:: شکافهای فکری و ابهامات گفتمانی در بیان رفیق ملکوتی
:: روشنفکران و بازی در نقش آیت الله سکولار
:: گناه قم آب انگور و آب شیرین است
:: من با کنکاش در نیمه پنهان آدمها مخالف ام؛ با افشاگری هم
:: حق متفاوت بودن حق پایه و عام است و استثنا هم ندارد
:: پاتولوژی یک رفتار: تعطیلی جن و پری
:: ريشه کن نکنيم
:: پيغمبران لاکتاب مدرنيزاسيون
:: تفکر با ترجمه به دست نمی آيد، تجربه هم می خواهد
:: ترجمه راه روشنفکرانه زيستن نيست
:: روش بقای زنانه
:: چه کسی باور می کند رامين؟
:: حسادت آقای مرديها مشکل فرانسوی ها را حل کرد
:: انديشه اجتماعی بدون مناسک مرده است
:: آلترناتيوهای دينی و دیالکتیک نفی و رقابت
:: کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟
:: در آسيب شناسی روشنفکران
:: انقلاب تک نفره
:: وداع با دکتر سروش
:: سربازی رفتن روشنفکران وبلاگ نويسی است
:: پايان عصر ابهام
:: در ستايش سادگی و روشنی بيان به سبک آلن سوکال
:: حاشيه در غياب متن، نگاهی دوباره به جنبش دانشجويی
:: اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
September 26, 2005  
روشنفکران برای کدام مخاطب کار می کنند؟  
 

در ستايش سادگی و مردمگرايی

اين روزها وبلاگ ام را خواب می بينم! يعنی خواب می بينم که بايد چه بنويسم و چگونه وارد بحث معينی شوم. مدتی است نمی نويسم يا کم می نويسم. ديشب دوستی می پرسيد چرا و گفتم که مساله ای يا مساله های به هم پيوسته ای ذهن ام را بسيار به خود مشغول کرده است. بنابرين يا بايد از آن مساله ها بنويسم که چون هنوز پخته نشده شدنی نيست يا از مسائل ديگر که چون مساله اين روزهای من نيست لطفی نخواهد داشت. اين مسائل خوابم را هم اشغال کرده اند.

ارزش مخاطب ارزشی تعيين کننده
بگذاريد از واقعه ای بنويسم که مرا به اين يادداشت رساند.
ديروز فريد حائری نژاد فيلمساز ايرانی مقيم کانادا اينجا بود. فيلمی را که در باره نيک آهنگ و وبلاگ نويسان ايرانی ساخته با هم ديديم. خوش ساخت و تر و تميز و مفيد و مختصر. فريد اصرار غريبی دارد که فيلم بايد ساده باشد و عامه فهم و برای اين بايد بتواند شخصيتی را محور خود قرار دهد تا مخاطب با آن رابطه برقرار کند و موضوع فيلم را "بگيرد".

فريد تربيت شده نظام رسانه ای غرب است. تحصيلاتش را در مسکو ختم کرده و سالهاست در کانادا با تلويزيون همکاری می کند. او بشدت به قواعد ارتباط با مخاطب پايبند است. سر يک فيلمنامه هم که من و او با هم کار می کنيم همين دعوا را داريم. او می گويد تو فيلم را بايد بر محور يکی از آدمهای قصه "شخصی" کنی. من هنوز با ساخت پيشنهادی او کنار نيامده ام. به نظرم فرق مهمی در اين ميان هست. يک فرق تئوريک. من عقلا می فهمم که او چه می گويد اما قلبا می خواهم از آن تن بزنم! ماجرا چيست؟

نخبگان ما از سادگی می گريزند
واقعيت اين است که در بن تربيت فرهنگی خود، ما سادگی را نفی می کنيم. ما دوستدار ساخت های پيچيده و مفاهيم تو بر تو و زبانی متناسب با آن هستيم: ترانساندانتال. تمام تربيت ما بر چيز ديگری بجز سادگی استوار است. ما را تربيت می کنند که تحسين شويم. اين سنت قديم ماست. کافی است نگاهی بيندازيم به آثاری که تا پيش از مشروطه توليد می کرده ايم. آثاری مغلق اما مزين به همه صنايع زبانی. آثاری قدرتمند از نظر زبانی اما ضعيف از نظر ارتباط برقرار کردن. در نثر که ظاهرا روشن است چرا که آثار منشيانه نمونه بسيار دارد. اما در شعر رسانه ديگر فرهنگ ما هم قصه همين بوده است. اين جمله آن شاعر مشهور و مغرور صدر مشروطه را به ياد آوريم که گفت برای من مهم نيست که قصايد مرا کسی نفهمد. يک نفر هم بفهمد کافی است. ما انگار هميشه برای همان يک نفر می نويسيم. برای همين سرشار از غروری هستيم که همزمان تنه به تنه نااميدی می زند: مرا کسی نمی فهمد.

ما سادگی را تحقير می کنيم. چيزی را که همه بتوانند با آن رابطه برقرار کنند نمی پسنديم. و آنچه را هم می پسنديم به جرات می توان گفت نمی فهميم! ما سادگی و روشنی را خالی می بينيم. سطحی فرض می کنيم. آثار خوب و همه فهم در ميان جايی باز نمی کنند بکنند هم منتقدان که وجدان معذب مايند آن را به چيزی نمی گيرند. بنابرين ما خواه نا خواه نويسندگان و شاعران و مترجمان و محققان و سينماگران و روزنامه نويس هامان را به سوی نخبه گرايی سوق می دهيم. آری حتی روزنامه نويسان ما کسانی که نقش و وظيفه شان ارتباط برقرار کردن با بيشترين مخاطبان است.

وقتی انتظارات ارزش آموزشی را قربانی می کند
به حساب اعتراف هم می گذاريد بگذاريد. من خود نيز بين سادگی مردمگرا و پيچيدگی نخبه گرا چه بسا آونگ می شوم. گفتم عقلا می فهمم که سادگی موهبتی است اما قلبا به همان تربيت استادان خود و محيط روشنفکری خود می گرايم. زير پا گذاشتن انتظارات محيط کار بسيار دشواری است. در توضيح انتظارات برای نمونه بگويم که من ادب پهلوانی را با تحقيق فراگير و بر اساس تقريبا همه موجودی آثار فارسی نوشتم. می خواستم به دانشجويانم بگويم که حتی بدون دانستن زبان های فرنگی هم با خواندن همين مقدار آثاری که در دسترس است می توان به نتيجه ای رسيد. مشکل اين است که نمی خوانيم! اما احساس می کردم انتظارات چيز ديگری است. با خود می گفتم رساله دکترايم را عمدتا بر اساس منابع فرنگی خواهم نوشت – تا رقيبان و منتقدان را قانع کنم که دست ام در استفاده از منابع غربی بسته نيست. انتظار آنها چنين بود. کسی باور نداشت و ندارد که بتوان بر اساس منابع فارسی به جايی رسيد. بر اساس اين اسطوره که: علم تنها نزد غربيان است.

سادگی فقط مساله زبانی نيست
سادگی يک معنا و  يک جهت ندارد. فريد فيلم اش را ساده می سازد: موضوع را کوچک می کند، از فنون تصويری برای خسته کننده نشدن آن استفاده می کند – مثلا کارتونهای نيک آهنگ را به انيميشن تبديل می کند، قهرمانی برای فيلم خود تعريف می کند، از بحث های نظری صرف تن می زند و به رابطه موضوع با زندگی جاری می پردازد، هر نوع اشاره ای که کار را برای مخاطب – مثلا کانادايی- گيراتر کند در فيلم می گنجاند، فيلمبرداری و تدوين را هم روان و خودمانی و در عين حال حرفه ای و با ظرافت انجام می دهد و مانند اينها. در واقع اينها بخشی از تکنيک های سادگی است. در عرصه فيلم مستند تلويزيونی.  

سادگی فقط زبان ساده نيست. موضوع ساده نيست. سادگی تکنيک ارتباط با مخاطب عمومی است. همان که معمولا در ميان ما به ابتذال هم می گرايد و موجب رميدن هر چه بيشتر روشنفکران از سادگی می شود.

دموکراسی همچون فلسفه سادگی
سادگی فلسفه ای دارد. ارتباط با مردم فلسفه آن است. مردمی که اساس فلسفه های اجتماعی و سياسی قرن اخير بوده اند. چنانکه قرن بيستم را قرن مردم ناميده اند. هر پديدآورنده ای که به مردم بينديشد نمی تواند از سادگی تن بزند. بر اين اساس اگر به کار روشنفکران ايران نظر کنيم بايد بگوييم که بيشتر آنها به مردم نمی انديشند!

در طول تاريخ صد ساله اخير ما چند نهضت ساده نويسی داشته ايم. همه آنها برای تماس گرفتن با مخاطبان جديد بوده است: مردم. پيش از آن مخاطب نويسنده در دربار بود يا در حلقه های متصل به دربار و يا در حوزه های علميه. مخاطب هميشه به نوعی نخبه بود. از اشراف خلق بود.

نهضت های ساده نويسی ما به شعار ساده و صميمی رسيد. به سينمای مردمگرا در آثار مهرجويی و حاتمی و تقوايی رسيد. به شعر فروغ فرخزاد رسيد. به پديد آمدن روشنفکرانی مانند آل احمد و شريعتی رسيد. مطهری نيز که در اعلی عليين فلسفه و کلام بود عيبی نمی ديد که داستان راستان بنويسد.

ساده پردازان روشنفکران مردمی ما
ساده نويسان ما و ساده پردازان و مردمگرايان ما بهترين روشنفکران ما و موثرترين آنها بوده اند. آنها از زمانی که به وجود آمدند همواره حل المسائل جامعه خود بوده اند. تمام آثار آنها تمام مسائل عمده ما را در دوره آنها ثبت کرده است. آنها هرگز دنباله رو انديشه های غربی نبوده اند به اين معنای درست که به جای انديشيدن به مسائل غربی به مسائل جامعه خود می انديشيدند.

چه شد که دوباره در سالهای اخير آن گوهر سادگی پنهان شد و آن خوی و خيم قديم بر محيط های توليد فکری و فرهنگی ما چيره شد داستان ديگری است. اما نتيجه آن شکاف غريبی است که بار ديگر ميان مردم و پديدآورندگان جامعه ايران افتاده است و وسوسه ای که هر چه بيشتر آنان را به سوی زبان ياجوج و ماجوج سوق می دهد و آثاری که مخاطبی ندارد و مخاطبانی که اگر هم جمع می شوند و هورا می کشند چيز چندانی از آنچه می شنوند و می خوانند بهره نمی برند. اگر می بردند ما کمی بهتر زندگی می کرديم. دوباره بايد رابطه فکر و زندگی و فرهنگ و زندگی را برقرار کرد. راه ساده و کوتاه اش آن است که ارزيابی مجددی از پديدآورندگان خود به دست آوريم و اولويت هامان را جابجا کنيم و کسانی را که از نظر انداخته ايم و ناديده گرفته ايم قدر بشناسيم. هستند در ميان ما کسانی که به همان عهد با مردم و نوشتن برای مردم باقی مانده اند. تازه آنگاه می توانيم مسائل امروزمان را فهرست کنيم. اين مقدمه واجب است.

پس نوشت:
شاهد از غيب رسيد. سيمين دانشور نازنين در گفتگويش با شرق در باره سادگی بيان گفته است: "اين مردم نمى توانند آبستراكسيون را بفهمند. مثلاً آقاى محصص تابلوهايى دارد كه گاه خود من در درك آنها مشكل دارم و گاه به سختى آن را مى فهمم پس مردم عادى چه كنند. پدر من درآمد تا بتوانم به اين نثر ساده دست پيدا كنم. ما در دوره دكتراى ادبيات در دانشگاه تهران با اصول استادى مانند فروزانفر روبه رو بوديم كه مى گفت اگر وصاف را مى خوانيد بايد نمونه نثرى مانند آن بنويسيد و يا بيهقى را بايد به سبك خود او بنويسيد (جالب اينكه نثر بيهقى بسيار ساده است و همين هم باعث زيبايى تاريخ او شده است) بنابراين من با توجه به اين تجربيات فكر نمى كنم ملت ايران بتواند با فرم هاى انتزاعى خو بگيرد."

پس نوشت 2:
در باره اين مصاحبه سيمين دانشور حرفهای پيام يزدانجو را هم ببينيد. من به نکته هايی که او در مصاحبه ديده توجه داشتم اما فکر نکردم آنقدر مهم است. چرايش بماند. مهم حرفهای متکی به تجربه های او در ادب و هنر است نه خودستايی هايی که در ميان نويسندگان ما معمول است. توجه کرده ايد وقتی با يک نويسنده حرف می زنيد بيشتر وقت را از خودش حرف می زند؟ سخت نگيريد. اگر ما توجهی را که نويسنده شايسته آن است از او دريغ نمی کرديم مجبور نمی شد از خودش اينقدر حرف بزند.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/735
نقد و نظر

نمي دانم چرا آدرس سايت را قبول نکرد .
اما به هر جهت من مصاحبه خانم دانشور را خواندم .بايد بگويم خيلي متاسفم که ايشان در اين سن خود را به چنين درجه اي از خفت رسانده اند که براي خوش آمد حکومت و لابد عده اي که ساپورت مالي و مراحل چاپ و نشر کتابشان را به عهده دارند "سخناني را بگويند که آنقدر در بيان غلو آميز آن افراط کرده اند که به شعور مخاطبش هم توهين مي کند .کسي از ايشان درباره موعود و فضايل دين شيعه سوال نکرده بود.در ضمن جامعه ما به اندازه کافي دلزده از اين دروغها و خرافات هست که احتياج بيشتري ندارد که نويسنده سووشون وقت او را بگيرد و با تيراژ بالا مهملاتي را بنويسد در رثاي موعود است.
در ضمن کسي که ايشان را هم از نزديک بشناسد مي داند که حتي اعتقادي به گفته خويش ندارد.و من آنقدر از اين امر مغمومم که چرا بايد نويسندگان و به ظاهر روشنفکران ما هميشه از پس موج بيايند نه جلوي موج.
در امريکا کسي چون مايکل مور تمام حيثيت نداشته بوش را به باد داد و کساني چون بکت چند سال قبل گفت که نبايد در انتظار هيچ گودويي بود .حالا چگونه است که خانم دانشور در اين سن به اين دريافت رسيدند که شيعه بهترين دين است و بايد در انتظار موعود ماند؟

Posted by: شيدا محمدي at October 4, 2005 12:15 AM



با سلام.
بايد بگويم اين بينش که ما بايد به آن سادگي برسيم کاملا صادق است و انسان قرن 21 خسته از اين لفاظي و پر گويي است.احساس متناقضتان درباره سادگي کاملا صادقانه بود .ما همانطور که در پي چيزي هستيم به همان نسبت آن را نفي مي کنيم.

Posted by: شيدا محمدي at October 4, 2005 12:03 AM



سياست را نمی توان از زندگی جدا کرد. سياست همه جا هست، حتی در ادبيات. اين گفتار شما يک بعد سياسی هم دارد. اگر يادتان باشد در انتخابات اخير رياست جمهوری يک طرف قضيه معين بود با آن سخنان قصارش که حتی حجاريان را به شگفتی واداشت که چرا اين قدر «قلمبه و سلمبه» و بالای ديپلم صحبت می کند. تا جايی که يادم می آيد جواب معين اين بود که چرا نه؟ اشکالی ندارد که از طبقه فرهيخته جامعه بود. ولی دست آخر همين جامعه است که قرار است رأی بدهد. فيلم آقای فريد را منهم ديدم. البته نسخه «سانسور» شده اش را که در سی بی سی پخش شد. فيلم خوبی بود اگر تنها راجع به يک شخص بود. اگر تنها راجع به نيک آهنگ بود. زمانی که خواست بعد فيلم را بسط دهد و ديگر جوانان ساکن تورنتو را نيز در اين قضيه مشارکت دهد، ارزشش را از دست داد. چند جوانی که به دور يک ميز رستوران می نشينند و راجع به مشکلات جوانی صحبت می کنند نماينده ايرانی های تورنتو نمی توانند باشند. نماينده کسانی نمی توانند باشند که بيست سی سال است در کانادا زندگی کرده اند. آنوقتی که حتی يک مغازه ايرانی هم نبود. و به خاطر سانسوری که انجام شده بود سخنان نازلی به گونه ای برداشت شد که انگار قاطبه زنهای مملکت فکر و ذکرشان «سکس» است. مطمئنم که نازلی خيلی چيزهای ديگر هم گفته بود.

Posted by: محمد at September 29, 2005 4:22 PM



درود بر شما ! جايي خواندم كه : هنرمند واقعي تمام سعي اش بر ساده كردن اثرش است . و در جايي ديگر اينكه : آنهايي كه عمق ندارند خودشان را گل آلود مي كنند تا عميق تر به نظر برسند ... من نيز همواره سادگي را (اگربه پيش پا افتادگي نيانجامد) ستايش مي كنم.

Posted by: *شریف* at September 29, 2005 2:44 AM



سيبستان عزيز در عوض من خواننده هميشگي وبلاگت هستم.

Posted by: Second Self at September 28, 2005 9:24 PM



برادر جان،

نمی توان هم قائل بود به اينکه "جملات قبلي ناسزا بودند" و هم اينکه "نقد نقد" بودند.

ديگر اينکه قياس سرکار با خدا و پيامبر مع الفارق است. در باره ناسزاگويی مثال خوبی هم انتخاب نکرده ايد. واقعيت همين است که شماری از انسانها به دليل تعطيل عقل و کنار نهادن منش انسانی از مرتبه حيوان هم نازل تر می روند زيرا حيوان ندارد اما اين يکی دارد و استفاده نمی کند. به اين نمی گويند ناسزا. چرا که سزاوارتر از اين چيست در حق چنان کسانی؟

اين هم که می گويید "كلا در اين دوره با نشان دادن اينكه بخشي از گفته كسي توهين حساب ميشود بطور ابزاري خيال خود و ديگران را از باطل بودن كل آرا شخص توهين كننده راحت ميكنند" در مورد سخن شما صادق نيست چون شمااصلا حرفی نزديد. شما تنها واکنش عاطفی خود و بگو خشم خود را نشان داديد. هرگاه استدلال کرديد حتما از دايره توهين خارج می شويد و تازه می شود قضاوت کرد که سخن تان حق است که جدل با سخن حق نکنيم؛ يا باطل. گرچه من از حق و باطل کردن پرهيز می کنم. فکر می کنم در هر زمان واحد نسبت به دانش موجود استدلال می تواند مخدوش و يکجانبه باشد و يا تا حد مقدور همه جانبه نگرتر. استدلال دکتر سروش را هم مخدوش می بينم.

من عنوان مطلب را هوايی انتخاب نکردم و معتقدم به اندازه کافی رسا هست. بی ارزش بودن يا نبودن اش را خواننده وزن می کند. از نظر من رسا بودن و نکته پنهان و احتمالا کمتر ديده شده را آشکار کردن مهم بوده است.

در باره تضاد خاتميت با تشيع هم من قصد تفصيل نداشتم و فقط اشاره کردم که تاريخا اين نوع رهيافت ها به جايی نمی رسد و اختلاف ها را نمی زدايد و قصد محققانه ای در آن نيست. پيشتر در مطلبی با عنوان دموکراسی و مهدويت و سالاد دکتر سروش تا اندازه ای تفصيل داده ام. می توانيد مراجعه کنيد. اما اينجا باز می گويم که هر تفسيری از اسلام و اصول آن که منجر به حذف يکی از فرق شيعه يا سنی شود نمی تواند در معيار داوری وزنی داشته باشد. و ادعای بزرگ و بی وجه و سنگی علامت نزدن است. هر راه ديگر مجاز است. اگر شما فکر می کنيد می توان خاتميت را طوری تعريف کرد که به تاريخ تشيع خاتمه دهد ساده بگويم که بيراهه می رويد. يعنی به جايی نمی رسيد.

Posted by: سيبستان at September 28, 2005 6:16 PM



جملات قبلي هم ناسزا بودند هم نقد نقد.
هر چند ناسزا گويي الان موضوع بحث نيست اما خوبست زماني را براي بررسي مجاز بودن يا غير مجاز بودن ناسزا گويي اختصاص دهيد چرا كه اين موضوع به اين سادگي ها كه شما فكر ميكنيد نيست. خدا و پيامبر هم از نظر كسي به آنها اعتقاد نداشته باشد ناسزا گفته اندو گمراهان را به چهارپايان تشبيه كرده اند. كلا در اين دوره با نشان دادن اينكه بخشي از گفته كسي توهين حساب ميشود بطور ابزاري خيال خود و ديگران را از باطل بودن كل آرا شخص توهين كننده راحت ميكنند.
قدم اول : آيا ميپذيريد كه عنوان نقد شما بي ارزش ويا كم ارزش است ؟ ( به عنوان شخص نقاد . نگران نباشيد اين قبول كردن به معني عقب نشيني شما از بقيه مطالبتان نيست )
قدم دوم : مطالب سروش در مورد تضاد خاتميت با تشيع بود. در مطلب شما چه ميزان پاسخ گويي مناسب نسبت به اين موضوع بود. چه مقدار محققانه بود ؟

Posted by: رضا نعیمی at September 28, 2005 5:27 PM



آقاي جامي ممنون براي نوشته خوبتان. اما فكر مي كنم مسئله اي كه شما مطرح مي كنيد ریشه اش بیش از این که زبانی و فلسفی باشد فرهنگي و جامعه شناسانه است. برداشت من از سادگي كه شما گفتيد شفافيت بود. زيرا چند لايه بودن كلام و رفتار ماست كه ما را پيچيده كرده. به نظر من تمام تراژدي رفتاري و كلامي ما ايرانيان به نظر من خلاصه مي شود در :
What you see is not what you get
براي ما ساده نوشتن و ساده زيستن و ساده گفتن تنها يك "اجرا" است ؛ یک "اکت" که نه صادقانه است و نه شفاف. و آنچه که شفاف نیست بنابراین ساده هم نیست. زير لايه ساده زيستي و ساده گويي بسياري از كساني كه تظاهر به سادگي مي كنند پيچيدگي عميقي نهفته است. ما به حجاب عميقا عقيده داريم : حجاب فكري , كلامي, رفتاري,... به قول مرحوم مختاري از پوشيده گويي تا رك گويي اما هنوز مانده تا شفافيت كه اصل سادگي است را ياد بگيريم.

Posted by: Second Self at September 28, 2005 2:55 PM



من با كل مطلب شما موافقم. اما...
وقتي ميبينم بين دو كلمه ساده نويسي و مردم گرايي "و" گذاشته ايد مي گويم نكند اين دو را لازم و ملزوم ميبينيد؟ جسارتا چند نكته به ذهنم ميرسد: 1- بعضي ايده ها, انديشه ها و "كانسپت ها" ذاتا مشكل و پيچيده هستند و ضمن اينكه نبايد تلاش كرد فهمشان سختتر بشود، نمي شود هم آنها را ساده كرد به دلايلي كه خودتان بهتر مي دانيد: مثل اينكه عمق مطلب از دست نرود يا اينكه مطلب اصولا تخصصي است و زبان تخصصي مي طلبد كه شايد خواندنش با سرعت و يا براي خواننده غير متخصص آسان نباشد و نبايد هم باشد. متنها از اين نطر البته گروه بندي دارند و هر پيچيدگي نوشتاري، منفي نبايد ارزيابي شود.
2- درباره مثال شما كه يك فيلم است هم در نطر گرفتن مخاطب يا طيف مخاطبين و برايند آنها (گروه يا گروههاي سني، رسانه اي كه در آن به نمايش در مي آيد مثلا تلويزيون يا سينما يا ويدئو يا..., زمان مشاهده, طول فيلم...) بسيار مهم است و يك بخش اساسي و اصلي درشكل دهي ساختار فيلم است و شايد يكي از دلايل اختلاف نطر شما با همكارتان در همين عدم توافق باشد. من شخصا نه پيچيدگي را سرزنش ميكنم، نه سادگي را في نفسه ارزش ميگزارم و نه حاضرم لذت رمز گشايي و بجا آوردن پيچيدگي هاي "متن" هايي را كه ميستايم (نوشتار يا غير از آن)واگذارم.به هر حال همه مخاطبان "مردم" هستند. ضمن آنكه مخاطب عام هم در موارد مختلف تعريف خاص لازم دارد.
يك چيز ديگر: متمركز شدن روي يك موضوع و به چند تا مسئله با هم نپرداختن در روش تحقيق غربي (همانطور كه مي دانيد) يك اصل و ارزش است در حالي كه مي تواند در فيلم اينطور نباشد. مهم اينست كه آيا يك فيلم مي تواند در حيطه اي كه براي خودش تعريف مي كند موثر عمل كند و حرفش را برساند يا خير. و مولف فيلم چقدر مي تواند موضوعات مختلف را با موفقيت با هم درآميزد يا ربط دهد.

Posted by: Fereshteh at September 28, 2005 2:35 PM



در نقد خجالت وجود ندارد و خطاب خجالت آور بودن هم ناسزا ست تا نقد نقد. اما در طرح اين عنوان بايد بگويم در متن سروش به اندازه کافی نشانه هست که اين احتمال را بدهيم که او بين موضع سياسی خود - و رقيب اش- و صحت ايستار بحثی خود - و او- رابطه ايجاد می کند. به علاوه رفتار شديدا سياسی سروش مانع از آن است که بر نيات سياسی او در طرح نقدها چشم بپوشيم. و اين بحث ديگری است. اشاره ای کردم گرچه در متن او تصريح بر اين نکته هم می توان يافت.

Posted by: سيبستان at September 28, 2005 9:36 AM



يكي از بدترين نقد هاي شما در مورد نوشته سروش
"جفای رفته بر شما نشان صدق گفته شما نيست ."

آيا سروش گفته است كه "جفای رفته بر من نشان صدق گفته من است " ؟

ميشه گفت اين طرز شروع كردن از لحاظ منطقي خجالت آور است.

Posted by: رضا نعيمي at September 28, 2005 5:22 AM



جالب است که این روی آوردن به ساده نویسی در مورد کسانی که تازه آغازبه نوشتن کرده‌اند بیشتر دیده می‌شود. درباره آن قبلا یادداشت کوتاهی در این‌جا نوشته بودم:
http://starparty.blogspot.com/2005/09/blog-post_06.html
همان زمان تعدادی از دوستان که به داستان نویسی علاقه‌مند بودند در کلاس‌های کارنامه و بنیاد گلشیری شرکت می‌کردند و دعوای همیشه ما بر سر این بود که چرا همه آن‌ها در یک قالب و با یک زبان که همگی هم نامفهوم بود می‌نویسند. مسلماً برگزاری این کلاس‌های داستان‌نویسی گام بزرگی در آموزش نسل جوان بود، اما به نظر من یک ایراد اساسی به آن وارد است ، دراین کلاس‌ها انتظار بر این بود که همه باید به سبک شازده احتجاب بنویسند! به دوست دیگری که نمونه کارهایش - که به زبانی ساده و صریح نوشته شده بود- را به کارنامه برده بود نیز توصیه شد در این کلاس‌ها شرکت کند تا قلمش پخته شود!

Posted by: SarBeHava at September 27, 2005 8:11 PM



gharaz am towsiye be parhiz az etnaab bood o bas.

Posted by: Amir at September 27, 2005 8:00 PM



ِI think beside being simple, an article better be short so people read it.

Posted by: Amir at September 27, 2005 2:52 PM



... و اجاقی که در آن اشيا بيهده می سوزند...

Posted by: آزاده at September 27, 2005 10:31 AM



مهدي عزيز
فكر مي كنم حضور در وبلاگ شهر به هر وبلاگ نويسي آنچه را كه گفته اي ثابت مي كند . مخاطبان جايي جمع مي شوند كه نوشتاري ساده و بي تكلف باشد و در واقع گوينده با وبلاگ خود راحت باشد .
خود همين وبلاگ يك نهضت ساده نويسي ديگر است .
هر كسي يكي دو نوشته ي متكلف و واجد كلمات دهن پر كن كه بگذارد ( مثل دو تا نوشته ي اخير خودم ) مي بيند كه استقبال مخاطبين چقدر كم است .
اين است كه همه بالاجبار رو مي آورند به ساده نويسي . اينجا نويسنده با خواننده خيلي خيلي نزديك اند به همين دليل درك مناسبي از خواننده در نويسنده ( كم كم ) بوجود مي آيد .
آن پيشينه ي ذهني تكلف گرايي و قلمبنه سلنبه گرايي را هم مي شود ديد كه در حال تغيير است .
مي داني ؟ هيچكس نيست كه كمي مخاطب برايش بي اهميت باشد و به همين خاطر همه سوق داده مي شوند به ساده نويسي . اين كه از خودشان بنويسند راحت باشند و درد و رنج جامعه را يك چيز عجيب و غريب و دور از ذهن قلمداد نكنند.
اما به گمانم يك مشكل اين وسط داريم : "ترس" .
بزرگترين عاملي كه به نظر من در چندين جا ما را آزار مي دهد همين ترس است .
ما جرات نداريم به نوشته ي يك روشنفكر نزديك شويم .
روشنفكر جرات ندارد ساده بنويسد . مي هراسد از ساده نويسي .
در دوستي هامان . در كارمان . در بيكاريمان . در همه چيزمان .
ما مي ترسيم .
به گمانم تفاوت ما به كسي كه متولد غرب است در همين است . او نمي ترسد .

Posted by: محسن مومنی at September 27, 2005 4:32 AM



نی لبک عزيز،
من از يکدست کردن حرف نمی زنم از روش و تکنيک ارتباط با مخاطب عام حرف می زنم که هر کس از هر دستی قاعدتا بايد به آن بينديشد. اين يک. دوم اينکه من از مغلق نويسان معدودی که در متن خود حرفی هم دارند نگران نيستم. اين حاشيه هميشه در کنار متن بوده و خواهد بود. مساله اين است که مغلق نويسی و گنده گويی و ارجاع به اسامی دهان پرکن و زبان بابل گرايی به متن تبديل نشود که شده است. من در جهت تغيير متن حرف می زنم. متن کنونی توليد فکری و فرهنگی ما مطلوب نيست. مردم گريز است. مساله اين است.

ضمنا اين حرفت شاهکار بود: روشنفکری بدون کنش اجتماعی مدام در پی استخراج تعریف روشنفکری است. بايد راجع به اين جداگانه نوشت. چرا ما در تعريف مانده ايم؟ چرا در عمل خود را تعريف نمی کنيم؟

Posted by: سيبستان at September 26, 2005 9:25 PM



حوزه اندیشه ما دچار مقایسه، توجیه، تقبیح و تحسین است و این یعنی اندیشیدن با پیش داوری که با نفس اندیشیدن و فلسفیدن بسی فاصله دارد.بر این اساس حتی اگر کسی بخواهد هم ارتباط برقرار کند با متن اجتماعی ، نمی تواند.چرا که آنچه که او در تلاش برای ارتبطا با آن است نه متن واقعا موجود بل که متن تحریف شده توسط ذهن وی می باشد.

Posted by: ني لبك at September 26, 2005 8:27 PM



سلام آقای جامی عزیز
من فکر میکنم طلب یکدستی روشها نتیجه بخش و موثر نمی تواند باشد چرا که اساسا انسانها و جوامع را به لحاظ سطح فهم ( از دلایل زیستی اش بگیرید تا دلایل محیطی همچون تحصیل) یکسان نمی بینم.به نظر من سطوح مختلف در اجتماع بنا به سلسله مراتب مقتضی، باید فعال باشند و متقاضیان هر سطح بتوانند در حد خودشان از این سلسله مراتب تغذیه شوند.
اما آنچه که شما از آن به مغلق خواهی و پیچیدگی طلبی ایرانیان یاد کرده اید مورد اشتغال ذهن من هم هست و واقعا می گویم که در اکثر موارد به سادگی راه به پز روشنفکری می برد و دیگر هیچ. اما سادگی مرزی ظریف با عوام زدگی دارد و بسادگی میتواند از تکنیکهای ارتباط صحیح و موثر به تبعیت از عوام و نه انتقال دانسته های جدید تبدیل شود. من متاسفانه حوزه اندیشه د رایران را دچار نوعی سوداگری بیمارگونه می دانم که در آن نه تلاش برای فهم عمیق و نه توان و اراده اي برای فهماندن دانسته ها وجود دارد.گاه با خودم می اندیشم که آیا ما واقعا می اندیشیم؟چرا و با چه هدفی می اندیشیم؟چگونه می اندیشیم؟و آيا سوالهای موجود در حوزه روشنفکری ایران سوالهای برجوشیده از متن جامعه ایرانی هستند یا غرغره سوال-جوابهای عصر روشنگری غرب...حتی فلسفه در معنای اندیشه در ظرف زمان ومکان نیز رابطه اش با متن اجتماعی قطع است و دچار تدوین پروژه و غرق در توجیه یا تقبیح یا تحسین گذشته.روشنفکری بدون کنش اجتماعی مدام در پی استخراج تعریف روشنفکری است اما با تکیه بر کدام سابقه، معلوم نیست.همه در قید ارائه تعاریف خودساخته و سپس تلاش برای گنجانیدن خود د رچهارچوب این تعاریف هستند بدون آنکه این تعاریف و این تلاشهای ذهنی ارتباطی با کنش اجتماعی داشته باشد.کنش اجتماعی در نظرم به طور عام همان ارتباط با متن جامعه در سطوح و با روشهاي مختلف و در چهارچوب زمینه تفکر هر کنشگر مي باشد.

Posted by: ني لبك at September 26, 2005 8:24 PM


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست