قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 30, 2005  
روشن نگه داشتن شمع اميد  
 
شمع های ايران برای گنجی - عکس از کسوف
چه کار خوبی! مردم ما خانه گنجی را به شمع آذين کرده اند. همه هستند از زن و مرد و صاحبنام و گمنام و خردسال و بزرگسال. کاش من هم آنجا بودم. اما دور باشم يا نزديک در خانه من نيز شمع گنجی روشن است. ... ... روشن نگه داشتن شمع اميد اين کاری است که می توانيم کرد.

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مثل شبپره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیاه
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون جار
میکشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
ماه میشه خندون

یه شب ماه می اد
یه شب ماه می‌آد

* عکس های بيشتر را در کسوف ببينيد که اين عکس هم از آنجاست. ترانه فرهاد را هم در وبلاگ گندمزار می توانيد گوش کنيد که متن شعر شاملو را هم دارد.


نيز:
يادداشتی از ابراهيم نبوی: گنجی باید زنده بماند، و هیچ چیز مانند صدایی که از مردم می تواند برخیزد او را به وجود داشتنش امیدوار نمی کند. گنجی باید احساس کند دیگران صدایش را می شنوند. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
 
شمعی به ياد گنجی روشن می کنم  
 
به خانه می رسم با انديشه ای پريشان و محزون. تمام روز به گنجی فکر کرده ام. اين روزها گنجی بخشی از ذهن و خاطره و خانواده و رفتار ما شده است. با او می ستيزيم و با او آشتی می کنيم. چه دعواها با هم کرده ايم چه خنده ها با هم داشته ايم. اما امشب ديگر به ستيز و آشتی فکر نمی کردم. امشب تمام راه به يک چيز فکر کردم: به خانه که رسيدم شمعی به ياد او روشن می کنم پشت پنجره ام می گذارم. بلندترين و زيباترين شمع خانه حاليا پشت پنجره می سوزد. من ديگر فقط به اين فکر می کنم که شمع وجود او خاموش نشود.

نيکان جان نمی دانم چرا اين روزها از ياد تو غافل نمی شوم. عباس معروفی عزيز، ابراهيم خان نبوی، بهنود نازنين، فرخ جان و صبای عزيز، اميد جان، حامد جان، ف.م. سخن عزيز، داريوش و ساغر و پرويز و دوستان نازنين ملکوت، محمود جان و دوستان حلقه دبش، پرستو خانم، کامه عزيز، سيما خانم شاخساری، نی لبک مهربان، پارسای عزيز، فانوسيان، دوستان گويا، سيد جان هنوز، شکراللهی نازنين، نوشی خانم، سارای عزيز، سام الدين عزيز، دوستان ديده و ناديده شرق، آقای مهاجرانی، خانم کديور، آقای ابطحی همه آنها که به گنجی فکر می کنيد همه علی ها و همه زهراها و همه سعيدهای غيرمرتضوی و همه معصومه های شفيعی و همه محسن ها و همه آنها که اسم های خوب داريد و رسم همدلی داريد و دلتان برای ايران می تپد در ايران ايد يا خارج ايران ايد من از اين پس هر شب که به خانه رسيدم شمعی به ياد گنجی روشن می کنم پشت پنجره می گذارم. من با اشک من با اندوه و آرزو برای گنجی هر شب تا آزادی او تا شفای او تا سلامت او شمعی روشن می کنم. چه خوب می شد اگر همه ما شمعی به ياد او پشت پنجره می گذاشتيم. چه خوب می شد تمام تهران تمام ايران شب ها پشت پنجره هاش شمعی به ياد گنجی روشن بود. 

گنجی به نيروی همه ما نياز دارد تا زنده بماند. ما بوديم که حجاريان را از زخم تير ترور شفا داديم. ما به او نشان داديم که می خواهيم زنده بماند و اين به او نيروی زندگی داد. ما می توانيم شمع وجود گنجی را نيز از خاموشی نجات دهيم.

من لوگو ساختن بلد نيستم. اما اگر دست هنرمندی شمعی بسازد در سيبستان خواهم گذاشت. تا پنجره سيبستان نيز از شمع گنجی خالی نباشد. اين کمترين کاری است که می توانم کرد که می توانيم کرد. گنجی بايد بايد بايد زنده بماند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 25
چاپ کن
بفرست  
July 29, 2005  
انقلاب تک نفره  
 

در باره ناکامی محتوم اکبر گنجی

ما برای اکبر گنجی دل می سوزانيم. برای او شعر می نويسيم. بسيجگری می کنيم. می خواهيم از زندان آزاد شود. می خواهيم سلامت خود را بازيابد. ما به اکبر گنجی زياد فکر می کنيم. اما به او گوش نمی کنيم. حرفهای او در ما تاثيری که او می خواهد ندارد. ما در بازی مرگ او تماشاگريم. ما می خواهيم او پيروز شود. اما نمی خواهيم خود وارد بازی شويم.

همه چيز حاکی از آن است که اکبر تنهاست. منظورم شکايت رمانتيک از  تنهايی او نيست. توصيف است. او تنهاست چون در راهی قدم بر می دارد که گرچه حس همدردی ما را بشدت جلب می کند اما عقل و اقدام ما را نمی تواند بر انگيزد. او از ما يا بسيار عقب افتاده است که حرفش شنيدن ندارد يا بسيار جلو رفته است که ما توان رسيدن به او نداريم.

گنجی حرفهای درستی می زند اما فراموش کرده است که حرف درست زدن برای اقدام سياسی کافی نيست. بايد حرف درست را با جمع زد. وگرنه مثل رمانی می شود که نويسنده در تنهايی می نويسد و هر کس در تنهايی هم آن را خواهد خواند. سياست ورزی رمان نوشتن نيست. رهبری اجتماعی نمی تواند بالاتر و تندتر و زودتر از توان اجتماعی حرکت کند. مهم نيست که چقدر حرفهايش مهم اند. مهم است که چقدر حرفهايش هضم می شود و ترجمه به عمل می شود.

گنجی نشان داده است که از الگويی شبيه الگوی آيت الله خمينی پيروی می کند. همان حرفها و همان نوع استدلالها و همان شعار اصلی همان قاطعيت و يکدندگی. اما اگر اين شباهت را اصل بگيريم موقعيت او بيشتر شبيه آيت الله خمينی در سال 42 است تا 57.  تفاوت 15 ساله ای که مردم در آن دوره توانستند به پای آقای خمينی برسند و حرف او حرف آنها هم بشود. گرچه من همين اتفاق را در باره همدلی با گنجی در ديدرس نمی بينم.

قرآن می گويد لعلک باخع نفسک به پيامبر. هدايت با خودکشی ممکن نمی شود. هدايت با نامه های تند  و صريح و افشاگر به دست نمی آيد. رابطه فهميدن و اقدام کردن هرگز در همه جا و همه احوال مستقيم نيست. بعلاوه حرفهای گنجی را بسياری می دانند اگر نگوييم همه. اين "بسياری" کسانی اند که دست در کار سياست و رسانه و نوشتن و اقدام اند. همه آنها که به گنجی نامه نوشته اند  همه آنها که برای گنجی به ديگران نامه نوشته اند از اين "بسياری" اند اما از راه گنجی نمی روند.

گنجی می خواهد انتحار کند تا به ما چيزی را بگويد که از پيش می  دانسته ايم؟ ممکن است البته که او توانسته باشد برخی خطوط قرمز را که همه در پنهان در می نوردند آشکار درنوردد و سطح مباحث را بالاتر آورد و روشن تر کند. اما اين چيزی است که به جان او بيارزد؟

گنجی چيزی را می خواهد که "وقت"ش نرسيده است. باغ سيب با سرخ شدن يک سيب نمی رسد. با سرخ شدن همه سيب ها می رسد. او درخت آتش است و سيب هاش در حال سوختن. او درختی بالغ تر است و زودرس تر. اما او باغ نيست.

همه می خواهند گنجی بيرون بيايد از آن زندان و سرحال شود تا بتوانند با او بحث کنند و به چالش در او و آرايش بياويزند. اما او می خواهد راه درازی را يک شبه برود. اين در دنيای فرد ممکن است اما در دنيای جمع ناممکن.

گنجی از نسلی است که زياده به ارزش کلمه بها می دهند. اما می بينيم که کلمات او از آتشگاه جان بيرون نيامده می افسرند. کلمات او بازتابی ندارد. اگر داشت بر می انگيخت بسيج می کرد قدرت بود. او اشتباه می کند که در قدرت سياسی با قدرت کلمه می آويزد. او همه حجاب ها را فروريخته است اما هنوز حجاب اکبر بر جاست.

جهان امروز و نسل امروز ايران جهان و نسل انقلاب نيست. هيچ انقلابی ديگر اتفاق نخواهد افتاد. راه حل مشکلی که او از آن سخن می گويد جای ديگری است که هنوز بايد کشف اش کرد. انقلاب نه بلکه همان اقدام جمعی و هدفمند که او می خواهد قوانينی دارد که کلمه تنها بخشی از آن است. کلمات او با همه قدرتی که در آن هست سوگمندانه نمی تواند جای خالی همه لوازم يک حرکت و اقدام اجتماعی را پر کند. اين آرزويی محال است.

شايد گنجی همه اينها را می داند. شايد رندانه می خواهد کاری کند که تاريخ ساعت خود را جلو بکشد. اما نيروی فرد از اين هنر بی بهره است هر قدر که آن فرد بزرگ باشد و ايثارگر.

روندی که روزی بابی ساندز آغاز کرد 24 سال طول کشيد تا از پيچ و خم درازی عبور کند و به 28 جولای 2005 برسد. بابی ساندز می توانست تنها نماد باشد. او حتی بختيارتر از گنجی بود چه هم عصر او هنوز عصر انقلاب بود و هم دهها هزار نفر به حمايت از او دست به تظاهرات زدند و به نوعی اقدام سياسی گراييدند. اما حتی اين هم به او کمک نکرد. گنجی به آن حداقلی که می خواسته رسيده است. حداکثر آنچه می خواهد  فراتر از نيروی فردی اوست. من صميمانه آرزو می کنم و دست به دعا بر می دارم که گنجی تا هنوز دير نشده از انقلاب تک نفره خود دست بردارد. هيچکس او را ملامت نخواهد کرد که به ميان ما برگشته است. با جمع بايد بود و با جمع نبود. کن مع الناس ولا تکن مع الناس. اين راهی نيست که او بتواند تنها برود. حتی اگر درست می رود خطا با جمع بهتر است از رفتن به راه درست بدون جمع.

او آخرين فردی از ميان ماست که تجربه تمام و کمال دوره ای را از سر می گذراند تا به خود و همه ما نشان دهد که ديگر آن دوره به سر آمده است و آن راه بن بست است. اين کشف اين شهود به اندازه کافی بزرگ است. اما به ترک سر نمی ارزد.

پس نوشت:
شمعی به ياد گنجی روشن می کنم

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 31
چاپ کن
بفرست  
July 25, 2005  
سيمرغ قهرمان يا سی مرغ قهرمان  
 

در دو سوی بحث از قهرمان که اميد و نيکان طرح می کنند من با درک نيازی که نيکان می گويد به شيوه نگاه اميد نزديک ترم. قهرمان به معنايی که نيکان می خواهد ديگر به وجود نخواهد آمد. اما من نوستالژی او را که شايد نوستالژی همه ما باشد درک می کنم: ما از دوره قهرمانان گذشته ايم و طبيعی است که برای حل مشکلات امروزين خود هنوز نيم نگاهی به دوره گذشته داشته باشيم و آهی. اين نشان می دهد که موقعيت تازه خود را چندان بجا نياورده ايم. 

به تحقيق می توان گفت که عصر قهرمانان جديد با ناسيونالسيم و سپس کمونيسم پيوند خورده است. هر قهرمانی به يک گفتمان اجتماعی و سياسی متکی است. در واقع با حمايت گفتمان است که کسی قهرمان می شود. کافی است نگاهتان را از نگاه ناسيوناليستی بزداييد تا ببينيد که بسياری از قهرمانان فرو می ريزند. يا اگر جدا شدن از ناسيوناليسم کمی سخت باشد روشن تر از آن کمونيسم است که دوره اش هم عملا به سر آمده است. شوروی پيشين پر از انواع و اقسام قهرمان بود. از دختران نوجوانی که با دشمن به شيوه حسين فهميده ما جنگيده بودند تا مادرانی که خانواده های 10-15 نفره زاده و پرورده بودند. هر گوشه شوروی قهرمانی داشت. هر کاری الگوی قهرمانانه ای داشت که بايد از او تبعيت می شد و او مثال اعلای فداکاری و وطن دوستی و کمونيسم بود. شوروی می خواست در يک نمونه ايده آل جامعه ای از قهرمانان باشد. اساس تربيت و رياضت هم همين بود: تا کودکان و نوجوانان جوانان برومند و بزرگسالان حزبی خردمند شوند و ماشين عظيم دولت را به پيش برند و دماغ امپرياليسم را به خاک بمالند.

نگاهی به مشهورترين نامهای سياسی خود ما در ايران هم واگوی آن است که قهرمانان ما يا خصلت ناسيوناليستی داشتند مثل اميرکبير و مصدق و يا کمونيست های ايثارگر و شهيد بودند از ارانی تا جزنی. قهرمانان مسلمان هم آميزه ای از هر دو بودند و اگر نبودند هم در عصر گفتمان های انقلابی با معيارهای چپ تعريف و توصيف و تحسين می شدند يا حتی اگر  انتقادی هم به آنها می شد باز از منظر چپ بود و اينکه اگر کمونيست بودند قهرمانان پالوده تر و قهرمان تری می بودند!

ما در خاتمه عصر انقلاب وارد انقلاب شديم. هنوز ده سالی نگذشته بود که آن برادر بزرگ وفات يافت و در ايران هم دوره چپ به راست تحويل شد. اتفاقی که اين ميانه افتاده بود اما بسيار در سرنوشت بعدی ما و جهان موثر بود: ما در رقابت با انديشه های چپ به توسعه گفتمان تازه ای از چپ و انقلابيگری بر اساس ايده های مذهبی پرداختيم. حرکت غرب نيز در حمايت از اين روند بود. چنانکه در پاکستان و سپس افغانستان کسانی مانند اسامه بن لادن را پرورد تا در مقابل شوروی از قدرت مهارگر جنبش سبز اسلامی بهره ببرد.

اکنون ايده قهرمان سازی به اردوی راست ترين نيروهای سياسی کوچيده است. در سراسر جهان عربی که هم ايده ناسيوناليسم زنده است و هم ساختارهای فکری کمونيسم استوارتر و دارای تاريخ است اکنون قهرمانی اگر هست القاعده است و روش های القاعده وار و مبارزه با غرب به هر قيمتی.

من در جزئيات اين ماجرا وارد نمی شوم تا از بحث خود دور نيفتم. اما همين مختصر بايد نشان داده باشد که وضع امروز ما در ايران تا چه حد متفاوت و شکننده است. متفاوت است چون ما قهرمانهای تازه ای از جنس دموکراتيک می خواهيم. شکننده است چون جامعه بی مرکز ايرانی همه ايده ها را در خود می پذيرد اما قادر به همه گير ساختن آن نيست. به زبان ديگر از يک ديد کلی وضع قهرمان در جامعه ما يا در حال بحث است و هنوز قوام نيافته و شکل نگرفته است (سوی ابهام) و يا به مسائل ساده ای مثل تامين نان فروکاسته شده است (سوی تقليل). هيچ نشانی از يک آرمان بزرگ و فراگير يا يک گفتمان پشتيبان برای ظهور قهرمانان ديده نمی شود. وضع دردناک و تنهايی بی سرانجام کسانی مانند اکبر گنجی هم ناشی از همين دو سوی ابهام و تقليل است.  در واقع، ما به قهرمان نياز داريم اما نداريم و توان ساختن اش را هم به شيوه ای که می شناختيم از دست داده ايم.

اما ايران به سوی تحولی بزرگ در حرکت است که در آن به بازتوليد هيچ يک از قهرمانان عصر ناسيونالسيم و کمونيسم يا چپ اسلامی نياز نخواهد داشت. بی مرکزی کنونی راهی اگر به دهی ببرد قهرمان ساختن فرد فرد ماست. و اين البته همان قهرمانی نيست که منتظر اوييم و در آرزوی او. هر چه زودتر به مرگ سيمرغان قهرمان تن دهيم زودتر به سی مرغان قهرمان می رسيم.    

نيز:
در اين زمينه پيشتر در سيبستان اشارتی آورده ام: وضعيت بی ستارگی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
July 22, 2005  
ضديت با شبکه  
 

اين روزها ديده ام بعضی از دوستان از ناتوانی ايرانيان در ايجاد شبکه حرف می زنند. شبکه که می گويم منظورم تمام صورتهای انسانی گروه است از حزب تا حلقه وبلاگی. من هم فکر می کنم حقيقتی در اين ماجرا هست که ما را به سمت کار فردی می راند. بعضی از آنها را شماره می کنم:

يک کار جمعی در ميان تقريبا هرگز يک کار جمعی نيست. کارها به روی دوش يکی دو سه نفر می افتد که در آغاز قابل تحمل است چون اميد به رشد و توزيع کارها هست ولی پس از مدتی غيرقابل تحمل می شود چون آن اميد نااميد می شود و طبعا به فشل شدن گروه می انجامد.

ما تصور يک کار گروهی نداريم. حتی اگر کانون نويسندگان و روزنامه نگاران و چه و چه هم باشد هميشه باز کار را يکی دو نفر انجام می دهند. تصميم ها روی دوش معدودی از افراد است که انگار به نحوی طبيعی يا غيرطبيعی آنجا هستند و ما هم وظيفه ديگری نداريم. وقت مباهات کردن که می شود مباهی به عضويت در آن جمع و کانون و حلقه و حزب و گروه هستيم ولی تقريبا هيچ وقت قدمی برای آن برنمی داریم. ما گروه را مثل مملکتی با يک سلطان و صدر اعظم تصور می کنيم که ما هم رعايايش هستيم. گروه ما تا وقتی پابرجا می ماند که سلطان و صدراعظم حوصله شان از سلطانی سر نرفته باشد و برای آن حاضر باشند از وقت و پول و انرژی خود خرج کنند.

تصور ما از کار جمعی هنوز تصور قاجاری است. فکر می کنيم اميری شاهزاده ای بازرگانی بچه پولداری از روی نيت خير يا تبليغ برای خود يا نيات سياسی و يا هر دليل موجه و ناموجه ديگر پولی گذاشته و قدمی برداشته و ما را دور خود جمع کرده و ما وظيفه ای برای هيچ نوع مشارکت نداريم فقط ما يا از ديگران بهتر بوده ايم که دعوتمان کرده يا وظيفه مان اين است که هوای رئيس را داشته باشيم و احسنتی گاه بگاه بگوييم. کار جمعی برای ما کنفرانس باشد يا کنگره يا سخنرانی يا نمايش فيلم يا برپا کردن نهاد خيريه و همچنين حلقه بحث و کافه و وبلاگ و بحث ادبی و غير ادبی سفره ای است گسترده که ما در آن هميشه مهمان ايم. هيچوقت کار جمعی را کار خودمان نمی دانيم. از زحمت مدير و برنامه ريز و خزانه دارش نمی پرسيم و به نظرمان بديهی می رسد که خب بايد چنين کارهايی از آنها برآيد.

ما راستش کار جمعی نديده ايم. فکر می کنيم کار جمعی مثل ناهار روز عاشورا ست. حاجی فلان خرج می دهد و ما هم زياد به خود دردسر نمی دهيم که چرا و وظيفه مان هم تناول طعام است و دعای خير.

رفتار ايرانی جماعت در خارج از کشور گوياتر است. وقتی با خارجی سر و کار دارد منظم است و به توزيع وظيفه و کشيدن بار و سهم خود تن می دهد اما به محض اينکه سر و کارش با ايرانی و هموطن می افتد همان فرهنگ عقيم و بی معنای خود را در کار جمعی ادامه می دهد: خلف وعده می کند و از زير بار مسئوليت فرار می کند و بار خود را به دوش ديگران می اندازد و خلاصه يا رعيت می شود يا سلطانی که ديگران بايد به او خدمت کنند و او وظيفه ای در قبال آنها نداشته باشد.

اساس کار جمعی مسئوليت جمعی است. چنين مفهومی در فرهنگ اجتماعی ايرانی وجود ندارد. شرم و رودربايستی ايرانی هم به اين مجموعه اضافه می شود. افراد اگر حرفی دارند می خورند و به اميد آن اند که اعضای گروه خود از روی نجابت بفهمند. اما چنين اتفاقی نمی افتد. نه آنکه اعضا نجيب نيستند بلکه چون فرهنگ غالب، درک شبکه ای بودن کار جمعی نيست. توزيع مسئوليت نيست. توزيع هم که بشود به دليل همان مقاومت روانی و ذهنی در برابر شبکه و کمبود دانش و فرهنگ متناسب آن نمی توان مطمئن بود که کار انجام می شود. برای همين است که مديران ما کارها را در دست خود متمرکز می کنند و شبکه های ما هرگز يک سازمان فعال و پويا نيستند. 

در چنين وضعی اگر کسانی هم در يک گروه احساس مسئوليت کنند در اقليت قرار می گيرند يا وظايف بيش از حدی بر عهده شان می افتد و نهايتا همواره طرح مشکلات درون گروهی با داد و فرياد و اعتراض همراه می شود. وقتی هم که مشکل حل شد برای هميشه حل نشده است. چرخه باطل ضديت با شبکه يا نشناختن شبکه و گرايش عميق به فردگرايی مزمن به دور تازه ای از مشکلات می انجامد. در اين شرايط کار جمعی آنقدر فرساينده است و کند است و پرتنش است و با قهر و دلخوری همراه است که آدم عطايش را به لقايش می بخشد.

اگر شبکه های دولتی می توانند در ميان ما و بر ما چنين چيره باشند از آن است که دستور می گيرند. مامورند و معذور. اما کار جمعی دموکراتيک – که انرژی بالقوه عظيمی دارد- در ميان ما تقريبا از محالات است. هرجا هم سرپا ديده می شود راز بقايش اين است: با انرژی و هزينه غيرمتناسب و ايثار فرد يا افرادی قليل است که سرپا مانده است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
July 21, 2005  
لبه تاريکی  
 

با ياد جوانی الهه که پرپر شد

اما کريون زيباست. باهوش و تحصيلکرده است. فعال اجتماعی است. روحيه انتقادی دارد. قابل تحميق سياسی نيست. او همه چيزهای خوب و خواستنی و داشتنی را برای لذت بردن عميق از زندگی و رسيدن به قله انتظارات خود داراست. اما او به هيچکدام نمی رسد. زندگی اش در آغاز راه پايان می گيرد. او در همان اول فيلم کشته می شود.

او شورشی است. کشته شدن او معنايی نمادين دارد. شورشگران و رافضان نظم موجود هر قدر زيبا باشند و با هوش راهی جز مرگ در برابر ندارند. زندگی عادی و قدرتهای منتشر در آن و اداره کننده آن تنها با مرگ آنها قادر است ادامه پيدا کند. نظم عادی گويا تنها با سرکوب شورشگران می تواند ادامه حيات يابد.

شورش هميشه ناهنگام است. نظم موجود ممکن است پس از سرکوب شورش ديگرگون شود يا تن به ديگرگونی دهد اما برای آنها که در مقابل آن شوريده اند ديگر دير است. هوشمندان تقدير سوگناک خويش را بی تمايلی برای تغيير آن دنبال می کنند. از زندان هوشمندی رهايی نيست.

هوشمندی و کنجکاوی و استقلال نظر و عمل انسان را زيبا می سازد. اما زيبايی گويی تا حد معينی قابل تحمل است. از آن حد که گذشتی خطرناک می شود. هوشمندان بی دفاع اند.

در نگاه اول زيبايی و هوشمندی روانهای زيبا و جانهای آزاده است که حيات را می سازد. اما حقيقت شايد چيز ديگری است. حيات انسانی و تمدن او برای هوشمندی مرز و حد دارد. شايد حقيقت آن است که حيات عمومی تنها از راه سرکوب هوش و هوشياری و هوشمندی ساخته می شود. تفاوت هميشه مجازات را در پی دارد. نسبت تحمل اش در جوامع مختلف متفاوت است. اما مجازات شدن اش رد خور ندارد.

جرات دانستن داشته باش. اما دانستن هميشه خطرخيز است. اما کريون می خواست چيزی را بداند که کسی نمی خواست او بداند. و می خواست چيزهايی را بگويد که کسی نمی خواست گفته شود. گفتمان هوش و تحسين و تشويق آن تا وقتی معتبر است که در گفتار رسمی مطرح باشد، در خدمت سيستم باشد و هيرارشی اسرار را محترم بشمارد. اما سيستم ها هميشه به هوشمندان نياز ندارند. وقتی سيستم مستقر شد تنها حد معينی از هوشمندی از صافی آن عبور می تواند کرد. در حيات عمومی سيستم ها هوش تا سقف هوش طراحان سيستم معنی می شود. کسی که خارج از سيستم بايستد يا زير فشار تن می سپارد يا سرکوب می شود. سرکوب هوش به خاطر حفظ سيستم هميشه معتبر شمرده می شود. پيداست که به اين ترتيب تا چه حد آن انديشه قديمی غيرهوشمندانه است که فکر می کند دنيا بايد به دست هوشمندان اداره شود.

هوش نه ايمنی می آورد و نه سرکوب هوشمند را غيرمشروع می سازد. در حقيقت هوش فردی تنها تا جايی خطرساز نيست که با هوش جمعی حمايت شود. مهاجرت در وطن يا به خارج از وطن يا از اين کار به کار ديگر يا ترک اين زن/مرد برای زندگی با زن/مردی ديگر يا گزيدن دوستی و فرونهادن ديگری تغيير آن سپهر حمايتی است که هوش به آن نيازمند است و گرنه می ميرد. مثل قويی زيبا. مثل اما در آغوش پدر. مثل سهراب در آغوش رستم. هوش و زيبايی و رعنايی و سرکشی برای غلبه بر "پدر" کافی نيست.  

هوش در ذات خود تراژيک است. مثل زندگی.  

در وب:
تنهايی خودآگاهی به "تفاوت" است

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
July 20, 2005  
رياکاری و جسارت  
 

اول
رياکاری دشوارترين و دلهره آور ترين شرارتی است که انسان می تواند دنبال کند؛ لازمه ی آن مراقبتی است دائمی و اضطرابی است غريب، مثل زن بارگی و شکمبارگی نيست که بتوان در اوقات فراغت به آن پرداخت؛ مشغله ای است تمام وقت.
خوانديد؟... اين جمله ی زيبای جناب سامرست موام را بی هيچ دليل خاصی از کتابِ دو زبانه ی فرهنگ گفته های طنز آميز با ترجمه رضی خدادادی از انتشارات فرهنگ معاصر نقل کردم.

دوم
باور کنيد ميزان فرصتی که اغلب صرف می کنم تا خود را متقاعد کنم بنويسم بسيار بسيار بيشتر از وقتی است که صرف يک نوشته می کنم. صادقانه عرض کنم آدم در زندگی به مرحله ای می رسد که تصميم گيری برايش سخت می شود، حالا اين اقتضای سن و انبوه تجربه هاست، عقل و درايت و هوشمندی است، شکنندگی و کم ظرفيتی شرايط است، ملاحظه ی موقعيت ها و منافع خود و ديگران است و يا بی اثری تمامی تلاش ها، نمی دانم، شايد هم ناتوانی در انتقال مفهوم است. اين روزها مثل همه ی آنها که فکر می کنند منهم هم فکر می کنم اما بازهم می رسم به چرای اول. واقعاً چرا؟ اما اين را نيک می دانم اولين شرط حفظ شأنيت هر انسان جسارت اوست، اما جسارت يک امر کاملاً شخصی و صد در صد فردی نيست، امری است نسبتاً عام و فراگير، جامعه ی محتاط و بی جسارت هر خلاقيتی را در خود خفه می کند. اگر خاتمی در دوران مسئوليتش همين يک خصيصه را پرو بال داد، کاری سترگ کرد، هرگز نشد کسی به علت جسارتش در نقد خاتمی هر چند تند و غير منصفانه مورد مؤاخذه قرار گيرد.

از حسين پاکدل

نسخه اصل "لبه تاريکی" Edge of Darkness را می بينم. بعد از سالها که دوبله آن را از تلويزيون ايران ديده بودم. شاهکار است. فکر می کنم نسل اما کريون Emma Craven به نسل ما نزديک بودند. نسلی که آرمانی داشت. امشب می خواستم در باره لبه تاريکی بنويسم. می گذارم برای وقتی ديگر. فقط به مطلب پاکدل اين را اضافه می کنم که نسل هم عوض شده است. هم اين سوی آب هم آن سو. ياد حرف متين شهريار مندنی پور می افتم: اين نسل برای گريز از ايدئولوژی از هر آرمانی تهی شده است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
July 18, 2005  
چرا آدمکش ها اعتصاب غذا نمی کنند  
 

ظاهرا ديگر کسی از مقامات از ماندن گنجی در زندان دفاع نمی کند. اما می گويند اگر او را آزاد کرديم اين سنت بدی می شود که ممکن است بقيه زندانيان نيز از آن برای فشار وارد کردن به مقامات استفاده کنند. در ميان همه دروغهايی که در باره گنجی و مسائل پيرامون او مطرح می شود ظاهرا اين نکته از وجاهتی برخوردار است. اما در واقع در آن مغالطه ای وجود دارد از جنس همان دروغ هايی که هر روز برای به هم ريختن افکار عمومی به جامعه پمپاژ می شود تا از شکل گيری قضاوتی عمومی و واحد جلوگيری کند.

فرض اصلی در اين گزاره "اگر اين پس آنگاه آن" اين است که دو سوی گزاره معادل اند. به زبان ديگر، ادعای به هم خوردن نظم زندان با آزاد کردن گنجی مفروضاتی دارد که هيچيک تاييد شدنی نيست. من به دو نکته اشاره می کنم:

الف- گنجی چون در زندان است با بقيه زندانيان يکی است.
 هر زندانی با زندانی ديگر متفاوت است: هر زندانی پرونده خود را دارد و جرائم خود را. کسی که آدم کشته است يا قاچاق هروئين کرده است يا چک بی محل کشيده است يا شوهرش را با همدستی معشوق اش به قتل رسانده است يا در تصادف جاده ای سرنشينان اتوموبيلی را به دره پرتاب کرده است يا با فريب دختران روسپيخانه راه انداخته است يا بمبگذار بوده است و مانند آن هرگز با کسی که کتاب نوشته است و سخنرانی کرده است و عقايد خاصی داشته است يا به مذهب معينی دلبسته است يکی نيست. گنجی تبهکار نيست.

ب- گنجی اعتصاب غذا می کند پس هر زندانی ديگری هم می تواند اعتصاب غذا کند.
اعتصاب غذا در همه جای دنيا يک روش اعتراضی است برای احقاق حقی پامال شده. در تمام مثالهای بالا هر کسی دارای يک جرم تعريف شده است بجز نويسنده و صاحب عقيده. روانشناسی کسی که واقعا جرمی مرتکب شده با روانشناسی کسی که خود را مجرم نمی داند از اساس فرق دارد. اصلا مهم نيست که مقامات گنجی را مجرم بدانند. مهم اين است که گنجی هم خود را مجرم بداند يا دست کم افکار عمومی او را مجرم بداند و گرنه اصولا زندان کار لغوی می شود. چرا کسی را به زندان می فرستند؟ يا بايد حقی از عموم پامال شده باشد و يا حقی از شخصی به عنوان شاکی خصوصی پامال شده باشد. گنجی به خاطر کداميک در زندان است؟  

روش آدمکش ها با روش آدمساز ها فرق می کند. برخورد زندانبان هم با آنها متفاوت است. همانطور که در عمل هم می بينيم که زندان جمهوری به آدمکش ها تا رده های پايين تر مجرمان مزايايی اعطا می کند  که همان را از گنجی دريغ کرده است. اگر مقامات می خواهند وانمود کنند که گنجی ممکن است به نمونه ای برای زندانيان تبديل شود نخست بايد نشان دهند که تا به امروز با گنجی و ديگران يکسان برخورد کرده اند. اگر نکرده اند پس دليلی ندارد که گنجی نمونه ديگرانی شود که بدون اعتصاب غذا از مزايايی که لازم دارند برخوردار می شوند.

آدمکش ها و تبهکاران اصولا از راه گنجی نمی روند. آنها راههای ديگری برای کنار آمدن با زندانبان خود دارند که امثال گنجی نمی توانند و در شان خود نمی دانند که از آن راه بروند. می بينيم که مساله اساسی برای زندانبان در هم شکستن کسانی مانند گنجی است. طبيعی است که روش مقابله با هتک حيثيت مقاومت است. اعتصاب غذا مسالمت آميزترين روش برای اين کار است. تبهکاران اگر هم از شرايط زندان به تنگ آيند معمولا دست به شورش می زنند نه اعتصاب غذا. 

به اين ترتيب، قصه ديگر می شود. حجم دروغهايی که در باره گنجی منتشر می شود خود نشان دهنده نگرانی هايی است که زندانبانان از روشن شدن حقيقت دارند. گنجی نه جرمی کرده است و نه از محاکمه و محکوميت منصفانه ای برخوردار بوده است و نه از مزايای يک زندانی بهره مند شده است و نه يک محکوم عادی است. روش او اختصاص به خود او دارد. چنين روشی هرگز نمی تواند فراگير شود. اهميت آن هم به همين منفرد بودن و استثنايی بودن است. اين را مقامات زندان بهتر از همه می دانند. گنجی مقامات را آچمز کرده است. آنها خوشحال خواهند شد که از اين مخمصه راهی آبرومندانه به بيرون پيدا کنند. اما گنجی راه را بر آنها بسته است. آنها او را زندان کرده اند اما حال خود به زندان او گرفتار شده اند. آنها او را زندان کرده اند تا در هم بشکنند اما خود در حال درهم شکستن اند. آنها از قدرت خود بيش از اندازه استفاده کرده اند و فکر کرده اند در پناه چارديواری زندان هر چه کنند کسی از آن باخبر نمی شود. اما اکنون قدرت مقاومت گنجی که برايش حسابی باز نکرده بودند آنها را فرو می کوبد. زندان جمهوری ممکن است بلد  باشد با تبهکاران چگونه رفتار کند اما وضعيت موجود نشان می دهد که ماشين قدرت اش در برابر مقاومت کسی که حق پامال شده خود را طلب می کند چقدر ناتوان است. به همين دليل است که آنها هنوز سعی می کنند تا گنجی را در کنار ديگر زندانيان بنشانند و از او چهره يک مجرم تبهکار ترسيم کنند که بايد دوره حبس اش را بگذراند. گره کار به دست زندانبانان باز نخواهد شد. تنها کسی می تواند اين گره را باز کند که نخست اين گره را فروبسته است. کسی که از وزن و اهميت سياسی گنجی درکی بالاتر از کارگزاران زندانبان خود دارد.

در وب:
عليزاده با تاييد تلويحی اعتصاب غذای گنجی:  اگر تسليم شويم می توانيم زندان را اداره کنيم؟ 
مرتضوی حرفهای عليزاده را نقض می کند: گنجی اساسا در اعتصاب غذا نيست! 
کيهان: عکس های اخير گنجی از قبل گرفته شده بوده شايد خارج از زندان!
رئيس بيمارستان هم بعله: گنجی برای پارگی مينيسک پا به بيمارستان آورده شده اما روی پای خودش به راديولوژی می رود (بايد پرسيد پس اين چه جور بيمارستانی است که مريضی که برای درمان پا آنجاست اجازه دارد راه برود!) 

همچنين:
ظاهرا گزارشگران ويژه سازمان ملل خبرهاشان را از مقامات قضايی و بيمارستانی ايران نمی گيرند. بنابرين نگران اند. حمايت آنها از گنجی مهمترين اتفاقی است که می توانست بيفتد. اين گزارشگران ارشدترين افراد در حيطه حقوق بشر در سازمان ملل اند: ليگابو گزارشگر ويژه آزادی بيان، نواک گزارشگر ويژه در زمينه شکنجه، جيلانی نماينده ويژه دبير کل در امور مدافعان حقوق بشر، زراگوی رئيس بررسی بازداشت های خودسرانه، و پل هانت گزارشگر ويژه در حق دستيابی به بالاترين استاندارد سلامتی جسمانی و روانی.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
July 15, 2005  
حجاب و تفاوت  
 
ذيلی بر نامه اکبر گنجی

اکبر گنجی از هزينه سنگين تفاوت می گويد. اما تفاوت چيست؟ مطلوبيت آن از کجاست و چرا در ايران بايد برای آن هزينه سنگين پرداخت؟ ايده اصلی من در توضيح مساله اين است که مقوله حجاب در وسيع ترين معنای آن مانع تفاوت است و مساله فقط سياسی نيست.

حجاب فقط روسری و چادر و مانتو و جداسازی زن و مرد و تمام اخلاق وابسته به مقوله سکس و عشق و جنسيت نيست. اين کشف من نيست که حجاب مساله ای عميق تر و يک مقوله عام فرهنگی است؛ گرايش است به پوشيدگی و نهان روشی. اما من می کوشم با به يادآوردن اين عموميت نکته ای تقريبا مغفول را بر آفتاب افکنم.

من فکر می کنم زندگی ايرانی و اخلاق عمومی ايرانيان به يک معنا تمايل به حجاب داشتن است. تمايل به پوشيدگی است. تمايل به در خفا کار کردن است. اگر نيک به خود و اخلاق فردی و اجتماعی خود بنگريم اين نکته را بازمی شناسيم که ما مردمی هستيم که ميان آنچه در ظاهر - مثل حجابی- رعايت می کنيم و ميان آنچه واقعا هستيم همواره  فاصله ای بزرگ حس می کنيم.

قراردادهای اجتماعی ما ناگفته چنين است که بسيار چيزها را رعايت کنيم تا پدر و مادر و معلم و مدير و همکار و رئيس و همسايه و "ديگران" بر ما خرده نگيرند. خود ما هم وقتی پدر يا مادر يا معلم و مدير و همکار و رئيس و همسايه هستيم همين توقع را از بقيه داريم. به آنچه ادب و آداب و تعارفات و عرف می نامند خود را پايبند نشان می دهيم. اما در خلوت و در جمع دوستان محرم و در حوزه خصوصی خود آدم ديگری هستيم و چه بسا هيچ کدام از همان ديگرانی را که رعايت می کنيم و با ايشان رودربايستی حس می کنيم را به پشيزی نگيريم.

اين خصلت که در اينجا من به دنبال ريشه هاش نيستم عادات زيادی را در ميان ما رشد داده است که هيچ کدام نشانی از يک جامعه سالم ندارد. چنان که ما در فرهنگ خود عادت کرده ايم که پشت سر ديگران حرف بزنيم و رو در روی آنان دوستی نشان دهيم. ما واقعا با ديگران تعارف داريم. يعنی از ورای حجاب با آنها تماس برقرار می کنيم. تقريبا هرگز خودمان نيستيم. مشتی عقايد عمومی را که معلوم نيست وقتی هيچکداممان قلبا به آن تعلق خاطری نداريم از چه اعتباری برخوردارند، بی انديشه و از روی عادت دنبال می کنيم و به آنها تن می دهيم. ما ميان خود و ديگری حجابی غليظ می بينيم.

ما نمی توانيم راحت حرفمان را بزنيم. عقايد خود را بگوييم. پسند و ناپسند خود را آشکار کنيم. اگر حافظ ما می توانست بگويد من چنين ام که نمودم دگر ايشان دانند ما هنوز هم نمی توانيم بگوييم. و چون دست و پای خود را بسته می بينيم دست و پای ديگران را هم می بنديم و دست و پای هيچ کس را آزاد نمی خواهيم و اگر هم  کسی از اتفاق خود را از قيد و بند ما رها کرد به او حسادت می کنيم و در راهش سنگ می افکنيم يا به او بدگمان می شويم و فکر می کنيم حتما پشتگرم به جايی است که ما نمی دانيم کجاست که می تواند آزاد و رها و بی دغدغه حرف بزند.

تفاوت برداشتن حجاب است. دست کشيدن از نهان روشی است. نشان دادن من فردی است. آشکار کردن انديشه و پسند و ناپسند فرد است. قدم گذاشتن به راه تجدد است. نه گفتن است به اينهمه فشار و حجاب و اين بگو و آن مگو و اين کن و آن مکن. انتخاب آگاهانه فردی است. طبيعی است که فشار اجتماعی و فرهنگی بر روی چنين فردی بسيار سنگين است. و طبيعی تر است که در اين مرحله از "کشف حجاب" که ما در آن قرار داريم، تنها افرادی با انگيزه و آگاهی قوی و استوار می توانند از پس اين فشارها برآيند و راه خود را پيدا کنند و از فاش گفتن اينکه به چندين هنر آراسته اند نترسند. مثل هر کار ديگری که نخست غولها به آن مشغول می شوند و سپس راه برای همه باز می شود، کشف حجاب اکنون کاری پهلوانانه است.

به اين ترتيب هزار نکته باريک تر ز مو اينجاست. از بس که اين مفهوم پوشيده و مغفول مانده است بسياری از جوانب آن بحث نشده و نوری بر راه تاريک تفاوت انداخته نشده است. از اينجاست که بيشتر کسانی که در جامعه ما راه تفاوت برمی گزينند ممکن است دچار خبط و لغزش شوند يا به افراط و تفريط بيفتند. اما اين راه ناهموار با همه دشواری ها و ترس ها و اضطرابهاش چندان مطلوب است که بسياری به آن قدم می نهند تا با آزمون و خطا راه خود را به سوی سيمرغ شخصی خويش بازکنند. و بشوند کسی که مثل هيچکس نيست. تا آنچه هستند را بيابند. تا گوهر فرديت خود را از زير خروارها خرافه و عقايد بی بنيان و تعارفات بی معنا و قرار دادهای در حال اضمحلال اجتماعی پيدا کنند. اما اين آسان نيست. اصلا نيست. کار غولهاست. انسانی تر و زمينی تر اگر بگويم کار کسانی است که به اين حقيقت ساده رسيده اند که انسان غول است. انسان خداست. آنها چيزی را کشف کرده اند که چشم ايشان را خيره کرده است. دانشی يافته اند که ديگر آن را انکار نمی توانند کرد. پوشيدن از آنها بر نمی آيد. هر چه دارند آشکار است. 

گنجی در زندان تفاوت است. در زندان او ما بايد اين نکته را بخوانيم که جامعه ايرانی متفاوت بودن را سخت مجازات می کند. راست می گويد که بسياری از دوستان او هم او را قبول ندارند. مساله فقط سياسی نيست. فرد شدن و منفرد شدن در ايران انگشت نما شدن است. اما اين هم نيست که هر که انگشت نما شده است از منفرد شدن است. بسياری از اين انگشت نماشدن راه خودنمايی می روند و سوی هيچستان روانه اند. طبل تهی اند. هر مطلوبی صور مجعول هم دارد. اما قليلی هم فرديت تابناک بدست می آورند که به هيچ آفرين و نفرينی بسته نيست. تصميم فرد است برای خويش. تصميمی که رضايت هيچکس را نمی خواهد بلکه به دنبال رضايت درونی است. قلمروی که هيچکس در آن راه ندارد. قلمروی چون رستاخيز برای خود و در برابر خود: يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه.

گنجی قهرمان ما نيست. مايی که صد حجاب بر سر خويش کشيده ايم. او قهرمان خويش است و سلطان خويش. هم ازينجاست که سلطانی که همه را بنده می خواهد او را تاب نمی آورد. مساله اين است که "ما" کدام سو هستيم. پيرو الناس علی دين ملوکهم؟ اما حتی اگر سوی سلطان هم نباشيم باز پيدا نيست که توان همسويی با گنجی را داشته باشيم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
 
چرخه باطل سرخوردگی و مجازات تفاوت  
 

1 مسئله اصلا ربطی به قهرمان سازی ندارد. مسئله این است: یک فرد را به دلیل عقاید و نظرات دگراندیشانه اش سالهاست که حبس کرده‌اند امّا به این اقدام غیر منصفانه، غیر عادلانه و نامشروع، کفایت نکرده و او را ممنوع از تلفن و ممنوع از درمان بیماری کرده‌اند، می‌گویند یا باید توبه نامه بنویسی و تمامی عقاید پیشین خود را نقد و رد کنی یا در شرایط تو نه تنها تحوّلی ایجاد نخواهد شد بلکه پس از پایان محکومیت فعلی سال‌ها تو را از طریق یک محاکمه جدید در زندان نگاه خواهیم داشت. آیا ایستادن در مقابل این فرایند ناجوانمردانه به معنای قهرمان سازی است؟

2 سرخوردگی، ناامیدی، یأس، عزلت نشینی، فرار از سیاست و عرصه عمومی، به دنبال زندگی و خوشگذرانی رفتن، امروزه در جامعه ما فراگیر شده است.

3 همان گونه که بسیاری خود را مخیّر می‌دانند که با خودکامگان همکاری کنند، یا در مقابل نقض حقوق بشر سکوت پیشه نمایند، من هم حق دارم در مقابل خودکامه بایستم و با صدای بلند به او و رفتارش نه بگویم. این حقی است که شریعت محمدی آن را تائید کرده است:
لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعاً علیما: خدا بلند کردن صدا به بدگویی را دوست ندارد، مگر از آن کس که به او ستمی شده باشد و خدا شنوا و داناست.(سوره النساء، آیه ١٤٨)

4 سقراط دو چیز را همزمان دنبال می‌کرد. اول: خودمختاری شخصی در برابر جماعت (حق زیستن به عنوان فرد). دوم: آزادانه اندیشیدن و همه چیز را به پرسش گرفتن. سقراط تردیدی به خود راه نداد که زندگی شخصی اش را به خطر اندازد و مرگ را بپذیرد تا اهمیت و برتری اندیشه‌ی شخصی را نسبت به گروه و جماعت و دولت نشان دهد. او با پذیرش مرگ، خویشتن خود را در برابر شهر در مقام فرد به اثبات رساند. 
 

5 انسان مدرن فردی است که خود را چون اثر هنری خلق می‌کند. فرد خودمختار، دگراندیش و دگرباش است. با دیگران «تفاوت» دارد. تک رو است. نه تنها سبک زندگی خود را خلق می‌کند، بلکه چگونه مردن خود را هم خود انتخاب می‌کند. آیا مرگ هم خلق نوعی اثر هنری نیست؟ خصوصاً در نظامی که تفرّد و آزادی اندیشه را به رسمیّت نمی‌شناسد.

6 خودکامگان اگرچه جسم مرا به استیلای خود درآورده‌اند ولی چون نتوانسته‌اند روح و فکر مرا در انحصار خود بگیرند و برای همیشه از آن خود کنند، اینک به خونم تشنه‌اند. اخیراً سعید مرتضوی در یک جلسه به مسئولین گفته است «مگر وقتی زهرا کاظمی کشته شد، چه اتفاقی افتاد؟سازمان‌های حقوق بشری طی چند اطلاعیه ایران را محکوم کردند و مسئله پایان یافت. زهرا کاظمی الان در دل قبر است. مرگ گنجی هم با صدور چند اطلاعیه پایان خواهد یافت. نبودنش بهتر از بودنش است».
جغد بارون خورده ای، تو کوچه فریاد می‌زنه / زیر دیوار بلندی یک نفر جون می‌کنه
کی می‌دونه تو دلِ تاریک شب، چی می‌گذره / پای برده‌های شب اسیر زنجیرِ غم
دلم از تاریکی‌ها خسته شده / همه‌ی درها به روم بسته شده
من اسیر سایه‌های شب شدم / شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه‌ها باید برم / همه شب به شهر تاریک جنون
چراغ ستاره‌ی من رو به خاموشی می‌ره / بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه‌های سردش از راه می‌رسه / توی خاک سرد قلبم ... ... 

7 من با سکوت چند سال گذشته، جان دادن تدریجی خود را طولانی تر می‌کردم. انواع و اقسام بیماری‌هایی که در زندان دچار شدم باعث خوشنودی آن‌ها شد. هرگاه مدارک پزشکی جهت اعزام به مراکز درمانی خارج از زندان ارائه می‌شد، دادستانی مانع خروج من می‌شد تا به تدریج در زندان بمیرم. اینک که فریاد برآورده‌ام مرگ خود را جلو انداخته‌ام، امّا به کل جهانیان نشان داده‌ام که نظام سلطانیِ حاکم بر ایران چقدر بی رحم و غیر انسانی است و چه‌ها در انبان دارد. هنوز این نظام تمام قوای خودکامه اش را به فعلیّت نرسانده است. بگذار جهانیان بدانند در هتل اوین و سوئیت‌هایش چه می‌گذرد.

8 در دوره‌ی رهبری آقای خامنه ای، به دلیل بیان اعتقادات و نظرات دگراندیشانه، مجبور به تحمل دو هزار روز زندان  شده‌ام. امّا دو هزار روز حبس برای دگربودگی
، عرف شکنی و دگر اندیشی در نظام سلطانیسم کفایت نمی‌کند، مجازات «تفاوت» بسیار سنگین است. مدارا با تفاوت مؤلفه‌ی اصلی و جدایی ناپذیرِ سیاست دموکراتیک است. ناشکیبایی و سرکوب، مؤلفه‌ی اصلی رژیم‌های اقتدارگرا است.

9 این شمع در حال خاموش شدن است. ولی این صدا خاموش نخواهد شد. این صدا، صدای زندگی مسالمت آمیز، تحمل دیگری، عشق به انسانیت، ایثار برای مردم، حقیقت طلبی، آزادی‌خواهی، دموکراسی خواهی، احترام گذاردن به مخالفان، پذیرش سبک‌های مختلف زندگی، تفکیک دولت از جامعه‌ی مدنی، تفکیک سپهر خصوصی از سپهر عمومی، تمایزِ نهاد دین از نهاد دولت، برابری تمامی انسان‌ها، عقلانیت، فدرالیسم در چارچوب ایران دموکرات، نفی خشونت و... است.

این شمع در حال خاموش شدن است امّا این صدا، صداهای بلندتری به دنبال خواهد آورد:
شب با تابوت سیاه،
نشست توی چشم‌هاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک

از نامه اکبر گنجی
يکشنبه 19 تير 84 زندان اوين

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 13, 2005  
انفعال در برابر قتل عام  
 

برای مانی

برگرفته از روزنامه تايمز
کاريکاتور بالا تحسين و تعجب مرا برانگيخت. در جو سنگينی که بعد از بمبگذاری های لندن احساس می شود جسارت کاريکاتوريست تحسين برانگيز است که بگويد آنچه در خانه بر سرمان می آيد از آن چيزهاست که در خارج خانه به ديگران روا داشته ايم. خرد بريتانيايی در نقادی بی رحم خود بی نظير است. اما آنچه اسباب تعجب من بود چاپ اين کاريکاتور جسورانه در روزنامه راستگرای تايمز بود. اينکه تايمزی ها هم به روزنامه هايی مثل گاردين چپگرا پيوسته باشند نشانه قابل تاملی است.

نه دوست من مانی عزيز، نه من و نه هيچ کس ديگری در اين مملکت نمی گويد که کشته شدن مسلمانها در عراق و افغانستان و فلسطين خوب است و کشته شدن مردم در لندن بد است. هيچ کس. اما در اين ميان چه می توان کرد؟ شاهد قتل عام بود و راضی بود؟

سينا مطلبی دوست خوشفکر من هميشه حرفهای شنيدنی دارد. امشب از نوشی سخن می رفت و اينکه بعضی فکر می کنند نوشی مهم نيست بايد به گنجی پرداخت. اما او بدرستی می گفت که اگر از اعتنا به حق نوشی خودداری کنيم گرفتن حق گنجی هم دردی دوا نمی کند.

من متحيرم که چرا مسلمانها منفعل اند. چرا يک تظاهرات عظيم ضد ترور بر پا نمی کنند؟ وقتی يک کاريکاتوريست می تواند بسادگی حرف خود را بزند چرا مسلمانها فکر می کنند اگر بر ضد قتل عام هايی که به نام اسلام انجام می شود موضع گرفتند موضع متجاوزان به کشورهای مسلمان را تقويت کرده اند؟  

من اين روزها باز به اين می انديشم که درون ذهن يک تروريست انتحاری چه می گذرد. چه می شود که کسی حاضر است خود را منفجر کند؟ به اميد به دست آوردن چه چيزی؟ چرا حاضر است مسلمان و مسيحی و پير و جوان را بی آنکه بشناسد به قتل برساند به نام دين؟ و کدام دين؟ آيا اسلام يعنی وهابيسم؟ اينها مسلمان اند يا مانويان جديد؟ چرا همه اين بمبگذاران از پاکستان می آيند يا پاکستانی تبارند؟ آيا ما گروگان پاکستانی ها شده ايم؟ چرا هيچ بمبگذاری ايرانی نيست؟ روشنفکران دينی ايران چه می کنند؟ اگر قتل عام به نام اسلام مساله مهمی نيست چه چيزی مهم است؟ اين مشکل به دست مسلمانها اگر حل نشود به دست چه کسی حل خواهد شد؟ آيا ما بايد سرنوشت مان را بدست افراطيونی بدهيم که به جنايت آشکار مشروعيت می بخشند؟ فرق ما با صربهايی که مسلمانان را در سربرنيتسا قتل عام کردند چيست؟

حوصله گفتگوی بيشتر ندارم. امشب پس از شنيدن گفتتگوی بی بی سی با نادر مزکا همسر زنی ايرانی که در کنار بمبگذار بوده است و تکه تکه شده حال درستی ندارم. بهنار مزکا آدمی ضد جنگ بود. ببين به دست چه کسی جانش را باخت. چنان که جسدش هم پيدا نيست. بايد از روی دندانهاش بشناسندش... ...

تحمل شنيدن اش را داريد؟ اينجاست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
July 12, 2005  
نوشی و نگرانی هايش  
 

انگار اين روزها فقط می توانم اضطراری بنويسم يا در باره مسائل اضطراری. وضعيت نوشی نگران کننده است. بيشتر از بابت خودش و روحيه اش می گويم. جوجه های او خردسالترين و مشهورترين و دوست داشتنی ترين اعضای وبلاگستان بودند و باز هم خواهند بود. اما من در دقيقه اکنون برای خود نوشی بيشتر نگران ام.

بردن بچه ها به اين شکل قصه دردناکی است. اما همانطور که مهدی خلجی هم نوشت بچه را مايه انتقام کردن هميشه از جانب مرد صورت نمی گيرد. ولی خود بخود نشان می دهد که کدام طرف حس مالکيت اش قوی تر است. بچه را مثل مال و ملک و ابزار ديدن هميشه مرا به ياد آن داستان قضاوت امام علی می اندازد که بين دو زن عامی که ادعای مادری يک بچه را داشتند حکم داد که خب اگر اقرار نمی کنيد که کدام دروغ می گوييد بچه را از وسط نيمه می کنيم و هر يک سهم خود را ببريد! مادر واقعی فرياد زد نه بچه را به اين قيمت نمی خواهم بدهيد به آن زن ديگر. علی گفت حال معلوم شد که مادر واقعی کيست. مادر واقعی کسی است که ادعای مالکيت بر بچه نمی کند، او را ابزار هيچ چيز نمی کند و به هر قيمتی سهم خود را نمی خواهد.

مرد يا زن ابزارهايی برای قدرت نمايی دارند. اينجا مرد قدرت خود را به رخ کشيده است. اما نوشی خانم! وقتی می گويی به سکوت شماره 20 برسم کارم تمام است بازی را از همين حالا واگذار کرده ای. قدرت تو در آرامش و متانت و پيگيری تو ست. تو برای همين ده روزه – که در دو روز اولش ممکن است به يادداشت 20 خودت برسی- مادر بچه هات نيستی. تو بايد برای سالها پس از اين برای آن بچه ها مادری کنی. زانوی ضعف به زمين زدن همان چيزی است که آن مرد می خواسته است. در برابر هيچ کس که زانوی ما را خاکی می خواهد زانو نبايد زد. بچه ها بهشان سخت می گذرد. اما شهر آنقدر هم شلوغ نيست که تو نتوانی از حمايت قانون برخوردار شوی. به کار آن مرد اين طرفها می گويند آدم ربايی.

من نمی دانم رابطه تو و خانواده تو با طرف همسر سابقت چقدر است اما در اين زمينه ها فقط کار حقوقی هم کافی نيست. تو همين بسيجگری وبلاگی را بايد در محله و فاميل خودت و همسر سابق ات هم انجام دهی. قاعدتا بايد چند نفری باشند که در اين ميان يا در محل کار او بتوانند واسطه شوند. شايد چانه زنی کدخدامنشی مساله را حل کند. اين هم يادت باشد که نگهداشتن بچه ها بدوت مادر برای آن مرد يا اطرافيانش هم کار ساده ای نيست. از همه ظرفيت روانی و اخلاقی و تدارکاتی ماجرا بايد استفاده کنی تا به بچه ها برسی. حتی اگر به سکوت شماره 200 برسی. گريه را هم بگذار برای وقتی به بچه هات رسيدی. تا از شوق باشد.

من در وبلاگستان تنها يک حقوقدان ساکن ايران و يحتمل تهران می شناسم و آن دوست ناديده نازنين دخو است که روزنامه های دخو را می نويسد. حتی اگر نتواند با تو همراهی کند می تواند با ايميل يا تلفن به تو مشاوره حقوقی بدهد. با او تماس بگير. من می دانم که کار عملی و ميدانی زيادی از دست ما بر نمی آيد، اما دست کم می توانيم به تو از نظر انسانی و روحيه کمک کنيم. تا همين جا هم اينهمه از دوستان تو از تو پشتيبانی معنوی کرده اند. اين خودش بايد به تو تا حدودی کمک کند تا برای ادامه تلاش هات سرپا بايستی. در اين ماجرا وضع تو و آرامش تو از همه مهمتر است. بچه ها دير يا زود به تو خواهند رسيد. بی گمانم. اما نگذار پيش از آن، دلتنگی و نگرانی تو را از پا درآورد.

در وب:
برای نوشی از ماه منير؛ تا بداند که در دردمندی مادران آن سرزمين تنها نيست.

* پس نوشت برای مدخل پيشين:
از همه دوستان نازنينی که پای مطلب انفجارهای لندن پيام گذاشتند و يا با ايميل احوالپرسی کردند صميمانه سپاسگزارم. نمی دانم با چه زبانی تشکر کنم. اما می دانم که اين روزها مهمترين کار ما ماندن در چارچوب انسانی است. فارغ از همه ديگر تعلقات مان و افسردگی ها و ناکامی ها و خون دل خوردن هامان. من هنوز از شوک آن اقدام غيرانسانی و شيطانی بيرون نيامده ام که تکه تکه کردن آدمهاست و لذت بردن از رنج ديگران. انتقام. ارزش قائل نشدن برای بچه ها و زنها و مردها. کشتن اعتماد و امنيت خاطر. خطر اصلی را ما هميشه در دولت می بينيم. اما خطر اصلی بی رحمی است. چه به مسافران قطار زير زمينی باشد چه به جوجه های نوشی و مادرشان. خطر اصلی خيانت است به اعتماد. به مادری که بچه ها را با دست اعتماد خود به دست پدر کودک ربا می سپارد يا به مسافری که با خيال آسوده به قطار پا می گذارد يا به مردمی که رای می دهند و فکر می کنند معتمدان رای آنها را شماره خواهند کرد... ...

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
July 7, 2005  
مديريت بحران  
 

1 همه چيز آماده مقابله بوده است. پليس آرام و مطمئن کار خود را می کند. تقريبا تمام آمبولانس های شهر هم به لندن مرکزی فرستاده شده اند. فرمانده پليس می گويد در خانه بمانيد تا اوضاع ثبات پيدا کند. شهر يکباره از حرکت بازايستاده است. فقط صدای آژير است که قطع نمی شود.

2 از اول کسی نگفت که انفجاری در کار بوده است. هميشه همينطور است. تروريست می خواهد حداکثر ضربه روانی را بزند. مديران شهر و خبر می خواهند آن را به حداقل برسانند. گفتند که مشکل برق بوده است. اما بعد که مشکل برق در ايستگاه بعدی و بعدی و بعدی هم پيدا شد ديگر بايد می گفتند که انفجارهايی در کار بوده است. وقتی اتوبوس منفجر شد ديگر شکی نماند که مشکل برق در کار نيست. 

3 اگر گوشه هايی از شهر با مشکلی جدی روبرو شده است بهتر است همه شهر تعطيل شود تا هر گوشه ای را جستجو کنيد. تمام حمل و نقل خوابيده است. مفهوم شبکه بودن همين است.

4 اول يکی از وزرای کابينه از ساختمان شماره 10 خيابان داونينگ بيرون آمد تا با مردم حرف بزند. برای اينکه آرام باشد حرفهايش را تند تند زد. انگار يک گزارش اداری می دهد يا متن سخنرانی طولانی يی را می خواهد در وقت کوتاه کنفرانسی جا دهد. سعی کرد هيچ عاطفه ای در صدا و حرکاتش نباشد. اما ساعتی بعد که نخست وزير از جلسه گروه 8 پيام کوتاهی داد آشکارا اندوهگين و پريشان به نظر می رسيد. او يک شخصيت ملی است نمی تواند خونسرد حرف بزند. حتی نمی تواند جلسه را ادامه دهد. به لندن باز می گردد و شب دوباره به اسکاتلند می رود. اين چيزی است که مردم از او می خواهند. که نشان دهد اعتنا می کند.    

5 مديريت يعنی مديريت بحران. وگرنه هر کسی می تواند امور روزمره را مديريت کند و چه بسا از مزايای مدير بودن لذت ببرد. سختی کار وقتی است که اتفاقی می افتد و همه چشم ها متوجه تو می شود. اينجا ممکن است هر چه خوشی کرده ای از دماغت درآيد اگر مدير بحران نباشی و مديريت را تنها برخورداری از امکانات و رئيس بازی و سفر و اشرافيت ديده باشی.

6 هيچ وقت در مترو زير زمين مانده ای؟ من مانده ام. مترو به اندازه کافی هوايش کثيف هست. اگر در ميان دو ايستگاه مانده باشی نفست بتدريج تنگ می شود. هوا دم می کند و خفه کننده می شود. گرما و انتظار بی صبرت می کند. هزار جور سوال در باره سيستم حمل و نقل در ذهن ات زنده می شود. اما همين که بالاخره قطار به مقصد رسيد فراموش می کنی. اگر امروز در مترو مانده باشی اما، آن را هرگز فراموش نخواهی کرد. هنوز مردم زير زمين اند. دود انفجار خورده و شوکه شده و بی تاب.

7 آدم اگر از اسب بيفتد از اصل نمی افتد. فرانک گاردنر خبرنگار درجه يک بی بی سی که در عربستان سعودی هدف تروريست ها قرار گرفت حالا ويلچر نشين شده است. اما آنقدر غيرقابل جايگزين است که از صبح چند بار در برنامه مستمر خبری تلويزيون ظاهر شده تا مصاحبه شود.

8 همه جا وظيفه رسانه ملی چيز ديگری است. شبکه آی تی وی تند می رفت و جلوتر از مسئولان کشور. خبرها را هيجانی گزارش می کرد. در چند مصاحبه بحث تروريسم را مطرح کرد و هنوز نخست وزير حرفی نزده بود که رسما از تروريسم صحبت کند. حتی می گفت ممکن است انفجارها انتحاری بوده باشد. با يک کارشناس تررويسم اسرائيلی حرف زد که او هم همينطوری هوايی هر چه دلش خواست گفت. فکر کردم کمی غير مسئولانه عمل می کنند. اما جالب بود که با يکی از نجات يافتگان صحبت می کرد. مرد رنگ به رويش نبود. لرزان و آشفته حرف می زد. اما وقتی گزارشگر سوالهايی کرد که در حيطه دانش او نبود بسادگی گفت چيزی نمی داند. بايد شواهد جمع شود تا بتوان اظهارنظر کرد. اين فرهنگی است که من در اين مردم ستايش می کنم. قربانی بود اما فراتر از آنچه می دانست نگفت و کسی را متهم نکرد.

9 اولين گزارش تکان دهنده را از گاردين آنلاين خواندم. از زبان يک شاهد عينی می گفت که در کنار اتوبوس منفجر شده مردمی افتاده بودند که دست نداشتند يا پايشان قطع شده بود. هيچ خبری از اين دست در رسانه ملی هنوز پخش نشده است. مردم را نبايد ترساند. اين به تروريست کمک می کند. وظيفه روزنامه تعريف ديگری دارد رسانه ملی تعريف ديگری. 
 
10 حالا تونی بلر به همراه همه رهبران شرکت کننده در اجلاس گروه 8 در تلويزيون ظاهر می شود تا بيانيه ايستادگی در مقابل تروريسم را از طرف همه آنها بخواند. هيچ وقت جمع بزرگی از رهبران سياسی را چنين ساکت و سنگين و متحد نديده بودم. بعد اسقف اعظم کانتربری می آيد تا بيانيه محکوم کردن تروريسم خود را بخواند. ملکه هم دارد آماده دادن بيانيه می شود. جرج بوش هم به تنهايی در مقابل خبرنگاران ظاهر می شود تا حرف خود را بزند. هميشه در اين مواقع است که می فهمی آنها ممکن است در اين لحظات سنگينی نتايج سياست های مداخله جويانه خود را احساس کنند.  

11 مجروحان زياد است. گفته می شود که دست کم 20 نفر هم کشته شده اند. اين جور مواقع است که آدمی همه تفاوتها و اختلافها را فراموش می کند. می رسد به حاق آنچه آدم است. همدردی. اهميت درد و رنج انسانی همه اختلافات را از ياد می برد. رنج ما را يکی می کند.

12 فعلا از سفر آکسفورد بازمانده ام. من هم می توانستم  يکی از آنها باشم که زير زمين مانده اند. ترسيده اند. نفس شان دارد بند می آيد. خانواده شان از آنها بی خبرند. اما حجم و حوزه امداد واقعا بزرگ است. همه دست به کار شده اند. همه فقط به يک چيز فکر می کنند. نجات و درمان.

پس نوشت:
ويکی پديا که جريان بمبگذاری در لندن را به يک مدخل دايره المعارفی خود تبديل کرده مرتبا روزآمد می شود و سر نخ همه خبرهای اصلی را دارد. بر اساس آخرين خبر از منابع بيمارستانی تنها در ايستگاه کينگز کراس 23 نفر کشته شده اند. الان دو روحانی مسلمان و مسيحی با هم در تلويزيون مصاحبه می شوند. هر دو تروريسم را محکوم می کنند. پيداست که فشار اصلی روی شانه مسلمانها افتاده است. تا وقتی واقعا معلوم شود ماجرا چيست. بعد هم مجموعه ای از ارشدترين مقامات پليس و پشتيبانی خدمات شهری کنفرانس خبری دارند. اطلاع رسانی درست و بموقع مساله اساسی است. و همانها که دست در کارند حرف می زنند. بدترين چيز اين است که می گويند هنوز بخشی از مسافران مترو زير زمين گرفتارند. ساعت 3 و 40 دقيقه بعدازظهر است و اولين انفجارها دقايقی پيش از 9 صبح بوده است. خردمندانه ترين حرفی که دراين وضع حساس و بالقوه شکننده می شنوم پاسخ پليس به خبرنگاری است که می پرسد کار تروريست های اسلامی نيست؟ جواب می گيرد که من بين اسلامی بودن و تروريسم رابطه برقرار نمی کنم و تا آنجا که من می فهمم گرچه کسانی هستند که جنايت خود را با نام اسلام انجام می دهند اما عقايد اسلامی از چنين اعمالی حمايت نمی کند. اما می گويد که همه احتمال ها و شواهد را در نظر خواهند گرفت.

4 و 18 دقيقه: يکی از قربانيان که آثار زخم های متعدد روی صورتش است و يک چشمش باندپيچی شده می گويد انفجار در يکی از واگن های قطار صورت گرفت. بعد تاريکی بود و جيغ و فرياد مسافران.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
July 3, 2005  
گفتمانی تازه برای ما: مبارزه با فقر و فساد و تبعيض  
 

توجه: اين يک نوشته عمومی نيست! 

تئوری پردازی و گفتمان نويسی هم نقطه قوت اصلاح طلبان و نيروهای دموکرات بوده است و هم پاشنه آشيل آنها. از نظر ارتباطات اجتماعی نقطه قوت اش اينجا ست که توانسته است گروههای متفرق منتقدان و دگرانديشان را حول برنامه و گفتمان خود جمع آورد و به نتايج ارزشمندی در طول سالهای پس از دوم خرداد 76 برسد و حتی گروههای وسيعی در خارج از کشور را نيز به پشتيانی از خود برانگيزد: تکيه بر جامعه مدنی و طبقات متوسط شهری و شفاف سازی حوزه سياست و ورود به مباحث مربوط به منافع ملی و تنش زدايی از سياست خارجی و قانون گرايی در سياست داخلی و تاکيد بر حقوق زنان و گسترش رسانه ها و نهايتا برافراشتن چتر دموکراسی و حقوق بشر برای گردآمدن همه نيروهای آزاديخواه در زير آن بخش مهمی از دستاوردهای گفتمان اصلاح طلبی است.

اما پاشنه آشيل اصلاحات نيز در همين گفتمان بود. نگاه يکسويه به سياست و حقوق مردم و محدود ساختن آن به مباحثی مثل جرم سياسی و شکنجه و قانون مطبوعات و اختيارات رياست جمهوری و حقوق زندانيان و ضرورت حضور هيات منصفه در دادگاههای سياسی و مطبوعاتی و مانند آن، سرانجام مردم را از پيرامون آن پراکنده ساخت و در گرداگرد آن تنها نخبگان دموکرات و فعالان سياسی و رسانه های محدود کتبی و بخشی از شبکه وبلاگستان باقی ماند. من در اينجا به بحث از عنصر اختلال و بحران آفرينی رقيب وارد نمی شوم زيرا بحث ام از نگاه درونی است تا نگاه بيرونی. اما حتی بخشی از آن بحران های سياسی و قانونی که قوه قضايی و دستگاههای امنيتی موازی و شورای نگهبان برای اصلاحات و برنامه ها و رسانه ها و شخصيت هايش درست کردند را نيز ناشی از يکسويه نگری حاکم بر ديدگاه اصلاح طلبان و بويژه بخش حزبی آنها می بينم. 

برخی از اصلاح طلبان هم اين روزها گفته اند که به دليل تضاد شديد دو طرف اصلاحات و مخالفان حکومتی آن برخی شعارهای جدی و قابل تامل طرف مقابل ناديده گرفته شد و ناشنيده ماند. امروز آنها دارند می گويند که اگر احمدی نژاد مثلا بتواند به شعارهای خود جامه عمل بپوشاند برای اصلاح طلبان نيز مطلوب است و از او حمايت می کنند (برای تازه ترين نمونه نگاه کنيد به بيانيه نهضت آزادی). اگر اين تغيير نگاه دو سه سال زودتر انجام می شد امروز وضع ديگری حاکم بود.

امروز به صدای بلند بايد گفت که آری اگر کسی هر کس که باشد و از هر جناحی بتواند مشکل فقر و فساد و تبعيض را حل کند يا در جهت حل آن گام بردارد کاری اصلاح طلبانه کرده است و بايد حمايت شود. اصلاحات در انحصار کسی نيست. نتيجه اصلاحات بايد به مردم برگردد و بهبود ساختار اداری و نظام اجتماعی کشور را در پی داشته باشد. اگر اين کاری است که احمدی نژاد ها می توانند بکنند بايد به آنها کمک کرد. اما نظر من اين است که آنها بدون کمک ما نمی توانند.

اما چه کارهايی است که اصلاح طلبان می توانند بکنند تا شعار مبارزه با فقر و فساد و تبعيض تعميق و عملی شود:

1 تئوريزه کردن مساله فقر و فساد و تبعيض کاری نيست که از اردوی عملگرای اصولگرايان برآيد. اين موضوعی است که ماده آن به نحو اکمل در نزد اصلاح طلبان و نيروهای دموکرات موجود است. در تمام سالهای اخير بخش عظيم کار تئوريک انجام شده در موضوعات دينی و اجتماعی و سياسی و فلسفی به تاليف يا ترجمه نيروهای آزاديخواه بوده است. آنها با چرخشی در ايستار خود می توانند فقر و فساد و تبعيض را به صحنه اصلی انديشه ورزی منتقل کنند و به نيروهای حاکم شده، دستگاه فکری مناسب عمل را عرضه کنند و آنها را از عملگرايی محض و اعمال پوپوليستی، به سود مردم نجات دهند.

2 فقر يک موضوع جهانی است. در بين همه مباحثی که در باره کنسرت های زنده تاريخی در 8 کشور صنعتی (Live8) اجرا شد يک موضوع مشترک می توان يافت: فقر يک پديده همه جايی است. آفريقا نمونه شاخص است ولی فقر همه جا هست. کافی است نگاهی بيندازيد به گزارش بانک جهانی را در سايت برنامه توسعه سازمان ملل متحد در باره فقر جهانی، که از اتفاق به فارسی هم در دسترس است، تا ابعاد عظيم فقر را ببينيد. فقر در ايران هم هست. مسئوليت اصلاح طلبان ايجاب می کند که در هر کوششی برای کاستن از فقر مردم روستاها و شهرستانها و مردم حاشيه نشين شهرهای بزرگ بکوشند. فقر در ايران اگر مثل فريبرز رئيس دانا بدبينانه نگاه کنيم حتی دست در کار  زوال طبقه متوسط شهری نيز هست. گروههای وسيعی از معلمان نمونه آشکار فقر شهری اند. فقر ساختاری مساله ای نيست که بتوان با روش های پوپوليستی به درمان آن پرداخت. بهتر است اصلاح طلبان با تصحيح ايستار خود در اين کار بزرگ سهمی اساسی پيدا کنند.

3 فساد مساله ای سياسی و از عوامل مهم فقر است. فساد در درجه اول يعنی فساد مالی و اداری. يعنی دزديدن از سفره ملت. يعنی اختلاس و باندبازی. يعنی تسلط مافياهای اقتصادی. يعنی قاچاق از طرق رسمی. يعنی دادن قراردادهای حياتی به شرکتهايی که پول بيشتر می گيرند و کار بدتری تحويل می دهند اما خوب پورسانت می دهند! فساد يعنی رفيق بازی و تسلط اليگارشی بر اقتصاد و نفت و بازار و واردات و صادرات. يعنی انحصارات ناموجه. اينها برای اصلاح طلبان يک عمر کار درست می کند تا در جهت اصلاح امور در دولت اصولگرا از راه نظارت عمومی و جهت دهی و انتقاد بکوشند. اگر  هم اين فرضيه درست باشد  که آمدن احمدی نژاد تنها به تغيير خاندانهای حاکم و انتقال منابع فساد به دست افراد تازه می انجامد اصلاح طلبان وظيفه سياسی سنگينی دارند که اگر نمی توانند از آن جلوگيری کنند در شفاف کردن فضا تلاش کنند تا "آنگه شود پديد که نامرد و مرد  کيست". آنها بايد نقش نظارتی خود تا نقش حمايتی و حتی همکاری با اصولگرايان را در جهت کاهش فساد و مبارزه مستمر با آن جدی بگيرند.   

4 سه مولفه فقر و فساد و  تبعيض اگر صميمانه بخواهد هدف مبارزه در نظر گرفته شود به آسانی نمونه های عملی شعار حقوق بشر و دموکراسی اصلاح طلبان است. رفع تبعيض اصولا يک مفهوم بنيادی حقوق بشر است. تمام آنچه ما سياست منتهی به حذف می ناميم متکی بر تبعيض است. از تبعيض عليه زنان گرفته تا تبعيض عليه نامزدهای انتخابات با اعمال اصل استصواب. از تبعيض در استخدام و پذيرش دانشجو گرفته تا تبعيض عليه خواستها و گرايش های طبقات متوسط شهری. همين موضوع در باره مبارزه با فساد هم وجود دارد. اصل مبارزه با فساد در مبارزه برای شفافيت است. شفافيت امروز به يک موضوع جهانی در نظارت بر استفاده از منابع مالی و دولتی تبديل شده است. زيرا هر فسادی از عدم شفافيت بر می خيزد. هر فسادی با زير پا گذاشتن حقوق ديگران ممکن می شود. ساده ترين صورت مساله فساد محروم کردن ديگران است از حقوق اقتصادی و اجتماعی و صنعتی خود. دور زدن بازار واقعا موجود و بانشاط است برای تامين منافع شخصی خود. افزودن بر حجم بيکاری است. گرفتن فرصت ها از کارورزان و صاحبان صنايع داخلی و سرمايه گذاران معتبر بين المللی است. از بين بردن رقابت واقعی است. اينها همه صورتهايی از ناديده گرفتن اصول دموکراسی و حقوق بشر است. وضع فقر هم که پيداست. برای توده مردم بدون نان آزادی معنا ندارد.

5 رفع فقر و فساد و تبعيض شعاری است که نمی توان به صرف اينکه رقيب داده است از آن صرف نظر کرد. اين شعار می تواند توافقی همگانی ايجاد کند که بهترين وضعيت برای درمان پراکندگی امروز ماست. بهترين موقعيت برای بازسازی نيروهای سياسی افسرده از ناکامی در آزاديخواهی است. بهترين بستر برای عملی کردن شعارهای حقوق بشر و دموکراسی است. بهترين ظرف برای نظارت و مشارکت و انتقاد دائمی از کسانی است که مديريت سياسی را برعهده گرفته اند. شعاری است که مانند شمشير دو دم است. اگر بريد فقر و فساد و تبعيض را می برد اگر نبريد دست حاکم شدگان بی کفايتی را که از نردبام اين شعار بالا رفته اند خواهد بريد.

پس نوشت:      

از تاملات سحرگاهی هم اين که: اين نوشته شايد زياده عقلانی باشد حال آنکه در عرصه سياست ايران عنصر ضدعقل گويا کارکرد بيشتری دارد! شايد هم به تعبير ديگر اگر عقل جاری سياست در ايران را معيار بگيريم اين نوشته ضدعقل باشد و به عناصر ضدعقل ای که معمولا رقابت سياسی به آن پايبند است پشت پا زده باشد. به هر حال من با اين نوشته پرونده مباحث انتخاباتی سيبستان را می بندم چون فکر می کنم به نتيجه خود رسيده است. چند روزی وبلاگ نويسی را  تعطيل می کنم تا به يکی دو کار ديگر برسم از جمله شرکت در کنفرانس زندگی خصوصی و  عرصه عمومی در ايران مدرن. شايد در بازگشت اصلا از همين عقل و ضدعقل شروع کنم. سيبستانک و لينکدونی را اگر مطلب دندانگير ديدم روزآمد خواهم کرد.  

گفتم که اين نوشته ای عمومی نيست. منظورم اين بود که راهی برای رساندن به اهلش به طور خصوصی نداشتم! اگر داشتم شايد زهر ضدعقل اش گرفته می شد! 

در وب:
احمدی نژاد تصوير "بی تصويرها"ی جامعه ما

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
July 2, 2005  
وبلاگستان در تعطيلات و قضيه خلع سلاح  
 

يک گفتگوی درون حزبی!

"با انتخابات مردمى و آزاد بدون اينكه شوراى نگهبان يا قدرت ديگرى دخالت نمايد مجلسى از نمايندگان منتخب همه اقشار و‏ ‏طبقات جامعه تشكيل شود و اين مجلس علاوه بر تصويب قوانين بر اساس موازين اسلامى براى مديريت كشور در مرحله اجرا فردى صالح‏ ‏و لايق را براى مدت معينى انتخاب نمايد و اهرمهاى قدرت را در اختيار او قرار دهد، و او با نظر مجلس كه نمايندگان ملت مى
‎باشند وزرا و‏ ‏كارگزاران خويش را تعيين و در برابر مجلس پاسخگو باشد; و نيز اين مجلس براى رعايت اسلاميت قوانين مصوبه و عدم تخلف از موازين‏ ‏اسلامى از بين فقها و مراجع صالح وقت ، فردى صالح بلكه اصلح و اعلم آنها و يا شورايى از آنان را براى مدتى معين انتخاب نمايد كه وظيفه‏ ‏آنان نظارت بر قوانين مصوبه و روند اداره كشور از نظر مطابقت با موازين اسلامى باشد، بدون اينكه در كارهايى كه در تخصص آنان نيست‏ ‏دخالت نمايند."

می خواستم مطلبی بنويسم در باره وبلاگستان در تعطيلات و اشاره کنم که اهالی حزب مجازی وبلاگستان هم گويا وضعشان بهتر از احزاب غيرمجازی نيست: آنها هم روش هيئتی دارند و پس از پايان دهه عاشورای انتخابات همه پراکنده می شوند و می روند به تعطيلات تا عاشورای بعدی!

می خواستم حالا که بيشتر اعضا اتاق های فکر و بحث را تعطيل کرده اند و به دامن سکوت يا تفريحات سالم و افسردگی زدايی پناه برده اند نظر آنها را به خواندن تحليل درجه يکی از بهزاد نبوی جلب کنم و شايد تحليلی هم بر حرفهای او بنويسم و مثلا بر اهميت تلويزيون سراسری داشتن در رای سازی و مهندسی افکار عمومی تاکيد کنم و هم به بريده شدن رابطه گروههای مرجع با بدنه اجتماعی بپردازم و دوستان را به چاره گری آن دعوت کنم. اما با ديدن بيانيه آيت الله منتظری نظرم عوض شد. معلوم شد که دود از کنده بلند می شود و گويا در حالی که روشنفکران از مشکل بريدگی مزمن و عدم پايداری و افسردگی های ادواری رنج می برند، اين تنها فعالان سياسی با سابقه و مراجع دينی در حد بهزاد نبوی و  آيت الله منتظری اند که همچنان سرحال و با نشاط به تحليل و توصيه مشغول اند و چه بسا برنامه ريزی. فی تقلب الايام علم جواهر الرجال.

به هر حال، اين هم نکته د رخور تاملی است برای گروههايی از تخبگان ما که بيشتر با عنوان روشنفکر شناخته می شوند تا ببينند رمز اين بی-حالی و زود-وادهی شان چيست. و متذکر باشند که رهبری اجتماعی با پيگيری خواستها و برنامه ها و نقدها ممکن می شود. نوعی اقدام که بدون آن تاثيرگذاری اجتماعی ( و نه محفلی) فقط خيال پردازی است. 

آيت الله منتظری در يکی از بهترين نوشته های ساليان اخير خود که در يکی از بدترين اوضاع اجتماعی ما نوشته شده است حرفهای اساسی دارد که جايگاه او را همچنان به عنوان يک رهبر سياسی و اجتماعی و دينی تاکيد می کند. تز اصلی او را بايد متوجه  به اين هدف خلاصه کرد: "بالاخره لازم است براى نحوه ‏ ‏انتخابات در آينده فكر اساسى كرد، و اين قبيل
انتخابات ان شاءالله تكرار نشود. "

او در نقدی از شيوه برگزاری انتخابات در ايران به يک مساله کليدی اشاره می کند که رمز پيروز کردن احمدی نژادها ست: فقدان تشکيلات حزبی ( به معنای رسمی و آشکار و شفاف آن و نه زيرزمينی و امنيتی!) :

"در كشورهاى پيشرفته جهان چنين نيست كه هر كس خودسرانه خود را كانديدا نموده و
فعاليت نمايد و در نتيجه اموال و‏ ‏نيروهاى بسيارى هدر رود; بلكه با تشكيل احزاب سياسى قدرتمند و مردمى از ناحيه عقلا و نخبگان جامعه ، كانديداهاى مجلس و رئيس‏ ‏دولت از ناحيه احزاب مشخص مىشوند و مردم با تحقيق و شناخت به آن كانديداها رأى مىدهند. و در نتيجه نمايندگان مجلس و رئيس‏ ‏دولت و وزراى او وابسته به حزب يا احزاب خواهند بود، و در برابر حزب پاسخگو هستند."

اهميت سخن او در همان چيزی نيست که همگان هزار بار گفته اند؛ يعنی لزوم کار حزبی. اهميت ماجرا در اين است که با يکدست شدن حاکميت به نفع سلطان در ايران بايد گفت که انتخابات هم مرده است! يک حساب چهار انگشتی نشان می دهد که اگر در آينده وضع همين باشد که می بينيم ديگر هرگز هيچ کسی خارج از حاکميت يکدست به مجلس ها و شوراها يا کاخ رياست جمهوری راه نخواهد يافت. اين يعنی مرگ دموکراسی. بنابرين يک تحول اساسی و متناسب با شرايط جديد بايد صورت گيرد و گرنه بهتر است مدت تعطيلات موجود را ابدمدت کنيم!

اگر بی پرده سخن بگويم بايد بگويم که راهی برای بازگشت به حاکميت نيست مگر از راهی که در آن کارگزاران سلطانی دست بالا را نداشته باشند. راه اساسی تغيير قانون انتخابات و به قاعده کردن نظارت بر آن است. اين کار در شرايط فعلی غيرممکن است. راه روشن که دير يا زود بايد با تصميم برای اتخاذ آن روبرو شويم ايجاد فشار سياسی برای تغيير نظام انتخاباتی است. اين آن چيزی است که در بيانيه آيت الله منتظری آمده است ( گرچه حرف او حتی از اين هم فراتر است ولی من فعلا به حداقل آن بسنده می کنم). در واقع يکدست شدن حاکميت، فضای سياسی را به حاکميت – اپوزيسيون تغيير داده است. در اين شرايط ما اولا بايد خود را در موقعيت اپوزيسيونی بجا آوريم و سپس برای ايجاد تغييرات دموکراتيک هماهنگ سازی، برنامه ريزی و اقدام کنيم.

آيت الله منتظری با صراحت تمام از خود و "دوستان قديم" خود در شورای نگهبان انتقاد می کند. او اعتراف می کند که: 

"هرچند خود اين جانب در تدوين قانون اساسى اول نقش بسيارى داشتم ولى اولا: در آن زمان موقعيت خاص و نفوذ‏ ‏معنوى آيت الله خمينى (ره ) به عنوان مرجع عام و رهبر انقلاب و بنيان گذار جمهورى اسلامى مطرح بود، و با توجه به مظالم و جنايات رژيم‏ ‏سابق و سوء استفاده هاى آنان از قدرت همه سعى مىكرديم اهرمهاى قدرت كشور در اختيار معظم له قرار گيرد تا مبادا از آنها سوء استفاده‏ ‏شود و شأن ايشان را نيز بالاتر از رياست قوه مجريه مىپنداشتيم ، و در نتيجه تضاد موجود در قانون اساسى به وجود آمد و رهبرى با داشتن‏ ‏اختيارات خاصى از رياست جمهورى تفكيك شد، و ما هم سابقه و تجربه قانون گذارى نداشتيم ليكن امروز در اثر تجربه متوجه اين تضاد‏ ‏شده ايم."

"ولايت مطلقه در قانون اساسى اول مطرح نبود ولى در اواخر عمر معظم له از ناحيه ايشان دستور بازنگرى قانون اساسى صادر‏ ‏گرديد، و در روزهاى مصادف با رحلت ايشان كلمه "مطلقه" بر ولايت فقيه اضافه شد، و جمع بسيارى از جمله اين جانب به آن رأى نداديم.‏ ‏ليكن آقايان بر آن اصرار دارند و در نتيجه در همه كارها دخالت مى کنندبدون اينكه پاسخگو باشند، و از اين طريق رئيس قوه مجريه را خلع‏ ‏سلاح كرده اند."

"‏اين جانب مخالف شوراى نگهبان نيستم بلكه وجود آن را براى نظارت بر قوانين مصوب مجلس شورا لازم و ضرورى مىدانم ، و فقهاى‏ ‏آن از دوستان قديمى اين جانب مىباشند; ولى چون دخالت آن شورا در انتخابات را بر خلاف مصلحت كشور و روح قانون اساسى مىبينم‏ ‏وظيفه خود مىدانم كه اطلاعات خود را در اين رابطه براى برادران و خواهران ابراز نمايم."

چيزی که ما نياز داريم آموختن از  صراحت و سماجت و شفافيت اوست. اين يعنی پايان تز دموکراسی بدون هزينه! 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
July 1, 2005  
! ما گروگان ايم  
 

می گويند احمدی نژاد ممکن است در گروگانگيری شرم آور سفارت آمريکا دست داشته بوده باشد. سه ملاحظه:

اولا از نظر من دعوا اصلا بر سر واقعيت ماجرا نيست. آمريکايی ها دارند با احمدی نژاد لاس می زنند! يک جور سلام و احوالپرسی غيرمتعارف. دارند طرف را وزن می کنند و واکنش هاش را می سنجند تا اين آدم ناشناخته را کمی محک بزنند و بشناسند. قضيه شباهت او با عکس کسی که معلوم نيست کی هست ( و اين هم خود چيز عجيبی است) بهانه است. بهترين بهانه!

ثانيا جنس دعوی آمريکايی ها از همان جنس دعوی رئيس جمهور بودن آقای احمدی نژاد است. اگر اين طرف می تواند از هيچ همه چيز بسازد چرا آمريکايی ها نتوانند! چيزی که عوض دارد گله ندارد. حداکثر می شود مثل خيلی از پرونده سازی هايی که قوه قضايی عزيز می کند و تا پای اعدام هم طرف را می برد بعد می گويند درست است اشتباه شده بوده است.

ثالثا واقعيت اين است که پر بيراه هم نمی گويند. منتها تاريخ گروگان گيری را اشتباه کرده اند. آقای احمدی نژاد گروگان گير هست اما گروگان های او ملت ايران اند. يا دقيقتر: انتخابات 84. روش او هيچ کم از روش گروگان گيرها نداشته است.

پی نوشت:

اولا
صاحب آن عکس خود را حلق آويز کرده بوده است!
ثانيا با طرح ادعاهای جديد
ماجرا ادامه دارد؛ از طريق دنيای يک ايرانی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست