قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




June 30, 2005  
توضيح المسائل انتخابات هدايت شده  
 

احمدی نژاد مشروعيت ندارد؛ کارآمدی دارد؟

حاکميت در ايران يکدست می شود. اين پايان بسيار چيزهاست. قرار بود ملت اصلاح طلب حاکميت را با روش های مردمی که منشا قدرت اش بود به نفع اصلاحات يکدست کند. نتوانست. حاکميت سلطانی دولت را با روش های امنيتی که منبع قدرت اوست با حاکميت يکی کرد.

هزينه يکدست سازی حاکميت برای رهبری نقطه عطفی در حيات سياسی اوست. او دل به نظاميان و امنيتی ها داده است و از زی روحانی و اردوی روحانيت فاصله می گيرد. اين نتيجه همان زاويه ای است که او از روزی که يکباره به مقام مرجعيت رسيد با روحانيت و سنت های آن پيدا کرد. نطفه چرخش امروز آن زمان بسته شد که او روحانيت را مهار کرد و بر حوزه علميه فضای امنيتی حاکم کرد و مراجع را زير کنترل دولت برد يا جيره خوار دولت کرد و خواست. آخر آن مسير اينجاست: جدايی کامل از روحانيت. وابستگی تام به روحانيون درباری و به نظاميان و دستگاه امنيتی. اين بازگو کننده بسيار چيزها در امروز و آينده نزديک ايران است.

فراموش نکنيم که در آخرين تلاش يکدست کردن حاکميت قرار بود ناطق نوری با حمايت وسيع روحانيون به قدرت برسد. نرسيد. روحانيت نتوانست رای مردم را به نفع ناطق جلب کند چون مرجعيت اجتماعی خود را از دست داده بود. اکنون در فقدان قدرت  آن گروه مرجع رای ساز گروه ديگری به کار گرفته شده است که گرچه مثل همان گروه دارای قدرت مرجعيت نيست اما دارای قدرت رای سازی هست!


علاقه رهبری به نوع کارگزارانی که می پسندد يک نمونه عالی داشت: سعيد مرتضوی. حالا يک نمونه دوم هم پيدا کرده است: محمود احمدی نژاد ( و نه حتی قاليباف). وضع مجلس هم که ناگفته پيداست. اين مجلس عوام است. مجلس اعيان هم که مجمع تشخيص مصلحت بود بزودی از اعيان و لردها خالی می شود. آنجا هم در تصرف عوام در می آيد گيرم با رتبه های ژنرالی يا با مدارک دکتری و القاب آيت اللهی.  رهبری نشان داده است که هيچ شخصيت مستقلی را تحمل نمی کند. او همه را رعايا می بيند. ديدگاه سلطانی او بسيار کهنه است. هنوز در همان سطح که غلامی را به اميری برکشد تا هميشه مطيع باشد. اما خطر اينجاست که ممکن است روزی با شورش غلامان روبرو شود.  قدرت را به هر کس دادی دوره اطاعت اش چندان به طول نخواهد انجاميد (قدرت ارعاب نيروی امنيتی و قدرت پرونده سازی سعيد مرتضوی برای همين جاست!).

جمهوری اسلامی همواره بر تهيدستان و اقشار پايين يا پايين مانده جامعه تکيه داشته است و در اين مسير از حذف گروههای ميانی جامعه دريغ نکرده است. گرچه بسياری از کسانی که از تهيدستان بودند و حمايت ديدند و با تبعيض مثبت يا منفی وارد عرصه های اجتماعی شدند رشد کردند - و اين يکی از بهترين جنبه های انقلاب ايران بوده است - اما روند گسترش فقر و افزايش عددی  تهيدستان چندان بوده است که هر قدر از آنها وارد طبقات ميانی شده اند گروههای بيشتری از آنها همچنان در تهيدستی باقی مانده اند. احمدی نژاد در آرای واقعی خود اين گروهها را نمايندگی می کند. حمايت سياسی و امنيتی از او نيز از جانب کسانی است که بازگشت و قوت بخشيدن به همان ايدئولوژی پايان جنگ سرد را می خواهند. با اين اميد که مردمی که نان می خواهند جنجال کمتری دارند و دعوی سروری نمی کنند.

احيای آن ايدئولوژی امروز در شرايط ديگری صورت می گيرد و بی گمان همان مسير آغاز انقلاب را نخواهد رفت. مقاومت طبقات ميانی امروز از نظر اقتصادی و فرهنگی و جمعيتی ( عده و عده - بر وزن غده- به قول علما) چندان قوی است که اين تز به همان شيوه سابق جواب نخواهد داد مگر در يک بخش: افزدون بر شمار انبوه حذف شدگان از دايره سياست و برنامه ريزی و مديريت.  

حاکميت يکدست شده تنها در تئوری ممکن است کارآمدی بيشتری داشته باشد. يکدستی مکانيکی و به زور دگنگ دو مشکل عمده بر سر راه کارآمدی قرار می دهد: نخست خروج نخبگان خلاق – که تقريبا همه از رقيب احمدی نژاد حمايت کردند- و باقی ماندن بوروکرات های مطيع، و دوم تکيه بر مديرانی شبيه به سعيد مرتضوی. در واقع چون دعوای اصلی برای يکدست سازی بر سر کارآمدی نبوده است نتيجه آن هم بعيد است کارآمدی باشد. ماه عسل آقای احمدی نژاد که بگذرد خواهيم ديد که ايشان خدمت مردم می کنند يا خدمت سلطانی که ايشان را برکشيده است. کارهای بزرگ که کارآمدی حتما يکی از آنهاست با تکيه بر نيروهای خلاق و سرمايه والای انسانی ممکن می شود. امری که با حذف سيستماتيک نخبگان ممکن نيست. نيروهای دوپينگ کرده يا مديرانی که چنين نيروهايی انتخاب کنند و بر کارها بگمارند نيز گفتن ندارد که از عهده آن کار کارستان برنخواهند آمد.

در حالی که ممکن است امروز بسياری در حاکميت يکدست شده با دم خود گردو بشکنند که حاکميت را از نيروهای مزاحم و نخبگان ليبرال دموکرات جارو کرده اند و با پول نفت امور دموکراسی توده ای را می گذرانند، اما خسارت مديريت بی حضور نخبگان تنها به ناکارامدی هم ختم نمی شود. شايد اگر تنها همين بود جواب پوپوليست ها نيز آسان بود: شانه بالا انداختن و جواب سربالا دادن که ما خودمان می دانيم چه کنيم. سوی ترسناک قضيه جای ديگری است. حاکميت يکدست، امروز خود را بدون واسطه نخبگان و گروههای مرجع با تک تک مردم طبقات فرودست روبرو ساخته است. مردمی که رای داده يا نداده انتظارات بسياری برايشان ايجاد شده است. اگر اين انتظارات برآورده نشود - که بعيد است بشود- گروههای مرجعی که بتوانند آنها را مديريت کنند وجود ندارد. مردم بی صبر و تهيدست و بی رهبر که آخرين تير ترکش شان احمدی نژاد بوده است و حوصله روزنامه و حزب و سياست بازی و مصلحت سنجی هم ندارند و به حرف کسی هم اعتنا نمی کنند، می توانند در صورت سرخورده شدن کابوس کسانی باشند که امروز به رای نان خواهی آنان افتخار می کنند. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
June 29, 2005  
منطق گفتگو از شکست  
 

شکست در کدام چارچوب ؟

نوشته محمد حيدری

آقاي محمد قوچاني مطلبي نوشته براي وبلاگ علي معظمي که به نظرم مطلب خوبي است. و درواقع يکي از مهمترين حرفهاي مکرر بخشي از اصلاح طلبان را مطرح ميکند.به همين دليل به نظرم رسيد که نبايد اين نوشته را بي پاسخ گذاشت. مهمترين محور حرف او هم اين است که ما بايد بپذيريم که شکست خورده ايم:« من معتقدم بزرگترين جرات و جسارت اذعان به شكست است نه حاشا كردن واقعيت.»

اما نفهميدم که منظور او از اين پذيرش شکست چيست. من هم فکر ميکنم شکست خورديم اما ظاهرا در اينکه از چه چيز شکست خورديم و در کدام چارچوب توافقي نيست.

قوچاني کل انتخابات را به مرحله دوم آن تقليل داده است. من با او موافق نيستم که ما از راست تندرو در يک انتخابات رقابتي شکست خورده ايم. اتفاقا برعکس تصورم آن است که چون اين جريان افراطي در يک انتخابات رقابتي توان پيروزي نداشت دست بکار تغيير در شيوه رقابت شد و با تقلب و رويه غير قانوني فرد مورد نظر خود را از صندوقها بيرون کشيد.

فراموش نکنيم که در مرحله اول به گفته صريح کروبي و هاشمي و حتي به گفته کمتر صريح خاتمي انتخاباتي آلوده برگزار شد و احمدي نژاد در چنين وضعيتي و با زور دگنک به دور دوم رفت. قوچاني اگر حتي به همين اخبار پيدا و اندک منتشر شده و نه اخبار پنهان و فراوان منتشر نشده هم توجه مي کرد چنين با قاطعيت نمي گفت که در يک بازي نسبتا رقابتي بايد توان «پذيرش شکست» را داشته باشيم.

ترديدي نيست که بايد شجاعت پذيرش شکست را داشت. مگر در انتخابات رقابتي شوراي شهر دوم کسي چون و چرا کرده است؟ همه فعالان سياسي اصلاح طلب بدون استثنا پذيرفتند که در آن انتخابات شکست خورده اند. ليکن بعيد ميدانم که محمد آقاي قوچاني حذف شدن عليرضا رجايي را از مجلس ششم شکست بداند و مثلا کساني را که به آن معترض بودند شماتت کند که توان پذيرش شکست نداشته اند. آخر اينجا که ديگر شکست معني ندارد. حريف از قوانين بازي عدول کرده است و اگر کسي به جاي سرباز پياده با چند وزير شطرنج بازي کند خب معلوم است که حريفش شکست خواهد خورد. اما اينکه ديگرشکست در بازي شطرنج نخواهد بود. چون قوانين بازي شطرنج اجازه حضور چند وزير را در بازي نمي دهد.

در اينجا ست که توصيف قوچاني به اينکه «اصلاح طلبان از دموکراسي شکست خوردند» نادرست به نظر ميرسد.عجيب است که اين سخن را تعداد زيادي از دوستان ما مي گويند. گويي اين هم بخشي از ژست دموکرات بودن است که در چنين موقعيتهايي بدون توجه به اينکه حريف چه تمهيداتي کرده و و در کدام چارچوب حرکت کرده و چه برسر انتخابات آمده است بپذيريم که شکست خورده ايم.

بله با قوچاني از اين منظر موافقم که ما زورمان به بسيج و سپاه پاسداران نرسيده است و نبايد هم مي رسيد. اصولا انتخابات که يک رقابت نظامي نيست تا بگوييم ما در آن شکست خورديم. قوچاني ماجراي مرحله اول را فراموش کرده و فقط به مرحله دوم انتخابات مي پردازد. در حالي که اصولا اگر آنچنان که خاتمي کروبي و هاشمي گفته اند اين مرحله مخدوش باشد ( به هر دليل) اصولا مرحله دوم آن قابل بحث نخواهد بود. اوميگويد:« يك تخلف جدي رخ داده است و آن چيزي جز «بسيج» راي‌دهندگان به احمدي‌نژاد نيست. اما اولاً نفس «بسيج» راي‌دهندگان ايرادي ندارد و اين ايراد ما بود كه نتوانستيم نيروهاي خود را بسيج كنيم ثانياً دخالت «بسيج» در انتخابات امري غيرقابل اثبات است گرچه قطعاً غيرواقعي نيست ولي اين 17 ميليون نفر فقط بسيجي نبودند كه اگر 17 ميليون بسيجي داشته باشيم بايد ايران را پادگان بناميم نه جمهوري».

در اينجا باز هم محمد آقا انتخابات را به مرحله دوم تقليل ميدهد. جالب آنکه او خود تاکيد ميکند که اگر معين به مرحله دوم رفته بود او اکنون رئيس جمهور بود. يعني در واقع هر که با هاشمي رقابت ميکرد از آنجا که او شاخصترين سمبل حکومت بود پس رقيبش راي لازم را بدست مي آورد. بنا بر اين پيش از آنکه به مرحله دوم بپردازيم که تحليل آراي بدست آمده چندان پيچيده نيست بايد به تحليل آراي مرحله اول پرداخت که چگونه احمدي نژاد بعنوان نفر دوم بالا رفت. در اين مرحله است که آن سازماندهي معني ميابد.

من نمي فهمم که چرا قوچاني معني بسيج کردن را صرفا به هماهنگي و يکساني آرا تقليل داده است. آيا مثلا اخبار متعدد و متواتري که از جابجايي صدها هزار شناسنامه در روزهاي قبل از انتخابات بگوش ميرسيد کافي نيست که بدانيم در بسيج راي دهندگان عوامل غيبي هم شريک شده اند و آرايي که به صندوق ريخته شده بيش از حق واقعي هماهنگ شده گان بوده است؟ قوچاني ميگويد اين ادعاها قابل اثبات نيست. خب بديهي است که قابل اثبات نباشد. آيا آن اراده قهاري که چنين کرده است تا جايي که حتي زور کروبي و هاشمي (استوانه هاي سابق جمهوري اسلامي) به آنها نمي رسد اجازه اثبات چنين چيزي ميدهد؟

آيا اصولا چون امکان اثبات چنين چيزي وجود ندارد ما بايد بپذيريم که در يک رقابت دموکراتيک شکست خورده ايم؟ با اين منطق ديگر امکان هيچگونه اعتراضي به آنچه مي بينيم اما اثبات نمي شود نخواهد ماند. فرضا ديگر چگونه ميتوان از حقوق پايمال شده زندانيان سياسي سخن گفت. خب آنرا هم در سيستم قضايي موجود نمي توانيم اثبات کنيم.

به هر حال فکر ميکنم اتفاقا وظيفه ما روزنامه نگارها همين است که با وجود عدم امکان اثبات خيلي از اين اعمال غير قانوني نسبت به پيگيري آنها حساس باشيم . و اين نشانه دموکرات بودن ما نيست که حريف هرچه کرد و با هرعمل غير قانوني و نادرستي که موفق شد برنامه اش را پيش ببرد ما هم به آن تن دهيم. ممکن است محمد عزيز بگويد فرضا اين را هم پذيرفتيم چه ميتوان کرد. عرض من اين است که بگذار حداقل در تاريخ بماند که ما کودتاي صورت گرفته را مشروعيت نداديم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
June 27, 2005  
دموکراسی ايرانی، تقلب و درويشی  
 

در باره اخلاق شکست

در نگاه به ماجرای تقلبات انتخاباتی، بيشتر، سوی متقلبان ديده و بررسی شده است. اما فهم اين ماجرا بدون بررسی سوی ديگر ناقص است. در واقع تحليل اين سوی ديگر برای شناخت ما جماعت ايرانی بسيار اساسی است. می کوشم نکاتی را قلم انداز بياورم اما آنچه می آورم لزوما فهرست همه مسائل قابل طرح نيست. شما هم می توانيد اگر دوست داشتيد نکات ديگر را بر آن بيفزاييد. چه به هر حال اين شناخت همه ماست و همه ما بايد در آن شريک شويم تا استنباطی روشن تر از خود پيدا کنيم. پايه راهنمای من همان است که چندبار پيش از اين به آن اشاره کرده ام: اگر از رنجهايی که می بريم سودی و شناختی همپايه توانی که از ما سوخته به دست نياوريم از چه چيز ديگر به دست خواهيم آورد؟

1 ما ملت معمولا دوست داريم تقصيرها را به گردن دولت و حاکمان و مديران و بزرگترها مان بيندازيم. نشد به گردن خواهر و برادر و رفيق و همسايه مان. نشد به گردن نيروهای خارجی. آن هم نشد به گردن بخت و اقبال و شانس. بعضی وقتها هم به گردن همه آنها يا دستچينی از آنها. ما کمتر مسئوليت خود را قبول می کنيم. اين کار برايمان کمرشکن است. فراموش می کنيم که پذيرش مسئوليت آغاز بلوغ اجتماعی است. پايه دموکراسی است.

2 نه اينکه در اين انتخابات طرف بازنده و طرفهای بازنده از خود-انتقادی طفره رفته باشند. نرفته اند؛ و بخصوص بازندگان دور دوم به دليل خصلت روسنفکرانه خود طبعا کوشيده اند بخش هايی از مسئوليت خودرا بپذيرند. مشکل در اينجاست که انتقاد از خود به دور از خصلت دموکراتيک انجام می شود: فقط مسئوليت خود ديده می شود. به اين می گويند خود-تخريبی نه انتقاد و بازسازی خود. در هر تعامل اجتماعی يک رابطه دو سويه برقرار است. قدرت انتقاد از خود وقتی يک قدرت سازنده و پويا ست که به اندازه قدرت انتقاد از رقيب باشد. اگر فقط از خود انتقاد کردی به هيچ وجه وظيفه روشنفکرانه ای انجام نداده ای. به عبارت ساده هر قدر از خودت انتقاد کنی و هر قدر خودسازی کنی بدون وادار کردن رقيب به پذيرش سهم خودش از خطاها به نتيجه مثبتی در تعامل بعدی نمی رسی. می شوی آدم سالم سر به زيری که هر وقت لازم شد رندان توی سرش می زنند و حق اش را می خورند و سوارش می شوند!  

3 در هر پذيرش مسئوليتی تعادلی وجود دارد. اگر اين تعادل به هم خورده باشد اصلا به اين معنا نيست که شما آدم بالغ و مسئولی هستيد چون هميشه حاضريد مسئوليت خود را قبول کنيد. بدون حفظ تعادل و دفاع موثر و جسورانه از تعادل تنها می توان نتيجه گرفت که شما آدم ترسويی هستيد که در هر موقعيتی که حق تان زير پا گذاشته شد حاضريد قبول کنيد که تقصير از شما بوده است! در اين حالت شما هنوز در همان مرحله بند 1 هستيد. جز اينکه به جای مقصر شمردن در و ديوار و زمين و زمان هميشه خودتان را مقصر می دانيد. 

4 اين خصلت که ظاهری بزرگوارانه دارد در واقع ضعف بزرگی است که من نام آن را درويشی می گذارم. درويشی متاسفانه با دموکراسی جور نيست. درويشی اگر گذشت و بلندنظری باشد در جايی معنای درستی دارد که شما از حق خود بگذريد تا طرف مقابل شما رشد کند و تاثير بگيرد و اخلاق بياموزد. درويشی در مقابل خطای انسانی و غير عمدی معنا دارد. در مقابل خطای برنامه ريزی شده و عمدی درويشی سم مهلک است و پوششی برای تن دادن به ظلم و تسليم به ظالم. درويشی در اين چارچوب به معنای آن است که شما از گرفتن حق خود ناتوان ايد. درويشی حقيقی در اينجا پذيرش ناتوانی است و اعلام آن و نه پوشاندن آن و توجيه آن. اعلام اين ناتوانی دست کم گامی به جلو ست در شناخت واقعيت های سمج و از خطر فريب خود و ديگران برکنار است. اخلاق دموکراسی به "صراحت" ولو در پذيرش ناتوانی نزديک تر است. 

5 گرچه مظاهر اين تسليم درويشانه اين روزها در بسياری از نوشته های روزنامه ای و وبلاگی ديده می شود اما نامه های کروبی و رفسنجانی به عنوان اوج مظهريت اين روحيه ايرانی بسيار از اين بابت شاخص و قابل مطالعه اند. آقای رفسنجانی می خواهد در دادگاه عدل الهی شکايت خود را از تخلفات سازمان يافته طرح کند. در حالی که آن دادگاه حتما از خود سلب صلاحيت خواهد کرد! به نظرم در آن دادگاه به ايشان خواهند گفت که حق دنيوی را بايد در دادگاه دنيوی گرفت. شکايت درويشانه به دادگاه عدل الهی آن هم از طرف کسی که يکی از قدرت های اصلی نظام جمهوری اسلامی است پذيرفته نيست. اگر واقعا کسی مثل رفسنجانی نمی تواند حق خود را در يک دادگاه اسلامی و دنيوی بگيرد يا حداقل دعوای خود را به چنان دادگاهی ببرد آيا می توان اميدی به احقاق حق کسی ديگر در جمهوری اسلامی داشت؟ آيا همين شکايت درويشانه او نشانه آن نيست که نظامی که او هم از سازندگان آن بوده است نه دموکراتيک است نه عادلانه و نه اسلامی؟ 

6 دموکراسی ايرانی اين است. بیهوده پای دموکراسی فرانسه و کجا و کجا را به ميان نکشيد. ما مردمی هستيم با خصلت های ويژه خود. با تاريخ و فرهنگی ديگر. تاريخ و فرهنگی که به ما می آموزد  با تقلب کنار بياييم. دعواهای حقوقی مان را به جای مطرح کردن در دادگاه صالحه به دادگاه عدل الهی ببريم. و درويشانه بگوييم زمانه گر با تو نسازد تو با زمانه بساز! دوستان سياست پيشه و کتاب خوان و روشنفکر بهتر است به اين گره های اصلی بينديشند. دموکراسی نه انتخابات است نه پارلمان نه آزادی بيان. می بينيم که می توان هم انتخابات داشت و هم پارلمان و هنوز دموکراسی نداشت و می توان آزادی بيان را از يک سو به آزادی اتهام زدن فروکاست و از سوی ديگر به آزادی خضوع درويشانه و انتقاد از خود يکطرفه. دموکراسی وقتی دموکراسی است که فرد بويژه وقتی دستش به قدرت بند نيست به اتکای قانون بتواند حق خود را بگيرد و دعوای خود را طرح کند و مطمئن باشد که اگر حق با اوست کسی جرات نمی کند آن را زيرپا بگذارد.  

7 دموکراسی دوستان عزيز با نهان روشی و درويشی سازگار نيست. فايده ای ندارد که در نهان همه تقصيرها را به گردن طرف مقابل بيندازيم و در عيان بگوييم دموکراسی همين است و بايد نتيجه آرا را پذيرفت. يا بنا به هر مصلحتی سکوت را تبليغ کرد و پای دادگاه عدل الهی را به ميان کشيد. اين دموکراسی نيست. دموکراسی تنها با روش های متناسب خود دموکراسی می شود که کنار آمدن با تقلب سازمان يافته جزو آن نيست. بهتر است با اين حقيقت آشکارا رو در رو بايستيم و چيزی را که دموکراسی نيست دموکراسی نخوانيم. اگر نمی توانيد تابع اصول دموکراسی باشيد خود را و ديگران را فريب ندهيد. فاش بگوييد که قدرت سلطانی بيشتر از توان شما در پيشبرد دموکراسی است. اخلاق دموکراسی اخلاق صراحت و شفافيت است نه اخلاق سلطانی. نتيجه مهم نيست. اصلا. روش مهم است. 


در وب:

دايه های مهربان تر از مادر، در باره برنامه فرهنگی آقای رئيس جمهور، آدم و حوا ( براساس اين تحليل که حکومت هر چه بيشتر از روحانيون فاصله می گيرد و به سمت نظاميون می رود، شايد اين برنامه ها هم ممکن باشد. در بخشی هم قاقا لی لی برای جبران تقلب ها بايد تلقی شود تا شما زياد اعتراض نکنيد! به هر حال خوب است در فرصت جداگانه ای به اين مهم برسيم که به قول مشارکتی ها ملت عزيز در صورت "تمکين به نتيجه" چه عايدش خواهد شد.) 

آخرين ايستگاه علی شاه: اين مقاله تند و صريح و بی سابقه گاردين هم نشان می دهد که در غرب در باره فساد سياسی و تقلب انتخاباتی در ايران و گرايش اين کشور به سلطانيسم چگونه فکر می کنند:
Ali Shah's last stand:The Khamenei regime's consolidation of power in Iran has a last-ditch feel to it. Martin Woollacott, Monday June 27, 2005, The Guardian

Ali Shah is the disrespectful nickname Iranians have in recent years bestowed on Ayatollah Ali Khamenei, …The ultimate destination in a journey of this kind is an authoritarian state without authority, … Mahmoud Ahmadinejad, a former mayor of Tehran whose politics are fundamentalist to the point of simple-mindedness, marking the point at which the Khamenei regime has passed over into a fearful consolidation of power that has no room even for a loyal opposition. …Khamenei and his fellow conservatives, by contrast, have increasingly come to depend only on the security state, and upon the physical coercion, or the threat of it, …Certainly, the losing candidates in the presidential election charge that the assets of the security state were deployed on a large scale to ensure his victory. …it was not the only reason Ahmadinejad won. His diatribes against corruption and his pledge that oil wealth would be used to improve the lives of ordinary people had an impact. Yet this is precisely the field in which he cannot deliver.
The Islamic republic is both a corrupt regime and one where connections count for everything. …For western countries, the main problem represented by this victory is that it entrenches those least sympathetic to rapprochement with Europe and America and least likely, in particular, to give way on nuclear enrichment, …Its confrontation with the US will almost certainly sharpen, and the possibility of a US attack, if there is no concession on nuclear matters, while still not high, will increase. What is both worrying and hopeful for Iranians is that this consolidation of power has a last-ditch aspect about it. Khamenei has increased control, but the regime has lost flexibility and much of whatever legitimacy remained. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
June 26, 2005  
خزانه غيب انتخابات  
 

بر خلاف فتيله های پايين کشيده، کمتر از 24 ساعت از اعلام رئيس جمهوری احمد نژاد ( سرمقاله شرق به عنوان رسانه طرف بازنده و پيام خاتمی به عنوان مجری بازی برای نمونه)، می توان درک کرد که فشار فاتحان عمليات انتخابات برای تحميل سکوت مهمتر از تصميم شکست خوردگان برای خاتمه دادن به گفتگوها بر سر انتخابات است. به هر حال، اگر چه منابع رسمی بنا به مصالح خود و در برابر فشار سياسی- امنيتی و هم برای تجديد قوا ناچار به سکوت اند اما رسانه های غيررسمی مانند وبلاگ ها هنوز حرفهای بسياری برای طرح کردن دارند تا آنچه واقعا اتفاق افتاد را تبيين کنند و پيامدهای آن را برشمارند. از ميان گفتنی ها نگاهی دوباره به دو سه مقوله از همه واجب تر به نظر می رسد؛ تقلبات انتخاباتی يکی از آنهاست.

با انتشار نامه رفسنجانی ديگر بايد روشن شده باشد که ماجرای اين انتخابات مصداقی است از  "صورتی در زير دارد آنچه در بالاستی". جميله کديور در دو يادداشت اخير خود کوشيده است بر بحث شيرين تقلب روشناييهايی بيفکند. من نيز استدلال های خود را مطرح می کنم.

کسانی که از يک موضع ظاهر الصلاح فکر می کنند که بايد نتايج انتخابات را پذيرفت چون دموکراسی همين است، خوب است بعضی نکته ها را دوباره مرور کنند:

الف- مشکلات نظری
- اگر کسی بگويد که نتيجه انتخابات درست است خودبخود ادعا کرده است که اولا در جمهوری اسلامی انتخابات يک اصل پذيرفته شده دموکراتيک است، ثانيا اين نظام برای رای مردم احترام قائل است، ثالثا دخالت در انتخابات بی معنی است، رابعا برای جمهوری اسلامی فرقی نمی کرده است که احمدی نژاد برنده شود يا معين يا کروبی يا رفسنجانی و يا قاليباف و اين فقط رای مردم بوده که سرنوشت نامزدها را تعيين کرده است. اگر کسی بتواند از همه اين ادعاها دفاع کند آنگاه می تواند بگويد که نتيجه انتخابات را بايد به عنوان يک نتيجه دموکراتيک و واقعی پذيرفت و هر کس آن را نپذيرد دارد جر زنی می کند و حالا که نامزد مورد علاقه او رای نياورده زير ميز بازی می زند. از آنجا که نمی توان از اين ادعاها دفاع کرد بايد قبول کرد که به احمدی نژاد "کمک شده" تا برنده شود.  

ب- واقعيت و سيره تاريخی
- در طول عمر انقلاب بجز دو مقطع رئيس جمهوری بنی صدر و رئيس جمهور شدن خاتمی و مجلس اول و مجلس ششم (هر کدام به دلايل روشن خود) انتخابات تنها گرفتن تاييد برای نامزدهايی بوده است که مورد نظر نظام بوده اند ( در مورد رياست جمهوری مثلا: رجايی، خامنه ای، رفسنجانی دو دوره). از زمان اعمال اصل استصواب در نامزدی مجلس هم ديده ايم که چگونه نامزدهايی که مورد نظر بوده اند به مجلس راه می يافته اند ( مثلا پر کردن مجلس از نامزدهای راست از مجلس چهارم به بعد و بويژه در مجلس هفتم که اين يکی هنوز در خاطره عمومی حضور دارد و مشمول مرور زمان نشده!). بنا به اين اصل، در انتخابات فعلی هم نامزد مورد نظر نظام به رياست جمهوری رسيده است.  

ج- شواهد موجود در انتخابات فعلی
در اين زمينه نامه های کروبی و رفسنجانی به عنوان دو کارگزار با سابقه نظام اسلامی دو سند تاريخی اند. من تنها به اين نکته اشاره می کنم که تخلفات سازمان يافته که در اين دو نامه آمده تعبير بهداشتی برای تقلب و رای سازی به نفع نامزد برنده است. در باره نظر کسانی هم که می گويند تخلفاتی اگر بوده جزئی بوده سه نکته را برای تبيين يادآوری می کنم:
نکته اول: اگر تخلفات جزئی بود شکايت آشکار از آن در نامه اين دو نفر معنی نداشت.
نکته دوم: وقتی صحبت از تقلب می کنيم برخی دوستان تقلب يکی دو ميليون رای را ظاهرا می پذيرند اما اشکال می کنند که فاصله آنقدر زياد است که نمی توان گفت ناشی از تقلب است. در جواب به اين اشکال خوب است به اين نکته ها توجه کنند:
- تقلب اساسی و سرنوشت ساز در دور اول صورت گرفته است. در اين دور با همان يکی دو ميليون خيلی چيزها جابجا می شود!
- تقلب برای تغيير در نتيجه صورت می گيرد. هيچکس تقلب را برای تقلب انجام نمی دهد. انجام می دهد تا به نتيجه برسد. بنابرين اگر قبول کنيم تقلب شده است بايد قبول کنيم تقلب به ميزانی انجام شده که تغيير لازم عملی شود. اگر نمی توان باور کرد که فاصله 7 ميليونی را مثلا بتوان با تقلب ايجاد کرد بايد ديد برای کسی که در دور اول تقلب يکی دو ميليونی را انجام داده چه مانعی وجود داشته که نتواند تقلب 7 ميليونی انجام دهد؟ تا زمانی که سيستم نظارتی بر انتخابات همين است که هست و داور و ناظر خود مظنون به دخالت و تقلب است شما می خواهيد از چه کسی حساب بکشيد  و شکايت از آنها را به کجا ببريد؟ شکايت دوباره پيش خود متقلبان می رود و طبيعی است که به جايی نمی رسد! يکبار ديگر اين جمله هاشمی را بخوانيد تا ببينيد اين دور باطل است: "بنا ندارم كه در مورد انتخابات، شكايت به داورانى كه نشان دادند نمى خواهند يا نمى توانند كارى بكنند ببرم."

نکته سوم: فرض می کنيم اصلا تخلفات جزئی بوده است و شورای نگهبان و ناظرانش آنچنان دقيق به کارها رسيدگی کرده اند که حتی بازرس ويژه وزرات کشور را هم که می خواسته از حدود خود خارج شود بازداشت کرده اند. فکر نمی کنيد يک چيزی اينجا شعور من و شما را به بازی گرفته است؟: اگر شورای نگهبان آنقدر بی تعارف است در اجرای قانون که حتی بازرس ويژه را هم بازداشت می کند می شود لطفا اعلام کند برای "تخلفات جزئی" ديگر که ظاهرا ارتکاب آن را می پذيرد چند نفر را بازداشت کرده است؟ حساب و کتاب اين تخلفات چيست؟ کجا انجام شده و به چه ترتيبی انجام می شده است؟ و چه کسانی در چه رده ها و مسئوليت هايی تخلف کرده اند؟ شورای نگهبان با جرات تمام از پروژه ای برای تقلب صحبت می کند. اين پروژه در دور اول چگونه انجام شده است؟ در دور دوم چگونه و چقدر در جمع آرا موثر بوده است؟   

انتخابات به شيوه چريکی
آقای احمدی نژاد از دو سال پيش که به مقام شهردار تهران رسيد با عمليات حساب شده ای به عرضه خود و تحبيب قلوب پرداخت. وقتی در انتخابات نامزد شد الگويی را اجرا می کرد که کرباسچی ناکام گفته می شد می خواسته اجرا کند: از شهرداری به رياست جمهوری رسيدن. روش او در برخورد با شورای هماهنگی اصول گرايان چنان پر از نخوت بود که امروز معنای آن به اين حساب بايد گذاشته شود که پشت اش گرم بوده است. تا اينجا هنوز مساله قابل توجيه است اما نحوه پيروزی او در دور اول بسيار سوال برانگيز است. احمدی نژاد با روشی پيروز شد که بيش از آنکه به روش های دموکراتيک شبيه باشد به عمليات غافلگيرانه نيروهای امنيتی شباهت داشت. نيروهای چريکی و امنيتی معمولا از روش کمين و غافلگيری برای ضربه موثر استفاده می کنند. تعبير چراغ خاموش که در باره او به کار رفت هم باز تعبير بهداشتی برای همين روش است. کسی که نامزد واقعی مردم است و آنهم دومين شانس رياست جمهوری (بر اساس نتايج دور اول) و بعد رئيس جمهور کشور بر اساس 17 ميليون طرفدار نمی تواند تا شب انتخابات بی سر و صدا مانده باشد و در هيچ نظرسنجی و گمانه زنی سياسی مطرح نشود اما بيکباره صاحب رای شود. اين روش روش کسی است که اصلا نيازی به رای ندارد چون رای اش در خرانه غيب محفوظ است!

کسانی که اين روزها می کوشند بر اساس اين نوع رئيس جمهور شدن در باره دلايل رای آوردن احمدی نژاد تحليل به دست دهند و مثلا بگويند علت رای آوردن او توجه او به معيشت و فقر مردم بود نخست بايد به اين سوالها و نکته ها پاسخ داده باشند تاميزان تاثير هر مولفه بدرستی وزن شده باشد.

در وب:

گاری انتخابات، عطاء الله مهاجرانی 
پيروزی اليگارشی نظامی بر اليگارشی روحانی، آينده آبی 
بی کفايتی، بی صداقتی، بی جسارتی، فرانکولا


نيز:

تست چهارجوابی در باره انتخابات در ايران، رضا قاسمی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
June 25, 2005  
بازی تمام شد  
 

رفسنجانی شکست خورد! شکست او بمب خبری خواهد شد. اما من شکست او را نه وقتی که احمدی نژاد حائز اکثريت اعلام شد فهميدم بلکه وقتی فهميدم که رفسنجانی گفت به هر خانواده ايرانی 10 ميليون تومان سهام می دهد (ياد معين افتادم با آن وعده های نشدنی! فقط آدمی که می داند انتخاب نمی شود اينطوری حرف می زند يا آدمی که می خواهد به هر قيمتی انتخاب شود.) من وقتی فهميدم رفسنجانی شکست خود را حس کرده است که موقع رای دادن گفت جبهه اعتدال اسلامی تشکيل خواهد داد.

رفسنجانی بايد می دانست که مساله توفيق احمدی نژاد از مانور روی فقر مردم نيست. فقر بهانه و دستاويز نامزد رهبر بود. وانگهی فقرزدايی اگر به احمدی نژاد می آمد، باری، به رفسنجانی نمی آمد. او نبايد دنباله رو شعارهای احمدی نژاد  ( يا کروبی) می شد. او از توان خود برای خلع سلاح کردن انتخابات از- پيش-انجام-شده استفاده نکرد. سرنوشت صندوق ها از مدتها پيش معلوم شده بود.

رفسنجانی از همانجا شکست خورد که معين. فرصت سوزی برای سياستمدار بزرگترين آفت است بخصوص وقتی با ارزيابی نادرست از شرايط همراه شود مهلک است. اگر معين به حکم حکومتی نه گفته بود امروز وضع ديگری داشتيم. اگر رفسنجانی هم برای دور دوم شتاب نمی کرد و پای تقلبات انتخاباتی دور اول می ايستاد وضعش اين نمی شد که شد.  

رفسنجانی بايد بهتر می دانست که رهبر تصميم خود را گرفته است و انتخابات قرار است تنها مهر تاييد محکمه پسند بر تصميم او باشد. نفهميدن اين نکته اگر از معين قابل قبول باشد که از مرکز قدرت دورتر بود اما از رفسنجانی قابل قبول نيست. اما او مغرورتر از  اين حرفها بود که بداند مساله "انتخاب" مردم نيست. او شايد بر سر همين نکته بود که ماهها تامل می کرد که بيايد يا نيايد. اما آمد و شرايط طوری شد که از آن بهتر تصور نمی کرد و مردم پشت او جمع شدند؛ اما باز هم شکست خورد.  او هم به دام وسوسه دوم خرداد افتاد و مثل معين فکر می کرد خاتمی وار به رياست جمهوری خواهد رسيد.

رفسنجانی شکست خورد تا بفهمد که وقتی سياستمداری دوره اش تمام شد بايد برود. يا به هياتی تازه بايد بيايد. او شکست خورد تا ياد بگيرد تکرار تاريخ ناممکن است. حالا برای او و ديگر سياستمداران ايرانی فقط يک فرصت ديگر باقی است. آنها اگر هنوز می خواهند در صحنه بمانند – که ظاهرا چاره ديگری هم ندارند وگرنه نابود خواهند شد-  بايد "تغيير نقش" دهند. بايد از تکرار خود دست بردارند و موقعيت جديد را با مردم و در کنار ايشان بسنجند. بويژه رفسنجانی که با ائتلاف ملی گروههای وسيع روشنفکران پشت سر او تا حدود زيادی اعاده حيثيت شده است. مردم نشان دادند که می توانند خطاهای رفسنجانی را اگر فراموش نمی کنند اما ببخشند زيرا او به هر تقدير در کنار مردم قرار گرفت. موافق با ائتلاف باشيم يا مخالف با آن نمی توانيم انکار کنيم که اين سرمايه بزرگی است که رفسنجانی حتی بدون رئيس جمهور شدن هم می تواند بر آن تکيه کند. جبهه اعتدال اسلامی می تواند زاده شود و به کودک نيمه جان جبهه دموکراسی و حقوق بشر کمک کند تا آمال اصلی اميدباختگان اين انتخابات را نمايندگی کند.

در سوی انتخاب احمدی نژاد هم من شخصا فکر می کنم اين بهترين اتفاقی است که می توانست در شرايط اسفناک انتخاباتی اينچنين بيفتد. از کوزه همان برون تراود که در اوست. تحليل  از موقعيت جديد رهبر و دولت بماند برای کمی بعد تا ببينيم چرا رئيس جمهور شدن احمدی نژاد به شيوه ای که اتفاق افتاد ممکن است بيشتر از هر اتفاق ديگر به نفع جريان تغييرات دموکراتيک باشد؛ اما حاليا بايد به دوستانم دست کم بگويم که وقت خواندن شعرهای سوزناک و خودتخريبی و نا اميدی و دامن زدن به نا اميدی نيست. در واقع در اين مورد هم ديگر دنيا تغيير کرده است و انتظار رفتار ديگری بايد از خودمان داشته باشيم در برابر شکست. آنهم شکستی که هيچ سرشکستگی برای ما ندارد. شما همه بهترين تلاش خود را کرديد تا دموکرات باشيد. همه جور مصلحت سنجی را هم گردن نهاديد. اين انتخابات از نظر بحث های فراگير و اتکا به خرد جمعی بهترين انتخابات در طول عمر انقلاب بود. اما حريف انتخابات شما جوانمردانه بازی نکرد. وگرنه نتيجه بازی چيز ديگری بود. اما اگر بازی انتخابات تمام شده است بازی های ديگر آغاز شده است. در شرايط شکست، نقد و بازسازی اصل است و بازگشت به ميدان. راه ديگری نيست.  

در وب:

خوش شانسی های آقای احمدی نژاد، وب نوشت

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
June 24, 2005  
زندگی از شنبه همچنان ادامه خواهد داشت  
 

 و نه ترسی ايشان را ست و نه اندوهی

1 به تجربه سالهای اول پس از 1357 که يکباره دستگاه تبليغاتی عظيم دولت انقلاب بر اساس الگوی برادر بزرگ شوروی به راه افتاده بود، و نيز به قياس ساده کارکشته شدن اين دستگاه در طول 27 سال پس از آن، می گويم که بخش اعظم ترس انداختن در دلها از عقبگرد به نوعی طالبانيسم کار روانشناسان تبليغاتی است که بسادگی می توانند در خدمت يکی از استوانه های انقلاب درآمده باشند. جنگ روانی تخصص جمهوری اسلامی و مقامات ارشد و ماموران آنهاست.

2 بنا به تجربه سالهای سخت پس از انقلاب و درگيری های گروهی که از خيابان تا دانشگاه و حتی درون هر خانه ادامه داشت و برادر برادر را لو می داد يا به يکديگر پشت می کردند تا هر يک ايدئولوژی خود را دنبال کنند، می گويم چنان سالهايی باز نخواهد گشت. مردم ما تجربه انقلاب را نداشتند. انقلاب هم هنوز خود را عريان نکرده بود و اميدهای انقلابی زنده بودند. اما همچنان که انقلاب ناتوانی های خود را آشکار کرد مردم آموختند و دانستند چگونه همه مانع ها و چهره های زهد فروش عبوس را دور بزنند و زندگی ايرانی خود را ادامه دهند. امروز تجربه ما و تحولات جمعيتی ما و نسبت آگاهی های اجتماعی ما و نيز وضع جهانی و فرومردن مشعل انقلابيگری و درآمدن جهان از نظام دو قطبی و پيدا شدن اينترنت و افزون بر آن تجربه 8 سال آزادی های نسبی و 16 سال تغيير الگوی مصرف اقتصادی و فرهنگی بيشترينه مردم ما و رام شدن بسياری از انقلابيون داغ آن سالها – به نمونه اصلاح طلبان امروزی-  و مزه کردن رفاه زير دندان گروههای وسيع مديران و امربران و مقامات – به نمونه خانواده رفسنجانی و کارگزاران- و از همه مهمتر رشد جنبش زنان ايران و بسيار چيزها از اين دست، بازگشت به طالبانيگری غيرممکن است. ولی زير هجوم اين آتشباری تبليغاتی کمی اعتماد به نفس را از دست دادن طبيعی است. اما از شنبه اعتماد به نفس تان باز خواهد گشت!

3 انتخابات جاری سه قطب درون-حکومتی داشت: رهبر در مقابل دو رقيب قديمی اش. رقيب چپگرای تندرو-در-شعار و کندرو-در-عمل و ناتوان از اقدام سياسی، در همان گام اول زمين خورد. سياست رهبر برای شکستن معين و چپگرايان اسلامی اين بود که دست  رفسنجانی را به مقدار زياد و دست قاليباف را تا حدودی بازبگذارد تا ميدان را از اين رقبای خوش خيال بيانيه پرداز بگيرند. آنها درست جماعت شهرنشين را هدف گرفتند و 10 ميليون رای را قاپيدند و شورای نگهبان هم به کمک آمد تا معين با 4 ميليون رای به مقام پنجم قناعت کند و نماينده واقعی رهبر يک گام جلوتر آيد. در مرحله بعدی آن سياست ديگر شد. حالا رفسنجانی با تير طالبانيگری به زدن کوتوله ايده آل رهبر مشغول است و احمدی نژاد هم با همان سياست قديمی رهبر که ارعاب افکنی و گنده حرف زدن است و شعارهای جهانی فرو-مرده انقلابی را تکرار کردن می خواهد ثروت مردم را از دست چپاولگران بگيرد و به مردم که صاحب حق واقعی اند بسپارد ( ببين که انقلاب از کجا به کجا رسيد و چگونه خلاصه شد در "شعار" فقرزدايی). توفيق رفسنجانی در جمع کردن طبقه متوسط سابق و لاحق پشت سر خود است و توفيق احمدی نژاد دل مردم زجرديده فقير و خسته-از-در-جا-زدن را بردن.

4 هر طرف اين جنگ که ببازد يا ببرد وضع ما مردم بی نماينده و بی نامزد فرق چندانی نخواهد کرد. اگر فردا احمدی نژاد برنده اين جنگ باشد شکست خورده ما نيسيتم بلکه استوانه ای از استوانه های انقلاب است که پشتش به خاک ماليده می شود. نتايج اين شکست از سرمايه ما چيزی کم نمی کند گرچه سود ما را از جهاتی ممکن است کم کند.  برای مردم فقير و آرزومندی هم که از بغض "دهانهای بزرگ و جيب های بزرگتر" – به قول کورش عليانی- رای به نماينده رهبر می دهند هم سرمايه تازه ای نخواهد بود. ورود احمدی نژاد  به راس قدرت تنها به شکل گيری ثروت در دست افراد تازه ای از  مديران ختم خواهد شد. جمهوری اسلامی نشان داده است که در فرهنگ بازاری اش رسيدگی به مساله فقر حداکثر به ايجاد کميته های خيريه مثل کميته امام می انجامد. نتيجه سوء مديريت اقتصادی مديران انقلاب از چپ و راست و ميانه که همه هم در صحنه حاضرند چيزی جز فقيرتر شدن شديد گروههای بزرگتری از مردم نبوده است. آمدن احمدی نژاد معجزه ای برای فقرا نخواهد بود. ولی اميدی برانگيخته است. آنها به همين اميد رای می دهند. سياستمدار هم به همين رای نياز دارد. و برای گرفتن آن می بينيم که چه ترفندها از هر دست نمی زند.

5 اگر رفسنجانی روی کار آيد که بحث ديگری است اما به نظر من ترس از روی کار آمدن احمدی نژاد کاملا مصنوعی است. رهبر با يک کاسه کردن مديريت های کلان کشور به سود خود و برنامه های خود آتشباری انتخاباتی را آتش بس خواهد داد. از آن پس او که برای اولين بار توانسته به موقعيتی بلامنازع دست يابد چنان به دفع "فتنه" های همه رقبای خود – که حال از حکومت جارو شده و در يک ائتلاف ملی به هم نزديک شده اند- مشغول خواهد بود که فرصتی برای ما نخواهد داشت. در اين جنگ پس از انتخابات که از سنخی ديگر است من گمانم آن است که رهبر به ما باز نيازمند خواهد بود. چنانکه برای دفع معينيان به شکل ما در آمد و از زبان ما سخن گفت. او حتی به رقبايش هم نيازمند است. پس باز هم جای نگرانی نيست! او نه می خواهد و نه می تواند به تکرار سالهای اول انقلاب بپردازد.

هيچ چيز در ايران عقبگرد نخواهد کرد. ما احمدی نژاد را هم با خود به جلو می بريم. ما برنده واقعی هستيم چنانکه برنده تمام سالهای انقلاب هم بوده ايم. زندگی ايرانی از شنبه به بعد همچنان ادامه خواهد داشت. اگر هاشمی را که می گفت هواپيمای اف 14 می خواهيم چه کنيم سياست آموختيم و اگر به مخملباف سينما ياد داديم و اگر آواز و موسيقی جوان پسند را به ساز و دهان خوانندگان تلويزيون گذاشتيم و گرد کرباسچی جمع شديم تا الگويی از تدبير مدينه بسازيم و دموکراسی را به امنيتی ها و بازجوهای سابق آموختيم و حجاب را به شکل خود در آورديم و هزاران کار کرده ديگر، باز هم می توانيم و خواهيم کرد. ما مردمی که مثل ماهی در آب تناقض زندگی می کنيم و مثل آب قصه سهراب و نوشدارو را روان ايم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
June 23, 2005  
نام و ننگ در انتخاب های اضطراری  
 

برای عباس معروفی

بدون شک بايد گفت که وضعيت امروز در ايران مثال يک انتخابات واقعی و حتی نيمه دموکراتيک هم نيست. حکومت معمولا بسته ايران تنها در زمان های محدودی مانند انتخابات به روی عامه مردم باز می شود و آنها امکان می يابند که خود را نشان دهند و خواسته های خود را مطرح سازند. به دليل فقدان سازو کار دموکراتيک شيوه تاثيرگذاری اين خواست ها بر حکومت نه مستقيم است نه حتمی؛ اما به نحوی کند و هدايت شده و در زمان دلخواه حاکميت يا در زمانی که ديگر  آنها را مهار نتواند کرد بر رفتار و جهت گيری حاکمان تاثير می گذارد.

مساله روشنفکران و دولت در ايران بنابرين هميشه يک گره اخلاقی دارد. آنها با حکومتی سرکوبگر روبرويند و شيوه رفتار آنان با دولت بشدت متاثر از آموزه ها و تنگناهای اخلاقی است. آنها بيشتر مواقع خود را "ناگزير" از رفتاری می بينند که در شرايط طبيعی به آن نوع رفتار تن نمی دهند. از اين رو روشنفکران در جوامعی مثل ما به روان های معذب تبديل می شوند.

انتخابات کنونی بدرستی بزرگترين مشکل اخلاقی را برای روشنفکران ايجاد می کند. آنها با صحنه ای روبرويند که خارج از قدرت آنها شکل گرفته و آنها را در برابر يک انتخاب بسيار دشوار قرار داده است. در فضای باز شده گذرايی که به وجود آمده آنها فرصت يک انتخاب ديگر دارند. اما اگر انتخاب کنند يا اگر نکنند و کناره بگيرند در هر دو حال به نتيجه ای تن داده اند که خواست آنها نيست.

در کارزاری که شکل گرفته است بازار اتهام سخت داغ است. روشنفکران تنزه طلب و ناب گرا روشنفکران عملگراتر را متهم می کنند. آنها نيز با حمله متقابل از اين انتخاب ناگزير دفاع می کنند. من وقتی از قلم محمد قوچانی خواندم که رای ندادن را خيانت به آزادی می دانست بسيار متاثر شدم. اما انحصار تعيين خائن و خادم آزادی تنها به دست قوچانی نيست. در اين کارزار حريفان مقابل هم می توانند همين برچسب را به کار برند و بگويند مثلا رای دادن خيانت است به آزادی. يا می توانند مانند فرخ نگهدار بگويند که از اين بازی تهوع آور کناره می گيرند. به نظر من در هر کدام از اين برچسب زنی ها يا تصميم ها و تحليل ها از نکته هايی غفلت شده است.

سالها پيش هواپيمايی سقوط کرده بود. در زمستانی سخت. کسانی از اين سقوط جان سالم بدر برده بودند. اما تيم های نجات به هر دليلی نتوانسته بودند تا چندين روز آنها را پيدا کنند. در ميان هول مرگ و سرما و گرسنگی شديد مسافران مجبور شده بودند با اکراه شديد از گوشت تن مسافران مرده سد جوع کنند. خوردن گوشت مردگان البته کار اخلاقی نيست. اما اصول اخلاقی اصولی برای شرايط طبيعی اند. شرايط غير طبيعی اخلاق ديگری دارد.

انتخاب موجود برای کسانی که دلی به اين سو يا آن سوی انتخاب دارند مشکلی اخلاقی پديد نمی آورد. اما برای کسانی که نه دلی به اين سو دارند نه تعلق خاطری به آن سو و بدتر از آن با اين سو و آن سو جنگيده اند يا از آنها پرهيز دارند و با اينهمه خود را ناگزير از انتخاب يکی از دو سو می بينند کاری به غايت دشوار است. 

در چنين شرايطی کار غير اخلاقی انتخاب کردن نيست. بلکه شتاب زده رفتن و احيانا شور و شوق نشان دادن و مشروط نکردن انتخاب است که غيراخلاقی است. بسياری از روشنفکران ما يا مدعيان اصلاح طلبی از اين بابت انتخاب شان غيراخلاقی است. کرنش کردن شماری از آنها و عکس يادگاری گرفتن و پاک کردن تاريخ سياهکاری هاست که غير اخلاقی است. نمی توان از همه خواست که مانند شيرين عبادی و اکبر گنجی و ناصر زرافشان باشند. اما می توان خواست و بجد هم خواست که روشنفکران چک سفيد به هيچ سياستمداری ندهند. تا سياست در کشور ما بسته و مافيايی و نيمه استبدادی است، روشنفکر نمی تواند به روی هيچ سياستمداری لبخند بزند. رای دادن از سر ناگزيری نه شادی و سرور دارد نه افتخار و خيال پردازی در باره نتايج آن. سايه سنگين اين رای اضطراری است که می تواند جبران ناگزيری انتخاب باشد. بازی چيده شده توسط بزرگان را بازی کردن افتخاری ندارد. هول و هراس باختن هم ندارد. ما ممکن است رای مان را بدهيم اما قلب مان را که نبايد ارزان بدهيم. کار اخلاقی در شرايط غيراخلاقی، "بازی حداقل" است نه حداکثر.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
June 22, 2005  
شکاف انتخاباتی يا شکاف اجتماعی؟  
 

1 شايد من کمی بدبين ام ولی در پشت اين "همبستگی" که در بيانيه ها و روزنامه ها می بينم برای رای به رفسنجانی و اعراض از خطر احمدی نژاد، انرژی لازم برای بسيج عمومی نمی بينم. بسيج قبلی تنها به برانگيختن 4 ميليون نفر برای رای به معين انجاميد. با رای معين و رفسنجانی اگر همه کسانی که بار اول رای دادند باز هم رای دهند هنوز بيشتر از 10 ميليون رای نمی شود. گمان نکنم رای کروبی هم به سمت اين بسيج روشنفکران بيايد. اگر آن رای جايی برود پيش رفسنجانی نخواهد بود. خودمان را گول نزنيم. سرجمع رای کروبی و لاريجانی و احمدی نژاد بيشتر از معين و رفسنجانی است. به نظرم آرای قاليباف است که بين دو قطب انتخاباتی تقسيم خواهد شد. اما به چه نسبت؟ با توجه به راستگرا بودن قاليباف احتمال اينکه بيشتر آرا به سمت احمدی نژاد هدايت شود کم نيست.

2 به نظر من تمام فرضيه های مبتنی بر توطئه که می گويد اين وضع پيش- آمده اصلا برنامه ريزی شده بوده تا رفسنجانی با قدرت به صحنه برگردد باطل است. استفاده ارباب سياست از آنچه پيش آمده بحث ديگری است اما تقابل حاضر يک تقابل جدی است زيرا پايگاه اجتماعی دارد. و رفسنجانی هم نمی تواند صد در صد بگويد حتما به صحنه باز خواهد گشت. نگرانی و تکاپوی روشنفکران هم گويا از همين است.

3 واقعيت اين است که احمدی نژاد چه دوست داشته باشيم چه نداشته باشيم صدای گروههای بی صدا در جامعه شده است. به نظرم بحث استفاده ابزاری از نيازهای مردم يا پشتيبانی سازمانی از احمدی نژاد درست است اما اغراق در آن ما را از واقعيت اجتماعی دور می کند. نبايد ترديد کرد که بسياری از مردم اکنون به او دلبسته اند. اين مردم همان مردمی نيستند که بيانيه های روشنفکران را می خوانند. اينها مردمی هستند فراموش شده. مردمی که چهره ندارند  اما رای دارند. آنها ارزش رای خود را بجا می آورند و آن را به کسی می دهند که او را به خود نزديک تر و صميمی تر می بينند. هر چند که اين "او" برای ما به شکل ديو جلوه کند.

4 در جامعه قطبی شده ايران که نشانه های آن از چند سال پيش به اين طرف عريان ديده می شود چنين تعارضاتی اصلا تعجب برانگيز نيست. اگر تعجب کرده ايم (و حتی اگر احمدی نژاد سوم هم می شد هنوز جای دوم از آن کروبی بود که باز هم تعجب می کرديم) راستش از آن است که روابطی را که در جامعه ايرانی به هم ريخته است درست نديده ايم. اين روزها همه بر فقر دست می گذارند. تا اندازه ای اين درست و بجا ست. اما مساله فقط اين نيست. آنچه در ايران به هم خورده است رابطه گروههای مرجع با اقشار مختلف مردم است. اين گروهها ديگر تاثير فراگير خود را از دست داده اند. به عبارت ديگر کسانی که اين روزها نام آنها را ذيل بيانيه ها می بينيم طيف های مختلف گروههای مرجع را نمايندگی می کنند. اما اينکه صدای آنها چندان که انتظار دارند در جامعه شنيده نمی شود و پاسخ نمی گيرد نشان دهنده آن است که ديگر آنها مرجع های بلامنازع نيستند. مرجع های ديگری هم به ميدان آمده اند. دور دوم انتخابات وزن اجتماعی گروههای مرجع در هر دو سوی اين قطب را تا حد زيادی نشان خواهد داد.

5 بيگمان باشيم که حتی اگر بسيج روشنفکران بتواند ترکيب و سرنوشت آرای عمومی را به سمت دلخواه تغيير دهد، حضور احمدی نژاد و چالشی که او ايجاد کرده است نشانه يک عنصر تازه و چالش مداوم است. مردم بی نام و بی چهره ايران به ميدان آمده اند. اين مردم تاکنون حاشيه نشين و پيرو بوده اند. اما نشان می دهند که ديگر نمی خواهند باشند. آنها يا در حاشيه سياست ها و برنامه ريزی ها قرار می گرفته و ديده نمی شده اند يا واقعا و عملا در حاشيه اجتماع و شهرها زندگی کرده اند و می کنند. نبايد همه اين مردم را عوامل اطلاعاتی و امنيتی دستگاههای موازی ارزيابی کرد که سخت به خطا خواهد بود. ممکن است آن عوامل از اين دست مردم بهره برداری کنند اما اين موجب نمی شود که حضور آنها را يا انکار کنيم يا دست کم بگيريم يا دست بيندازيم و قدرت تاثيرگذار رای آنها و مفهومی را که با خود حمل می کند فراموش کنيم.

6 من فکر می کنم بايد بين احمدی نژاد و مردمی که به او علاقه مند شده اند فاصله گذاشت. مبارزه با احمدی نژاد و خشک سری ها و بنيادگرايی اش و برخورداری اش از رانت حمايت امنيتی و نظامی نبايد به مبارزه با مردمی تبديل شود که صميمانه پشت سر او ايستاده اند و در چهره او منجی خود را و آورنده نان خود و حفظ کننده دين و عقايد خود را می بينند. اگر چنين اتفاقی بيفتد، نفرت اجتماعی نتيجه آن همبستگی روزنامه ای و حزبی و روشنفکرانه خواهد بود. اگر می خواهيد با پديده احمدی نژاد مبارزه کنيد بايد مردم را از او بگيريد. مردمی که از فلسفه و بحث و روزنامه و حقوق بشر چيزی نمی دانند ولی هنوز مردم ما هستند. زبان آنها را بايد آموخت و آنها را از دست احمدی نژادها نجات داد. ما به گروههای مرجع تازه ای نياز داريم که درد و نياز اين مردم بی چهره را حس کرده باشند، مانند آنها زندگی کرده باشند، به آنها حرمت بگذارند و ايشان را از حاشيه به ميدان آورند. آنچه فاشيسم می خوانيم از رها کردن اين مردم به دست بهره کشان سياسی و کوتوله های فکری ناشی می شود. اين خطای آنها نيست که با اين مردم ارتباط برقرار می کنند خطای ماست که با آنها ارتباط را قطع کرده ايم يا اصلا آنها را نمی بينيم.  

اگر اين انتخابات بتواند رويه روشنفکران اصلاح گرای ايران را تصحيح کند و چشم آنها را به مردمی که فراموش کرده اند باز کند نتيجه مهم خود را به بار آورده است. مساله اين است که فردای انتخاب احمدی نژاد برای اين باز شدن چشم بسيار دير است. شيوه کار روشنفکران جنبش همبستگی نشان خواهد داد که اين مرحله بصيرت يابی را کم هزينه طی خواهند کرد يا با چهار سال هزينه همه جانبه.

پی نوشت:

"من نه از رئيس جمهور شدن احمدي‌نژاد مي‌هراسم و نه از رياست جمهوري رفسنجاني شادمان مي‌شوم. نه احمدي‌نژاد قادر به تندروي است و نه رفسنجاني امكان اصلاح دارد. آنها هر دو بايد در چارچوبي حركت كنند كه ابعاد آن خارج از اراده آنان است." - احمد زيدآبادی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
June 21, 2005  
خاموش کردن چراغ رابطه  
 
عکس از وبلاگ تخته سياه
عکس از وبلاگ تخته سياه
همه دنيا شنيده اند که روزنامه ها را بسته اند اما به روزنامه هايی که هنوز بسته نشده گفته اند حق نداريد خبر را چاپ کنيد!  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
June 20, 2005  
مشکل فقدان جسارت در اصلاح طلبان  
 

سياستمداران ايرانی جزو عجايب عالم سياست اند. فرق زيادی هم از اين بابت ندارند که چپ اند يا راست يا ميانه. شايد هم ساخت سياست ايرانی است که آنها را چنين بار می آورد. آدمهايی که با خودشان تعارف دارند، با مردم صد حجاب دارند، تا بتوانند در دادن شعار ولخرج اند اما در موقع اقدام خسيس می شوند، بهترين حرفهای عالم را می زنند اما در عمل جا می زنند. انتظار هم دارند که چون بهترين حرفهای ممکن در عالم امکان را می زنند کليد اداره مملکت را دو دوستی تقديم ايشان کنند. اگر هم چنين اتفاقی نيفتاد بالکل زير همه چيز می زنند و يادشان می رود تا همين ديروز چه شعارها می دادند. قهر می کنند و صحنه را واگذار می کنند.

آقای معين يک نمونه تيپيکال است. تا ديروز تندترين شعارها را می داد که هر کسی را بر می انگيخت تا از ايشان بپرسد برادر! فردا که رئيس جمهور شدی چه جوری می خواهی اين شعارها را عمل کنی. و حالا ايشان قهر کرده و تشريف برده است. همه هم در اين وانفسا و بدو بدو برای رای به رفسنجانی عمدا يا سهوا يادشان رفته است از ايشان و البته دوستان هم جبهه ای ايشان بپرسند آخر مردم به شما رای دادند و شما مسئول رای مردم هستی. اگر می گويی که من مورد اقبال قرار نگرفتم و می روم خانه می نشينم يا کار می کنم تا مورد اقبال قرار بگيرم که هيچ. ولی اگر می گويی رای مرا دستکاری کرده اند و کارهای خلاف و غيرقانونی کرده اند تا مرا و رای دهندگان و اميد بستگان به مرا از دور خارج کنند اول از همه بايد يقه خود سرکار را گرفت که خب پس چرا صحنه را ترک می کنی و می روی خانه می نشينی؟! ساده ترين کاری که شما به عنوان قهرمان و پيشقراول اصلاحات بايد بکنی اين است که از رای مردم حفاظت کنی و از طرف مردم حق آنها را بگيری يا دست کم مساله را دنبال کنی. شما همين جوری میخواستی آن شعارهای عجيب و غريب را پيگيری کنی؟ شما که در قدم اول حتی از حق طبيعی شکايت و دنبال کردن ماجرا تا آخر مثل آب خوردن گذشتی؟ شکايت حق قانونی شماست. کرديد؟ اگر شما نمی توانيد از حقوق قانونی خودتان حداکثر استفاده را بکنيد چطور می خواستيد برای مردم هزار جور حق تازه هم ايجاد کنيد؟ با کدام قدرت پيگيری و جسارت؟

فاصله معقولی بين شعار و عمل وجود دارد. اما اين قدر فاصله؟

مهدی کروبی را هيچ کدام از عقلای اصلاحات تحويل نمی گيرند. اما مهدی کروبی يک چيز دارد که لازمه هر سياستمداری است و هيچ کدام از دستياران معين و خود او ندارند. او از حق 5 ميليون آدمی که به او رای دادند دفاع می کند. برای سياستمدار بدترين چيز نداشتن پرنسيب است و عقب نشينی مدام. نداشتن کف مطالبات است. نداشتن جسارت است. نداشتن جرات ريسک است. توان نه گفتن است. به نفع معين و دوستانش نيست که به اين نوع مسائل فکر کنند. اما واقعيت اين است که کسی که نمی تواند دست به "اقدام" بزند و کاری را جلو ببرد سياستمدار نيست. ممکن است نويسنده و روشنفکر و استاد دانشگاه و روزنامه نگار و هر چيز ديگری باشد و خوب هم باشد اما سياستمدار نيست. آقای معين و دوستان او اگر سياستمدارند بايد پای رايی که می گويند جابجا شده و حق مردمی است که به آنها اعتماد کرده اند بايستند. شلوغ کردن و گفتن اينکه الان وقت اين حرفها نيست و بايد به پيروزی رفسنجانی فکر کرد و شکست فاشيسم احمدی نژاد، مغلطه است برای پوشاندن عيبی بزرگ در آنها. اگر می توانيد يکبار بايستيد. پای رای مردم اگر نايستاديد پای چه چيز ديگر اين شير دموکراسی خواهيد ايستاد؟ چگونه خواهيد توانست بار ديگر از مردم بخواهيد به شما اعتماد کنند و به شما يا کسانی که شما تشخيص داده ايد رای بدهند؟  

رفقا! اين اصلاح طلبی نيست. اگر اصلاح طلب ايد دنبال مقصر نگرديد خودتان را نقد کنيد. آشکارا هم نقد کنيد. ولی شما آنقدر عجله داريد که از بازی قدرت عقب نمانيد که نگذاشتيد وقت قانونی شکايت سر آيد و جواب سربالای شورای نگهبان را بگيريد و  بعد از سر تانی و تامل از رفسنجانی حمايت کنيد. هنوز شکايت نکرده و حق مردم را استيفا نکرده درست 180 درجه چرخيديد به سمت رفسنجانی. با اين توجيه که اين تنها پناهگاه اصلاحات است. ولی دوستان عزيز! اصلاحات که اين نبود. مگر آنکه قائل شويم به اينکه اصلاحات هم شده است لق لق زبان شما. هر گروهی لق لق زبانی می خواهد و سهم شما هم اين حرفهاست.

حرف و دعوا زياد است. اما من فقط يک چيز را محک می زنم. ميزان تطبيق ادعاهای شما با اعمال شما. رفسنجانی با حمايت شما يا بی حمايت شما سرنوشت اش تغييری نخواهد کرد. اما مشکل شما اين است که نه تنها به آقای خامنه ای و حکم حکومتی اش نمی توانيد نه بگوييد، به آقای رفسنجانی هم نمی توانيد نه بگوييد. می خواهيد همه را از خود راضی نگه داريد و اصلاحات هم بفرماييد.

پايه ديگر اصلاحات اتکا و اعتقاد و التزام به آرای عمومی در يک جمع است. چرا شما فکر کرديد کار حمايت از رفسنجانی با يک بيانيه نوشتن حل می شود؟ چرا صبر نکرديد تا کنگره حاميان معين برگزار شود و موضوع را در جمع مطرح کنيد؟ اگر شما واقعا به اين کنگره اعتقاد داريد و طراحی آن فقط يک بازی تبليغاتی نبود چرا کنگره را که قرار بود امروز برگزار شود تا هفته ديگر به تعويق انداختيد؟ آيا نگران بوديد که برآيند آرای عمومی در کنگره همان نباشد که شما می خواهيد؟

می دانم که رو راست بودن کار سختی است اما بهتر است يا جوابی به اين سوالهای ساده بدهيد يا نام ديگری جز اصلاح طلب برای خود پيدا کنيد. بازی کردن با آمال جوانان مشتاق و آرزومند تغيير کافی است. نشان دهيد که واقعا به مردم و حق مردم و رای مردم و اقشار وسيع جوانان که از شما پشتيبانی کردند احترام می گذاريد. شتاب نکنيد. بعد از جمعه هم تغيير بزرگی در راه نيست.  باور کنيد با اين رويه و روحيه، شما ديگر تنها راه حل مسائل ايران نيستيد.      
   

پی نوشت:

1 تحول تازه، دير و بی تاثير: نامه شورای عالی سياستگذاری ستاد حاميان معين به آيت الله خامنه ای. مصداق کامل نوشدارو پس از مرگ سهراب! راهی برای حفظ آبروی سياسی و باز از طريق نامه نگاری و نه اقدام قانونی و سياسی. پوششی برای ناتوانی های ساختاری و ذهنی. کامل کننده تصوير اصلاح طلبان که سوی ديگرشان شتابزدگی از-هول-حليم-در-ديگ-افتادن است در حمايت از رفسنجانی. باور کنيد عقل سياسی فرهاد رجبعلی که پيشنهادش را در سيبستانک آورده ام از کل رهبران و بيانيه نويسان مدعی اصلاحات بيشتر است. و سرانجام نمی دانم اگر کروبی نامه اش را منتشر نمی کرد اين بيانيه نويسان جسارت نوشتن چنين نامه ای را پيدا می کردند؟ 

 2 "چه کسی گفته است فشار و اعتراض مدنی به حاکمیت در مورد برگزاری ناسالم انتخابات، کاری بی فایده، غیر عملی و ایده‌آلیستی است؟" - نقد حباب بر بيانيه های اهل فرهنگ و هنر در حمايت از رفسنجانی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 32
چاپ کن
بفرست  
June 18, 2005  
شکست حزب ليبرال دموکرات وبلاگستان  
 

1 نتيجه انتخابات نشان داد که احزاب سايه در ايران چه وزنی دارند. در ايران حزب به آن معنا به چند فقره محدود است و  چندان هم بر مرام و اساس حزبی استوار نيست. من يقين دارم که آنچه هم هست به همان شيوه هيئتی که قبلا هم اشاره کرده بودم فعال است. احزاب سايه هم از اين حکم مستثنی نيستند. به عبارت ديگر، فعاليت های حزبی به احزاب نام و نشان دار محدود نيست و در واقع احزاب ديگری هستند که بی آنکه تابلوی حزبی داشته باشند در عرصه انتخابات و لابی و تاثيرگذاری و چانه زنی موثرند. بر اساس فرضيه من هر مجموعه ای که از يک شبکه نظام مند و همگن برخوردار است می تواند در نقش حزب ظاهر شود. در اين فرض احزاب موجود در ايران يا موثر در صحنه سياسی ايران اينهايند: شبکه روحانيت، شبکه سپاه و بسيج و نيروهای مسلح و نيروهای امنيتی، شبکه دانشجويی، شبکه بازار، شبکه مديران اجرايی و اداری، شبکه های قومی، و اين اواخر شبکه يا حزب وبلاگستان.

ممکن است در اين فهرست شماری از ديگر شبکه های فعال را از قلم انداخته باشم ولی خود فهرست به اندازه کافی گويای نوع برشی که برای شناخت شبکه های اجتماعی در ايران به کار می برم هست. قدرت بسيج هر شبکه و نحوه ائتلاف يا اختلاف آنها يک داستان ديگری است که در اينجا ضرورتی برای بحث از آن نيست.

2 انتخابات رياست جمهوری فعلی را من يک انتخابات سه قطبی می بينم. يک قطب رهبر و حزب اش يا شبکه هايش، يک قطب اصلاح طلبان و حزب و شبکه هاشان و سومی آقای رفسنجانی و حزب و شبکه هايش.  نتيجه انتخابات نشان می دهد که رهبر سخت کوشيده است با کمک شبکه ای از روحانيت دولتی و عوامل تحت امر خود در نيروهای سپاه و ديگر قوای نظامی و انتظامی و نيز با پشتيبانی بی دريغ عوامل نظارت شورای نگهبان، نماينده مطلوب خود را هر طور شده به دور دوم برساند. در واقع اگر ورود رفسنجانی به صحنه انتخابات نبود ما امروز رئيس جمهور مورد نظر رهبر را انتخاب شده می ديديم.  دور دوم هم تمام آنچه لازم است به کار گرفته خواهد شد تا يا رفسنجانی کنار برود يا کنار زده شود. قواره نظام ولايت فقيه آقای احمدی نژاد است و بس. رهبر با به کار گيری / چيدن افراد غيرروحانی مانند احمد نژاد و حداد عادل در راس قوای مقننه و مجريه ضمنا از شر نيروی معارض روحانيون خلاص می شود. در يک نظام فقهی حضور چند روحانی در راس امور دست رهبر را می بندد اما حضور غيرروحانيون فاصله بعيدی بين رهبر و آنها ايجاد می کند و به اقتدار او در تصميم گيری ها و پيشبرد امرو به شکل دلخواه او می افزايد.

3 حتی در اين انتخابات سه قطبی، رهبر از دست بالا در چيدن نامزدها برخوردار بوده است. لاريجانی و قاليباف و احمدی نژاد هر يک مهره های شطرنج او بوده اند و نقشی بازی کرده اند تا حرکت کليدی و تصميم نهايی از ديد پنهان بماند. ارائه نظرسنجی شورای نگهبان به مقامات عالی نظام که در آن گفته شده بود احمدی نژاد صدر نشين است اولين جايی بود که حرکت کليدی خود را نشان داد و بايد هوشمندان را به فکر وامی داشت. رهبر ايران تصميم گرفته است اين بار اشتباه دوره ناطق نوری را نکند و هر طور هست نماينده خود را بر کرسی رياست قوه مجريه بنشاند.

4 سياست تحقير رقبا که با تاييد صلاحيت معين از راه حکم حکومتی انجام شد اين بار در قبال رقيب پرمدعای مقابل احمدی نژاد يعنی رفسنجانی انجام شده است و باز هم در هفته آتی خواهد شد. برای رفسنجانی داشتن رقيبی مثل معين يا حتی قاليباف آنقدر افت نداشت که رقابت با احمدی نژاد و محاسبه احتمال شکست در مقابل او. رای اندک رفسنجانی با توجه به تبليغات عظيمی که انجام داد نيز به اندازه کافی اسباب سرشکستگی هست. او با رقيب مورد نظر رهبر تنها يک ميليون رای فاصله دارد. اما رهبر توانست با به کارگيری تمام ماشين تحت امر خود بدون ادا و اصول و هزينه زياد احمدی نژاد را تقريبا به اندازه رفسنجانی صاحب رای کند. تحقير مضاعف اصلاح طلبان هم در جريان است. آنها در وضعيت آچمز قرار گرفته اند و ممکن است ناچار شوند رای دادن به کسی را انتخاب کنند که با هزار زبان و با هزينه سنگين او را طرد کرده اند. اين سخت ترين تنبيهی است که از سوی رهبر به آنها داده می شود. بدتر از آن وقتی خواهد بود که اصلاح طلبان از رای به رفسنجانی حمايت کنند و او باز هم در مقابل احمدی نژاد شکست بخورد. آنها برای هميشه از صحنه حذف خواهند شد. دست کم تا زمانی که قدرت در اختيار رهبر است و از آن به نفع خود سود می جويد. 

5 من ديروز برای اولين بار در خارج از کشور رای دادم. تب و تاب دوستانم را می فهميدم و می خواستم آنها را حمايت کنم. اما وبلاگستان فارسی نشان داد که فاقد قدرت بسيج توده ها ست. و از آن مهم تر فاقد اهرم های مناسب برای هر گونه اعتراض به روند رای سازی يا دستکاری در صندوق هاست. يقين دارم که رای سازی و دستکاری بخشی جدايی ناپذير از  روند انتخابات در ايران است و قدرت حاکمه مثل هر نظام اقتدارگرای ديگر نسبت به نتيجه آرا حساس است و از هر کاری برای به دست آوردن نتيجه دلخواه روگردان نيست. اما از طرف ديگر، رای چند ميليونی معين نشان داد که برای رای گرفتن از مردم داشتن يک کانديدای مردم پسند هم مهم است. من به هيچ وجه گمان نمی کنم که ما در وبلاگستان اشتباه کرده ايم. بهترين تصميم ها را در نتيجه بحث های جمعی گرفتيم. اما شکست شبکه پشتيبان معين هم مساله ای نيست که بتوان از آن بی تحليل و بررسی گذشت. رای اصلاحات حتما بيش از اين چند ميليون رايی است که به معين داده شده است. اما دلايل خانه نشستن آنها که به خاتمی رای داده بودند نيازمند تامل دوباره است. انداختن تقصيرها به گردن آنها يا کسانی که رسما انتخابات را تحريم کردند اصلا سزاوار نيست. بايد به اين انديشيد که آيا نه گفتن معين به حکم حکومتی کمتر از نتيجه ای که از آری گفتن به آن گرفت می توانست موثر باشد؟ شايد بهتر همان بود که به صدای خاموش مردم توجه می کرديم و در کنار آنها می ايستاديم.

6 در برابر رفسنجانی هم مساله همين است. دعوت از مردم برای رای دادن به رفسنجانی هيچ معلوم نيست که اصلاحات را از وضع نيمه جان فعلی نجات دهد. شايد نه گفتن و تحريم اين بار رفتار درست تری باشد. رفتاری که اکثريت مردمی که در خانه نشستند انتخاب کردند. شنيدن پيام آنان هم مهم است. متهم کردن آنها خردمندانه نيست.  اگر مردم با رای خاموش خود رای به جدايی از نظام کنونی می دهند حق با مردم است.  آنها و آرمانهای ليبرال دموکراسی شان قواره اين نظام نيست. قواره اين نظام آقای احمدی نژاد است.  راه يافتن او به کاخ رياست جمهوری مهره های رهبر را تکميل می کند و تکليف ما را با نظامی که غرقه در غرور قدرت خود دست رد به سينه اصلاحات می زند روشن می سازد. اگر آنهمه شور و هيجان برای دموکراسی نتوانست بيش از چند ميليون رای برای معين به ارمغان بياورد و آنهمه تبليغات عجيب و غريب هم بيش از 6 ميليون رای برای رفسنجانی فراهم نکرد حمايت نه- به-دل-نه-به-خاطر ما از او در دور دوم تغيير چندانی در بازی نخواهد داد. اين بازی ما نيست. 

در وب:
کودتا و سالهای حرام، محمد حيدری
 

نيز:
نقد و نظر فرنگوپوليس بر مفهوم حزب وبلاگستان

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
June 17, 2005  
مغولها  
 

ما آنها را عوض کرديم. انتخابات ايران اين بار نشان داد که گوهر بی زوال فرهنگ ايرانی همچنان درخشنده است. من که سالها در کار آموختن تاريخ بوده ام همواره از اين در شگفت بودم که چگونه فرهنگ ايرانی در طول عصرها و در فراز و نشيب های بسيار که تاريخ ما داشته است همچنان زنده مانده است. فرهنگی که در آن يک حکمت باستانی هميشه بيگانگان و مهاجمان را سرانجام رام خود کرده است: سازگاری و تلفيق و تداوم.

فرهنگ های کهن مانند ما چاره های بسيار برای بيچارگی های خود دارند.
 ما در تجربه قرنهای خود اين حکمت را صبورانه آموخته و به کار برده ايم. حکمتی که با آرامش و مداومت چينی هم-سايه است. آرامشی مثل آب زير کاه. حکمتی رندانه. چونان آن مثل چينی که به آب و سنگ اشاره می کند. سنگ های درشت و نتراشيده و سنگين از فراز کوه با سر و  صدايی عظيم فرو می غلتند. بر سر راه خود هر چيزی را ويران می کنند. اما وقتی در زير آبشار ساکن شدند آب آرام آرام آنها را می تراشد. ديده ايد که سنگ های زير آب چگونه تراشيده و صاف شده اند و نرم؟ آب در برابر سنگ ظاهرا قدرتی ندارد. اما وقتی مدام بر سر سنگ باريد و شاريد آن را شکل می دهد و نرم می کند. فقط زمان می برد. و آب در جريان می داند که سنگ، امروز و فردا تيزی و تندی می کند اما بزودی تيزی هاش شسته می شود. دست آب آن را از تيزی و تندی و خاصيت برندگی تهی می کند.

تاريخ ايران پيش از اسلام پهلوانی را داشت تا بر يونانيان و اسکندر غلبه کند.  هون های عصر ساسانی را بخورد و در خود هضم کند. پس از اسلام عرفان بوسعيدی بود و آيين های ساسانی و حکمت کيخسروی. گلبانگ پهلوی. عرفان پهلوان عصر نو بود. و پهلوان عصر ما تجددخواهی شد و روشنفکری.

از ميان همه تاريخ آب و سنگ در ايران، داستان مغولها از همه بيشتر در ذهن ما زنده است. ما مغول آدمی-خوار را آدم کرديم. هنوز نيم قرن نشده بود که مغول رام شده بود. نيروی ويرانگری اش مهار شده بود. نتيجه اش بعدها معماری های هرات و مشهد و سمرقند  و تاج محل شد. مغولان هند چنان ايرانيان نژاده ای شدند و چنان فرهنگ ايران و زبان فارسی را پاس می داشتند و آنچنان به عرفان هند و ايرانی درآميختند که ما مربيان ايشان وقتی از قشريگری صفويان تازه-به-دوران-رسيده به جان آمديم، به دربارهای آنان پناه برديم. مغولهای هند مظهر تازه ای از آرمان تلفيق ايرانی شدند. و عارفانی با چه ظرافت های فکری. عارفانی که رخت مغولی خود را ديگر نمی شناختند و هر چه در خود می يافتند از سرزمينی بود که آن را فتح کرده بودند. سرزمينی که در حقيقت آنها را فتح کرده بود.

با انقلاب گروههای تازه ای به دامن تربيت فرهنگ ايرانی وارد شدند. کسانی که ادعای جهان گشايی داشتند و فتح اقاليم هفتگانه، بزودی خود مغلوب فرهنگی شدند که ما مردم از پيش برگزيده بوديم و می خواستيم تا نهايت آن پيش برويم. از همان زمان که آنها به جای آنکه دانشگاه را به حوزه تبديل کنند حوزه را به دانشگاه و محل تدريس و تعليم دانش مدرن تبديل کردند تغيير را تجربه کردند. نطفه تغيير در همان شب 22 بهمن 57 بسته شده بود. شلتاق ايشان چيزی را عوض نمی کرد. و نکرد.

در همان سالهای وحشت آغاز انقلاب که انقلاب سرشار از خودخواهی خويش بود و متاثر از ايدئولوژی دولت قاهره و هيچ فرد و گروهی را در برابر دولت انقلاب به چيزی نمی گرفت و اذهان را پر می کرد از اينکه به هر چه اراده کند تواناست، در هر کلاس و محفل و بحثی استدلال می کردم که سياست همه چيز نيست. اگر سياست خلفا نتوانست از نفوذ فرهنگ ساسانی بازداری کند، سياست فقها نيز نمی تواند رشد اجتماعی زنان و تجددخواهی طبقه متوسط شهرنشين را مهار کند يا متوقف کند. من به اين جبر تاريخی معتقد بودم و هستم. تجربه سالهای بعد هم نشان داد که هيچ چيز نتوانست نيروهای تجددخواه و رشد زنان را مهار کند. اگر بر آب جاری مسيری را بست، آب مسير ديگری يافت و به جريان خود ادامه داد.

شگفتی انتخابات ايران اين بود که راست های خشن و نتراشيده و عبوس ديروزی يکباره قالب عوض کردند و چهره تازه ای از خود به نمايش گذاشتند. آنهم مرکزی ترين نمايندگان قدرت آنها که يکی از نيروی سرکوبگر پليس می آمد و ديگری از نيروی سرکوبگر سياسی و قلب مصالح نظام. اما برای من اين به نوعی آيين تشرف شبيه است. راست ها به ضرورت نياز به رای گرفتن از طبقاتی که مربی آنها در تجددخواهی بوده اند، يکباره خجالت را کنار گذاشتند و سرانجام با هزار زبان و ژست و عکس و مصاحبه و ميتينگ و "مانور تجمل" آشکارا گفتند که عوض شده اند. انتخابات برای راست ها درخواست به رسميت شناخته شدن بود. درخواست پذيرش يافتن در ميان مردم تجددخواهی که 25 سال، تجددخواهی آنان را به هزار نام و انگ تحقير و سرکوب کرده بودند اما سرانجام به پيشتازی آنها اعتراف کردند. رفتار آنها را من فقط به حساب تظاهر صرف نمی گذارم. چيزی در آنها تغيير کرده است. چيزی که اصرار دارند ما ببينيم و قبول کنيم. برای همين هم هست که زياده روی هم می کنند. تا مگر به ما بقبولانند که واقعا تغيير کرده اند.


اما آنها واقعا تغيير کرده اند؟ حالا سر و پزشان و حرفهاشان و شيوه زندگی شان شايد تقريبا مثل تجددطلبان شده است. مانيفست هاشان هم از "زندگی خوب" حرف می زند. اما به نظرم هنوز يک گام ديگر بايد بردارند. شايد برای اين گام لازم باشد چهار سال ديگر يا هشت سال ديگر هم با نيروهای تجددخواه دست و پنجه نرم کنند تا خوب نرم نرم شوند. تا عادات قديم شان از سرشان بيفتد. و تا در برابر خواست تغيير آخرين مقاومت هاشان را هم کنار بگذارند و يادشان باشد که  "اصول لايتغير قانون اساسی" هم بايد تغيير کند. همان طور که خودشان تغيير کردند. بايد برای به رسميت شناخته شدن، اساس قانونی تازه ای گذاشت. وگرنه با چرخيدن در بر روی همان پاشنه سابق کسی باور نخواهد کرد آنها واقعا تغيير کرده اند. مراسم تشرف آنها هنوز کامل نيست. يک خوان ديگر مانده است. پهلوان هاشان می دانند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
June 15, 2005  
Love is the answer  
 
چند وقت است می خواهم چيزی بنويسم در باره تحولاتی که در ميان محافظه کاران می بينيم با عنوان مغولها. نمی شود. شايد هم مطلب هنوز پخته نشده يا زبان خود را پيدا نکرده. امشب هم از آن می گذرم. صبح داشتم از مترو بيرون می آمدم توی آسانسور چشمم افتاد به يک آگهی. زنی بود که می دويد. تبليغ کفش ورزشی بود. کنارش در عکس ستونی بود که روی آن به سه زبان انگليسی و عربی و عبری نوشته بود: صلح، سلام، شلوم. داشتم فکر می کردم به رابطه دويدن و آرامش يافتن و صلح و سلام. چشمم لغزيد گوشه تابلوی آگهی ديدم در سوی ديگر زنی که می دويد پارچه ای بر ديواره پلی آويخته که روی آن نوشته است: Love is the answer غرق موضوعی بودم که اين جمله جوابی ناگهانی بود برايش.

فکر کردم اين جواب همه ماست، جواب هميشه ماست. صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت/عشقش به روی دل در معنی فراز کرد. فکر کردم حتی در انتخابات هم بايد جواب را در عشق يافت نه از آنان که صنعت می کنند مصنوعی اند تظاهر می کنند ظاهرسازی می کنند. نبايد گول ظاهر را خورد. بايد سمت عشق را پيدا کرد. نام ها و جناح ها مهم نيست. هست اما نه در اين مقام که می گويم.

روز پر کاری را گذراندم. نيمه های روز کتاب هايی را که سعيد برايم از تهران فرستاده بود از دوستی گرفتم. شب که به خانه آمدم به نامه های سيمين دانشور به آل احمد مشغول شدم. سيمين نگذاشت به مغولها برسم.

عجب زنی است سيمين. عجب کتابی است اين کتاب. اين انقلابی است در کار انتشار خاطرات. نامه های سيمين آنقدر مفصل و جزئی-نگار اند که بايد گفت رمانی است در قالب نامه نگاری. اتفاق مهمی که افتاده اين است که در تاريخ زندگی شخصيت های فرهنگی و اجتماعی ما تا به حال سابقه نداشته که کسی در حيات خود اينهمه اطلاعات جزئی از زندگی خصوصی خود را در دسترس عموم بگذارد. سيمين ما را همچون خانواده بزرگ خويش دانسته و اسرار خود و مرد محبوبش را با ما در ميان گذاشته است. اين کتاب اثر بی همتايی است در شناخت بزرگترين زن رمان نويس ما و تکوين شخصيت اجتماعی و ادبی او و اطلاعات بی نظيری در باره آل احمد که بخوبی تصوير مرد ايرانی را ترسيم می کند. کتاب از بسياری جهات ديگر نيز اثری بی همتاست. چنانکه نقطه عطف عمومی کردن حوزه خصوصی است. تا نيمه های اين کتاب 460-70 صفحه ای را تورق کردم و اينجا و آنجايش را خواندم و لذت بردم. سيمين با جسارتی ستودنی از تمام آنات خصوصی خود که در نامه های تقريبا هفتگی او از آمريکا به آل احمد منعکس می شود برای ما پرده بر می دارد.

آل احمد و سيمين سهم بزرگی در گشودن فرهنگ پرحجاب ايرانی به سوی دنياهای خصوصی آدمها دارند. هنوز هيچ کتاب ديگری مانند سنگی بر گوری آل احمد نوشته نشده يا اگر شده منتشر نشده است که در آن کسی در طراز آل احمد از مهمترين وسوسه های خود بگويد و از خصوصی ترين مساله زندگی خود: بچه دار نشدن. می گفتند سيمين ناراحت بوده است از اينکه آل احمد در آن کتاب شرح می دهد که چگونه برای مطمئن شدن از اينکه عيب از اوست يا نيست با چند زن در سفرهای اروپايی اش به قصد بچه دار شدن معاشقه می کند. اما اگر شده يا نشده مهم اين است که آل احمد مساله ای را که بسياری پنهان می کنند آشکار کرد. از خود پيغمبر و قهرمان و معصوم و شهيد نساخت. خود را همچون انسان نشان داد. حال سيمين در همين راه قدم برداشته است.

قصه سيمين البته معاشقه های پنهانی نيست. اما همه چيزهای ديگر هست. نامه های او گزارش دقيقی از تمام حالات زن و مرد و رقابت ها و رشک ها ست. و کتابی است که در آن سيمين را در نقد روحيات و "عيب" های آل احمد می بينيم. و به نظرم در حس انسانی و وسعت ديد عاطفی برتر از آل احمد. اما خود کتاب در عين حال از عشق و مهر و غم دوری موج می زند. هر چند که سيمين همزمان می آموزد و می آموزد. سيمين گويی تمثال همان جمله است: پاسخ، عشق است. کتاب مرا ياد داستانی از سيمين انداخت که در آن زنی از شوهر مرده اش و معاشقه هاش با او ياد می کند. برای ما کتاب معناهای ديگری دارد اما برای سيمين همچنان بوی خوش معاشقه با آل احمد است که عشق اش به او کتاب را معطر کرده است.   
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
June 14, 2005  
وقتی مردم نباشند  
 
با وجود اينکه اين روزها با اخبار ايران احاطه شده ام و تقريبا از پيگيری اخبار جهانی وامانده ام اما خبر تبرئه شدن مايکل جکسون مثل خبر رای منفی مردم فرانسه به قانون اساسی اروپا برای مدتی مرا از حال و هوای ايران جدا کرد.

خبر جکسون به اندازه کافی بزرگ هست. محاکمه او چهره روشنی از آمريکای امروز به دست می دهد: پر نفوذ شدن گروههای قشری که بر سنت های کليشه شده عرفی و مذهبی تکيه دارند و  دست گشاده آنها در دستگاه قضا. عصا قورت داده هايی که نوعی وهابيسم مدل آمريکايی را در رفتار و جهت گيری ها و قضاوت خود بازتاب می دهند؛ نزديک تر به ذهن و تجربه ايرانی: نوعی آيت الله جنتی های کراواتی. 

جنتی ها چه نوع کراواتی چه نوع وطنی و عمامه دارشان از يک جنس اند. دايناسورهايی که به نام اخلاق و پاسداری از ارزش ها قرائت کودکانه ای از آدمی و پيچيدگی های او دارند. برای آنها ظاهر قانون مقدس است. قانون آنها مثل خودشان روح ندارد. - بماند که نوع وطنی جنتی-گرايی هر جا لازم باشد قانون را هم به نفع خود تفسير به رای می کند.

جنتی ها يا، با وامگيری از نويسنده بهشت خاکستری، "جنت سازان" به نام جنت در جهان جهنم می سازند. مهم نيست در آمريکا باشند يا در ايران. آنها ماهها رسانه ها را بازی می دهند و به خيال خود دارند به تبليغ ارزشها می پردازند و متهمی را پيش از آنکه مجرم شناخته شود رسوای عام و خاص می کنند. تمام رسانه هايی که در اين سه ماهه اخير به طعن و لعن جکسون پرداختند حالا نمی دانند چه خاکی به سرشان بريزند. بازی خورده اند.

من به تحليل روحيات جکسون کاری ندارم گرچه فکر می کنم اگر صدای سالم درونی ما در آشوب تبليغات شنيده می شد و يا مرعوب تبليغات نشده بود بايد تشخيص می داديم که جکسون که با صراحت و صداقت تمام از دوستداری بچه ها در فيلم مارتين بشير حرف می زند نمی تواند کاسه ای زير نيم کاسه داشته باشد. من در او را همواره مادری را ديده ام که در صورتی مردانه ظاهر شده است.

اما سخن من در اين است که جنت سازان چگونه مهار می شوند؟ آنها اگر اقتدار مطلق داشته باشند آن می کنند که دادستان های پرونده سازی برای جکسون می خواستند. همان می کنند که در وطن ما قاضی مرتضوی ها می کنند. اهل استصواب می کنند. فقط تصور کنيد که دادستان های اين پرونده خود مثل ايران قاضيان جکسون هم بودند و بدتر از همه بدون حضور هيات منصفه می خواستند جکسون را محاکمه کنند. نتيجه از پيش روشن است. نتيجه برای جنت سازان هميشه از پيش روشن است.     

کليد بيگناهی جکسون در دست هيات منصفه بود. دادستان ها بايد نمايندگان مردم را که هيات منصفه بودند "قانع" می کردند که ادعاهاشان درست است و ادعای بی سند نيست و سندهاشان هم همه واقعا مربوط است نه نامربوط. نتوانستند. مايکل جکسون تبرئه شد چون مردم حضور داشتند. چون سرنوشت او در دست جنت سازان نبود تا در اتاقهای بسته و بنا به مصالحی که برای جامعه تشخيص می دهند تصميم بگيرند و سندها را به دلخواه خود توزين کنند و خود ببرند و خود بدوزند. آنها ناچار بودند سندهاشان را طوری ارائه کنند که مردم عادی نشسته-در-جايگاه-هيات-منصفه در مجموع و بدون ابهام قانع شوند و برای جنت سازی به آنها دست مريزاد حکم گناهکاری جکسون بدهند. ندادند. 

مهم نيست که من و شما از جکسون خوشمان می آيد يا نه. مهم اين است که اتهام هايی که به کسی می زنيد بتواند مردم را قانع کند. نه حتی افکار عمومی را. بلکه نمايندگانی از مردم را که از نزديک در جريان تمام شواهد و ادعاها و دفاعها قرار گرفته اند. تنها آنهايند که حکم شان افکار عمومی را قانع خواهد کرد. ممکن است گاه به نفع جنت سازان رای دهند گاه به زيان آنها. ممکن است گاه خطا هم بکنند. اما مهم اين است که قانع شده اند. قضاوت پر دسيسه نکرده اند. بنا به اتهام های خيالی يا برای عبرت اندوزی ديگران بيگناهی را گنهکار نکرده اند.  

دموکراسی تهی شدن جامعه از جنت سازان و پرونده سازان نيست. نقش يافتن اقناع افکار عمومی است. تصميم جمعی است. انجام کار قضاوت است در محضر مردم. آنها که پشت به مردم می کنند و به اقناع ايشان اعتنا ندارند و خودمحورانه تصميم می گيرند و خود را آقا و قيم و مسئول ارزشهای مردم می دانند و از جانب مردم بی حضور مردم حرف می زنند و حکم صادر می کنند مردم را از دست می دهند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
June 12, 2005  
رفسنجانی، کرباسچی و غول چراغ جادو  
 

ترديد ندارم که کرباسچی يکی از باهوش ترين مديران و سياستمردان جمهوری اسلامی است و من شخصا از جهت  بلاغت هم در او نقصانی نمی بينم. تصويری هم که او از وضع ايران می دهد منصفانه است و می توان با بسياری از آنچه او می گويد موافق بود. اما مشکل در آن چيزهايی است که نمی گويد. ديدگاه او زياده دولتمندانه است و به همين جهت ايده آل مديريت کشور را هاشمی رفسنجانی می بيند. چند ملاحظه را در باره گفتگوی او با شرق می آورم تا تحرير محل نزاع کرده باشم:

1 کرباسچی حتما به دوگانگی بلکه شکاف افتاده ميان مردم (بخش عظيم حذف شده مردم از دايره سياست و مديريت و رسانه و آموزش) و دولت ( که عمدتا گروههای کوچکتر اما زياده خواه تر جامعه را نمايندگی می کند) آگاه است. اما به هر دليل آن را وارد تحليل خود نمی کند. به همين جهت نتيجه اش درست از آب درنمی آيد. يعنی حرف خلاف عرف می زند. رفسنجانی نماينده مديران آزادفکر تر و ليبرال تر جمهوری اسلامی هست اما کار او در همين جا متوقف می شود و به بدنه اجتماعی متصل نمی شود. او مديران و مديريت را در خدمت خود می خواهد تا در خدمت مردم - گروههای عظيم حذف شده مردم. رفسنجانی در نخبه گرايی خود کمابيش شبيه شاه رفتار می کند. می خواهد روشنفکران و اصحاب مهارت و تخصص را به خدمت خود درآورد چون از توانايی آنها در اداره جامعه آگاه است اما آنها را "مهار شده" می خواهد.  

2 کرباسچی قهرمان بازسازی تهران و الگوی بازسازی شهری بوده است. اما از نظر سياسی رهبری برخاسته از متن جامعه نيست. او نزديک ترين مدير جمهوری اسلامی به خواستها و الگوی زندگی طبقات شهری تحقيرشده و مرعوب شده است. اين امتياز اوست. اما از نظر سياسی وابسته به نهادهای قدرت حاکم است. او از نظر سياسی شخصيت مستقلی ندارد. کرباسچی نمونه عالی يک تکنوکرات / بوروکرات است: توان عالی در خدمت قدرت غالب.

3 کرباسچی می گويد: "كارگزاران نگاه به آزادى را در امتداد نگاه به توسعه ارزيابى مى كند. درواقع اگر ما بيمارى را در نظر بگيريم كه تب دارد به عنوان يك طبيب در درجه اول بايد عفونت را از او دور كنيم تا به حالت اول بازگردد و سالم و سرزنده باشد. فقدان آزادى نشانه مشكل بزرگترى است كه ما آن را توسعه نيافتگى مى دانيم والا وجود دموكراسى بدون توسعه جز به تشنج و اغتشاش نمى انجامد. كارگزاران به جاى نشان دادن بيمارى و برجسته كردن مشكل (فقدان آزادى و دموكراسى) درمان را نشان مى دهد (رشد و توسعه) و اصولاً سخن گفتن از دموكراسى در شرايطى كه سازندگى وجود ندارد بى معنى است."

روشن است که اين حرف در چارچوب نگاه از بالا و مديريت اقتدارگرا معنی دارد.  مديريت پدرسالار و نخبه گرايی که به اتاقهای برنامه ريزی اتکا دارد تا به نبض اجتماعی. مشکل توسعه نيافتگی ايران فقط مساله اقتصاد نيست. مساله مديريت اقتصاد هم هست. مساله سرمايه گذاری هم هست. مساله امنيت اقتصادی هم هست. وقتی مديران مرعوب باشند يا کنار گذاشته شوند يا اصلا به کار گرفته نشوند، وقتی مديريتها خانوادگی تقسيم شود و اصل اقتصاد رانت باشد، وقتی سرمايه از کشور فراری باشد و فرض امنيت اقتصادی بدون امنيت اجتماعی ذهن مقامات را تصرف کرده باشد اقتصاد و رشد چگونه ممکن است؟ 

هر مدلی که بر پايه حذف کار کند و بر پايه اعتماد به نيروهای اطلاعاتی - امنيتی چنانکه در مدل آقای رفسنجانی ديديم تنها به ثروت های بادآورده و قطبی شدن جامعه می انجامد. آقای کرباسچی چگونه می تواند بر فساد عظيمی که دخالت دادن وزارت اطلاعات در داد و ستد اقتصادی ( نه نظارت و مراقبت اطلاعاتی صرف) ايجاد کرد نام توسعه بگذارد؟ اين فقر و فساد و تبعيض که همه از آن شاکی اند محصول دوره رفسنجانی نبود؟ ذاتی اين نوع مدل توسعه نيست؟    

4 کرباسچی در يک تحليل اقتصادی از دموكراسى می گويد: "دموکراسی در هر جامعه اى نسبت مستقيم با توسعه آن جامعه دارد. كشورى كه درآمد سرانه آن ۵۰۰ دلار است نمى تواند دموكراسى خود را با كشورى كه درآمد سرانه آن ۲۰ هزار دلار است مقايسه كند. اصولاً هزينه هاى دموكراسى در كشورهايى با درآمد سرانه زير ۱۰ هزار دلار بسيار بالا است و تنها راه استقرار دموكراسى در اين كشورها افزايش ميزان ثروت ملى و رشد اقتصادى است."

اما واقعا اينطور است؟ ايشان ظاهرا مقايسه ايران را با اروپا يا آمريکا در نظر داشته اند. اما چرا راه دور برويم؟ کويت در همسايگی ما با درآمد سرانه بالا هنوز دموکراسی ندارد سهل است تازه همين ماه گذشته به زنان حق رای داده است! تحليلی که تنها متکی به عوامل اقتصادی باشد مدتهاست که از اعتبار خارج شده است. حتی اگر اين نوع تحليل ها تا حدودی نمايشگر وضع در شماری از کشورهای در حال توسعه باشد در ايران با سياست عمدی 25 ساله گذشته در مهار طبقه متوسط که نيروی اصلی رشد اقتصادی است راه به جايی نمی برد. 

5 کرباسچی می گويد: "در كشورهاى توسعه نيافته دموكراسى خواهى عموماً به تنش هاى فرساينده سوق داده مى شود." اما نمی گويد که اين تنش ها در هر کشوری از ساختار سياسی و اجتماعی همان کشور زاده می شود و در هر کشوری راه حل خود را دارد. او ظاهرا فکر می کند که می شود اين تنش ها را دور زد. اما اين راه حل نيست. راه حل اساسی فراگير کردن دولت و مديريت است. اين تنش به هيچ صورت ديگری حل نخواهد شد. جامعه ايران جامعه جوان و پر تکاپويی است که همانطور که خود به خوبی دارد می گويد سهم اش از دموکراسی فقط يک برگه رای به آقای رفسنجانی يا هر غول چراغ جادوی توسعه ای نيست.

اين جامعه می خواهد در سرنوشت و مديريت کشور نقش فعال و روزمره داشته باشد. انتخابات ديگر تصويب برنامه توسعه-از-بالا نيست. انتخابات برگزيدن کسی است که بخواهد اين کاست 25 ساله را بشکند و از توان عمومی برای رشد کشور استفاده کند. آقای رفسنجانی خادم نهادهای قدرت است. نهادهايی که در مرعوب سازی و جداسازی و شعبه شعبه کردن مردم نقش داشته اند و خود او از مسئولان آن است. او هر مساله ای يا "معامله بزرگی" را خارج از اطلاع و خواست افکار عمومی انجام خواهد داد. مدل 2005 اش با مدل های قبلی اش هيچ فرق عمده ای ندارد. او همانطور که در مصاحبه نوروزی با شرق بدرستی گفته بود فقط می داند که حالا کمی "ژست دموکرات مآب" هم لازم است. بر خلاف تصور کرباسچی اين ژست به معنای توسعه سياسی يا به اصطلاح "توسعه دموکراتيک" نيست.

6 وضعيت فعلی نامزدها نتيجه همان مرعوب سازی و کشف اصل باستانی استصواب است. برای همين هم هست که در حالی که تقريبا همه نامزدها حرفهای طبقه متوسط شهرنشين را می زنند - که نماينده و نامزد خود را ندارند- و آمال آنها را بيان می کنند تا رای آنان را بدست آورند هيچ کدام -به جز معين ظاهرا- واقعا خواستار به کارگيری طبقه متوسط در اداره کشور نيستند! اين به هيچ وجه به هيچ نوع توسعه پايداری نمی انجامد.

نيز:
گره اصلی در انتخابات ايران
رفسنجانی مظهر شيخوخيت ايرانی
معين يا رفسنجانی؟ مساله چيز ديگری ست


در وب:
نقد تند و تيز اسماعيل يزدان پور را از دست ندهيد و در نظر بگيريد که رجال سياسی چقدر زود ممکن است از چشم بيفتند يا اصلا دمده شوند! يا تماس خود را با واقعيت از دست بدهند (راستی اگر کرباسچی می تواند به همين زودی کهنه انديش شده باشد فکر می کنيد وضع رفسنجانی بهتر است؟)

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
June 11, 2005  
ديدار با حجاريان  
 

دارم ويديوی گفتگوی حجاريان با معين را تماشا می کنم. تيزهوشی حجاريان چنان است که معين در مقابل اش مثل يک دانشجوی ساعی و درس خوانده جلوه می کند که درسش را با حجب و حيا پس می دهد ولی از تذکرات استاد و راهنمايی او هم بی نياز نيست.

سوالهای حجاريان گاه واقعا سخت است و نامزدی که جرات کند به آنها جواب صريح دهد ظاهرا هنوز به ميدان نيامده است! سوالهای او در باره اصل 110 قانون اساسی و اختصاص مجلس خبرگان به روحانيون طوری بود که معين نتوانست درست و حسابی جواب دهد. گرچه شايد سوالها جواب را در خود داشتند.

بحث رابطه اسرائيل و فلسطينيان که شد ياد عبدالله نوری افتادم. کرسی رياست جمهوری ما سالهاست کسی را که فصيح و صريح و با اعتماد به نفس کافی و بدون من-و-من (به کسر ميم بخوانيد)  صحبت کند به خود نديده است.

خلاصه من از حجاريان بيشتر خوشم آمد. کاش می شد به او رای داد! ديگران هر چه می خواهند بگويند اما من اولين معيارم برای سنجش يک فرد هوش و بلاغت اوست ( نه اينکه چپ بوده يا راست يا مقام امنيتی بوده و يا چه و چه). دوستانی هم که انتقاد کردند چرا از حجاريان در اين گفتگو استفاده شد و فکر کرده اند از او استفاده ابزاری شده به نظرم دقت نکرده اند که هيچ کس ديگری نمی توانست اين سوالها را با همان تسلط و اطمينان و دانش حجاريان مطرح کند. او با وجود آنکه از نظر توان گفتاری پس از ترورش مشکل پيدا کرده است اما از نظر توان ذهنی و تحليلی و نکته بينی و حتی شوخ طبعی هيچ مشکلی ندارد. کلا آدم راحتی است. بر خلاف معين! (ويديوی تبليغاتی تک نفره معين که خطابه اش را از روی مانيتور لپ تاپ می خواند هم خيلی تو ذوق می زد.) به محتوای جوابهای معين هم فعلا نمی پردازم ولی اين را بگويم که نه تعريف اش از اصلاحات را پسنديدم و نه جوابش را به حجاريان وقتی گفت با مجلس هفتم چه خواهی کرد.

دو توصيه: ضمنا اين گفتگو 58 دقيقه است و با وجوداينترنت پرسرعت اروپا تقريبا نزديک به يک ساعت طول می کشد تا دانلود شود. اينطوری کسان زيادی نمی توانند آن را ببيند. اگر دوستداران معين می خواهند واقعا اين ويديوی ديدنی ديده شود بهتر است يک نسخه برای سرعت های پايين هم تدارک ببينند يا نسخه موجود را به دو سه قسمت تقسيم کنند(حجم 120 مگابيتی فعلی واقعا سنگين است). ديگر آنکه من پس از خواندن متن سايت روز در باره اين گفتگو می خواستم از ديدن ويديو منصرف شوم به اين حساب که در ويديو همان حرفها زده می شود که به ادعای روز متن کاملش چاپ شده است. ولی نه تنها اينطور نيست بلکه اصلا آنچه آنجا آمده مثل اينکه از يک گفتگوی ديگری است! پس دوستان زحمت بکشند و  متن واقعا کامل اين گفتگو را هم منتشر کنند. تا بشود رويش حرف زد!  -ولی نه جدا نکته های خوبی دارد. (بعد هم هر کس می داند چرا متن روز با اين ويديو يکی نيست لطف کرده رمز گشايی کند و در نظرها بنويسد.)

*اين هم نشانی برای ديدن فيلم

پی نوشت: سايت روز مردانگی کرد و متن گفتگوی يک ساعته را منتشر کرد. آنها که فرصت نمی کنند فيلم را ببينند اين متن کار آنها را ساده می کند. به نظر من اين متن برای هر نوع اصلاحات سياسی و اصلاح قانون اساسی راهنمای خوبی است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
 
حداکثرطلبی در سياست معين  
 

دوستان عزيزی مثل علی اصغر سيدآبادی به من حق بدهيد که با توجه به تجربه ناکامی های تاريخ نزديک در ايران به حرف های خوب و صميمانه دکتر معين به چشم ترديد نگاه کنم. ترديد من از بابت حرفهايی که می زند نيست از بابت توان او به فرض انتخاب شدن برای اجرای آنهاست و تناسب ادعا و توان. چند ملاحظه خود را در باره مصاحبه سيد عزيز با معين ( دولت بی سانسور) می آورم تا امکان انديشه بيشتر در باره معين داشته باشيم:

1 اينکه آقای معين حرفهايی را می زند که پيش از اين عادت داشتيم از زبان دوستان کانون نويسندگان بشنويم و کسانی که معمولا مخالفان وضع موجود بودند البته حرفهای او را جالب و به مقدار زيادی دارای نيروی آشنايی زدايی می کند.

2 اما اگر قرار باشد مرد سياسی همان حرفهايی را بزند که نويسندگان ضد سانسور می زنند باعث ارج و قربی برای او نيست. مرد سياسی بايد برای آن هدفی که همه از آن صحبت می کنند "راه" نشان دهد. راه سياسی و قانونی. همسخنی به هيچ وجه کافی نيست گرچه خوب و قابل تقدير است. اما رای را به سخن کسی نمی دهند. به توان سياسی برنامه او می دهند.

3 اين بر عهده دکتر معين است که روشن کند او می خواهد رئيس جمهور شود يا رهبر اپوزيسيون. با کمال تاسف آميختن اين دو موضع به هم بيشتر باعث سرگشتگی است تا راهيابی. آيا معين فکر می کند با بالا بردن انتظارات رای دهندگان پشتوانه فشاری برای برنامه ای کردن حرفهای خود به دست می آورد؟ اگر اين راه به نتيجه ای می رسيد چرا اصلاح طلبان پس از دوره اول خاتمی شروع به انتقاد-از-خود کردند که چرا بيهوده سطح انتظارات را بالا برديم که حالا زيرش بمانيم و مردم را دلسرد کنيم.

4 من در اين تندتر شدن لحن و مواضع معين و ادعای بهشتی کردن صحنه سياست ايران ايرادهای بسيار می بينم. در هر برنامه سياسی فاصله قدم برداشته شده و قدم بعدی يک گام سنجيده است. آقای معين هر هنری هم داشته باشد نمی تواند از آنچه خاتمی کرده است فاصله ای بعيد بگيرد. جهش در سياست غيرممکن است. دست کم از راه اصلاحات ممکن نيست. انقلابی هم که در راه نيست! اگر معين رئيس جمهور است بايد به قدم برداشتن و پيش رفتن قانع باشد اما اگر فکر می کند می توان جهش کرد و فواصل بعيد را در مدت کوتاه طی کرد بيشتر در قالب يک رهبر آرمانگرای اپوزيسيونی ارزيابی خواهد شد.

5 دميدن روز افزون بر دامنه خواست ها و وعده ها از چشم من حتی ممکن است ناشی از نوعی نا اميدی باشد از رای مردم. در واقع چون می دانيم مردم بسيار دلسردند و با وعده ها و حرفهای معمول برانگيخته نمی شوند روز به روز بر سطح وعده ها و حرفهای آشنايی زدا می افزاييم. اما به نظر من با گفتن حرفهايی که تا سالهای اخير و حتی ماههای اخير حرف مگو در سطوح رسمی بوده، ممکن است موجب تعجب شنوندگان شويم اما نظر آنها را تغيير چندانی نخواهيم داد.

6 بعد هم فراموش نکنيم که در طول عمر انقلاب گوش مردم پر شده است از حرف های قشنگ خيالبافان از انواع مختلف. چرا هنوز فکر می کنيم با دميدن حرف و کاشتن خيال در جامعه مشکلات را حل خواهيم کرد يا توان حل آنها را ايجاد خواهيم کرد؟ اين کار دست کم برای کسی که می خواهد وارد مديريت سياسی شود آفت است. يکی چند سال تجربه کرباسچی و هشت سال تجربه خاتمی بايد به ما آرزومندان آزادی و اعتبار و کرامت و مديريت علمی نشان داده باشد که چقدر عملی کردن فقط بخش هايی از آنچه می خواسته ايم دشوار بوده است. حداکثر طلبی که روح برنامه و بيانيه های معين است گرچه خيلی ايرانی پسند است اما شان مرد سياسی نيست. می دانم که بازار وعده داغ است و شايد معينيان فکر می کنند صلاح نيست از آن عقب بيفتند اما صميميت معين در آن است که در حد توانايی خود بايستد. در سياست سوپرمن وجود ندارد. ارائه چنين چهره ای هم نه به او - و نه البته به هيچ کدام ديگر از نامزدها!- می آيد و نه برای او که قشر تحصيلکرده و کتابخوانده جامعه را مخاطب قرار می دهد باعث اعتبار خواهد شد.  

پی نوشت:
به نظر من اگر آقای معين ذره ای هم به عملی بودن حرفهايی که می زند معتقد است بايد اين پيشنهاد فرخ نگهدار را بپذيرد و برود در مقابل زندان اوين به اعتراض خانواده های زندانيان سياسی و خانواده ناصر زرافشان بپيوندد. اگر همين حالا کار مبارزه با سانسور را آغاز نکند فردا هم نخواهد کرد. زندان مرکز سانسور است. نقطه مرکزی برای مبارزه با زيرپاگذاشتن حقوق بشر است. آقای معين! حواستان باشد: "گشايش گاه جبهه دموکراسی و حقوق بشر درون حکومت نيست؛ آنجاست که مردم ايستاده اند: مقابل اوين."

نيز:
جايی که نه خدا هست نه قانون

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
June 10, 2005  
شون پن به نماز جمعه می رود  
 
شون پن در تهران - عکس از ايسنا
 بدون شرح (فعلا)! عکس از ايسنا

نيز:
شون پن در تهران: خبرنگار يا خبرساز؟ عليرضا دوستدار


پ.ن يکی از دوستان صاحبنظر می گفت در اين يک هفته مانده به انتخابات بايد منتظر حضور چهره های سرشناس ديگری هم باشيم. ممکن است اين تسهيلات ويزايی برای کمک به برخی نامزدهای معين ( با معين اشتباه نشود!) باشد ولی چه بسا نتيجه گزارش های اين چهره های خبرنگار/خبرساز چيزی جز آن باشد که انتظار می رود. کمی سربسته شد ولی فعلا همينطوری داشته باشيد تا بعد.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
ارکستری در کار نيست  
 

سيامک فريد در ايميلی به من و بسياری ديگر نکته ظريفی را طرح کرده است:  

در حمايت از دکتر زرافشان عده ای دست به تحصن زده اند. اين تحصن ميتواند به حمايت از همه زندانيان عقيدتی فرا رود؟ چرا نه؟ در حمايت از سميع نژاد، اکبر گنجي، باطبي، برادران محمدي، طبرزدی و ...

اگر همين امروز تحصن کنندگان اعلام کنند که اين تحصن در حمايت از خواسته های دکتر زرافشان و ساير زندانيان سياسی است آيا تعدادبيشتری به اين تحصن نخواهند پيوست؟

دفتر تحکيم وحدت در کنار منزل اکبر گنجی دست به تحصن زده است. اگر همين تحصن در کنار مدافعان دکتر زرافشان صورت گيرد بازتاب بيشتری نخواهد داشت؟

در حال حاضر مشکلی که وجود دارد ، تمايل مردم برای تغيير نيست بلکه عدم مرجع واحد تصميم گيری و سازمان دادن به اعتراضات است. جای خالی يک جبهه واحد اعتراضی اينجاست که احساس مي شود.

کار قشنگ عده ای از زنان برای ورود به ورزشگاه برای تماشای مسابقه ايران و بحرين بسيار جالب بود ولی اشکال کار در اينجاست که فکر اين کار آنی است و سازمان يابی نشده است. برنامه ريزی نشده است. تبليغ نشده است. اين حرکت مي توانست هزاران دختر تهرانی را به ورزشگاه بکشاند ولی نکشيد. گويی هر کسی يک ساز برداشته و خودش ميزند. با وجود تعدد نوازندگان ارکستری در کار نيست.

تا وضع چنين است تنها بايد هزينه داد و از نتيجه خبری نخواهد بود.

اين متن ايميل سيامک بود. اما به نظر من در حالی که حرفش درست است لحن توصيه وارش بی نتيجه است. جامعه هسته ای شده ايران که هر کس جزيره ای شده تنها و بی ارتباط موثر با ديگری، با توصيه موفق به تغيير روش نخواهد شد. اين چيزها توصيه بردار نيست گرچه قابل تشخيص و بحث و شناخت هست.

جمهوری اسلامی موفق شده است جامعه را تا سر حد جزيره ای شدن خانواده و فرد تجزيه کند. نظام سياسی ايران از ترس تشکيل گروههای مخالف هر فرد/خانواده را به يک گروه مخالف تبديل کرده است! گروههايی که در تنهايی خود ساز می زنند بی اعتنا به اينکه با ديگران در يک ارکستر همنوا هستند يا نيستند.

وضع از ديدگاه کلان سياسی هم بسيار آشفته و همزمان خانوادگی است. در واقع جامعه به محکم ترين و سنتی ترين نهاد خود عقب نشينی کرده است و با اتکا به همان خانواده است که کار سياسی می کند از اعتراض به زندانی بودن يک عضو خانواده خود تا کار انتخاباتی برای رئيس جمهور کردن کسی که در نظر يا عمل نقش پدر خوانده را بازی می کند يا بايد بکند. 

نظام حزبی ما هم که قرار است محور انتخابات يا عمل سياسی باشد نيز همانطور که بدرستی حاتم قادری گفته است "هياتی" است. هيات ها خانواده های يک محل اند. به طور موسمی مثلا در دهه عاشورا خودجوش جمع می شوند و فعاليتی می کنند و بعد تعطيل می شوند تا سال بعد. همين رفتار را احزاب خانوادگی ما با انتخابات دارند. در آستانه انتخابات فعال می شوند و بعد از انتخابات دم و دستگاهشان را جمع می کنند تا انتخابات بعدی. انتخابات ما بر الگوی دهه عاشورا برگزار می شود. ستاد ها همان تکيه ها هستند و سماور و ديگ غذا هم که به راه است و نقش پلوی نذری را بازی می کند!

ساختار سياسی ايران اين نظام خانوادگی را که تا حدودی از يک سابقه سنتی می آيد، نه تنها ارتقا نداده است بلکه يا به دليل نوع تفکر سنتی خود همان را پسنديده يا به دلايل سياسی - امنيتی عمدا در جهت رشد آن مانع گذاری کرده است. گفته اند سياست ما همان ديانت ما ست. اما از يک نگاه جامعه شناختی بايد گفت سياست ما خانواده ما ست!

تشخيص آيرونی نهفته در اين وضعيت چندان دشوار نيست: ما با به کار گيری ساختارهايی شکسته، منقطع، سنتی و رشد نيافته برای "عمل سياسی در جامعه مدرن"، فکر می کنيم داريم حزب بازی می کنيم و کار سياسی مدرن می کنيم و در گرماگرم اين فعاليت سياسی خود را کمابيش در يک جامعه اروپايی و دموکراتيک تصور می کنيم. در نتيجه شکست هامان و پيروزی هامان را نيز بر پايه همين تصور تحليل می کنيم.


من در يادداشتی جداگانه بايد به اين نکته بپردازم که حزب های واقعی ايران کجايند و در انتخابات پيشارو چگونه ممکن است برنده نهايی باشند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
June 8, 2005  
دلم برای وطنم تنگ می شود  
 
در باره فوتبال و ما هزار حرف نگفته هست اما از آن ميان می گويم فوتبال را دوست دارم چرا که به مردم من شادی می بخشد - شاديی چنان فراگير و متحد کننده که رهبران سياسی را وامی دارد با پيام تبريکی خود را در آن سهيم نشان دهند و از قبل اين هماوايی سهمی سياسی برای خود دست و پا کنند. فوتبال معيار ما شده است. هويت ما شده است. پرچم های ايران است که در دستها می چرخد و بر چهره ها نقش می شود. هيچ کدام از نشانه های هويت ايرانی چنين آشکارا با پرچم آميخته نشده اند. فوتبال يعنی جشن پرچم و دست افشانی خيابانی و فتح شهر به دست مردم.  کاش رهبران نيز می آموختند همه جا با مردم هماوا شوند و با ايشان نستيزند. کاش همه خواست ها و اميدها و حرفهای مردم هم مثل جشن پس از فوتبال روشن و عريان بود و نمی شد آن را "ناديده" گرفت. 

عکس از وبلاگ کسوف
عکس از ايسنا
عکس تماشای بازی ايران-بحرين از کسوف و عکس جشن خيابانی پس از پيروزی از ايسنا

نيز:
پيروزی زنان در ورود به استاديوم به قيمت يک پا شکستگی، زن نوشت
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
June 6, 2005  
جايی که نه خدا هست نه قانون  
 

هشدار: نازکدلان و اميدواران خيال پرداز نخوانند!

زندان در ايران تاريکخانه قدرت بی مهار است. قدرت مطلقه. زندان از نظارت مردم به طور معمول بيرون است و تنها در جامعه ای با قدرتهای نظارتی با نفوذ می توان دم از نظارت بر زندان زد. چنين نهادهايی در ايران وجود ندارد يا صرفا در مراحل جنينی خود است. زندان در چنين شرايطی محل ظهور ماهيت واقعی قدرت حاکم است.

در ميان همه انواع بحث هايی که روشنفکری ايران به آن مشغول است و روشنفکری خود را با آن توجيه می کند جای بحث از زندان خالی است. روشنفکر ايرانی چه سياسی اش چه فکری و تئوريک اش تا وارد بحث زندان نشود کار واقعی خود را آغاز نکرده است.

خيابانهای تهران و شهرهای ايران پر است از تبليغات انتخاباتی. تبليغاتی که در اين دوره بيش از هر دوره ديگر در آن رياکاری هست و مردم فريبی يا اگر خوشتر داريد: پوپوليسم. روانشناسان تبليغاتی گويا کشف کرده اند که چشم ايرانی بيش از هر ملت ديگری به ظاهر است. پس تمام به ظاهرسازی های مردم پسند رو آورده اند. اما اصلاحات واقعی و مردمگرايی بی ريا و اخلاق و دين و هر نيکی که بشماريد از اصلاح زندان آغاز می شود. کسی را ديده ايد که در تبليغات خود از برداشتن نحوست از زندانهای ما سخن بگويد؟

 من دعوای سياسی ندارم. به اين معنی که دست کم در اينجا بحث من ظلم و اجحاف به اين يا آن زندانی سياسی يا وبلاگ نويس نيست. اما از آنچه همين زندانيان و يا آزادشدگان پيشين گفته اند و می گويند حرف می زنم. ارزش حرف ايشان اگر بيشتر از بحث های تئوريک روشنفکرانه نباشد کمتر نيست. روشنفکران ايرانی تا به زندان نپردازند و اصلاح امور زندان را به يک بحث عمومی تبديل نکنند متاسفانه کاری بيشتر از خود ارضايی فکری و نوعی شوآف فرهنگی نمی کنند و به چيزی جز همان هم دامن نمی زنند. اگر نتيجه اينهمه بحث و ترجمه و سمينار و نشست و کتاب و نشر ذره ای به اصلاح وضع زندان کمک نکرده باشد بايد روشنفکران را وادارد به بازنگری در مشی خود بپردازند. دلخوش کردن به ظواهر امور و کشيده شدن چند اتوبان و ساخته شدن چند سد و فرودگاه و انبوه شدن حضار در جلسات بحث و حتی به دست آوردن کمی تا قسمتی آزادی های اجتماعی و مثلا پلوراليسم سياسی يا رشد اقتصادی واقعا کمکی به توسعه انسانی ايران نيست.      

ظواهر بازسازی شهری را آقای احمدی نژاد و امثال رفسنجانی نيز می توانند درست کنند. حتی آقای قاليباف هم می تواند پليس را به رعايت ظاهری ادب اجتماعی وادار سازد. آقای لاريجانی هم می تواند صدا و سيمای مفرح تر و رنگارنگ تری برای ما بسازد يا کنگره های مثلا وزين فلسفی و ادبی برگزار کند. احتمالا آقای محسن رضايی هم بتواند کمی حقوق ايران را در مذاکرات هسته ای بيشتر تامين کند يا مهدی کروبی هم به ميثاق های خوش نوشته ديگری دل ببندد يا دوستان آقای معين هم بتوانند شعارهای دلخوشکنک بيشتری روی کاغذ آورند. اما بازسازی قدرت در نهانخانه جامعه را کدام يک می توانند به انجام برسانند؟  

آقای رفسنجانی حتی در لفظ و برای گرفتن رای هم حاضر نيست به بحث اصلاحات قضايی وارد شود به اين بهانه بچگانه که اين کار قوه مجريه نيست! گرچه سخنگوی او می گويد امنيت قضايی در دولت او تامين خواهد شد! اما امنيت قضايی از زندان آغاز می شود. جايی که هيچ يک از نامزدها در آن نفوذی ندارند سهل است شماری از آنها مخالفان خود را در دوره های مختلف به همين زندانها انداخته اند يا در اجحاف های ضدانسانی به زندانيان شريک بوده اند يا در مقابل آنچه بر زندانيان می رود سکوت رضايت آميز داشته اند.

زندان سد سکندر هر نوع اصلاح است. و گرنه ظاهرسازی و ژست شيک و دموکرات ماب که آسان است. حرف خرجی ندارد. می بينيم که هيچ يک از نامزدهای تندرو هم -شايد به جز احمدی نژاد- از بزک دوزک تبليغاتی پرهيز نمی کنند. اين کاری آسان است گرچه اين روزها در حکم دستاورد اجتماعی به آن نگريسته می شود! کار دشوار مهار قدرت پنهانی است که نيروی تخريبی اش در خفا بی تغييری ادامه يافته است. اين چهره واقعی هر سياستمدار و معياری بنيادين در ارزيابی کارنامه ديروز و حال امروز و تخمين فردای سياست های اوست.

زندانهای ايران چنان قدرت عريانی را به نمايش می گذارند و چنان استعدادی در عريان کردن قدرت دارند که نديدن آن فقط می تواند ناشی از ضعف بينايی روشنفکر و سياستمدار باشد و يا ترس او يا منافعی که به همين سياه چاله ها پيوسته است.   

 نامه های زندانيان که آخرين نمونه هايش نامه های سه گانه رضا عليجانی و تقی رحمانی و هدی صابر است سندهای بی نظير شناخت جامعه ايران است که کمتر سندی از نظر اعتبار با آن برابری می کند. ارزش اين دست نامه به آن است که نويسندگانشان همين حالا در زندان اند. من هميشه به خاطرات زندانيان با ديده شک و ترديد و نقد نگريسته ام زيرا نمی خواسته ام راه به پذيرش ادعا و اغراق دهم. به عنوان عضوی از نسل انقلاب از اين دست خاطره ها بسيار خوانده ام که بيشتر آنها ياوه بوده اند يا بشدت گمراه کننده و برای تبليغات سياسی معينی نوشته و توزيع می شدند. اما نامه های کسانی را که با به خطر انداختن جان خود و با احتمال بدتر شدن وضعيت از-پيش-دشوار خود در باره زندان و شرايط خويش در حبس های غيرانسانی می نويسند با چشم احترام می نگرم و با خواندن آنها پرسش های اخلاقی مهيبی جانم را می آشوبد.    

در جامعه ايران که بسيار چيزها از مدار خود خارج شده است بد اخلاقی به حوزه سکس و تماس با جنس مخالف محدود شده است. اما گيرم فردا در ايران آزادی جنسی برقرار شود و سکس از حوزه بدخلاقی و ضد اخلاق خارج شود آيا مساله ما تمام است؟ تازه می شويم ترکيه يا ازبکستان يا روسيه يا مصر و کجا و کجا. اين است آينده اصلاحات در ايران؟

بزرگترين فساد اخلاقی در قدرت است نه در فرد و حوزه خصوصی او. قدرتی که به تصريح آقای قاليباف 70 درصد قاچاق رسمی را در دست دارد. قدرتی که دروغ را به اخلاق تبديل کرده است. قدرتی که در رعايت حق آدمی هيچ بالاتر از نظام قاجاری نرفته است. قدرتی که زندان سيمای واقعی آن است.

سيمای واقعی ولايت مطلقه يا سلطنت مطلقه يا هر نام ديگری که می خواهيد بر آن بگذاريد در زندان است. اخلاق شخص اول مملکت در لق لق زبان او نيست. در رفتاری است که عاملان او در زندان با ديگر مسلمانها می کنند با ديگر آدميان از هر دينی می کنند. کسی که می تواند جور و دروغ و خلف وعده و رفتار مادون انسانی را به شهادت فقط نامه های سه گانه اخير -ديگر شواهد از فساد قاضی و  بازپرس و زندانبان به کنار- تحمل کند يا فرمان دهد و شب سر راحت به بالين بگذارد کمترين چيزی که در باره او می توان گفت اين است که عدالت از او اسقاط شده است چه رهبر باشد چه رئيس قوه قضايی باشد يا متاسفانه رئيس جمهور. اما در باره شخص رهبر اهميت ماجرا اين است که اسقاط عدالت از او اسقاط حق اعمال ولايت است. بنابرين زندان بزرگترين شاهد سلب مشروعيت اوست نه ميزان شرکت مردم در انتخابات نظام او.

دينداران و روشنفکران و سياسيون و وکيلان و وزيران و مقامات همه در اين ماجرا شريک اند مگر آنکه صدای نقد و اعتراض و مخالفت خود را با اين شيوه های ضد انسانی که هيچ دين و اخلاقی امضا نمی کند بلند کنند. هر نمازی در آن خاک باطل است از هر که باشد مگر به دل و زبان از اين سياهی تو بر تو  اعراض کند. هر بحث روشنفکرانه ای خودنمايی است مگر آنکه اين فاجعه ها را که پشت ديوار زندان ها می رود به ياد آورد. هر وکيلی ذليل است مگر آنکه به اين جور آشکار بر مردمی که به صد گناه ناکرده محبوس اند اعتراض کند. اينها وکيل اند برای چه و از جانب که؟ هيچ اصلاح طلبی هم که به آزادی زندانيان فکری نينديشد يا برای آن تلاش نکند لايق اين عنوان نيست. گرچه کار با آزادی آنها هم تمام نمی شود. زندان بايد از قدرت فاسدی که هر کار دلش خواست می کند زدوده شود. زندانی هر که هست انسان است. اگر قدرت توانست حق کسی را که دستش به جايی نمی رسد رعايت کند آنگاه واقعا اصلاح شده است. وگرنه همان است که هدی صابر در نامه اش آورده است: در رفتار اين قدرتمداران و قاضيان و زندانبانان متشبث به ولايت و دين نه خدا هست نه قانون. نه اخلاق دينی نه اخلاق مدنی.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
 
پيامی برای خاتمی، تاملی برای ما  
 

آقای خاتمی سخنان‌ بزرگي‌ را در سيستمي‌ با تحمل‌ اندك‌ و كوچك‌ مطرح‌ كردند و جمع‌ وسيعي‌ از دانشجويان‌ با اعتماد به‌ اين‌ حرفها وارد صحنه‌هاي‌ بي‌پشتوانه‌اي‌ شدند كه‌ سر و كاري‌ جز با فشارهاي‌ جسمي‌ و رواني‌ زندان‌ و سلول‌هاي‌ انفرادي‌ نداشت‌.

هر چند نسل‌ من‌ و امثال‌ من‌ (كه‌ خرداد 82 براي‌ پنجمين‌ بار در طول‌ عمرم‌ بودكه‌ بازداشت‌ مي‌شدم‌ و بازجويي‌ پس‌ مي‌دادم‌ و اينك‌ هفتمين‌ سالي‌ است‌ كه‌ زندان‌ آقايان‌ را تجربه‌ مي‌كنم‌، همانطور كه‌ دوست‌ هم‌پرونده‌ ديگرم‌ چهاردهمين‌ سال‌ زندانش‌ را تجربه‌ مي‌كند)، و بزرگان‌ و افراد نسل‌ قبل‌ از ما با دعوت‌ و دعوتنامه‌ آقاي‌ خاتمي‌ (هر چند ايشان‌ پيمان‌هايي‌ با همه‌ بست‌) پاي‌ به‌ اين‌ ره‌ ننهاده‌ايم‌ و بر اساس‌ ايمان‌ به‌ عقايد و آرمان‌هايمان‌ و عشق‌ و علاقه‌ به‌ ملت‌ و ميهن‌ خود، در حد توان‌ اندك‌مان‌ كوشيده‌ايم‌ و طلبكار هيچكس‌ هم‌ نيستيم‌. اما در برابر هزينه‌هايي‌ كه‌ سه‌ نسل‌ مسن‌ و ميانسال‌ و بويژه‌ جوان‌ در اين‌ راه‌ پرداخته‌ و مي‌پردازند، آقاي‌ خاتمي‌ خود چه‌ هزينه‌اي‌ كرده‌اند؟

*از نامه
رضا عليجانی که خود يکی از سه نامه تکان دهنده و در عين حال هوشمندانه و تامل برانگيز زندانيان ملی مذهبی است.

نيز:
نگاه کنيد به:
زندانيان ملی مذهبی: ما گروگان ايم
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
June 5, 2005  
رئيس جمهور نخست وزير نيست  
 
سعيد ليلاز مدير و روزنامه نگار خوشفکری است اما نمی دانم چرا در سرمقاله ای که برای شرق (پنجشنبه 12 خرداد) نوشته است به اين اظهار نظر عجيب پرداخته که "پست رياست جمهورى در ايران كمابيش مانند پست نخست وزيرى در فرانسه است و در بسيارى حوزه ها مانند مسائل قضايى، امنيتى، نظامى، انتظامى، سياست خارجى و حتى فرهنگ دخالت يا اثربخشى ندارد."  

ظاهرا اين دوست خوشفکر و عملگرا به آنچه از رياست جمهوری در حاکميت دوگانه فعلی باقی مانده نظر داشته است اما اين نوع تعبيرات بسيار رهزن است و پوششی بر تناقضات قانون اساسی ايران. بر اساس نظر ليلاز، بايد گفت آقای خامنه ای حکم رئيس جمهور مادام العمری را پيدا کرده که هر چهار سال برای انتخاب نخست وزير او مردم پای صندوق های رای می روند و کسی را که عنوان ظاهری اش رئيس جمهوری و کار واقعی اش نخست وزيری است برمی گزينند تا رياست دولت آقای خامنه ای را بر عهده بگيرد.

اما در اين نوع صورت بندی، بسياری از واقعيت های قانون اساسی ( و نيز واقعيت های هشت سال گذشته) جابجا می شود که لابد منظور نظر ليلاز نبوده است اما نتيجه طبيعی حرف اوست. رئيس جمهوری رئيس جمهوری است و نمی توان او را برای مصلحت انديشی به نخست وزيری فروکاست. برای کسانی که در صحنه داخلی ايران فعال اند و فکر می کنند قانون اساسی ظرفيت های دموکراتيک معطل مانده ای دارد اين حرف عقب نشينی به يک قانون اساسی نانوشته است که اگر چه ممکن است به کار وصله پينه کردن بعضی ناسازی های وضع موجود بيايد و بعضی چيزها را رفو کند اما در عمل تاييد کردن دولت سايه است. کار درست در کوتاه مدت محدود کردن قدرت رهبر به مر ( بر وزن حر) قانون و برچيدن بساط دولت سايه است و بازگرداندن دولت و رئيس قوه مجريه به جايگاه قانونی اش (يعنی نشاندن رهبر بر سرجای قانونی خودش نه قربانی کردن رئيس جمهور منتخب مردم در پای دولت مخوف و کنترل ناپذير سايه). نمی خواهم وارد اين بحث ظريف قانونی هم بشوم که رئيس جمهور دو وجهه دارد: يکی رياست قوه مجريه و ديگری رياست جمهوری به عنوان شخص دوم مملکت و مجری قانون اساسی (چنانکه در مقابل، روسای قوه مقننه و قضائيه چنين شانی ندارند و فقط رئيس قوه اند). اين نوع حرفها اگرچه از سر دلسوزی هم زده شده باشد سم قاتل است چون نظم تعريف شده قانونی را هم با وجود همه اشکالات و تناقضاتش ناديده می گيرد و به خيال ميان بر زدن سر از بيراهه در می آورد. نظم را اگر بد هم باشد بايد بر اساس قانون موجود تعريف کرد نه بر اساس قانون من-در-آوردی.

اگر درست بگوييم به دليل حاکم نبودن قانون، قانون در ايران بازيچه افراد و جايگاه آنهاست. اگر هاشمی رفسنجانی رئيس جمهور باشد قرائت قانونی از مقام رئيس جمهوری حداکثر است و اگر بنی صدر باشد حداقل. قانون قانون است. اما ديده ايم که حتی شان مجلس هم وقتی با دولت سايه همراه نبود بازيچه شد. گره افزودن بر اين گره های ظاهرا کور کار بخردانه ای نيست. گره گشودن هنر است. راه دور نروم به قول محمد علی نجفی در همين شماره روزنامه شرق: "بخشى از ضعف هاى هشت سال گذشته نه ناشى از فقدان قدرت حقوقى بلكه محصول كسر قدرت حقيقى دولت" است. ناديده گرفتن اين واقعيت از کسانی مثل سعيد ليلاز بعيد است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
June 3, 2005  
مشکل کاريزمای رهبر  
 

به نظرم همه چيز در ايران دارد به سمت رهبری آوار می شود. تعبير بهتری ندارم. اما توضيح آن چيست؟ به نظر من تجربه دوره خاتمی که با فرسايش اصلاحات متکی به رئيس جمهوری همراه بود دو نتيجه روشن به همراه آورده است. يا بهتر است بگويم دو نتيجه که يکی کاملا روشن است و ديگری در حال روشن شدن. نتيجه اول بی اعتبار شدن رئيس جمهور در ساختار فعلی قدرت است که همگان از آن صحبت می کنند اما تنها اکبر گنجی آن را تئوريزه کرده و پايه بحث خود در مانيفست جمهوريخواهی و استدلال اش در تحريم انتخابات قرار داده است. نتيجه دوم متوجه شدن نخبگان و صاحبنظران و منتقدان به کانون اصلی قدرت يعنی رهبری و برای اولين بار رو-در-رو ايستادن با آن. اين وضعيت نتايجی دارد که اوضاع در ايران را به شکلی غيرمنتظره تغيير خواهد داد.

جانشينی بی اقتدار برای رهبری مقتدر
من مشکل رهبری آيت الله خامنه ای را در همان مشکلی می بينم که امروز در ميان نامزدهای رياست جمهوری ديده می شود: فقدان کاريزما. آقای خامنه ای که پس از رهبر کاريزماتيک و بی مانندی همچون آيت الله خمينی بر جايگاه او تکيه زد از همان آغاز در سايه وی قرار گرفت و هرگز نتوانست در قد و قواره او ظاهر شود. احتمالا هر کس ديگری هم به جای آقای خامنه ای بود همين مشکل را تجربه می کرد اما شايد راه حل ها را طور ديگری بر می گزيد.

امروز پس از سالها برای نخستين بار تمام يک خطابه آقای خامنه ای را گوش کردم که خطاب با مجلسيان سخن می گفت ظاهرا به مناسبت سالگرد تشکيل مجلس شورای اسلامی. برای ناظری که سالها از تبليغات سنگين رسانه های دولتی ايران گرداگرد رهبر دور بوده است، فارغ از آن حجاب، آقای خامنه ای بيشتر از يک واعظ معمولی جلوه نمی کرد. در بيان او که پس از سالها مصدر کار بودن بايد پختگی و درايت و کياست و نوعی کاريزمای رياست ديده شود هيچ نیود مگر واعظی که برای کسانی که در روضه شرکت کرده اند درس های اخلاقی بگويد. بسياری از توصيه های اخلاقی و اداری او به مجلسيان به نظرم پيش پا افتاده بود (مثلا می گفت اگر با حرف کسی در مجلس مخالف ايد وقت بگيريد و حرفتان را در وقت معين شده بزنيد و جار و جنجال نکنيد - نکته ای بديهی و بسيار فروتر از حد تذکر بالاترين مقام کشور به جماعتی که علی القاعده بايد سياستمرد باشند). در کلام اش قدرت و گرمايی هم نبود و به نظر نمی آمد که تاثير فوق العاده ای هم بر مخاطبان اش می گذارد.

روش های جبران عدم اقتدار
اين نمونه را گفتم تا بگويم که مشکل رهبری او در ايران از آغاز تا امروز همين بوده است. اگر امروز اين است 16 سال پيش بدتر هم بوده است. در واقع مساله کاريزما يک مساله شخصيتی است. اگر کسی فاقد بود واجد نمی شود. نمونه روشن آن رهبری ايران است. اما فقدان کاريزما عدم اعتمادی ايجاد می کند که در شيوه رهبری آقای خامنه ای با گرايش به اقتدار ظاهری و تشريفات سنگين و حافظان و حاجبان و مراقبان بسيار و حشم و کشم جبران می شود و البته تکيه فوق العاده بر نيروهای امنيتی. در واقع نداشتن کاريزما خيلی فاجعه ای هم نيست چنانکه آقای بوش هم از کاريزما بی بهره است. اما مشکل اين است که در جامعه نيمه سنتی - نيمه مدرن ايران، بر خلاف آمريکا، کاريزما بخشی حياتی از رهبری سياسی است. در يک نگاه سريع می توان ديد که همه رهبران و شخصيت های محبوب ايران در اين 25 ساله همه دارای سطوحی از کاريزما بوده اند. فقدان کاريزما با اين بستر اجتماعی کاريزما-پسند است که فاجعه تلقی می شود.  

رهبر ايران در طول 16 سال اقتدار سياسی خود به دليل نداشتن اقتدار واقعی چه از نظر جايگاه فقهی - که در همان آغاز آيت الله منتظری آن را علنا اعلام کرد و هزينه اش را هم پرداخت- و چه از نظر شخصيت فردی و سياسی به همان راه حل سنتی گراييد: کار با مردان خرد برای انجام کارهای بزرگ. برای من جای تعجب نيست که مجلس هفتم و يا کسانی مانند رئيس اسبق مجلس ناطق نوری يا امنيتی هايی مثل سعيد امامی يا اشخاصی مثل قاضی مرتضوی برای آقای خامنه ای مطلوب تلقی می شوند. زيرا او با وجود چنين کسانی است که می تواند احساس اقتدار کند. روش آقای خامنه ای به ايجاد حلقه ای پيرامون او انجاميده است که در آن کيش شخصيت رهبر و اطاعت محض ويژگی اصلی است.

عدم اقتدار، عدم اعتماد، دولت سايه
يک مشکل ديگر رهبری عدم اعتماد به کسانی است که خارج از حلقه مطيعان قرار دارند (که اين خود فسادهای بسيار توليد کرده است). سالهاست که می گويند که رهبر ايران علاقه مند است به جای نوعی نظارت عاليه که هدف از طراحی ولايت فقيه است، در امور اجرايی واقعا دخالت داشته باشد و برای همين است که رئيس جمهور مداوما در برابر او تخفيف داده شده تا به حد يک سرباز ولايت فقيه (آنچه ناطق نوری زمانی با افتخار گفته بود) و تدارکاتچی (که خاتمی از آن شکايت دارد) تنزل يابد. شايد چنين علاقه ای وجود داشته باشد اما من مشکل را در همان مساله اصلی می بينم: عدم اعتماد به ديگران ناشی از فقدان اعتماد-به-نفسی-که-حاصل-کاريزما-ست.

حاصل اين وضعيت در ايران عملا به يک سيستم دولت در دولت انجاميده است. يا همان که به آن دولت سايه در کنار دولت آشکار می گويند. يا همان که از آن به نهادهای موازی ياد می کنند. هر کدام باشد کاشف از يک واقعيت است: دولت آقای خامنه ای با دولت رئيس جمهور متفاوت است و در مسير حرکت دولت قانونی اخلال می کند. 

يک راه حل ساده همانی است که از زمان کانديدا کردن ناطق نوری مطرح بود: به تاييد مردم رساندن رئيس جمهوری که در واقع امر مجری فرامين رهبر باشد نه مجری برنامه ای که مردم می خواهند. اما گره کار همين جاست. مردم رای خود را دارند و آن را در همان مسيری که رهبری اميد دارد خرج نمی کنند. رای مردم در هشت سال گذشته اين معضل را برای رهبر پيچيده تر کرده است اما او را از دخالت در امور با ايجاد دولت سايه خود بازنداشته است.

خط قرمزهايی که ديگر کار نمی کند
اينها را که بر کمتر کسی پوشيده است گفتم تا اين را بگويم: با روندی که می بينيم، خطاب ها به آقای خامنه ای روز به روز آشکارتر و انتقادها واضح تر و صريح تر می شود. رهبر ايران نمی تواند در جامعه ای جوان که تحصيلکردگان بسيار دارد و گروههای پرتکاپوی هوشمند و مدرن، همواره در زير نقاب دولت سايه اش باقی بماند. مسير انتقادها بدرستی به اين جهت می رود که کسی را هدف قرار دهد که قدرت را اعمال می کند. نمی توان قدرت را خواست اما انتقاد را نخواست. اين بازی روز به روز آشکارتر می شود و ديگر در سايه نخواهد ماند. هيچ خط قرمز گذاشتن و مقدس بازی درآوردنی گرداگرد رهبری نمی تواند مسير انتقادها را عوض کند و آن را متوجه ديگران سازد. کسی که تمام قدرت را می خواهد تمام انتقادها را دير يا زود متوجه خود خواهد ساخت. پوسته کاريزما-سازی راديوتلويزيونی، که فقط عوام را می تواند تحت تاثير قرار دهد، برای رهبری که سلطنت می کند اما حکومت نمی کند شايد محافظ خوبی باشد، اما برای کسی که خود را صاحب اصلی قدرت می داند و فعال ما يشا، کار-سازی نخواهد کرد. مردم زبان می گشايند و کسی را که مسئول واقعی نابسامانی زندگی آنهاست پيدا می کنند و هدف قرار می دهند. آن که مسئول است بايد پاسخگو باشد. و اين وضع را در صحنه سياسی ايران بشدت تغيير خواهد داد.

در وب:
آيت الله خمينی به همه مسئولان درجه اول اعتماد داشت،
 گفتگوی نوه او با شرق 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
June 1, 2005  
آيا در سياست حقيقتی وجود دارد؟  
 

مراد فرهاد پور در يادداشتی با عنوان گنجی عليه گنجی به نقد مانيفست جمهوريخواهی اکبر گنجی پرداخته است. قصد ندارم با تمام گزاره های او در اين نقد چالش کنم اما پرسش هايی را در باره بعضی از آن گزاره ها مطرح می کنم به اين اميد که هم مباحث گنجی روشنی بيشتری يابد هم بحث فرهادپور گره های خود را نشان دهد.

حقيقت ما و حقيقت غرب
به نظرم روش برخورد فرهاد پور ارتدوکس وار است. برای او حقيقت ها معناهای واحد روشنی دارند که آن معناها در غرب صورت معين و نهايی يافته است و نمی توان از آنها تعبير ديگری در فضای ديگری کرد. او مشکل نظری گنجی را در پارادوکسی می بيند که "بیانگر سرشت حقیقت در حیطه نمادین و به‌ویژه عرصه سیاست است".

آيا حقيقتی در سياست هست؟ پاسخ من آری است. برای آن بحث بسيار نظری هم لازم نيست که مثلا سياست بالاترين سطح انديشه اجتماعی بشر است و طبيعتا بخشی از حقايق بشری هم در همين سطح نهفته است. اما يک نگاه عملگرايانه هم نشان می دهد که دست کم در کشورهايی مانند ايران چه حقيقت های ساده ای هست که در سياست و با سياست آميخته شده و در نتيجه سياست زيرپا گذاشته شده است. يک نمونه ساده آن عدم رعايت حقوق طبيعی آدمها ست از حق پوشش و انتخاب مذهب تا حق برابر زندانی برای برخورداری بدون تبعيض از تسهيلاتی در حد تلفن به خانواده يا معالجه يا نگه داشته نشدن در سلول انفرادی و مانند آن. آشکار کردن حق مردم در سياست آن حقيقتی است که کسانی مانند گنجی برای آن سينه سپر کرده اند.

دست راست غرب و دست چپ ما
 فرهاد پور موضع آزاديخواه گنجی را با "ارجاعات مکرر به رورتی و پوپر و دفاع پر‌شور آن از بازار آزاد و دولت کوچک و..." در تناقض می بيند چرا که فکر می کند مواضع آنها "نه فقط شدیداً دست‌راستی و نولیبرال بلکه حتی نوعی موضع‌گیری محافظه‌کارانه (به سبک و سیاق جمهوری‌خواهان در آمریکا یا تاچریست‌ها در انگلیس) تلقی می‌شود".

فرهاد پور می گويد: "البته این تناقض در ایران منحصر به گنجی نیست؛ برای مثال، اگر یک دانشجوی فرانسوی يا آلمانی در جلسات دفتر تحکیم وحدت شرکت کند، از دیدن دفاع پرشور دانشویان ایرانی از جهانی‌شدن، خصوصی‌سازی و بازار آزاد شاخ درخواهد آورد، زیرا مخالفت با این امور شاخصه اساسی جنبش‌های اجتماعی معترض در غرب است."

غرب ما و غرب غرب
به نظرم روشن است که اصل برای فرهادپور بستر غربی اين آرا ست و نحوه به کار بردن آن در مباحث گنجی يا مثلا دانشجويان را از همين جهت است که متناقض می بيند. از نظر من هيچ تناقضی وجود ندارد. مقايسه جوامع آزاد با جوامعی که برای آزادی می کوشند و انتظار يکسان بودن مفاهيم در آنها خطاست. من در باره اين يا آن نظر و ايده و فلسفه و جايگاه متفاوت آنها هم در اين دو نوع جامعه حرف نمی زنم. من فکر می کنم که حتی معنای کلی "غرب" هم در کشورهايی مانند ايران با معنای غرب در حاق خود متفاوت است. برای اين استدلال زيادی لازم نيست. تجربه متفاوت و تاريخ متفاوت به تفاوت درک از مفاهيم می انجامد. کشوری که مثلا مستعمره غرب بوده با کشوری که تحت نفوذ شوروی قرار داشته در باره غرب تصور يکسان ندارد و نمی تواند هم داشته باشد. مردمی هم که تجربه دست اولی از جامعه غربی ندارند هرگز صورت غرب و سيرت آن را همان گونه نخواهند ديد که به "حقيقت" نزديک است. 

حقيقت قهرمان و حقيقت مردم 
فرهادپور برای نشان دادن شيوه ضدپوپری گنجی می گويد: "او ناخواسته به شیوه‌ای سراپا ضد‌پوپری و ضد‌هابرماسی، حقیقت را از دوکسا یا عقیده عام و رایج جدا می‌کند." و تاييد حقيقت سياسی را توسط مردم مانند "به رای‌گذاشتن حقیقت قضیه فیثاغورث کاری مهمل و عوام‌فریبانه" معرفی می کند. که به نظرم قياس مع الفارق است. گرچه خود بحث مردم و حقيقت قابل تامل است. اما برای تصور بهتر از مساله شايد لازم باشد به جای ايران کشوری ديگر مثلا ازبکستان رادر نظر آوريم. آيا در ازبکستانی که دولت "همه حقيقت" را در اختيار دارد مبارز سياسی باز هم بايد از نظر مردم گول خورده تبليغات پيروی کند و دست از مبارزه برای تغيير بردارد؟ 

 او در همين چارچوب است که با لحنی منکرانه در تشريح نظر گنجی می گويد: "اگر در سیاست نیز چیزی به نام حقیقت وجود داشته باشد که سزاوار از خودگذشتگی باشد، پس می‌توان و باید یک‌تنه، در تقابل با عقیده و نظر اکثریت، بر حقیقت پای فشرد:« مردم‌ می‌خواهند زندگی كنند، خوش‌ بگذرانند، راحت‌ باشند. كسی به‌ كارشان‌ كاری نداشته‌ باشد، برای آن‌ها مهم‌ نيست‌، چه‌ نوع‌ نظامی و چه‌ افرادی حاكم‌ باشند. به‌ فرض‌ آنكه‌ اين‌ توصيف‌ از وضعيت‌ اجتماعی ايران‌ درست‌ باشد، از آن‌ چه‌ نتيجه‌ای می‌توان‌ گرفت‌؟ آيا وظيفه‌ روشنفكر، دگرانديش‌ و فعال‌ سياسی تبعيت‌ از عوام‌ الناس‌ است‌؟ بايد رفتار مردم‌ را، مثل‌ نظام‌ سياسی، به‌ نقد كشيد.... نبايد به‌ دنبال‌ خوشايند و بدآيند مردم‌ بود بايد به‌ خاطر مصالح‌ مردم‌ به‌ دفاع‌ از آزادی و دموكراسی و عدالت‌ پرداخت‌. بدين‌ معنا بايد آرمانگرا بود، نه‌ عوام‌گرا. اگر مبارزه‌ با نظامهای اقتدارگرا جهت‌ تأسيس‌ جامعه‌ باز و نظام‌ دموكراتيك‌ حق‌ است‌، حتی اگر تمام‌ مردم‌ يك‌ كشور مدافع‌ نظام‌ خودكامه‌ باشند، يا بودن‌ و نبودن‌ آن‌ برايشان‌ بی‌تفاوت‌ باشد، دموكرات‌ آزاديخواه‌ حق‌ (و بلكه‌ وظيفه‌) دارد يك‌تنه‌ در مقابل‌ آن‌ نظام‌ بايستد.»(مانیفست، دفتر دوم)"

اعتصاب غذا خشونت است!
موضع فرهادپور درباره "خشونت" نيز بر همين منوال است. او در نقد گنجی می نويسد گنجی به عنوان منتقد خشونت خود در دام خشونت افتاده است و اعتصاب غذای او را نمونه ای از خشونت می گيرد: "در رشد تروریسم و تبدیل آن به موضوع مرکزی گفتارهای ایدئولوژیک سیاسی باعث شده تا حوزه مصادیق خشونت به شدت مخدوش و محدود شود. اندکی واقع‌بینی یا تفکر خام برشتی کافیست تا دریابیم حتی چیزهایی نظیر فقر، معماری شهری، یا آلودگی صوتی نیز باید شکلی از خشونت تلقی شوند. در واقع با عبارات هابرماسی می‌توان گفت هر شکلی از کنش، غیر از کنش ارتباطی، نوعی کاربرد زور است که موضوع کنش می‌تواند آن را خشونت محسوب کند. پس اگر بخواهیم واقع بین و صادق باشیم باید بپذیریم که مقاومت گنجی، مثلاً اعتصاب غذای او، هیچ ربطی به مباحثه عقلانی و قدرت استدلال بهتر ندارد بلکه به‌واقع شکلی از خشونت است."

درست است که در حد نظر خشونت امری عام تر از آن است که نخست به ديده می آيد. خشونت فقر و زندگی شهری و ديگر صور خشونت هم خشونت است اما فرهادپور با خشونت خواندن اعتصاب غذای گنجی سررشته را گم می کند و از تعميم نادقيق خشونت  در عالم نظر نتايج نادرستی در عالم عمل می گيرد. آيا خشونتی که به زيرپاگذاشتن حق و عدالت قضايی می انجامد يا فرمان قتلی را می دهد يا مردمی را زير فشار ترس و ارعاب نگه می دارد و خشونتی عريان و برنامه ريزی شده است با خشونت ناشی از فعاليت های بشری که چه بسا نابخود است يکی است؟  

در وب:
فهرست خشونت های واقعی سياسی،
در نامه احمد قابل به رهبر ايران
متن نامه احمد قابل به صورت پی دی اف

نيز:
حقيقت،
مريم مومنی در خواب زمستانی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست