:: بدون اين، دوستی يعنی چه اصلا؟
:: می توانست اتفاق نيفتد
:: همه نظم ها آلوده اند
:: نو شدن مدام
:: آوار روزها يا چيزی شبيه به آن
:: ليله القدر ما
:: و مردمان چه پرهيزکارانند
:: نه قربانی نه قهرمان
:: و يبقی وجه ربک
:: سکوت خداوند
::  در سکوت
:: ماه زده
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
August 19, 2005  
ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم  
 

برای دوستانم؛ از رنجی که می بريم

گاهی فکر می کنم به آرامش رسيده ام گاهی مشکوک می شوم که اين آرامش است يا افسردگی است. در آستانه توفيق هايی که برای خود گمان می بريم بيشتر در خود آرامش می يابم آرامشی بودا-وار  فارغ آسوده آهسته آرام وسيع لطيف سبک؛ آرامشی که در لبخند محو نقش- برجسته های هخامنشی هست در تخت جمشيد، در نگاه مردی جهانديده و داناست در داستانهای کهن؛ مردانی که در جنگل می زيستند و گويی از خلق گريخته به طبيعت به خلوت پر هيبت آن پناه برده بودند و می بايد برای يافتن ايشان کوره راههای متعددی را پرسان پرسان پشت سر گذاشت.

اما در گرداب بلاهايی که بدان دچار می شويم آرامشم رنگ بهت ديوانگان می گيرد. به سلامت خود شک می کنم و گاهی هراسان به دنبال راه چاره می گردم. اما بزودی چاره جويی را رها می کنم. همه چيز در علی السويه بودن شگفتی غرق می شود نجات يافتن يا نيافتن براستی عقل باختن يا نباختن مردن يا ماندن از اهميت می افتد. رنگ هر چيز از کف می رود. رنگهای شاد يا غمگين همه جای می پردازند به رنگی کدر و چرک و فراگير که مثل برف زمستانی همه چيز را زير آوار خود مدفون می سازد.

انگيزه هايم برای ستيز و درگيری و تنازع بقا از دست می رود ناخنهايم کند می شود رمق از دست و پايم می رود و گاه به حال نزع می افتم و مثل ارواحی که به هنگام مرگ از تن در حال احتضار جدا می شوند از خود کنده می شوم فاصله می گيرم و به تماشای جان دادن خود می پردازم. من همواره با مرگ زيسته ام. اين برادر خونی.

بيمارم؟ نمی دانم. اما می دانم که دلم در بند خيلی چيزها نيست. خيلی چيزها به دهنم مزه نمی دهد. به نظر می آيد ديرپسند و مشکل پسند و نخبه پسند باشم. اما اين توقع زيادی است اگر آرزو داشته باشم در بهترين شرايط درس بخوانم و تحقيق کنم يا با فرهيخته ترين آدمها نشست و خاست داشته باشم؟ و آيا توقع زيادی است که خانه ای روشن به گرمای عشق و مهر بخواهم؟ هيچ عقل سليمی نمی گويد اينها را من نبايد بخواهم. اما پارادوکسی در کار است. ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم. 

برای خودم متاسف می شوم که نجابت ام به کاری نمی آيد. راستی شرافت اخلاص عياری اصول گرايی پارسايی که ما برای خواستن آنها تربيت شديم امروز مرادف بی دست و پايی است. به جای همه اينها که بدان آموخته شديم اگر بی مرامی و نامردی و بيعاری و چاپلوسی آموخته بوديم و به آن پررويی و دروغگويی و هتاکی افزوده بوديم به همه نوع ابزار دفاعی مسلح شده بوديم. اما ما که چنين نيستيم با کدام سپر دفاع کنيم؟ من عميقا و با تمام وجود حس می کنم که بی دفاع مانده ام.

ما محکوم به زوال ايم؟ مثل آخرين نسل حيواناتی که رو به انقراض می روند. در شرايطی چنين ما زنده نمی مانيم. حس جهت يابی خود را از دست داده ايم. نه می توانيم حمله کنيم نه دفاعمان کارساز است. و چگونه حمله کنيم؟ تيرهايی که ما داريم بر پوست کلفت اين اراذل ناس کارگر نمی افتد. ما تنها ياد گرفته ايم با آدمها بجنگيم ولی اين جنگ با گرازهاست.

ديروز ناشناسی در کلاس بود. ساده دلانه فکر کردم از روی علاقه يا کنجکاوی آمده است اما ماند و ماند تا آخر کلاس فرصتی يافت و موذيانه سخنانی گفت که سخت برخورنده بود و بر من گران آمد. اما چه کردم؟ هيچ. يا بگو چه می توانستم کرد؟ بعد فکر کردم معلمهايی مثل ما چه بی پناه اند که حتی نمی توانند کسی را که در کلاس آنها به ايشان توهين می کند گوشمالی دهند. طرفه آن است که تا دير هنگام شب می انديشيدم که آيا در جايی که به ياد نمی آورم به اين ناشناس ناخواسته بيحرمتی روا نداشته ام
که او اين عمل را در جواب آن پندار خويش کرده و تلافی شمارده است؟ يعنی در نهان او را تبرئه می کردم. نه. در اين شرايط ما زنده نمی مانيم.

ما برای دنيای ديگری تربيت شديم اما دنيايی که برای آن تربيت شديم ديگر شد. مثل جوجگان مرغانی که وقتی سر از تخم درآوردند و باليدند آب و هوای اقليم ايشان تغيير يافته باشد. ما جوجگانی هستيم که با همه چيز اقليم خود ناسازگار در آمده ايم. بنابرين شايد صحبت از ديرپسندی و مشکل پسندی بالمره خطا باشد. ما طبعی ديگر و خويی ديگر داريم. غذای کلاغان غذای ما نيست. "نشيمن تو نه اين کنج محنت آباد است."

ما بی همزبان افتاده ايم. طوطی در قفس زاغان. نه ايشان حرف ما فهم می کنند و نه فرياد ما را پاسخی هست. گويی در خلا داد می زنيم. در حالی که سروصدای آنها گوش ما را کر کرده است.

زندگی بی فروغی داريم. هر چه فکر می کنم می بينم چه ملت جان سختی هستيم که زير فشار اين زندگی بی نشاط عاصی نمی شويم. جدا نمونه ايم! ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول؟ زندگی مثل يک جسد، سرد و سنگين روی شانه های ما افتاده است. مثل افليجی در آغوش ما رها شده است. من به جان آمده ام. "مگر غافل شوم به عبور پرنده ای و گرنه هيچ لحظه ای از اضطراب تکه تکه شدن خالی نيست." همه نشاط هايم مرده اند. نه کتابهای نو، نه روزنامه ها، نه شبهای بيداری نجاتم می دهد. در انبوه نامه هايی که برای دانشگاه می رسد گاهی چيزی هست که برای ساعتی تو را از جهان فرومرده ات بيرون ببرد هر روز مثل گرسنه ها با ولع به سراغ نامه ها می روم اما فقط يک روزنامه دارم که ديگر رغبت خواندن آن را هم ندارم اين هم مزخرف شده است و روزها بايد بگذرد تا نام خود را پشت پاکتی ببينی و حس کنی هنوز با جهان خارج ارتباط داری.

در خانه گاهی چهره علی کوچکم با سيمای مهربان و دوست داشتنی که مدام چيز ياد می گيرد و شيرين زبانی می کند مرا از دنيای خود بيرون می آورد. با هم به حياط کوچک خانه می رويم و زير آفتاب می نشينيم و او به همين راضی است. معصوميت و صفای کودکانه او مرا غافل می کند از فاجعه بيرون. اما اين هم پايدار نيست. به کجا بايد بگريزم؟ دست به کدام کار زنم که غصه سر آيد؟ دچار ماليخوليا می شوم و مثل اين روزها کوچکترين تنشی مرا تا سرحد مرگ غمگين می سازد. اتکاهايم از دست می رود. نوعی احساس بی دليل که در ما هست و به ما نويد می دهد  که سرانجام پيروزی از آن ماست در من تحليل می رود رنگ می بازد و ديگر هيچ دليلی برای اميدوار ماندن ندارم. حتی نمی توانم دم را غنيمت بشمارم. و نه دوستی در کنارت هست نه شاهدی نه شرابی نه مجلس انسی.

احساس می کنم جز يک تغيير اساسی در فضای بسته ای که مرا و ما را احاطه کرده است نمی تواند حقيقتا مرا به زندگی بازگرداند. در اين فضا که گوشه گوشه آن را تجربه کرديم هيچ چيز تازه ای نيست. در چارچوبه آن ديگر نمی توان به تنوع و تازگی و نشاط دست يافت. و اينجاست که سفر مرا مجذوب خود می سازد. سفر مرا تسکين می دهد  و نه سفر در چارچوبه همين فضا که سفر به فضاهای ديگر فرهنگهای ديگر. تنها تسکين من گذر کردن از پل های جهان و گردش غريبانه در شهرهای جهان روزنامه های جهان آسمان های جهان است. تا دوباره خود را بازيابم در جاده های سفر. در راههای بی پايان. که ما در گوهر خويش می ستاييم بی پايانی را سلوک دايمی را نوبه نو شدن را. و اينهمه در سفر هست. ما بدون سفر ملول می شويم. مثل پرندگان مهاجری که در باغ وحش با آسمانی مشبک سر کنند.

و در سفر شگفتی هست. و شگفتی رمز حيات آدمی است. و من وقتی به راهنمايی ستاری در افسون شهرزاد دريافتم که رمز زنده ماندن شهرزاد در پی افکندن بنياد شگفتی است – چه او با قصه های پرجذبه خويش غولی زنباره و زن اوباره را دست آموز کرده بود و هر شب بخشی از زندگيش را از دست او می ربود و آزاد می ساخت -  دانستم که مرگ و زوال فرد و جامعه درست زمانی فرا می رسد که ديگر به ملال خو کرده و همه راههای شگفتی را سد کرده باشد. کسی يا جامعه ای که چيز تازه ای ياد نگيرد يا نخواهد که ياد بگيرد و ابلهانه از جهان پر از شگفتی استغنا جويد مرده است. کسی که استعداد کشف کردن را از دست داده باشد لاشه ای بيش نيست. و در ما هيچ ميلی به کشف جهان نيست. ما به خودکفايی رسيده ايم! 


رها کنم. درد ما درمان ندارد. دارد؟



شايد پرنده بود که ناليد
يا باد در ميان درختان
يا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
...
...

هرگاه با رفيقان جمع بوديد مرا هم ياد آوريد
روزگارت به کام

مهدی
ارديبهشت 1374 


پس نوشت در باره علی:
علی حالا بزرگ شده است. در آستانه سيزده سالگی است.  سرحال قبراق و پرانرژی. هميشه نتايج مدرسه اش مرا سرافراز می کند. تازگيها با سه چهار رفيق اش که در اروپا و امريکايند و بزرگترين شان هيجده سال دارد سايتی به انگليسی برای بحث و گفتگو درست کرده است. شعر می گويد رپ می نويسد حسابی ضد بوش است و طرفدار ادبيات زيرزمينی و معترض که کليشه سازی های رسانه ای را در باره سياستهای آمريکا دست می اندازد و نفی می کند. هفته پيش می گفت بابا من چطور می تونم سايت مان را تبليغ کنم. راهنمايی هايی کردم و گفتم اگر لوگو درست کنی در سيبستان هم می گذارم. امشب لوگو را درست کرده است. برايتان می گذارم. شايد دوست داشتيد سری به سايت او و دوستانش Urban System يا به اختصار U*S بزنيد. نداشتيد هم من به قولم وفا کرده باشم. لوگو را در لينکستان می گذارم و به صورت اچ تی ام ال -که خودش و دوستانش نوشته اند- اينجا. دو سال پيش اولين باری که يک کتاب آموزش html  ديدم روی ميز او بود. بچه ها اينجا هرگز تجربه های تلخ ما را ندارند. حيف که فارسی نمی خواند. ولی روح اش ايرانی است. قبلا در سيبستانک کار گرافيکی ساده ای از او گذاشته بودم (25 نوامبر 2004) که در آن روی نقوش تخت جمشيد نوشته بود: "آنچه برای من مهم است: ايران". 


http://www.theurbansystem.com">
src="
http://img399.imageshack.us/img399/2763/urbansystemadvert7jk.gif"
border="0" width="200" alt="Click here for the Urban System" />
 


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/724
نقد و نظر

حالا كه حالتان بهترشده من حرفم را پس مي گيرم!

Posted by: zahra at August 28, 2005 1:08 PM



آقاي جامي ما منتظر مطلب زيباي بعديتان هستيم.

Posted by: zahra at August 21, 2005 12:02 PM



مهدی هر کسی به یک مشکلی مبتلا است. دیروز یک گرفتاری امروز یکی دیگر. شاید بخشی از دردسرها مربوط به وضع مالی باشد که الان وضع خودم اینطوری است. اگر دروغ نگفته باشم کفش 4 بار تعمیر را هنوز می پوشم. بد نیست ولی جالب هم نمی تواند باشد.
خودت دلت پر است. این چند روزه هم نه نوشتی و نه نظری در وبلاگی دادی ولی می تواند تغییر کند. ما که حرمت انسان و احترام به خود را می دانیم وقتی کسی به ما بی احترامی می کند تا چند روز شکسته و بی حوصله هی تاب میخوریم دور خود تا یک دلیلی بیابیم.
همین دیروز هم یک آقایی فقط بخاطر داشتن مقداری بیشتر پول با چنان حالتی هر چی از دهنش درآمد سر هیچ و پوچ بهم گیر داد. چرا اینجوری کار کردی. روزها هم مثل یک دیگر. انگار از همه روزها فتوکپی گرفتند.

موفق و سر خوش باشی.

Posted by: ایران امروز- علی at August 21, 2005 7:16 AM



آقاياني كه كامنت گذاشته ايد ترابه خدا يك مقدار خودتان را تحويل بگيريد واين قدر شكست نفسي نفرماييد!

Posted by: وبگرد at August 20, 2005 7:15 PM



با تو اشك ريختم...
سلام...

Posted by: سام الدين ضيائي at August 20, 2005 6:40 PM



This is a sample of what you call underground literature:
http://www.immortal-technique.com/

Posted by: everyman at August 20, 2005 5:50 PM



تازه از سفر بازآمده‌ام. به رسم روزانه سري به وبلاگ‌هايي زدم كه جيره‌ي روزانه‌ي غذايي‌ام هستند. عنوان را ديدم و چند كلمه‌اي خواندم. ديدم نمي‌شود خواندنش را به ساعتي ديگر واگذاشت. با چشماني پر درد و بدني كرخت شده نشستم و خواندم.
نوشته‌ات بوي سمفوني مردگان عباس معروفي را مي‌داد. درست حس خواندن آن را داشت. در نوشته غرق مي‌شوي و آرام آرام در خود، در صندلي، در زمين فرو مي‌روي. مي‌روي به سياحت درون. آن وقت است كه روي هولناك واقعيت را مي‌بيني.

من چندي‌ست اسير اين احساسم. هر چه بيشتر مي‌خوانم، هر چه بيشتر مي‌انديشم، هر چه بيشتر مي‌نويسم احساس مي‌كنم با مردم بيگانه‌تر مي‌شوم. ديگر زبان مشتركي ميان ما نيست. دغدعه‌هاي آنها روزمره و پيش پا افتاده است. اين نگاه ماست. آنها هم ما را مشتي سر در كتاب فرو برده‌ي ناآگاه از جهان مي‌انگارند. ديگر ما را به دنياي خود راه نمي‌دهند. رنگ و روي تازگي را از ما پنهان مي‌كنند و در آن لحظه ما طعم تفاوت و طعم تنهايي را مي‌چشيم.
سفر اگر به درون باشد شادي‌آفرين است وگرنه اين جسم و روح ناآرام در هر اقليم و زير هر آسماني، ناآرام است.
"ما مي‌مانيم". اين حسي شهودي است كه اميد را در رگ‌هاي من جاري مي‌كند. هر آنچه در دنياي بيرون است اين جمله را نفي مي‌كند و به ريشخند مي‌گيرد اما كورسويي در اعماق قلبم روشن مي‌شود و در آن لحظه است كه قدر قلب و دلم را در برابر منطق خشك عقلم، مي‌شناسم.

Posted by: مسعود برجيان at August 20, 2005 4:18 PM



کسی که استعداد کشف کردن را از دست داده باشد لاشه ای بيش نيست. انگار ميان لاشه ها پرسه ميزنيم. نشد كه بخوانم و سكوت كنم.

Posted by: پرنیان at August 20, 2005 8:22 AM



آقا باز هم خدا رو شکر که شما امکان مسافرت کردن رو دارید..تو همین لندن هستند کسانی که خیلی خیلی خیلی تنهان..خیلی خیلی خیلی بی عشق و بی دوست موندن..هستند کسانی که فقط یه ماهه اومدن لندن اما از اون لحظه ای که از اون بالا آسمون خاکستری شو دیدن یه بغضی تو گلوشون پیچیده که هنوز تو گلوشونه...کسایی هستند که هیچ کس رو ندارن..هیچ کس...جهان جای غریبی ست..لندن هم همین طور!..باور کنید دو سه روزه به قدری حالم بده که اشکم بند نمی آد..و شدیدن دلم می خواد بمیرم...حتی مثل نیک آهنگ اعتقاداتی هم ندارم..فقط جراتش رو ندارم.همین... نمی دونم چرا یه دفعه در دلم این جوری و این جا باز شد..مواظب خودتون باشین و سفر خوش!

Posted by: نوشا at August 20, 2005 12:13 AM



خدايت رحمت كناد آقا مهدي

Posted by: حمزه at August 19, 2005 11:17 PM



من يك آدم عامي هستم وبعضي از صحبت هاي شما را شايد اصلا متوجه نشوم ولي وقتي از طريق لينك اقاي بهنود با وبلاگتان آشنا شدم راستش از زيبايي وبه قول خودتان نجابتي كه در كلامتان بودشگفت زده شدم.من ازشما مي خواهم كه براي مردم وبراي روشنگري وبراي ايران وخدا بنويسيد.

Posted by: zahra at August 19, 2005 8:15 PM



نمي دانم آيا شما وبلاگتان را هم جزوكلاس درس مي دانيد يا نه ولي كاش اينطور باشد وشما همه را به شاگردي قبول كنيد.كاش به زبان عاميانه تر حرف بزنيد.به هر حال من به عنوان يك ايراني به داشتن هموطني مثل شما افتخار مي كنم.

Posted by: zahra at August 19, 2005 8:07 PM



سلام دوست عزيز و ارجمند.واقعيات زندگي براي انسان هايي كه از سرشت انساني برخوردارند و به مسائل اجتماعي علاقه مند و در آن اهتمام مي نمايند هميشه دردآور بوده است.ولي آنچه كه بقاي اورا استوار و تضمين ميگرداند انديشه پويا ، اميد و تلاش براي آيندگان است.و اين خود لذتي دروني است.بنده هميشه براي عزيزانم چنين مثالي را عنوان مي نمودم كه هر دانشمند و فرهيخته اي مسير طولاني، طوفاني و سختي را همواره با تلاش خستكي ناپذير پشت سر ميگذارد .كه طاقت هر يار و ياوري نيست و آن فرهيخته در اين رهگذر نه جام شوكران نوشد و نه از ناملايمت زندگاني گريزان خواهد بود. و با هدف انساني والا ، آنچه كه بدست آورد شادي روان و درون خود را تضمين ‌كند كه بيش از آن طلبي نتواند كردن.ولي انسان‌هاي ديگر بدليل ناتواني در رسيدن بدان همواره در طلب مغفرت و حسرت از آنچه كه نداشته‌اند گذران زندگي كرده اند.براي اينكه بتوان جامعه به تحول برسد بايد سطح تفكر جامعه به جايي برسد كه هر فرد از افراد جامعه به مسئوليت اجتماعي خود واقف گردند و رهبريت اجتماعي حادث گردد./// پرورده شوند درون خود با هستي ***توشه به همين راه كنند در هستي/ چند بار نگه به خويشتن خود كن***تا فكر دگر شود در اين هستي

Posted by: پيام آوران سگال at August 19, 2005 7:42 PM



مهدی عزیز، از دردی که می‌کشی متاسفم. من مدت‌هاست به این مرض مبتلا شده‌ام. اگر به خاطر اعتقادم نمی‌بود، همان دو سال پیش خودکشی کرده بودم. اصلاهم تعارف ندارم، ولی اعتقاد دارم همین فشاری که تحمل می‌کنیم دلیلی دارد، شاید در این میان به نکته ای برسیم که در حالت خوشی نخواهیم رسید. خداوند بی خودی بندگان خاصی را ناخوش نمی آفریند!

Posted by: نیک آهنگ کوثر at August 19, 2005 5:05 PM



10 سال و 3 ماه پيش و اينهمه نزديك به حال و هواي اين روزها و ماه هاي من! اينهمه نزديك!
انگار چرخه زمان مدام تكرار مي شود. هر جا كه باشي و هر چه كه كني جايي باز انگار نقطه است و ته خط و باز از نو!
سفر خوش حضرت سيبستان. اما اينبار باز خواهيد گشت. بدون خستگي و دلتنگي. چشم انتظار سوغاتيم و كوله بار اين سفر. مثل تمامي سفرهاتان.

Posted by: کامه at August 19, 2005 11:02 AM



سلام. «پس از هر تنگی گشایشی است، آری پس از هر تنگی گشایشی است».

Posted by: مانی ب at August 19, 2005 10:41 AM



سلام
چند نفر هستين كه نشستين خارج از كشور و
فكر مي كنين همه چيز اوني هست كه شماها مي بينين
تو بررسي مي كني تمدن تائيد مي كنه اون بررسي مي كنه درخشان تائيد مي كنه
حيف به اين روزگار

Posted by: بابك خرمدين at August 19, 2005 8:37 AM



چه بگویم که سزای نوشته ی زیبای شما باشد، خود که چیزی ندارم از مولانای بزرگ می نویسم:
بر چه میگریی بگو بر فعلشان
بر سپاه کینه توز بد نشان
بر دل تاریک پر زنگارشان
بر زبان زهر همچون مارشان
بر دم و دندان سگسارانه شان
بر دهان و چشم کژ دم خانه شان
بر ستیز و تسخر و افسونشان
شکر کن چون کرد حق محبوسشان
دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ
مهرشان کژ خشمشان کژ صلح کژ
از پی تقلید و معقولات نقل
پا نهاده بر سر این پیر عقل
پیرخر نی جمله گشته پیر خر
از ریای چشم و گوش همدگر
از بهشت آورد یزدان بندگان
تا نمایدشان سقر پروردگان
(از دفتر اول مثنوی)

Posted by: مینا خانلرزاده at August 19, 2005 5:09 AM



مهدی عزیزم:
غم نامه ات را خواندم،راستش وقتی مطالب گزیده قبلی را همراه عناوینی که بر آنها آورده بودی مرور میکردم میدانستم که در سینه چه داری و این نامه نا نوشته در مقابل دیدگانم بود که در این ره ما نیز با توئیم و دوستدار تو هر چند که در نقد و نظرگاهت غوغا کرده ایم چون کلاغ و بانگمان را به سوی تو بلند گردانده ایم اما اینها شاید با دیدی دیگر اظهار لطف ما کج سلیقگان نیز بود ه است چه: اگر با دیگرانش بود میلی _ چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟ و البته این پایان کار هم نیست که
نیش عقرب نه از ره کینه است! همانگونه که سرنوشت شما نگهبانی لاله و لاله رویان است و بادا.
دوستدار همیشگی شما

Posted by: شاهین at August 19, 2005 4:30 AM



چقدر اين كلمات آشنا بود، درددل شايد صدها يا هزاران نفر چه در خاك ميهن و جه بيرون از آن. دوستي مي گفت مردمي كه به كانادا آمدند نه به دنبال طلا بودند و نه مزارع پنبه. همگي در اين سرزمين سرد جمع شدند تا نه كسي به آنها كار داشته باشد نه آنها به كسي. اين جمله را تاييد نمي كنم، اما شايد وقت آن باشد كه همه كساني كه اين احساس را تجربه كرده اند هم به فكر ساختن يك جزيره آرامش باشيم و خانه هايي به گرماي عشق و مهر

Posted by: mohaddesseh at August 19, 2005 4:20 AM



مهدی عزیز
تصور اولم بر این است که نامه ای را که برای دوستی نوشته بوده ای را از انبان خاطراتت بیرون کشیده ای و به تقارن حالی که، شاید، این روزها پیدا کرده ای بر این صفحات و در نگاه اغیار وانهاده ای.
تصور دوم من این است، که دلگیر شده ای، چنانکه به سال 74 هم شده بودی. چنانکه بسیاری را می شناسم که دلگیر می شوند. چنانکه گاهی اوفات، خود من هم دلگیر می شوم. گفتم دلگیر و نه دلتنگ، که حتی این دلگیر شدن در خانه ی پدری هم به سراغ من می آمد و به همان مسخر ه و لودگی ای که داشته ام، بر آن دلگیری نامی را می نهادم که حالیا زبان شرم دارد از گفتن آن اسم.
تصور سوم من این است، که با کنایتی که در شهریار و شهرزاد کرده ای، خواسته بودی تا حکایت از جنونی را گفته باشی که به گاه و نا گاه از زمان خلقت آدم ابوالبشر، به سراغ این حیوان دو پا می آمده که ریشه در همان مایه فلاکت که خرد نام نهاده بودندش، دارد. زیاده غمت مباد که خانه از پای بست ویران است و اینگونه سر گشتگی ها، جزو ذاتی این چرنده-درنده ی دوپا است.
و تصور دیگرم آنکه:
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را....
...
زیاد ادامه نمی دهم که در غیر این صورت، این نظر نخواهد بود که تصورات است.
با این همه، هماره شادیت را خواهانم.

Posted by: سلیمان at August 19, 2005 4:11 AM



...اگر چكامه ات ، نامه خدا حافظى است اين را بدان كه نوشته هايت براى "ما" از همان جنس كشف كردنهاى روزانه بود، محروممان نكن!

- اين تكرر صداي "رها" ست كه رها مي شود از گلوي ما!

Posted by: Naghmeh at August 19, 2005 3:55 AM



مهدى جان، درد دلت جانسوز بود و آشنا، از رنج بيگانگى گفتئ و قصه پر غصه ما...اما اگر چكامه ات ، نامه خدا حافظى است اين را بدان كه نوشته هايت براى من از همان جنس كشف كردنهاى روزانه بود، محرومم نكن

Posted by: رها at August 19, 2005 3:18 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست