قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




May 31, 2005  
دو نقد و نظر بر سيبستان  
 

اين دو نقد را بر بحث "عليه استصواب" از ميان نظرات پای همان مطلب اينجا می آورم تا بعد که فرصتی دست دهد و بحث را در جهت سوالات و نظرات دوستان باز کنم. 

يک:

داريوش: می‌خواستم مطلبی در وبلاگ‌ام بنويسم، حال و حوصله‌اش را نداشتم. همين جا دو سه تا سئوال را می‌پرسم درباره‌ی يادداشتی که نوشته‌ای. گرفتيم که تمام آن‌چه می‌گويی درست باشد، حالا چه بايد کرد؟ تا اين‌جا که شده همه‌اش نفی و رد، پس بعد اثباتی ماجرا کجاست؟ اگر معين نمی‌تواند اين کارها را بکند و نبايد به او رأی داد، بايد چه کار کرد؟ به يکی ديگر از اين کانديداها بايد رأی داد؟ چرا؟ نبايد به هيچ کس رأى داد؟ چرا؟ بايد تحريم کرد انتخابات را؟ به چه دليل محکم و عقلانی و پراگماتيکی؟

خلاصه بگويم که هيچ دليل محکم و برهان قدرتمندی نمی‌بينم که با گرايشات و مطالبات فعلی نسل جوان کسی به معين رأی ندهد. جوان‌ها که دنبال سهم گرفتن از قدرت نيستند. حرف اول و آخرشان اين است که راحت بتوانند زندگی‌شان را بکنند. گزينه‌های ديگر بجز معين، بسی دل آزار و تندخو می‌نمايند. شايد من با هزار قيد و شرط و اگر و اما به معين رأی بدهم. اما دوست دارم بدانم اين همه پرسش و چالش‌گری تو با برخورد و بيان معينيان چه جايگزين و آلترناتيو عملی و مطرح شدنی را می‌تواند داشته باشد؟

گزينه‌ی رفراندوم شصت ميليونی سازگارا به نظر من ديگر گزينه‌ای شده است سست و بی‌رمق با حواشی و زوايدی که از من يکی شديداً سلب اعتماد کرده است. پس تو در مقام کسی که دل‌اش برای ايران می‌تپد، چه جايگزينی را ارايه می‌کنی؟

دو:

دوست عزيز. شايد دوری از وطن به قول طنزنويس ارجمندمان ابراهيم نبوی باعث خطای ديد شمای خوش‌فکر و متين‌نويس هستيد شده و موجبات عدم درک صحيح از شرايطِ کنونی کشور را فراهم نموده است. بدون قلم‌فرسايی سعی می‌کنم نکاتی را موجزانه و عاجزانه برای شما که برايم هم دوستِ ناديده‌ای گرامی و هم نويسنده‌ای قابل احترام هستيد يادآوری کنم.

اينطور که از نوشته‌ی شما پيداست شعارهای مطرح شده را در حد ناممکن و سنگی سنگين و نزدنی شمارده‌ايد و در بيان دلايل خويش نيز اشاره به عدم توفيق آقای خاتمی نموديد. ولی هيچ‌گاه از خود پرسيديد که ناکاميهای آقای خاتمی در مقابل اقتدارگرايان نه به خاطر مجلسِ راست‌گرای پنجم و شورای نگهبان يا کم‌اختياری رئيس جمهور که به دليل فاصله‌ی پيش‌آمده بين اصلاح‌طلبانِ آن زمان و مردم، بالاخص روشن‌فکران، دگرانديشان و دانشجويان پيش آمد؟ مگر مجلس با شخصيت‌های نظير آقايان نوری و مهاجرانی ميانه‌ی خوبی داشت که به آنان رای اعتماد داد؟ مگر شورای نگهبان موافق پذيرش اصلاح‌طلبان در مجلس ششم بود که چون دوره‌ی هفتم ناجوانمردانه ردِ صلاحيتشان نکرد؟

با اين تفاصيل اگر فرض کنيم که مردم رايی در حد آقای خاتمی به جنابِ معين بدهند، رای اعتمادِ مجلس به چهره‌های مخالف هم دور از ذهن نخواهد بود. در ثانی، از نوشته‌های شما مطمئن هستم که معتقديد در اين هشت سال قدم‌های بزرگ –هر چند ناکافی- در جهت اصلاحِ حکومت و مردم برداشته شده و اقتدارگرايان کنونی با هشت سال پيش تفاوت‌هايی هرچند اندک کرده‌اند. نيروی انتظامی آن زمان را با اکنون و نيروی فشار آن دوران را با حال مقايسه کنيد. ساختار نيروی انتظامی ديگر به گونه‌ای نيست که به سلاخی دانشجويان بی‌پناه بپردازد و سرانِ سابق گروه‌های فشار نيز به فعاليت‌های هرچند سطحی فرهنگی روی آورده‌اند و به اصطلاح متحول شده‌اند. اکنون ديگر نه نامه به رهبر گناهِ کبيره است و نه انتقاد از حکومت نشانه‌ی ارتداد و مستحقِ مرگ و شکنجه در زندان‌های مخوف وزارتِ اطلاعات. استادِ فرهيخته‌ی آزاده سعيدی سيرجانی را به خاطر بياوريد که به ددمنشانه‌ترين روش‌ها در زندان به پناهِ خدا برفت و حتی اپوزيسيون خارج از کشور هم در دفاع از او آنچنان که بايد متحد نشد. حال او را با صاحب‌دلی ديگر نظير گنجی مقايسه کنيد که نه تنها به خاطر انتقادهای تندتر و تابوشکنانه‌تر، به مرگ در گوشه‌ی سياهچال محکوم نشد که از درون زندان شجاعانه مانيفست می‌نويسد و برای عاليجنابان خط و نشان می‌کشد.

شورای نگهبان درسايه‌ی اقدامات ضد و فراقانونی به پايين‌ترين سطح مقبوليت خود حتی بين اقشارِ مذهبی رسيده است. سپاهيانِ سابق که تهديد به کودتا و تبديل کردن ايران به افغانستان می‌کردند اکنون بزک کرده و ظاهراً به قوائدِ دموکراتيکِ بازی تن داده‌اند. حکومتيانِ سابق که در طول هشت سال اصلاحات از سيستم اخراج شده‌اند به مخالفان پيوسته‌اند و گفتمان جمهوری‌خواهی قالب شده است. اپوزيسيون هيچ‌گاه چنين متحد و منسجم در مقابل حکومت قد علم نکرده است و گفتمانِ بين مخالفان از تخريب شخصيت و روا داشتن اتهام به ديگری، به عقلانيت و درک متقابل تغيير يافته است. ( به عنوانِ نمونه نظری بيفکنيد به مکاتبه‌ی استاد زرافشان با فرخ‌نگهدار يا همايش جمهوری‌خواهان)

حال با تمامِ شرايط فوق و با درنظر گرفتن افزودنِ نيروهای اپوزيسيون و دگرانديش به دولت اصلاحی، و نيز تجربه‌ای که اصلاح‌طلبان در اين هشت سال مبارزه‌ی فرسايشی گرفته‌اند، چرا بايد وعده‌های دکتر معين را سنگِ نزدنی و اميدِ کاذب انگاشت؟ بسياری از بی‌تدبيريهای گذشته در سايه‌ی عدمِ وجودِ نيروهای متفکر و نخبه صورت پذيرفت و اکنون با تکيه بر خردِ جمعی که متاسفانه شما با کم‌لطفی تلويحاً به سخره‌اش گرفتيد، می‌تواند تهديد را به فرصت بدل سازد، همانطور که در پاتکی که به سناريوی اقتدارگرايان در رابطه با صلاحيت معين زد نمود پيدا کرد.

در نوشته‌ی پيشينتان - از چندماه پيش که وبلاگتان را از طريق يادداشتِ استاد بهنود کشف کردم، مرتب نوشته‌هايتان را با علاقه دنبال می‌کنم – به درستی بر نبودِ پايگاهِ اجتماعی معين انگشت گذارده بوديد. حال آيا دور از ذهن نيست که بپنداريم دکتر معين با حرکتِ خردمندانه‌ی جديد مبنی بر شرکت دادن مغضوبانِ مطرود در رده‌های کلانِ مديريتی، به پايگاهِ اجتماعی قابل‌توجهی دست پيدا کند؟ البته گمان نکنم چنانچه اکثريتِ جامعه‌ی خاموش ما چون شما بينديشند و همواره به تخطئه‌ی آنان بپردازند چنين چيزی رخ دهد. آنگاه است که جامعه همچنان با ديدگاه دايی‌جان ناپلئونیِ استبدادپرورده، هر گونه حرکتی را مردود و بفرموده يا حداکثر بی‌حاصل می‌شمارد و اين چرخه‌ی استبداد است که مرتباً تکرار خواهد شد و قربانی خواهد گرفت.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 30, 2005  
روش گنجی به نتيجه رسيد  
 

گنجی در خانه - عکس از کسوف
اکبر گنجی، روزنامه نگار ايرانی که از پنج سال پيش در زندان به سر می برد، روز دوشنبه، 30 ماه مه، ظاهرا برای معالجه از زندان آزاد شده است.

از قول خانواده آقای گنجی گزارش شده است که در ساعات پس از نيمه شب گذشته، ماموران زندان بدون اطلاع قبلی، آقای گنجی را در برابر خانه وی در تهران آزاد کردند اما در مورد طول مرخصی وی توضيحی ندادند.

آقای گنجی از روز 20 ماه مه جاری دست به اعتصاب غذا زده و خواستار آن شده بود که از شرايط مشابه ساير زندانيان برخوردار باشد و به وی اجازه داده شود برای درمان بيماری مزمن آسم به بيمارستانی در خارج از زندان انتقال يابد.

در پی اعلام اعتصاب غذای آقای گنجی گزارش شد که مقامات قضايی جمهوری اسلامی موافقت کردند که در صورتی که وی اعتصاب غذای خود را خاتمه دهد با يک ماه مرخصی استعلاجی وی موافقت خواهند کرد.

آقای گنجی گفته بود که به وعده مقامات اعتماد ندارد و به اعتصاب غذای خود ادامه خواهد داد.

اعتصاب غذای آقای گنجی و بی توجهی مقامات نسبت به آن اعتراض هايی را در داخل و خارج از ايران در پی داشته است. از جمله روز شنبه اين هفته، سازمان گزارشگران بدون مرز با صدور بيانيه ای از وزيران خارجه کشورهای اتحاديه اروپا خواست از تقاضای آقای گنجی حمايت کنند.

در اين بيانيه آمده است که اتحاديه اروپا که از سال 1998 مدعی پيشبرد "گفتگوهای سازنده" با جمهوری اسلامی بوده است بايد بر مقامات اين کشور فشار بياورد تا مانع از آن شوند اين روزنامه نگار ايرانی با خطر مرگ مواجه شود.

در اين گزارش آمده است که نمی توان پذيرفت که زندانيان در ايران برای کسب ابتدايی ترين حقوق، از جمله برخورداری از درمان مناسب، نا گزير شوند به اعتصاب غذا روی آورند.

برگرفته از: بی بی سی

چند فرضيه:

- اکبر گنجی آزاد شد تا در آستانه انتخابات التهاب سياسی ايجاد نکند
- اکبر گنجی آزاد نمی شد مگر دست به نوعی اعتراض موثر و مسالمت آميز می زد
- برای مقامات آزادی/مرخصی گنجی با وجود احتمال خبرساز شدن او در انتخابات بهتر از آسيب رسيدن به او در زندان بود
- فشار سياسی مطبوعات و وبلاگ ها و محافل اروپايی و حقوق بشری، رژيم خودکشی/ خودکشانی در زندان های جمهوری اسلامی را عوض کرده است
- راست حاکم علاقه مند نيست در انتخاباتی که مساله اصلی دموکراسی و رعايت حقوق مردم است زير ذره بين قضاوت مردم به خاطر اين موضوعات قرار بگيرد
- عاليجنابان رنگارنگ ديگر در قدرتی نيستند که بتوانند حتی مخالفان صريح اللهجه خود را سرکوب کنند
- تغييرات مهمی در فضای سياسی ايران به وجود آمده که اکبر گنجی نمودار آن شده است
- اکبر گنجی در خارج از زندان نيز همچنان در خطر است

حکم منطقی:

روش گنجی به نتيجه رسيد. هواخواهان گنجی نبايد روشی که برگزيده بودند را تا اطمينان از وضع حقوقی گنجی کنار بگذارند. 

< بمب گوگلی
لطفا برای اين که همه‌ی دنيا بفهمند که از شر چه موجود خطرناکی مصون‌اند، هرچند بار که می‌توانيد روی اين واژه کليک کنيد: [
Human Rights

خداوند به لينک‌گذاران اين واژه در وبلاگ‌ها و همه‌ی کليک‌کنندگان آزادی عطا کند. - برگرفته از خوابگرد

گفتگوی مطبوعاتی گنجی:
 اصلاحات يعنی گذار از اقتدارگرايی به دموکراسی. من خواهان جمهوری دموکراتيک هستم

برای اکبر گنجی:
آن که گفت آری آن که گفت نه

*عکس گنجی در خانه از: کسوف
گنجی يک - ... هيچ، عکس های منصور نصيری
 برای ديدن عکس های ديگر از گنجی: ايسنا

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 28, 2005  
عليه استصواب - با کدام قدرت از کدام راه؟  
 

مصطفی معين با يک بيانيه دور و دراز بازگشت و نتوانست "نه" بگويد. گفته است که به "خرد جمعی" تن داده است. خواهيم ديد که اين تصميم خردمندانه ترين تصميم ممکن بوده است يا نه. ولی پيداست که حداکثر خرد سياسی اصلاح طلبان و قدرت ريسک اصلاح طلبان همين قدر است که در تصميم معين و در بيانيه او جلوه گر شده است. در باره تصميم اش حرف تازه ديگری ندارم جز همان که در يادداشت پيشين آورده ام اما بد نيست نگاهی هم به بيانيه معين بيندازيم که لابد آن هم حاصل رايزنی های بسيار و بهر تقدير نتيجه همان "خرد جمعی" است.

در بيانيه معين چه چيز تازه ای هست؟ من سه عنصر تازه در آن می يابم: لحن تند تهاجمی عليه استصوابيون+ وعده ايجاد يک دولت از دگرانديشان و مغضوبان و برکنارماندگان+ تشکيل جبهه دموکراسی و حقوق بشر. کسانی که بيانيه معين را تنظيم کرده اند بهشتی آرمانی را وعده داده اند. در دولت فرضی معين ما شورای نگهبان را ادب شده خواهيم ديد و با طرد استصواب نظام بزرگتر گزينش ها متزلزل خواهد شد؛ دولت او شاهد حضور زنان به عنوان مغضوب مهم استصوابيون و چهره هايی از ملی مذهبی ها به عنوان وزير و معاون رئيس جمهور خواهد بود و حتما راه برای ديگر مليون و دگرانديشان باز خواهد شد و در سراسر کشور مديريت های ميانی نيز از اين رخداد ميمون متاثر می شود و جمع کثيری از اهل فکر و فرهنگ و خرد مدرن وارد کار خواهند شد؛ و سرانجام ايدئولوژی استصواب (به همان شيوه ای که اکبرگنجی بتازگی در مانيفست خود توصيه می کند) سرنگون می شود و وقت آن می رسد که دموکراسی و حقوق بشر به گفتمان اصلی دولت و حاکميت تبديل شود و ناز بر فلک و فخر بر ستاره کند.

من می پرسم آيا سنگ سنگين علامت نزدن نيست؟ من البته می توانم مطمئن باشم که خود معين دست کم به حرفهايی که می زند اعتقاد داشته باشد و واقعا چنين مدينه فاضله ای را بخواهد که بسازد اما مرد سياسی برای بيانيه نوشتن و وعده دادن نيست. کسانی که تنظيم اين بيانيه را برعهده داشته اند به دقت خواسته اند به همه مطلوب های امروز در جامعه شهری ايران اشاره کنند و هيچ کس را ناراضی نگه ندارند و به هر کسی سهمی بدهند. البته تا همينجا هم خيلی بد نيست. به هر حال اين يک سند سياسی است و خوب است که امروز ايران به مرحله ای رسيده که نامزدی از نامزدهای رياست جمهوری بدون اين اتکا به نقد تهاجمی و اعتنا به حقوق مردم و نفی استصواب پدرسالاران نمی تواند اميد به حمايت مردمی وسيع داشته باشد. اما آيا همين کافی است؟ 

رای دهندگان به يک نامزد رياست جمهوری حق دارند که نخستين سوال شان در برابر برنامه ها و وعده ها و سياست های او اين باشد که برادر چگونه می خواهی اين حرفها را به جامه عمل درآوری؟ در جامعه ای که سياست فرسايشی اش در برابر اصلاح طلبی به آنجا رسيد که مجلس ششم به تحصن روی آورد و مجلس هفتم با اين وضع  اظهر من الشمس شکل گرفت و رئيس جمهور خاتمی به تدارکاتچی بودن تنزل داده شد و دانشجويانش مقابل همين اصلاح طلبان قرار گرفتند و مردمش به کسانی که به آنها اميد بسته بودند پشت کردند و دهها پرونده بی سرانجام قضايی نفس اصلاحات حکومتی را به شماره انداخته است و چندين رجل موثر سياسی را زندانی يا خانه نشين يا مهاجر و آواره کرده است و از اين دست بشمار تا ثريا، مصطفی معين با کدام پشتوانه بيانيه چاپ می کند؟ 


آيا اين اميد کاذب دادن و از همان راه رفته باز رفتن نيست؟

جناب آقای معين فراموش کرده اند که حتی اگر رئيس جمهور شوند تنفيذ حکم ايشان به دست رهبر است؟ و اگر به فرض رهبر مانند آقای خاتمی حکم ايشان را امضا کرد نمی دانند که مجلس هفتم هيچ چشم اندازی برای تصويب وزرای دگر انديش ايشان نشان نمی دهد؟ ايشان با قدرت کدام مجلس می خواهند حق استصواب را از شورای نگهبان سلب کنند؟ آيا آن خرد جمعی که ايشان بدان متکی و مباهی اند به اين نکته های ساده عملی فکر کرده و برای آن جوابی دارد؟ آيا ايشان فکر می کنند رايی که به دست آورند بيشتر از رای خاتمی معجزه می کند؟ آيا اين حداکثر گرايی ايشان زمينه عملی هم دارد؟ يا صرفا ترفندی سياسی برای حفظ آبروی مشارکت است و جمع کردن رايی که اگر چه ايشان را رئيس جمهور نمی کند دست کم متکايی می شود برای ادامه بده بستان های سياسی درون حاکميت؟

من به هيچ سند سياسی که چنين واضح زمينه های روياپردازی در خود دارد نمی توانم جز در حد تشفی خاطر صادر کنندگان آن ارجی قائل باشم. معين و معينيان فرصتی طلايی را برای بازسازی واقعيت های سياسی از دست دادند و به همين ترتيب همراهی همه کسانی را که برای بحران مشروعيت در ايران راه حلی واقعی جستجو می کنند. تنها شکست سياسی است که شايد چشم آنها را باز کند. اما در کشوری که شکست های پياپی سياستمداران چشم خرد ايشان را به واقعيت باز نمی کند حتی اين آرزو هم رويا ست. 

در وب:
عبور معين از دوم خرداد،
علی اصغر سيدآبادی شامل مجموعه ای از مباحث وب نويسان در باره معين

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
 
معين ملت يا معين مشارکت؟  
 
به نظر من مصطفی معين بايد آشکارا شرکت در دموکراسی استصوابی را رد کند. اين بازی بازی کسانی که می خواهند آينده ای در ايران داشته باشند نيست. تصميم او می تواند به نقطه عطفی در جريان اصلاح طلبی تبديل شود. اصلاح طلبان تا کنون نشان داده اند که در برابر تصميم های دشوار تا چه حد حاضر به معامله يا کوتاه آمدن اند. تحليل آن جنبه های مختلف دارد اما برای من به معنای آن است که پايگاه اجتماعی روشنی ندارند يا برای خود ايجاد نکرده اند يا آن را حفظ نکرده اند. بنابرين با قاعده ديگران بازی می کنند گرچه می گويند بازی خود را دارند. اما آنها در بازی استصوابيون هميشه شکست خواهند خورد زيرا قاعده بازی را ديگران می گذارند و آنها به آن تن می دهند. هر گونه پذيرش بازی به اين صورتی که هست نفی دموکراسی و اصلاح طلبی است و کمک به مهندسی سياسی به سليقه اقتدارگرايان.

بر اساس شناختی که از معين دارم، و آنچه حنيف مزروعی از گفتگويش با او گزارش کرده آن را تقويت می کند، فکر می کنم وضعيت در انتخابات به شخصيت فردی دکتر معين پيوند خورده است (راستی فکر کرده ايم که ما چند تا شخصيت در ميان خيل مدعيان اصلاحات داريم؟) و همين می تواند بازی را عوض کند. ممکن است بسياری استدلال های ديگری داشته باشند تا او را مجاب کنند به آمدن. استدلال هايی که در بهترين شکل محمد قوچانی آن را در سرمقاله پنجشنبه شرق مطرح کرد. اما اين استدلال ها برای حفظ بازی است يا با فرض اعتبار همين بازی موجود است.  اما اگر کسی اين بازی را قبول نداشته باشد يا ديگر قبول نداشته باشد همه آن استدلال ها نقش بر آب می شود. يک نفر بايد نفی اين بازی و بی اعتباری آن را اعلام کند. اگر معين بر سر اصول خود بايستد صحنه سياست ايران پس از عبدالله نوری و اکبر گنجی با مردی ديگر از همان جنس روبرو می شود که بر سر اصول حاضر به معامله نيست. در برابر بازی خشن و بی انعطاف شورای نگهبان و کسانی مانند جنتی مردی از اين سمت نيز بايد با همان قدرت حرف خود را در نفی بازی ايشان بزند. اين نفی در کوتاه مدت اصلاح طلبان و مشارکتی ها و معينيان را از صحنه خارج خواهد کرد اما برای ايشان پايگاه و اعتباری ايجاد می کند که در ميان مدت آنها را با روحيه مهاجم تری به بازی بر می گرداند. بازی يی که در آن استصواب جايی نخواهد داشت. اگر تا امروز استصواب بر جای مانده است بپذيريم که به دليل احتياط های مفرط ناشی از ضعف سياسی در طرد عملی آن بوده است.

بازی معين حتی اگر به ميدان بيايد يک بازی باخته است. اما او با تصميم خود به نفی دموکراسی استصوابی می تواند يک بازی باخته را به بازی برنده تبديل کند. برنده تنها کسی نيست که بر کرسی رياست جمهوری تکيه می زند. راه رسيدن به رياست جمهوری نيز مهم است. فراموش نکنيم که رای با مردم است. پيش چشم ايشان بايد برنده بود.          

برای عبرت:
رضا خاتمی: مقام رهبری رهبر اصلاحات شوند، بازتاب
سرگشتگی در تحليل عقب ماندگی در شناخت، روز 
+ عبدالله نوری: کار با انتخابات و اينجور چيزها درست نمی شود
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
May 27, 2005  
باد سرخ  
 
باد سرخ را ديده ايد؟ فيلمی کوتاه با معنايی بلند از علی محمد قاسمی با تدوين بهرام بيضايی. در هفته فيلم ايران از کانال 4 بريتانيا پخش شد. داستانش می تواند روايت چيزی باشد که امروز در ايران دارد اتفاق می افتد.

در فيلم که از نظر قاب بندی و هنر تدوين و قصه گويی و ايجاز يک اثر کم نظير است دختر زيبايی را  می بينيم که در چايخانه ای روستايی کار می کند و علاوه بر آنکه از پس پرده چای می دهد خود تبر به دست هيزم تنور و بخاری و آتش چايخانه را از درخت انداخته ای می شکند. قدرت او در تبر زدن مافوق تصور است. در همين حال مردی در چايخانه با اين عقيده که جهان پر از ناراستی و گناه است می کوشد پدر را قانع کند که دختر را که معصومه نام دارد پيش از آنکه از معصوميت درآيد و به گناه آلوده شود قربانی کند. و چون پدر مردد است خود تبر به دست می گيرد و به سراغ دختر می رود. 

پايان فيلم پايان شگفتی است. مرد زن را دست کم گرفته است و انديشيده است که با تبرش او را قربانی خواهد کرد اما آنکه از پس صدای فرياد و جنجال با تبری بر پشت نشسته به بيرون می دود تا جان دهد مرد است. زن تبرش را بر پشت مهاجم نشانده است حال آنکه هر تماشاگری انتظار خلاف آن را دارد. زن پايان قربانی شدن را اعلام می کند. پايانی که ابراهيم قرنها پيش با نشاندن بره ای به جای اسماعيل ترسيم کرده بود. قربانی می خواهيد آنک برگان! انسان را رها کنيد. انسان بره نيست.

سال 76 دختر انقلاب مردان مهاجم را از پا درآورد. اين بار باز قربانی طلبان به انداختن تبر انديشه می کنند. آنها نياموخته اند که بازی هميشه می تواند بسيار غيرمنتظره تمام شود. اصرار بر قربانی کردن و آشکارا در برابر مردم ايستادن چيزی است که بايد در ايران تمام شود. بازی يک بار در سال 76 تمام شد. دوباره داستان پايان يافته را از نو نوشتن تنها به پايانی ختم می شود که نويسنده و تماشاگر را متحير خواهد کرد. نوشتن داستان ايران مدتهاست از دست نويسندگان هميشگی اش خارج شده است. آنها بيهوده بخت خويش دوباره آزمايش می کنند. شخصيت ها نويسنده تبر به دست را خواهند کشت.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
May 26, 2005  
طلا در مس يا در مصر؟  
 
نمی خواستم به مطلب شرق اشاره کنم و گفتگوی جوان کارناديده و کتاب نخوانده ای با جناب عبدالعلی دستغيب. اما حالا که می بينم شورای گسترش زبان و ادب فارسی هم سوادش به اندازه همين جوانان لاکتاب جويای نام است ناچار می شوم دست کم برای تصحيح "سوات" دوستان بگويم که آقاجان بنده خدا دکتر براهنی يک کتاب دارد مثل کفر ابليس مشهور به نام "طلا در مس". کتابی به نام "طلا در مصر" فقط می تواند راهنمای گنجهای زير اهرام فراعنه باشد نه نام اثری در "نقد ادبی" ايران! درست است که طلا در مس که دستغيب گفته ممکن است مثل طلا در مصر به گوش برسد اما شنونده هم بايد عاقل باشد و بداند که طرفش از چی چی دارد حرف می زند. (ياد آن بنده خدای ديگر افتادم که با اعتماد به نفس شگفت آوری می فرمود: بله فلان کس از اين "غائله" مستثنی نمی باشد!)

اعتبار هر سايتی به اسم و رسم ظاهری و ادعا و حاميان رسمی اش نيست. به کمی تا قسمتی دلسوزی برای فرهنگ و وقت گذاشتن است برای کار با دقت کردن. گيرم شرق حواسش نبوده اما نقل غلط که غلط اندر غلط می شود. در نقل غلط دو فرض هست: يا مطلب نخوانده روی سايت شورای گسترش رفته است که يک خطای فاحش است و يا خوانده شده و ايراداتش که فقط همين يکی هم نيست گرفته نشده که از يک خطای فاحش هم فاحش تر است. متاسفم که بايد به اين چيزها اشاره کنم اما از قديم گفته اند هر چه بگندد نمکش می زنند... وای به وقتی که شورای گسترش فارسی بی سواتی بگسترد!  

پی نوشت: اين گزارش/اعتراض/آرزو را هم بخوانيد در باره بودجه اين گسترش-دهی و آرزوهای ديرين اهل ادب ما برای اينکه کاهلان دولتی دست از سر ادب و حمايت آن بردارند يا بروند کارشان را درست ياد بگيرند.   
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
May 24, 2005  
معين يا رفسنجانی؟ - مساله چيز ديگری است  
 
در باره بازی رد صلاحيت ها و وضع تحقير کننده ای که برای معين پيش آمده بهتر است منتظر شويم تا دو طرف بازی آخرين برگهای خود را رو کنند. اما تا اينجا روشن است که سياست فرسايشی هشت ساله عليه اصلاح طلبان ادامه يافته است و اصلاح طلبان با حفظ شرايط موجود راهی برای گريز ندارند و تا در بر همين پاشنه می چرخد مدام بازی خواهند خورد. راه برون رفت جای ديگر است.

وضعيت مشابهی را هاشمی رفسنجانی دارد. مشابه از اين نظر که مشکل هر دو گروه معينيان و رفسنجانيان تزلزل خاستگاه اجتماعی است. از يک نظر بايد گفت اين هر دو بدرجات مطرودان حاکميت راست انقلابی  اند. به اين معنا که انقلابيون مذهبی در طول سالهای پس از انقلاب بتدريج با حذف و سرکوب و خارج کردن گروههايی که غير خودی تلقی می شدند سرانجام به استقرار در خاستگاهی رسيدند که از آن برآمده بودند يعنی طبقات سنتگرای مذهبی شهرستانی و حاشيه شهرها و بازار و روستاها. موضعی که محافظه کاران از آن نمايندگی می کنند همين است و از طريق دفع مداوم طبقات ديگر جامعه ايرانی صورت بندی نهايی پيدا کرده است (دلايل در قدرت ماندن اين موضع در طول عمر انقلاب جداگانه قابل تحليل است) و سپس گريبان قبلا-خودی ها را هم گرفته است؛ چون تشبه به طبقات رانده شده پيدا کرده اند. 

يک نگاه به ميليونها مهاجر ايرانی نشان می دهد که آنها که رانده نظام محافظه کار (يا انقلابی که بتدريج معلوم شد باطنا محافظه کار است) بودند چه کسانی بوده اند. در داخل هم وضع همين است. آنها که نتوانسته اند مهاجرت کنند در داخل به وضعيت تبعيدی دچار شده اند: از دانشگاه و نهادهای دولتی و مقامات و مديريت ها و بورس ها و موافقت اصولی ها و تاسيس نشريه و روزنامه پايدار و داشتن امکانات در خور محروم شده اند. گزينش ها يک کار مهم شان غربال کردن اقشار اجتماعی بوده است تا تنها کسانی از امکانات دولت متکی به نفت بهره ببرند که به استقرار اجتماعی آن کمک برسانند. به اين ترتيب جامعه ايران دچار شکاف عميقی شده است که خود را در صورت بحران ها و تنش های گوناگون نشان می دهد.

در وضع فعلی زمزمه هايی شنيده می شود که گويا قرار است تغييراتی در سياست ها داده شود. مثلا بر خلاف رويه دهه قبل که کشور بر اساس وحدت جناحی اداره می شد و هر گونه اختلافی انکار می شد ظاهرا حفظ دو جناح و آشکار کردن اختلاف ديگر مانعی ندارد. نظام قرار است به دو بال مجهز شود تا پرواز کند. گويا درخواست تاييد صلاحيت معين هم بايد ناظر به همين انديشه دو جناح/ دو بال باشد. اما آيا اين علامت تغييری واقعی می تواند بود؟ 

تغيير در سياست دستوری نيست. با توصيه و قربان صدقه رفتن و تعارف و مثلا حکم حکومتی هم ممکن نمی شود ( اين را راستهايی مثل اعضای شورای نگهبان بهتر از همه می فهمند). حتی کمی تا قسمتی ليبراليسم اجتماعی هم به معنای تغيير نيست. تغيير همانطور که احمد زيدآبادی در مقاله درخشان خود در نقد رفسنجانی آورده است "مستلزم تغيير در پايگاه اجتماعی حکومت است". پايگاه اجتماعی همان چيزی است که رفسنجانی از آن برخوردار نيست و معين هم. روشن است که کسان قابل اعتماد حکومت را نيز نمی توان به نمايندگی از اقشار اجتماعی "گماشت".  

وانگهی تغيير در پايگاه اجتماعی حکومت چگونه ممکن می شود وقتی اين حکومت در تمام عمر خود برای بازداری اقشار وسيع شهرنشين از ورود به عرصه مديريت های کلان کوشيده و برنامه ريزی کرده است؟ شکست رفسنجانی در دور دوم رياست جمهوری اش (که شرح آن را زيدآبادی آورده) و بحران سازی های وسيع اطلاعاتی و امنيتی و قضايی برای خاتمی و هوادارانش در دور اول و حتی دور دوم رياست جمهوری او (که همه شاهد بوده ايم) به اين معناست که مديران اصلی نظام جمهوری اسلامی اصولا از ورود مديران جديد و ناشناخته يا مديرانی با پشتوانه های اجتماعی- جدا- از- رهبران فعلی يا مديرانی با گرايش به سمت رقبای اجتماعی محافظه کاران، هراسان اند.

تاييد معين به شکلی که می بينيم نه به رای آوردن او منجر می شود و نه راه باز کردن برای اقشار رانده شده از سياست است. به ضرورت انجام می گيرد تا بازی بسيار سرد و يکجانبه جلوه نکند يا به بحران های ديگری نينجامد. اما پيشتر هم نوشته بودم که گره اصلی انتخابات در ايران و بحران بی تفاوتی به انتخابات و سردی آن ناشی از بازی ندادن شماری از مهمترين اقشار پرتکاپوی جامعه ايران است. آمدن معين يا نيامدن او، آمدن رفسنجانی يا نيامدن او چيز زيادی را تغيير نمی دهد مگر آنکه نظام جمهوری اسلامی پشتوانه های تازه اجتماعی پيدا کند؛ يعنی راه را به معنای واقعی برای ورود اقشاری به صحنه سياست و مديريت باز کند که سالها پشت سد مانع تراشی ها و سرکوب ها و بهانه گيری ها مانده اند و چاره ای جز مهاجرت يا انزوا و عصيان های نهان و آشکار و يا خود-ويرانگری نيافته اند. 

معين يا رفسنجانی ممکن است ديگر نماينده اقشار محافظه کار مذهبی نباشند اما هيچکدام نماينده واقعی اقشار رانده شده از حاکميت و مديريت هم نيستند. پس نمی توان انتظار داشت که با استقبال گرمی از سوی اين اقشار روبرو شوند يا با به روی کار آمدن هر يک از آنها گره اصلی در مديريت سياسی ايران گشوده شود.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 23, 2005  
وبلاگی شدن فرهنگ  
 

هادی خانيکی، صاحب نظر در رسانه ها و ارتباطات، جدی ترين حرفهايی را که بتوان از زبان يک مرجع  علمی و همزمان يک مقام بلندپايه در ايران شنيد در باره وبلاگ زده است -شرح و تحليل اش بماند؛ می گويد:

 حاملان تحولات بزرگ در ايران شبكه‌‏ مجازي و به طور خاص وبلاگ‌‏ها هستند. در نتيجه مطرح شدن اينترنت را به عنوان رسانه‌‏اي حامل تحول بايد جدي گرفت. اينترنت با نگاه رسانه‌‏اي سه مرحله را پشت سر گذاشته است. مرحله سوم اينترنت با همه گير شدن و مردمي شدن اينترنت رخ داد؛ لايه‌‏هاي مختلف فكري و اجتماعي در اينترنت حضور يافتند و بسياري از پيام هاي اجتماعي از طريق اينترنت منتقل شد.

‌‏از ويژگي وبلاگ هاي ايراني اين است كه جايگزين پيام هاي انباشته شده و سركوب شده هستند. در نتيجه وبلاگ ايراني حامل پيام مطبوعات محدود شده و منتشر نشده و توقيف شده نيز هست. وبلاگي شدن فرهنگ از ويژگي هاي جامعه امروز ماست. يعني دامنه آن از وبلاگ نويسي فراتر رفته است. وبلاگي شدن فرهنگ چيزي شبيه گفتمان‌‏هاي رمان گونه اي است كه "باختين" از آن ياد مي كند. وبلاگي شدن فرهنگ مي تواند عنوان مستقلي براي تحقيقات آكادميك باشد كه چگونه وبلاگ بر حوزه فن و فناوري و مباحث جدي غير روزمره اثر مي گذارد. پيدايش وبلاگ‌‏ها و نيز زبان وبلاگ نويسي يك پديده جديد در فرهنگ ماست.

نقل شد از ايلنا (با اندک ويرايش- می دانيد که خبرنويسی بعضی از خبرگزاری ها چگونه است!) به راهنمايی دات که به اين مطلب لينک داده بود.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
May 22, 2005  
فيلسوف "خاطره جمعی" به خاطره پيوست  
 
از پل ريکور برای ما چه باقی می ماند؟ ما ايرانيان. او فيلسوف انسان بود يا بگويم الهيات انسانی. يا نه بگويم تاريخ انسان شدن انسان. پل ريکور که تربيت مذهبی پروتستان داشت، يتيم جنگ اول جهانی بود و زندانی جنگ دوم جهانی. او همواره در برابر فراموشی ايستاد و نشان داد که چگونه تاريخ می تواند تحريف شود يا يکجانبه روايت شود يا فراموش شود. او را فيلسوف فراموشی توان گفت. يا فيلسوفی عليه فراموشی.

برای من اهميت ريکور در نگاه مردمشناسانه او ست. نگاهی که از تفسير هوشمندانه متن (هرمنوتيک) بهره می گرفت تا نشان دهد انسان چگونه انسان می شود: با نشانه ها و نمادها ويادها و ضد-يادها.

ريکور از انقلاب 1968 گريخت و به آمريکا رفت. فرانسه خيلی ديرتر به اهميت او پی برد. اما آمريکا هم به او بسيار چيزها آموخت. شايد اگر تجربه آمريکا نبود او به تفاوت روايت های تاريخی به اين روشنی نمی رسيد. هر مردمی را روايتی که از تاريخ دارند می سازد. روايتی پذيرفته از "خود" در "خاطره جمعی". مهاجرت اين تفاوت روايت را بخوبی به رخ آدمی می کشد.

می گويند ايرانيان مردمی کم حافظه اند. ريکور به ما مردم کم حافظه چه می تواند بدهد؟ به گمان ام شکستن روايت های جا افتاده از همه چيز. بازسازی تاريخ. بازسازی خود. رسيدن به يک خاطره جمعی پذيرفته. به نظرم آشوب امروز در فکر و فرهنگ و در نتيجه "اقدام ايرانی" (با وامگيری اقدام از ريکور) چيزی نيست جز چالش روايت های مختلف از تاريخ دور و نزديک ما. ريکور بدرستی نشان می دهد که "خود بمثابه ديگری" وجود دارد. تا از ديگری و ديگران و نشانه ها و نمادهای خير و شر ايشان تصوری و استنباطی نداشته باشيم از "خود" نيز تصوری نمی توانيم داشت. به اين اعتبار در ايران نزاع "خود" ها در کار است. گروههای متنازع می کوشند برای ما "خود" متفاوتی بسازند ما را به طور دلخواه خود تعريف کنند.

از ريکور بسيار چيزها می توان آموخت. او می گويد نهادهای اجتماعی و سياسی تا زمانی مشروعيت دارند که تصور عمومی عدالت را در ذهن مردم نمايندگی کنند. می بينيد که اينجا هم نزاع اصلی ما کجاست. دعوای ما بر سر زندان و زندانی و آداب زندانبانی و رعايت حقوق آدميزاد (از گنجی و سميعی نژاد تا عليجانی و باقی و زهرا کاظمی و...) همه نشانه کشمکشی است که بر سر مفهوم عدالت با نهادهای سياسی و قضايی داريم. ريکور به ما می آموزد که اين دعوا حل نخواهد شد مگر آنکه به گونه ای حل و فصل شده باشد که مردم به عدالتی که باور دارند همان را تحقق يافته ببينند.

نزاع اجتماعی ما در ايران نزاعی بشدت ريکوری است.   

در باره ريکور:
ويکی پديا
لينک های برگزيده از او و در باره او
يک زندگينامه فلسفی خوب و خواندنی
خاطرات زندان ايستادن در برابر فراموشی (با ارجاع به آرای ريکور)
و برای خنده هم اين خبر دست و پا شکسته را از جام جم آنلاين ببينيد (پلاتون و ارسطو- پلاتون همان افلاطون است؛ خود مانند يکی ديگر- بدون شرح!؛ سمبوليک شر! که منظور سمبوليسم شر يا نمادشناسی شر باشد؛ کارل ياسپر هم لابد همان ياسپرس است! تصحيح بقيه اش هم با خودتان) 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
May 20, 2005  
چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود؟  
 

تب انقلاب و تغيير دوباره منطقه ما را فراگرفته است. تب دهه 70 ميلادی به ظهور انقلاب اسلامی ايران و تغيير رژيم افغانستان و تغيير نام جمهوری پاکستان انجاميد و بعد در دهه 80 دنيايی که تب 70 را به وجود آورده بود عوض شد و شوروی فروپاشيد و آسيای ميانه و قفقاز و ديگر جمهوری های بلوک شرق در صحنه سياست جهانی ظهور کردند. تغييرات پس از 11 سپتامبر به تاسيس جهان تازه  و تب تازه ای انجاميده است. از عراق تا فلسطين و از ايران تا اوکراين و قرقيزستان. حوادث انديجان مدل قرقيزستان را تعقيب می کرد اما موفق نبود. دلايل متعددی دارد که هم به ساختار متفاوت رژيم کريموف مربوط می شود و هم به ساختار اجتماعی و فرهنگی فرغانه -دره ای که بين سه کشور تقسيم شده است. شهزاده در وبلاگ سمرقند به نکاتی از ويژگی های کشورش ازبکستان پرداخته تا بگويد چرا انقلاب عمومی در ازبکستان صورت نمی گيرد و بارنت روبين در تحليل شورش انديجان و قره سو مطلبی در هرالد تريبيون نوشته تا بگويد چرا اين انقلاب در سطح محلی صورت گرفت. هر دو را در اينجا لينک نگاری می کنم و فکر می کنم سوالهای مشابهی را می توان در باره ايران پرسيد. چنانکه می توان از تشابه و اختلاف دو تب تغيير در دهه 70 و دهه کنونی سوال کرد:

سیاست کریموف همیشه از سیاست کشورهای دیگر آسیای میانه فرق داشته است. درک کریموف از سیاست و از اداره ی دولت بسیار به سیاست سال های قبل از استقلالیت این کشور شباهت دارد. و مردم ازبکستان نیز در طی سزده سال به این روش جدید عادت کرده اند و یا هنوز با همان درک سیاست قدیمی خود به سر می برند. نظر به دیگر کشورهای آسیای میانه ازبکستان گویا پیشرفته تر است و سطح زندگی بالاتر دارد، اما فقط در ظاهر چونین است. برای کسی که در ازبکستان زسته باشد و سفری چند به این و آن کشور دیگر اسیای کرده باشد این دیگرگونگی واضح دیده می شود.

نمی خواهم درازگویی کنم، همین چند نکته را می خواهم بیارم که چی چیزها در ما ازبکستانی ها هست که در دیگر مردم آسیای نیست.

ا. در ازبکستان هیچ گونه روابطی  بین مردمان گوناگون-نژاد دیده نمی شود، که با این طریق زنجیره ای آگاهی قوم های مختلیف در این کشور به وجود آید.

ب. ما عقیب مانده ترین مطبوعات داخلی را داریم که با این دلیل بسیار کم کسانی پیدا می شوند که روزنامه و مجله را با اشتیاق دونبال کنند، به استثنای کسانی که خود دست در این کار باشند و یا از این طریق نانی به دست آرند.

پ. ما کمترین تعداد روزنامه و یا مجله ی خصوصی در میان کشور های دیگر آسیایی داریم و کمترین تعداد نشر کتوب در سال (ادامه مطلب را در سمرقند بخوانيد).

به نظر بارنت روبين، حوادث انديجان ناشی از نگرانی تاشکند است از اين موضوع که رشد تجارت مرزی نوعی فضای استقلالی در اين شهر نزديک به مرز ايجاد کرده است.

در حوادث شهر مرزی قره سو اين مشکل بروز روشنی پيدا کرد. آغازگر اين حوادث درخواست مردم از حاکم برای باز کردن پل مرزی با قرقيزستان بود. چنانکه شورشيان هم وقتی شهر را به تصرف درآوردند به احيای پل مرزی پرداختند و قول دادند که بازار مرزی را مجددا راه اندازی کنند.

برای مردم فرغانه که منطقه شان بين سه کشور تقسيم شده استقلال کشورها بعد از فروپاشی شوروی موجب تنگی فضای تجارت و معيشت شده است و مبادلات بازرگانی مرزی با مردم همزبان و گاه هم-فاميل بسيار مهم تلقی می شود.

اما کشورهای سه گانه در عوض مرز را مين گذاری کرده اند که مرگ بسياری از مردم را در پی داشته است. (ادامه بررسی بارنت روبين را در اينجا بخوانيد)

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 19, 2005  
وطن ام مثل نسيم می رود شهر به شهر  
 
راستش را بگويم هنوز در خمار کانادا يم. نه به خاطر زيبايی و طبيعت وحشی اش يا آرامی و بی آزاری اش يا رفاه و پهناوری اش و بسيار چيزهای خوب ديگر اين کشور دوست داشتنی بلکه برای اينکه در آنجا به تهران نزديک بودم و به همه خوبی های گمشده وطن ام. ايرانی مهاجر در کانادا نخبه همه چيزهای محبوب وطن را گرد خود جمع کرده است. چيزهايی که در وطن بين آنهمه آشوب بی معنا و تنش بيهوده و بی نظمی بی سرانجام و احساس بد و رفتار نادلپسند و گره بر-گلو-افتاده و حرف خردمندان ناشنيده-مانده ديده نمی شود. من می توانم برای کانادا مثل ايران دلتنگ شوم.

بعد از نزديک به ده سال خمار ايران از سرم نرفته است. هر جا رفته ام و پسنديده ام بويی از ايران داشته است. هر جا هم که باشم بوی وطن ام را می شمم که تا از خاک و فرهنگ و تاريخ و زبان من چه نشان دارد. با سعدی می توانم به دمشق يا ليبی روم يا با حافظ به ترکان طراز مهر ورزم. خط فارسی اويغورهای اورومچی و کاشغر پل آشنايی من با آنهاست و رقص شش مقام ازبکان مرا به دربارهای افسانه های دور می برد. در خاک پنجکنت واژه های رودکی ريخته است و خرابه هاش بوی سياوش دارد و رود زرافشان با طنينی اساطيری در عميق ترين دره های تاريخ من جاری است. مصر پر از واژگان زبان من است و زبان روسی مانندگی های شگفت به فارسی می برد. پراگ هم خيابان "کوه نور" دارد و کلوچه را کلاچه می گويد.

حالا در خيابانهای اروپا و آمريکا نيز ياد وطن من پراکنده است. و جوانان وطن من. من از اينکه عطر ايران را در کوچه های غريبه می شمم لذتی محزون می برم. شاد می شوم که ايرانيان از وطن خود و يادمانهاش دست نشسته اند و غمگين می شوم که آرامشی که از آن برخوردارند چرا در ايران نيست. من کلاه ام را به احترام ايرانيان کانادا بر می دارم. آنها به من نشان دادند که ايرانی ماندن و درک بی تناقضی از خود و جهان مدرن داشتن ممکن است. هميشه فکر کرده ام که مهاجران چه سهمی در سرنوشت سرزمين مادری خواهند داشت. بعد از کانادا مطمئن شدم که آنها گم نخواهند شد. پيوند عميقی که با ايران دارند و ريشه ای که در خارج ايران می دوانند بسيار چيزها را تغيير خواهد داد.    

برای يادداشت های کانادا نگاه کنيد به:
آوريل با ايرانيان کانادا
نشانه های ايرانی در زندگی مهاجران
گپ و قهوه با وبلاگ نويسان تورنتو
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
May 17, 2005  
با جوانان نشستن ام هوس است  
 
عکس از خبرگزاری فارس
من درست متوجه نشدم که اين جوانها با رفسنجانی عکس انداخته اند يا رفسنجانی با آنها عکس انداخته است! ولی هر چه باشد عکس بی نظيری است: اولين عکس در عمر انقلاب که يکی از رهبران انقلاب در ميان دو جوان عکس می گيرد که يکی دختری است با حجابی که هر جای رسمی ديگر به او گير می دهند و پسری با آستين کوتاه و شلوار جين. يادم افتاد که در يکی از مجلس های سابق اعتبار يک نماينده به خاطر عکس انداختن با شلوار جين به خطر افتاده بود. ولی اين عکس پيام ديگری منتقل می کند. بنازم به نياز انتخاباتی!  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
May 16, 2005  
روزی برای تصادم جهان ها  
 
بعضی روزها روزهای تصادم است. وقتی جهان تو از مدار خويش خارج می شود. به پستخانه می روی -کاری که هميشه با دلواپسی انجام می دهی- و از سه بسته ای که پست می کنی يکی روی دستت می ماند. همه چيز را سنجيده ای تا کار هموار پيش رود. اما آدرس مقصد برای بسته سوم در خانه جا مانده است. باران بيرون به جای رحمت تبديل به لعنت می شود. منتظر يک بسته کتاب و فيلم هم هستی که سه هفته است بايد برسد و نمی رسد. خودت را لعنت می کنی که چرا پست رايگان آمازون را انتخاب کرده ای که قرار بوده بسته تو به را جای يک روزه  5 روزه برساند ولی تا حال نرسانده است. قول داده بودی که يکی از فيلم ها را به پسرت می دهی. هر هفته قول ات نقض می شود. از اينکه تاخير پست تو را بدقول کرده بيزار می شوی.

بسته ديگری از ايران می رسد. يک کتاب و يک مجله. فکر می کنی می ارزد نشانه شناسی اش را بنويسی. احمقانه است و حاکی بسيار چيزها. هميشه بسته کتاب در کارتن نامرغوبی پيچيده شده که تا به تو می رسد پاره شده است. گوشه کتاب ها کوفته شده يا شيرازه آنها گسسته است. اگر نشده باشد هم سوزن دوخت عجيب و بزرگی که سالهاست از مد افتاده و هنوز در پست ايران برای دوخت لبه های کارتن و به اصطلاح محکم کاری به کار می رود کتاب را خراشيده است. يادداشت بر می داری تا اين نشانه ها و ديگر نشانه های اين بسته را معناکاوی کنی.

در سايت قابيل لينک مطلبی در شرق را می بينی که می گويد نويسنده ای به حسن عابدينی تاخته است بحق که چرا مجموعه سه جلدی از داستان های امروز ايران چاپ می کند ولی از نويسندگانی که داستان هاشان در آن کتاب جمع آوری شده اجازه نمی گيرد. برايت عجيب است که حتی عابدينی به اين نکته های ساده امروز-پيش-پا-افتاده-در-جهان که هر بچه مدرسه رو می فهمد بی اعتناست. فکر می کنی نويسنده حق دارد گله کند شکايت کند عابدينی را به دادگاه بکشد. زير پا گذاشتن حق افراد که فقط از سوی دولت نيست. يادت می افتد ايران که بودی هر وقت مدرس صادقی به اتکای ناشری اسم و رسم دار کتابی در می آورد از آن مجموعه متون ساده حرص ات می گرفت که آخر هر کدام از اين متن ها را عالمی سالها زحمت کشيده و تصحيح و تنقيح کرده و تو بر می داری به اسم اينکه آنها را ساده کرده ای همان متن ها را بی زحمت به نام و کام خود چاپ می زنی و حتی نمی گويی که متن پايه تو کار کدام مادرمرده ای بوده است.

می بينی اميد معماريان عزيز در وبلاگ اش به مقاله ای که در شرق نوشته ارجاع داده است که 55 درصد در انتخابات شرکت می کنند. ظاهرا بد نيست. سياستمداران ايرانی هم بارها تو سر غربی ها زده اند که در مملکت شما هم 50-60 درصد بيشتر در رای گيری ها شرکت نمی کنند. فکر می کنی اما چرا هيچ آماری نمی گويد که آن 45 درصدی که شرکت نمی کنند دلايل شان همان دلايل کسانی نيست که در کشورهای غربی رای نمی دهند. آن 45 درصدی که رای نمی دهند شماری از مهمترين گروههای پر تکاپوی جامعه ايران اند. گروههايی که منزوی شده اند يا به انزوا رانده شده اند. گروههايی که رای دارند و می خواهند رای بدهند اما دولت و نامزدها را نماينده خود نمی بينند.

يادداشت های اسماعيل و رضا در باره بازيگوشی را می خوانی. و بعد مقاله رضا را در باره فرهنگ کوچ نشينی ايرانی و تقابل آن با مرکز. رضا تو را به عالم عجيبی می برد با زبانی مملو از اصطلاحات برساخته. زبانی مصنوعی و رفض کننده ذهن و زبان رايج. فکر می کنی مساله ارتباط چه می شود؟ ولی رنج خواندن را بر خود هموار می کنی تا ببينی جان کلام اش چيست. حرفهايی برای زدن دارد. ولی می بينی برای گفتن آن حرفها اين همه پيچيده گفتن ضروری نيست. گويی رضا -که از نحله فکری خاصی می آيد- با زبان بازی می کند. اما بازی هاش/شان همه جا معنازا نيست. اخلال معنايی و پارازيت زياد است. در تمام زبانهای کدگذاری شده يا مصنوعی اين اتفاق می افتد. لذت متن از بين می رود و بازی کلمات به نوعی فيتيشيسم فکری تبديل می شود.

فکر می کنی بايد اين حرفها را که بر ذهن ات سنگينی می کند بنويسی تا خلاص شوی و از باقی روز استفاده کنی و به کاری برسی. نوشتن گاهی فقط سنگ صبور است.

پی نوشت: ميرعابدينی به اعتراض نويسنده داستان پاسخ داده است. کاش مدرس صادقی هم برای کارهايی که می کند توضيحی ارائه کند
   
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
May 15, 2005  
بگذاريم غريزه پی بازی برود  
 
می خواستم در باره نشانه شناسی نامزد شدن 1010 نفر در انتخابات رياست جمهوری بنويسم. يادداشت اسماعيل يزدان پور پای مطلب بازيگوشی در برابر پدران راهم را عوض کرد! اما نه، فکر می کنم مساله بازيگوشی و اين نامزدی ها هم به هم مربوط است. امروز در ايران همه چيز به همين بازيگوشی مربوط می شود. يک بازی بی مرکز بی هدف نااميدانه اما بسيار موثر و هدف ساز. بازی يی که خودش هدف است. يک بازی جدی و خطرناک!

اين بازی که می گويم در واقع عنصر فعال و راه حل جانشين در يک جامعه بی مرکز است. در وضع بی مرکزی بازی مهمترين عنصر است. مهمترين عنصر شده است. برای همين همه بازی-گر شده اند. برای همين همه به ثبت نام برای انتخاب شدن روی آورده اند. غريزه آنها می گويد هيچ ترجيحی در ميان نيست. بخت همه انگار مساوی است. همه خود را به يک اندازه در اين بازی انتخاب محق می بينند برای به ميدان آمدن. حتی آنها هم که به ميدان نيامده اند.

جامعه ايرانی جامعه رهبران است! همه ادعای فرماندهی و رياست و ولايت و مديريت و حرف حساب زدن و منشا امور بودن دارند. هيچ کس انصراف نمی دهد مگر اطمينان يافته باشد جور ديگری به بازی گرفته خواهد شد. قديما می گفتند: "هستم نيستم دو شلوغه!" حالا همه مان وقتی وارد بازی می شويم همين را می گوييم. بدون "ما" بازی نمی شود. می خواهيد بازی کنيد بايد ما را هم بازی بدهيد وگرنه بازی تان را به هم می زنيم!  

بازی از شعر سپهری شروع شد. اول در توفان انقلاب و غلبه ايدئولوژی ديده نمی شد. همه مان سپهری خوانديم و بازی زير پوستمان دويد ولی هی گفتيم "و قطاری ديدم که سياست می برد و چه خالی می رفت". وقتی نهايتا به قطار خالی سياست پشت کرديم وقت بازی غريزه بود. فشارهای اجتماعی هم مثل سرکنگبين که از قضا صفرا بيفزايد بر شدت و تنوع بازی افزود. دلتان خواست آن را ديالکتيکی هم می توانيد تبيين کنيد: ضد خود را آفريد و تقويت کرد.

بازی با فشار بر زنان شدت يافت. زن موضوع اصلی سرکوب اجتماعی يا مهار اجتماعی بود. نبايد ديده می شد نبايد جلوه می کرد. ولی چه بازيهای شگفت کردند زنان تا هر فشار تازه را دور بزنند. نوشتن تاريخ تحول لباس زنان پس از انقلاب موضوع دلکشی است که يک پای اصلی بازی را عريان می کند. از اين منظر، انقلاب ما انقلاب لباس بود. چالشی عظيم بين مدلهای دلخواه حاکمان با مدلهای دلخواه زنان و مردان ايشان. مردها برای اولين بار در تاريخ مملکت ما پشت زنان را گرفتند پشت زنان پنهان شدند. لباس نشانه ای سياسی شد و ماند. زنان و دختران خواه ناخواه به سياسی ترين شهروندان تبديل شدند.  

با فشار حاکمان غريزه پنهان شد. اما بازی ادامه يافت. مثل کودکی که در صندوقخانه بازی می کند تا پدری که جز آمريت نمی شناسد او را نبيند. (شاملو هوشمندانه دريافت و نوشت: عشق را در پستو نهان بايد کرد.) اينطور شد که همه ما در صندوقخانه مان دکتربازی و خاله بازی کرديم. صندوقخانه مان امن ترين جای خانه شد. در همه دنيا آشنايی از بيرون شروع می شود و بعد مدتها به خانه کشيده می شود. ما بيرون را نداشتيم (هنوز هم کافه هامان را می بندند) لاجرم خانه شد پايگاه آشنايی با تابوها و جنس مخالف و تجربه های اروتيک. جامعه تجزيه شد به خانه ها. حيات اجتماعی از بين رفت. يا ماند فقط برای راهپيمايی يا استقبال های رسمی و سخنرانی و نمازهای جماعت و جمعه و مراسم مذهبی. جامعه که تجزيه شد آغاز بی مرکزی بود.

حالا هر خانه برای خودش قلمرو يک حکومت است. کسی را در بيرون خود بزحمت به رسميت می شناسد. من تعجب می کنم چرا هر خانه ای يک نامزد رياست جمهوری معرفی نکرده است. 

-------------
*اگر برای بار اول است به سيبستان سر می زنيد اين مطلب را هم ببينيد؛ بعضی گزاره های اينجا را بيشتر توضيح می دهد:
انقلاب گل سرخ يا انقلاب زنان ايرانی
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
May 13, 2005  
همشهری معين  
 

يک پيشنهاد بی‌شرمانه به دکتر معين

آقای دکتر! تازگی‌ها بلاگر شده‌ايد. معلوم است از اين فضا خوش‌تان آمده و چندان هم بی‌چشم‌داشت نيستيد. به نظرم می‌رسد کمی هم جا باز کرده‌ايد در دل برخی بلاگرهای شناخته‌شده‌تر. اگر چنين است، پيشنهاد می‌کنم برای اين که قدرت نفوذتان را در مقام يک کانديدای رياست جمهوری پيش از به قدرت رسيدن به اين جماعت نشان دهيد و ايشان حجت روشنی برای گرايش به شما پيدا کنند، از موضوع در زندان باقی ماندن  چند بلاگر ديگر استفاده کنيد. نه! نمی‌گويم برای آزادی‌شان اقدام کنيد. چون واقع‌بين‌ام. شما هم نگوييد که نمی‌خواهيد از اين موضوع استفاده‌ی انتخاباتی بکنيد. اگر اين پيشنهاد را عملی کنيد، شايد برخی آن را غيرصادقانه تلقي کنند، ولی نتيجه‌ی احتمالی‌اش هم به سود بلاگرهاست، هم به سود شما در معرفی کارايی شخصيتی خود، و هم تمرين کوچکی‌ست برای روبه‌رو شدن با هزار جور بدبختی و بحران بزرگ در دوران رياست جمهوری احتمالی شما.

آقای دکتر! همشهری! جناب معين! شمار زيادی از بلاگرها خواهان آزادی بلاگرهايي‌اند چون مجتبی سميعی‌نژاد، ولی هنوز هيچ‌کدام نه می‌دانند اتهام واقعی او ـ و آن‌ها ـ  چيست و نه می‌دانند اتهامی که به او ـ و آن‌ها ـ بسته شده چيست. شما سال‌ها در اين کشور وزير بوده‌ايد. در عين حال به حزبی وابسته‌ايد که در بخش‌هايی هرچند خرد از نظام قدرت و نفوذی دارد. از نفوذ و روابط‌تان استفاده کنيد، بررسی کنيد و فقط به بلاگرها بگوييد گناه ايشان چيست و اتهامی که به آن‌ها بسته شده چيست؟ اگر پاسخ دقيق همين پرسش را در چند سطر هم که شده برای بلاگرها بياوريد و در وبلاگ‌تان منتشر کنيد، مطمئن باشيد حرکتی بزرگ انجام داده‌ايد؛ حرکتی که هم به سود بلاگرهای زندانی‌ست، هم  به سود فضای وبلاگستان، هم به سود شما در برقراری ارتباط مؤثرتر با بلاگرها، و هم به سود اصلاح‌طلبی در ايران. باور کنيد.

سيدرضا شکراللهی ـ خوابگرد

جمعه ۲۳ ارديبهشت ۸۴

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
 
بازيگوشی در برابر پدران  
 
اين روزها خيلی وقت نوشتن پيدا نمی کنم چون نوشتنی های غير وبلاگی در دست دارم. اما فکر کردم بعد از اشاره به مساله شيخوخيت اين نکته آنتی-شيخوخيت را هم با شما در ميان بگذارم تا نظر شما هم بيايد و بعد در مجالی که پيدا می شود فکر اصلی را گسترش بدهم.

مساله اين است که جامعه ايرانی بسيار جوان است. در چنين جامعه ای شيخوخيت چه معنايی می تواند داشت و چه سرنوشتی ممکن است پيدا کند؟ البته جوان هم که می گويم به تغييرات کمی و کيفی در جمعيت شناسی و هم فرهنگ توجه دارم وگرنه قرنها جوانها می آمده اند و ميانسال می شده و سپس در فرهنگ شيخوخيت يا فعال يا هضم می شده اند و می رفته اند. امروز اينطور نيست. جامعه جوان ايران به دليل خاستگاه اجتماعی و نوع گرايش هايش کاملا اقتدارشکن است. وضع دختران جوان را که ملاحظه کنيد بهتر به اين نکته پی می بريد چون دختران سنگين ترين فشار اقتدار پدرانی را تحمل می کرده اند و امروز به ميزان زيادی آزاد يا شايد هم "رها" شده اند. نوع نگاه اين نسل از دختران را در فيلم "20 انگشت" مانيا اکبری (که امشب از کانال 4 بريتانيا پخش شد) می بينم. نوع رمانتيک ترش را هم در"دختری با کفش های کتانی" ديده ايم. نمونه ها کم نيست به هرحال، اما نمونه های سينمايی از آن جهت مهم اند که نشان می دهند موضوع به حد طرح در يک سطح عمومی رسيده است. 

مساله به صورت ساده اين است که عصر جديدی که در فرهنگ جوانان ما باز شده بکلی با آنچه اقتدار پدرانی می فهمد متفاوت است. اقتدار پدرانی راه هايی برای حفظ اقتدار خود بلد است که همه کهنه شده است و جواب نمی دهد يعنی ناکارآمد است. اين راهها در جامعه متناسب خود جواب می دهد نه در جامعه امروز ايران. اما در جامعه امروز ايران چه اتفاقی افتاده است؟ من که پايه تحليل خود را جوانی جامعه می گذارم مهمترين خصلت جوانان را هم اساسی ترين ويژگی اتفاق جديد می شمارم؛ يعنی: بازيگوشی.

بازيگوشی يک خصلت بنيادين در جوانان بويژه دختران امروز ايران است. بازيگوشی البته فرهنگ جهانی شده ای در دنيای امروز هم هست اما از دنيای امروز تنها آن چيزها که در جامعه ما حضور يافته حساب است و اين يکی حسابی حضور دارد.

بازيگوشی مهار ناپذيرترين و در عين حال غير سياسی ترين رفتاری است که بزرگترين تاثيرات سياسی را دارد! تاثير بازيگوشی در رفتارشناسی اجتماعی ايرانيان امروز و نتايج سياسی آن بسيار مهم است. مرزهای اين بازيگوشی همه محدوده های اقتدار پدرانی و خط و مرزهای تعيين شده آن را در می نوردد و صورتهای بسيار پيدا می کند. من در اينجا قصد شماره کردن مهمترين بازيگوشی های رايج جوانان و دختران ايرانی در 10-15 سال گذشته را ندارم تنها می خواهم بر اين نکته تاکيد کنم که راه حل مقابله با اقتدار پدرانی در همين بازيگوشی است. اين بازيگوشی می تواند هزينه سنگينی را بر کسانی تحميل کند که قدرت آن را ناديده می گيرند و فکر می کنند بازيگوشی يک امر عرضی است و می گذرد و لازمه بزرگ شدن و پذيرفته شدن جوان دست برداشتن از بازيگوشی است و جوانان چون می خواهند پذيرفته شوند در مقابل پدران بتدريج تسليم می شوند و از بازيگوشی دست می کشند و خلاصه سر به راه می شوند. مساله اين است که نمی شوند. مساله اين است که بازيگوشی امر ذاتی جوان امروز شده است و قرار نيست آن را ترک کند. اين سلاح او برای مقابله با اقتدار رو به زوال پدرانی است. نتيجه انتخابات آينده نيز نه در محافل سياسی رسمی بلکه در تصميم بازيگوشانه جوانان رقم خواهد خورد که چگونه بازی کنند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 11, 2005  
رفسنجانی مظهر شيخوخيت ايرانی  
 

اينکه جامعه ايرانی دوباره به رفسنجانی بر می گردد مرا ياد لبنان و سياستمدارهايش می اندازد که گويی هيچگاه بازنشسته نمی شوند. دوستی در يکی از نظرهای دو سه يادداشت پيش گفته بود انگار من علاقه ای به انتخابات بريتانيا ندارم که از آن چيزی در سيبستان نگفتم. اما مساله بی علاقگی نبود. تفاوت آنقدر زياد است که وجه مشترکی پيدا نمی کردم با فضاهای ايرانی تا از آن بگويم. حالا می توانم بگويم دست کم يک وجه افتراق مهم وجود دارد بين سياست اينجايی و آنجايی و آن همين بازنشستگی است! البته ماجرا جدی تر هم هست. اينجا وقتی حزبی در انتخابات شکست می خورد رهبر حزب بناگزير بايد کناره گيری کند. بخت دوباره وجود ندارد. رهبر خوب بايد در همان فرصتی که تا يک انتخابات دارد هر هنری دارد به خرج دهد و گرنه بايد جا به ديگری بسپارد. اين انتخابات هم استثنا نبود. رهبر حزب محافظه کار که معلوم بود رفتنی است اما برای من شکست خوردن حزب اصلی وحدت طلب در ايرلند شمالی غير منتظره بود. فکر کنم برای خود ديويد تريمبل هم همين طور بود چون قيافه اش در زمان اعلام شکست حزبش و کناره گيری ناگزيرش بسيار گويا بود. کم سياستمداری را ديده ام که اينقدر آشکار مغموم و عصبانی باشد. گرچه حالت عادی او هم همينطوری هاست!

در ايران سياست بازنشستگی ندارد. يک حزب ده بار هم که شکست بخورد رهبرش همچنان سر جايش محکم نشسته است. به نظرم دليل ساده اش اين است که هنوز وهمچنان شيخوخيت در جامعه ايرانی زنده است و کارگر می افتد. و طبيعی است که شيخ و پدر بازنشسته نمی شوند. در جامعه ای که ريش سفيدی و سابقه نقش مهمی دارد هر چه سن بيشتر باشد اعتبار می آورد. شيخوخيت تحقير نيروهای جوان است. مهم نيست که اين نيروها به راست تعلق دارند يا چپ. مهم اين است که هيچکدام برای کرسی رياست به اندازه کافی شيخوخيت ندارند. تعبير رفسنجانی با اين مضمون که اگر نيروی مناسب در صحنه نباشد می آيم به نظرم به همين معنا بايد گرفته شود: نيروهای حاضر جوان اند و به اندازه کافی تجربه ندارند و در خور کرسی رياست جمهوری نيستند.

اين که شيخوخيت در جامعه ايرانی مهم است و آنقدر مهم که رفسنجانی مطمئن از نبود کسی در پايه و سن و سال او در بين نامزدها از هم اکنون چونان پيروز انتخابات صحبت می کند (نگاهی به بيانيه او برای تاييد اين نظر کافی است) نکته ای در خور تامل است. در نگاه اول ممکن است اهميت شيخوخيت با نبود احزاب مرتبط دانسته شود. حزب به عنوان نهاد سياسی از اهميت فرد و شيخوخيت می کاهد. اما اگر همان لبنان را مد نظر آوريم می بينيم با وجود احزاب قوی و ساختار سياسی روشن باز هم شيخوخيت زنده است. مساله جای ديگری است.

دو نکته ديگر در حد اشاره: نخست مساله ملوک الطوايفی و دوم آينده ايران در صورت پيروزی رفسنجانی. من ملوک الطوايفی ايرانی را در پيوند مستقيم با تعدد شيخوخيت ها می بينم. بنابرين برايم جای ترديد است که رفسنجانی که خود بر اساس انديشه شيخوخيت وارد صحنه انتخابات شده است بتواند با معضلی که بدرستی تشخيص داده است مقابله جدی کند. اهداف و روش ها بايد با هم هماهنگی داشته باشند. به نظرم بسيار بعيد می رسد که از راه شيخوخيت بتوان به مهار تعدد مراکز و دخالت طوايف در اداره امور پرداخت زيرا هر يک از اين مراکز گرد شيخی و بزرگی و پيری صاحب نفوذ شکل گرفته است. کسی که قدرت خود را از شيخوخيت می گيرد و بر آن اساس فکر و عمل می کند نمی تواند آن را از ساختار اجتماعی و سياسی بزدايد (هدف حداکثر) يا حتی آن را مهار کند (هدف حداقل). رفسنجانی چه سياستی را در قبال ملوک طوايف سياسی ايران به کار خواهد بست سوالی است شبيه معما.

برگ برنده رفسنجانی تکنوکرات ها هستند. امری که پارادوکسيکال به نظر می رسد. چه تکنوکرات ها متکی به اقشاری از جامعه ايرانی هستند که بتدريج از هر نوع شيخوخيتی کنده می شود. پاشنه آشيل او هم در مقابل برگ برنده اش همين است. توده عظيم جوانانی که اقتدار پدرانی را شکسته اند. کافی است مناظره بلکه منازعه دانشجويان با خاتمی در 16 آذر سال گذشته را به ياد آوريم. دوره تازه رفسنجانی اگر آغاز شود ديگر به هيچوجه شبيه گذشته نخواهد بود. شايد همين است که به او احساس تلخی در ورود دوباره به صحنه اجرايی می دهد.

      

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
May 9, 2005  
گره اصلی در انتخابات ايران  
 

به نظرم بهمن حرف مهمی زده که خود خشايار ديهيمی هم به اين روشنی نزده يا گفته و رفته و بر آن تاکيدی نکرده است. راستش حرف ديهيمی آنقدر در انشاپردازی پيچيده شده بود که يک نفر مثل بهمن لازم بود تا بيايد و جان کلام اش را بيرون بکشد. زبان آن مقاله زبان سياست نبود دست کم به اين خاطر که اصطلاحات و تعابير در جای خود به کار نرفته بود و نمی شد فهميد حرف حساب نويسنده چيست. يادش بخير اکبر گنجی که چه روشن می نوشت -منهای سه نقطه چينی های عمدی اش. اين روزها دارم مقالاتش را دوباره مرور می کنم. می دانست چه می خواهد بگويد.

شايد هم تقصير ديهيمی نيست. بسياری از دست اندرکاران سياست در ايران امروز راه روبرو را بدرستی نمی بينند. وضعيت تازه ای پيش آمده که هيچ سابقه نداشته است. اين است که با شک و ترديد و آميخته به ابهام حرف می زنند. گويی از حرفی که می زنند مطمئن نيستند. 

امروز وقتی يادداشت مسيح (مصی /معصومه؟) علی نژاد را می خواندم يکباره به حرف بهمن و اشاره خشايار ديهيمی برگشتم. فکر کردم در وبلاگ های داخلی (خارج از ايران فعلا به کنار) چقدر حرفها شفاف شده است. بی پرده گفتن مساله اصلی شده است. او به توصيه پرستو سعی می کند خودش باشد. تا به حال هم به نظر می آمد بوده است ولی حالا باز هم به خودش نزديک تر شده است. همه شده اند. دست کم فضای غالب اين است. از اميد معماريان با آن يادداشت های صريح و گزنده اش تا الپر و بهمن و ديگران و ديگران. آنچه امروز فضای وبلاگ های داخلی را می سازد و در گفتگوی وبلاگ نويسان با نامزدها مطرح می شود بسيار تازگی دارد. شايد خود آنها آن را نمی بينند اما برای ما که نسل انقلاب هستيم تفاوتها چشمگير است. مساله اين است که اين تفاوتها و اين صراحت ها ميل به آن دارد که به عمل سياسی ترجمه شود. گره همين جاست. مساله ديهيمی و بهمن و گره اصلی سياست ايران هم در همين ترجمه تفاوتها به عمل است.

تا به حال ترجمه اين حرفها به عمل اين تصور شده است که بايد در رای دادن به نامزد مطلوبی متبلور شود. گويا اين حداکثر خواست جامعه باشد: نامزدی مطلوب با برنامه ای دلخواه از سد شورای نگهبان گذشته باشد و رای مردم را هم بگيرد. اما ديهيمی به نکته ای ظريف و پنهانی اشاره آورده است که می ارزد برجسته شود.

ايران در طول عمر انقلاب با بازيگران سياسی معينی شناخته شده است. امروز هم همان بازيگران به عنوان رجال سياسی در صحنه انتخابات ديده می شوند. اگر سطح مطالبات را در نظر بگيريم و از سويی بی تفاوتی عموم مردم را به جريان انتخابات (چنانکه بدرستی عليرضا رجايی به آن اشاره کرده است)، فقط يک چيز پنهان هست که آشکار می شود: مردم به بازيگران تازه ای نياز دارند. من در حرف سيدآبادی هم که می گويد معين را به مهندس موسوی ترجيح می دهد بازتابی از همين نياز را می بينم. چنانکه در گرايش بخشی از رجال انقلاب به مهندس موسوی و تصور آنها از اينکه اگر او بيايد پيروزی شان حتمی است هم همان بسته بودن فضای فکر سياسی آنها را و دوری شان از نياز های جديد را.

نياز به بازيگران تازه را تنها من و شما و بهمن و ديهيمی حس نکرده ايم. آوردن چهره های تازه راست به صحنه نيز بازتابی از نوعی درک غريزی همين نياز است. اما معنی بازيگر تازه چيست؟ معنی بازيگر تازه فقط چهره تازه نيست؛ يا حتی برنامه تازه و وعده های گاه عجيب و غريب و نادر نيست. بازيگران تازه بازيگرانی هستند که از طيف گمشده و دورمانده ای از مردم در سياست ايران نمايندگی کنند. من و شما چنين بازيگرانی را در صحنه سياست و انتخبات ايران نمی بينيم.

حرف ديهيمی همين است؛ اگر نباشد هم حالا ديگر مهم نيست: حرف او کمک کرده است که اين بحث وارد مرحله تازه ای شود. به نظر من مساله اصلی ما اينک اين است که آقايان ما ديگر نمی خواهيم تماشاگر باشيم! ما ديگر نمی خواهيم فقط رای دهنده باشيم! ما می خواهيم بازيگر باشيم رای گيرنده باشيم می خواهيم نمايندگان اجتماعی خود را که به خود و آرمانها و نيازهای خود نزديک می بينيم نامزد کنيم و به آنها رای دهيم و آنها را بر کرسی رياست جمهوری بنشانيم از آنها وزير بسازيم و وارد کابينه کمک کنيم و آنها را به پارلمان بفرستيم يا در سطوح مختلف مديريتی ببينيم. مشارکت "ما" فقط رای دادن به "شما" نيست؛ می خواهيم خودمان کار خود را انجام دهيم و از اينکه کار ما را شما انجام دهيد خسته شده ايم. شما رای ما را می گيريد و بعد آن را در بده بستان های سياسی خود خرج می کنيد. ما ديگر به دادن چنين رايی علاقه نداريم. برای همين فکر می کنيم: چه فرقی می کند؟ 

اگر قرار است وضعيتی پيش آيد که واقعا برای مردم انگيزه ای در رای دهی پيدا شود آن زمانی است که رای گيرندگان نمايندگان پرتکاپوترين اقشار اجتماعی ايران باشند. اقشاری که می توان آنها را ذيل چتر وسيع طبقه متوسط شهرنشين جمع ديد. اقشاری که در عمر انقلاب مرتبا از صحنه سياسی دور رانده شده اند و تنها دوبار خود را نشان دادند: بار اول به صورت يک حرکت اجتماعی در پديدآوردن روزنامه همشهری و مديريت درخشان شهرداری تهران (تنها نمونه موفق مديريت در عمر انقلاب) و گستردن انديشه مديريت شهری و حقوق شهروندی، و بار ديگر در حرکت سياسی دوم خرداد.

طبقه متوسط شهرنشين در ايران را نمی توان دست کم گرفت. چنانکه نمی توان طبقات سنتگرا و محافظه کار مذهبی را با رای 15 تا 20 درصدی شان برای هميشه بر بافت سياسی کشور حاکم کرد. طبقه متوسط ايران که نوخواه و غربگرا و امروزی و صريح اللهجه است و حق خود را می شناسد و به مديران سنتگرا تحميل می کند اکنون باور خود را به بازی با مهره های قديمی از دست داده است. به همين دليل است که "اعتماد" ندارد که رای او به اينان تغيير مهمی در کشور ايجاد کند تغييری در جهت همان تغييراتی که از دوره کرباسچی در ايران محسوس شد.

اگر کرباسچی با کارشکنی محافظه کاران اقتدارگرا روبرو نمی شد و در رشد طبيعی اش به رياست جمهوری می رسيد امروز بسياری از گره های اجتماعی و سياسی ايران حل شده بود. به نظر من اگر هنوز رفسنجانی در بين مردم ايران رای دارد و مردم می توانند از خطاهای او بگذرند فقط به خاطر آن است که در مديريت او خاطره خوش توجه به طبقات شهرنشين را باز می يابند. حتی اگر درست باشد که قاليباف خود را رضاخان حزب اللهی دانسته است هم در بنياد به اين اشاره دارد که رضاشاه به عنوان قهرمان طبقه متوسط ايران هنوز اعتبار دارد گرچه اين اعتباری نيست که امثال قاليباف بتوانند آن را احيا کنند. 

در ايران انقلابی بسياری از امور دقيقا به دليل بازداشتن طبقه متوسط از رشد طبيعی خود، از "مجرای طبيعی" خارج شده است و نتيجه همين بحرانی است که می بينيم: تکيه يکجانبه بر اقشاری که مذهبی تر تصور می شوند و وانهادن طبقات وسيعی از مردم يا مهار آنها به دلايل خيالی (که آنهم ناشی از سوء تفاهم حاکميت و عدم درک رفتار و روانشناسی طبقه متوسط است). بحرانی که حتی اگر رئيس جمهور مورد "اعتماد" نظام هم انتخاب شود ادامه خواهد يافت. اين بحران بدون توجه واقعی و کارساز به طبقه متوسط شهری حل نخواهد شد: يعنی ورود طبقه متوسط و نمايندگان و فرهيختگان و روزنامه نگاران و فعالان و نخبگانش به مجلس و مديريت ها و رسانه های دولتی و مقامات عالی نظام. من راه حل مسالمت آميز ديگری برای حل شکاف عميق اجتماعی در ايران نمی شناسم. اعتنای تام و استراتژيک ( و نه تاکتيکی و موقتی) به اين طبقه تمام مشکلات را حل نخواهد کرد اما گره اصلی را باز خواهد کرد. بعد از بيشتر از 25 سال سياست مهار و بازداری و فشار و گزينش و بازداشت و زندان زمان آن رسيده است که واقعيت طبقه متوسط را وارد صحنه سياست کنيم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
May 7, 2005  
ايران دچار ملوک الطوايفی است  
 
فعلا در حد نقل می گذارم و می گذرم. رفسنجانی در تازه ترين اظهار نظر خود جامعه را دچار آفت ملوک الطوايفی دانسته است:

وضعيت ملوك الطوايفى در كشور پايان مى يابد
۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۴ شرق آن لاين :
هاشمى رفسنجانى عصر روز پنجشنبه در ديدار فعالان انتخاباتى ستاد سيد محمد خاتمى (دور هشتم) اعلام كرد در دو سه روز آينده به تصميم مى رسم و همه چيز روشن مى شود. هاشمى رفسنجانى در پاسخ به دعوت از وى جهت حضور در انتخابات گفت: من براى مصلحت كشور و نظام لحظه ها را غنيمت مى شمارم تا بلكه وضعيت ملوك الطوايفى خاتمه يابد. هاشمى اظهار داشت : انسداد سياسى به هيچ وجه براى كشور راهگشا نيست بلكه فضاى باز سياسى با رعايت نظم و انضباط ضرورى است.

به نظرم مانيفست هاشمی در همين دو جمله خلاصه شده است. تحليل آن بماند تا بعد که حاليا بسيار دير وقت است. من با اصل تحليل او که به نظرم جامعه ايران را خوب می شناسد موافقم. اما نکته اصلی اين است که تا چه حد ملوک الطوايفی ما ابعاد ساختاری دارد. اين مثل ماجرای اقتصاد نفتی است. ساختار اقتصاد که نفتی شد تغييرش با تعويض رئيس جمهور بعيد است. ولی من در سطور سپيد اين جملات چيزهای ديگری می خوانم. شرحش بماند. اين را يادداشتی تلقی کنيد برای اينکه دنبال کردن ماجرا را فراموش نکنيم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
May 6, 2005  
قلمدان شکسته قضا  
 
من هم مثل شما از خواندن حرفهای آيه الله شاهرودی حيرت کردم. بخصوص از اين بابت که سياست قضا اين بار با صداقت همراه شده بود. حرفهای شاهرودی پيامدهای بسيار دارد. حتما برای او اعتباری فراهم خواهد کرد گذشته از اينکه اصلا نيت او از اين شيوه سياست کردن اهل قضا چه بوده است. مردم برای صداقت ولو به نيت سياست خاصی را پيش بردن ارزش قائل اند. گزاره موجبه کليه من اين است که هر سياستی که با صداقت همراه شود خوب است. النجات فی الصدق.

اما اعتراف شاهرودی به هردمبيلی شدن کار حقوق مردم بهترين شاهد برای همه فعالان حقوق بشر است. اگر مردم و روزنامه نگاران و نخبگان سياسی بيشترين صدمه ها را از طريق همين هردمبيل قضايی ديده اند حتما گره بسياری از مشکلات سياسی و اجتماعی و روانی مردم هم با تعيين تکليف با اين هرهری مذهبی و حق مردم را آسان گرفتن و آسان زيرپا نهادن باز خواهد شد. مساله حقوق مردم و حق فرد و شهروند و رعايت قطعی آن از سوی پليس و دادگاه و قاضی و بازپرس و بازجو و زندانبان محوری ترين مساله اجتماعی ايران است.  

پرسش دشوار اما اين است که اگر اين آگاهی ترسناک از زيرپا گذاشته شدن "مسلمات فقه شيعه" و نقض ابتدايی ترين حقوق آدمی وجود داشته است چه موانعی بر سر راه مهار ناقضان وجود داشته است و دارد؟ نگاه من در اينجا مثل احمد زيد آبادی سياسی نيست. من از رفتار شناسی جامعه قضات و بازپرسان و دست اندرکاران مختلف قضا می پرسم. آيا اين همان کاخ عدالتی است که دين می خواسته و اهل دين بايد برپا می کرده اند؟

البته بی سامانی در کار قضا جلوه ای از بی سامانی مديريت سياسی است. اما می بينيم که حتی وقتی قاضی القضات نيز فرياد می زند، وکيلی مانند غلامعلی رياحی (درسرمقاله شرق) اميدی به بهبود نمی بيند. مشکل کجاست؟ آيا شاهرودی می تواند با صرف انتقاد کردن از زير بار مسئوليتی که بر عهده او بوده و هست شانه خالی کند؟ شاهرودی نه بلکه همه مديران سياسی و ضابطان قضايی و پليس در اين قضيه مسئول اند. من تعجب می کنم از جامعه ای که زير بار اين آگاهی خوفناک کمر خم نمی کند. حرفهای شاهرودی نشان می دهد که حتی يک رئيس خوب نيز نمی تواند بر يک جامعه هردمبيل رياست موثر داشته باشد. اين مثل مديريت يک مهندس عالیمقام بر کارخانه ای است که کارگران اش مهارتی ندارند و کار خود را باری-به-هر جهت می گذرانند. البته ممکن است کسانی نهايتا به اين نتيجه برسند که چاره در عوض کردن مدير است و گماردن کسی از جنس همين کارگران قضايی که در جهل خود غوطه می خورند!

اما حتی اگر اعترافات شاهرودی به نقصان های عظيم در کار دستگاه قضا به هر دليل سياسی صورت گرفته باشد، نتيجه آگاهی نتيجه ای تکان دهنده و هشدار دهنده خواهد بود. به نظرم دستگاهی که چنين بر عليه خود بيانيه صادر می کند چاره ای بيرون از اين دو راه ندارد: يا با يک جراحی دردناک اصلاح شود و يا آينده ای جز فروپاشی نخواهد داشت. مرحله آگاهی با اين سخنان پيداست که انجام شده است. هر چه بگوييم بيشتر از اين به آگاهی اهل قضا نخواهد انجاميد. هر چه می خواستيم بگوييم به اين هدف بود که به اينجا برسيم. همه پرده ها اينک برای آنها کنار زده شده است. می ماند عمل. اگر کردند می برند اگر نکردند چاره ای جز باختن و سقوطی بهمن آسا برای خود باقی نخواهند گذاشت.    

نيز:
پليس سالاری در قوه قضايی، يادداشت ابطحی در وب نوشت
  امپراتوری وحشت، گزارش بازتاب و همچنين اين گزارش بازتاب در باره نمونه ای از شکنجه متهم توسط پليس
حرف های رئيس تنها، در وبلاگ اميد معماريان
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 5, 2005  
پيچيدن در مفهوم محافظه کاری  
 

خب به لطف داريوش و زحمت چند ساعته او، نظر نويسی بدون تاييد هم در اديتور جديد ممکن شد. بعضی سوالات ديگر من هم در باره قلم نگارش پاسخ گرفت و اميدوارم که دوباره با خيال راحت بدون تغيير در اصول و خط سيبستان خواهم نوشت. اما اين ماجرا مساله ای را که از تورنتو در ذهن من نشسته بود زنده کرد: آيا من مخالف تغيير ام و بنابرين به روايت نيک آهنگ در پوسته محافظه کاری قرار دارم يا به قول داريوش آدم انعطاف ناپذيری هستم؟

تکليف من در اينجا پاسخ دادن به دوست نازنين نيک آهنگ نيست وگرنه آسان است که متقابلا به او انتقاد کنم که آدمها را نمی توان به دو اردوی محافظه کار و اصلاح طلب يا هر صفت همرديف آن تقسيم کرد (و نمی توان مثل او گفت هر کسی در بريتانيا زندگی کند لزوما محافظه کار می شود!). اين نوع تقسيم بندی ها از سر ناچاری است و بسيار مبهم است و اگر به درد آسان سازی بحث سياسی بخورد به درد تقسيم اخلاقی و وجودی آدمها نمی خورد. برچسب محافظه کار بودن يا انعطاف ناپذير نبودن بخودی خود عيبی ندارد خاصه اگر آدم واقعا خود را با چنين برچسب هايی بازشناسد و قبول داشته باشد. اما مساله اين است که من خود را چنين (يکطرفه) نمی بينم. پس مشکل کجاست؟ در غلط انداز بودن رفتار و سمت گيری و قضاوت من يا در اندازه نبودن اين برچسب ها برای شناخت و قضاوت در باره رفتار يک آدم؟ 

مساله تغيير مساله و بلکه وسوسه انسان قرون معاصر خاصه قرن اخير است. اين وسوسه، يک نوع معرفت يا شناسايی خاصی را ايجاب می کند. تغيير اصل است و هر کس با تغيير مخالف باشد بر اساس اين مخالفت طبقه بندی می شود. من فعلا وارد اصل اين دعوای تغيير نمی شوم و يا اينکه اصلا چه درصدی از آدمها واقعا خواستار تغيير اند و مفهوم درست تغيير يعنی چه، ولی به اين نکته توجه می دهم که تغيير يک امر همه جانبه نيست. به زبان ديگر، نمی توان در همه امور و در همه سطوح و در همه عمر خواستار تغيير بود. تغيير آبتنی در رودخانه است. تازه شدن است. پيدا کردن است. سفر کردن است. فارغ التحصيل شدن است. از کودکی به نوجوانی رفتن و از جوانی به ميانسالی رسيدن است. نقد کردن است. رفض کردن است. انقلاب کردن است. حزبی را به رای به قدرت رساندن و با رای از قدرت فروکشيدن است. اما تغيير نسبت به چيزی و خواسته ای و انتظاری و گمشده ای است (و انتظار و خواسته و انتظار و گمشده آدمها "يکی" نيست). آبتنی ساحل می خواهد. تازه شدن کار و عشق را به دنبال می کشد. سفر با حضر معنا دارد. بعد از فراغت از تحصيل نمی توان باز هم و بازهم تحصيل کرد. زمانی بايد بهره داد. تغيير جبری عمر را با ثبات نسبی در رای و منش و شخصيت و ديد همراه بايد کرد. نقد و رفض هم برای اثبات چيزی مغفول است. انقلاب هم بايد به صلح و آرامش و رفاه و نوعی ثبات در نهادهای اقتصادی و اجتماعی برسد. هميشه نمی توان عاشق آدمی تازه شد. يکبار هم بايد همخانه شد با ياری و ساليانی يا عمری با او دم زد و آرام گرفت و تغييری (دقيقا از همان جهت و سمت و سو) نخواست.

نمونه ها بسيارند. تغيير و ثبات دست در آغوش هم اند. گرايش نسبی به ثبات از پس انتخاب و گزينش آگاهانه محافظه کاری نيست. اتکا به پرنسيب است. هر آدمی اصول خود را دارد يا پيدا می کند. وقتی پيدا کرد ديگر خواهان تغيير نيست. مشکل محافظه کاری به معنايی که می شناسيم مشکل انتخابی است که دردسر ساز است. يا اصولی که ديگر گرهی باز نمی کند که هيچ گره بر گره می افزايد.

آدمها از نگاه من به اعتباری محافظه کارند و به اعتباری همچنان خواهان تغيير اند. من فردا که روز انتخابات است به محافظه کاران رای نمی دهم اما به اصلاح طلبان حزب کارگر هم رای نمی دهم. من در جدول انتخاب سه گانه انتخابات بريتانيايی بدون اينکه هيچکدام از احزاب را نماينده انديشه خود بدانم رای به حزب کوچکتر می دهم نه به خاطر آنکه ليبرال دموکرات ها را ليبرال دموکرات تر از بقيه می بينم بلکه تا مخالفان حزب حاکم را تقويت کنم و امکان گرايش به قدرت مطلق را محدودتر کنم. پس کسی مانند من و کسان بسياری چون من در کدام طبقه بندی سياسی جای می گيرند؟ 

اگر بازگرديم به مساله کامنت ها و همسايگان خود در حلقه ملکوت، ممکن است من در اقليت باشم که نمی خواهم نقد و نظر را به تاييد خود محدود کنم. اما حتی اگر در اقليت باشم حق اقليت بودن من همچنان به اندازه حق اکثريت حق است. پرنسيب گردش جمعی کار احترام به حق اقليت به اندازه حق اکثريت است. برای من در اقليت بودن يا نبودن مهم نيست. رعايت شدن مهم است. بر سر آنچه می خواهم انعطاف پذير نيستم ولی بر سر آنچه ديگران می خواهند کاملا انعطاف پذير ام. من و نيک آهنگ و داريوش ممکن است از جهاتی انقلابی باشيم و از جهاتی ديگر محافظه کار. ممکن است در جهتی که من محافظه کارم نيک آهنگ انقلابی باشد و در جهتی که او يا داريوش محافظه کاری را می پسندند انقلابيگری را بپسندم. ساده است. زيرا ما هر يک نيازهای ديگر و بازيگوشی های ديگر و منش ها و تجربه های ديگری داريم. من از گفتگوی روشن و بی پروا استقبال می کنم اما از برچسب خوردن و ساده کردن رفتار آدمی و خاصه ارسطويی ديدن و دو-انگاری تن می زنم. و همچنان به گردش کار جمعی معتقدم. برای همين است که در حلقه قرار گرفته می نويسم. فرد شدن را زياد تجربه کرده ايم. يا به اندازه ای تجربه کرده ايم که بتوانيم و بخواهيم اکنون ميدانی به کار جمعی فردها دهيم. من به اين دموکراسی می گويم. يا تمرين دموکراسی.    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 4, 2005  
نمره اخلاق نامزدها  
 

شايد اگر می دانستم در اين اديتور جديد چطوری بايد در لينکدونی به مطلبی ارجاع داد اين يادداشت را امشب نمی نوشتم ولی چه می توان کرد با بخت گمراه.

مطلب چالش با فرمانده را که خواندم دوباره ديدم که مساله اخلاق در سياست امروز ايران مساله ای جدی است. از روزی که دوست وبلاگ نويسی که تازه از تهران برگشته در وبلاگ اش نوشت که مردم ايران پراگماتيک تر شده اند و دنبال نامزدهايی هستند که بتوانند کشور را اداره کنند و گويا سطح انتظارات دوم خردادی خود را پايين آورده اند در اين فکر بودم که تا چه حد اين گزاره واقع نما ست. با خواندن گزارش گفتگوی دانشجويان با قاليباف دريافتم که اگر برداشت آن دوست از اظهارات مردم درست بوده باشد تنها بخشی از گرايش های رای دهندگان را نشان می دهد.

به نظرم جامعه رای دهنده ايرانی امروز متشتت تر از آن است که با يک گرايش و گزاره متناسب با آن شناخته و گزارش شود. فکر می کنم ممکن است در گروههايی از مردم پراگماتيسم رشد کرده باشد اما اين به معنای آن نيست که به هر کسی با هر سابقه ای رای بدهند صرفا برای آنکه غير از خوش تيپی ژست مقتدرانه ای هم دارد. اگر فهم من بر اساس تحليل بی مرکزی در جامعه ايران درست باشد بايد گفت که آرا بسيار متشتت خواهد بود. شايد برای همين هم هست که خوش تيپ ها هم اميدوارند؛ و البته نگران نيز. به هر حال بيشتر از يک نفر نمی تواند بر کرسی رياست جمهوری تکيه زند. سوال اساسی اين نيست که کسانی به نامزدها رای خواهند داد و هر نامزدی می تواند اميدوار به درصدی از آرا باشد بلکه سوال اساسی اين است که کدام نامزد می تواند در شرايط بی مرکزی محوريت پيدا کند آنقدر که درصد مهمی از آرا را به دست آورد.

من شخصا فکر می کنم مساله اخلاق برای بسياری از مردم همچنان مهم است. دست کم می توان گفت گروههايی از جامعه که حساسيت سياسی دارند و از گروههای پر تکاپو به شمار می روند مثل دانشجويان و هر کس که برای رای دادن از آنها پيروی کند به رفتارشناسی نامزدها در برابر حقوق مردم توجه خواهد کرد. اين همان عرصه ای از اخلاق عمومی است که نامزدها نمی توانند از آن شانه خالی کنند. مساله فقط به ايران هم ختم نمی شود. در بسياری از کشورهای اروپايی و آمريکا نيز اخلاق اجتماعی و سياسی و مردم داری و شيوه حق نگهداری نامزدها بسيار مهم است. اين درست است که به گفته اهل فن در اين انتخابات گروههای سياسی وزن کشی خواهند شد اما به نظرم اين هم نکته ای اساسی است که در اين انتخابات مردم ايران نشان خواهند داد که آيا اخلاق سياسی و اجتماعی نامزدها و پيشينه رفتار ايشان با حقوق مردم برايشان از درجه اعتبار ساقط شده و براساس اصول پراگماتيسم رای خواهند داد يا همچنان رای خود را بر مبنای قضاوتی اخلاقی به صندوق خواهند ريخت. هر چند طبقه بندی های ديگری هم می توان در باره گرايش های رای دهندگان به دست داد اما در حال حاضر دو جبهه اصلی رای دهندگان را می توان بر همين اساس تشخيص داد: اخلاق گرايی يا پراگماتيسم.       

اين مقاله از محمود صدری هم از چندين جهت خواندنی و عبرت آموز است: سکوت و هياهو؛ من هم مثل صدری معتقدم که رای دهنده ايرانی معمولا در دقيقه نود تصميم سرنوشت ساز خود را می گيرد (که بيشتر از هر چيز دلايل ساختاری دارد و روانشناختی متناسب با ساختار بی حزب جامعه) بويژه در اين انتخابات که سکوت رای دهندگان بسيار شنيدنی است! 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
May 3, 2005  
قلمدان کانادايی تاجيکی  
 

بدين وسيله از همه احباب و ارباب فضل و دوستان ناديده سابق که در اين سفر "ديده" شدند و از جمع خوشحالان و خوشگويان آن آخرين شب در تورنتو بودند يا گزارش و عکس و يادکردی در وبلاگ های خود آورده اند صميمانه سپاسگزاری و خداحافظی نموده اجر جزيل برای تمامی ايشان از درگاه احديت خواستارم و رجاء واثق به ديدار مجدد آن حلقه اخوان و اخوات الصفا دارم. اين است نام و نشان آنها که دست به قلم برده اند:

"مهدی جامی اصلا آدم ترسناکی نيست" (خيلی ممنون!) يادداشت نازلی سبيل طلا (که يک وبلاگ نويس شش دانگ است و من خوشحالم قبل از اسمش با خودش آشنا شدم وگرنه شايد هيچ وقت نمی خواندمش و يک دنيا مطلب خوب و نکته سنجی های بکر را از دست می دادم - نتيجه: گول اسم را نخوريد)؛
"دستان ملکوتی" ( و خوشبختانه نه عنکبوتی) کلام و عکس همراه با چای دارچين از نيک آهنگ (بزنم به چوب عجب قامت مردانه ای داشت دست کم دو برابر آن چيزی بود که از نوشته هاش تصور کرده بودم! تيپ آمريکايی)؛
"مهدی جامی و حجت الاسلام پناهيان"، بهمن کلباسی در شهروند نصف جهانی (فکر کنم بزودی بايد نوشته های انگليسی اش را از فارسی جدا کند و تکليف خودش را با اين هويت کانادايی-ايرانی روشن فرمايد)؛
"اروتيسم ايرانی" يکی از دو گزارش سليمان بدخشانی در دست نوشته های پراکنده (خب گفتگوی غير رسمی بود و فکر نمی کردم سر از اينجا ها درآورد ولی حالا که آورده است چه باک. بزودی در اين ملکوت يک وبلاگ گروهی راه خواهد افتاد به نام ناسوت برای همين نوع بحث ها - قابل توجه علاقه مندان! يادداشت اول سليمان به بحث دو نفره ما در باره ايمان اشاره دارد).  

و تا بدانيد که از تاجيکستان، مقصد سفرهای پنج سال گذشته ام، غافل نيستم اين هم تازه ترين مقاله ای که در باره آن ديار نوشته ام و در آن قصد داشته ام ضمن يک معرفی اجمالی از تاجيکان و تاجيکستان اهميت آن را برای ايران و ايرانيان نيز نشان دهم: "سيب تاجيک و آسيب های آن"، در وب-مجله واژه که به همت مهرانگيز رساپور منتشر می شود و بالاخره بعد از چند ماه انتظار از چاپ برآمد. (کاش حضرت فرجامی هم از سرنوشت آن مقاله موسوم به "تصادف، سوء تفاهم و ترس لرز در حلقه ملکوت" نيز به ما خبری برساناد تا بدانيم بالاخره چاپ می شود؟ نمی شود؟ مطلب بيات شد برادر!)

* ضمنا گفته باشم که من اين شيوه جديد التاسيس تاييد نظر خوانندگان را نمی پسندم. ولی فعلا آش خاله است. بزودی راه حلی برايش می يابم که مثل سابق تا نظر گذاشتيد يا من جوابی نوشتم آنرا مشاهده کنيد/کنم. خودم هم با اين اديتور جديد بايد خوگر شوم. ولی حاليا کمی صبر داشته باشيد و فقط يکبار نظرتان را ارسال کنيد. 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست