى از بحث ها مفيد و سازنده هستند. اما مساله اين است که وبلاگ شهر به يک محيط بسته و ايزوله تبديل شده است که خودش به خودش خوراک فکرى مى‌دهد و خودش معما ميسازد و با بحث و تکاپوى فراوان آن را حل مى کند يا سعى مى کند آن را حل کند و بعد هورا مى‌کشد."

به نظر من، مسائل وبلاگ ها نيز "بخشی" از "مسائل بطن جامعه" است. ما هنوز از آغاز گسترش وبلاگستان زياد دور نشده ايم. در آن موقع بسياری بحث می کردند که ورود وبلاگ نويسان به عرصه عمومی باعث می شود مسائل اجتماعی ما شناخته تر شود و از زبان کسانی که درگير آن مشکلات هستند شنيده شود. در اين فاصله کوتاه چه اتفاقی افتاده که پارسا به اين نتيجه رسيده اين جماعت انبوه ديگر مساله ای از مسائل جامعه را بيان نمی کنند؟ يا آنچه بيان می کنند ارزش اجتماعی ندارد؟ 

پارسا می نويسد: "وبلاگستان از مدتها پيش با بحران مخاطب دست به گريبان بود، چند ماهى است که (خصوصاً بعد از شوک انتخابات) اين مساله به شدت تشديد و حاد شده است. البته بعضى از دوستان وبلاگنويس واقعيات را نمى خواهند قبول کنند و هنوز به دنبال تغيير لحن نوشتارى و يافتن راههاى ديگرى براى جذب مخاطب هستند. خيلى ها هنوز براى خود رسالتى قائل هستند. اما واقعيت اين است که وبلاگ‌شهر چندان مخاطبى خارج از خود ندارد و به يک مجموعه تقريباً به طور کامل ايزوله و بسته تبديل شده است."

من خيلی ساده و سرراست بگويم که بحران مخاطب يک مساله دايمی رسانه است و به هيچ وجه به وبلاگ محدود نمی شود. تمام رسانه ها از روزنامه شرق گرفته تا فيلمهای هاليوود، از گاردين گرفته تا آساهی، از وبلاگ گرفته تا منبر، از تلويزيون جمهوری گرفته تا کانال ديسکاوری به طور دايمی درگير اين بحران اند. همه انواع رسانه ها در واقع تاريخ شان يعنی تاريخ بحرانهايی که در برابر مخاطب از سر گذرانده اند و تغييراتی که اين مخاطب در آنها ايجاد کرده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
October 16, 2005  
کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟  
 

در نقد مباحث وبلاگستان گاه اين انتقاد برجسته می شود که اين حرفها – مثلا بحث از بکارت- حرف و درد مردم نيست و بنابرين ارزش طرح ندارد. امشب که ديدم مسعود برجيان هم از همين زاويه مباحث اخير در باره بکارت را نقد کرده فکر کردم خوب است به طرح اين سوال بپردازم که واقعا کدام مسائل ارزش طرح دارند؟

من برای مسعود در کامنتی نوشتم: "
يکی از چيزهايی که نظر شخص مرا به خود جلب می کند دلمشغولی های اجتماعی مردم است. نمی گويم مساله بکارت مساله عمومی است يا نيست. اما همين که به اندازه کافی مساله است به نظرم پرداختن به آن را توجيه می کند. اگر قرار به شماردن مسائل عمومی باشد بکارت حتما يکی از آنهاست و اين مساله ای است که دير يا زود زنان و مردان ما بايد برايش جوابی درخور و رفتاری در خور بيابند. به نظرم نمی توان پرداختن به هر مساله ای را با اين معيار سنجيد که آيا مساله درصد بالايی از مردم هست يا نيست. فرض کن ما اگر بخواهيم در باره انشانويسی و آموزش آن حرف بزنيم مساله چند درصد از مردم است؟ اگر بخواهيم در باره خبرنويسی برای روزنامه نگاران جوان يا شيوه درست دوربين-دست-گرفتن را برای علاقه مندان تازه کار عکاسی بنويسيم مساله چند درصد مردم است؟ مساله بکارت هم به همين اندازه در خور رسيدگی است چون مساله گروههايی از دختران و پسران هست."

معيار نياز مردم معياری بسيار مبهم است و بسيار کلی؛ و قابل اندازه گيری هم نيست. البته هر نويسنده اجتماعی ( از کاربرد اصطلاح روشنفکر عمدا تن می زنم) که می نويسد برای هدف قرار دادن نيازی از مردم می نويسد اما نياز مردم چيست؟ به نظرم جواب اين سوال کاملا بستگی دارد که در کجا ايستاده باشيم و از کدام نيازها با خبر باشيم و تا چه حد آمادگی پاسخ به آن را داشته باشيم. "همه" نيازهای مردم "همه" آن چيزی نيست که ما فکر می کنيم و يا آماده ايم تا آن را طرح کنيم. هر کدام از آنها که می نويسند -که با توجه به شمار روزنامه ها و سايتها و وبلاگ ها و مجله ها و مقاله ها و سخنرانی ها و کنفرانس ها و ديگر انواع منبرها و تريبون ها شمار قابل توجهی هستند- به "بخشی" از نيازها توجه دارند. اين اصل تنوع نيازها ست. از مادری که می خواهد بداند چگونه اولين فرزندش را تغذيه کند تا معلمی که می خواهد بداند چگونه می توان واژگان دانش آموز را گسترش داد. از دختری که می خواهد بداند چگونه بايد از امنيت شخصی خود در خيابان دفاع کند تا دانشجويی که نمی داند آيا سکه گلدکوئيست را بخرد يا نخرد. يکی مشکل فلسفی دارد يکی مشکل روانشناختی دارد يکی هم اولين و بزرگترين مساله اش برخورد معقول و ناويرانگر با نيازهای جنسی خويش است. ...     

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
October 14, 2005  
دوگانه های حکم و ابهام، عجب و فروتنی  
 

 1 من از پرسش لذت می برم. آموخته ام که پرسش آغاز هستی آدمی بوده است. همان قصه آدم و حوا را منظور دارم. چرا کردن و چون گفتن آدمی را حيثيت انسانی بخشيده است. پرسش از سر دانايی هم البته لذت بيشتری دارد. يعنی پرسش کسی که از جهل بسيط بر نمی آيد بلکه از دانش مقابله گر و چالش جو بر می خيزد. پرسش سعيد از نسبت بت شکنی و شالوده شکنی چنين پرسشی است و می سزد که پاسخ به آن پاسخی متقابلا چالشگر باشد. گرچه اصولا پاسخ به پرسش های چالشی همواره چالشی در پاسخ را نيز می طلبد. اگر نقطه عزيمت نخستين چالش برای پاسخ دهنده با وزن کردن پرسش همراه باشد عجب نيست.  اينکه سعيد گله مند است که چرا پرسش او در بحثی قديمی تر را با پرسش جواب داده ام جای عجب دارد. روش پاسخ دهی خالی از  حمله به نقاط ضعف پرسش نيست. زيرا پرسشی که بد طرح می شود پاسخی ندارد جز نشان دادن نادرستی شيوه طرح آن. بستر هر نوع تفاهم احتمالی از اين راه فراهم می شود.

2 اهميت پرسش سعيد نه صرفا به خاطر اصل پرسش است که به خاطر موقعيت پرسنده هم هست. اينجا من قال به اندازه ما قال اعتبار دارد و محل اعتناست. سعيد اهل حرفه است يا به قولی ديگر اهل بخيه. اما همين حرفه ای بودن سعيد بخشی از مشکل است. حرفه ای بودن او به عنوان مدرس فلسفه که من برايش بسيار احترام قائل ام به او خصلتی پيوريتن بخشيده است. از نظر پيوريتن ها معانی رويهمرفته ثابت اند. ثابت اند زيرا اگر نمی بودند نمی توانستند موضوع درس و بحث قرار گيرند. من اصلا پيوريتن نيستم. بخش مهمی از محل نزاع در همين جا تحرير می شود. 

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
October 12, 2005  
انسان شناسی بکارت  
 

حذف بکارت روابط دو جنس را دگرگون می کند

قصد نداشتم در بحث بکارت در وبلاگستان وارد شوم گرچه ارزش وارد شدن به چنين بحثی را انکار نمی کنم. اما مثل هر مساله ديگری بايد در آن به زاويه ديد خودم می رسيدم. نوشته اخير نيک آهنگ کوثر که زياد مرا به خود مشغول کرد از اين بابت کمکی بود تا من به آنچه کمی بيشتر بايد برجسته شود برسم و به سهم خود نکته ای به اين بحث حساس بيفزايم.

باز شدن بحث بکارت يکی از ملموس ترين و انضمامی ترين مسائل زنان را به صحنه گفتگوی اجتماعی آورده است. گرچه دامنه اين گفتگو حاليا عمدتا به رسانه های اينترتی محدود است اما به اندازه کافی کاشف از واقعيت های در جريان زير پوست فرهنگ و جامعه هست. 

تجربه های قبل از ازدواج ظاهرا بحث تازه ای نيست. زيرا از قديم در تاريخ و ادبيات می توان اسنادی يافت که از رابطه  جنسی گروههايی از دختران پيش از ازدواج حکايت دارد. اما آنچه جديد است ايستادگی نهاناشکار در برابر سنت بسيار مقاومی است که از دختران برای ازدواج بکارت را طلب می کند. اين موضوع گرچه تا حد حفظ پرده ای طبيعی از سوی عروس برای داماد تقليل داده شده ولی واقعيت اين است که با مفاهيم ضمنی بسياری از نظر نقش زن در خانواده همراه است.

بکارت در واقع يکی از محوری ترين شناسه های دختران در سنت است و به همين نسبت حذف آن يا گرايش به حذف آن به معنای تغييری اساسی در شناسه های زن و مناسبات دو جنس است به صورتی که تا امروز می شناخته ايم. به نظرم يکی از دلايل  آشفتگی در اين بحث و هم در عمل اجتماعی دختران در اين زمينه، دقيقا به همين خاطر است که ملازمات حذف بکارت کمتر در نظر گرفته می شود. بخشی از اين مسير البته به طبع و به غريزه و بنا به يک جريان عمومی دست کم در ميان گروههايی از  جامعه و بدون آگاهی متناسب پيموده می شود اما نمی توان تمام اين مسير را بدون توجه به آگاهی های نظری و توصيه های عملی همراه با آن طی کرد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 27
چاپ کن
بفرست  
October 9, 2005  
در آسيب شناسی روشنفکران  
 

روشنفکری، تعطيل نقد و آقاسالاری

خواندن نقد روشنفکران از روشنفکران يکی از بهترين و لذت بخش ترين خواندنی هاست! زمانی آل احمد در خدمت و خيانت روشنفکران می نوشت و زمانی ديگر شريعتی به نقد گرايش های تقليدی روشنفکران می پرداخت. اين سنت اگر چه در هجوم انقلاب توده گرا به روشنفکران مدت زيادی به محاق رفت اما دوره خاتمی بار ديگر آن را احيا کرد. امروز کسی مثل اکبر گنجی را داريم که بنيادهای باور بسياری از روشنفکران دينی را – به عنوان مهمترين و تاثيرگذارترين جريان روشنفکری سه دهه اخير – جانانه نقد می کند. در  يکی دو سال اخير نيز بازار نقد آرای خود او و حجاريان و سروش گرم شده است. و حال دايره نقد دارد باز می شود و به سنتی دامن گستر تبديل می شود.

روشنفکر در يک معنا کسی است که از نقد کردن باز نمی ايستد، بت پرست و بت ساز نيست. به تعبير شريعتی و با الهام از سنت ابراهيمی بت شکن و به تعبير دريدايی شالوده شکن است.

من سالهاست که می انديشم و بعينه می بينم که هر ناسازی که به اندام اجتماعی ما می افتد از شعر و ادب معوج تا نظريه پردازی های کوژ و کژ همه از نبود محافل نقد است و در کام ماندن شمشير زبان روشن و منطق طلب. هيچ چيز گواراتر از تلخی نقد نيست. اين است که درمان می کند. زنده شدن نقد است که روشنفکری را زنده نگه می دارد.

و بزرگترين هنر روشنفکر نقد روشنفکران است. روشنفکر برای نقد ديگران ساخته نشده است. روشنفکر نخستين وظيفه اش نقد خود است چون يک حرفه دايمی و يک گفتگوی پرچالش و حيات بخش و نيز نقد کسانی است که تحت لوای روشنفکری از نقد فراتر می نشينند. چنين روشنفکری استبدادزده است و حتی اگر غيرمذهبی باشد هنوز از سنت آخوندی که تاريخا از آن برآمده جدا نشده است. من روشنفکر نقدگريز را آخوند رعيت پرور می بينم و آخوند نقاد و صريح اللهجه ای مانند عبدالله نوری را گل سرسبد روشنفکری. 

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
October 6, 2005  
نان سکس و شن ريزه فلسفه  
 
اين عکس خوبی است:

از سايت مخملباف

گرچه می تواند کمی تا قسمتی رمانتيک باشد و دختر مدرسه ای. ولی اين عکس بدی است:

از سايت مخملباف

مخملباف از دست کليشه نجات ندارد. يک طوری آن ته مه ها ذوقش بدجوری گره خورده با لغزيدن بر سطح. يک جوری زيادی شوآف است. قدرت نفوذ در اعماق روابط انسانی را فاقد است. مقايسه اش کنيد با وونگ کار وای. نگوييد او کجا مخملباف کجا. هر دو به اندازه کافی حرفه ای اند که قابل مقايسه باشند. مخملباف بعد از اين همه سال ديگر نياز ندارد بگويد زيباشناسی سرش می شود و ذوق اش پشتکوهی نيست. بهتر است از اين نوکيسگی فرهنگی درآيد و واقعا خودش را باور کند. آن وقت زيباشناسی اش واقعی تر و دلنشين خواهد شد (الان مثل نان گرم همراه با شن ريزه است). وقتش است. قاب بندی فيلم اش بر اساس همين عکس ها هنوز از نوعی کارت پستاليسم دختر مدرسه پسند تبعيت می کند. گرچه ممکن است خودش اسمش را فرماليسم بگذارد. بعد آن اسم پر طمطراق سکس و فلسفه. که چی؟ (گرچه از هوش اجتماعی مخملباف حکايت دارد که می داند چه چيزی امروز می فروشد يا نياز است يا داغ است. او از اين جهت هميشه يکی دو قدم جلوتر از ديگران بوده ) سهراب آب را بی فلسفه می نوشيد. حالا آقا محسن سکس را با فلسفه قاطی می کند (و تقريبا مطمئن ام که در فيلم اش نه سکس هست نه فلسفه!). اميدوارم ديدن فيلم اش به اندازه فيلم های ديگرش در سالهای اخير نااميدم نکند.

عکس ها از مجموعه ديدنی آلبوم عکسهای فيلم تازه او سکس و فلسفه (گرچه بعضی عکس هاش آدم را عصبانی می کند! -همان نان گرمی که زير دندان می فهمی قاطی دارد) [می خواستم از بحث هويت ايرانی و نشانه شناسی آن دور نيفتم و به بحث ديگری وارد نشوم اما خب اين موضوع هم بی ارتباط با هويت کنونی ما جماعت نيست.]
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
October 2, 2005  
دره ای بين دو نوع نگاه به توليد روشنفکرانه  
 
آيا روشنفکری يعنی تحقير مخاطب؟

اين روزها با اين وضع بلاگ چرخان شده ايم مثل دوره ای که تلفن نبود! بايد برای هر کاری شخصا مراجعه می کردی. اگر خانه دوستی فاميلی می خواستی سر بزنی الله بختکی می رفتی که ببينی هست يا نيست. اغلب هم نبود! پس يادداشت می گذاشتی: آمديم عرض ادب تشريف نداشتيد. نديدم هيچکس هم از فاميل و دوستان چيزی در باره بلای نبود بلاگ چرخان يا فی الواقع نچرخيدنش اشاره ای بياورد - دست کم آشناهايی که ما سر زديم!

اما در ميان آنها که سرزده سری به ايشان زديم يکی خانه بود و بحثی درانداخته بود. محمد تهرانی با اين يادداشت خود موضوع مهمی را برجسته می کند: بالاخره برای مخاطب وطنی بايد توليد کرد که ظاهرا چندان هم دنبال اصالت نيست يا برای دنيای ارزش ها و اصالت های روشنفکرانه ولو بی مخاطب در وطن؟ بخوانيد:

به نظرم وحید نیکخواه آزاد نگاه شدیدا کاسبکارانه‌ای به مقوله‌ی هنر دارد.خبرگزاری فارس از قول او می‌نویسد:
"ما بايد آثار هنري خود را مبتني بر يك رابطه عرضه و تقاضا توليد كنيم."

در همین خبر می‌خوانیم:
"رئيس مجمع سينماي كودك [ وحید نیکخواه آزاد] با رد اين فرضيه كه عنوان مي‌شود، كتابخواني در ايران وجود ندارد خاطر نشان ساخت: اتفاقا پديده هري پاتر و برخي از كتاب‌هاي ملودرام خانوادگي خط بطلاني بر اين فرضيه كشيد و استقبال از اين كتاب‌ها نشان داد كه مشكل از مردم نيست كه كتاب نمي‌خوانند بلكه مشكل از جايي است كه كتاب مورد علاقه وجود ندارد كه آنان مطالعه كنند."

بعد محمد تهرانی مثالی می آورد که بايد گفت مثالی اکستريم است ولی خب می خواهد ارزش عرضه و تقاضا را در عالم توليد هنری و روشنفکرانه نفی کند:

"من همین دیروز به خیابان مولوی رفته بودم و آن‌جا با چشم خود حداقل دو بساط فروش دیدم که عکس‌های بزرگ خوانندگان زن لوس‌انجلسی را عرضه کرده بودند و در کنار آن ها توی کارتن‌هایی که کنار بساط اصلی‌شان بود تعداد زیادی عکس در ابعاد حدود 13×18 ازهنرپیشه‌های نیمه عریان خارجی وجود داشت و عده‌ای هم در میان عکس‌ها به دنبال تقاضاشان می‌گشتند. خیلی چیزهای دیگر هم دیده‌ام و دیده‌ایم.

بحثی که آقای نیکخواه آزاد مطرح کرده از جوانب گوناگون قابل بررسی است.من فقط خواستم به نسخه‌ی جدیدی که برای هنرمند نوشته می‌شود اشاره کنم: توجه به تقاضا" (پايان نقل)

برای کسانی که به مسائل تئوری هنر و ادبيات و پراتيک روشنفکرانه می انديشند اين موضوع خوبی است. راست اش را بخواهيد از نظر من موضوعی مرکزی است: ما برای کدام مخاطب می نويسيم و توليد می کنيم؟ مردم ما همين مردم کوچه و بازار که محور دموکراسی خواهی روشنفکران اند در توليدات روشنفکری ما کجا به حساب می آيند؟ و ما چگونه می توانيم بين نخبه گرايی ذاتی شده روشنفکری و اين مردم سر-به-هوا و هوس پل بزنيم؟ آيا روشنفکران توليد کتتدگان اقليت اند؟

- کوتاه نوشتم تا دوستان دراز-نخوان هم بخوانند و محمد تهرانی هم نگويد از اين شاخه به آن شاخه پريده ام!

نيز:
اکستريم از آن طرف:
وحيد نيکخواه آزاد: هر اثر هنري كه ديده نشود، بي‌ارزش خواهد بود؛ همان خبر
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست