:: همزیستی نوروزی
:: نوروز؛ یسن آتش، جشن خورشید
:: میترای رومی، خدایی پارسی
:: پیوندهای کریسمس با شب چله یا یلدا
:: آب و آتش نوروز؛ زایش بمثابه امر مقدس
:: در معنای نوروز پیروز
:: آتش ایمانی و ایرانی
:: نوروزستان
:: نوروز و بازگشت
:: نشانه شناسی نوروز مقيم و مهاجر
:: آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟
:: وطن ام مثل نسيم می رود شهر به شهر
:: سيزده بدر، هشتمين روز هفته
:: بازگشت به آغاز
:: عاشورا و فرهنگ ايرانی
:: يلدا با انار سمرقندی
:: يلدا نام ديگر مهرگان است
:: باز هم حافظه تاريخی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
September 9, 2005  
انحطاط در انديشيدن به ايران  
 

 باز هم در باره سخنان استاد مصطفی ملکيان

خواندن متن دقيقتری از حرفهای مصطفی ملکيان براستی مرا اندوهگين و افسرده کرد. می دانم که نتيجه يک نسل ستيز با ايران و ايرانيت و حس ملی جز همين دست آرا که ايشان بيان کرده است نيست ولی باز هم نمی توانم احساس تاسف نکنم. فکر می کنم آرايی از اين دست بر سر شاخ نشستن و بن بريدن است. اينهمه استدلال های عجيب و غريب برای اثبات اينکه ايرانی در کار نيست و ايرانيتی وجود ندارد در بن خود ضد استدلال و ضد انديشه است. هيچکس چنين به ريشه خود تيشه نزده است که ما می زنيم. يحسبون انهم يحسنون صنعا. کسی که خود را ايرانی بداند و مهر ايران نداشته باشد انديشه ورز کدام جغرافياست؟ به نظرم تنها چنين کسانی اند که فکر می کنند با پيراستن انديشه از اقتضائات بومی خود آن را جهانی می کنند يا به خصايل جهانی و جهانشمول آن می رسند. غافل از اينکه انديشه جهانی محض در علوم انسانی و اجتماعی غيرممکن است. در آنچه به زندگی آدمی و جامعه او پيوند دارد همه چيز انضمامی است. همه چيز نخست بومی است و تنها با حفظ احتياط می تواند ابعاد و انطباق جهانی پيدا کند / داشته باشد. 

يونان محوری: من اگر مجال باشد و خواننده ای داشته باشد گفته های اين استاد ناديده ايران ستيز را يک به يک بررسی می کنم اما حاليا ضروری ترين چيزی که در گفتار ايشان می يابم نقد می کنم که مصيبت بزرگ است و آن يونان محوری است. ايشان هنوز در نيمه اول قرن بيستم زندگی می کنند که يونان کعبه انديشه غربی - و دانشوران مقلد آن در جهان سوم - بود و همه چيز و حتی تاريخ عالم و تمدن از يونان آغاز می شد. دنيايی که همه چيز را در کنفورميسم استالينی يا موسولينی می خواست و علم و عالم اش - از غربی و غرب زده- استعمارزده بود. جهان زوال يافته ای که تمدن غرب مغرور فتوحات خود بود و ديگر تمدن ها و ملل را به چيزی نمی شمرد.

اما اکنون از آن دوران دهه ها گذشته است. جهان غرب فروتن شده است و ديگر همه چيز از يونان آغاز نمی شود. اما استاد ما هنوز می گويد: " ما صد ورق نوشته نداريم كه با فرهنگ يونان قابل مقايسه باشد حتي پنج ورق نيز نداريم
... ." گيرم ايران در مقابل يونان 5 ورق هم نداشت. هند چه؟ چين چطور؟ مصر چگونه؟ هيچکدام از اين تمدنها که ارسطو ندارند در مقابل يونان محوری استاد ملکيان به چيزی می ارزند؟

يونان خفته است: اما اين يونان درخشانی که استاد به آن باور دارند و می نازند چرا در هيچکدام از جنبش های متعدد عصر نو نقش نداشته است؟ يونان حتی در همان دوران طلايی خود آثاری به وجود آورده و سپس چون اخگری که بدرخشد و خاموش شود درخشيده و بزودی خاموش شده است. استاد ما برای اين رستاخيز کوتاه مدت تمدن يونانی چه جوابی دارند؟

يونان و حکمت شرقيان: من ارسطو را حاليا کنار می گذارم و او را يونانی ترين انديشمند يونان می گيرم. اما سقراط چيست جز يک حکيم شرقی که به زبان يونانی حرف می زند؟ افلاطون کيست که اينهمه آرای او با آرای ايرانيان و حکمای ايران نزديک است؟ مثل ( بر وزن تپل) افلاطونی که بنياد  فلسفه او را می سازد از کجا آمده است که اينهمه در ميان حکمای ما اقبال يافته است؟ چرا انديشه يونانی در ميان حکمای عهد ساسانی اقبال داشت؟ چرا افلاطون خود را وامدار انديشه زرتشت می ديد؟ چرا حکمای يونان از طالس و ذيمقراطيس و فيثاغورس و سولون و لوسيپوس و افلاطون و گزنفون به شرق سفر می کردند و در ايران و بابل و مصر اقامت داشتند؟

در جهانی که يونان يونان بود منبع حکمت کجا بود جز ايران و هند و مصر؟ آيا حکمای يونان هيچ وامی به انديشه های اين تمدن های بزرگ نداشتند؟ آيا می توان تصور کرد که مردمی چون ايرانيان نخستين حکومت جهانی را بنياد گذاشته باشند اما بر يونان هيچ تاثيری نگذاشته باشند؟

يونان را ايران و اسلام حفظ کرد: و اين اوراقی که استاد به رخ شاگردان خود می کشد از حکمت يونان چگونه حفظ شد؟ آيا اگر ايرانيان و سريانيان دست به کار ترجمه حکمت يونان نمی شدند امروز چيزی از آن حکمت باقی مانده بود که به رخ ما کشيده شود؟  اين يک امر مسلم تاريخی است که ميراث يونان را ايران و اسلام حفظ کردند. يونان را بيت الحکمه ساسانی و خلفای عباسی حفظ کرد نه خود يونان.

حکمت يونانيان را تو مخوان: اما اين همه داستان نيست. از همان قرون آغازين اسلامی اهل دين حکمت يونان را خوار می داشتند. ادب فارسی پر است از مذمت حکمت يونانيان و ترجيح حکمت قرآنيان. چگونه است که امروز اهل دين و حکمت دينی طرفدار حکمت يونان شده اند و حکمت قرآن را فراموش کرده اند؟ و حکمت قرآن چيست اگر حکمت شرقی نيست؟ و قرآن در اساس چه فرق با متون مقدسی دارد که قرنها در هند و چين و ايران و مصر مايه الهام و راهنمای عمل و زندگی بوده است؟  استاد ما از کدام موضع مصلحانه و عقلانی حرکت می کنند که همه اين تمدن ها را خوار می دارند تا يونان را بزرگ دارند؟ و اين يونانی که ايشان همه عالم را به کرشمه ای از آن می فروشند همان نيست که حکمای معاصر "مکتب تفکيک" از شيخ مجتبی قزوينی تا محمدرضا حکيمی چنان قدرتمندانه با آن به ستيز بر می خيزند و می خواهند انديشه و حکمت قرآنی را از آلايش يونانی پاک کنند؟
 
تاريخ از روی منابع دست دوم:
من از سخنان ايشان ناچار به اين نتيجه می رسم که ايشان يا تاريخ نخوانده اند و يا با پيشداوری های بسيار خوانده اند يا از روی منابع دست دومی خوانده اند که در ميان اهل حوزه رايج است. اما حتی اگر جرجی زيدان و گوستاولوبون و ويل دورانت را هم خوب بخوانيم علی القاعده نبايد به چنين يکجانبه نگری های هولناکی برسيم.

ايشان می گويد: "انصافاً شما از آن چيزي كه در قلمروي ايران مي بينيد، غير از تعدادي بنا كه آنها را نيز همه مورخان گفته اند كه رومي ها براي ما ساخته اند مانند تخت جمشيد كه مورخان گفته اند هخامنشيان تعدادي مهندسان و معماران رومي را آوردند و براي ما اينها را ساختند
- اگر اينها را بگذاريد- كنار شما يك اثر فلسفي به من نشان بدهيد. يك اثر ديني بلند به من نشان بدهيد. يك اثر هنري و يا عرفاني نشان بدهيد." بجز آنکه اين شيوه بيان، مصداق کاملی از منطق تقليل است، شناخت استاد ما از تاريخ همين است که رومی ها را که اصلا در عهد هخامنشی وجود نداشته اند وارد ساختن تخت جمشيد کند. ايشان نه تنها فلسفه را که معادل ايرانی اش همان حکمت کيخسروی و مغانی و خرد جاويدان ايران باشد به چيزی نمی گيرد، هفت هزار سال هنر ايران را هم قابل ذکر نمی داند. ايشان لابد عرفان جهان گستر ميترايی و زندآگاهی و گنوسی و مانوی را هم قابل چشمپوشی می داند. چنانکه تمام کتاب عظيم اوستا و دينکرد را تحفه ای در متون دينی نمی شمارد. اما برای فلسفی ترين مساله انديشه دينی ايران چه جوابی دارد: ايرانيان نخستين مردم در شرق اند که خداوند را به وحدانيت و تجريد شناختند و او را به صورت بت درنياوردند. آيا مردمی که به انديشه تجريدی می رسند از حکمت تهی بوده اند؟

ايران در اسلام: استاد ما به اين ترتيب ناگزير معتقد است که ايرانيان تمام هنر و دين و حکمت و ادب و خرد خود را يکباره پس از اسلام پيدا کرده اند. اما واقعا چنين حکمی رواست؟ آيا درخشش اخگر يونان حساب است اما درخشش و کوشش و بقای ايران در طی چند هزاره حساب نيست؟ آيا ايرانيان بدون داشتن پشتوانه ای از فرهنگی عالی می توانستند مشارکتی عظيم در اسلام و گستردن آن داشته باشند؟ آيا ايشان سهم ايران در رشد تمدن اسلامی را هم منکرند؟ آيا منکرند که زبان فارسی زبان دوم عالم اسلام بود؟ چرا عربی ديگر زبانهای همين عالم را در خود هضم کرد اما فارسی در کنار آن زنده ماند؟

مرز ايران کجاست؟ فارسی استاد عزيز مرز ايران است. ايران هم ايران فرهنگی است نه مرز سياسی. شما بخارا را چون 70 سال پيش در شوروی پيشين واقع شد از ايران جدا می کنيد اما تاريخ هزار سال زبان فارسی است که بخارا و سمرقند و هرات و کابل و دهلی و کاشغر و بغداد و  قاهره – آری حتی قاهره – را در مرزهای ايران قرار می دهد. اين مرز مرز منيت و ناسيوناليسم و شوونيسم و تفاخرهای پوچ نيست، مرزهای غنی فرهنگی است که تاريخ خود را با بده بستان های بسيار ساخته است و روزگاری با يونان هم آويخته و آميخته است اما چراغش فرونمرده و همچنان زنده است. بحث های ما نيز نشان همين سرزندگی است و گرنه ديری بود ما نيز چون يونانيان خفته بوديم. يونان را احترام می کنيد کار شماست حرمت ايران را فرونگذاريد.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/729
نقد و نظر

واقعا وب لاگ خوب و نازيه. از تك تك مطالب آن لذت بردم. به راستي بايد براي جناب عالي كه حامي فرهنگ ايران هستيد تبريك گفت.
با سپاس
محمدرضا زادهوش

Posted by: محمدرضا زادهوش at March 2, 2006 10:30 AM



دوستان خواننده و نويسنده! من امروز، براي اولين بار اين وبلاگ بسيار جذاب را ديدم. مطالب سيبستان هم بسيار جالب و خواندني است، ولي در بحث مربوط به آقاي ملكيان و شاگردي ايشان نزد استادان زرين كوب و بهار، بايد گفت مقايسهء آقايان مريدان و دستپروردگان استاد ملكيان بسيار گويا ست. گوياتر از هر ادعايي. همين قدر بايد توجه داشت كه استاد زرين كوب در طول 60 سال آموزگاري هرگز شاگرداني به خامي آقاي ملكيان (در فهم تاريخ) و مريداني به ساده انگاري شاگردان استاد ملكيان، نپروراندند. مي گوييد نه؟ برويد به كتابخانه مركزي دانشگاه تهران و دانشكده هاي ادبيات و الهيات توجه كنيد و ببينيد چه كساني رساله هاي كارشناسي ارشد و دكتري خود را زير نظر استاد زرين كوب پژوهيده اند، و بعد براي استاد معظمتان هم تعريف كنيد. موضوع بحث تجدد ايراني نيست. موضوع اين است كه استاد ملكيان در حوزه هايي وارد شده اند كه به گواهي همان سخنان كذا، اهليت ورود به آن حوزه ها را نداشته اند. ولي اگر شاگردان ايشان براي استاد خود شان اعلايي قايل اند با خودشان. آنان را با استادشان بايد تنها گذاشت.

Posted by: فرياد فرزانه فر at October 21, 2005 6:07 AM



بسيار نيکو. بايد کتابِ بسيار سودمندی باشد.

دوست دارم بدانم کدام بخش‌هایِ ديدگاه‌های شادروان‌ها بهروز و مقدم را اغراق می‌دانيد. همچنين پيرامون پژوهشگرِ ديگری هم می‌خواهم بپرسم. که پس از تهيه و خواندن کتاب مزاحم می‌شوم. چون شايد چيزهايی که می‌خواهم بپرسم، در خود کتاب نوشته شده باشد يا بتوان از گفتارهای آن پاسخ را يافت.

اين جمله‌ی شما: «ولی من بنيان تحليل تمدنی بهروز را بر اساس دين و زبان و جغرافيا و رياضی بسيار سنجيده می‌بينم» در اين برهوت (از ديدِ من) مايه‌ی دلگرمی است. هرچند بايد بيافزايم نه اينکه ارزيابی شما از ايشان مثبت است، چنين می‌نويسم. به ويژه که خواهان دانستن ضعف‌ها هم هستم. چراکه بنا به دانسته‌های اندکم و دلبستگی‌ شايد نتوانم کاستی‌ها را دريابم.

Posted by: آرياسپ at September 17, 2005 11:33 PM



با سلام
ممنونم از اينكه بالاخره سوالات بنده را بدون پاسخ نمي گذاريد.
در خصوص اينكه حوزه تمدني ايران را از حوزه مرزهاي سياسي امروز تفكيك كنم حرفي نيست. و فرمايش شما درست است. اما اين جواب سوال بنده نيست چرا؟ چون باز مشكل سرجاي خود باقي است. فرض كنيد ايران امروز متجدد شد. و تمام مولفه هاي مدرنيته كه اگر خواستيد به اختصار برايتان مي نويسم در ايران محقق شد و ايران شد كشوري مانند سوئيس يا فرانسه يا... . حال سوال اين است كه با توجه به تفكيك شما اين ايران امروز هست كه متجدد شده است با مرزهاي سياسي فعلي يا تمدن ايراني آنگونه كه شما در نظر داريد؟آيا افغانستان هم از اين تجدد سهمي دارد؟آيا كشورهايي مثل بحرين هم با تجدد ايران متجدد مي شوند؟ببينيد ابهام در اينجاست. شما نمي توانيد در قرن بيست و يك از تجدد ايران صحبت كنيد و وقتي با اشكالي مواجه شديد فورا بگوييد منظور تمدن ايران است به آن معناي مورد نظر خودتان.الان صحبت در همين ايران است.بعد مشكل در اين جاست كه امثال دكتر طباطبايي معتقدند رگه هاي تجدد در ايران بوده است. كدام ايران؟ ايران گذشته نه فعلي(دقت بفرماييد)خوب سوال اين است كه آيا الان هم تمام ان تمدن ايراني جزو ايران فعلي است. اگر ايران امروز متجدد شد آن دولتها هم متجدد مي شوند؟ اي كاش حضوري با هم بحث مي كرديم تا هم من بهتر مراد شما را مي فهميدم و هم شما مراد بنده را. در هر حال در اين مفهوم ايرانيت ابهام است. و اما در خصوص اسلاميت فرموده ايد كه آيا اسلاميت ملاك ايرانيت است ؟(برداشت شما از حرف ملكيان ظاهرا اين بوده) در جواب عرض مي كنم اگر ملكيان اين نظر را داشته باشد تمام اشكالات متوجه خود او خواهد بود. ولي منظور ملكيان چيز ديگري است. او مي گويد كه شما با چه ملاكي زردشتيت را ملاك ايراني بودن مي گيريد ولي اسلاميت را نه؟ و من اضافه مي كنم كه شما با چه ملاكي زردشتيت را ايراني بودن قلمداد مي كنيد ولي اديان شش گانه ديگر را كه در ايران بوده در نظر نميگيريد.بالاخره همه اين اديان در ايران بوده اند. ما نمي توانيم يك دين را بدون ملاك مميزه ايرانيت قلمداد كنيم بدون در نظر گرفتن ساير اديان.
اما در خصوص سوال سوم شما كه اسلاميت يعني چه؟ اگر نظر استاد ملكيان را مي خواهيد از خودشان بپرسيد و اگر نظر حقير را ميخواهيد بنده حاضرم در كامنت بعد توضيح دهم. موفق باشيد.

Posted by: سیدا.محمدی at September 17, 2005 10:47 AM



آرياسپ عزيز،
تقريبا تمام منابع فارسی تا زمان انتشار کتاب در نوشتن آن مورد استفاده قرار گرفته است و طبعا نوشته های آندو که از منابع مهم ادب پيش از اسلام است. با انديشه های ذبيح بهروز و محمد مقدم از سالهای دانشجويی آشنا بوده ام و بويژه کارهای بهروز را بسيار خلاق يافته ام. ولی نمی توان انکار کرد که آن دو اغراق هايی هم در کار خود دارند که از نظر علمی پسنديده نيست. ولی من بنيان تحليل تمدنی بهروز را بر اساس دين و زبان و جغرافيا و رياضی بسيار سنجيده می بينم. آرای او در مقابل آرای جانبدارانه خاورشناسان هم شجاعانه است آنهم در زمانی که کمتر کسی جرات می کرد خلاف رای غربی ها حرف بزند و قادر باشد آن را مستند کند. ديد ملی و متکی به نفس بهروز بسيار ارزشمند است.

Posted by: سيبستان at September 16, 2005 10:38 AM



سپاس از مهرِ شما. :)

امشب يادم افتاد که پيش از پرسشم يک کار عادی را انجام نداده‌ام: جستجو در اينترنت. انگار يکی از کتاب‌ فروشی‌های آن‌لاين در ايران (دوتای ديگر هم هستند که گويا فروش‌شان به فرنگ است) «ادب پهلوانی» را دارد. هيچ نقدی از کتاب نبود. تنها فصل‌های کتاب را برشمرده‌اند.
توی يکی دو هفته‌ی آينده آن را تهيه می‌کنم.

آيا شما با کارهای استاد بهروز و دکتر مقدم درباره‌ی ميترا، آشنا هستيد؟

بهروز باشيد.

Posted by: آرياسپ at September 16, 2005 1:30 AM



آقای محمدی عزيز،
گمان می کردم به سوال شما يا دست کم بخشی از آن جواب داده ام. شما نوشته ايد که "چرا افغاني ها خودشان را ايراني نمي دانند و ايراني ها افغاني؟". به همين دليل نوشتم که نبايد حوزه های تمدنی را با حوزه های سياسی امروز در آميخت. در باره هويت های ممتاز و متمايز ايرانی هم البته جداگانه خواهم نوشت خدا خواهد. در اين فاصله شما هم خوب است از آنچه استادتان آقای ملکيان ياد کرده است روشن تر سخن بگوييد که از نظر ايشان اکر ايرانيت معنا ندارد آيا همه آنچه ايشان بر آن ابتنا می کند اسلاميت است؟ و اسلاميت يعنی چه؟ يعنی فرهنگ عرب صدر اسلام در عربستان يا فرهنگ اسلامی دوره خلافت عباسی يا چه دوره و چه سرزمينی؟ و سهم ايران در آن چيست؟

Posted by: سيبستان at September 15, 2005 11:49 PM



با سلام
نقدها را بود آيا كه عياري گيرند
نقد حضرتعالي بيشتر از آنكه به ملكيان باشد به طباطبايي بود. در هر حال اطاله كلام نمي كنم فقط مي خواهم از همين بيانات شما به شما بقبولانم كه خيال جواب وپاسخ با خود جواب و پاسخ فرق دارد.
سوال بنده:ملاك تمايز شما ميان دو قوم و يا اقوام چيست؟
پاسخ:بهتر است شما آنچه را برايتان مبهم است روشن کنيد و از آنچه نمی دانيد سوال کنيد. اينکه ندانسته های خود را دانسته بگيريد راه سالمی برای نتيجه يافتن نيست.

مشکل سخن آقای ملکيان خيلی بيشتر از اين ابهاماتی است که شما می گوييد ابهاماتی که در واقع ناشی از همان تداخل حيطه های مشترک تمدنی است. در ضمن تمدن های کهن مانند ايران و هند و مصر و چين را نمی توان با کشورهايی که بر بخش هايی از آنها امروز حاکميت دارند يکی کرد. بحث تمدنی را بايد تمدنی بحث کرد و با مرزهای جديد سياسی نياميخت. اگر همين نکته ساده را بپذيريد بسياری از سوالات و ابهامهای شما رفع می شود. شما داريد يک امر قديمی را که تمدن ايران بوده با صورتهای جديد آن که نام کشورهای مختلف دارند می سنجيد و اين از نظر روش به جايی نمی رسد.

من نمي دانم آيا به همگان اينگونه پاسخ مي دهيد. عزيز من به شيوه هگلي صحبت كردن و با مفاهيم انتزاعي صرف صحبت كردن نه مي توان نظريه اي را پايه ريزي كرد و نه مي توان مشكلي از مشكلات نظري و عملي را حل كرد.تا شما مفهوم تجدد ايراني را ايضاح مفهومي دقيق نكرده ايد و ملاك و معيار قابل قبولي براي تمايز ميان اقوام و ملل ارائن نكنيد اين مشكلات باقي است.
موفق باشيد

Posted by: سیدا.محمدی at September 15, 2005 9:41 AM



I am no expert in the history of Iran or any other countries and can not comment on these.
Let say we have had the greatest culture in the past. So what? I think what is important is what we are now. Can we be proud of what we are now?

Posted by: Ahmad at September 15, 2005 2:11 AM



آرياسپ عزيز،
بدون بررسی آيين مهر نمی توان تاريخ ادب و فرهنگ ايران پيش اسلامی را بررسی کرد. من هم در تمام دوره پيش اسلامی تا عهد اشکانی رگه های انديشه مهری را نشان داده ام و مقاله ای از استاد بهار را هم به پيوست آورده ام که در همين زمينه است. او استاد بزرگ شناخت مهر بود. کاش در تهران بودم و نسخه ای از کتاب را به تو هديه می کردم ولی شايد در کتابخانه ای نسخه ای از آن را بيابی و مجبور نباشی بخری. گرچند الان 5 سالی از چاپ کتاب گذشته و من نمی دانم اصلا در بازار هست يا نه.

Posted by: سيبستان at September 15, 2005 12:18 AM



با درود، :)

نخست: ببخشيد چون بخشِ ترک‌بکِ خودکارِ وب‌لاگم فعال است دو نوشته‌ی شما پينگ شد.

ديگر: بسيار خوشحال شدم که ديدم به عرفان ميترايی اشاره کرده‌ايد. می‌خواستم بدانم آيا شما در کتابتان «ادب پهلوانی» که نوشتيد، آيا به موضوع ميترا هم پرداخته‌ايد؟ راستش چون اين روزها خيالی فقير هستم، دور و بر کتاب‌فروشی‌ها نمی‌گردم، نکند وسوسه شوم. برای همين نمی‌توانم خودم بررسی کنم.

شب و روزتان خوش

Posted by: آرياسپ at September 14, 2005 10:15 PM



دوست عزيز،
بهتر است شما آنچه را برايتان مبهم است روشن کنيد و از آنچه نمی دانيد سوال کنيد. اينکه ندانسته های خود را دانسته بگيريد راه سالمی برای نتيجه يافتن نيست.

مشکل سخن آقای ملکيان خيلی بيشتر از اين ابهاماتی است که شما می گوييد ابهاماتی که در واقع ناشی از همان تداخل حيطه های مشترک تمدنی است. در ضمن تمدن های کهن مانند ايران و هند و مصر و چين را نمی توان با کشورهايی که بر بخش هايی از آنها امروز حاکميت دارند يکی کرد. بحث تمدنی را بايد تمدنی بحث کرد و با مرزهای جديد سياسی نياميخت. اگر همين نکته ساده را بپذيريد بسياری از سوالات و ابهامهای شما رفع می شود. شما داريد يک امر قديمی را که تمدن ايران بوده با صورتهای جديد آن که نام کشورهای مختلف دارند می سنجيد و اين از نظر روش به جايی نمی رسد.

در نهايت اينکه من مدافع آقای طباطبايی نيستم و ايشان بخوبی از عهده پاسخ به نقد خود بر می آيند. من منتقد آقای ملکيان و سهل گيری ها و نادرستیهای نظر ايشان هستم همانطور که با آقای طباطبايی هم در مواردی در همين سيبستان چالش کرده ام. هر کسی مسئول حرف خود است و آقای ملکيان و شاگردان ايشان نمی توانند از زير بار اين مسئوليت شانه خالی کنند.

Posted by: سيبستان at September 14, 2005 4:05 PM



با سلام
بالاخره بنده متوجه نشدم جنابعالي چگونه به تمايز دو قوم معتقديد. بالاخره چرا به يك ايراني و به ديگري چيني و به ديگري افغاني و..... ميگويند.چرا افغاني ها خودشان را ايراني نمي دانند و ايراني ها افغاني؟ با اينكه اين همه مشتركات زباني ديني و... در ميان آنها وجود دارد؟ آيا جواد طباطبايي هم مثل شما فكر ميكند در مورد ايراني بودن؟ شما ملاك و معيار ايراني بودن را در چه ميدانيد تا به تمايز غير ايراني ها هم پي ببريم. سخن به ابهام و كنايه گفتن هيچ دردي را حل نخواهد كردو دغدغه ملكيان هم همينه. ادعاي "پروژه تجدد ايراني" مفهوم وادعايي مبهم است. و تا آن را نشكافيد و ايضاح نكنيد بحث همچنان ادامه خواهد داشت. از آنجايي كه ملكيان به شيوه تحليلي وارد شده اند شما نيز به شيوه تحليلي ژاسخ دهيدو آن دلايلي كه استاد به آنهااستناد كرده اند را نقد بكيد. دوست عزيزم شما يك قدم به عقب برگرديد و به ظهارات خود نظري بيفكنيد ببينيد آيا جز مبهم تر نمودن مساله كار ديگري صورت گرفته است. بنده هم معتقدم به همين راحتي نمي توان مرز كشي بين اقوام كرد و اتفاقا شما ناخواسته با ملكيان در اين مورد همداستانيد. چون به مرزكشيدن ساده دلانه را جواد طباطبايي دچار آمده است. و ملكيان حرفي جز اين ندارد كه شما با چه ملاكي ايراني بودن را از ديگري متمايز مي دانيد. و آنچه به نظر شما كليدي است .... را بايد به آقاي طباطبايي بگوييد نه نقد بر يادداشتهاي بنده كه بالاخره بر مي گردد به استاد ملكيان.(از اينكه كلمه استاد را بر ملكيان مي آورم نه بر جواد طباطبايي بر من خرده نگيريد چون استاد من بوده اند). در اين بين من نفهميدم شما بالاخره نقدتان متوجه كيست؟ آيا ملكيان جز اين در نظر دارند كه ايرانيت مفهومي مبهم است؟ و با يك كلمه گفتن"تجدد ايراني" مشكلي حل نمي شود كه هيچ بلكه مشكلات مضاعف مي گردد.

Posted by: سیدا.محمدی at September 14, 2005 3:25 PM



جواد عزيز،
شايد اين شدت که تو می گويی ناشی از حس درماندگی باشد و حيرت. حس آدمی که از سخنی ناروا به خشم آمده است اما ديگران ناروايی آن سخن را درک نمی کنند و او ناچار است فرياد بزند و قدرت فرياد خود را پشتوانه اعتراض خود کند تا بلکه چشم ها و گوش ها را متوجه ناروا بودن آن سخن کند. همين. من هيچ مشکل قبلی با آقای ملکيان ندارم. ولی از اينکه در جامعه ما می توان چنين حرفهايی زد در حيرت ام. و متاسف از اينکه جامعه ايرانی گويی در برابر هر سخنی ولو هر قدر بی ربط چقدر منفعل شده است. و بدتر از آن چقدر آماده است که خود را تحقير کند...

Posted by: سيبستان at September 14, 2005 12:33 PM



آقاي جامي عزيز سلام. نقد شما را بر سخنان آقاي ملكيان از بسياري جهات آموزنده يافتم و مهمتر از همه احساس مسوليت شما را در دفاع از هويت ايراني قابل احترام و تقدير يافتم.تنها نكته اي كه به نظرم غير عادي آمد شدت انتقادي بود كه در نقد شما به چشم مي خورد. كه به نظر من با موضوع تناسب نداشت و اين احساس را ايجاد مي كرد كه شايد در اين نقد مسايل ديگري غيراز موضوع مورد نقد دخيل بوده است. با احترام.

Posted by: جواد at September 14, 2005 7:07 AM



محسن عزيز،
از شيوه نقد و بحث ات در يادداشتی که فرستاده بودی لذت بردم. استقلال فکر از هر چيزی مهمتر است. از اينکه می بينم در نقد و بحث راه جدال احسن می روی خوشحالم. مهم نيست که با کدام گزاره موافقت می کنی يا مخالفت مهم اين است که روش موافقت و مخالفت تو درست است.

Posted by: سيبستان at September 13, 2005 5:36 AM



آقاي جامي عزيز
يك ايميل برايتان فرستادم .
درباره ي همان بحث قديمي سروش .
با تشكر

Posted by: محسن مومنی at September 13, 2005 4:43 AM



دوست عزيز،
اشتراکات فرهنگی هر گاه از صورت نشانه های پراکنده درآيد و صورت يک نظام نشانه ای را بگيرد بی گمان به نزديکی و داد و ستد فرهنگی بين دو فرهنگ همسايه دلالت می کند و هر يک از آنها را محق می سازد به اندازه نفوذ نشانه های فرهنگ و زبان خود مدعی تعامل فرهنگی و اشتراک ميراثی شود. بين فرهنگ عرفانی ما و هند رابطه ها چنين است اما اين به معنای اينکه هندو مسلمان می شود يا مسلمان هندو نيست. اين نتيجه گيری ارسطويی و سياه سپيد ديدن است. چگونگی آميختگی در عين حفظ تمايز خود داستان دلکشی است در مطالعات فرهنگی که بايد جداگانه و نه صرفا در اين کامنت به آن پرداخت. وجود کلمات فارسی در قرآن هم به تاريخ مشترک پيش از قرآنی بين ايرانيان و عربها اشاره دارد و از طريق تحليل هر کلمه می توان اشارات تاريخی را که حمل می کند در يافت. اما آنچه من در مورد چين و مصر گفتم فقط واژه نيست. واژه نشانه است تا به امور ديگری راه ببريم. من به تمايزات اقوام اعتقاد دارم اما مساله به همين سادگی نيست که بتوان مرزی بين اقوام کشيد و آنها را متمايز کرد. عموم و خصوص من وجه و مطلق زياد دارد. آنچه کليدی است دست برداشتن از نگاههای قوم گرايانه و ديدن روابط ميان فرهنگی و تاريخ مشترک همچون يک تعامل دايمی است. قدما می گفتند وحدت در کثرت. روش بررسی فرهنگی هم نمی تواند به وحدت يکطرفه يا کثرت عام قائل باشد. خلاصه بدون ديد همه جانبه نگر و قائل به طيف نمی توان در بحث هويت های فرهنگی قدم از قدم برداشت. مساله را ساده نکنيم.

Posted by: سيبستان at September 12, 2005 1:53 PM



با سلام و تشكر از جوابي كه مرقوم فرموده اند.ذكر چند نكته خالي از فايده نيست.اگر ما برخي مشتركات را دستاويز همگرايي چند قوم بدانيم در اين صورت چه تفاوتي ميان هندو و كتاب اوپانيشادها و كتب عرفاني ما وجود خواهد داشت آيا هندو مسلمان خواهد بود و مسلمان هندو. (در اين جا كه مشتركات فرهنگي را مثال مي آورم)طبق فرمايش شما اساسا نبايستي تمايزي ميان ديگران باشد. همه فرهنگها بالاخره اشتراكاتي باهم دارند.ما هيچ نژاد خالص دين خالص و زبان خالص نداريم.قرآن كه به زبان عربي است چندين و چند كلمه فارسي در آن است. آيا به اين طريق مي توان گفت فارسها عرب هستند.لازمه حرف شما اين است كه ديگر تمام تمايزات را از ميان اقوام برداريم.نه عزيز من. همه زبانها با هم مشتركاتي دارند. واين زبان نمي تواند دو قوم را به هم مرتبط كند.باز هم تاكيد مي كنم كه اشتراكات فرهنگي در ميان همه اقوام وجود دارد. با تشكر مجدد از جوابي كه نوشتيد

Posted by: سیدا.محمدی at September 12, 2005 6:38 AM



از اظهار لطف شما ممنون! من تا وقتی حرفها منسوب تلقی می شد منسوب تلقی کردم و وقتی توتم انديشه آنها را با دقت از روی نوار پياده کرد ديگر در صحت آن شک روا نداشتم. به هر حال نمی دانم چرا بعضی از دوستان اينقدر اصرار دارند که اين حرفها را آقای ملکيان نزده است يا مثلا حرفها در يک جمع خصوصی بوده است و قوت يک بحث پژوهشی را نداشته و از اين دست توجيهات. به هر روی، به نظرم دست کم جان کلام آقای ملکيان جای ترديد ندارد من هم به همان پرداخته ام.

در باره مثل و تپل هم اندکی تفريح خاطر بد نيست!

Posted by: سيبستان at September 11, 2005 9:22 PM



حرف های شما جالب وکهنه است .عجالتا" دومطلب به نظرم رسید:یکی این که درباره صحت انتساب این حرف ها به آقای ملکیان- یادست کم صحت انتساب همه آنها وبه این شکلی که درمنبع شما آمده - تحقیق کنید .چون تایک حرف از آدم گزارش بشود،هزار بلا ممکن است به سرش بیاید.دیگر این که خوانندگان متن «شما» وقتی «مثل» راکنار «افلاطون» می بینند،آن را درست می خوانندولازم نیست قرینه مسجع آن رابیاورید وباعث انبساط خاطرشوید.

Posted by: پوریا at September 11, 2005 8:41 PM



دوست عزيز،
کشور اتريش آلمان نيست ولی جزو حوزه فرهنگ و زبان و ادب و اخلاق و معنويت آلمانی هست. برای فرهنگ ژرمن داشتن لزوما نبايد در آلمان بود. شما باز هم مرز سياسی را مرز فرهنگ گرفته ايد. انگليسی مثال خوبی است. به نمونه هند توجه کنيد که زبان نخبگانش انگليسی است. هند را شما نمی توانيد به دليل همين آثار زبانی از حوزه فرهنگ انگليسی کنار بگذاريد. زبان اتفاقا اصلا ابهام ندارد. کاملا هم قابل اندازه گيری است. شما وقتی به شمال چين می رويد می بينيد نام هتل "مهمانخانه" است و به خط فارسی هم نوشته شده است. اصلا اويغورها خط شان فارسی است. احساس آشنايی می کنيد. همين آشنايی زبانی است که آشنايی فرهنگی می آورد. شما خود را غريبه نمی بينيد. چيز مشترکی بين خود و مردم ارومچی و کاشغر حس می کنيد. يا به مصر می رويد می بينيد آکبروبات را البهلوانيه می نامند. که همان پهلوانی فارسی است. حس می کنيد با اين مردم يک سابقه تاريخی مشترک داريد. به مراکش می رويد می بينيد کتابهای دينی خاصی را برنامج می خوانند می فهميد که از برنامه فارسی آمده است. مثالها يکی دو تا نيست. اما خواستم برای روشن کردن ماجرا نمونه هايی به دست دهم. يک آمريکايی فرهيخته زمانی در ايران به من می گفت من هيچ جا تنها نيستم چون هر جای دنيا می روم کوکاکولا هست زبان مرا می فهمند و فرهنگ سينمايی من را می شناسند. مرز فرهنگ مرز آشنايی است. زبان مهمترين آن است. اما موسيقی هم هست. رقص هم هست. ادبيات و فلسفه مشترک هم هست. آيين مهمانداری و عزا و عروسی هم هست. عيدهای مشترک هم هست. و البته دين و بسيار چيزهای ديگری که عناصر فرهنگی را می سازند.

Posted by: سيبستان at September 11, 2005 1:45 PM



با سلام
ناقد محترم كه نمي دانم كيست ملاك ايراني بودن را زبان فارسي دانسته اند.واين جز اين كه بر ابهام مساله مي افزايد هيچ كار ديگري نمي كند. سوال اين است كه با توجه به جواب ايشان آيا كشور اتريش آلمان است و مردم اتريش آلماني هستند و يا برعكس آلماني ها اتريشي هستند. و آيا كشورهايي كه به زبان انگليسي حرف ميزنند آيا جزو انگلستان محسوب مي شوند. همين والسلام

Posted by: سیدا.محمدی at September 11, 2005 5:49 AM



درباره پژوهش هم كه لازم به يادآوري نيست. حاصل انبوهي از پزوهش ها در محلات علمي و گزارش هاي تحقيق براي هميشه خاك مي خورند وهر چند سالي يكبار به نفر پژوهشگر ديگر نگاهي به آن مي اندازد. حاصل بعضي كارها را هم رفابت براي خريدش وجود دارد! ما به دومي نياز داريم... اين كه بالاخره توي اين دنياي رقابت و سرعت چطوري موفق خواهيم شد گليم خود را (منظورم اين 1648000 كيلومتر مربع خاك با مرزهاي مشخص چغرافيايي) از آب بيرون بكشيم بايد هدف نهايي اين گفتگو ها و تحقيقات باشد. آنچه كه من گاهي تجسم ميكنم اين است: قم (استان قم) با نوعي خود مختاري تحت حاكميت روحانيت (سنتي) كه با روش خودشان (منيع وحي) آنجا را به بهشت برين تبديل كنند. بخشي از استان فارس هم (تخت جمشيد و ..) تحت حاكميت خود مختار التراناسلوناليست هاي ايراني تا آنرا با آنچه فكر مي كنند راه ايراني است به مينوي ايراني تيديل كنند... حالا هر كسي هم خواست مي تواند از ساير نقاط كشور به اين دو استان خود مختار مهاجرت كند. بقيه كشور هم لازم نيست ما دوباره چرخ را اختراع كنيم. هر كاري بفيه دنيا كرد ما هم مي كنيم. حالا خيلي هم بلند ض پروازي نميكنيم... مالزي هم مي تونه يه الگو باشه! نه تاريخ آن چناني دارند... نه شاعري و نه فيلسوف و دانشمندي داشته اند و نه تا حالا شنيده ايم دانشجو هاش كه در غرب تحصيل مي كنند كار ويژه اي كرده باشند...

Posted by: آرش at September 10, 2005 4:06 PM



سلام
حالا شاید اتفاقی باشه که این روزها هر جا سر میزنی بحث بر سر اثبات یکی و رد دیگری است. وافعیت این است که ما وارث یک تاریخ...فرهنگ... و با همه فراز و نشیب هایش و همه قوت ها و ضعف هایش می باشیم. بی تردید نقد و بررسی ... و پالایش آن می تواند پیشرفت را سریع تر کند. اما در بدترین سناریو ممکن اگر فرض کنیم این دو mutually exclusive هستند باز هم می توانند این فرهنگ ها در یک جامعه "چند فرهنگی" و دموکراتیک در کنار هم یک زیست خلاق داشته باشند! من هنوز آثاز دکتر ملکیان را مرور نکرده ام... این که ایشان از طرح این مسائل چه نتیجه ای می خواهند بگیرند هنوز برای من یک پرسش است؟؟

Posted by: آرش at September 10, 2005 3:00 PM



سلام به مهدی جامی عزیز از سرزمین رویایی

Posted by: سرزمین رویایی at September 10, 2005 11:48 AM



با سلام
من به نظرم مي آيد كه برخي دوستان از اصل منظور استاد ملكيان را كه"تجددايراني مفهومي بلامعناست" را متوجه نشده اند.استاد ميخواهند بگويند كه هم در مفهوم و معناي تجدد ابهام است و هم در مفوم ايراني و هم در مفهوم تجدد ايراني. مثل اين است كه بگوييم "تكامل ايراني".اولا مراد از كمال چيست؟ثانيا مراد از ايراني چه كساني هستند؟ و ثالثا تكامل ايراني چگونه چيزي است؟ اين شيوه اي كه استاد در پيش گرفته اند شيوه تحليلي است كه فيلسوفان تحليلي به كار مي گيرند و معتقدند تا يك مفهومي وضوح معنايي نيابد نمي توان در مورد آن سخني گفت و رد و قبولي انجام داد. بايستي ابتدا يك مفهوم معناي واضحي داشته باشد تا بتوان در مورد آن به گفتگو نشست. استاد منظورش اين است كه اين مفهوم بلا معنا است.وبه نظرم حق با ايشان است.
ضمنا نكته اي هم در خصوص يادداشت آقاي داستان پور بگويم. ايشان ناراحت هستند از اينكه چرا استاد مثل مرحوم مهرداد بهار و استاد بزرگ زرين كوب صحبت نكرده اند. جواب اين است كه درست است كه استاد ملكيان شاگرد اين دو بزرگوار بوده اند ولي بايد دانست كه استاد مقلد ايشان نبوده اند. استاد ملكيان كسي است كه به استقلال فكري رسيده است و دليلي ندارد از كسي ولو بزرگاني چون بهار و زرين كوب تقليد كند. به نظر من ملكيان در تحليل مسائل قوي تر از اين دو بزرگوار هستند و بنده اين مساله را با توجه به مطالعاتم مي گويم. اميدوارم كه حق و حقيقت هر چه بيشتر پرتوافشاني كند و ما را از ظلمات جهل و خود پسندي نجات دهد.

Posted by: سیدا.محمدی at September 10, 2005 11:36 AM



با سلام
آقاي جامي عزيز . اميدوارم نقد مرا در مورد مطلب قبلي خود ديده باشيد و پاسخ ان را هم ارسال كنيد . پاسخ قبلي شما الان به دستم رسيد .
در مورد اين نوشته ي شما نقد آن نياز به توجه به چند نكته دارد كه در مطالب بعدي ام به آنها خواهم پرداخت . فقط دو نكته بگويم . يكي اينكه ملكيان در يك سخنراني كه خود در ان حضور داشتم حوزه فارسي زبان را در چهار حوزه ي زباني اسلام داراي بالاترين وجه فرهنگي دانست .
درباره ي ايران ستيزي او سخنان بسياري از او خلاف اين ادعا وجود دارد .
نكته ي دوم اينكه در پاي نوشت مطلب باز رو سوي بخارا مي كنم دو مورد ذكر كرده ايد كه در سخنراني كامل رفع شده است . لطف كنيد و انها را اصلاح كنيد .

Posted by: محسن مومنی at September 10, 2005 4:26 AM



سلام

اگر استاد ملكيان اين سخنان را گفته از نظر خودم كه هميشه بحثهاي ايشان را دنبال مي كنم جالب نيست. نوشته قبلي شما را خواندم آنجاي كه از حذف يكي و جا زدن ديگري سخن گفتي همان حرف خودم است. نه كم و نه زياد. از طرفي ناصر پورپيرا را در ايران داريم كه تمام حمتش ساختن تاريخي است فاجعه آميز و از سوي كسي مانند پورداوود با ان همه ايراني گري فاجعه آميز كه در نهايت به خودبزرگ بيني منتهي مي شود.

Posted by: ایران امروز at September 9, 2005 4:02 PM



مهدی عزیز!
دنبالک نمی‌دانم چیست! اما یادداشتی نوشته‌ام در باره‌ی همین مطلبت.
شاد باشی. (راستی از «ما و تاجیکان» چه خبر؟)

حسن عزيز،
اين دوست ما در سفر تابستانه بوده است و من هم که تازه از سفر آمده ام. به محض اينکه خبری رسيد به تو اطلاع می دهم ولی متن را برايش فرستاده ام

Posted by: حسن جعفری at September 9, 2005 3:05 PM



اکبر داستان پور عزيز،

من تقريبا مطمئن هستم که آقای ملکيان يا هر کسی که مانند ايشان بينديشد و ايران و ايرانی را تحقير کند نمی تواند پای درس و کلام استاد بزرگ مهرداد بهار نشسته باشد يا با استاد والا زرين کوب همکلامی کرده باشد که تمام عمر به ايران انديشيدند. مسير کار بهار و زرين کوب بکلی از ادعاها و حرفهای بی سند آقای ملکيان جداست. يک ذره از روح کار آن استادان در اين حرفها نيست پس نسبت شاگردی هم برقرار نيست حتی اگر درس و ديداری هم بوده باشد. به شما دوست عزيز هم توصيه می کنم آب را از سرچشمه بنوشيد و هر چه استادان بهار و زرين کوب نوشته اند بخوانيد و به آن اعتماد کنيد ولی در زمينه ايرانشناسی از آقای ملکيان چيزی نياموزيد.

در باب سند حرفهای من هم کتاب بسيار است. در همان ادب پهلوانی سرنخ تمام منابع فارسی و فارسی شده را تا زمان انتشار کتاب داده ام. اما مهم دوست من بينش است و ديد. اگر با ديد نادرست به سراغ بهترين منبع رفتيد باز هم چيزی نمی يابيد. ديد يونان زده و غرب زده و خوارگر فرهنگ ايران به هيچ مرواريدی نمی رسد. جويباری است که به گودالی ختم می شود نه رودی که به دريا برسد.

در باره احساسات من هم نکته اصلی اين است که آيا احساس من باعث کژبينی و دستکاری منابع شده است يا نشده است. آنچه مهم است نشان دادن احساسات نيست مهم اين است که احساسات عقل ما را به کم بينی و بزرگ بينی و خوارشماری و دردهای بی درمان ديگر نکشاند. بعد هم چگونه می توان خوارداشت فرهنگ ايران را ديد و سرد و ساکت فقط استدلال کرد. آقای ملکيان راست می گويد مشکل حتی در دانش ما هم نيست - که البته در آن هم ايشان مشکل دارد- بلکه در روانشناسی ماست.

Posted by: سيبستان at September 9, 2005 1:10 PM



جناب آقاي جامي
با سلام
1- سخنان آقاي ملكيان فرازهاى مهمترى نيز داشت كه بنظرم بهتر بود ابتدا به آنها پرداخته شود. بخصوص آنجا كه مي فرماييد ايراني بودن چه بازتابي در باورها و احساسات و عواطف و نيازها و خواسته هاي ما دارد و چه مولفه هايي را در آنها پديد مي آورد.سوالي كه اگر بدان پرداخته شود بسياري از بحثهاي كنوني در سايه قرار مي گيرد.
2- در مورد قسمتهايي كه مستلزم داشتن يك سري اطلاعات تاريخى است نمي توانم قضاوتي كنم ولي لازم به تذكر است كه استاد مصطفي ملكيان از شاگردان ممتاز استاد مهرداد بهار و دكتر عبدالحسين زرين كوب مي باشد و همچنين كساني كه ايشان را از نزديك مي شناسند و يا با نوشته هاي ايشان آشنايند به نيكي مي دانند كه با چه دقت و وسواسى سخن مي گويد كه واقعا مثال زدنيست و علت تاخير در انتشار اكثر آثار ايشان نيز جز اين نيست.
3- مطمعنم اگر مثالهاي پراكنده در نوشته شما مستدل و با ارجاع به مدارك معتبر نزد علم مي بود خواننده بهتر مى توانست به ثواب يا خطا بودن آنها پي ببرد ...
4- در نقد شما نه تنها بسياري از نكات سخنان آقاي ملكيان مغفول مانده كه اميدوارم به آنها نيز بپردازيد ولي در همين نوشته با وجود نكات ارزنده اي كه يافت مي شود باز مغالطه هايي وجود دارد. كه البته با شناختي كه از نوشته هاي شما دارم اگر جز اين بود شگفت زده ميشدم. شما ذهن خلاقي داريد ولي اي كاش آنرا با هيجانات و احساسات و دلبستگي هايتان همراه نمي كرديد ...
موفق و پيروز باشيد.

Posted by: اكبر داستان پور at September 9, 2005 11:59 AM



حضرت سيبستان. نقد و نوشته هايتان براي منِ كوچك كه بسيار جالب و درخور تامل بود. نه در حدي هستم كه بتوانم در اين باب نظري دهم و نه خواستارش هستم. اما خواهشي دارم. از ايران و تمدن ايراني گفتيد و داغ من تازه شد. داستان سد سيوند را به حتم مي دانيد. خب، انگار چيزي به تحقق يافتن گفته هاي آقاي ملكيان باقي نمانده!:

"آب گیری سد سیوند بخش عمده محوطه پاسارگاد و تنگه بلاغی که راه شاهی معروف دوره ی هخامنشی است که پاسارگاد را به تخت جمشید متصل می کند را به زیر آب می برد.(تنگه بلاغي با آثار باستاني متعلق به دوره‌هاي هخامنشي، اشکاني، ساساني و مهم‌تر از آن با غارهايي متعلق به دوران پيش از تاريخ در بين محوطه‌هاي باستاني کم‌نظير است.) رطوبت حاصل از این سد باعث تخریب تدریجی تخت جمشید هم خواهد شد. که همه ی اینها صدمات جدی به تاریخ و تمدن ایرانیان می زند."
http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=12814f60-21c2-4c60-b4de-e7eb0910f1ce

به همين سادگي!

سخني نداريد حضرت سيبستان؟ راهكاري، اعتراضي، حرفي؟ چه دارد مي آيد بر سر ايران و ايراني؟ ره به كجا خواهيم برد؟ ديگر چه مانده كه برايش بغض نشده باشيم و فرو نريخته باشيم؟ چه مانده؟ تماما فرياد شده ايم و اشك حضرت سيبستان. تماما فرياد اما بي صدا.

Posted by: کامه at September 9, 2005 11:57 AM



جناب آقاي جامي،

چگونه مي توان از طريق email به شما دسترسي داشت؟
هيچ نشاني اي در وبلاگ شما وجود ندارد.

Posted by: ali asgari at September 9, 2005 7:09 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 34
چاپ کن
بفرست