:: آشوبگران ۱۶ ساله و پایان عصر ایدیولوژی
:: عریان شدن سرطان مهاجرت
:: انفعال در برابر قتل عام
:: وقتی مردم نباشند
:: فيلسوف "خاطره جمعی" به خاطره پيوست
:: وضعيت بی ستارگی
:: خداوند و رنج ما
:: غول نابينايی که وزير شد
:: دموکراسی و خرد بريتانيايی
:: کليپی در باره ايتاليا که هيچ ايرانی نبايد از دست بدهد
:: دفاع از آزادی بيان: مجرد يا انضمامی؟
:: تروريست: قيصر، قاتل يا سرباز؟
:: افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما
:: شارون مبشر صلح
:: معمای خشونت و اسلام در چشم برنده نوبل ادبی
:: آيا مدرنيسم سکولار خصلت مسيحی دارد؟
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: جمکران اروپا
:: پست مدرنيسم مارک تجارتی روشنفکران
::  فهرست 100 روشنفکر برتر
:: اروپای لعنتی
:: حجاب، فرانسه و رويای زمان از دست رفته
:: سکس، سنت، و قديسين
:: کرم ها و غول ها
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
July 7, 2005  
مديريت بحران  
 

1 همه چيز آماده مقابله بوده است. پليس آرام و مطمئن کار خود را می کند. تقريبا تمام آمبولانس های شهر هم به لندن مرکزی فرستاده شده اند. فرمانده پليس می گويد در خانه بمانيد تا اوضاع ثبات پيدا کند. شهر يکباره از حرکت بازايستاده است. فقط صدای آژير است که قطع نمی شود.

2 از اول کسی نگفت که انفجاری در کار بوده است. هميشه همينطور است. تروريست می خواهد حداکثر ضربه روانی را بزند. مديران شهر و خبر می خواهند آن را به حداقل برسانند. گفتند که مشکل برق بوده است. اما بعد که مشکل برق در ايستگاه بعدی و بعدی و بعدی هم پيدا شد ديگر بايد می گفتند که انفجارهايی در کار بوده است. وقتی اتوبوس منفجر شد ديگر شکی نماند که مشکل برق در کار نيست. 

3 اگر گوشه هايی از شهر با مشکلی جدی روبرو شده است بهتر است همه شهر تعطيل شود تا هر گوشه ای را جستجو کنيد. تمام حمل و نقل خوابيده است. مفهوم شبکه بودن همين است.

4 اول يکی از وزرای کابينه از ساختمان شماره 10 خيابان داونينگ بيرون آمد تا با مردم حرف بزند. برای اينکه آرام باشد حرفهايش را تند تند زد. انگار يک گزارش اداری می دهد يا متن سخنرانی طولانی يی را می خواهد در وقت کوتاه کنفرانسی جا دهد. سعی کرد هيچ عاطفه ای در صدا و حرکاتش نباشد. اما ساعتی بعد که نخست وزير از جلسه گروه 8 پيام کوتاهی داد آشکارا اندوهگين و پريشان به نظر می رسيد. او يک شخصيت ملی است نمی تواند خونسرد حرف بزند. حتی نمی تواند جلسه را ادامه دهد. به لندن باز می گردد و شب دوباره به اسکاتلند می رود. اين چيزی است که مردم از او می خواهند. که نشان دهد اعتنا می کند.    

5 مديريت يعنی مديريت بحران. وگرنه هر کسی می تواند امور روزمره را مديريت کند و چه بسا از مزايای مدير بودن لذت ببرد. سختی کار وقتی است که اتفاقی می افتد و همه چشم ها متوجه تو می شود. اينجا ممکن است هر چه خوشی کرده ای از دماغت درآيد اگر مدير بحران نباشی و مديريت را تنها برخورداری از امکانات و رئيس بازی و سفر و اشرافيت ديده باشی.

6 هيچ وقت در مترو زير زمين مانده ای؟ من مانده ام. مترو به اندازه کافی هوايش کثيف هست. اگر در ميان دو ايستگاه مانده باشی نفست بتدريج تنگ می شود. هوا دم می کند و خفه کننده می شود. گرما و انتظار بی صبرت می کند. هزار جور سوال در باره سيستم حمل و نقل در ذهن ات زنده می شود. اما همين که بالاخره قطار به مقصد رسيد فراموش می کنی. اگر امروز در مترو مانده باشی اما، آن را هرگز فراموش نخواهی کرد. هنوز مردم زير زمين اند. دود انفجار خورده و شوکه شده و بی تاب.

7 آدم اگر از اسب بيفتد از اصل نمی افتد. فرانک گاردنر خبرنگار درجه يک بی بی سی که در عربستان سعودی هدف تروريست ها قرار گرفت حالا ويلچر نشين شده است. اما آنقدر غيرقابل جايگزين است که از صبح چند بار در برنامه مستمر خبری تلويزيون ظاهر شده تا مصاحبه شود.

8 همه جا وظيفه رسانه ملی چيز ديگری است. شبکه آی تی وی تند می رفت و جلوتر از مسئولان کشور. خبرها را هيجانی گزارش می کرد. در چند مصاحبه بحث تروريسم را مطرح کرد و هنوز نخست وزير حرفی نزده بود که رسما از تروريسم صحبت کند. حتی می گفت ممکن است انفجارها انتحاری بوده باشد. با يک کارشناس تررويسم اسرائيلی حرف زد که او هم همينطوری هوايی هر چه دلش خواست گفت. فکر کردم کمی غير مسئولانه عمل می کنند. اما جالب بود که با يکی از نجات يافتگان صحبت می کرد. مرد رنگ به رويش نبود. لرزان و آشفته حرف می زد. اما وقتی گزارشگر سوالهايی کرد که در حيطه دانش او نبود بسادگی گفت چيزی نمی داند. بايد شواهد جمع شود تا بتوان اظهارنظر کرد. اين فرهنگی است که من در اين مردم ستايش می کنم. قربانی بود اما فراتر از آنچه می دانست نگفت و کسی را متهم نکرد.

9 اولين گزارش تکان دهنده را از گاردين آنلاين خواندم. از زبان يک شاهد عينی می گفت که در کنار اتوبوس منفجر شده مردمی افتاده بودند که دست نداشتند يا پايشان قطع شده بود. هيچ خبری از اين دست در رسانه ملی هنوز پخش نشده است. مردم را نبايد ترساند. اين به تروريست کمک می کند. وظيفه روزنامه تعريف ديگری دارد رسانه ملی تعريف ديگری. 
 
10 حالا تونی بلر به همراه همه رهبران شرکت کننده در اجلاس گروه 8 در تلويزيون ظاهر می شود تا بيانيه ايستادگی در مقابل تروريسم را از طرف همه آنها بخواند. هيچ وقت جمع بزرگی از رهبران سياسی را چنين ساکت و سنگين و متحد نديده بودم. بعد اسقف اعظم کانتربری می آيد تا بيانيه محکوم کردن تروريسم خود را بخواند. ملکه هم دارد آماده دادن بيانيه می شود. جرج بوش هم به تنهايی در مقابل خبرنگاران ظاهر می شود تا حرف خود را بزند. هميشه در اين مواقع است که می فهمی آنها ممکن است در اين لحظات سنگينی نتايج سياست های مداخله جويانه خود را احساس کنند.  

11 مجروحان زياد است. گفته می شود که دست کم 20 نفر هم کشته شده اند. اين جور مواقع است که آدمی همه تفاوتها و اختلافها را فراموش می کند. می رسد به حاق آنچه آدم است. همدردی. اهميت درد و رنج انسانی همه اختلافات را از ياد می برد. رنج ما را يکی می کند.

12 فعلا از سفر آکسفورد بازمانده ام. من هم می توانستم  يکی از آنها باشم که زير زمين مانده اند. ترسيده اند. نفس شان دارد بند می آيد. خانواده شان از آنها بی خبرند. اما حجم و حوزه امداد واقعا بزرگ است. همه دست به کار شده اند. همه فقط به يک چيز فکر می کنند. نجات و درمان.

پس نوشت:
ويکی پديا که جريان بمبگذاری در لندن را به يک مدخل دايره المعارفی خود تبديل کرده مرتبا روزآمد می شود و سر نخ همه خبرهای اصلی را دارد. بر اساس آخرين خبر از منابع بيمارستانی تنها در ايستگاه کينگز کراس 23 نفر کشته شده اند. الان دو روحانی مسلمان و مسيحی با هم در تلويزيون مصاحبه می شوند. هر دو تروريسم را محکوم می کنند. پيداست که فشار اصلی روی شانه مسلمانها افتاده است. تا وقتی واقعا معلوم شود ماجرا چيست. بعد هم مجموعه ای از ارشدترين مقامات پليس و پشتيبانی خدمات شهری کنفرانس خبری دارند. اطلاع رسانی درست و بموقع مساله اساسی است. و همانها که دست در کارند حرف می زنند. بدترين چيز اين است که می گويند هنوز بخشی از مسافران مترو زير زمين گرفتارند. ساعت 3 و 40 دقيقه بعدازظهر است و اولين انفجارها دقايقی پيش از 9 صبح بوده است. خردمندانه ترين حرفی که دراين وضع حساس و بالقوه شکننده می شنوم پاسخ پليس به خبرنگاری است که می پرسد کار تروريست های اسلامی نيست؟ جواب می گيرد که من بين اسلامی بودن و تروريسم رابطه برقرار نمی کنم و تا آنجا که من می فهمم گرچه کسانی هستند که جنايت خود را با نام اسلام انجام می دهند اما عقايد اسلامی از چنين اعمالی حمايت نمی کند. اما می گويد که همه احتمال ها و شواهد را در نظر خواهند گرفت.

4 و 18 دقيقه: يکی از قربانيان که آثار زخم های متعدد روی صورتش است و يک چشمش باندپيچی شده می گويد انفجار در يکی از واگن های قطار صورت گرفت. بعد تاريکی بود و جيغ و فرياد مسافران.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/699
نقد و نظر

کورش ضيابری عزيز،

من از ديدن کارها و فعاليت های تو هم خوشحال می شوم و هم نگران. خوشحالم که نسبت به همسالان خودت خيلی بزرگترانه رفتار می کنی و جلو جلو می دوی. ولی نگران ام که اين جلو جلو دويدن ها تو را از کودکی کردن و نوجوانی کردن محروم می کند.

از اينکه برای خودت تبليغ می کنی هم خوشحالم چرا که نشان می دهد اعتماد به نفس داری. ولی دوست نوجوان من تو هنوز راه زيادی داری و هيچ نبايد نگران بازار و لينک و بده بستان باشی. من به بسياری وبلاگ ها سر می زنم ولی به آنها لينک نداده ام. لينکها حوزه اختصاصی تر انتخاب آدم اند. لينکهايی هم هست که هستند مثل يک کتاب مرجع در رف کتابخانه کوچک شخصی. گاهی به آنها سر می زنی.

به هرحال اگر به تو برگرديم من راستش زياد به اين نابغه سازی های پدر و مادرهای ايرانی اعتقاد ندارم و خوش بين نيستم و دير باورم. دوست دارم دوستان من يک هنر هم اگر دارند آن هنر را خوب خوب بدانند. اما تو ادعاهای زيادی در سايت خودت داری که من نمی دانم تا چه حد خوب خوب بر آنها مسلط هستی. ممکن است تو آدم نابغه ای باشی ولی اگر بر اساس نوشته هايت داوری کنم تو را بايد نوجوان باهوشی دانست که می خواهد به هر قيمت شده زود زود بزرگ شود. اما کاش می دانستی که خود را از چه نعمتی داری محروم می کنی. تو بزودی بزرگ خواهی شد و به آدم بزرگها خواهی پيوست. عجله لازم نيست. ولی اگر عجله کردی فردا که رسيده باشی بر گذشته ای که قدرش را ندانسته ای تاسف خواهی خورد. هوش قدر چيزها را دانستن است در وقت اش.

دو ست من تو می نويسی که به عربی و ايتاليايی و انگليسی مسلط هستی. نمی گويم نيستی ولی من چون دير باورم فقط می توانم زمانی ادعای زباندانی را بپذيرم که از تو مثلا نامه ای به انگليسی يا عربی دريافت کنم. می توانی آن نامه را در همين سيبستان بگذاری. من ايتاليايی نمی دانم و قضاوتی هم نمی توانم کرد. ولی اين را گفته باشم که تو زبان فارسی را هم هنوز خيلی بايد بيشتر از اينها بياموزی که در نوشته هايت می بينم.

من خوشحال می شوم دوستان نوجوان و با استعداد داشته باشم. اما گفتم: دوستان من هر کدام يکی دو هنر دارند و ادعای همه چيز دانی يا نيت همه چيز دان شدن ندارند و می کوشند همان هنرهای يکی دوگانه خود را خوب خوب پرورش و گسترش دهند.

خوشحالم به من سر زدی. تو از زمانی که برای من و دوستان حلقه ملکوت پيام های مشابه گذاشتی ذهن مرا به خود مشغول کرده بودی. خوشحالم که فرصتی پيش آمد از بيم و اميدهايم به تو بگويم.

دوستار،
مهدی جامی

Posted by: سيبستان at July 11, 2005 10:38 PM



قبل از سلام. من نمي دانم نظر شما چيست. من را يك اسپم مي بينيد كه يك كامنت را هزار جا تكرار مي كنم يا يك بچه كه خيلي پررو است و دست بر نمي دارد... اما من نياز به حمايت دارم. پس بخوانيد... اگر چند دقيقه يي وقت بگذاريد و بخوانيد، فكر مي كنم اتفاق خاصي نمي افتد. پس بخوانيد ... استاد جامي، من يك جنازه يا يك مرده نيستم... كمي بيشتر از يك مرده نياز دارم حرفهايم را بشنوند، تو را به خدا بخوانيد (فكر كنم تا يك مدت ديگر بايد براي خواندن مطالبم، به دست و پايتان بيفتم!!!)

و اما آقاي جامي سلام.
هرچند شايد طرح مباحثي كه اكنون مي خواهم داشته باشم، زياد مناسبت زماني نداشته باشد. حداقل به دليل تقارن با روزهاي بمب گذاري و خطر و ترور و درگذشت كريم امامي و فريدون ناصري. اما گفتم شايد اين اتفاقات كمي شما را نرم و آرام كرده باشد، كمي دلرحمانه تر به قضايا نگاه كنيد و بدانيد كه همه چيز تمام شدني است و آدمي مثل من هم در آستانه ي 15 سالگي در نااميدي و ياس مفرطم... پس چند دقيقه يي را وقت بگذاريد كه حداقل جوابم را بدهيد. چند ماه پيش، چيزهاي زيادي برايتان مي نوشتم اما بس كه جواب نداديد، بالطبع دلسرد شدم و ديگر حرفي نزدم. اما اتفاقات اين مدت خيلي آزارم دادند. مثل پديده شدن شخصي مثل حسين درخشان و از مرحله محو شدن آدمي مثل من كه سعي مي كند همه جا خودش را مطرح كند و كسي هم او را تحويل نمي گيرد!!!
من اين سوال را دارم. چرا ما بايد يك شخص را تا سر حد خدايي بزرگ كنيم كه اگر روزي كسي از او كوچكترين انتقادي كرد، همه بر عليه وي بشورند و او را رواني خطاب كنند؟ مثل خود من:
http://i.hoder.com/archives/2005/04/050403_013862.shtml
و چرا ما بايد يك شخص را تا سر حد آخرين خفتها و خواري تحقير كنيم كه يك عده سعي كنند براي خودشيريني و نشان دادن حسن نيتشان به اين شخص، از هيچ تعريف و تمجيد و تملقي دريغ نكنند؟
حسين درخشان براي موفقيتش چند عامل را مد نظر قرار داد. در ايران باقي نماند و دست به كاري زد كه نو بود. او در يك ارتباط قوي با همكاران تهراني و پايتخت نشينش كه غالبا روزنامه‌نگارهاي مطرحي بودند، توانست مافياهاي رسانه يي تشكيل دهد و گروههاي ايجاد كند كه در هر لحظه بتوانند از او حمايت كنند. اين حمايتها كه اكثرا وبلاگي هم بودند تا جايي ادامه پيدا كرد كه حتي آب خوردن حسين درخشان هم مورد توجه قرار مي‌گرفت و همه جا به خبر حاوي تصاوير آب خوردن درخشان لينك مي‌دادند. اما در مورد خود شما و خود من. نمي‌دانم اصلا آيا اسمم را شنيده‌ايد يا نه و آيا مي‌دانيد كه من نخستين عضو فارسي زبان فدراسيون بين‌المللي روزنامه‌نگاران هستم؟
http://www.iran-newspaper.com/1384/840117/html/iran.htm#s449103
البته همين من گفتنها چون از سوي شخصي 15 ساله و كم‌تجربه مثل من مطرح مي‌گردد، براي خيليها گران تمام مي‌شود اما...
من بارها به شما ايميل زدم و كامنت گذاشتم و در مورد شرايطتان براي تبادل لينك پرسيدم. اما شما حتي به اندازه‌ي يك لوبيا هم براي من ارزش قايل نشديد و پاسخ نداديد. پيام گذاشتم كه نظرتان را راجع به انتخابم به عنوان جوانترين خبرنگار جهان بپرسم و بگويم كه اين خبر آيا ارزش يك لينك را هم نداشت؟ اما در جامعه‌يي كه من در ايران امروز (يك جستجويي روي اينترنت براي نام و عنوان من بكنيد و با نتايج جستجوي استاد درخشان مقايسه كنيد و ببينيد وضع چه قدر اسفبار است) مجبورم براي گرفتن جوابم از شما، التماس و تزرع كنم!! شما مي‌خواهيد انتظار داشته باشيد كه حسين درخشان به يك الهه و بت تبديل نشود و تمام حركات و سكناتش زير ذره‌بينهاي دقيق منتقدان قرار نگيرد؟ آيا هنوز نمي‌توانم براي گرفتن جوابم از شما اميدوار باشم؟
مي دانيد. همه مي دانند شما آدم مطرح و بزرگي هستيد آقاي جامي، اما خوب همه ي بزرگها يك روزي مي روند... كريم امامي رفت، فريدون ناصري رفت... خلاصه افرادي هستند كه بايد جايگزين شوند. شما فكر مي كنيد يك لينك و دو خط مطلب، ارزشش را ندارد كه به پيشرفت يك نيروي تازه كمك كنيم؟ استاد عزيز، من هر سوالي شما بپرسيد جواب مي دهم. اما مساله اين است كه شما نه سوال مي پرسيد و انگار كه با يك ميت برخورد مي كنيد، اصلا رويتان را هم طرفش نمي بريد... نگذاريد من به طرز واقعي به يك ميت تبديل شوم. الان هم انرژي دارم، با وجود اينكه هزاران نفر مانند خود شما به من پشت كردند. اما نگذاريد كلا به يك مطرود بي حركت و منجمد شده ي بي خاصيت تبديل شوم! البته اگر سرنوشتم برايتان ارزشي دارد.

Posted by: كوروش ضيابري at July 10, 2005 8:21 PM



خوشحالم كه شما آسيبي نديده ايد.

Posted by: يك دوست at July 9, 2005 4:46 AM



خوشحالم که به جای اون همه آدم توی مترو نیستین ! بیشتر از اینها هوای خودتون رو داشته باشین !

Posted by: SALEH SAHABEH TABRIZI at July 8, 2005 8:41 PM



جالب اینجا بود که همون مرد زخمی با چشمهای بانداژ شده دائم تکرار میکرد که خیلی خوشبخت بوده و شانس آورده که تنها زخمی شده ! درحالیکه میتونست آه و ناله کنه و از زخمی شدنش شکایت کنه. این روحیه جالبیه که من رو یاد مقاومت لندنیها در سالهای جنگ جهانی دوم انداخت . فکرش رو بکن اگه این اتفاق تو رم افتاده بود چه ملودرامی راه مینداختن !

Posted by: fariborz at July 8, 2005 11:31 AM



سيبستان عزيز خوشحالم كه شما در اين حادثه آسيبي نديد. خيلي نگران بودم.

Posted by: فريبا at July 8, 2005 8:20 AM



مهدي جان
خوشحالم كه صدمه جسمي نديدي. سلامت باشي.
سيما

Posted by: sima at July 7, 2005 11:37 PM



صحبت‌های بلر در 10 دونينگ استريت هم مشابه اندی رديک در کنفرانس بود، گفت به اسم اسلام انجام شده (يعنی عملاً دخالت اسلاميست‌ها را تأييد کرد) ولی اغلب مسلمانان هم با تروريسم مخالفند مثل ما که مخالفيم. ليوينگستن هم در يک جمله‌ی کوتاه خيلی جالب صحبت کرد، واقعاً آدم خطيبی است و شايد چرچيل دوم باشد! تسلط‌اش به فن بيان واقعاً از بلر هم بهتر است. گفت اين‌ها که در اين ماجرا کشته شدند قدرت‌مندان و زورمداران،‌ نخست‌وزير و رئيس‌جمهور نبودند.

Posted by: امين at July 7, 2005 8:01 PM




خاتمی دارد می رود. کسی که هشت سال رئیس جمهورمان بود. هشت سال که برایمان تجربه ای متفاوت بود. مدحش را نمی گویم. ولی اخلاق حکم میکند که خدماتش را قدر بدانیم و کوتاهی هایش را هم …. نمی دانم با قصورش چه باید بکنیم. اما می دانم که او میرود و ما حتما حتما حسرت کسی مانند او را خواهیم خورد.
پیشنهاد می کنم برایش بنویسیم. از هر احساسی که نسبت به او داریم. اگر برایمان نامه ای برای فردا نوشت ما هم برایش نامه ای برای همیشه بنویسیم.
برای این طرح یک وبلاگ تاسیس کردم به نام خداحافظ خاتمی . اگر پیشنهادی دارید برایم بفرستید با میل یا کامنت. نامه هایتان را هم در این وبلاگ پست می کنیم تا آرشیو نوشتاری و آلبوم کلماتم در مورد خاتمی باشد.
Email:koomeh[at]gmail[dot]com
وبلاگ خداحافظ خاتمی www.byekhatami.blogspot.com
کومه

Posted by: هادی at July 7, 2005 5:00 PM



خوشحالم كه سلامت هستيد.

Posted by: neylabak at July 7, 2005 4:08 PM



خوشحالم كه سالميد.

Posted by: Parnian at July 7, 2005 2:28 PM



خوشحالم كه سلامتين.

Posted by: نوشی at July 7, 2005 1:38 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست