قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




September 30, 2005  
خلقيات ما ايرانيان  
 

نوشته ای از هفتاد سال پيش در توصيف امروز ايران

اين روزها به مناسبت بحث تاريخ و فرهنگ ايران - که از چالش با آرای مصطفی ملکيان شروع شد - مطالب مختلفی می خوانم تا يک بار ديگر آنچه را بايد پيش نهاد مرور کنم. هر مطلب دندانگيری از اين باب برايم سوال برانگيز می شود يا هر کدام سوالی برانگيخت دندانگير جلوه می کند. اصلا بدون سوال چيزی هم پيدا نمی کنی. وقتی سوال بود خيلی چيزها هم که معنا نداشت معنادار می شود. اوايل انقلاب خيلی رسم بود که ليست کتاب معرفی کنند. ذهنيت ها ايدئولوژيک بود. فکر می کردند بسته های معينی از اطلاعات را که کسب کنی همه  سوالات عالم را جواب  داده ای. حال آنکه درست برعکس بايد می بود. من سالها بعد فهميدم که اگر کسی می خواهد از چيزی سر در آورد يا کتابی بخواند نخست بايد سوال داشته باشد. چه بخوانم؟ به من بگو چه سوالی داری. و اين اصل ساده بود که حرف شريعتی را برای من فهما کرد. گفته بود در پاريس که بودم يکباره ديدم همه آن چيزهايی که زمانی خوانده بودم طوطی وار يا به اجبار درس و توصيه استاد برايم معنا پيدا کرده است. در واقع شريعتی سوال پيدا کرده بود.

خلقيات ما ايرانيان کتاب مشهور جمالزاده را به مناسبت سوال از هويت ايرانی و اخلاق او دست گرفتم. هيچوقت آن را نخوانده بودم گرچه ديده بودم و شايد تورقی هم کرده بودم اما به چشمم چيزی نيامده بود. سفر کانادا که بودم چاپ افستی از آن را کتابفروشی پگاه همراه با چند کتاب ديگر هديه کرده بود با خود آورده بودم. ولی گوشه کتابخانه کوچکم مانده بود. حالا که با سوال تازه ای نگاهش کردم ديدم نمی توانم زمين بگذارمش. کتاب عجيبی است که بايد تحليل اش کرد. جمالزاده در واقع جنگ يا گلچينی از هر چه ديگران در باره ايرانيان گفته اند که عمدتا معايب است جمع آورده اما بی هيچ بررسی در کنار هم گذاشته است. ايران است از چشم دشمنانش يا دوستان عيجويش يا گاه دلسوزان متحيرش. من در پاسخ متعادل به اينکه ايران کجاست و ايرانی کيست نمی توانم از تصويری که اين دست آراو آثار می دهند صرفنظر کنم. تصويری که تاريخ هم نشده و چه بسا همچنان در ذهن بسياری از عيب جويان و تحقير کنندگان فرهنگ ايرانی - که چه بسيار خود ايرانيان هستند!- وجود دارد. ايده اصلی کتاب البته يک جور روضه خوانی جديد است. بيان مفاسد اخلاقی ايرانيان -و گاه محاسن ايشان-  تا بلکه جماعت به خود آيد غافل از اينکه تغيير اخلاق بدون تغيير پايه های جامعه شناختی اخلاق ممکن نيست. تحليل تفصيلی اش بماند. که حرف امشب من نيست.

حرف امشب من نقل بخشی از اين کتاب است که برايم تکان دهنده بود. بخشی که نقل نوشته ای است از ابراهيم خواجه نوری در روزنامه "شفق سرخ" به تاريخ شهريور 1311 يعنی 73 سال پيش. در  دوره اوج حکومت تجددگرای رضاشاه. اگر بيشتر مفاسدی که از اخلاق ايرانی در اين کتاب نقل شده -  و بسياری از آنها جای بحث دارد- به ايران عمدتا روستايی اوايل قرن 14 و پيش از آن برمی گردد، اين يکی از شاخصه های شهرنشينی ايرانی است. ببينيد که تا چه حد شبيه روزگار ماست. آيا ما هنوز از سايه آن تجدد دستوری بيرون نيامده ايم؟ آيا تجدد ايرانی از طرح و حل همين نوع مسائل آغاز نمی شود؟

"امروز درستی و راستی بيشعوری محسوب ميشود. حس مليت و قوميت و نوع دوستی جزو خرافات و اباطيل بقلم ميرود و حتی محبت به فاميل و علاقه به زن و بچه و برادر و خواهر هم مورد تمسخر و مضحکه واقع گرديده است و يک مشت مردم بی مسلک و بی "ايدآل" و عاری از هر گونه مقدسات تمام مراتب عالی انسانی را از دست داده در قعر  منجلاب خودخواهی و خودپسندی مثل مگس های بال شکسته دست و پا ميزنند. ... اعتماد که پايه و اساس زندگی اجتماعی است از ايران يکسره رخت بربسته است. وزير بروسا اعتماد ندارد، روسا باعضا اعتماد ندارند، عارض بوکيل اعتماد ندارد، وکيل بقاضی ... و همه هم حق دارند." (پايان نقل بدون ويرايش متن و شيوه خط)

من می خواهم تصور هر چه کامل تری از ايران داشته باشم. بدون چنان تصور و تصويری از امروز و گذشته نزديک و دورتر نمی توان ارزيابی کرد که در کجا قرار داريم، چه مخاطبانی داريم، چه کارهای کردنی داريم، و کدام از کارهايی که می کنيم با اين جغرافيای فرهنگی سازگار است و می تواند در بهبود اوضاع موثر افتد، و کدام پرت است و رنج بيهوده و افزودن به سرگيجه عمومی. برای من سوال اساسی اين است که چه مولفه های فرهنگی و سياسی و جامعه شناختی تداوم آنچه را خواجه نوری بيش از هفتاد سال پيش تشخيص داده، امکان پذير کرده است؟ اخلاق امری اجتماعی است. ميان جامعه امروز ما و جامعه هفتاد سال پيش کدام مشترکات باقی است که آن شاخصه اخلاقی هنوز هم شاخصه ما يا يکی از شاخصه های مهم ماست.  و چگونه می توان ميان اين انحطاط سمج و مزمن در اخلاق اجتماعی با آن هويت درخشان تاريخی جمع زد؟ اين است ايرانيت ما؟ اصلا ايران به کنار. اسلام چطور؟ اين است اسلاميت ما؟ جامعه ای که بر رشته های اعتماد خود مثل عنکبوت می لرزد؟ آيا در چنين جامعه ای که گويا هر کسی از صدر تا ذيل سر خوردن و بردن دارد هيچ صورتی از پيشرفت و تجدد ممکن است؟ روشنفکران -به عنوان پيامبران مدرنيته- در اين جامعه برای چه کسی کار می کنند؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
September 26, 2005  
روشنفکران برای کدام مخاطب کار می کنند؟  
 

در ستايش سادگی و مردمگرايی

اين روزها وبلاگ ام را خواب می بينم! يعنی خواب می بينم که بايد چه بنويسم و چگونه وارد بحث معينی شوم. مدتی است نمی نويسم يا کم می نويسم. ديشب دوستی می پرسيد چرا و گفتم که مساله ای يا مساله های به هم پيوسته ای ذهن ام را بسيار به خود مشغول کرده است. بنابرين يا بايد از آن مساله ها بنويسم که چون هنوز پخته نشده شدنی نيست يا از مسائل ديگر که چون مساله اين روزهای من نيست لطفی نخواهد داشت. اين مسائل خوابم را هم اشغال کرده اند.

ارزش مخاطب ارزشی تعيين کننده
بگذاريد از واقعه ای بنويسم که مرا به اين يادداشت رساند.
ديروز فريد حائری نژاد فيلمساز ايرانی مقيم کانادا اينجا بود. فيلمی را که در باره نيک آهنگ و وبلاگ نويسان ايرانی ساخته با هم ديديم. خوش ساخت و تر و تميز و مفيد و مختصر. فريد اصرار غريبی دارد که فيلم بايد ساده باشد و عامه فهم و برای اين بايد بتواند شخصيتی را محور خود قرار دهد تا مخاطب با آن رابطه برقرار کند و موضوع فيلم را "بگيرد".

فريد تربيت شده نظام رسانه ای غرب است. تحصيلاتش را در مسکو ختم کرده و سالهاست در کانادا با تلويزيون همکاری می کند. او بشدت به قواعد ارتباط با مخاطب پايبند است. سر يک فيلمنامه هم که من و او با هم کار می کنيم همين دعوا را داريم. او می گويد تو فيلم را بايد بر محور يکی از آدمهای قصه "شخصی" کنی. من هنوز با ساخت پيشنهادی او کنار نيامده ام. به نظرم فرق مهمی در اين ميان هست. يک فرق تئوريک. من عقلا می فهمم که او چه می گويد اما قلبا می خواهم از آن تن بزنم! ماجرا چيست؟

نخبگان ما از سادگی می گريزند
واقعيت اين است که در بن تربيت فرهنگی خود، ما سادگی را نفی می کنيم. ما دوستدار ساخت های پيچيده و مفاهيم تو بر تو و زبانی متناسب با آن هستيم: ترانساندانتال. تمام تربيت ما بر چيز ديگری بجز سادگی استوار است. ما را تربيت می کنند که تحسين شويم. اين سنت قديم ماست. کافی است نگاهی بيندازيم به آثاری که تا پيش از مشروطه توليد می کرده ايم. آثاری مغلق اما مزين به همه صنايع زبانی. آثاری قدرتمند از نظر زبانی اما ضعيف از نظر ارتباط برقرار کردن. در نثر که ظاهرا روشن است چرا که آثار منشيانه نمونه بسيار دارد. اما در شعر رسانه ديگر فرهنگ ما هم قصه همين بوده است. اين جمله آن شاعر مشهور و مغرور صدر مشروطه را به ياد آوريم که گفت برای من مهم نيست که قصايد مرا کسی نفهمد. يک نفر هم بفهمد کافی است. ما انگار هميشه برای همان يک نفر می نويسيم. برای همين سرشار از غروری هستيم که همزمان تنه به تنه نااميدی می زند: مرا کسی نمی فهمد.

ما سادگی را تحقير می کنيم. چيزی را که همه بتوانند با آن رابطه برقرار کنند نمی پسنديم. و آنچه را هم می پسنديم به جرات می توان گفت نمی فهميم! ما سادگی و روشنی را خالی می بينيم. سطحی فرض می کنيم. آثار خوب و همه فهم در ميان جايی باز نمی کنند بکنند هم منتقدان که وجدان معذب مايند آن را به چيزی نمی گيرند. بنابرين ما خواه نا خواه نويسندگان و شاعران و مترجمان و محققان و سينماگران و روزنامه نويس هامان را به سوی نخبه گرايی سوق می دهيم. آری حتی روزنامه نويسان ما کسانی که نقش و وظيفه شان ارتباط برقرار کردن با بيشترين مخاطبان است.

وقتی انتظارات ارزش آموزشی را قربانی می کند
به حساب اعتراف هم می گذاريد بگذاريد. من خود نيز بين سادگی مردمگرا و پيچيدگی نخبه گرا چه بسا آونگ می شوم. گفتم عقلا می فهمم که سادگی موهبتی است اما قلبا به همان تربيت استادان خود و محيط روشنفکری خود می گرايم. زير پا گذاشتن انتظارات محيط کار بسيار دشواری است. در توضيح انتظارات برای نمونه بگويم که من ادب پهلوانی را با تحقيق فراگير و بر اساس تقريبا همه موجودی آثار فارسی نوشتم. می خواستم به دانشجويانم بگويم که حتی بدون دانستن زبان های فرنگی هم با خواندن همين مقدار آثاری که در دسترس است می توان به نتيجه ای رسيد. مشکل اين است که نمی خوانيم! اما احساس می کردم انتظارات چيز ديگری است. با خود می گفتم رساله دکترايم را عمدتا بر اساس منابع فرنگی خواهم نوشت – تا رقيبان و منتقدان را قانع کنم که دست ام در استفاده از منابع غربی بسته نيست. انتظار آنها چنين بود. کسی باور نداشت و ندارد که بتوان بر اساس منابع فارسی به جايی رسيد. بر اساس اين اسطوره که: علم تنها نزد غربيان است.

سادگی فقط مساله زبانی نيست
سادگی يک معنا و  يک جهت ندارد. فريد فيلم اش را ساده می سازد: موضوع را کوچک می کند، از فنون تصويری برای خسته کننده نشدن آن استفاده می کند – مثلا کارتونهای نيک آهنگ را به انيميشن تبديل می کند، قهرمانی برای فيلم خود تعريف می کند، از بحث های نظری صرف تن می زند و به رابطه موضوع با زندگی جاری می پردازد، هر نوع اشاره ای که کار را برای مخاطب – مثلا کانادايی- گيراتر کند در فيلم می گنجاند، فيلمبرداری و تدوين را هم روان و خودمانی و در عين حال حرفه ای و با ظرافت انجام می دهد و مانند اينها. در واقع اينها بخشی از تکنيک های سادگی است. در عرصه فيلم مستند تلويزيونی.  

سادگی فقط زبان ساده نيست. موضوع ساده نيست. سادگی تکنيک ارتباط با مخاطب عمومی است. همان که معمولا در ميان ما به ابتذال هم می گرايد و موجب رميدن هر چه بيشتر روشنفکران از سادگی می شود.

دموکراسی همچون فلسفه سادگی
سادگی فلسفه ای دارد. ارتباط با مردم فلسفه آن است. مردمی که اساس فلسفه های اجتماعی و سياسی قرن اخير بوده اند. چنانکه قرن بيستم را قرن مردم ناميده اند. هر پديدآورنده ای که به مردم بينديشد نمی تواند از سادگی تن بزند. بر اين اساس اگر به کار روشنفکران ايران نظر کنيم بايد بگوييم که بيشتر آنها به مردم نمی انديشند!

در طول تاريخ صد ساله اخير ما چند نهضت ساده نويسی داشته ايم. همه آنها برای تماس گرفتن با مخاطبان جديد بوده است: مردم. پيش از آن مخاطب نويسنده در دربار بود يا در حلقه های متصل به دربار و يا در حوزه های علميه. مخاطب هميشه به نوعی نخبه بود. از اشراف خلق بود.

نهضت های ساده نويسی ما به شعار ساده و صميمی رسيد. به سينمای مردمگرا در آثار مهرجويی و حاتمی و تقوايی رسيد. به شعر فروغ فرخزاد رسيد. به پديد آمدن روشنفکرانی مانند آل احمد و شريعتی رسيد. مطهری نيز که در اعلی عليين فلسفه و کلام بود عيبی نمی ديد که داستان راستان بنويسد.

ساده پردازان روشنفکران مردمی ما
ساده نويسان ما و ساده پردازان و مردمگرايان ما بهترين روشنفکران ما و موثرترين آنها بوده اند. آنها از زمانی که به وجود آمدند همواره حل المسائل جامعه خود بوده اند. تمام آثار آنها تمام مسائل عمده ما را در دوره آنها ثبت کرده است. آنها هرگز دنباله رو انديشه های غربی نبوده اند به اين معنای درست که به جای انديشيدن به مسائل غربی به مسائل جامعه خود می انديشيدند.

چه شد که دوباره در سالهای اخير آن گوهر سادگی پنهان شد و آن خوی و خيم قديم بر محيط های توليد فکری و فرهنگی ما چيره شد داستان ديگری است. اما نتيجه آن شکاف غريبی است که بار ديگر ميان مردم و پديدآورندگان جامعه ايران افتاده است و وسوسه ای که هر چه بيشتر آنان را به سوی زبان ياجوج و ماجوج سوق می دهد و آثاری که مخاطبی ندارد و مخاطبانی که اگر هم جمع می شوند و هورا می کشند چيز چندانی از آنچه می شنوند و می خوانند بهره نمی برند. اگر می بردند ما کمی بهتر زندگی می کرديم. دوباره بايد رابطه فکر و زندگی و فرهنگ و زندگی را برقرار کرد. راه ساده و کوتاه اش آن است که ارزيابی مجددی از پديدآورندگان خود به دست آوريم و اولويت هامان را جابجا کنيم و کسانی را که از نظر انداخته ايم و ناديده گرفته ايم قدر بشناسيم. هستند در ميان ما کسانی که به همان عهد با مردم و نوشتن برای مردم باقی مانده اند. تازه آنگاه می توانيم مسائل امروزمان را فهرست کنيم. اين مقدمه واجب است.

پس نوشت:
شاهد از غيب رسيد. سيمين دانشور نازنين در گفتگويش با شرق در باره سادگی بيان گفته است: "اين مردم نمى توانند آبستراكسيون را بفهمند. مثلاً آقاى محصص تابلوهايى دارد كه گاه خود من در درك آنها مشكل دارم و گاه به سختى آن را مى فهمم پس مردم عادى چه كنند. پدر من درآمد تا بتوانم به اين نثر ساده دست پيدا كنم. ما در دوره دكتراى ادبيات در دانشگاه تهران با اصول استادى مانند فروزانفر روبه رو بوديم كه مى گفت اگر وصاف را مى خوانيد بايد نمونه نثرى مانند آن بنويسيد و يا بيهقى را بايد به سبك خود او بنويسيد (جالب اينكه نثر بيهقى بسيار ساده است و همين هم باعث زيبايى تاريخ او شده است) بنابراين من با توجه به اين تجربيات فكر نمى كنم ملت ايران بتواند با فرم هاى انتزاعى خو بگيرد."

پس نوشت 2:
در باره اين مصاحبه سيمين دانشور حرفهای پيام يزدانجو را هم ببينيد. من به نکته هايی که او در مصاحبه ديده توجه داشتم اما فکر نکردم آنقدر مهم است. چرايش بماند. مهم حرفهای متکی به تجربه های او در ادب و هنر است نه خودستايی هايی که در ميان نويسندگان ما معمول است. توجه کرده ايد وقتی با يک نويسنده حرف می زنيد بيشتر وقت را از خودش حرف می زند؟ سخت نگيريد. اگر ما توجهی را که نويسنده شايسته آن است از او دريغ نمی کرديم مجبور نمی شد از خودش اينقدر حرف بزند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست  
September 25, 2005  
دشمن درون ما  
 

کشوری آماده ظهور

كوري اين قوم گيج و بد مست را انگارچاره‌اي نمانده، واژگان هم امروز به روسپي گري افتاده‌اند، اعتمادي بر هيچ كلامي از جنس عدالت و رحمت و فلان و فلان نيست. انگار به كليدهاي هرز مي‌مانند اين واژگان.

برايم بگو، انبوه بچه‌هاي خياباني از كجا مي‌جوشند؟ حاصل كدام همآغوشي در زير كدام سقف؟ كدام فرهنگ؟ كدام تمدن هستند؟ برايم بگو اين بچه‌ها مگر قرار نيست همراه سال وماه باشند و در چرخه‌ي ايام مردان و زناني ديگر شوند؟

مدام هم بر جمعيتشان افزوده مي‌شود، فردا هم كه بزرگتر شدند براي خودشان يك لشگرانتقام خواهند شد. يك لشكر محمد بيجه، يك لشكر ليلاي زانيه، يك لشكر استعداد واژگون شده، يك لشگر باندهاي تبهكاري و سرقت و تجاوز، كه خواب خوش را از چشم اين قوم خواهند ربود.

انگار وقتي كه عدالت به بازي گرفته شود، خودش را اين گونه بازخواني مي‌كند. حالا ديوارها را بالاتر ببريد، نرده‌هاي آهني را بر سر ديوارها محكم‌تر كنيد، پيشرفته‌ترين دزدگيرها را در خانه‌هاتان نصب كنيد. بچه‌هاتان را با سرويس‌هاي خصوصي به مدرسه‌هاي خصوصي بفرستيد. با اين لشكري كه در راه است چه خواهيد كرد؟

و تو يار زنداني من، مسئله تنها فقر اقتصادي نيست، بچه‌هاي خياباني هم صرفا حاصل فقر نيستند، به روزگاري نه چندان دور و نه اينگونه، ما بسي فقيرتر از امروز بوديم اما اين گونه نبوديم. آنچه مي‌بيني فقر اقتصادي نيست، مسئله شايد فحشاي اقتصادي است. فحشاي فرهنگي است، فحشاي مذهبي است. فحشا را كه نمي توان تنها به خود فروشي زن‌هاي خياباني خلاصه كرد. مگر رانت خواري از فاحشگي كمتر است؟ مگر تاريخ و فرهنگ تقلبي به خورد بچه ها دادن گناهش از تجاوز به عنف كمتر است؟ مگر پديد آمدن اين اختلاف عجيب طبقاتي، حاصل نفاق و دوريي نيست؟

ميداني كه طوفان ها هم هميشه حاصل اختلاف زياد دما ميان دو ناحيه‌ي همجوار هستند. با اين شرايط فرهنگي و در ساختار اين نظام اجتماعي كه پديد آمده، درآمدهاي رو بفزوني نفت هم اين اختلاف طبقاتي را شايد بيشتر و بيشتر خواهد كرد و طوفان را سهمگين‌تر.

هميشه با خودم كلنجار مي‌رفتم كه چرا در اسطوره‌ي طوفان نوح، اكثريت عظيمي نابود شدند. پير و جوان و كودك و شير خوار هم نابود شدند و تنها سرنشينان يك كشتي به سكانداري آن پير نوحه گر نجات يافتند؟ هميشه پيش خودم واگويه مي‌كردم كه اين عدالت نيست. اما حالا كه غرق شدگي خودمان را در اين روزگار مي‌بينم تازه در مي‌يابم كه شايد زبان و معناي اين اسطوره را نفهميده بودم. حالا باور مي‌كنم طوفان نوح را. اسطوره‌ي سدوم و گمورا هم انگار بايد چيزي به همين گونه‌ها بوده باشد.

مي بيني كه براي ويراني زندگي در اين سرزمين ديگر نيازي به حمله‌ي نظامي از سوي فلان كشور هم نيست. در همينجا به اندازه كافي هيمه فراهم است. از اين خلق گيج و گنگ و مست هم كه به شادخواري و لذت جويي هاي پلشت گرفتار شده انگار اميد چنداني نيست.

گزيده نوشته ای از: علی طهماسبی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
September 23, 2005  
خر عصاری يا مار استراتژی  
 

نمونه ای بسيار خوب در خروج از منطق ارسطويی

ا‌ز هلسينكى پايتخت بندرى فنلاند تا SALO كارخانه اصلى گوشى‌هاى تلفن همراه نوكيا يكصد كيلومتر راه است راهى باريك از ميان جنگل، بركه‌ها و آب‌گيرهاى متعدد كه در يكى از معدود روزهاى آفتابى اين سرزمين حتى از پشت پنجره‌هاى نه چندان تميز اتوبوس حامل خبرنگاران نيز خودنمايى مى‌كند.

جنگل نقشه ای با هزار راه ممکن
تعارض ميان طبيعت دست نخورده و پيشرفته‌ترين ابزار ارتباطى قرن - يعنى تلفن همراه - چيزى است كه ذهن را به خود مشغول مى‌كند، آنچه باعث شده كشورى كه تا 30 سال قبل صرفا از طريق منابع و صنايع توليدات جنگلى ارتزاق مى‌كرده و هم اكنون نيز حدود 30درصد از درآمد صادراتى‌اش را همين جنگل تامين مى‌كند به سوى صنايع الكترونيك و مخابرات سوق داده شود، پرسش ساده‌اى است كه مى‌تواند حتى پاسخى به همين سادگى داشته باشد: جنگل!

بى‌شك فنلاند را نمى‌توان با كشورهاى صنعتى مثل آلمان، انگلستان و فرانسه مقايسه كرد كه سابقه و عمر صنايع و پيشرفت‌هاى متعدد آنها در بخش‌هاى مختلف به قرن‌ها مى‌رسد. اين كشور 338هزار كيلومتر مربعى با 5ميليون نفر جمعيت، نمونه يك اقتصاد با رشد سريع طى سه دهه اخير است كه بخش عمده آن نيز مديون رشد در بخش الكترونيك و مخابرات است در سال 1960 تنها يك درصد از صادرات فنلاند را محصولات الكترونيكى تشكيل مى‌داد كه در سال 2000 اين ميزان به 32درصد رسيد.

جنگل براى فنلاند مثل سپر و آذوقه - توامان - عمل كرده و طى دهه اخير با پيوستن به اتحاديه اروپا حالا اين كشور چشم نواز به يك قدرت اقتصادى تبديل شده است اين شادى يكى از مدرن‌ترين قوانين جنگل است.

عادت داشتن به تغيير
كارخانه SALO برخلاف آنچه از فعاليت‌هاى پيش‌تر عنوان شده آن به ذهن متبادر مى‌شود چندان بزرگ به چشم نمى‌آيد حتى عنوان NOKIA روى ساختمان آن نيز چندان بزرگ‌تر از تبليغات خيابانى آن نيست. ... توليد مرحله به مرحله توضيح داده مى‌شود. نه خط توليد و نه مراحل كاملا روباتيك و تست‌هاى فنى آنچنان عجيب و غريب نيست كه كسى را شگفت‌زده كند شايد مهمترين نكته‌اى كه مى‌توان به آن اشاره كرد ظرفيت تغييرپذيرى اين كارخانه است كه مدير توليد آن نيز بر آن تاكيد مى‌كند: "تلفن همراه يك محصول كاملا تغييرپذير است يعنى به همان سرعتى كه به چشم مى‌آيد مى‌تواند از چشم هم بيفتد بنابراين بايد هميشه موضوع تغيير را در نظر گرفت ما در اينجا به تغييرات عادت كرده‌ايم."

نقشه قطعی وجود ندارد
به زحمت مى‌شد بين اين فنلاندى جدى اخمالو و نسبتا تنومند و محصولات ظريف اين كارخانه ارتباطى قايل شد اما براى او صحبت كردن از محصولات ظريفى مثل تلفن همراه و مراحل توليد آن چيزى بيش از يك وظيفه به نظر مى‌رسيد: "روزى چند نفر از متخصصان صنايع يكى از كشورها براى بازديد آمده بودند به من گفتند نقشه قطعى شكل توليد را نشان بده به آنها گفتم چنين نقشه‌اى نداريم! چون نقشه قطعى براى محصولى كه نياز مدام به تغيير دارد مثل سند مرگ است."

يک سوم کارکنان در بخش تحقيق مشغول اند
هرچند پيش از سفر به نظر مى‌رسيد مهمترين بخش از اين بازديد نمود بيرونى اين شركت يعنى مرحله توليد آن باشد اما به واقع شايد بتوان قلب اين شركت را در جاى ديگرى جست و جو كرد، در بخش‌هاى تحقيق و توسعه كه به گفته مسوولان اين شركت حدود يك سوم كاركنان در اين زمينه مشغول به كار هستند.

نوكيا تاكنون بيش از ده‌ها ميليارد يورو در زمينه تحقيق و توسعه هزينه نموده و در كشورهاى فنلاند، چين، مجارستان، هند، آمريكا، انگلستان و آلمان واحد تحقيق و توسعه ايجاد كرده است. چنين روندى باعث شده كه اين شركت براى بازار و سلايق مختلف انواع و اقسام گوناگونى از گوشى‌هاى موبايل را ارائه دهد. چنين شكل نگرشى البته خاص نوكيا نيست بسيارى از شركت‌هاى بزرگ هم‌اكنون واحدهاى تحقيقاتى مجهزى را براى تعيين استراتژى و طراحى محصولات ايجاد مى‌كنند و امروزهِD‌Rبه يك بخش تفكيك ناپذير از صنايع تبديل شده است.

براى شركتى كه تنها در سال 2004 با 54هزار كارمند در سراسر جهان حدود 30ميليارد يورو درآمد خالص داشته و 30درصد از سهم بازار تلفن‌هاى همراه جهان را در دست دارد خرج‌هاى كلان در زمينه بازار دور از انتظار نيست خصوصا براى محصولى مثل تلفن همراه كه به شكل يك كالاى مصرفى درآمده و فواصل تغييرات آن توسط مشتريان نيز روز ‌به ‌روز در حال كاهش است.

بسيارى از موبايل‌بازان حرفه‌اى همين امروز هم مى‌دانند كه شركت‌هاى توليد كننده گوشى موبايل كم‌كم از منظر جلب نظر توقع آنها عقب مى‌افتند حتى اگر با آخرين سرعت نيز بدوند.

اطمينان خاطری برای هيچ کس وجود ندارد
هر چند بسيارى نوكيا را با نام تلفن همراه مى‌شناسند اما اين محصول فقط يكى از چهار ستون اين شركت را تشكيل مى‌دهد. مولتى‌مديا، شبكه و راهكارهاى جامع ديگر بخش‌هايى هستند كه نوكيا در آن سرمايه‌گذارى عظيمى انجام داده است.

نوكيا هم اكنون در طرح‌هاى متعددى با شركت‌هايى مثل اوراكل، آى بى ام، سيمانتك و checkpoint ، فوجيتسو و اچ پى شريك است. رقباى اين شركت در زمينه سرويس‌دهى شامل easymobile ، vonage است و رقباى بزرگترى كه كار اپراتورى هم انجام مى‌دهند شامل skype ، yahoo ، MSN مى‌شوند. اين سه نام اخير خصوصا طى چند سال گذشته در زمينه خدمات روى وب، موفقيت‌هاى متعددى را كسب كرده‌اند و مزيت‌هايى را نسبت به نوكيا - خصوصا در زمينه خدمات روى وب- دارند. اما در خارج از فضاى شبكه‌اى مزيت‌هاى نوكيا بيشتر به چشم مى‌آيد. برخى رقباى ديگر مثل‌ NEXTEL، AT‌ِT، Cingular ضمن اتحاد يا تلفيق با يكديگر عملا فضاى فشرده رقابتى را به وجود آورده‌اند. در زمينه تلفن همراه نيز رقباى بسيارى نزديك به نوكيا وجود دارند كه يكى از اصلى‌ترين رقبا در همسايگى اين كشور - سوئد- اريكسون است كه با شركت سونى در زمينه تلفن همراه متحد شده است.

چنين فضاى فشرده‌اى عملا رقابت سنگينى را در اين عرصه ايجاد كرده و اطمينان خاطرى براى هيچ‌ شركتى وجود ندارد.

توليد تکرار نيست: از خر عصاری تا مار موقعيت سنجی
در راه برگشت و برفراز جزيره‌هاى پوشيده از جنگل فرصتى براى نگاهى به كتاب اهدايى
 NOKIA: INSIDE STORY است كه تصوير و توضيحى در مورد بازى‌ مار گوشى‌هاى نوكيا و شباهت‌دادن آن به در پيش گرفتن استراتژى شركت‌هايى از اين دست را شرح داده است: "بازى مار كه روى بسيارى از گوشى‌هاى نخستين نوكيا وجود دارد نمادى از غيرقابل پيش‌بينى بودن هدف در يك بازار متغير مثل موبايل است، اين بازى نشان مى‌دهد كه مسير يك مار به دنبال نقطه هدف بنابر موقعيت آن بلافاصله تغيير مى‌كند و چگونه يك‌شركت بايد همچون يك مار با هر تغيير ناگهانى هدف استراتژى و جهت حركت خود را نيز تغيير دهد."

*فشرده نوشته شهرام شريف؛ عنوانها برای برجسته کردن منطق درونی متن از سيبستان

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
September 20, 2005  
صبر کنيم تا ديگران هم برسند  
 

از خواب برخاسته ام. در انتهای خواب داستانی می گذشت که درست به يادم نمی آيد اما در پايان داستان کسی ايستاده در ميانه راه گفت صبر کن تا ديگران هم برسند. در همان خواب و بيداری فکر کردم صورت درست اين خطاب اين است: صبر کنيم تا ديگران هم برسند.

خواب مفاهيم
از خواب برخاسته باشم انگار. مفاهيم اغلب اوقات به خواب می روند. ما به آنها انديشيده باشيم هم فراموششان می کنيم. بعد دوباره به آنها می رسيم. اين خواب مفاهيم است در ما يا خواب ما در بستر مفاهيم هر چه هست ما به انديشه هامان مدام بازمی گرديم مثل بازگشت به يک اسطوره ازلی تا بار ديگر آنها را کشف کنيم. زندگی با مفاهيم گويی هميشه از راه کشف و بازکشف ممکن می شود. من بارها به مفهوم صبر کردن برای رسيدن ديگران فکر کرده ام.

انقلاب همچون مکث تاريخی
انقلاب اسلامی مکثی بود در تاريخ معاصر ما تا ديگران هم برسند. ديگرانی که از دنيای مدرن و ابزارهاش و مديريت اش و مفاهيم و ضرورتهاش چيزی نمی دانستند. بسياری را انقلاب وارد دنيای مدرن کرد. انقلاب می خواست آنها که رسيده اند يا در راه اند و آنها که از دنبال می آيند يا نمی آيند به هم برسند.

آنها که در راه بودند يا رسيده بودند بسيار ضرر کردند و آسيبهای بزرگ ديدند. اما آنچه از اين آسيب بدست آمد گسترده شدن ايده راه و رفتن و پيشرفت بود. به ياد آوردن گروههای فراموش شده بود. آموزش ديدن و گاه درخشيدن کسانی بود که بدون انقلاب بعيد بود تا يکی دو نسل بعدشان هم بتوانند از آموزش و درخشش بهره بگيرند. 

من با انقلاب زندگی کرده ام و برخلاف گروههايی که از آن رو برگرداندند هرگز گوهری که در آن بود از نظرم غايب نشد. نسل ما با انقلاب بزرگترين کار اجتماعی خود را به ثمر رساند. انقلاب کودک ما بود عشق ما بود و طبيعی است که نمی توانستيم به آسانی از آن روبگردانيم. گوهر انقلاب شکستن کاست اجتماعی طبقه متوسط و پيشرو ايران بود و وارد کردن انبوه کارناديدگان به صحنه اجتماع. سيب انقلاب به دليل همين کارناديدگی از آسيب دور نبود اما با طبقه کوچک متوسط هم نمی شد بار جامعه را برد. ما به سطحی از همدلی و يگانگی نياز داشتيم تا فاصله ها را برداريم و سخن يکديگر را فهم کنيم. من مدعی ام که امروز ميزان تفاهم ما و توزيع امکانات بوده و نبوده ما در سطح ملی بيشتر شده است. شقاقی اگر هست با دولت است. دولتی که انقلاب را مصادره کرده است. انقلاب يک امر دايمی است. دولت می خواهد آن را در صورتهای معينی کليشه کند.

مدرنيته در برداشتن فاصله هاست
زمانی روشنفکران بزرگی در ميان ما مانند شريعتی از جدايی روشنفکران و مردم سخن می گفتند و راست می گفتند. آنها کوشيدند به مردم نزديک شوند و فاصله را بردارند. نتيجه انقلاب بود. انقلاب برای برداشتن فاصله ها بود. اين مدرن ترين و انسانی ترين ايده مرکزی انقلاب، گوهری است که هنوز و تا سالها بايد راهنمای ما باشد. شايد اصلا اين تنها ايده ای است که بشر در دوران مدرنيته به آن نياز دارد. در غرب هم همين ايده است که مداوما گسترش می يابد. جنبش های اجتماعی غرب و مسيری که در فرهنگ و اقتصاد و باز کردن دايره سياست و امکانات و مديريت به روی طبقات و گروههای مختلف نژادی و عقيدتی و جنسيتی می پيمايد در بنيان همين است.

بحثی اگر هست در شيوه راه بردن اين ايده است. تامل در دلايل شکست شوروی که همين ايده همگانی ساختن را پيش می برد می تواند راهگشای نقد باشد. و البته تامل در دستاوردها و شکست های دولت انقلاب خود ما. اما نفی ايده يا غافل شدن از آن و پرداختن به حواشی راهی به جايی نمی برد.

آنچه ملکيان آشکار کرد
دايره سخن را تنگ تر کنم تا صرفا به گفتگوی تئوريک نپرداخته باشم. در واقع همه اينها را گفتم برای اينکه بگويم ماجرای سخنان مصطفی ملکيان و واکنش های عمومی به آن به من نشان داد که چه ناهمسانی های عظيمی در سطح دانش ما از تاريخ ايران وجود دارد و چه خلل های هولناکی در آموزش ما در اين زمينه خطير هست.

در ميان ما هسته های درخشان فکر و کار و تلاش فرهنگی کم نيستند. اما مساله اين است که بسياری از افراد و  هسته های فکری عمدتا به فکر ارتقای مطالعاتی و فرهنگی خودند تا به فکر انتقال آن به سطوح عمومی تر جامعه. درست بگويم مساله اين است که افراد متفکر ما غرق در مطالعاتی هستند که اگر چه ارزش آکادميک يا روشنفکرانه دارد اما از عرصه عمومی فارغ است. عرصه عمومی در کم دانشی و آموزش های يکسويه و افواهی تنها به سطح نازلی از دانش بسنده می کند و عرصه نخبگان ما از غم خوردن برای آن دامن فراهم می کشد.

توازن از دست رفته
نتيجه چنين وضعيتی فاصله افتادن های مکرر و بيشتر و دور شدن انديشمندان از بدنه جامعه است. حال آنکه دانشی که در انزوا بماند هرگز به فرهنگ تبديل نمی شود. مولف خردمند "شکند گمانيک ويچار" قرنها پيش متکی به انديشه ايران باستان گفته بود: آنکه از دانش اندک خود به ديگران بهره برساند بهتر از آن است که بسيار می داند اما مردمان از دانش او بهره نمی برند. اگر در جامعه ای اين توازن به هم بخورد آن جامعه روی سعادت نخواهد ديد هر قدر هم که نخبگان درجه اول و کوشا داشته باشد. 

اين گفته شريعتی هم هميشه در گوشم هست که می گفت اگر جامعه من يک جامعه متعادل بود من به جای سخنرانی در باب مسائل مورد نياز عموم می رفتم و بی دغدغه فلسفه می خواندم و هنر. توجه شريعتی به مساله نياز عمومی يک توجه مسئولانه است که تا مدتها هنوز بايد نصب العين ما باشد. او در تعيين مسير مطالعاتی خود به عنوان يک فرد نخبه نمی توانست به نياز جامعه بی اعتنا باشد. نخبگانی که در هزار نکته باريک می پيچند اما از انديشه به مهمترين مسائل روز جامعه خود غافل می مانند سرمايه هايی هستند که انگار زير خاک دفن شده باشند. هدايت زمانی وضع روشنفکران را به کنده کنار آتش مانند کرده بود که نه سالم می مانند و نه به افروخته شدن آتش کمکی می کنند. اين دايره باطل را بايد به خط تبديل کرد.

چه بايد کرد؟ سوالی هميشگی
چه بايد کرد؟ من در وضع کنونی ايران تنها می توانم برای کسانی ارزش اجتماعی قائل باشم که به انتقال مسئولانه دانش خود می انديشند. در وضعی که مدرسه و دبيرستان و دانشگاه از نفس افتاده است و گرفتار آموزش های يکجانبه رسمی است بايد گروهها و نويسندگان و ناشران و افرادی باشند که مدرسه واقعی را در فضای اجتماعی بازسازی کنند. نمونه روشن و سخت قابل احترام چنين هسته های فکری کاری است که توران ميرهادی و همکاران اش مثل زهره قائينی در شورای کتاب کودک می کنند. انتشار هفت جلد دانشنامه ادب کودک کار عظيمی است که آنها بی سر و صدا کرده اند تا کودکان ما را از فقر شناخت هويت ملی خود برهانند. کارهای مشابه شماری از ناشران مانند طرح نو برای معرفی چهره های ماندگار تاريخ فرهنگ ايران به جوانان از نمونه های ديگر است. 

پل زدن ميان نخبه گرايی و مردم گرايی

اما در انبوه نيازهای ما اين نوع فعاليت ها مانند جزيره های پراکنده و کم تاثير اند و هنوز به يک جريان اجتماعی تبديل نشده اند و روز به روز فقر آگاهی عمومی بيشتر و بيشتر گسترش می يابد. برای پرهيز از عميق شدن اين شکاف هولناک راهی نيست مگر آنکه به توليد آثار و گفتارهايی برای عموم توجه شود. نخبگان ما بايد کمی قدم آهسته کنند و از هر آنچه برای آکادمی تهيه می کنند نمونه ساده شده ای هم برای جوانترها تدارک ببينند. اين ممکن است به نظر آنها کار مهمی نيايد چون از پيچيدگيهايی که ايشان را راضی می کند برخوردار نيست اما به گسترش ايده های نو و دانش های تاريخی و هويت ساز کمک می کند و در دراز مدت زمينه را برای فهم آنچه آنها می گويند و می خواهند فراهم می سازد.

رفتن و پيش رفتن بسيار وسوسه کننده است اما اگر نگاهی به پشت سر بيندازند خواهند ديد که از جماعت و جامعه فاصله بعيدی گرفته اند که ديگر کسی صدای آنها را نمی شنود. اين است که دانش های ناب در لابلای اوراق تحقيقات ارزشمند خاک می خورد و نويسندگان خود را افسرده می سازد. راه برون-رفت از اين افسردگی پيوستن به جماعت است. کمی قدم آهسته کردن است تا ديگران هم برسند. حتی برگشتن است و کمک کردن به همه آنهايی که در پيچ و خم اين راه و آن راه وامانده اند و آنها را به راه انداختن است. تبديل کردن بی اعتنايی و بلکه تحقير هر آنچه مردمی است و مردم پسند به فرهنگ کار برای بالا بردن سطح دانش مردم است. فرهنگ ما بايد بين نخبه گرايی تاريخی خود و نياز حياتی امروزش به مردم گرايی پل بزند و گرنه نجات نخواهد يافت.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
September 19, 2005  
ماه و اسب  
 
عکس از عباس جعفری
نشانه ای از دوستی که از پس سالها باز می يابمش. عباس جعفری عاشق کوه و طبيعت است. فقط عاشق هم نيست واقعا بيشتر عمرش را در کوه گذرانده است. راهنمای بسياری از گروههای کوهنورد و صخره نورد است. و دوربينی هم دارد که از تصويرهای بکری که فقط در جهان کوه يافت می شود برای ما دامنه نشينان آسوده ارمغان آورد. اين تصوير را از وبلاگ اش برداشته ام اما در سايت حرفه ای او آزاد کوه هم گالری های هوشربا هست.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
September 13, 2005  
بزرگتر يا کوچکتر؟ - متناسب  
 

بزرگتر بهتر است
کوچک زيباست
قاعده ای وجود ندارد. تناسب اصل است.

اما تناسب با چه؟

من از دوگانه ها بزرگ-کوچک، سفيد-سياه، اينطرفی-آنطرفی بيزارم. از اين دوگانه ها رهزن تر در عالم فکر بشری نبوده است. از هر کس و هر مرامی که اين دوگانه های را نفی کند و صورت انسانی تری به جهان دهد استقبال می کنم. روزنامه گاردين در قطع جديد خود از نمونه های نفی اين دوگانه هاست.

گاردين در اولين شماره قطع تبلويدی خود (که گويا همان قطع مطبوعات ورزشی ايران هم هست) در گوشه صفحه اول نوشته است:

Bigger isn’t always better …

فرهنگ آمريکايی فرهنگ سايزهای بزرگ است. خانه بزرگ ماشين بزرگ مک دونالد دو طبقه نوشابه بزرگ واقعا بزرگ ... بزرگتر هميشه بهتر نيست. روزنامه های معتبر آمريکايی هنوز با همان قد و قواره دراز خود که مثل بارانی بلند است در می آيند. بزرگتر بهتر است شعار آمريکايی است.

اما آيا واقعا بزرگتر بهتر است؟ زمانی شعار کوچک زيباست مطرح شد. شايد اول بار فقط مفهوم اقتثصادی داشت و اقتصاد روستايی را تحسين می کرد. در هند. زيبايی کوچکها هم زيبايی ديگری است. اما کوچک زيباست فقط به اقتصاد محدود نماند. ژاپنی ها طيف رنگارنگی از کوچکهای زيبا فراهم کرده اند در تکنولوژی. ماشين های بزرگ هم از رده خارج شدند. مصرف بنزين شان زياد بود. جا هم زياد می گرفتند. حالا کلی ماشين تو دل برو ساخته شده است با سايزهای مختلف ولی نه بزرگ. دست کم نه برای عموم.

بزرگ بهتر است يا کوچک؟ پاسخ به اين دوگانه دادن هم مثل سوال اش رهزنی می کند. جواب ساده است: تناسب بهتر است!

گاردين روزنامه بسيار معتبری است. برای روزنامه ای مثل گاردين تغيير شکل و سايز دادن اصلا کار آسانی نيست. آنهم در کشوری که محافظه کاری حرف اول را می زند. گاردين با شجاعت و درايت کافی پا به عرصه گذاشته است و يک سنت صد و بيست ساله را تغيير داده است.

درست است که تايمز و اينيدپندنت هم پيش از اين تغيير سايز داده اند. اما گاردين نه تايمز است نه اينديپندنت. گاردين گاردين است!

با اينهمه يک چيز مسلم است. گاردين با تغيير سايز خود به واقع بينی در عرصه بازار مطبوعاتی گردن نهاده است. سنت شکنی گاردين نشانه مهمی است. شايد برای همين است که گاردين اولين روزنامه ای نبود که به سوی تغيير سايز رفت. گاردين نياز داشت بيشتر بسنجد. حالا هم با امکانات بيشتری آمده است و انديشيده تر. ورق زدن شماره اولش در قطع جديد واقعا لذت بخش بود: بازسازی گاردين قديمی در دنيايی جديد. بيگانه اما آشنا. آشنايی زدايی که سالهاست رفيق شما بوده است.

گاردين هيچ ابايی ندارد که بگويد در تغيير قطع پيرو روزنامه های عامه پسند شده است. مرز غيرقابل عبوری بين روزنامه عامه پسند و نخبه پسند نيست – باز دوگانه! اين روزنامه های عامه پسند بودند که اول بار قطع مردمی تر و قابل استفاده تری را انتخاب و رايج کردند. شايد در آغاز اصلا می خواستند با انتخاب قطع کوچکتر به روزنامه های جاافتاده طبقات اعيان تر و تحصيلکرده تر دهن کجی کنند و تفاوت خود را از همان قطع شان به رخ بکشند و بگويند ما هيچ نيازی نداريم برای کسب اعتبار شبيه شما شويم. و نشدند. آنها راههای ديگری برای جلب مشتريان خود داشتند و دارند و بسيار پرفروش اند.

گاردين شرمی ندارد که بگويد از آنها ياد گرفته است. اين اعترافی به اعتقاد به دمو است. همان که با کراسی می شود دموکراسی. اگر امروز بيشتر خوانندگان آن قطع را می پسندند مقاومت در برابر آن احمقانه است.

در عين حال گاردين چندان هم وامی به تبلويد ها ندارد. سالهاست که قطع ويرايش بين المللی گاردين همين است که امروز قطع عمومی آن شده است. اما روشن است که آن قطع را در داخل کشور کسی نديده و نمی شناسد. گاردين به هر حال به صف ديگر مطبوعات قطع نيم ورقی داخل پيوسته است. پس وامدار پيشگامان آن است که هيچيک نخبه گرا نبوده اند.

زمانی بود که عامه نويس ها بايد متشبه به نخبه نويس ها می شدند تا قيافه حق به جانب و غلط اندازی بگيرند و جنس خود را آب کنند. آن زمانها فرهنگ هنوز اينقدر به دمو وابسته نبود. هنوز طبقات اعيان حرف اول را در همه صحنه های سياسی و فرهنگی می زدند. فرهنگ جليقه و يقه سفيد و شلوار اتوکشيده و لهجه آکسفوردی به همراه مخلفاتی مثل پيپ رايج بود. حالا دوره خاکی بودن دمو است. مدتها ست البته. دمو همه چيز را تعيين می کند. حالا اگر نه دقيقا همه چيز دست کم بر همه چيز سايه دارد. حالا نخبه نويس ها بايد به جلد عامه نويس ها درآيند تا حرفشان زيادی بوی اسنوبيسم اشرافی ندهد.

بزرگتر يا کوچکتر؟ مساله اين نيست. مساله اصلی و واقعی تناسب است. تناسب با اقتضائات تازه. پسندهای تازه. دريافت های تازه. تنوع طلبی ها تازه. جريانهای مسلط فرهنگ. بزرگ هميشه بهتر نيست. کوچک هميشه زيبا نيست. اما تناسب؟ - هميشه زيباست. و مثل هر زيبايی اصيل نشانه ای از هوش سرشار.

در وب:
همه چيز در باره چهره جديد، گاردين
در باره تغيير سايز گاردين، يونس شکرخواه

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
September 9, 2005  
انحطاط در انديشيدن به ايران  
 

 باز هم در باره سخنان استاد مصطفی ملکيان

خواندن متن دقيقتری از حرفهای مصطفی ملکيان براستی مرا اندوهگين و افسرده کرد. می دانم که نتيجه يک نسل ستيز با ايران و ايرانيت و حس ملی جز همين دست آرا که ايشان بيان کرده است نيست ولی باز هم نمی توانم احساس تاسف نکنم. فکر می کنم آرايی از اين دست بر سر شاخ نشستن و بن بريدن است. اينهمه استدلال های عجيب و غريب برای اثبات اينکه ايرانی در کار نيست و ايرانيتی وجود ندارد در بن خود ضد استدلال و ضد انديشه است. هيچکس چنين به ريشه خود تيشه نزده است که ما می زنيم. يحسبون انهم يحسنون صنعا. کسی که خود را ايرانی بداند و مهر ايران نداشته باشد انديشه ورز کدام جغرافياست؟ به نظرم تنها چنين کسانی اند که فکر می کنند با پيراستن انديشه از اقتضائات بومی خود آن را جهانی می کنند يا به خصايل جهانی و جهانشمول آن می رسند. غافل از اينکه انديشه جهانی محض در علوم انسانی و اجتماعی غيرممکن است. در آنچه به زندگی آدمی و جامعه او پيوند دارد همه چيز انضمامی است. همه چيز نخست بومی است و تنها با حفظ احتياط می تواند ابعاد و انطباق جهانی پيدا کند / داشته باشد. 

يونان محوری: من اگر مجال باشد و خواننده ای داشته باشد گفته های اين استاد ناديده ايران ستيز را يک به يک بررسی می کنم اما حاليا ضروری ترين چيزی که در گفتار ايشان می يابم نقد می کنم که مصيبت بزرگ است و آن يونان محوری است. ايشان هنوز در نيمه اول قرن بيستم زندگی می کنند که يونان کعبه انديشه غربی - و دانشوران مقلد آن در جهان سوم - بود و همه چيز و حتی تاريخ عالم و تمدن از يونان آغاز می شد. دنيايی که همه چيز را در کنفورميسم استالينی يا موسولينی می خواست و علم و عالم اش - از غربی و غرب زده- استعمارزده بود. جهان زوال يافته ای که تمدن غرب مغرور فتوحات خود بود و ديگر تمدن ها و ملل را به چيزی نمی شمرد.

اما اکنون از آن دوران دهه ها گذشته است. جهان غرب فروتن شده است و ديگر همه چيز از يونان آغاز نمی شود. اما استاد ما هنوز می گويد: " ما صد ورق نوشته نداريم كه با فرهنگ يونان قابل مقايسه باشد حتي پنج ورق نيز نداريم
... ." گيرم ايران در مقابل يونان 5 ورق هم نداشت. هند چه؟ چين چطور؟ مصر چگونه؟ هيچکدام از اين تمدنها که ارسطو ندارند در مقابل يونان محوری استاد ملکيان به چيزی می ارزند؟

يونان خفته است: اما اين يونان درخشانی که استاد به آن باور دارند و می نازند چرا در هيچکدام از جنبش های متعدد عصر نو نقش نداشته است؟ يونان حتی در همان دوران طلايی خود آثاری به وجود آورده و سپس چون اخگری که بدرخشد و خاموش شود درخشيده و بزودی خاموش شده است. استاد ما برای اين رستاخيز کوتاه مدت تمدن يونانی چه جوابی دارند؟

يونان و حکمت شرقيان: من ارسطو را حاليا کنار می گذارم و او را يونانی ترين انديشمند يونان می گيرم. اما سقراط چيست جز يک حکيم شرقی که به زبان يونانی حرف می زند؟ افلاطون کيست که اينهمه آرای او با آرای ايرانيان و حکمای ايران نزديک است؟ مثل ( بر وزن تپل) افلاطونی که بنياد  فلسفه او را می سازد از کجا آمده است که اينهمه در ميان حکمای ما اقبال يافته است؟ چرا انديشه يونانی در ميان حکمای عهد ساسانی اقبال داشت؟ چرا افلاطون خود را وامدار انديشه زرتشت می ديد؟ چرا حکمای يونان از طالس و ذيمقراطيس و فيثاغورس و سولون و لوسيپوس و افلاطون و گزنفون به شرق سفر می کردند و در ايران و بابل و مصر اقامت داشتند؟

در جهانی که يونان يونان بود منبع حکمت کجا بود جز ايران و هند و مصر؟ آيا حکمای يونان هيچ وامی به انديشه های اين تمدن های بزرگ نداشتند؟ آيا می توان تصور کرد که مردمی چون ايرانيان نخستين حکومت جهانی را بنياد گذاشته باشند اما بر يونان هيچ تاثيری نگذاشته باشند؟

يونان را ايران و اسلام حفظ کرد: و اين اوراقی که استاد به رخ شاگردان خود می کشد از حکمت يونان چگونه حفظ شد؟ آيا اگر ايرانيان و سريانيان دست به کار ترجمه حکمت يونان نمی شدند امروز چيزی از آن حکمت باقی مانده بود که به رخ ما کشيده شود؟  اين يک امر مسلم تاريخی است که ميراث يونان را ايران و اسلام حفظ کردند. يونان را بيت الحکمه ساسانی و خلفای عباسی حفظ کرد نه خود يونان.

حکمت يونانيان را تو مخوان: اما اين همه داستان نيست. از همان قرون آغازين اسلامی اهل دين حکمت يونان را خوار می داشتند. ادب فارسی پر است از مذمت حکمت يونانيان و ترجيح حکمت قرآنيان. چگونه است که امروز اهل دين و حکمت دينی طرفدار حکمت يونان شده اند و حکمت قرآن را فراموش کرده اند؟ و حکمت قرآن چيست اگر حکمت شرقی نيست؟ و قرآن در اساس چه فرق با متون مقدسی دارد که قرنها در هند و چين و ايران و مصر مايه الهام و راهنمای عمل و زندگی بوده است؟  استاد ما از کدام موضع مصلحانه و عقلانی حرکت می کنند که همه اين تمدن ها را خوار می دارند تا يونان را بزرگ دارند؟ و اين يونانی که ايشان همه عالم را به کرشمه ای از آن می فروشند همان نيست که حکمای معاصر "مکتب تفکيک" از شيخ مجتبی قزوينی تا محمدرضا حکيمی چنان قدرتمندانه با آن به ستيز بر می خيزند و می خواهند انديشه و حکمت قرآنی را از آلايش يونانی پاک کنند؟
 
تاريخ از روی منابع دست دوم:
من از سخنان ايشان ناچار به اين نتيجه می رسم که ايشان يا تاريخ نخوانده اند و يا با پيشداوری های بسيار خوانده اند يا از روی منابع دست دومی خوانده اند که در ميان اهل حوزه رايج است. اما حتی اگر جرجی زيدان و گوستاولوبون و ويل دورانت را هم خوب بخوانيم علی القاعده نبايد به چنين يکجانبه نگری های هولناکی برسيم.

ايشان می گويد: "انصافاً شما از آن چيزي كه در قلمروي ايران مي بينيد، غير از تعدادي بنا كه آنها را نيز همه مورخان گفته اند كه رومي ها براي ما ساخته اند مانند تخت جمشيد كه مورخان گفته اند هخامنشيان تعدادي مهندسان و معماران رومي را آوردند و براي ما اينها را ساختند
- اگر اينها را بگذاريد- كنار شما يك اثر فلسفي به من نشان بدهيد. يك اثر ديني بلند به من نشان بدهيد. يك اثر هنري و يا عرفاني نشان بدهيد." بجز آنکه اين شيوه بيان، مصداق کاملی از منطق تقليل است، شناخت استاد ما از تاريخ همين است که رومی ها را که اصلا در عهد هخامنشی وجود نداشته اند وارد ساختن تخت جمشيد کند. ايشان نه تنها فلسفه را که معادل ايرانی اش همان حکمت کيخسروی و مغانی و خرد جاويدان ايران باشد به چيزی نمی گيرد، هفت هزار سال هنر ايران را هم قابل ذکر نمی داند. ايشان لابد عرفان جهان گستر ميترايی و زندآگاهی و گنوسی و مانوی را هم قابل چشمپوشی می داند. چنانکه تمام کتاب عظيم اوستا و دينکرد را تحفه ای در متون دينی نمی شمارد. اما برای فلسفی ترين مساله انديشه دينی ايران چه جوابی دارد: ايرانيان نخستين مردم در شرق اند که خداوند را به وحدانيت و تجريد شناختند و او را به صورت بت درنياوردند. آيا مردمی که به انديشه تجريدی می رسند از حکمت تهی بوده اند؟

ايران در اسلام: استاد ما به اين ترتيب ناگزير معتقد است که ايرانيان تمام هنر و دين و حکمت و ادب و خرد خود را يکباره پس از اسلام پيدا کرده اند. اما واقعا چنين حکمی رواست؟ آيا درخشش اخگر يونان حساب است اما درخشش و کوشش و بقای ايران در طی چند هزاره حساب نيست؟ آيا ايرانيان بدون داشتن پشتوانه ای از فرهنگی عالی می توانستند مشارکتی عظيم در اسلام و گستردن آن داشته باشند؟ آيا ايشان سهم ايران در رشد تمدن اسلامی را هم منکرند؟ آيا منکرند که زبان فارسی زبان دوم عالم اسلام بود؟ چرا عربی ديگر زبانهای همين عالم را در خود هضم کرد اما فارسی در کنار آن زنده ماند؟

مرز ايران کجاست؟ فارسی استاد عزيز مرز ايران است. ايران هم ايران فرهنگی است نه مرز سياسی. شما بخارا را چون 70 سال پيش در شوروی پيشين واقع شد از ايران جدا می کنيد اما تاريخ هزار سال زبان فارسی است که بخارا و سمرقند و هرات و کابل و دهلی و کاشغر و بغداد و  قاهره – آری حتی قاهره – را در مرزهای ايران قرار می دهد. اين مرز مرز منيت و ناسيوناليسم و شوونيسم و تفاخرهای پوچ نيست، مرزهای غنی فرهنگی است که تاريخ خود را با بده بستان های بسيار ساخته است و روزگاری با يونان هم آويخته و آميخته است اما چراغش فرونمرده و همچنان زنده است. بحث های ما نيز نشان همين سرزندگی است و گرنه ديری بود ما نيز چون يونانيان خفته بوديم. يونان را احترام می کنيد کار شماست حرمت ايران را فرونگذاريد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 34
چاپ کن
بفرست  
September 5, 2005  
آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟  
 

نگاهی به سخنان منسوب به مصطفی ملکيان

از راههای مختلفی می توان نشان داد که گوينده اين سخنان: "من ابداً مفهوم "تجدد ایرانی" را نمی‌فهمم. چه چیزی در این تجدد ادعایی نهفته است كه آن را از تجدد غرب جدا می‌كند و نام "ایرانی" را بدان اضافه می‌كند؟"، در اشتباه است. اما به نظرم مساله محوری در فقر تفکر جامعه شناختی گوينده است. اين آفتی است که معمولا اهالی فلسفه به آن دچار می شوند.

نگاه جامع
اهالی فلسفه اگر به  "نگاه جامع" گرايش نداشته باشند و دنيا را تنها از چشم احکام انتزاعی بنگرند معمولا به مغالطه عظيمی دچار می شوند که ناشی از حذف عامل جامعه شناختی در بررسی پديدارهای انسانی است. يک مثال روشن و کلاسيک در اين زمينه مساله اسلام و قرآن است. از نظر تاريخی ثابت می شود که بازتاب اسلام و قرآن در جوامع گوناگون مسلمان يکسان نبوده است. اسلام ايرانی از اسلام مراکشی متمايز است، اسلام شيعی از اسلام سنی، اسلام بن لادنی از اسلام فلاطوری، اسلام عصر ما از اسلام عصر مشروطه و جديدا به اذعان بعضی اهل نظر اسلام قوم از اسلام قم!  

درست است که قرآن و اسلام يکی است. برای فيلسوف به اعتبار اين "يکی" بودن شايد معنا نداشته باشد که از اسلام های مختلف سخن بگوييم اما واقعيت اين است که اسلام و قرآن تا زمانی که روی کاغذند "معنا" ندارند. درست وقتی که اسلام بر گروهی عرضه می شود يا قرآن را گروهی می پذيرند و می خوانند و می خواهند بر اساس آن عمل کنند است که اسلام آغاز می شود. "معنا"ی اجتماعی اسلام و قرآن از همين جا شکل می گيرد و تفاوتهای استنباط از اين "واحد وحيد" از همين جا سر می شود.

نگاه اجتماعی /انضمامی
همه مقولات و پديدارهای انسانی چنين اند. يعنی هيچ اصل نظری يا مجموعه ارزشی نيست که بتوان آن را فارغ از نگاه جامعه شناختی رسيدگی کرد و سنجيد. بنابرين تکيه صرف بر بحث نظری و انکار صور رنگارنگ پديدارهای واحد نمی تواند از منظر عقلی قابل دفاع باشد و کار را به اصرار و لجاج و تنگ نظری هايی می کشد که گوينده سخنانی که آورديم به آن در افتاده است.

برخلاف نظر گوينده، هم تجدد ژاپنی داريم و هم تجدد فرانسوی. حتی در آمريکا و کانادا هم که ظاهرا يک مجموعه واحد سياسی اند تجدد در مناطق مختلف رنگهای مختلف دارد چنانکه آنچه در نيويورک می گذرد از آنچه در يوتا پذيرفته شده به طور محسوس متمايز است. در کانادا هم زندگی متجددانه مونترال با تورنتو تفاوت های آشکار در تاکيدها و ارزشها دارد. در همين اروپا تجدد انگليسی بر عناصری از تجدد تکيه می کند که دقيقا همان نيست که در آلمان يا ايتاليا هست.

تاريخ ويژه، تجدد ويژه
به نظر من انکار انواع و صور تجدد به استناد اينکه خب همه تاريخ ويژه دارند و "مگر گذشته‌ی تاریخی، ویژه‌ی ایران است؟ تمامی كشورها دارای تاریخ و فرهنگ هستند" به نوعی تاييد صور تجدد است نه انکار آن. اگر همه تاريخ دارند و هر تاريخی هم از ديگری متمايز است چه جای انکار است که هر مفهومی که در ظرف اين تاريخها نشست نمی تواند به شکل کاملا واحدی ظاهر شود.

سخن عجيب تر اين است که گوينده مدعی می شود: "تجدد در درون خود با عناصری تعریف می‌‌شود كه بسیاری از آنها با ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی ما به وضوح در تضاد است." يعنی همان چيزی را که داشت انکار می کرد اثبات می کند! به عبارت ديگر، او که مدعی است تاريخ جداگانه برای ايران معنا ندارد چرا دوباره تاريخ جداگانه ای را برای ايران مفروض می گيرد که به نظر او با تجدد ناسازگار است؟ گذشته از اين، مساله تجدد يک مساله رو به انکشاف است. هرگز نمی توان در باره چنين مساله ای که خود در حال قبض و بسط است حکم به تضاد داد. اين به نوعی پيشگويی است تا تحليل فلسفی. اما در همين حکم هم بهتر است گوينده اين سخنان به نمونه ژاپن نظر کند يا تايوان يا کره يا روسيه يا لبنان. اما او از پيش با انکار تجددهای ژاپنی و کره ای و روسی و لبنانی راه را بر خود برای چنين مقايسه هايی بسته است.

مرزبندی آميزه ها ناممکن است
درک گوينده از به هم آميختگی سه عنصر ايرانی، اسلامی و انسانی (غربی) در ايرانيان نيز با همين نوع اعوجاج ها روبروست. او می پرسد "مرز میان ایرانی بودن و اسلامی بودن كجاست؟" و فکر می کند "ایران پیش از اسلام و هر آنچه معرّف چنین ایرانی‌ست، شاخصه‌ی ایرانی بودن معرفی می‌شود" اما اين خطای منطقی مهلکی است چه از او سر زده باشد چه از کسانی که او ملی گرا می خواند. وارد شدن به اين بحث از يک منظر نادرست نتيجه نادرست هم می دهد. ميان اسلاميت و ايرانيت مرزهای روشنی نمی توان کشيد. زيرا ايرانيت يک مفهوم تجديدشونده تاريخی است (در همان شاهنامه هم ايران معناهای مختلف دارد) چنانکه اسلاميت. اينها مفاهيم واحدی نيستند. مراتب و انواع دارند. ضمن آنکه پرسش از مرزبندی در اين زمينه مانند پرسش از اين است که مرز تاثيرپذيری فرزندان از پدر و مادر کجاست. ما محصول فرهنگی هستيم که با ايرانيت و اسلاميت آميخته بوده و در معرض جنبش های نوخواهی عصر جديد نيز قرار گرفته است.  بنابرين با اين سخن گوينده همداستانم که "دو تكه كردن تاریخ یكپارچه و پیوسته‌ی این مردم شدنی‌نیست. نمی‌توان تكه‌ای را فروگذاریم و تكه‌ای دیگر را به عرش رسانیم."

ديد همدلانه به ايران و اسلام
اما اگر قرار نيست تاريخ خود را پارچه پارچه کنيم نمی توانيم مدعی شويم که "یكی از بزرگترین دروغ‌های تاریخی این است كه پیش از حمله‌ی اعراب، در ایران تمدنی باشكوه وجود داشته است." چنين تمدنی واقعا وجود داشته است چنانکه شکوه تمدن ايران اسلامی هم انکار ناشدنی است. چرا بايد برای اثبات يکی از دو طرف طرف ديگر را فروکاهيم؟

اگر ديد خود را تصحيح کنيم و از تحقير و تقليل ايران پيش اسلامی يا اسلام بعد از سقوط ساسانی دست برداريم خواهيم ديد که تمدن ايرانی جريانی طبيعی در تمدن اسلامی يافته است. مساله فقط تخت جمشيد و دين مانی و جندی شاپور نيست. ايرانيان با زبان و فرهنگی می زيستند که آن را از راههای مختلف در تمدن اسلامی ادامه دادند. زبان فارسی و انديشه های عرفانی و الگوهای حکمرانی و ادب پهلوانی و اخلاق عياری و موسيقی و معماری و هر آنچه که در تمدن آنها جاری بود يکباره فرونمرد بلکه تا قرنها به حيات خود ادامه داد و در اين ميان با انديشه های اسلامی در آميخت و بر آن تاثير گذاشت و به انديشه ای شکل داد که در ادبيات و عرفان و اخلاق و موسيقی و معماری و زبان و آداب و رسوم ايشان بازتابيده است. من مدعی ام که آن عناصری که اسلام ايرانی را می سازد ناشی از همين درهماميختگی است. اين درآميختگی داستان بالابلند و شگفتی دارد که محققانی مانند دکتر محمد محمدی ملايری آن را به تفصيل باز گفته اند. آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب نيز از اين منظر سخت قابل اعتناست. دکتر آذرتاش آذرنوش هم در اين باب رساله مفرده ای نوشته است.

آتش زرتشت و آتش قرآن
اصلا از يک منظر ديگر، کدام انديشه است که فرومرده است؟ انديشه های قديم از هر رنگی همچنان زنده اند. کافی است به آثار ميرچا الياده نظر کنيم تا ببينيم که چگونه اساطير کهن با صور تازه ادامه می يابند. من دو مثال می آورم که حياتی می بينم و تامل برانگيز. يکی داستان آتش است در ايران پيش از اسلام که چه قصه ها و طعنه ها در حق ايرانيان درست نکرده است. در اين باب کمتر کسی توجه کرده است که آتش در ميان ايرانيان از همان موقعيتی برخوردار است که در قرآن. بازخوانی گفتگوی موسی با خداوند از طريق درخت آتش در طور از اين نگاه بسيار معنادار است. اگر مظهر خداوند در قرآن آتش است چرا اعتقاد ايرانيان در اين باب بايد اسباب طعن باشد؟

مسلمانان مانوی
دو ديگر ماجرای مانی است. مانی يکی از پايدارترين انديشه های ويرانگر جهان را تاسيس کرد. او که ادب پهلوانی ايرانی را به چيزی نمی شمرد فصل تازه ای ايجاد کرد که ادب شاد و اخلاق برخورداری از جهان را که بن فرهنگ ايران بود به انديشه اعراض از جهان و پليد ديدن هستی و آدمی سوق داد. انديشه مانی از بنيادهای ستيز تاريخی با زن است (که برای مانی مظهر شيطان بود) و از بنيادهای اسلام بنيادگرای امروز. در واقع در جهانی که گروهی از مسلمانان و نيز بخش هايی از  مسلمانان ايرانی بيشتر از آنکه اسلامی بينديشند مانوی می انديشند، چه جای انکار است که الگوهای کهن فکری -از ايران باشد يا از انيران- همچنان زنده است. 

ما تاريخ ايم
کار درست ستايش ايران و نکوهش اسلام يا ستايش اسلام و نکوهش ايران نيست. کار درست بازشناختن عناصر فکری و فرهنگی خود است. خودی که محصول درهم پيچيده ای از هر دوی اينهاست به اضافه عناصر يونانی و چينی و هندی در قديم و عناصر غربی و روسی در عصر جديد. ما بايد دور باطل ستايش و نکوهش را بس کنيم و گستره تاريخ و فرهنگ خود را بی اعتنا به افراط های بازمانده از عصر ناسيوناليسم و عرب ستيزی يا واکنش های عرب ستايی و ايران ستيزی موضوع شناخت قرار دهيم. البته اين شناخت بدون خواندن و تامل در تاريخ ممکن نمی شود. نظريه هايی که بدون شناخت تاريخی ارائه شوند هيچ ارزشی نخواهند داشت. زيرا انسان و جامعه انسانی هر چه هست تاريخ است.

*
  اگر خواهان بحث بيشتری در باب ايران پيش اسلامی و ويژگيهاش و پيوندهايش با ايران اسلامی هستيد کتاب مرا با اين عنوان ببينيد: ادب پهلوانی، نشر قطره، تهران 1379

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
September 4, 2005  
باز رو سوی بخارا می کنم  
 

از سمرقند غافل نمی شوم و تا از سمرقند ننويسم ذهن و زبانم به موضوعی ديگر کشيده نمی شود. اينهمه اتفاق عجيب در اين ده دوازده روزه افتاده است. از کشته شدن مردمان در کاظمين تا کشته شدن آمريکايی ها در منطقه سياه پوست نشين و فقرزده نيواورلئان. تا جوابهای قانع نکننده دکتر سروش به انتقادها بر سر موضوع مهدويت.

تمام مقالاتی که با خود برده بودم تا در اثنای سفر بخوانم ناخوانده ماند. اصلا آنجا جهان ديگری است. با درگيريهای عادی و روزمره ما جماعت ناآشنا ست. زمان زمان ديگری است در آنجا. اين بيگانگی است؟ شايد. اما بيگانگی با مسائل روزمره ماست. وگرنه جهان ما مردم ايرانی و آسيای ميانه ای آشنايی ها و يگانگی های بسيار دارد.

در بازگشت هواپيما از سر زمين های مختلف می گذشت و من فکر می کردم اين گذر از زمين، گذر از زمان هم هست. هر زمينی زمان خود را دارد. ممکن است فلان سيگار يا محصول خوراکی يا تکنولوژيکی در همه جا يافت شود. اما اين به معنای گلوباليسم واحد نيست. حتی در خود آمريکا هم زمين جنوب در زمان ديگری متفاوت از زمين شمال به سر می برد. در جايی که از هر 5 نفر يک نفر زير خط فقر زندگی کند هنوز همان آمريکايی است که می شناسيم؟  

يکی از همسفران در فرودگاه تاشکند می گفت در اين سفر من با نوعی زمان تازه آشنا شدم که نامش را گذاشته ام زمان ازبکی. خانمی بود انگليسی از اعضای هيات ژوری جشنواره ترانه های شرق. گفتم نکته باريکی است. من نيز سال اول که در تاجيکستان بودم از نوع رفتار مردم با زمان به همين نتيجه رسيدم. وقتی صحبت از تعيين وقت و قرار ملاقات و زمان انتظار می شد به شوخی به دوستان می گفتم به ساعت تاجيکی يا به ساعت غيرتاجيکی؟ يکبار با دوستی قرار داشتم که مرا به "خانه راديو" ببرد. ساعت دو بعدازظهر رسيدم که برويم. تازه چای ريخت و از شعر يسنين که می دانست به آن علاقه دارم سخن آغاز کرد. و من نگران قرار ملاقات ام با رئيس راديو بودم. بالاخره بلند شديم. گفتم با تاکسی برويم. گفت نه همين نزديکی است پياده می رويم. گفت 5 دقيقه راه است. اقلا نيم ساعت در راه بوديم!

زمان تنها مساله وقت نيست. زمان ذهنی هم هست. ميان لندن و تاشکند تنها 7 ساعت پرواز فاصله است. اما زمان ذهنی فاصله درازی دارد. بيگانه ترسی يکی از نتايج اين فاصله ذهنی است. بيگانه ترسی يعنی هراس از آن فاصله زمانی که تو را با ديگری بيگانه می سازد. بيگانه را دوست داری اما همزمان او را مهاجم می بينی. او از زمان ديگری می آيد که برای تو ناآشنا ست. او چيزهايی می داند که تو نمی دانی. حتی زبان انگليسی هم فاصله را پر نمی کند. چيزی آن ميان هست که برايش هيچ زبان مشترکی پيدا نمی شود. بيگانه هميشه متهم است. چنانکه هميشه جذاب. اين ديالکتيک ترس و جذبه زنده ترين تجربه کسی است که به زمان ديگری پا می گذارد.

امنيت يعنی ناآشنا را به آشنا تبديل کردن. اما هميشه زبان مشترکی پيدا نمی شود. ماموران امنيت هميشه سوء ظن دارند. حتی اگر تو آشناترين آشنايان مردم آنها باشی. آنها می خواهند تو را کنترل کنند. از همه کار تو سر در آورند. اتاقت را چمدانت را جستجو می کنند. بيگانه امنيت ندارد.

سفر به آسيای ميانه سفر به زمانی است که برای ما تاريخ شده است. بازارها، رابطه بالادست و زيردست، رابطه زن و شوی، کارها و شغلها و دکانها. در بازار مسجد بی بی خانوم هنوز چندين نفر کار می کنند که کارشان چاقو تيز کردن و تبر تيز کردن است. سفر به آن ديار سفر به زمان کودکی من در خراسان است. زمانی که برادرم نمی توانست در حضور پدر سيگار بکشد يا به او تو بگويد. زمانی که مادرم با آرزو و ايثار فرزندانش را بزرگ می کرد. زمانی که مرد بنفشه فروش دم بهار می آمد و دور تا دور باغچه را بنفشه می کاشت. زمانی که درخت معنا داشت. در سمرقند پای هر پنجره ای درختی هست.

شب اول يا دوم بود که از خيابانی می گذشتيم. صدای موسيقی بلند بود. نزديکتر شديم مجلسی در فضای باز يک کافه بزرگ بر پا بود. از صاحب مجلس سراغ گرفتيم. هنوز نگفته بودم که دوستان من که از لندن آمده اند می خواهند جشن شما را از نزديک تماشا کنند که ما را به درون دعوت کردند. بهترين ميز را در اختيار ما که شش هفت نفر بوديم گذاشتند و پذيرايی آغاز کردند. انگار که دوستان قديم باشيم. نان را با بيگانه بايد خورد. نان و نمک. بيگانه را بايد حرمت کرد. مهمان است. زبان هم را جز با مترجم نمی فهميديم. آنها ازبک بودند ما فارس زبان. اما مهمان مهمان است. و چون دانستند که از ايرانيان ايم گفتند می خواهيد موسيقی ايرانی بنوازيم. نواختند و خواندند و با ما رقصيدند و عکس انداختند. با صميميتی کيميا شده در "زمان ما".

گلنازه هبده ساله و خوش پوش و زيبا گربه ای داشت. بچه گربه ای کوچک و لاغر که عاشق تون حمام بود و همه شب جايش آنجا – جلوی آبگرمکن روشن و قديمی چمباتمبه می زد و می خوابيد. يک روز لب پنجره با حالتی غيرمطمئن راه می رفت. ترسيدم بيفتد گرفتمش و پايين گذاشتم. آمد و قصه را گفتم. گفت می دانی که سر گربه را پيغمبر نوازش کرده است. برای همين هيچ وقت با سر به زمين نمی خورد بلکه با چهار دست و پا زمين می آيد. در باره گربه شيرين تر از اين قصه نشنيده بودم.

در سمرقند دوباره پای صحبت زنی نشستم که هنوز به عشق دوران جوانی اش وفادار است. از پس 32 سال. هنوز به ياد او می نويسد و در صندوقچه می گذارد و به هيچکس نشان نمی دهد. هنوز از عشق که حرف می زند چهره اش چهره دختری 18 ساله می شود که عاشق همدرس خود شده است.

اين عشق است يا افسانه؟ - بستگی دارد که در کدام زمين با کدام زمان زندگی می کنی.

من اما هنوز در زمانهايی زندگی می کنم که می توانم با اين سخن نغز مولانا همدلی کنم: هر چه دل از سنگ خارا می کنم/ باز رو سوی بخارا می کنم.

پس نوشت:
داشتم وبگردی می کردم که ديدم آقای مصطفی ملکيان که گويا از نخبگان حوزه و دانشگاه است حرفهای عجايب زده است سخت حيرت افزا در باب ايران پيش از اسلام و هر چه ايرانيان داشته اند را به سه نهاد جندی شاپور و دين مانی و تخت جمشيد -که به گفته حضرتش رومی ها ساخته اند!- فروکاسته است. بعد هم فرموده است که آسيای ميانه جزو ايران بوده و جدا شده است -کی؟-؛ گرم شدم که چيزی بنويسم اما پايين تر وقتی ديدم ايشان بخارا را در ترکمنستان قرار داده اند (!) منصرف شدم. کاش هر کسی در حد دانش خود می ايستاد و در قبال حرفی که می زد مسئوليت می شناخت. من تنها نتيجه ای که گرفتم از افاضات استاد اين بود که ايشان اصلا تاريخ نمی دانند فلسفه دانی شان را هم قضاوتی نمی کنم.

پس نوشت 2:
نظر بالا بر اساس يادداشت پيام ايرانيان از حرفهای آقای ملکيان نوشته شد. در متنی که توتم انديشه بعدا منتشر کرد بحث روميان در تخت جمشيد هست ولی بحث بخارا در ترکمنستان نيست. با اينهمه اين بار بحث از خوارزم و بيرون در ترکمنستان است که هر دو نادقيق است. به هر حال من همچنان به تاريخ دانی و ايرانشناسی آقای ملکيان به ديده ترديد نگاه می کنم. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست