:: ما اپوزیسیون عربستان نیستیم
:: پايان شب سيه سپيد است
:: نوروز خانواده گنجی دهم فروردين است
:: ميلاد در بيمارستان
:: صدايی که شنيده نمی شنود
:: چرا گوش نمی کنيم؟
:: در معنای بی معنايی
:: روشن نگه داشتن شمع اميد
:: شمعی به ياد گنجی روشن می کنم
:: انقلاب تک نفره
:: چرا آدمکش ها اعتصاب غذا نمی کنند
:: حجاب و تفاوت
:: چرخه باطل سرخوردگی و مجازات تفاوت
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
August 23, 2005  
سلام آقای گنجی  
 

امشب آخرين شمع قرمزی را که داشتم روشن کردم. خوشحالم که با آخرين شمع من خبر بازگشت شما هم به زندگی منتشر شده است. يک بسته شمع سفيد هم خريده بودم که حالا ديگر همچون نشانه ای خواهد ماند از آرامش تا شعله سوزان اضطراب و اميد و انتظار.

نمی دانيد چقدر سبک و آرام شده ام. خبر رهايی شما از مرگ برايم شيرين است. از مرگ بيزارم. هنوز زخم مرگ صمد پسردايی ام با من است. دانشجوی پزشکی بود. رفت جبهه و ديگر برنگشت. هنوز زخم مرگ بچه های کلاس رياضی دبيرستان شهيد اختری با من است. بهترين بچه های مدرسه بودند. نخبه ها همه در کلاس رياضی جمع شده بودند. هميشه کلاس شان شلوغ بود و کنجکاو. چهره های دوست داشتنی داشتند. 15 يا شانزده سال. آن روزی را که به کلاس آمدم و کلاس را خلوت يافتم هرگز فراموش نمی کنم. برای يک دوره کوتاه به جبهه رفته بودند. هيچکدام شان برنگشتند. شايد هفت نفری بودند. آنقدر در مسجد به عکس هاشان نگريسته بودم و گريسته که داغ هفت برادرم باشد انگار.

کار خوبی کرديد آقای گنجی. من ديگر توان مرگ عزيزی را ندارم. فکر می کنم خبر رهايی شما از مرگ مهمترين خبر هفته های اخير است. اما برايم عجيب است که هيچکس انگار از بازگشت شما به زندگی استقبال نکرده است. روزنامه ها را ديده ايد؟ حتی شرق در حد خبر کوتاهی هم از شما ياد نکرده است. "گويا" فقط يک تيتر دارد. همين گويا که هر روز عکس و تفصيلات اخبار شما را که داريد می ميريد برجسته می کرد. هيچکدام از وبلاگهای دوستداران شما هم چيزی ننوشتند. تقريبا هيچ کس. نه چرا فقط يک نفر چيزکی در دو خط نوشت. آنهم با طعنه که لابد شما را بزودی به خارج می فرستند و می شويد يک تبعيدی مثل بقيه. ديدم نبوی می گويد شلوغ نکنيد تا گنجی حالش خوب شود. سايت های معتبر هم که دهها صفحه خبر در باره شما توليد کرده بودند به خبر کوتاهی بسنده کردند. عجيب است آقای گنجی عجيب است رفتار ما مردم. من فکر می کنم ما اعتراض کردن را اگر خوب بلد باشيم آداب به نتيجه رسيدن/ رساندن را هنوز بايد ياد بگيريم.   

کار خوبی کرديد آقای گنجی. شما به جای همه ما تجربه کرديد ونشان داديد که اين راه بن بست است. راه ديگری بايد رفت. من مطمئنم که شما آن راه را پيدا می کنيد. من اصلا فکر نمی کنم شما به خارج بياييد. شما از جنم ديگری هستيد. شما کسی هستيد که مثل هيچکس نيست. چطور می توانيد کارهايی بکنيد که همه کس کرده اند يا می خواهند بکنند. ولی راستش را بخواهيد برای من در هر دو حالت شما فرقی نخواهيد کرد.

آقای گنجی! شما در ايران بمانيد يا بيرون بياييد برای من همان گنجی هستيد که تا به حال بوده ايد. شما اعتصاب کنيد يا اعتصاب تان را بشکنيد شان تان فرقی نمی کند. شما پيروز شويد مست نمی شويد شکست بخوريد نا اميد نمی شويد. شما سکوت تان همانقدر ارزش دارد که خطابه تان. فريادتان. شما خطايتان همانقدر ارزش دارد که صواب تان. آدمی مثل شما آقای گنجی بنشيند يا برخيزد بنويسد يا سکوت کند بميرد يا زنده بماند کارش اقدامش فکرش روش اش ارزش دارد.

خوشحال ام که شما بن بست را شکستيد. حرف دوستان را پس از انديشه دراز پذيرفتيد. تصميم شما به بازگشت به زندگی تصميم همه ماست. ما همه با داستان شما رشد کرديم. ما که می گويم همه آنها را می گويم که به شما فکر کردند با شما صميمی بودند از شما آموختند از شما همدلانه انتقاد کردند شما را بزرگ داشتند. راستش اين است که شما اگر از اين پس هيچ هم نگوييد به اندازه کافی گفته ايد. کاميابی شما از آن شماست. ناکامی شما از آن ما.

بعد از اعتراض شما ديگر اوضاع همان نخواهد بود که تا پيش از آن بوده است. ما به همراه شما آموختيم که مشکل ما کجاست. آموختيم که کار سياست کار جمع است. با شما ما برای هميشه از ته مانده انديشه های انقلابی خلاص شديم. همان چيزها که آزارمان می داد. يک روز برای نشان دادن اخلاص، دوستان ما سربازان ما بسيجی های ما همسايه ها همقطاران ما همسنگرهای ما روی مين می رفتند. بعدا فهميديم که می توان روی مين هم نرفت و اخلاص داشت.

آقای گنجی ما بايد تجربه کنيم. آدمهای عزيز ما همانهايی هستند که مثل شما تجربه های بزرگ را با شدت و با اراده تا آخر از سر می گذرانند. تجربه آنها تجربه ما می شود. و ما با جمع کردن تجربه های بزرگزادگان مان بزرگ می شويم. من از شما درسهای بسيار آموختم. بسيار. آنها که فکر می کنند رنج شما بيهوده بوده است پيشوايان ما نيستند. نمی گويم متوسط اند. باشند. ما به متوسط ها هم نياز داريم. اما هميشه به سرچشمه های خلاق هم نيازمنديم. شما سرچشمه بوديد آقای گنجی.

مرگ شما گم می شد در ميان اينهمه مرگ. اما زندگی شما گم نمی شود آقای گنجی. شما گنجی هستيد که پنهان باشد يا آشکار گنج است. گنج را بايد پيدا کرد. گنج را نبايد ويران کرد. طعنه بر شما با مرگ تان هم ادامه می يافت. خوب است که زنده می مانيد تا طعنه زنان را بشناسيد. ما هم بشناسيم. اين شناخت ما را عجيب رشد خواهد داد.

حالا با همان سرسختی که در راه مرگ می کوشيديد در راه زنده ماندن بکوشيد. شما همان آخرين برگ ما هستيد که در توفان پاييزی از درخت نيفتاد. شما زندگی را نقش کرديد وقتی زندگی از ارزش افتاده بود. شما آدم دوران ما هستيد. آدم آينده ما هستيد. آدمی که تجربه می کند حرکت می کند و با تجربه و حرکت خود به ديگران هم تجربه می بخشد حرکت می دهد. ما به شما بسيار مديون ايم. بسيار. بسيار.

من هم حالا با خيال راحت به سمرقند می روم. اما تمام سفر همچنان به شما فکر خواهم کرد. آرام خواهم بود. تماشا خواهم کرد. با چشمانی روشن تر. هيچوقت سمرقند بوده ايد؟ سمرقند هم گنجی است که بايد پيداش کرد.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/726
نقد و نظر

سلام بنده هم واقعا خوشحالم كه آقاي گنجي شهيد نشد ! و علي رغم سكوت معني دار مرده دوستان بنده اين حضور پيروز گنجي را كه تنهاترين روشنفكر و روشن انديش روزگار ما بود رو به شما و همه ي كساني كه صميمانه و صادقانه نگران حال ايشان بودند تبريك ميگم جاي آن است كه تلاشهاي روشنگرانه را ادامه بدهيم و محدود به اين حركتها نشويم فراموش نكنيم كه بسياري ديگر هنوز در بندند همانهايي كه تازه چوب گمنامي و بي ياوري خويش را ميخورند آيا رسالت ما پايان يافته است ؟ انتخابات تمام شد " گنجي تمام شد " ديگر بايد برويم تعطيلات آخر هفته ؟ يعني بسلامتي دنيا ديگر خوب شد ؟؟؟ لابد همه ي روشنفكران خواهند خوابيد تا چهار سال ديگر و دو ماه مانده به انتخابات باز به ميان مردم بازخواهند گشت ؟!!!!!!!! آيا هيچكس برنامه ي عملي براي ارائه به مردم ندارد ؟ همه تنها حرف ميزنند ؟ پس باز هم گلي به جمال روحانيون و آخوند و طلبه كه تابستان و زمستان بساط روضه خواني شان به راه است و هميشه در دسترسند ! چرا كسي برنامه اي ندارد ؟ سياسي نيستند يا سياست بلد نيستند ؟

Posted by: رضا at September 4, 2005 10:12 PM



گنجی از بیمارستان مرخص شد
گنجی به اوین بازگشت
شمع زندگیش روشن ماند، اما فروغ شمع...؟

Posted by: SarBeHava at September 4, 2005 6:57 PM



با سلام
بله همه از خبر سلامتی گنجی و گذاز از آن مراحل دشوارخوشحالیم.
فقط امیدوارم که وعده آزادی ایشان تنها یک ( دام )نباشد...

Posted by: لادن at September 4, 2005 2:10 PM



با سلام خدمت شما
بله ! همه از زنده ماندن گنجي و گذر از آن مراحل نگران كننده خوشحاليم
آما آرزو ميكنم كه وعده ي آزادي ايشان تنها يك ( دام ) نباشد...

Posted by: لادن at September 4, 2005 2:04 PM



Posted by: پيام آوران سگال at September 4, 2005 4:57 AM



"خوشحال ام که شما بن بست را شکستيد. حرف دوستان را پس از انديشه دراز پذيرفتيد"
حاج آقا به این میگن ملا خور کردن تصمیم دیگران. مرد حسابی گنجی نه به حرف "دوستان" اعتصاب غذا رو شروع کرد نه به حرف دوستان پایان داد. این مرد مردانه کارش رو شروع کرد مردانه هم هرآنچه که تصمیم بگیرد اجرا خواهد کرد. گنجی که مثل اصلاح طلبان اخته که نیست که یکی به نعل و یکی به میخ بخواد بزنه.

Posted by: اردلان ييروزي at September 3, 2005 6:28 PM



سلام
ميشه بگين مشكل پيغام گذاريش رو چه جوري ميشه حل كرد . اگه راه خوبي سراغ دارين ممنون ميشم بهم بگين . راستي سفر به خير و متشكر به خاطر اينكه سر زدين .

Posted by: محسن مومنی at September 3, 2005 6:01 PM



محسن مومنی عزيز،
من تازه از سفر سمرقند به خانه رسيده ام. می خوانم و اگر نکته ای به نظرم رسيد برايت می نويسم. تلاش کردم در وبلاگ حودت هم پيامی بگذارم ولی از آن نوع وبلاگ هايی است که کامنت گذاشتن در آن آسان نيست. پس از خيرش حاليا گذشتم تا بعد!

پايدار باشی

Posted by: سيبستان at September 2, 2005 11:14 PM



استاد گرانقدرازاين كه شايد خاطرتان را نا خواسته آزرده ام پوزش مي طلبم .ديگر با هيچ اسمي وبه هيچ عنوان مزاحمتان نخواهم شد.

Posted by: زاغ at August 30, 2005 8:18 AM



آقاي جامي براي بار سوم تقاضا مي كنم بياييد .
كجاييد ؟

Posted by: mohsen momeni at August 29, 2005 10:38 PM



سلام آقاي جامي هستيد؟
و اگر هستيد زير مطلب من يك كامنتي بگذاريد كه دريابم آنرا خوانده ايد .
با تشكر

Posted by: mohsen momeni at August 29, 2005 7:40 AM



سلام
دوست عزيز و استاد گرامي
درباره مطلب قبلي شما ( مهدويت و دموكراسي وسالاد دكتر سروش ) يك نقدكي در وبلاگم نگاشته ام .
البته خودم مي دانم كه پس از خواندن آن هر كسي خواهد گفت حيف وقت
ولي اميدوارم سر بزنيد .
خيلي مرا خشنود خواهيد كرد .

Posted by: mohsen momeni at August 28, 2005 10:02 PM



باسلام
دوست عزیز در صورت امکان لینک زیر را بازدید نمایید
با تشکر
http://tir78.blogspot.com/2005/08/blog-post_28.html

Posted by: پدرام at August 28, 2005 6:55 PM



سلام دوست عزيز! با مطلبي پيرامون همجنسبازي و غزل پست مدرن به روز كردم در ضمن يك شعر جديد هم زده ام! منتظرم...

Posted by: سید مهدی موسوی at August 27, 2005 12:09 AM



كجاييد آقاي جامي!درسمرقند سيب نيست!

Posted by: وبگرد at August 26, 2005 4:24 AM



http://pcworld.5gigs.com/index.php?url=uggc%2Scrvxarg.pbz%2S1384%2Sunsgru%2S07funuevine%2Sunsgru_cntr%2S..%2S40%2Scnegvmna.ez
پارتيزان جاوانه

ما ياد گرفتيم تو را دوست داشته باشيم
از فراز تاريخ
در اين خورشيد در افق مرگ غروب نكرد
تو هميشه می‌درخشي
درقلب های گرم و شيشه اي
عشق با تو حضور دارد
پارتيزان چه گوارا!

تاريخ فقط يك لحظه باز ايستاد
انگاه تمام سانتاكلارا برای ديدن تو بيدار شد
پيكاری كه تو آغاز كردی هنوز ادامه دارد
آزادی با نام توست
ما نيز در پی آزادي
فيدل هم گفت:
پارتيزان جاودانه است!
امسال در سراسر امريكای لاتين، آهنگ روز بود. در فستيوال جوانان در ونزوئلا جوان ها دسته جمعی آن را می‌خواندند

Posted by: سگال at August 25, 2005 9:31 AM



به نظرم همراه باگنجي اين شمع وجودي شما بود كه ذره ذره آب مي شد.غصه خوردن هيچ وقت مشكلي را حل نمي كند.دوري ازوطن وهموطنان وفرهنگ خودي زندگي رابرانسان سخت كرده ودلگير مي سازدهمه كساني كه زندگي خوابگاهي دانشجويي راتجربه كرده باشند اين را مي دانند.آنجا كه ديگر جمهوري اسلامي نيست كه شما براي آب خوردن صد رقم فكر كنيدمانده ام چرا اين قدر زندگي بر شما سخت مي گذرد.اميدوارم به خوبي وخوشي تمام تبعيديان سياسي به وطن عزيزمان بر گردند.من ونامزدم سفر خوبي راهمراه با خاطرات خوش وسبدي پر از سيب وآينده اي شاد...برايتان آرزو مي كنيم.زنده باد گنجي وشما وديگران...

Posted by: zahra at August 24, 2005 1:44 PM



خوش به حال شما آقاي سيبستان كه سمرقند مي رويد. من يكبار در سفري آن جا بوده ام خاطرات شيريني از اين شهر افسانه اي دارم. هنوز دفتر يادداشت هاي آن سفر از عزيزترين يادداشت هاي من است كه در ايران جا مانده. سفرتان بي خطر. خدا كند بخارا را هم ببينيد. روياي شيرين شب هاي دلتنگي منند اين دو شهر. خوش بگذرد.

Posted by: odin at August 23, 2005 6:30 PM



سلام.

می دانستم میهمانان نازک دلی دارم پاک کردم دلشان نگیرد. به سیاهی و تلخی می زد. دعوت شما به خاطر آخرین نوشته ام بود.دوستان دیگری هم که تا حالا میهمانم می شده اند زیاد نگران حالم نمی شوند!عادت کرده اند به حال و هوام.اشکال از من بود که بدجور گفته بودم.حدیث نفس منظورم همان آخرین نوشته ام بود.

این وبلاگ داری من هم حکایتی دارد برای خودش!!

در ضمن هرچه گشتم اینجا ایمیلی ندیدم از شما.

ممنونم که سر زدید.

بامهر

Posted by: جواد_ق at August 23, 2005 3:37 PM



عرض ادب داريم آقاي برادر. ظاهرا از موقعي كه غربت خط خطي هامو نمي نويسم، فراموش شدم. به هر حال ما مخلصيم.

Posted by: شاهين پرويزي at August 23, 2005 12:25 PM



ٍSalam,

Az Iran baz migardam. Shoma ra dar mashad jostejoo kardam. Va mashad bar khod balid. Ma beh Gangi va beh Jami niz beh haman andazeh eftekhar darim..

safar khosh

Ba ehteram faravan

Posted by: Sara at August 23, 2005 9:12 AM



مهدی جان اگر این پست را نذاشته بودی اونوفت من میدونستم و تو ....

Posted by: خواننده at August 23, 2005 3:06 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست