قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




August 23, 2005  
سلام آقای گنجی  
 

امشب آخرين شمع قرمزی را که داشتم روشن کردم. خوشحالم که با آخرين شمع من خبر بازگشت شما هم به زندگی منتشر شده است. يک بسته شمع سفيد هم خريده بودم که حالا ديگر همچون نشانه ای خواهد ماند از آرامش تا شعله سوزان اضطراب و اميد و انتظار.

نمی دانيد چقدر سبک و آرام شده ام. خبر رهايی شما از مرگ برايم شيرين است. از مرگ بيزارم. هنوز زخم مرگ صمد پسردايی ام با من است. دانشجوی پزشکی بود. رفت جبهه و ديگر برنگشت. هنوز زخم مرگ بچه های کلاس رياضی دبيرستان شهيد اختری با من است. بهترين بچه های مدرسه بودند. نخبه ها همه در کلاس رياضی جمع شده بودند. هميشه کلاس شان شلوغ بود و کنجکاو. چهره های دوست داشتنی داشتند. 15 يا شانزده سال. آن روزی را که به کلاس آمدم و کلاس را خلوت يافتم هرگز فراموش نمی کنم. برای يک دوره کوتاه به جبهه رفته بودند. هيچکدام شان برنگشتند. شايد هفت نفری بودند. آنقدر در مسجد به عکس هاشان نگريسته بودم و گريسته که داغ هفت برادرم باشد انگار.

کار خوبی کرديد آقای گنجی. من ديگر توان مرگ عزيزی را ندارم. فکر می کنم خبر رهايی شما از مرگ مهمترين خبر هفته های اخير است. اما برايم عجيب است که هيچکس انگار از بازگشت شما به زندگی استقبال نکرده است. روزنامه ها را ديده ايد؟ حتی شرق در حد خبر کوتاهی هم از شما ياد نکرده است. "گويا" فقط يک تيتر دارد. همين گويا که هر روز عکس و تفصيلات اخبار شما را که داريد می ميريد برجسته می کرد. هيچکدام از وبلاگهای دوستداران شما هم چيزی ننوشتند. تقريبا هيچ کس. نه چرا فقط يک نفر چيزکی در دو خط نوشت. آنهم با طعنه که لابد شما را بزودی به خارج می فرستند و می شويد يک تبعيدی مثل بقيه. ديدم نبوی می گويد شلوغ نکنيد تا گنجی حالش خوب شود. سايت های معتبر هم که دهها صفحه خبر در باره شما توليد کرده بودند به خبر کوتاهی بسنده کردند. عجيب است آقای گنجی عجيب است رفتار ما مردم. من فکر می کنم ما اعتراض کردن را اگر خوب بلد باشيم آداب به نتيجه رسيدن/ رساندن را هنوز بايد ياد بگيريم.   

کار خوبی کرديد آقای گنجی. شما به جای همه ما تجربه کرديد ونشان داديد که اين راه بن بست است. راه ديگری بايد رفت. من مطمئنم که شما آن راه را پيدا می کنيد. من اصلا فکر نمی کنم شما به خارج بياييد. شما از جنم ديگری هستيد. شما کسی هستيد که مثل هيچکس نيست. چطور می توانيد کارهايی بکنيد که همه کس کرده اند يا می خواهند بکنند. ولی راستش را بخواهيد برای من در هر دو حالت شما فرقی نخواهيد کرد.

آقای گنجی! شما در ايران بمانيد يا بيرون بياييد برای من همان گنجی هستيد که تا به حال بوده ايد. شما اعتصاب کنيد يا اعتصاب تان را بشکنيد شان تان فرقی نمی کند. شما پيروز شويد مست نمی شويد شکست بخوريد نا اميد نمی شويد. شما سکوت تان همانقدر ارزش دارد که خطابه تان. فريادتان. شما خطايتان همانقدر ارزش دارد که صواب تان. آدمی مثل شما آقای گنجی بنشيند يا برخيزد بنويسد يا سکوت کند بميرد يا زنده بماند کارش اقدامش فکرش روش اش ارزش دارد.

خوشحال ام که شما بن بست را شکستيد. حرف دوستان را پس از انديشه دراز پذيرفتيد. تصميم شما به بازگشت به زندگی تصميم همه ماست. ما همه با داستان شما رشد کرديم. ما که می گويم همه آنها را می گويم که به شما فکر کردند با شما صميمی بودند از شما آموختند از شما همدلانه انتقاد کردند شما را بزرگ داشتند. راستش اين است که شما اگر از اين پس هيچ هم نگوييد به اندازه کافی گفته ايد. کاميابی شما از آن شماست. ناکامی شما از آن ما.

بعد از اعتراض شما ديگر اوضاع همان نخواهد بود که تا پيش از آن بوده است. ما به همراه شما آموختيم که مشکل ما کجاست. آموختيم که کار سياست کار جمع است. با شما ما برای هميشه از ته مانده انديشه های انقلابی خلاص شديم. همان چيزها که آزارمان می داد. يک روز برای نشان دادن اخلاص، دوستان ما سربازان ما بسيجی های ما همسايه ها همقطاران ما همسنگرهای ما روی مين می رفتند. بعدا فهميديم که می توان روی مين هم نرفت و اخلاص داشت.

آقای گنجی ما بايد تجربه کنيم. آدمهای عزيز ما همانهايی هستند که مثل شما تجربه های بزرگ را با شدت و با اراده تا آخر از سر می گذرانند. تجربه آنها تجربه ما می شود. و ما با جمع کردن تجربه های بزرگزادگان مان بزرگ می شويم. من از شما درسهای بسيار آموختم. بسيار. آنها که فکر می کنند رنج شما بيهوده بوده است پيشوايان ما نيستند. نمی گويم متوسط اند. باشند. ما به متوسط ها هم نياز داريم. اما هميشه به سرچشمه های خلاق هم نيازمنديم. شما سرچشمه بوديد آقای گنجی.

مرگ شما گم می شد در ميان اينهمه مرگ. اما زندگی شما گم نمی شود آقای گنجی. شما گنجی هستيد که پنهان باشد يا آشکار گنج است. گنج را بايد پيدا کرد. گنج را نبايد ويران کرد. طعنه بر شما با مرگ تان هم ادامه می يافت. خوب است که زنده می مانيد تا طعنه زنان را بشناسيد. ما هم بشناسيم. اين شناخت ما را عجيب رشد خواهد داد.

حالا با همان سرسختی که در راه مرگ می کوشيديد در راه زنده ماندن بکوشيد. شما همان آخرين برگ ما هستيد که در توفان پاييزی از درخت نيفتاد. شما زندگی را نقش کرديد وقتی زندگی از ارزش افتاده بود. شما آدم دوران ما هستيد. آدم آينده ما هستيد. آدمی که تجربه می کند حرکت می کند و با تجربه و حرکت خود به ديگران هم تجربه می بخشد حرکت می دهد. ما به شما بسيار مديون ايم. بسيار. بسيار.

من هم حالا با خيال راحت به سمرقند می روم. اما تمام سفر همچنان به شما فکر خواهم کرد. آرام خواهم بود. تماشا خواهم کرد. با چشمانی روشن تر. هيچوقت سمرقند بوده ايد؟ سمرقند هم گنجی است که بايد پيداش کرد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
August 21, 2005  
فيلوسوفيای عشق  
 

Love's Philosophy

I

The fountains mingle with the river
And the rivers with the Ocean
The winds of Heaven mix for ever
With a sweet emotion
Nothing in the world is single
All things by a law divine
In one spirit meet and mingle
Why not I with thine?-

II

See the mountains kiss high Heaven
And the waves clasp one another
No sister-flower would be forgiven
If it disdained its brother
And the sunlight clasps the earth
And the moonlight kiss the sea
What is all this weet work worth
If thou kiss me not?

با رودخانه می آميزند چشمه ها
با اقيانوس می آميزند رودخانه ها
با بادهای مينوی
همواره جنبشی دلپذير
آميخته است
درجهان
هيچ چيز
يکه نيست
آنچه هست
با روحی واحد تلاقی می کند
در می آميزد
و اين سنت آسمانی است
چرا راه برای من بسته باشد
به سوی تو؟

بنگر به کوهها که بر عرش برين بوسه می زنند
و به امواج که به آغوش يکدگر فرو می غلتند
بخشوده نتواند بود دختر گل
اگر به چشم خواری بنگرد به خواستگاران خويش
امواج نور زمين را در آغوش گرفته اند
و مهتاب بر دريا بوسه می بارد
اما اين همه شيرين کاری را چه سود
اگر تو بوسه ای مرا ارزانی نکنی؟

- ترجمه شد در بهمن 1372

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
August 19, 2005  
ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم  
 

برای دوستانم؛ از رنجی که می بريم

گاهی فکر می کنم به آرامش رسيده ام گاهی مشکوک می شوم که اين آرامش است يا افسردگی است. در آستانه توفيق هايی که برای خود گمان می بريم بيشتر در خود آرامش می يابم آرامشی بودا-وار  فارغ آسوده آهسته آرام وسيع لطيف سبک؛ آرامشی که در لبخند محو نقش- برجسته های هخامنشی هست در تخت جمشيد، در نگاه مردی جهانديده و داناست در داستانهای کهن؛ مردانی که در جنگل می زيستند و گويی از خلق گريخته به طبيعت به خلوت پر هيبت آن پناه برده بودند و می بايد برای يافتن ايشان کوره راههای متعددی را پرسان پرسان پشت سر گذاشت.

اما در گرداب بلاهايی که بدان دچار می شويم آرامشم رنگ بهت ديوانگان می گيرد. به سلامت خود شک می کنم و گاهی هراسان به دنبال راه چاره می گردم. اما بزودی چاره جويی را رها می کنم. همه چيز در علی السويه بودن شگفتی غرق می شود نجات يافتن يا نيافتن براستی عقل باختن يا نباختن مردن يا ماندن از اهميت می افتد. رنگ هر چيز از کف می رود. رنگهای شاد يا غمگين همه جای می پردازند به رنگی کدر و چرک و فراگير که مثل برف زمستانی همه چيز را زير آوار خود مدفون می سازد.

انگيزه هايم برای ستيز و درگيری و تنازع بقا از دست می رود ناخنهايم کند می شود رمق از دست و پايم می رود و گاه به حال نزع می افتم و مثل ارواحی که به هنگام مرگ از تن در حال احتضار جدا می شوند از خود کنده می شوم فاصله می گيرم و به تماشای جان دادن خود می پردازم. من همواره با مرگ زيسته ام. اين برادر خونی.

بيمارم؟ نمی دانم. اما می دانم که دلم در بند خيلی چيزها نيست. خيلی چيزها به دهنم مزه نمی دهد. به نظر می آيد ديرپسند و مشکل پسند و نخبه پسند باشم. اما اين توقع زيادی است اگر آرزو داشته باشم در بهترين شرايط درس بخوانم و تحقيق کنم يا با فرهيخته ترين آدمها نشست و خاست داشته باشم؟ و آيا توقع زيادی است که خانه ای روشن به گرمای عشق و مهر بخواهم؟ هيچ عقل سليمی نمی گويد اينها را من نبايد بخواهم. اما پارادوکسی در کار است. ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم. 

برای خودم متاسف می شوم که نجابت ام به کاری نمی آيد. راستی شرافت اخلاص عياری اصول گرايی پارسايی که ما برای خواستن آنها تربيت شديم امروز مرادف بی دست و پايی است. به جای همه اينها که بدان آموخته شديم اگر بی مرامی و نامردی و بيعاری و چاپلوسی آموخته بوديم و به آن پررويی و دروغگويی و هتاکی افزوده بوديم به همه نوع ابزار دفاعی مسلح شده بوديم. اما ما که چنين نيستيم با کدام سپر دفاع کنيم؟ من عميقا و با تمام وجود حس می کنم که بی دفاع مانده ام.

ما محکوم به زوال ايم؟ مثل آخرين نسل حيواناتی که رو به انقراض می روند. در شرايطی چنين ما زنده نمی مانيم. حس جهت يابی خود را از دست داده ايم. نه می توانيم حمله کنيم نه دفاعمان کارساز است. و چگونه حمله کنيم؟ تيرهايی که ما داريم بر پوست کلفت اين اراذل ناس کارگر نمی افتد. ما تنها ياد گرفته ايم با آدمها بجنگيم ولی اين جنگ با گرازهاست.

ديروز ناشناسی در کلاس بود. ساده دلانه فکر کردم از روی علاقه يا کنجکاوی آمده است اما ماند و ماند تا آخر کلاس فرصتی يافت و موذيانه سخنانی گفت که سخت برخورنده بود و بر من گران آمد. اما چه کردم؟ هيچ. يا بگو چه می توانستم کرد؟ بعد فکر کردم معلمهايی مثل ما چه بی پناه اند که حتی نمی توانند کسی را که در کلاس آنها به ايشان توهين می کند گوشمالی دهند. طرفه آن است که تا دير هنگام شب می انديشيدم که آيا در جايی که به ياد نمی آورم به اين ناشناس ناخواسته بيحرمتی روا نداشته ام
که او اين عمل را در جواب آن پندار خويش کرده و تلافی شمارده است؟ يعنی در نهان او را تبرئه می کردم. نه. در اين شرايط ما زنده نمی مانيم.

ما برای دنيای ديگری تربيت شديم اما دنيايی که برای آن تربيت شديم ديگر شد. مثل جوجگان مرغانی که وقتی سر از تخم درآوردند و باليدند آب و هوای اقليم ايشان تغيير يافته باشد. ما جوجگانی هستيم که با همه چيز اقليم خود ناسازگار در آمده ايم. بنابرين شايد صحبت از ديرپسندی و مشکل پسندی بالمره خطا باشد. ما طبعی ديگر و خويی ديگر داريم. غذای کلاغان غذای ما نيست. "نشيمن تو نه اين کنج محنت آباد است."

ما بی همزبان افتاده ايم. طوطی در قفس زاغان. نه ايشان حرف ما فهم می کنند و نه فرياد ما را پاسخی هست. گويی در خلا داد می زنيم. در حالی که سروصدای آنها گوش ما را کر کرده است.

زندگی بی فروغی داريم. هر چه فکر می کنم می بينم چه ملت جان سختی هستيم که زير فشار اين زندگی بی نشاط عاصی نمی شويم. جدا نمونه ايم! ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول؟ زندگی مثل يک جسد، سرد و سنگين روی شانه های ما افتاده است. مثل افليجی در آغوش ما رها شده است. من به جان آمده ام. "مگر غافل شوم به عبور پرنده ای و گرنه هيچ لحظه ای از اضطراب تکه تکه شدن خالی نيست." همه نشاط هايم مرده اند. نه کتابهای نو، نه روزنامه ها، نه شبهای بيداری نجاتم می دهد. در انبوه نامه هايی که برای دانشگاه می رسد گاهی چيزی هست که برای ساعتی تو را از جهان فرومرده ات بيرون ببرد هر روز مثل گرسنه ها با ولع به سراغ نامه ها می روم اما فقط يک روزنامه دارم که ديگر رغبت خواندن آن را هم ندارم اين هم مزخرف شده است و روزها بايد بگذرد تا نام خود را پشت پاکتی ببينی و حس کنی هنوز با جهان خارج ارتباط داری.

در خانه گاهی چهره علی کوچکم با سيمای مهربان و دوست داشتنی که مدام چيز ياد می گيرد و شيرين زبانی می کند مرا از دنيای خود بيرون می آورد. با هم به حياط کوچک خانه می رويم و زير آفتاب می نشينيم و او به همين راضی است. معصوميت و صفای کودکانه او مرا غافل می کند از فاجعه بيرون. اما اين هم پايدار نيست. به کجا بايد بگريزم؟ دست به کدام کار زنم که غصه سر آيد؟ دچار ماليخوليا می شوم و مثل اين روزها کوچکترين تنشی مرا تا سرحد مرگ غمگين می سازد. اتکاهايم از دست می رود. نوعی احساس بی دليل که در ما هست و به ما نويد می دهد  که سرانجام پيروزی از آن ماست در من تحليل می رود رنگ می بازد و ديگر هيچ دليلی برای اميدوار ماندن ندارم. حتی نمی توانم دم را غنيمت بشمارم. و نه دوستی در کنارت هست نه شاهدی نه شرابی نه مجلس انسی.

احساس می کنم جز يک تغيير اساسی در فضای بسته ای که مرا و ما را احاطه کرده است نمی تواند حقيقتا مرا به زندگی بازگرداند. در اين فضا که گوشه گوشه آن را تجربه کرديم هيچ چيز تازه ای نيست. در چارچوبه آن ديگر نمی توان به تنوع و تازگی و نشاط دست يافت. و اينجاست که سفر مرا مجذوب خود می سازد. سفر مرا تسکين می دهد  و نه سفر در چارچوبه همين فضا که سفر به فضاهای ديگر فرهنگهای ديگر. تنها تسکين من گذر کردن از پل های جهان و گردش غريبانه در شهرهای جهان روزنامه های جهان آسمان های جهان است. تا دوباره خود را بازيابم در جاده های سفر. در راههای بی پايان. که ما در گوهر خويش می ستاييم بی پايانی را سلوک دايمی را نوبه نو شدن را. و اينهمه در سفر هست. ما بدون سفر ملول می شويم. مثل پرندگان مهاجری که در باغ وحش با آسمانی مشبک سر کنند.

و در سفر شگفتی هست. و شگفتی رمز حيات آدمی است. و من وقتی به راهنمايی ستاری در افسون شهرزاد دريافتم که رمز زنده ماندن شهرزاد در پی افکندن بنياد شگفتی است – چه او با قصه های پرجذبه خويش غولی زنباره و زن اوباره را دست آموز کرده بود و هر شب بخشی از زندگيش را از دست او می ربود و آزاد می ساخت -  دانستم که مرگ و زوال فرد و جامعه درست زمانی فرا می رسد که ديگر به ملال خو کرده و همه راههای شگفتی را سد کرده باشد. کسی يا جامعه ای که چيز تازه ای ياد نگيرد يا نخواهد که ياد بگيرد و ابلهانه از جهان پر از شگفتی استغنا جويد مرده است. کسی که استعداد کشف کردن را از دست داده باشد لاشه ای بيش نيست. و در ما هيچ ميلی به کشف جهان نيست. ما به خودکفايی رسيده ايم! 


رها کنم. درد ما درمان ندارد. دارد؟



شايد پرنده بود که ناليد
يا باد در ميان درختان
يا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
...
...

هرگاه با رفيقان جمع بوديد مرا هم ياد آوريد
روزگارت به کام

مهدی
ارديبهشت 1374 


پس نوشت در باره علی:
علی حالا بزرگ شده است. در آستانه سيزده سالگی است.  سرحال قبراق و پرانرژی. هميشه نتايج مدرسه اش مرا سرافراز می کند. تازگيها با سه چهار رفيق اش که در اروپا و امريکايند و بزرگترين شان هيجده سال دارد سايتی به انگليسی برای بحث و گفتگو درست کرده است. شعر می گويد رپ می نويسد حسابی ضد بوش است و طرفدار ادبيات زيرزمينی و معترض که کليشه سازی های رسانه ای را در باره سياستهای آمريکا دست می اندازد و نفی می کند. هفته پيش می گفت بابا من چطور می تونم سايت مان را تبليغ کنم. راهنمايی هايی کردم و گفتم اگر لوگو درست کنی در سيبستان هم می گذارم. امشب لوگو را درست کرده است. برايتان می گذارم. شايد دوست داشتيد سری به سايت او و دوستانش Urban System يا به اختصار U*S بزنيد. نداشتيد هم من به قولم وفا کرده باشم. لوگو را در لينکستان می گذارم و به صورت اچ تی ام ال -که خودش و دوستانش نوشته اند- اينجا. دو سال پيش اولين باری که يک کتاب آموزش html  ديدم روی ميز او بود. بچه ها اينجا هرگز تجربه های تلخ ما را ندارند. حيف که فارسی نمی خواند. ولی روح اش ايرانی است. قبلا در سيبستانک کار گرافيکی ساده ای از او گذاشته بودم (25 نوامبر 2004) که در آن روی نقوش تخت جمشيد نوشته بود: "آنچه برای من مهم است: ايران". 


http://www.theurbansystem.com">
src="
http://img399.imageshack.us/img399/2763/urbansystemadvert7jk.gif"
border="0" width="200" alt="Click here for the Urban System" />
 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست  
August 15, 2005  
اهلی سازی، تقدير تاريخی شهرنشينان  
 
در باره چرخه زيباشناسی و سياست شهر و پشتکوه

مهمترين مقاله ای که در دقيقه اکنون می توان خواند

محمد قائد

تاريخ ايران را مى‏توان چنين خلاصه كرد: صحرانشينان به شهر مى‏تازند، شهر را خرد و خراب مى‏كنند و پس از يك نسل به فرهنگ شهر تن مى‏سپارند. نسل دوم مهاجمان كه خصلتهاى صحرانشينى را از دست داده است به آبادكردن شهرها مى‏پردازد اما مقهور مهاجمان صحرانشين ديگرى مى‏شود.

سدّى بازدارنده مانند ديوار چين در اين ناحيه وجود ندارد و ظاهراً وظيفه شهرنشينان است كه مهاجمان را اهلى كنند. بخشى بزرگ از نيروى اهل نظر در ايران صرف اين گونه ارتقاى فرهنگى شده است. در اين ناحيه، جز حمله اسكندر، تمام حمله‏هاى دو هزار سال گذشته هجوم تمدنهاى پست‏تر به تمدنهاى پيشرفته‏تر بوده است و جز صفويه، كمتر دودمانى هنگام به دست گرفتن قدرت، فرهنگى براى عرضه‏كردن داشت.

تربيت اهل قبايل
اهل قبايل، در روند رسيدن به مرتبة‌ حاكم، معمولاً بيش از آنكه مردم را تربيت كرده باشند خودشان تربيت شده‏اند. چه از نظر خلق و خو و چه از جنبة توان ارائة فرهنگ، تفاوت ميان آغامحمدخان قاجار و احمدشاه بسيار است. در نيمة دوم قرن نوزدهم، جرج كرزن [كه بعدها حكمران هند شد] در ديدارى از كاخ ناصرالدين شاه اشيايى ديد كه شاه در جعبه‏آينه گذاشته بود. كرزن مى‏نويسد گلدانها و ساعتهاى گرانبهاى هدية شاهان اروپا را درهم و برهم كنار مجسمه‏هاى گچىِ بنجل و مسواكهايى ريخته‏اند كه شاه قاجار از مغازه‏هاى خرّازى فرنگ خريده است.

در سال ۱۳۵۸، پس از استعفاى دولت موقت در زير فشار مهاجمان عصر جديد، فردى به نام رضا اصفهانى را كه ظاهراً مدّاح بود به وزارت كشاورزى گماشتند. اين مقامِ خاكى در ساختمان وزارت كشاورزى كف اتاق روى زمين مى‏نشست و دستور داده بود مراجعان دفتر وزير هم كفشهايشان را در بياورند و در كنار او روى موكت بنشينند تا روحية‌ مردمى حفظ شود.

امروز پس از ربع قرن مى‏شنويم برخى مقامها وجوهى هنگفت از بودجة‌ عمومى را صرف دكوراسيون اتاق كارشان كرده‏اند. نكته اين نيست كه روش نشستن روى موكت در اتاق وزير تبديل به دكوراسيون مجلل شده؛ اين است كه با وجوهى چنين گزاف چه نوع تزئيناتى خريده‏اند. لوكس‏ترين ميز و صندلى‏هاى دفتر كار و پرخرج‏ترين چوب‏كارى‏هايى كه در فروشگاههاى پايتخت عرضه مى‏شود با ارقامى عظيم كه در ضدتبليغات سياسى ذكر مى‏كنند بسيار فاصله دارد.

تربيت برای چيرگی بر احساس حقارت
همه‌ نورسيدگان ابتدا حيرت مى‏كنند و سپس مجذوب مى‏شوند. نوشته‏اند كه مهاجمان عرب قالى بهارستان در تيسفون را تكه‏تكه كردند و به‏عنوان غنيمت با خود بردند. امروز فرزندان همان عربها سفارش فرشهايى
بسيار بزرگ و نفيس به فرش‏بافان ايران مى‏دهند.

وقتى فوزيه، خواهر پادشاه مصر، به‏عنوان همسر وليعهد ايران وارد دربار رضاشاه شد، به طرز رفتار مادر شوهرش و ترتيبات ناشيانة ميز شام او پوزخند زد و تخم كينه كاشت. ده سال بعد، ثريا اسفنديارى، همسر بعدى شاه، دست به كار تصحيح معمارى و دكوراسيون كاخ او در سعدآباد شد كه [بيش از ربع قرن پس از به قدرت‏رسيدن خانوادة پهلوى] به نظرش دهاتى‏وار مى‏رسيد. دست كم دو نسل فرصت خواهد تا آدمها در چشم فرهنگهاي بالاتر از خودشان حقير نباشند.

هنگام بحث در عدم كفايت سياسى ابوالحسن بنى‏صدر، يكى از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، به نام ديالمه، فاش كرد كه رئيس جمهور در اتاق كارش شيرقهوه مى‏نوشد. امروز در مراسم تحليف رئيس جمهور با شيرقهوه هم از حاضران پذيرايى مى‏شود و خوشبختانه ديگر كسى اين را پرونده نمى‏كند.

مدنيت و مدينه های دور از هم
در اين شهرهاى بسيار دور از هم و پراكنده در ميان صحراهايى تفتيده و برهوت، مدنيّت مدام در خطر است.

شهرنشينانى كه نهضت مشروطيت را آغاز كردند وقتى كار سخت شد از ايلياتى‏ها و تفنگچى‏هاى شهرهاى ديگر كمك خواستند. شاه را كه بيرون كردند، نوبت به اخراج خود تفنگچى‏ها از تهران رسيد. پذيرايى از خيل مردانى مسلح كه خيال داشتند لنگر بيندازند يعنى اعيان تهران خانه و اموالشان را تسليم تازه‏واردها كنند. برخورد ژاندارمها با تفنگچى‏هاى ستارخان و باقرخان در پارك اتابك اوج آن داستان غم‏انگيز بود.

نظام اجتماعى شهرى مانند تهران، هم به نظر روشنفكران مشروطه‏خواه و هم به نظر تفنگچى‏ها ناعادلانه مى‏رسيد. اما روشنفكر شهرى آيا بايد طرف اعيان و فئودال‏بورژواها و ژاندارمهاى تحت فرمان افسران سوئدى را بگيرد يا از تفنگچى‏ها دفاع كند؟ اگر طرف نظام مستقر را مى‏گرفت بازنده بود زيرا افكارش را دوست نداشتند؛ اگر كنار تفنگچى‏ها مى‏ايستاد باز هم بازنده بود زيرا براى نوشته‏اش ارزشى قائل نبودند.

انتخاب بين ظلم و جهل البته دردناك است. جهّال وقتى ميدان بيابند و رشد كنند تازه جاى ظالمان را مى‏گيرند. طبقة‌ حاكم چين براى دور نگه‏داشتن جهّال صحراگرد، يك طرف مملكت را ديوار كشيد و ماندارن‏هاى آن سرزمين از هشتصد سال پيش كوشيدند به زراندوزان ظالم ميدان ندهند، حتى به بهاى متوقف‏كردن رشد جامعه. در ايران طبقه‏اى مشابه كه بتواند نقش مربّى جامعه را بازى كند مجال رشد نيافت زيرا صحرانشينان فرصت نمى‏دادند.

کارکرد رقيبان شهر در مهار شهرنشينان
ابتداى دهة ۱۳۳۰، نبردى ميان مليّون، مذهبيّون، دربار و چپ جريان داشت. وجه اشتراك همة اين رقيبان در شهرنشينى بود. يك دهه بعد، نبرد ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با ورود دسته‏هاى كفن‏پوش كشتارگاه ورامين به خيابانهاى تهران آغاز شد. پانزده سال بعد، حومه هم كفايت نمى‏كرد. در گرماگرم زدوخوردهاى سال ۱۳۵۸ در دانشگاهها و تظاهرات خشن در برابر روزنامه‏هاى تهران، از آمل و بابل و گرمسار و جاهاى ديگر با مينى‏بوس نوجوان وارد كارزار مى‏كردند.

انفجار جمعيت ايران از ۱۹ ميليون پيش از اصلاحات ارضى، به ۲۹ ميليون در سال ۱۳۵۷ و بالاى شصت ميليون كنونى، برخورد شديد خرده‏فرهنگ‏ها را به دنبال داشته است. امروز براى مهارزدن به خرده‏فرهنگ بخشى از جمعيت تهران، از شهرهاى حاشية‌ خليج فارس كماندو استخدام مى‏كنند. لهجة‌ متمايل به عربىِ اين افراد سبب می‌شود كسانى گمان كنند از كشورى ديگر آمده‏اند. طبيعى است كه اين مهاجران، يا كوچ‏داده‏شدگان، هم پس از مدتى اقامت در شهر بزرگ آمادگى اوليه براى سركوبى اهل كافه‏تريا و موزيك پاپ و تفريحات معصيت‏بار را از دست بدهند و به آنچه در اطرافشان مى‏بينند عادت كنند. بنابراين براى كنترل شهرها بايد هرچه بيشتر از صحرا نيرو وارد كرد.

در اين ميان، از درس‏خوانده‏هاى لايه‏هاى ميانى شهرها چه كارى ساخته است و چه بايد بكنند؟ توجه داشته باشيم كه نه از زادگاه و موطن يا حتى طبقة خاستگاه فرد، بلكه از سليقة فرهنگى صحبت مى‏كنيم. بحث اين نيست كه فرد كجا به دنيا آمده و چگونه بزرگ شده؛ نكته اين است كه اكنون در تقابل خرده‏فرهنگ‏ها از چه ديدگاهى به جامعه و جهان مى‏نگرد و به چه ارزشهايى گرايش دارد.

سراب برتری روشنفکران در غياب شبکه شهرها
در سالهاى اخير، تصويرى بر پاية‌ اين فرض شكل گرفته است كه گويا دانشجو، اهل دانشگاه، روشنفكر، متجدد، چپ، امروزى، بورژوا، كتابخوان، پست‏مدرن، فرنگى‏مآب، زبان‏خارجه‏دان، نوانديش‏دينى و اصلاح‏طلب را مى‏توان يك‏كاسه كرد و اينان، در مجموع، از نظر شمار آرا و قدرت اجتماعى دست‏بالا را دارند. بر پاية اين تصور، پديدة مفروض قادر است قدرت سياسى و ادارى را هم خيلى راحت با كمك آراى عمومى به دست بياورد، زيرا مردم طالب حقيقت‏اند و حقيقت نزد اين افراد است. وقتى آراى مجموعة مورد بحث در انتخاباتى عمومى به حد رقت‏انگيزى نحيف باقى مى‏ماند و شاگرداول‏ها نمرة قبولى نمى‏آورند، بر پاية همين تصور، فرياد اعتراض بر مى‏خيزد كه كسانى قاعدة بازى را زير پا گذاشته‏اند.

تناقض تکيه بر آرای عمومی
وقتى از اهل قلم بپرسيم آيا حاضرند وظيفة‌ مميّزىِ كتاب و سانسور مطبوعات را خود بر عهده گيرند، خواهند گفت چنين كارى اساساً ضرورت ندارد. دولتى فرضى و منبعث از روشنفكران ناچار خواهد بود بر پاية آراى عمومى عمل كند. اين واقعيت را بپذيريم كه شمار بزرگى از مردم اعتقاد دارند سانسور لازم است جز در مورد بيان حقيقت؛ و حقيقت مورد نظر قاطبة مردم ايران همواره اين بوده و هست و خواهد بود كه تا وقتى اينها (هركس كه هستند) سر كار باشند اوضاع درست‏شدنى نيست. ترقيخواهانى كه عمرى فلسفه بافته‏اند و د َم از دموكراسى زده‏اند بايد به همه اجازة رقابت آزادانه بدهند و منطقاً نمى‏توانند متوسل به رد صلاحيت و اين قبيل بازيها شوند. دولت دموكراتيك بايد هم بر پاية آراى عمومى تشكيل شود و هم بتواند در برابر آراى مخالف تاب بياورد. چنين شيوه‏اى و انتشار آزادانة‌ چنان نظرى به معنى سقوط دولت در نخستين انتخابات است. بعد، افرادى كه قدرت را به دست بگيرند اعلام خواهند كرد كه «دمكراتيك و ملّى/ هر دو فريب خلق است.»

هنر کتاب خواندن و فن بازجو بودن
حسين فردوست، دست راست محمدرضا شاه، روايت مى‏كند كه سرلشكر حسن پاكروان، رئيس ساواك در هنگام تيراندازى به شاه در كاخ مرمر در سال ۱۳۴۴، آدمى بود ملايم و درستكار كه كتاب به زبان فرانسه مى‏خواند و پول ساندويچ ناهارش را شخصاً از جيب به پيشخدمت اداره مى‏پرداخت. شاه وقتى حتى در خانه‏اش احساس خطر كرد، او را دنبال كتاب‏خواندن فرستاد و فردى به جايش گذاشت كه بتواند از متهمان سياسى اقرار بگيرد. بازجو ممكن است نويسنده شود و خطابه‏هاى تهديدآميز خطاب به محبوسان انفرادى را به‏عنوان مقاله در روزنامه منتشر كند، اما نويسنده كه همواره اهل نظر را مخاطب قرار داده است نمى‏تواند بازجو شود.

آنچه از روشنفكران بر مى‏آيد اين است كه بكوشند سطح آب را در همه جا و براى همه بالا ببرند وگرنه تلاش براى دريانوردى در بركة‌ كم‏عمق ثمرى ندارد. چه با آراى بسيار و چه قليل، به قدرت رسيدن روشنفكران حتى دولت مستعجل هم نيست؛ رؤيايى است تحقق‏ناپذير.

دولت فلاسفه يا دولت عامه
دولت مى‏تواند فقط كمى جلوتر و كمى بالاتر از عامه مردم باشد. اگر بسيار بالاتر و بسيار جلوتر حركت كند ارتباطش با مردم خواهد گسست، و دولتى عين خود مردم [با توجه به خلقيات رايج در جامعه ايران] فقط وضع اسفبار موجود را حفظ خواهد كرد. كسانى انتظار دارند روشنفكران بتوانند دولت فلاسفه بنياد نهند. رودربايستى را كنار بگذاريم: عقايد اقشار درس‏خوانده و برخوردار ايران كلاً تفاوت چندانى با عقايد عوام نابرخوردار ندارد و همه به يك اندازه گرفتار خرافات سياسى‏اند. تاريخ ايران در يك قرن گذشته شاهدى است بر اين نكته. چه در چسبيدن رضاشاه به دولتهاى محور و آلمان نازى، چه در ماجراى ملى‏كردن صنعت نفت، چه در ماجراى گروگانگيرى، چه در جنگ با عراق و چه در داستان انرژى هسته‏اى، تفاوت مهمى ميان عقايد پروفسور دانشگاه و لبوفروشِ بى‏ادعا ديده نمى‏شود.

تهاجم فرهنگى روندى متقابل، و جزر و مدّى است مداوم. شهرهاى بزرگ به شهرهاى كوچك و به روستاها يورش مى‏برند، در زمينهاى كشاورزى ويلاهايى به سبكِ غربى مى‏سازند و در دهات دانشگاه مى‏زنند، در همان حال كه از حق هر نفر يك رأى و آزادى فروش مطبوعات شهرهاى بزرگ در محيطهاى كوچك دفاع مى‏كنند.

قدری دندان روی جگر بگذاريم
كسانى كه پيشتر قدرى اهلى شده‏اند ناچارند دندان روى جگر بگذارند تا تازه‏واردها در محيط جديد مستقر شوند. مهاجمان وقتى شهر را فتح مى‏كنند به ايجاد چيزى كمتر از مدينة فاضله‏اى سراسر عدالت و فضيلت رضايت نمى‏دهند، اما آنچه درست مى‏كنند بيش از مدينه‏اى نازله نيست. با اين همه، به بركت مواهب شهرهاى بزرگ و مرفه و گناه‏آلود، رفته‏رفته ارتقاى فرهنگى مى‏يابند، به زيباشناسى والاترى مى‏رسند.

شمار آرايى كه اهل دانشگاه و درس‏خوانده‏هاى شهرى نصيب خود مى‏كنند حتى اگر بالا باشد كافى نيست. درهرحال، بايد براى برقرارى شيوة ثبت‏نام رأى‏دهندگان تلاش كرد تا بتوان انتخابات را جدى گرفت. اما تحقق دولت موردپسند تجددخواهان بستگى به حدى از تثبيت جمعيت دارد تا [شايد در آيندة دور] پيدايش طبقه‏اى به‏عنوان مربّىِ مقتدر و پيشرو مانع هجوم پياپى نئاندرتال‏ها به شهرها شود. منظور از مربّى البته كسانى نيستند كه مسواك را در جعبه‏آينه مى‏گذارند، تازه نشستن روى صندلى ياد مى‏گيرند و با آزمايش و خطا درمى‏يابند كه گلدان آهنى و نخل پلاستيك تا چه حد مزخرف است. "گويند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آرى شود وليك به خون جگر شود." خون دل خوردن براى اهلى‏سازى در اين دشتهاى بى‏آب‏وعلف انگار تقديرى تاريخى است.

* فشرده ای از مقاله محمد قائد در روزنامه اينترنتی روز (عنوانها از سيبستان). من شرحی جداگانه بر اين مقاله خواهم آورد اگر خدا خواهد اما حاليا اين مطلب را هم اگر حوصله کرديد ببينيد: مغولها.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
August 13, 2005  
وبلاگ اسلحه نيست  
 

به افراط راه ندهيم از هر سو که هست

بر ما چه گذشت: خوب سايتی که درش می نويسم را برانداز کردم. به نظر می آيد که وبلاگ باشه. پس حتما من هم بلاگر هستم، ولی هر چه به اين نامه ای که می گويند خطاب به ملت ايران نوشتم نگاه کردم يادم نيامد که کی و کجا نوشتم.

يک عده آدم خوب و نازنين که دلشان به حال وضعيت فعلی مملکتشان می سوزد و دوست دارند يک کاری برای هموطن هايشان بکنند تصميم گرفتند که يک نامه خطاب به آنها بنويسند. تا اينجای کار نه تنها عيبی ندارد، که خيلی هم قابل تقدير است. اما سوال اين است که آيا نوشتن يک نامه با هر مضمونی، چه خوب چه بد، با هشتاد تا يا صد تا يا اصلا هزار تا امضا اين مجّوز را به نويسندگان آن می دهد که نامه خودشان را منتسب به بيست هزار وبلاگ نويس ديگر کنند که به هر دليل مايل به امضای نامه نيستند. آيا اين دوستان نمی دانند نامه ای که رهبران نظام را "متقلبان خدازده" و "آدمکشان" "زوزه کش" معرفی می کند؛ فردا، وقتی با برچسب وبلاگ نويسان در بولتن های روزانه به دست آقايان برسد چه گرفتاری های جديدی برای وبلاگ نويسان داخلی ايجاد می کند.

رفقا! فکر نکرديد نامه ای که با اين دايالوگ تند و انقلابی از زبان آن جوان وبلاگ نويس تهرانی و کرد و ترک و گيلکی و بلوچ نوشته ايد ممکن است چه عواقبی برای آنها داشته باشد و آنها را درگير چه مشکلاتی کند.

جالب اينجاست که اکثر دوستان امضا کننده اين نامه در خارج از ايران زندگی می کنند و جالب تر اينکه بسياری از آنها اصلا وبلاگ نويس نيستند. حال چگونه اين دوستان نامه ما بلاگرها را به جای ما امضا کرده اند سوالی است که بايد از گردآورنده امضاها پرسيد.

کوچه: اسد جان آنچه که با عنوان "نامه بلاگر ها خطاب به ملت ایران" در وبلاگ شما منتشر شده است، به نظر من بیش از آنکه هر خاصیتی دیگری داشته باشد، مو را به تن من سیخ می کند و در دل آرزو می کنم که هیچوقت آقایان برادر این نامه را نخوانند و اگر هم می خوانند واژه بلاگر از عنوان آن هیچگاه در اذهان شان ماندگار نشود.

اسد جان فکر می کنم شما و وبلاگ نویسان دیگر احتمالی که این متن را تنظیم کرده اند حتما می دانند امضای چنین متن تندی برای فردی در داخل کشور چه تبعات سخت و نامعلومی دارد. اگر فرد امضا کننده با هویت اصلی آنرا امضا کند و شناخته شده هم باشد احتمالا باید برای همیشه با وبلاگ نویسی خداحافظی کند. گمان نمی کنم زندگی چند ساله شما در دانمارک باعث شده باشد که تفاوت های آنجا و اینجا از یادتان برود. شاید بگویید آنها که ایران هستند خب امضا نکنند اما وقتی پای نامه ای به میان می آید که قرار است از طرف وبلاگ نویسان منتشر شود باید همه جوانب کار در نظر گرفته شود و تایید آن از سوی همه گروه های مختلف بلاگر ها بویژه ساکنین ایران در نظر گرفته شود.

نقطه ته خط:
طنز تلخ چنين مساله‌اي در اين است كه «ما» ايرانيان در مسائل سياسي و اجتماعي هميشه فرافكني مي‌كنيم و هميشه انداختن گناه بر گردن ديگري به يك استراژي و شيوه‌ي زندگي ما مبدل شده است. هر چند همان گونه كه گفته شد سيستم‌هاي حكومتي در ايران از دسپوتيسم‌اش تا متظاهر به دمكراسي‌اش واقعاً در بسياري از موارد مقصرند اما در بسياري از اين نامه‌هاي جمعي هيچ وقت نشاني از «سازنده» بودن يا «نقد خود» نمي‌بينيم. شما يك گروه يا حزب را از سال 1320 نام ببريد كه در بيان‌نامه يا اطلاعيه‌اي اول خطاها و اشتباه‌هاي خود را بازگو و نقد كند بعد از مردم درخواست اقدام كند. هست!؟ هيچ وقت بازگو نمي‌شود كه «ما» مردم خود در به وجود آمدن حكومت‌ها و سيستم‌هاي ستمگر تا چه اندازه استبدادپذير و مقصريم و هيچ وقت در مورد بسياري از مشكلات و آسيب‌هاي فرهنگي خود ما در ارتباط با يكديگر، نقدي و اعتراضي نداريم. ما از اخلاق و فرهنگ و احترام به حقوق همديگر غافليم پس چگونه مي‌توانيم توقع داشته باشيم حكومتي يا فرادستي محصول اين فرهنگ ما نباشد!؟

سيبستان: روشنفکران مسئولانه عمل می کنند. تندروی و از جماعت جلو افتادن کار روشنفکر نيست. گفتگو به نمايندگی از کسانی که به ما نمايندگی نداده اند رفتاری غير دموکراتيک و غير مسئولانه است. من نه تنها متن نامه را قبول ندارم که متاسفانه در آن غلط های نگارشی هم می بينم! پس روی از همه جهت که با تندروی جبران شده است. از نظر استراتژی هم معتقدم ايرانيان خارج از کشور ديگر همان ايرانيان پيش از انقلاب نيستند. امروز جريان تاثيرپذيری برعکس شده است. ايرانيان خارج از کشور نبايد به اين توهم دچار شوند که رهبری مسائل داخل کشور را بر عهده دارند. ما بايد پيرو مردم خود در داخل کشور باشيم و از آنها جلوتر نيفتيم. سخن آخر هم اينکه حق هر کسی برای اظهار نظر و تجمع و بيانيه محفوظ است اما نه از جانب همه. و يادآوری يک نکته بديهی: تنها کافی نيست در هدف دموکراتيک باشيم در روش هم بايد دموکرات بود. هيچ راه غير دموکراتيک به دموکراسی نمی رسد.

پس نوشت:
بهترين برخورد با منتقدان متن نامه را در بيان عبدالقادر بلوچ ديدم. ضمنا اين انتقاد را هم اضافه کنم که امضا معمولا به شخص حقيقی برمی گردد بنابرين اگر کسانی ده وبلاگ داشته باشند قاعدتا نبايد ده بار امضای خود را پای بيانيه بگذارند چون همه شان يک نفرند! امضای يک بيانيه بايد اصالت داشته باشد و از سوی بيانيه نويسان درست مديريت شود. نبايد فريب بالا بردن شمار امضاکنندگان را خورد. بيانيه بايد با حداکثر صداقت و از سوی افراد با نام و نشان امضا شود. اگر هم کسی از آوردن نام خود معذور است باز نبايد به خود اجازه دهد تمام نامهای مستعار خود را پای بيانيه بگذارد. آخر هم اينکه اگر به دنبال انتقادهای مطرح شده عنوان را عوض کرده ايد و نام وبلاگ نويسان را از حمايت کنندگان بی وبلاگ جدا کرده ايد منطق حکم می کند که متن نامه را هم به تناسب انتقادهايی که قبول داريد تغيير دهيد. متن اين نامه قانون اساسی نيست که!

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
August 12, 2005  
ميلاد در بيمارستان  
 
اجتماع دوستداران گنجی در برابر بيمارستان ميلاد
از مجموعه عکس های خبرگزاری فارس در ايرانيان. من برای مردمی که آنچه را می خواهند، بی واهمه و  آشکار می گويند سخت احترام قائل ام. اين ميلاد نسل تازه ای است. صدايی تازه که بايد پيش از آنکه دير شود شنيد. آنها امروز اندک اند. اما فردا می تواند روز ديگری باشد. من برای آنها که به جای امضا اقدام می کنند احترام قائلم. برای آنها که امضاشان اقدام است احترام قائلم. من برای آنها که راه اقدام را می شناسند و خشونت را با خشونت پاسخ نمی دهند احترام قائلم. من شمع گنجی را روشن می بينم. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
August 11, 2005  
هفتان: از يک نياز اطلاع رسانی تا يک کارگاه دموکراسی  
 

1 سالهای آغاز دهه 70 شمسی بود. روزی به دفتر مجله تازه تاسيسی رفته بودم که می خواست شماره نخست خود را منتشر کند. مجله ای بود برای فهرست کردن مجلات ديگر. مجلات آنقدر زياد شده بود که بايد يک راهنما می داشت. سردبيرش از من خواست برای مجله نامی پيشنهاد کنم. پيشترها کارهای ناقص و بی دنباله ای انجام شده بود. در عصر پهلوی. با نامهايی مثل فهرست مندرجات فرهنگی مجلات/ نشريات و مانند آن. سردبير نمی پسنديد من هم. وقت خواستم و دو سه روزی بعد با ليستی از نامهای پيشنهادی بازگشتم. از ميان نامها "نمايه" را پسنديد. مجله نمايه اولين مجله از نوع خود بود که پيگيرانه به انتشار ادامه داد. و من خواننده هر شماره اش بودم. بدون راهنما و نمايه و فهرست نمی شد ديگر مقاله ای پيدا کرد. انتشار نمايه بموقع بود. هنوز اينترنت و لوح فشرده و اين چيزها نبود يا رايج نبود. مجله کاغذی نمايه خدمت بزرگی بود. حالا چه می کند نمی دانم. ولی می تواند سايت داشته باشد. عصر اينترنت است و سرعت بازيابی.

2 سالهای آغاز دانشگاه بود. اواخر دهه 50. در دانشگاه با فهرست شگفت آوری روبرو شدم که همان سالها از آن اينطور تعبير می کردم که با داشتن آن يکدوره مجلات ارزشمند فارسی و ايرانشناسی را در خانه خواهی داشت. می توانی ورق بزنی و مطلبت را پيدا کنی. بعد اصل مقاله را سفارش دهی و پيدا کنی. بدون فهرست مقالات فارسی استاد بزرگ ايرج افشار چه کسی می توانست هر بار برای جستجوی يک مقاله از زرين کوب يا خانلری يا شفيعی يا مينوی و ديگران و ديگران يک دور مجله سخن را ورق بزند يا راهنمای کتاب را و دهها مجله ديگر را؟ آدمی که جستجو می کند قدر عمر و زحمتی را که بزرگانی مانند افشار پای فهرست خود صرف کرده اند می شناسد. فهرست افشار هم از وقتی به وجود آمد که توليد محتوای مجلات ايرانی انبوه و ارزشمند شد. هنوز منتظرم که اين فهرست بی نظير به روی لوح فشرده منتقل شود تا به جای حمل و نقل شش جلد، سی دی را بگذاری در جيب ات و نشانی همه دانش بزرگان را با خود داشته باشی.

3 در طول سالهای بعد با دهها فهرست آشنا شدم. خاصه در بهشت کتابخانه دايره المعارف بزگ اسلامی. در بيرون هم روند معجم نگاری و تاليف واژه نامه های بسامدی و فهرست نويسی های مختلف رونقی عجايب گرفته بود. يکی مطالعات جامعه شناسی را فهرست می کرد يکی مطالعات زنان را يک مباحث قرآنی را. دهها فهرست در دنبال کارهای خوبی که در سالهای دهه پنجاه در عصر پهلوی انجام شده بود منتشر شدند. فهرست هايی که الگو بودند. فهرست هايی که هر کدام نشان می دادند در زمينه موضوع آنها آنقدر کار انجام شده و چيز نوشته شده که بايد کسی همت کند و آنها را در يکجا گردآورد. سالهای آغاز انقلاب سالهای عجيبی بود در بازشناسی آنچه نوشته شده است و دادن کليدها و نقشه های راهنما  برای پژوهش.

4 هفتان اولين لينکستان آبرومند و جدی و خوش آتيه است که در عصر جهانی شدن اينترنت در داخل ايران تاسيس شده و مديريت می شود. هفتان نه فهرست مقالات فارسی است و نه نمايه مجلات. اما دستچينی است از مقالات و نوشته ها و خبرها در روزنامه ها و مجلات صاحب سايت و خواندنی های وبستان فارسی. هفتان نشان می دهد که توليد محتوا در وب به اندازه ای رسيده است که به نوعی از راهنما نيازمند است. منابع لينکهای هفتان را که ببينيد از هر نوع منبعی نشان دارد. از خبرگزاری ها تا سايتهای شخصی از روزنامه ها و رسانه های بزرگ تا وبلاگها و رسانه های فردی. هفتان حجم بزرگی از وقت دهها نفر است که در عرض چند دقيقه می توان مرور کرد و در انتخاب آنها شريک شد.

5 ارزش هفتان اما فقط برای مصرف کنندگان خبر /خوانندگان/ کاربران نيست. نکته ای که کمتر توجه می شود اين است که نياز توليد کنندگان خبر/نظر به سايتهايی مانند هفتان کمتر از خوانندگان و مصرف کنندگان نيست. هيچ روزنامه ای نمی خواهد مطالب خوبش ناخوانده بماند. هيج خبرگزاری نمی خواهد خبرهای داغ و گزارش های جسورانه اش ناديده بماند. هر ناشری می خواهد کتاب تازه اش را تبليغ کند. هر نويسنده ای می خواهد نوشته اش ديده شود خوانده شود نقد شود. هر فيلمسازی می خواهد به تماشاگران آتی خود از کارهايی که کرده خبر دهد. هر عکاسی می خواهد عکسهاش تحسين شود. و بشمار بر همين قياس.

همه اين کسان و نهادها بايد از راه افتادن سايتهايی مانند هفتان استقبال کنند. اما هنوز ناشران ما اهميت وبستان را نمی شناسند. چند ناشر معتبر را می شناسيد که سايت خود را داشته باشند؟ هنوز مهمترين و پرتيراژترين مجله فيلم ما سايت غيرفعالی دارد که از وبلاگ يک دانش آموز هم ابتدايی تر است. هنوز دانشگاههای ما و مجلات و تحقيقاتشان روی وب جايی باز نکرده است. شايد فعالترين اصناف ما در وب عکاسان باشند. اما بيشتر توليد کنندگان محتوا در وطن ما هنوز در عالم کاغذی توليد می کنند. با اينهمه بايد کار را از جايی شروع کرد. هفتان می تواند گام معلق لک لک باشد. برای اينکار بايد خود را از چشمی ديگر ببيند. خواهد ديد. جا که افتاد جا باز خواهد کرد. 

6 اينکه  هفتان يک حوزه تخصصی برای خود تعريف کرده است بسيار مهم است. تخصصی شدن و از حالت کشکول درآمدن و دست کم جهتگيری های موضوعی معين داشتن يک گام بالاتر از تجربه های پيشين است. در عين حال موضوعی-تخصصی شدن هفتان نشان می دهد چقدر موضوعهای ديگر هست که بايد برايشان هفتان درست کرد. فيلم و کتاب و موسيقی برای نمونه. بعد هم از باستانشناسی تا قرآن شناسی چالش های فکری بر سر مفاهيم دينی. شنيده ام که کتاب دارد هفتان خود را سامان می دهد. طبيعی است که نيازهای فوری تر هفتان های خود را زودتر آماده می کنند. اما آينده هفتان ها کوچک شدن حوزه تخصصی است. کافی است هفتان را پس از ده سال در نظر  بگيريد با ده رقيب تازه نفس داخلی. ناچار هر کدام بايد حوزه های مختلفی را نمايندگی کنند.

7 اهميت هفتان به اين است که يک کار جمعی است. من هر روز همشهری و ايران و ديگر روزنامه های ايران را نمی خوانم. اما می توانم مطمئن باشم که از اين پس مطلب مهمی در آنها اگر چاپ شود از دست نخواهم داد. يک نفر خواهد خواند و لينک خواهد داد. و ما ديگر نيازی به ورق زدن همه روزنامه ها نخواهيم داشت. حتی وقتی ورق زده ايم کليک کرده ايم مرور کرده ايم هميشه ممکن است مطلبی را از دست داده باشيم. وقتی چشم ديگری همان مطلب را ديده و پيش نظر ما برجسته می کند تازه ارزش آن را باز می يابيم.

کار جمعی در ميان ما تا کنون يک آفت بزرگ داشته است؛ خودمانی اش را بخواهيد: باندی شدن، نان به قرض هم دادن، چشم بر رفيقان داشتن و چشم از رقيبان پوشيدن و آنها را نديدن و ياوه انگاشتن. هفتان اگر از اين آفت برهد کار بزرگی کرده است. تا اينجا هم نشان داده که قصدی برای سوا کردن ريز و درشت ها ندارد. مطلب خواندنی از هر که و از هر جناح و جبهه ای باشد بايد بتواند در هفتان خود را نشان دهد. هفتان در تعريف من بازترين پنجره است به روی فرهنگ. اين را همه لينک گذاران در هفتان بايد رعايت کنند. اين تنافس متنافسون است. بی آنکه کسی به کسی لگد بزند پشت پا بيندازد هل بدهد ناسزا بگويد ورقش را پاره کند قلمش را بشکند.

هفتان يک کار جمعی است در زمانی که ما از کار جمعی گريزان ايم. ما به هسته ها و سلولهايی در خانه هامان تبديل شده ايم. هفتان راه غريبی برای مشارکت ما مشارکت گريزان است. برای جمع شدن ما پراکندگان است. نويسندگان هفتان بر خلاف تجربه های روزمره ما در گروه، همه فعال اند. هر کسی به سهم خود و به اندازه توانايی و اشتياق خود کاری می گزارد. همه توليد کننده اند و همه مصرف کننده. هفتان نمونه يک گروه ممکن در جامعه بی مرکز و اتمی-ذره ای شده ايرانيان است. هفتان کارگاه آموزش دموکراسی است. کار کوچکی است در مقياس جامعه بزرگ. اما هسته های فعال هميشه می توانند مثل قطره های جيوه به هم بپيوندند. در هفتان می توانيم بياموزيم چگونه می توانيم کنار هم زندگی کنيم با هم کار کنيم و در زمانی که هيچ کس قادر به ساختن شبکه نيست شبکه بسازيم.

پس نوشت:
به راهنمايی وبلاگ هنوز در زيرلينک به يادداشت من، متوجه شدم که بايد نمايه سايت داشته باشد. در گوگل جستجو کردم و نتيجه داد: موسسه فرهنگی و اطلاغ رسانی نمايه - خوشحالم که کارشان را وسعت داده اند و پی می گيرند. متنفرم از بريده بريده شدن و بی دنبال رها شدن کارهايی که می کنيم.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
August 10, 2005  
صدايی که شنيده نمی شنود  
 
معصومه شفيعی همسر گنجی
برگرفته از محمد حيدری
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
August 9, 2005  
مهدويت، دموکراسی و سالاد دکتر سروش  
 

در صحبت های دکتر سروش در پاريس حرفهای زيادی هست که نياز به تامل دارد و پرسش های ساده و دشواری را در ذهن ايجاد می کند. من نه به ديد نقد جدی بلکه به ديد نقد ارتجالی نکاتی را که مهمتر به نظرم می رسد مطرح می کنم. ولی رويهمرفته گرچه از شفافيت حرفهای او - به قول محمود فرجامی- خرسندم از عاقبت راهی که می رود نگران ام.

1 "تمدن اسلامی را باید تمدن فقه و حقوق بدانیم نه تمدن فلسفی. این فقیه پروری یک ذهنیت قانونگرا و قانون اندیش و در واقع یک ذهن تکلیف اندیش به تمام مسلمان داده است . مسلمانان در تمام زمینه ها باید به مقررات شریعت توجه نمایند، هنگام کار، استراحت ،استحمام ،خوردن و آشامیدن و سایر امور."

نقد: اين موضوع منحصر به مسلمانان نيست. يهوديان نمونه آشکارتری اند. اما هندوها و زرتشتيان هم دست کمی ندارند. مسيحيان انجيلی در آمريکا دست هر مسلمان و هندويی را هم در اين نوع زيست مذهبی از پشت بسته اند. دکتر سروش از چيزی حرف می زند که گويی اختصاص به مسلمانان دارد. ولی چون ندارد بايد نتايجی را هم که می گيرد بازنگری کرد.
 
2 "دو مفهوم کلیدی خصوصیتی به تشیع می دهد که با آن درجه از غلظت در جهان تسنن وجود ندارد. اول خصلت ولایت است یعنی آن خصوصیتی که در پیامبر بود ادامه پیدا می کند و با مرگ پیامبر پایان نمی پذیرد آنهم در افراد معین نه در همه افراد. در میان شیعیان این اولیاء الهی نام برده شده اند همانها که امامان شیعه نامیده می شوند و نیز شخصیتی به این افراد داده شده تقریبا برابر با شخصیت پیامبر که می توانیم بگوئیم مفهوم خاتمیت پیامبر را دچار تزلزل کرده است. این نکته بسیار مهمی است که ما چه شیعه باشیم یا نباشیم باید تکلیفمان را با آن مشخص بکنیم."

نقد و مساله: من مفهوم تعيين تکليف با يک سنت 1400 ساله را نمی فهمم. مگر اينکه ايشان اعتقاد به انسلاخ از عقايد شيعی داشته باشد. در اين صورت شيعه ای باقی نمی ماند. يعنی مساله عوض می شود. به چنين چيزی نمی توان توصيه کرد. شيعه و امامت چيزهايی جداشدنی نيستند. بعد هم ايشان خاتميت پيامبر را چگونه می فهمد که امامت را "تزلزل" آن می گيرد؟ مفهوم ولايت همه افراد چيست؟ يعنی دموکراسی؟ همان که بنی صدر از آن به عنوان تعميم امامت سخن می گفت؟ و چه کسی گفته است که در نزد اهل سنت خلافت به همه کس می رسد و مثلا موروثی نيست؟ در نظام امامت نوعی نظام پادشاهی موروثی لحاظ شده است که در چارچوب همه نظامهای شناخته شده جهان تا پيش از دوره جمهوريخواهی معاصر پذيرفته و مرعی بوده است. بحث "همه" حتی در تمدن امروزی نيز تا همين دوره اخير که بحث های حقوق سياهان و آپارتايد وجود داشته يا مسائل حقوق زنان، با هزار مشکل روبرو بوده است و هنوز هم ولايت همگانی آرزوست. آقای دکتر سروش از کدام نقطه عزيمت عينی حرکت می کنند که در صدر اسلام ولايت همگانی را از شيعه طلب می کنند.

3 "از نظر شیعیان امام صادق و سایر ائمه رأی فقهی نمی دهند کلماتی می گویند که عین حکم الهی است و همان رفتار را با آن می کنند که با کلمات پیامبر و قرآن می کنند، هیچ فرقی از این جهت وجود ندارد. شأن و مرتبتی که برای امامان شیعه قائل بودند دقیقا همان شأن پیامبر بود یعنی مقام عصمت قائل هستند درست مثل پیامبر. اما اهل سنت هر حرمتی هم برای ابوحنیفه قائل باشند وی را معصوم نمی دانند و وی را حامل ولایت الهی نمی دانند و هرگز اورا مصون از انتقاد و اعتراض نمی دانند. غزالی منتقد ابوحنیفه بود و سخن ماندگاری گفت که ما باید همیشه آنرا به یاد داشته باشیم. غزالی گفت: تا آنجائی که سخن قرآن و پیامبر است هرچه گفتند روی چشم بنده اما از پیامبر که پائین آمدید "هم رجال و نحن رجال" آنها برای خودشان کسی بودند و ما هم برای خودمان کسی هستیم."

نقد و منطق: من نمی دانم استاد سروش چرا چنين ضعف استدلال واضحی دارند. ايشان دارند می گويند که چون شيعه به امام اعتراض نمی کند پرورش اهل انتقاد پيدا نمی کند و غزالی چون ابوحنيفه را کسی مانند خود می داند منتقد و مجتهد می شود. حال آنکه قياس امام با ابوحنيفه مع الفارق است. معصوميت امام هم ربطی به پرورش قوه انتقاد و اعتراض ندارد. از اين قياس تنها می شود نتيجه گرفت که لابد حوزه های دينی اهل سنت پوياتر و فارغ تر از مشکلاتی بوده است که از نظر ايشان شيعه ولايی داشته است. آيا چنين است؟

4
"در ایران ما یک شیعه غالی یعنی اهل غلو داریم همان که مرحوم شریعتی می گفت شیعه صفوی و یک تفکر اخباری که اسم اجتهاد برده می شود اما چیزی جز تقلید در حوزهای علمیه به چشم نمی خورد."

تبصره: خب اينجا هم باز مساله ما عام تر از شيعه و سنی است. ايشان فکر می کنند تقليد اختصاص به اسلام شيعی دارد؟ تمام دين از هر رنگی که باشد بر تقليد و انتقال نقل بزرگان و فقها و امامان و حواريون و مانند آنها دور می زند.

5 "اقبال لاهوری در احیای فکر دینی در اسلام خلاصه حرفش این است که ختم نبوت به دلیل ظهور عقل استقرائی بشر است. تا قبل از ظهور عقل استقرائی پیامبران ظهورشان لازم بود. اما همینکه مردم عاقل و بالغ شدند از حضور پیامبران بی نیاز شدند (تاکيد از من است). ختم نبوت یعنی اینکه دیگر کسی حامل وحی از سوی خدا نیست و دیگر کسی اتوریته کلام پیامبر را ندارد. اقبال می گوید که در زمانه ما چراغ کلیم در آستین مانده است و دیگر بیرون نمی آید و ما از چراغ کلیم الله نور نمی گیریم بلکه چراغ خودمان را باید روشن کنیم. اقبال در آن کتاب خودش می گوید : ختم نبوت یعنی آنکه ما رها هستیم از الهام آسمان، یعنی دیگر کسی نیست که بیاید و بگوید من از جانب خداوند با شما سخن می گویم فلذا روی حرف من حرف نزنید؛ عقل نقاد و عقل استقرائی وقتی آمد در وحی بسته شد."

"در ادامه این بحث اقبال به مهدویت اشاره می کند که البته این بخش از کتاب اقبال به فارسی ترجمه نشده است. در همین بخش پایانی فصل پنجم اقبال به مهدویت اشاره می کند. اقبال در این بخش از کتاب خودش از ابن خلدون تقدیر می کند که وی تمامی روایات مربوط به امام غائب را نقل و سپس رد کرده است و می گوید چنین چیزی نداریم. اقبال ، ابن خلدون را تحسین می کند و می افزاید : اگر قرار باشد یک مهدی بیاید که همان اتوریته پیامبر را داشته باشد ما از فوائد خاتمیت بی بهره می مانیم. زیرا فلسفه خاتمیت این است که با خاتمیت آدمیان به رهائی می رسند اما اگر شما بگوئید که یک پیامبر صفت دیگری در آخرالزمان خواهد آمد که همان اتوریته پیامبر را خواهد داشت آنگاه آن رهائی تحقق نخواهد یافت. فلذا این سئوال و پرابلم از شیعیان باقی است که مهدویت را چگونه با اندیشه رهائی و دموکراسی می توان جمع کرد؟"

نقد روش شناختی: من وارد بحث محتوايی در اين باب نمی شوم. ولی از نظر روش شناسی دو نکته کوچک و بزرگ دارم. کوچک اش اين است که اگر همان حرف غزالی را معيار بگيريم که ظاهرا دکتر سروش به آن خيلی دلبسته است بايد بگوييم که خب اقبال هم مثل ابوحنيفه! اگر حرفی زد که مستندش قرآن و پيامبر بود روی چشم ما و اگر از خودش حرف می زد چه اجباری داريم حرف او را بپذيريم؟ اقبال مثل همه عقل گرايان ناب دارد دين را به اندازه عقل خود و بهره اش از خرد عمومی دوره خود تقليل می دهد غافل از اينکه عقل نابی وجود ندارد و هر عقلی بر پايه ارزش هايی و باورهايی است که بخواهی يا نخواهی عقل ات را مرزبندی می کند. وانگهی استدلال او در باره خاتميت پيامبر هم شاذ و مخالف استنباط عمومی اهل کلام و تاريخ انديشه دينی است. اما وارد اين حاليا نمی شوم که قصد من چيز ديگری است در اين يادداشت.

اما نکته بزرگ و کليدی در خطای ديد و روش دکتر سروش اين است که حضرتش بر خلاف رويه پيشنهادی خود اينجا با ديد ماکزيماليستی به موضوع دين و دموکراسی و مهدويت و ولايت نگاه می کند. روش مينيمال يک روش عام است (و کاملا دموکراتيک زيرا با بيشترين آزادی و کمترين دخالت به سود بيشترين تنوع همراه است). اگر دين را بايد مينيمال نگريست، در سوال از امکان همراهی اش با دموکراسی هم نبايد دموکراسی را ماکزيمال نگريست و اصل و محور جهان و نقد عقايد و اديان گرفت. به زبان ساده بگويم: نمی توان از شيعه و مسلمان خواست از عقايد 1400 ساله خود دست بردارند تا نعمت دموکراسی را در آغوش بکشد. آقای دکتر سروش با اين حرفها دارد می گويد شيعه تا ولايت دارد و تا مهدويت دارد نه تن به دموکراسی چونان ولايت همگانی خواهد داد و نه به فرديت منتقد و معترض و مستقل خواهد رسيد که آن هم لازمه دموکراسی است. خب ايشان بايد بهتر بدانند که از اين ماکزيمال تر (و غيردموکراتيک تر و تحقير آميزتر و دستوری تر) نمی توان دين و عقايد را نقد کرد. راه نقد البته اين نيست که پيامبر را به 20 حديث محدود کنيم و باب امامت را گل بگيريم و مهدی را منکر شويم و عقل را دايرمدار همه چيز قرار دهيم. راه نقد اين است که نشان دهيم بدون چنين جراحی های ناشدنی -که فقط آرزوی افسردگان از کار با واقعيت است- چگونه می توان گامی -آری تنها گامی- به جلو رفت. باور کنيد انقلاب فکری/عملی راديکال چه سياسی باشد چه دينی و ضددينی نشدنی است. آقای دکتر کمی دير آمده ايد. مارکس و انقلاب مدتهاست مرده اند!   

*حرفهای سروش را از وبلاگ حباب نقل کرده ام. (اما در سايت خود سروش هم بتازگی ديده ام بنابرين در صحت انتساب اين حرفها به او ترديدی نيست.) 

پس نوشت:
مدعاهای دکتر سروش به وهابی ها و اهل سنت نزديک می شود، ملکوت

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 34
چاپ کن
بفرست  
August 8, 2005  
چهل وبلاگ پر طرفدار فارسی  
 

بر اساس فهرست 500 وبلاگ داغ بلاگ رولينگ در اوت 2005

         1.       z8un.com -- linked by 434 users
        
2.       parastood.com -- linked by 394 users
        
3.       khorshidkhanoom.com -- linked by 379 users
       
 4.       i.hoder.com -- linked by 359 users
         5.    
khabgard.com -- linked by 353 users
         6.     zahra-hb.com -- linked by 340 users
         7.     mithras.org -- linked by 293 users
         8.     nooshi.ir -- linked by 288 users
        
9.      behnoudonline.com -- linked by 258 users
        
10.    alpr.30morgh.org -- linked by 258 users

11.    noqte.com -- linked by 244 users

12.    maroufi.malakut.org -- linked by 234 users

13.    nikahang.blogspot.com -- linked by 234 users

14.    weblog.azemat.com -- linked by 230 users

15.    weblog.ehsanix.com -- linked by 201 users

16.    khabarchin.blogspot.com -- linked by 200 users

17.    30seconds.blogspot.com -- linked by 189 users

18.    shabah.org -- linked by 188 users

19.    atamadon.blogspot.com -- linked by 187 users

20.    leylaa.com -- linked by 182 users

21.    pinkfloydish.com -- linked by 177 users 

22.   webneveshteha.com -- linked by 173 users 

23.    mebaily.com -- linked by 168 users

24.    weblog.mojde.com -- linked by 164 users

25.    sibestaan.malakut.org -- linked by 153 users

26.    farnaaz.com -- linked by 152 users

27.    ali-gh.com -- linked by 144 users

28.    weblog.shaar.com -- linked by 144 users

29.    persiansurrealist.blogspot.com -- linked by 144 users

30.    zananeha.com -- linked by 141 users

31.    sobhaneh.org -- linked by 138 users

32.    ashpazbaashi.blogspot.com -- linked by 138 users

33.    roborend.com -- linked by 137 users

34.    p30world.com -- linked by 135 users

35.    ketablog.com -- linked by 132 users

36.    memarian.info -- linked by 130 users

37.    k1-online.com -- linked by 129 users

38.    farsibooksonline.blogspot.com -- linked by 127 users

39.    alinonline.blogspot.com -- linked by 126 users

40.    rooznegar.com -- linked by 124 users

اين فهرست همانطور که بلاگ رولينگ می گويد مرتبا به روز می شود. بنابرين ترتيب ها ممکن است جابجا شود اما به هر حال تصويری از وضع پرطرفدارترين وبلاگها به دست می دهد. اولين وبلاگ فارسی در اين فهرست در رديف 55 قرار دارد (زيتون) و آخرين آنها در رديف 485 که وبلاگ خاموش سينا مطلبی است. در اين فهرست مقام زنان وبلاگ نويس هم بسيار قابل توجه است. چنانکه اکثريت ده وبلاگ اول در پرطرفدارها را خانم ها می نويسند. به نظرم اين را از يک نگاه بايد ناشی از قدرت طبيعی زنان در ايجاد شبکه دانست که بخوبی در عالم مجازی هم از آن بهره می گيرند. در باره اين فهرست حرف و تحليل زياد است. اصولا بحث "ترين ها" چه ترانه های محبوب باشد چه کتابها و فيلم های پرفروش و مانند آن بحث مهم کم-شناخته ای در ميان ماست در حالی که روش ساده و قابل اعتمادی برای شناخت رفتارها و گرايش های جمعی است. خوبی اين دست آمارها و رده بندی ها هم شفاف ساختن حوزه مطالعه در وبلاگستان و رفتارشناسی آن است. به هر حال من در اولين فرصت وبلاگهايی را که در اين فهرست آمده است اگر در بلاگ چرخان ندارم به آن اضافه می کنم. می خواهم از آنچه در چهار راههای شلوغ وبلاگستان می گذرد بی خبر نباشم.

پس نوشت:
پر طرفدار (لينک خوردن/گرفتن زياد از ديگران) به معنی پر خواننده نيست! عجيب است ولی همين است. البته معنای خواننده داشتن هم فقط در "تعداد" مراجعان نيست. به هر حال، در مورد بعضی وبلاگها، پرطرفدار و پر خواننده جمع می شود ولی شمار وبلاگهايی که خواننده چندانی ندارند ولی در اين فهرست هستند کم نيست. در واقع اگر همه وبلاگهای پر خواننده اينجا باشند همه وبلاگهايی که اينجا هستند پر خواننده نيستند. فتامل!

پس نوشت 2:
اين هم دو وبلاگ از قلم افتاده از فهرست چله ما که عدد وبلاگ ها را به دو+چله می رساند!

دنيای ايرانی با 124 لينک
کوچه با 123 لينک

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 26
چاپ کن
بفرست  
August 7, 2005  
وبلاگ نويسان در مقام حشرات الارض  
 
... و فيلترينگ در مقام امشی

يک بلاگر: جدی جدی انگار فیل ترررر شدیم رفت پی‌کارش! عجب گندی زده‌اند به این اینترنت ایرانی. نمی‌دانم دیگر اینجا را برای چه فیل تریده‌اند! خداییش خیلی مسخره است! این همه سایت و وبلاگ معاند... به لطف آن چهل‌وپنج هزار تومنی که چند وقت پیش برای یک نرم‌افزار فیلترشکن پدرومادر دار سلفیدم متوجه فیلتر بودن اینجا نشدم تا اینکه حسین‌آقای عزیز تذکر داد.

»» به نظر می‌رسد فیلتر شدن بلاگ رولینگ هم دوباره یرای برای وبلاگ نویسان‌ دردسر ساز شده. این که می‌گویم دوباره به خاطر این است که اگر به خاطرتان باشد این قضیه قبلا هم اتفاق افتاده بود و همان موقع هم توسط خیلی از دوستان راههای مقابله با آن گفته شد. از جمله استفاده از کد پی‌اچ‌پی به جای جاوا اسکریپت. راستش فرصت شرح تفصیلی دوباره‌ی آن را ندارم اما چون از دیروز این کد را برای چندین نفر ایمیل زده‌ام اینجا می‌گذارم که برای همه در دسترس باشد، فقط چند نکته‌ی قابل توجه. اول اینکه پسوند فایلی که این کد در آن قرا می‌گیرد حتما باید .php باشد و سرور سایت شما هم از پی‌اچ‌پی پشتیبانی کند.

کوچه: مسئولان وزارت ICT و سایر بخش دولتی مربوطه هیچ تلاشی برای کمک به وبلاگ نویسان ایرانی و حمایت از آنها انجام نمی دهند. در ذهن بسیاری از مسئولان ما وبلاگ ها پدیده خطرناکی هستند که باید ریشه شان خشکانده شود. از نظر آنها وبلاگ ها رسانه ای هستند که با کمترین هزینه شکل می گیرند و مطابق خواسته های آنها کار نمی کنند و حتی خیلی ها وقت ها آنها را نقد می کنند. بنابراین به نظر می رسد مدت هاست که نابودی کامل وبلاگ ها در ایران و منفعل کردن جوانان و دور کردن آنها از وبلاگ نویسی تبدیل به آروزی آنها شده است.

آنها برای رسیدن به این خواسته خود در گام اول شروع به فیلتر کردن سایت های ارائه دهنده ابزار های کاربردی برای وبلاگ ها کرده اند. سرویس وبلاگی بلاگ اسکای هم اکنون در بسیاری از ISP ها فیلتر است. سرویس های پرشین بلاگ و بلاگفا هم مدام در معرض تهدید قرار دارند. سرویس آمار گیری nedstat چند روز پیش بطور کامل فیلتر از و دسترس خارج شده است. این سایت ابزار کارآمدی برای بسیاری از وبلاگ نویسان حرفه ای برای اطلاع از میزان هیت روزانه و پیگیری لینک های وارده شان بوده است. سرویس بلاگ رولینگ هم در نهایت تعجب دو سه روزی در بسیاری از ISP فیلتر شده است. فیلترینگ این ابزار می تواند ضربه جبران ناپذیری به وبلاگ های فارسی وارد کند. زیرا بسیاری از وبگردی های روزانه وبلاگ ها بر اساس لیست های بلاگ رولینگ آنها انجام می شود و نبود آن در کاهش میزان بازدید از وبلاگ ها هم می تواند بسیار موثر باشد.

به نظر می رسد مسئولان دولتی کم کم به خواسته های خود نزدیک می شوند. آنها می خواهند وبلاگ نویسان را سرخورده کنند. فیلتر شدن بلاگ رولینگ می تواند کمک بزرگی به آنها کند. البته این جمعیت وبلاگ نویس سمج تر از این حرف ها هستند. در مرحله بعد به نظر می رسد فیلتر کردن سرویس بلاگر در دستور کارشان باشد. سپس تنها چیزی که می ماند وبلاگ های دات کامی و کلا مستقل هستند. احتمالا در فاصله ی کوتاه فیلترینگ آنها نیز در در دستور کار قرار می گیرد.

لیستی از سایت هایی که بر اثر غرض ورزی مسئولان شرکت دیتا و در جهت نابودی کامل وبلاگ نویسی در ایران فیلتر شده اند:
Blogrolling, Nedstat, Technorati, flickr, image shak, Blogsky, RingSurf
مطالبی در همین زمنیه :
به خاطر خدا درست فیلتر کنید! – XParty
موج جدید فیلتر گزاری بر روی سایتهای اینترنتی – وین بتا
فیلترینگ بلاگ رولینگ جدی می‌شود – یک پزشک
دلایلی چند اندر باب فیلترینگ بلاگ‌رولینگ حفظه‌الله – IT Start
نمونه هایی از وبلاگ های شخصی فیلتر شده :
رسانهزیتونپیام ایرانیان - هودر

بلاگ رولینگ

دو دانشجوی آی تی: دیروز علی‌رضا خان مجیدی ، گفته بودن که بلاگ‌رولینگ بعضی جاها فیلتر شده و احتمال فیلتر سراسریش هم وجود داره اما به نظر من مساله زیاد جدی نیومد. ولی به توصیه ایشون عمل کردم و یک بک‌آپ از لیست بلاگرولم گرفتم. الان که ساعت ۱۲:۴۵ شنبه ۱۵ مرداده بلاگ‌رولینگ هم در قم به جمع Nedstat و دیگر فیلتر شده‌ها پیوسته، اما ظاهرا فقط برای جاوا اسکریپتی‌ها توی وبلاگشون نمایش داده نمیشه. و PHP ها مشکلی ندارند. البته خود سایت بلاگ‌رولینگ هم فیلتر شده.

آقا ما که نفهمیدیم این فیلترینگ بر چه اساسی انجام می‌شه. شما اگه فهمیدید به ما هم بگيــــــــد.

پ ن : همین الان دیدم که تکنوراتی هم فیلتر شده.
پس از پ ن: هر دم از این باغ بری می‌رسد:‌ image shak هم فیلتر شد.
پی پی پی نوشت:تازه تر از تازه تری می‌رسد وب‌لاگ احسان مظلومی یعنی رسانه هم فیلتر شده
خیلی پی نوشت: ۱بلاگر هم فیلتر شد.
مطالب مرتبط:
به خاطر خدا درست فیلتر کنید. XPARTY رضا مقتدری
فیلترینگ بلاگ‌رولینگ جدی می‌شود علی‌رضا مجیدی یک پزشک
فيلترينگ باعث ايجاد نوعي حساسيت كاذب مي‌شود امیر فهیمی در گفتگو با ایسنا
خداحافظی با اینترنت! پاپیون بلاگ

آزاده عصاران: هزار و يك راه براي توسعه آي تي در كشور وجود دارد؛يكي از آنها محدود كردن وبلاگ نويسي است و بهترين كار براي كاهش خودبزرگ بيني و اعتماد به نفس نويسنده وبلاگ ها بستن و مسدود كردن بلاگ رولينگ و نداستيت است.

بنابرين كسي نه بايد منتظر باشد كه ببيند چند بازديد كننده دارد و نه مي تواند به روز شدن سايتش را فرياد بزند! شكر كه هدف اصلي اين روزها افزودن ارج و قرب آي تي نيست...شهرام خان شريف كار وبار رديفه كه؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
August 5, 2005  
چرا گوش نمی کنيم؟  
 

درخواست ها برای آزادی گنجی اکنون جهانی شده است. گرچه از جهان هند و چين و ژاپن و روسيه و کشورهای عربی خبری نيست اما از همان جهان که ما در صد سال گذشته سخت به آن چشم داشته ايم از آن چشم زده ايم با آن دوستی کرده ايم يا به رقابت با آن پرداخته ايم، جهانی که بخش مهمی از هويت ما در ارتباط يا قطع ارتباط با آن شکل گرفته است از هر سو ندا برخاسته است که گنجی را آزاد کنيد.

از سر شب که خبر بيانيه حمايت برندگان جايزه صلح نوبل از گنجی را خوانده ام فکر می کنم چرا ما گوش نمی کنيم؟

دلايل زيادی می توان برای گوش نکردن اقامه کرد. آدم به کسی گوش می کند که برای او وزنی و احترامی قائل است. ما برای ديگران احترامی قائل نيستيم؟ اينهمه کسان از جوانب مختلف ندا می دهند درخواست می کنند نهيب می زنند اعتراض می کنند اما ما گوش نمی کنيم. آدم حيران می ماند که اصلا می شنويم؟

گوش نکردن به آنچه جهان می خواهد  نشانه مهمی در رفتارشناسی ما در روانشناسی ماست. ما چنان از خود پر هستيم و چنان از جهان بيرونی بی نياز هستيم که شنيدن را ترک کرده ايم؟

شايد ايمن الظواهری جوابی داشته باشد. امروز وقتی مجری کراوات زده شبکه الجزيره ويديوی تهديدهای ظواهری را پخش می کرد و ميان آن گفتار می آورد و باز به ويديو باز می گشت و او با عربی فصيح برای جهان غرب خط و نشان می کشيد با خود فکر کردم چه تضاد عجيبی است! سراسر جهان عرب با نوعی حس همدلی و همفکری به ظواهری گوش می دهد. ظواهری بر تحقيری که از ناحيه غرب در سراسر ممالک اسلامی و عربی حس می شود سوار شده می تازد. جامعه عربی با همه تجددگرايی هاش و ميل غريب اش به زندگی اينجهانی غربی چه لذتی می برد از حرفهای اين مرد که بی ترس و واهمه جهان مسلط غرب را تهديد می کند و به گرداب بيم می افکند. اما نمی داند که اگر ظواهری بيايد ديگر نه مجری تلويزيون آن کراواتش را خواهد داشت و نه در خيابانهای عربی از موسيقی و عيش عادت شده زندگی روزمره و نوش های گاه و بيگاهش نشانی خواهد ماند. ظواهری بمب هاش را به دستورهای خشن تبديل خواهد کرد و از تمام دلبستگی های کوچک و بزرگ اهالی جزيره عربی چيزی باقی نخواهد گذاشت.

راهی که ظواهری می رود به ترکستان است اما عربها به همين دلخوش اند که جهان غرب هم به دردسر افتاده است. جهان عربی مثل ما به دو زبان حرف می زند. می خواهد به زبان ظواهری ها برای غرب خط و نشان بکشد و به زبان ليبرالها و روشنفکران و به قدم مهندسان و طراحان و مديران، همين غرب را برای خود تمام و کمال بازسازی کند و هر جا توانسته کرده است. نمونه اش رياض و جده و کويت و دوبی.

اين هويت دوپاره مساله ما هم هست. ما با انقلاب به جهان غرب پشت کرديم تا جهانی شبيه به غرب برای خود بسازيم. چنانکه امروز مباهی به دانشی هستيم که در علوم هسته ای آموخته ايم. از سينما تا سدسازی همان راه و روش غربی را می رويم. اما به او گوش نمی کنيم. اگر شد دندان هم نشان می دهيم. ما تصورمان از قدرت بسيار مادی است. مادی تر از غربی. ما ارزشی برای غرب قائل نيستيم ولی نمی دانيم که همين ارزشهايی که برايش احترامی نداريم در ساختن قدرت مادی غرب درپيچيده  است. ما بيهوده فکر می کنيم غرب فاقد معنويت است و ما عين معنويت ايم.

ما به دو زبان حرف می زنيم. از سويی قدرت و ابهت غرب را نفی می کنيم و از سويی آن را رعايت می کنيم. برای ما حقوق بشر غربی و صلح نوبل غربی و سياست غربی ارزشی ندارد. با خود می گوييم غربی ها نيازمند اقتصاد و بازار ند و تا آن را دارند و برای داشتن آن و بستن قراردادهاشان نهايتا با ما کنار می آيند. ما به ماترياليسم عملی گرفتاريم. ما برای آبروی خود و شهروندان مان در جهان اهميتی قائل نيستيم. جهان ما در آستانه مرزهایمان پايان می گيرد.

ظواهری به زبان عهد عتيق حرف می زند. می گفت بايد بيگانگان را از وطن عربی و اسلامی بيرون ريخت. بيچاره نمی داند که در همين وطن عربی و اسلامی بسياری از نهادها و جاده ها و سدها و سرمايه ها و چاههای نفت و ديگر و ديگر را همين بيگانگان ساخته و اداره و حمايت می کنند. ما بدون اين بيگانگان باز می گرديم به عهد قبايل قديم. تصور بسياری از ما که به جهان گوش نمی کنيم فراتر از اين نيست. ما هنوز در قرون ماضی زندگی می کنيم. جهان ما جهانی درآميخته و چندنژادی و چندفرهنگی و پر رفت و امد نيست. جهان بسته ای است که ميلی به باز شدن به روی جهان "بيگانه" ندارد. ما بيگانه-ترس ايم. ما زبان بيگانه را نمی شناسيم توان رابطه با او را در خود نمی يابيم. ما نه از سر قدرت و اعتماد به نفس که از سر عجز و درماندگی و هراس است که با بيگانه می ستيزيم. و بيگانه بيش از هر زمان ديگری در خانه ماست. عراق نمونه اش. آيا رابطه بهتری با بيگانه نمی توان داشت که به فاجعه ختم نشود؟

ما به جهان غرب گوش نمی کنيم. در وطن هم هر کس از ما فرمان نبرد و حرفی زد که از جنس جهان کهنه ما نبود او را به غربگرايی و بيگانه دوستی متهم می داريم ( اين بزرگترين اتهام در ميان ما) و باز گوشمان را بر او می بنديم.

ما برای شنيدن نيازمند آن ايم که اول گوينده را ورانداز کنيم. دوست ما باشد گوش می کنيم و نباشد مهم نيست حق می گويد. گوش نمی کنيم. جهان ما جهان کلمات نيست. جهان حقوق نيست. جهان قبيله است.

اما در همان جهان قديم هم ما گوش نمی کرده ايم. اين ديگر به غرب و شرق کار ندارد. ادبيات و تاريخ ما پر است از دعوت سلطان به گوش کردن. ادبيات ما پر است از انذار و هشدار و ترساندن از آه مظلوم. اين يعنی که مشکل ما با گوش کردن تاريخی است. ما دست به دعا بر می داريم. زيرا در زمين کسی به حرف ما گوش نمی کند. اگر گوش می کرد اجابت می کرد. انما يستجيب الذين يسمعون (تنها آنان که گوش می کنند اجابت می کنند -  انعام 36) . فاستجاب له ربه فصرف عنه کيدهن انه هو السميع العليم ( پس پرودگارش او را اجابت کرد و مکر ايشان از او دور کرد که او  شنونده داناست-  يوسف 34). خداوند گوش می کند. چگونه است که خلفای او در زمين گوش نمی کنند؟

راستی را گناه فاش گفتن گنجی سنگين تر است يا گناه گوش نکردن و پافشاری در رد اينهمه دعوت برای آزادی مردی که تنها دارايی اش و تنها گناه اش کلمات است؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
August 4, 2005  
کودک، شمع و گنجی  
 
شمع گنجی در استکهلم روشن است
گردهمايی ايرانيان و طرفداران حقوق بشر در استکهلم برای اکبر گنجی - ايران امروز
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
August 3, 2005  
در معنای بی معنايی  
 

همه زمانها آخرالزمان است
-
از حکمتهای قديم

دوستی ناديده نقدی نوشته است بر آنچه من در بحث انقلاب تک نفره اکبر گنجی گفته بودم. آنچه من در اينجا می آورم می تواند بالقوه سوء تفاهم آفرين باشد بنابرين از خواننده بخصوص خواننده جوان می خواهم در اطراف و جوانب آنچه می گويم دقت کند تا ناگهان احکام بنيادبرانداز از آن استخراج نکند زيرا اين قصد من و نتيجه حرفی که اينجا می زنم نيست. می کوشم در طرح بحث هم تا جايی که می شود روشن حرف بزنم که راه سوء تفاهم را ببندد ولی برای بحث بيشتر و توضيح آنچه به هر حال ناگفته می ماند خود را مسئول می دانم بنابرين اگر ابهامی هست – که دراين بحث بالقوه می تواند برای گروههايی از خوانندگان باشد-  صميمانه می خواهم که از طرح آن پرهيز نکنيد.

1 حسن رضايی در نقد خود به يک نکته اشاره می کند که به نظر من کليدی می رسد. او  می گويد کسانی مانند خاتمی و اصلاح طلبان اطراف او  "هر چه واژه زيبا و معنادار مثل آزادی و حق و عدالت بود را در سپهر عمومی بی معنا کردند". او فکر می کند که اصولا پسامدرن ها معنايی نهايی برای حيات آدمی قائل نيستند. و فکر می کند که اکبر گنجی هنوز در حوزه معناهای مورد علاقه او قرار دارد. از نظر او:

"کار گنجی مثل کاری است که آرش با جان خود در چله کمان کرد، ابراهيم با رفتن در آتش کرد، مسيح با گذاشتن صليب بر پشت خود کرد، حسين در عاشورا کرد، منصور حلاج بر سر دار کرد." او فکر می کند کسانی مثل من "با عقلانيت های چهل تکه پسامدرنی وبا اتخاذ فلسفه های فايده گرا و نسبی گرا يا لذت گرا که در آنها وجود انسان از وجود خدا بريده شده است" قادر به همسخنی با گنجی نيستند.

من بسادگی "است" او را با "نيست" جايگزين می کنم. معتقدم کار گنجی مثل کاری نيست که آرش و ابراهيم و مسيح و حسين و حلاج کردند. چنانکه معتقدم منتقدان گنجی لزوما قائل به بريده شدن رابطه انسان با خدا نيستند. در اين نوع گزاره ها نکات مهمی مغفول افتاده است.

2 هيچکدام از کسانی که در اين ادعا با گنجی برابر گذاشته می شوند قابل مقايسه با او نيستند. زمان آنها ديگر بوده است. شرايط شان هم ديگر. آرش تمام مردم ايران را پشت سر داشت (ايران به معنای شاهنامه ای اش نه به معنای امروز که اينهم خود بحثی جدا می طلبد). مساله اصلی هم همين است که امروز مردم با گنجی نيستند و بر دوش او وظيفه ای چون آرش نگذاشته اند. در يادداشت پيشين هم بحث من همين بود که مردم با گنجی همدلی می کنند اما با او همراهی نمی کنند. اين وضعيت جديدی است. گنجی ابراهيم هم نيست که پيامبر بود و به خواست خدا آتش بر او گلستان شد. و بر همين قياس باقی را بسنج.

اما من نمی خواهم در اين مقايسه ها بپيچم که اختلاف ها يکی دو تا نيست. نمی خواهم بگويم که مثالهايی مانند حلاج و مسيح هم از اتفاق مويد اين است که گنجی تنهاست. نيز نمی گويم که: برادر! اگر مردم رفتار آرش دوستانه و عاشوراگرا نشان می دادند چه کسی می توانست آن را ببيند و انکار کند؟ مساله من اين است که بر اساس منطق دوست ما هيچ چيز عوض نشده است و ما در همان عصر حلاج و آرش و مسيح هستيم. با نگاه دقيق تر، کسانی مانند او در واقع از معناهايی حرف می زنند که ديگر همان معنای مورد نظر آنها را ندارد. به زبان ديگر اين معناها بی معنا شده است. اما معنای اين بی معنايی چيست؟

3 من سالها پيش وقتی در باب تئوری های زبان و ادبيات تامل می کردم فکر می کردم که مساله اصلی دعواهای ادبی (به عنوان قلب مسائل زبان/انسان) اين است که ابهام های زيادی در کار آمده است. فکر می کردم دعواها از اينجاست که وقتی دو گروه متخاصم از شعر حرف می زنند در تعريفشان از شعر ابهام دارند برای همين با هم می ستيزند. فکر می کردم وظيفه تئوری ادبی ابهام زدايی است. اما امروز گرچه هنوز بر آنم که ابهام زدايی مهم است، فکر می کنم مساله اين است که معناها در يک روند زمانی "بی معنا" می شوند و دوباره "معنا" می گيرند. کافی است نگاه کنيم به دعواهايی که بر سر نيما در گرفته بود. او را ديوانه می خواندند. معنای ديوانگی چيزی نيست جز بی معنا حرف زدن. به همين ترتيب اگر شعر شاملو را که امروز برای ما مظهر شعر و معنا ست به شاعران صد سال پيش می داديم آن را بی معنا می يافتند و برای آن ارزشی قائل نمی شدند.

اين مثالها بايد کمی ذهن ما را قلقلک دهد که مساله معنای واژه ها و مفاهيم و اصطلاحات تا کجا می تواند رهزنی کند اگر معناهای يکسانی از آنها در همه دورانها درک و دريافت و ارائه کنيم. بنابرين کسانی که مايل اند مفهوم واحد و همه جايی-همه زمانی بر ای آزادگی و عدالت و حق قائل شوند بايد کمی در کار خود درنگ کنند. شيوه های افراطی اين منطق فکری می تواند بسيار رهزن و مخرب باشد و به همان چيزی تبديل شود که گنجی دارد با آن می ستيزد. اما سوی ديگرش هم چندان رهياب و کامياب نيست؛ يعنی اگر فکر کنيم که "بی معناشدن" مفاهيم به معنای آنارشی مفاهيم و هرج و مرج آنها ست. نيست.

4 آنچه اتفاق می افتد اين است که در دوره های فکری مختلف معناها يک بار بی معنا می شوند و بار ديگر معنا می يابند. بنابرين اين سخن حکيمانه است که بايد جهان را از نو معنا کرد. اما دقيق تر اين است که هر دوره ای بايد اين از-نو-معنا-کردن را مستقلا انجام دهد. دوباره بايد جهان را نامگذاری کرد وقتی همه نامها از آبرو و اعتبار افتاده است. دوباره بايد جهان را معنا بخشيد وقتی سراپا بی معنا شده است. ماجرای خداوند هم چنين است. طالقانی بزرگ سخن حکيمانه ای داشت که به گروههای انقلابی می گفت در مقابل معترضانی که می گويند حرفهای شما بی خدايی است بگوييد آری من به آن خدايی که تو می گويی کافرم. بريده شدن از خدا درست است اما بريده شدن از خدايی است که در تصور دوستانی مانند حسن رضايی جای دارد. اين نه بريدن که بريدن و بازپيوستن است. در معنايی تازه. وگرنه چگونه می توان به خدايی که ديگر معنازا نيست ايمان داشت؟ حال آنکه کل يوم هو فی شان.

مساله امروز ما در ايران اين است که در غرقابه "بی معنايی" دست و پا می زنيم نه به دليل بی بند و باری و کفر و لذت جويی بلکه فقط به دليل آن که معناهای قديم از دست رفته و هنوز بازسازی و بازآفرينی نشده است. تمام آنچه من می گويم از "بی ستارگی" تا "بی مرکزی" همين است. اين وضع را من نساخته ام يا طرفدار آن يا از آن خوشنود  نيستم. من تنها بر آن انگشت می گذارم و آن را توصيف می کنم. اين توصيف است که شايد راهی به دهی ببرد نه دفاع از "معناهای تهی-شده-از-معنا"يی که بايد در آن معنای تازه ای ديد تا دوباره زنده شود و زايا و ثمربخش گردد.

5 من حرفهايم را در باره گنجی تکرار نمی کنم. اما جان کلام همين است که او به عيان نشان می دهد که دوره معناهايی که برای آن می کوشد - يا ديگران می کوشند به رفتار او بدهند- به سر آمده است. من شادمان نيستم که حرف او تاثير دلخواه او را ندارد. من وضع او را تراژيک می بينم. نه به خاطر اينکه بر او رحم می آورم و او را گمراه می يابم بلکه برای اينکه او را معتقد به معناهايی می يابم که در همان معنای قديم شان نيستند. تقابل او با من و کسانی مثل نيست. دوره عوض شده است. گفتمان جهانی ديگر شده و عادتهای ذهنی عصر انقلابها را آشفته و گفتمان ايرانی هم که 27 سال است در ستيز با جهان مدعی آوردن معنای تازه است بر "آشفتگی معنايی" افزوده است. اين تقابل ناگزير بخش مهمی از تراژدی گنجی است. همين هم ما را به همدلی با او بر می انگيزد.

در باره خاتمی هم همين است. بی معنايی مسلط بر وضع ما به ما اجازه نمی دهد ارزش های خاتمی را بفهميم و تصديق کنيم. ما او را با معيارهای چندگانه و متضادی می سنجيم که هيچکس با آن معيارها سالم نمی ماند. خاتمی در آشوب ذهنی و اجتماعی ما به حد شدنی گام برداشت. می دانست که مساله به سادگی رفتن اين و آمدن آن نيست. ما بايد معنا می ساختيم و توان مان در آنچه ساختيم همين بود که در دوره او ديديم و نه بيش. اين هشت ساله ارزش های والا دارد. امروز هم و تا ساليانی ديگر هم برای نجات خود بايد مناطقی از فرهنگ و سياست و اخلاق خود را شناسايی کنيم که هنوز می توانند معنازايی کنند. اين اما سخنی ديگر است و آن را به مجالی ديگر وامی نهم.  

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
August 1, 2005  
يه شب مهتاب  
 
صحنه ای از کليپ يه شب مهتاب
کليپ زيبايی از کاميار هوبخت روی صدای فرهاد و شعر شاملو: يه شب مهتاب

پس نوشت:
پيشنهادهايی برای چگونگی همراهی با اکبر گنجی
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست