قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




April 29, 2005  
زندگی در ارتفاعات  
 

امشب از بالکن آپارتمان ميزبان مان در طبقه بيستم که به پايين نگاه کردم با خود به اين نتيجه رسيدم که زيباشناسی شمال آمريکا زيباشناسی سرگيجه است. آدم اين فرهنگ رابطه عجيبی با زمين برقرار می کند. از ارتفاع. گويی کوچک شدن آدمها از آن بالا بزرگترين تفريح اش بوده است. بعد عکس های زيبای احسان شاهين صفت را از زندگی قشقايی ها ديدم در ايرانيان. مثل همين يکی که اينجا آورده ام. ديدم قشقايی ها رابطه ديگری با زمين دارند. رابطه ای بی ادعا. بی سرگيجه. ولی همچنان در ارتفاعات.

عکس از احسان شاهين صفت
برای ديدن عکس های ديگر ايرانيان را ببينيد.

 
پيوند  
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
April 28, 2005  
دقيقه سکوت  
 

ننوشتن هم برای خودش عالمی دارد! ولی واقعش را بخواهم بگويم اين است که تمام اين روزها در دو شهر مونترال و تورنتو به چيزهايی فکر کرده ام و به کاری مشغول ام که نمی توانم از آن بنويسم. کپی رايت دارد! پس بايد تر و تازه به سفارش دهنده اصلی تحويل شود و چيزی از آن درز نکند. درست هم همين است و من شکايتی ندارم. اما تجربه جالبی است. تجربه اينکه حرفها موجاموج شوند و تو ساکت بمانی. ولی امشب فکر کردم به همين تجربه می شود اشاره کرد. اين ديگر امری شخصی است.

برای کسی که مرتب می نويسد، ننوشتن مثل تماشاگر شدن بازيگر فوتبال است. در سايه واقع شدن. به سايه رفتن. يا حتی نوعی مرگ است. جهان بی من هم می گذرد. و بزودی فراموش می کند. نوشتن رهايی از فراموشی است.

اما تماشاگر شدن هم خوب است. و فراموش شدن. اين ناموس طبيعت است. اجباری است که به هر حال پيش می آيد. از اين جهت نويسنده و سياستمدار تجربه و سرنوشت مشابهی دارند. نويسنده ها هميشه نمی توانند بنويسند و سياستمدارها هميشه نمی توانند بازيگر باقی بمانند. "دولت چرخنده تر از گوی ميدان است." دولت نام باشد يا اقتدار. بدترين نويسنده و سياستمدار آنی است که می خواهد به هر قيمت در صحنه بماند حتی وقتی که ديگر وقتش گذشته است. نويسنده و سياستمدار هميشه بايد بدانند چه زمانی صحنه را ترک کنند. منتظر مرگ شدن و اين تصميم را به عهده عزرائيل گذاشتن فقط کار کسانی است که دقيقه سکوت را نمی شناسند. سفر کاروانی برای اين تجربه است.

ضمنا تورنتو اصلا آن طور که حسين درخشان می گفت نيست. شهری است زنده و زيبا که احترام برمی انگيزد و می تواند وسوسه گر باشد حتی برای کسی که در لندن زندگی می کند تا مدتی را در اين-شهر-همسايه-نيويورک اقامت گزيند. کانادا اصلا آمريکا ست منتها آمريکای بی آزار! 

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
April 15, 2005  
قلمدون  
 

در اين روزهای گرفتاری برای سفر به سمت غربی تر جهان، مطالب خوبی ديده ام که نتوانسته ام به آنها اشاره ای بياورم. فکر کردم بار ديگر دفترچه قلمدون را باز کنم که ممکن است در دو سه هفته آينده هم بيشتر به آن نياز داشته باشم. باری اينها همه مطالب دندانگيری که ديده ام نيست ولی کاچی از هيچی بهتر است:

1 کار سيروس علی نژاد با عنوان ايرانيان ارمنی: وزن يک اقليت در ميان يک ملت  از آن کارها ست که برای هر نويسنده ای اسباب آبرو ست. علی نژاد در مجموعه کارهای يکی دو سال اخيرش برای بی بی سی مقالات و نقد ها و معرفی های بسيار خوب داشته است. اين يکی از بسياری جهات يگانه است. کاش کارهای ديگری هم با همين وزن و مايه در باره ديگر اقليت های موثر ما نوشته می شد.

2 شاهرخ مسکوب به عالمی که از آن آمده بود بازگشت. همه ما دير يا زود همين راه را می رويم. کاش مثل مسکوب کاری که از ما برآمدنی بوده گزارده در گذريم. اما برای من اسباب شگفتی بود که ميزان نوشته های قابل خواندن در باره او واقعا از يکی دو تا در نمی گذرد. اينجاها وقتی کسی می ميرد هميشه کسانی هستند که بتوانند يک گزارش جامع در باره زندگی فرد درگذشته بدهند. اما با وجود رسانه فراگيری مثل اينترنت کسی را نديدم که که از شاهرخ مسکوب چنانکه حق او بود سخن بگويد. پس نمی توان گفت سانسور کردند. نکردند و نمی کردند. کسی چيزی ننوشت. دايره شناسندگان محدود است يا دايره شناسندگانی که اعتنا کنند و قلم بر کاغذ بگذارند؟ نوشته او در شماره 37 مجله بخارا را اينجا می آورم. از آخرين کارهای اوست که در وبستان در دسترس است بالحنی تلخ و سخت انتقادی: ملاحظاتی در باره خاطرات مبارزان حزب توده

3 اين واشتگتن پريزم هم از آن تحفه های تازه وبستانی است.  با ادعاهای بزرگ و نويسندگان معدود و ناشناخته يا کم شناخته (دست کم برای ما اهالی اين سوی اقيانوس) يا با نام مستعار و با نثری نه چندان هموار. به نظرم چپ می زند يا دقيق تر: راست نيست! ولی زياده آمريکايی است. نکته های خوب هم لابلای مطالب پيدا می شود. 

4 اعتراض جمعی نويسندگان يعنی حدود 100 نفر از آنها به توقيف کارنامه برايم تازگی داشت. به نظرم نهضت بيانيه نويسی و صدور طومارهای مختلف دارد احيا می شود. می دانيد که اين صنعت قديمی است. اما از سال گذشته نام امضاکنندگان تازه ای را در پای بيانيه ها می بينيم. اين می تواند نشانه خوبی باشد. شايد هم بيخودی خود را به اين نشانه ها اميدوار می کنيم.

5 انتخاب دکتر سروش در ميان چهره های موثر سال در فهرست مجله تايم  (از طريق ايرانيان دات کام) هم خبر جالبی بود. اما من به ياد نمی آورم که سروش کار خاصی در سال گذشته کرده باشد که در سالهای پيش از او سر نزده باشد. بر خلاف آيت الله سيستانی که خب پيداست که واقعا سال گذشته چه نقش مهمی در عراق بازی کرد. پس چرا امسال نام سروش را در اين فهرست آورده اند چندان بر من روشن نيست. شايد آمريکايی ها تازه او را کشف کرده اند. شايد هم فکر می کنند ايده های دموکراسی دکتر سروش را می توانند به نفع طرح خاورميانه ای خود مصادره کنند. با اينهمه نمی توان منکر شد که آرای دکتر سروش نقش مهمی در پيشبرد گفتمان دموکراسی طلب در ايران و چه بسا ديگر کشورهای اسلامی داشته است. يعنی آمريکايی ها سروشی شده اند؟

6  محمد علی ابطحی چند وقت پيش يادداشتی نوشته بود در باره مراد دادن گلدسته های يزد برای دخترانی که خواهان گشايش بخت اند. موضوع برای من از آن جهت جالب بود که بار ديگر نشان می داد تا چه حد سطح عمومی مردم ما از حرفها و ادعاهای روشنفکرانه به دور اند و در همان دنيای سنتی خود می زيند. حاليا جای موشکافی در اين باب نيست ولی خوب است که دنيای ايرانی را در تمامت خود ببينيم تا يکباره سر بلند نکنيم و خود را با ايده های آوانگارد فراپست مدرنيستی مان تنها بيابيم. زير پوست شهرهای ما و روستاهامان البته فرهنگی جاری است که ما جماعت تحصيلکرده معمولا گرايش به ناديده گرفتن آن داريم. عکس های احسان خوشرو در ايرانيان را هم از اين منظر ببينيد عبرت آموز است.

7 اين قلمدون گاه به ضرورت تنگی وقت است و حرف های چندگانه، و گاه هم به قول بهروز تورانی برای خالی نبودن عريضه است در وقت گرفتاری که مانع بلاگيدن درست و حسابی می شود. به هر حساب که گذاشتيد لينک های او را هم که اين روزها گويا جهت خالی نبودن عريضه می نويسد ببينيد؛ در: فانوس خيال

 
پيوند  
نقد و نظر 19
چاپ کن
بفرست  
April 14, 2005  
عقل ايرانی ميان دموکراسی و نظاميگری  
 

دوست خوشفکر و واقعگرای ما حامد قدوسی که نکته های آموختنی بسياری در وبلاگ خود دارد در تازه ترين مطلب خود به موضوعی پرداخته که من نمی توانم با شيوه بحث آن موافق باشم. حامد در اين نوشته استدلال می کند که دموکراسی سه مولفه دارد و قائل به تفکيک ميان آنها شده است. او می گويد:

"وقتی در ايران در مورد دموکراسی‌خواهی صحبت می‌کنيم، به طور ضمنی داريم از حداقل سه مفهوم مختلف صحبت می‌کنيم: رعايت شدن حقوق فردی يا پايبندی به حقوق بشر، عقلانی  و موثر بودن نظام حکومتی و مشارکت در نظام سياسی. اين خلط معنايی می‌توان گمراه‌کننده باشد. علاوه بر آن به نظر من حداقل در عالم نظر و البته با نگاه به واقعيت‌های بيرون می‌توان ديد که اين سه مولفه لزومی ندارد که به طور همزمان محقق شوند."

به نظر من بر اين تفکيک ايرادات چندی در حوزه تحليل، فراگيری و نيز مثالهای آن وجود دارد. نخست آنکه عقلانی بودن به معنای دموکراتيک بودن نيست. زيرا عقل خود بر دستگاههای ارزشی مختلفی استوار است و نمی توان هر دستگاه عقلانی را دموکراتيک دانست مگر آنکه ارزشهای پايه آن دموکراتيک باشد.

 

ديگر آنکه مشارکت نيز صورت ناقص دموکراسی است و همانطور که در گفتمان اصلاح شده فعالان دموکراسی خواه ايران هم وارد شده (و حامد هم به آن اشاره ای آورده) است بدون اصل رقابت اصل مشارکت معنايی جز دموکراسی توده ای يا پوپوليستی ندارد. از اتفاق ايران از اين جهت هيچ کمبود مشارکتی در سالهای بعد از انقلاب نداشته است.

 

اگر از اين ملاحظه ها در گذريم در هر طرح مساله سياسی بايد به اين پرسش پاسخ داد که مساله را از سوی کسانی که در قدرت هستند (نخبگان سياسی حاکم) مطرح می کنيم يا کسانی که خارج از آن برای بدست آوردن قدرت يا دقيق تر برای کنار زدن صاحبان کنونی قدرت يا مهار آنها تلاش می کنند. خلط اين دو ايستار می تواند مهلک باشد يعنی ايستار قدرت را به جای ايستار مقابله با قدرت يا مهار قدرت بگيريم.

 

از منظر اهالی قدرت و تعارفات سياسی بين آنها يا حتی در ديدگاه فکری نخبگان و استراتژيست های آنان ممکن است که مثلا نمونه اردن نمونه خوبی از حداکثر دموکراسی ممکن در آن کشور باشد. ولی از ديدگاههای ديگر مساله را طور ديگری می توان ديد: يک جامعه عشيره ای که رهبر عشيره بزرگ و مسلط در نقش پادشاه ظاهر می شود پادشاهی که به دليل سياست های شوروی در دوره جنگ سرد هيچ نشانی از، يا ميدانی برای، "ژست دموکرات مابانه" ندارد ولی در سالهای اخير به دليل نوع سياست آمريکا در منطقه و نزديکی اردن با اسرائيل و برخورداری تمام عيار آن از کمک های مالی آمريکا ناچار به ارائه مدلی کاملا حداقلی از دموکراسی کنترل شده است. کشور سراپا وابسته ای مانند اردن اصلا نمونه هيچ کشور ديگری نمی تواند باشد و من فکر نمی کنم که بويژه در ايران کسی چنين مدلی از دموکراسی را خواهان باشد. مدل واقعی نوعی دموکراسی ممکن در منطقه ما لبنان است نه اردن و اشتباه گرفتن جايگاه آنها می تواند نوعی پسروی باشد تا پيشروی و به هر حال به کار دموکراتهای ايرانی نمی آيد.


پادشاهی های اروپايی قرن نوزدهمی هم که حامد آنها را دارای "حد معقولی از آزادی های فردی و حقوق بشر" می داند داستانی کاملا متفاوت دارند. اصولا پادشاهی ايرانی -در فرض- و پادشاهی اروپايی خاستگاهها و سرشت و سرنوشت متفاوتی دارند. در يک مقايسه ساده می توان ملاحظه کرد که پادشاهی ايرانی هرگز نتوانسته آزادی های فردی و حقوق بشر را رعايت کند. امری که خود بخوبی از سرشت متفاوت دو نظام پادشاهی در دو نظام اجتماعی غيرهمسان خبر می دهد. 

  

نمونه کره جنوبی هم بدون در نظرگرفتن نقش آمريکا اصولا قابل بحث نيست. نظامی بودن و تکنوکرات بودن تنها يکی از انواع مدلهايی بود که آمريکا برای رژيم های ژنرالی در دوره جنگ سرد در سراسر عالم پی می گرفت. نمونه کره استثنايی بر يک قاعده است که سهم اصلی در آن را هم ژنرالها بازی نکردند آمريکا کرد.


نمونه های ديگری مثل نمونه "رضاشاه در ايران، تورگوت اوزال در ترکيه و دولت فعلی چين" هم با دلايل کمابيش مشابهی از مدار نمونه های قابل الگوبرداری خارج می شوند (بحث های فراوان بر سر تقدم توسعه اقتصادی يا سياسی برای نمونه يادکردنی است). من در ميان تمام دلايل قابل طرح فقط به اين نکته اشاره می کنم که عصر رضاشاه دوره آغاز تجددگرايی اقتدارگرا در ايران بود و بر طبقه رو به رشد شهری تکيه می کرد و عصر ما از هيچ جهتی ديگر همان مشخصات عصر او را ندارد. ضمن آنکه بسياری از نتايج منفی يک چنان توسعه گرايی اکنون بخوبی در جامعه و فرهنگ و اقتصاد ما ديده می شود و راه را بر تکرار تجربه های مشابه او می بندد.  

  
فروکاستن دموکراسی به صرف انتخابات آزاد هم چنانکه حامد با آوردن نمونه پاکستان کرده نوعی مغالطه است. او بايد بهتر بداند که دموکراسی داشتن به معنای انتخابات آزاد نيست بلکه به معنای انتخابات آزادی است که به گردش قدرت منجر شود. نظام اجتماعی متکی به قبايل در پاکستان چگونه می تواند نمونه دموکراسی باشد تا بگوييم دموکرات است اما دارای "بوروکراسی ضعيف يا دستگاه قضايی فاسد و يا نظام سياسی ناپايدار"؟ اينجا هم نقش آمريکا و رقابت با هند در تعيين ساختار سياسی ناديده گرفته شده است.


برای من هم مانند حامد "نظام اقتصادی کارآمد، بوروکراسی توانمند، رعايت شدن حقوق بشر و داشتن آزادی‌های فردی مهم‌ترين خواسته‌ها ست". اما آنچه او به نام "نظام سياسی مشارکت‌جو يا رقابتی" ياد می کند و می گويد "تنها يکی از ابزار‌ها برای دست‌يابی به اين خواسته نهايی است" در کداميک از مدلهايی که ياد کرده واقعا وجود دارد تا نتيجه ای که می گيرد منصفانه و واقعبينانه باشد؟ تالی فاسد اين نظر هم اين است که بگذاريد کسانی که بر سر قدرت اند همچنان در قدرت بمانند. اما به کدام دليل يا ضرورت قابل اعتنا؟ قدرت آنها در توسعه گرايی؟ آيا نشانه يا اراده ای جدی در اين زمينه وجود دارد؟

 

در واقع، آنچه در يک نگاه کلی به تحليل حامد ضربه می زند نخبه گرايی بيش از حد او ست. او با نفی مشارکت/رقابت در واقع به حل و فصل مسائل در دايره نخبگان دعوت می کند. در پايان يادداشت خود هم آنچه در باره مخالفت بهار با انتخابات همگانی پس از مشروطه می آورد مويد همين نظر است.


با همه احترامی که برای حامد به عنوان فردی که در مديريت صاحب تفکر و رای است نمی توانم از اين مقدمه که "وقتی منابع و فرصت‌ها محدود است و وقتی در دنيای واقعی زندگی می‌کنيم می‌توانيم بين خواسته‌هايمان اولويت‌بندی کنيم" به اين نتيجه برسم که می توان دموکراسی خواهی را به تاخير انداخت و کار را به دست يکی از نظاميان مانند قاليباف سپرد به اين اميد که رضاشاه دومی شود. من مفهوم داشتن "يک رييس جمهور زيرک و واقع‌گرا و توانمند (و لو کمی غيرمشارکت‌جو)" را نمی فهمم. زيرکی به چه معناست؟ واقعگرايی در کدام جهت؟ هر نوع واقعگرايی با تغيير وزن واقعيت ها معنا دارد. به نظر من در اين نوع واقعگرايی وزن واقعيت های  جاری و جدی ايران کم سنجيده شده که می تواند پيامدهای سهمگين داشته باشد. و بعد هم چرا "غير مشارکت جو" بايد صفت مناسبی برای يک رئيس جمهور در سپهر امروز فکری ما باشد که انديشه دموکراسی بر آن چيره است؟


حامد عزيز يک نکته مهم را هم فراموش می کند که رئيس جمهور در ايران اصولا در حد و اندازه ای که بتواند کاری کارستان در جهت همان توسعه گرايی هم بکند نيست. من بر فرد تکيه نمی کنم. حتی اگر قاليباف مثلا دارای ويژگی های بسيار استثنايی باشد ناچار با مجموعه بسته ای از مديران جمهوری کار خواهد کرد که هر هنری داشته اند تا امروز نشان داده اند. بجز اين پيداست که فرق فارق کسی مانند رضاشاه با ژنرالی مثل قاليباف اين است که اين دومی اختيار چندانی ندارد و قدرت جای ديگری است. در چنين شرايطی وانهادن خواست و اراده به دموکراسی و اعمال حق انتخاب برای ايجاد گردش در قدرت در همين حد نيمه ناکاره ای که هست چيزی جز عقب نشينی از دستاوردهای تا امروز نيست.

 

 به نظر من نمی توان ساعت اجتماعی ايران را عقب کشيد. تنها می توان با نبض آن هماهنگ شد. توسعه و عقلانی سازی به معنای قربانی کردن خواست دموکراسی نيست. تا اينجا بيشتر تکيه دولت ها و اصحاب قدرت و نخبگان بوروکراسی ما پيش و پس از انقلاب بر همين تجدد ابزاری و توسعه ظاهری بوده است و توسعه انسانی و اجتماعی که بر کرامت انسانی و حقوق مسلم او و رشد سياسی اش دور می زند قربانی شده است. اما مردم صدای ديگری دارند. اهالی قدرت را با اين صدا بايد محک زد نه با ادعای توسعه ای که خوب می دانيم در سه دهه اخير تا چه حد بر نفت متکی بوده است تا اينکه ناشی از مديريت هوشمندانه باشد. هر مديريت هوشمندی بر اعتبار علم و بنابرين بر دانشگاه و آموزش قوی، افق باز فکری، قدرت ريسک، مردم گرايی و اموری مانند آن متکی است. نشانه هايی که در ايران امروز ارزيابی روشنی از آن به دست نمی توان داد. فقدان عمومی چنين نشانه هايی فقدان هوشمندی مديران ما را به طور عموم نشان می دهد. بلايی که بر سر کرباسچی آمد چه بود جز فقر هوشمندی و مبارزه با هوشمندان؟ اگر دموکراسی هم ممکن نباشد بهتر است هوشمندی را ممکن کنيم. نظاميگری چاره کار نيست.

نيز:

به خشم آمده ايم و به قهر رفته ايم، نوشته علی اصغر سيدآبادی 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
April 10, 2005  
شانه های کوچک رئيس جمهور  
 
به نظر من همان اشتباه دوره انتخاب خاتمی دارد تکرار می شود. بار ديگر بارهای بزرگی را داريم روی شانه های کوچک رئيس جمهور آينده می گذاريم. هر نوع فعاليت سياسی حداکثرطلب در واقع "غير سياسی" است. مگر آنکه طرحی ساختار شکن تلقی شود. اما حتی در آن صورت هم نمی توان مشکلات بزرگ ايران را که طی دست کم 4 دهه گذشته شکل گرفته در چهار سال حل کرد. هيچ رئيس جمهور قدرتمندی هم قادر به حل همه اين مسائل نيست چه رسد به رئيس جمهوری که می دانيم قدرت اصلی نيست و هميشه تحت الشعاع دولت سايه قرار دارد. پس چگونه می توان معيار انتخاب را رفع اين مشکلات قرار داد تا مردم "از كانديداها تضمين قاطعي براي رفع آن بخواهند." نقطه ته خط می گويد: "ما مي‌گوييم هر كس اينها را مد نظر داشته و بتواند تضمين حل آن را بدهد قابل راي دادن است و لاغير!" و اين است آن مشکلات:

■ بحران جمعيت و توليد مثل بي‌رويه
■ گراني، تورم و بحران اقتصادي
■ بيكاري و فقر
■ فساد اداري و ديوان‌سالاري
■ فرار مغزها
■ اعتياد
■ فحشا و مشكلات جنسي
■ تبعيض و مشكلات قومي
■ بحران‌هاي سياسي خارجي و داخلي
■ عوامل مزمن ديگر:
 "اشاعه‌ي تزوير و رياكاري با ظاهرسازي‌هاي مذهبي، گسترش فرهنگ خرافه و بدعت‌هاي ديني، آمار بالاي طلاق، آمار بالاي تصادفات و سوانح، آلودگي شديد هوا در شهرهاي بزرگ، گسترش بيماري‌هاي رواني و عصبي در شهرهاي بزرگ، اشاعه ايدز و هپاتيت و بيماري‌هاي مقاربتي ناشي از اعتياد و فحشا، گسترش بزهكاري‌ها و افزايش آمار سرقت و قتل، گسترش فرهنگ پوچي، خودكشي و خودسوزي، قرائت‌هاي شخصي از قانون، گسترش روحيه‌ي پول‌دوستي و طمع در ميان اكثر مردم، ازدياد كلاهبرداري و جرائم مالي، شكاف عقيدتي ميان نسل‌ها، گسترش فرهنگ لمپنيسم و مردم‌آزاري و تجاوز به حريم شخصي و نواميس مردم و بسياري عوامل ديگر كه اگر چه در سابقه يا اشتراك آن با ديگر كشورها مشترك است اما در ايران به دلايلي كه ياد شد، تشديد شده‌اند."

به نظر شما مشکل ديگری هست که در فهرست بالا از قلم افتاده باشد؟ آيا تعيين هدف برای يک رئيس جمهور با قدرت قانونی معين بر اساس همه اين مشکلات عملی است؟ البته فکر نمی کنم کسی بتواند "اينها را از سر تعصب و جهل و جمود فكري، غيرواقعي" بداند ولی برای مسائل واقعی راه حل های واقعی و واقعبينانه نيز در کار است و گرنه به همان نتيجه می رسيم که نقطه ته خط رسيده است: "آينده‌ي ديگري جز ويراني براي ايران نمي‌توان متصور شد."

به هر حال من گرچه با چنين تعيين دستور کاری نمی توانم موافق باشم ولی اين گرايش "حل کردن همه مشکلات در يک دوره کوتاه" را يک گرايش قابل تامل برای همه اهل سياست و روزنامه نگاران می دانم. به اين معنا که چنين گرايشی خود يکی از گره های اصلی در توسعه سياسی ايران است و بايد برای آن فکر جدی کرد. ما از دوره رضاشاه تا کنون همواره خواسته ايم مسائل خود را سريع و همه جانبه حل کنيم. گرايشی که در نظر و عمل ما را از حل مشکل دور کرده و هزينه های سنگينی را بر ما تحميل کرده است. به نظرم امروز اين گرايش فقط در عرصه سياسی هم نمانده و بسياری از جنبه های زندگی اقتصادی و اجتماعی ما را در بر گرفته است و می توان گفت که به "اخلاق ايرانی" تبديل شده است. نوعی روانشناسی اجتماعی مبتنی بر تمام خواهی و شتابزدگی. پيداست که اين نيز به نوبه خود مشکل بزرگی است که هرچند يکشبه حل نمی شود اما هر اهل سياستی بايد به آن توجه تام داشته باشد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
April 8, 2005  
سهم ايران در خاکسپاری پاپ، فروتنانه اما مرکزی  
 
مراسم خاکسپاری پاپ ژان پل دوم - نمای دور - عکس برگرفته از بی بی سی
سهم ايرانی در نقطه مرکزی جريان خاکسپاری - بهشت قالی ايران:

بهشت قالی ايرانی زير تابوت پاپ - عکس از گتی ايمجز
می دانم که ايتاليا از مراکز فروش قالی ايرانی است و دلم گواهی می دهد که اين قالی هم قالی ايران است. حال يا از قالی های واتيکان يا از قالی های اهداشده بازرگانان ايرانی ايتاليا به اين مراسم. کسی خبر بيشتر داشته باشد خوشحال می شوم برای سيبستان يادداشتی بگذارد. عکس نمای نزديک از Getty Images و نمای دور از بی بی سی

نيز:
خاکسپاری پاپ و تلويزيون ايران -
فرصت هايی که بسادگی از دست می رود؛ وحيد پوراستاد. به نظر من اين نشانه ديگری از دوگانگی مزمن در سياست های ايران است: از سويی خاتمی در مراسم شرکت می کند و از سوی ديگر رسانه دولتی همان مراسم را عملا سانسور می کند. خب شايد هم مشکلش با پاپ نباشد با خاتمی باشد!
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
April 7, 2005  
انقلاب گل سرخ يا انقلاب زنان ايرانی  
 

به بهانه اخراج مسيح علی نژاد از مجلس هفتم

چه چيزی بهتر از گل سرخ برای توصيف انقلاب زنان ايرانی؟ تمام ادبيات ايران زن را با گل برابر کرده و وصف کرده است. به نظرم چنين می رسد که هر تحول مهم در آينده نزديک ايران که معادل يک انقلاب باشد انقلاب زنان خواهد بود - انقلاب گل سرخ. دلايل ام را بدون آنکه همه آنها را بخواهم رديف کنم می توانم چنين ياد کنم:

زنان ايران به همراه جوانان بزرگترين حرکت اجتماعی ايران پس از انقلاب را در سال 1376 در روی کار آوردن محمد خاتمی سازمان دادند و هستی بخشيدند. اين نيروی عظيم اجتماعی بر خلاف آنچه بدبينان می گويند يا مخالفانی که دوست دارند چنين چيزی را در افکار بدمند به هيچ وجه از دست نرفته و زوال نيافته است بلکه روز به روز قوی تر می شود. حرکتهای اجتماعی وقتی آغاز شدند متوقف نمی شوند تا زمانی که به نتيجه برسند. نمونه مسيح علی نژاد تنها يکی از امکانات بی شمار زنان ايرانی در رهبری اجتماعی است. اين را ساده نگيريم که امروز زنی تنها در مقابل تمام مجلس هفتم و نيروی محرکه آن ايستاده است. حمايت گسترده از او در ميان زنان و روزنامه نگاران و محافل سياسی نيز بسيار با معنا ست. (فقط مقايسه کنيد که اگر مرد خبرنگاری از مجلس اخراج شده بود همين موقعيت تکرار می شد؟)

زنان ايران با وجود همه فشارهايی که در طول عمر انقلاب متحمل شده اند و به دليل همه اين فشارها امروز نيمه ی سياسی تر جامعه هستند. فشار مداوم به آنها موجب شده است که آنها به موقعيت اجتماعی خود بشدت آگاه باشند و نسبت به تمام جنبه های حقوق خود حساس شوند. در مقابل از دست دادن حقوق، آگاهی به آن و ميل به دست آوردن آن به طور طبيعی افزايش می يابد. اين حقوق طلبی امروز در بالاترين حد خود قرار دارد. رفتار مسيح علی نژاد در پيگيری مصرانه اش برای ورود به مجلس (نگاه کنيد به آخرين يادداشت او در وبلاگ تازه گشوده اش با نامی پر مسما: پويان) رفتار عمومی زنان ايرانی است و يا دقيق تر: روانشناسی عموم زنان شهری ايرانی. اين موضوع با توجه به غلبه جمعيتی جوانان شهری در ايران با خصلت های آزادی خواهی اين سنين جمع می شود و تصاعد هندسی می يابد.

حضور جمعيت بزرگی از زنان در دانشگاهها و روزنامه ها و نهادهای اجتماعی و فعاليت های ادبی و سينمايی و توليدی امروز غير قابل انکار است. درواقع چنين کثرتی در تاريخ ايران بی نظير است. اين موضوع بدون پيامدهای اجتماعی انقلاب گونه نمی ماند.

مقاومت زنان تا امروز که به طور وسيعی انجام شده با معيارهای مقاومت منفی سنجيدنی است. کافی است به تحرک مهار نشدنی دختران جوان فکر کنيم که از دهه 70 به اين طرف مرتبا با هر گونه فشار اجتماعی مقابله کرده و سنگر به سنگر اين فشار ها را دفع يا خنثی کرده است. اين مقاومت امروز به صورت تفريحی عمومی در آمده است و کم هزينه ترين راه يک انقلاب اجتماعی را طی می کند که به دليل همين کم هزينگی و پيوندی که با غريزه اجتماعی آنها دارد آحاد بسياری از زنان را به خود جلب می کند.

تبديل اين مقاومت منفی به يک مقاومت فعال و پر سر و صدای اجتماعی هر لحظه ممکن است. معلوم نيست بهانه را سرانجام چه کسی به دست زنان خواهد داد ولی اتفاقاتی مانند اخراج يک زن خبرنگار از مجلس نمونه ای غيرقابل پيش بينی است که ممکن است باز هم رخ دهد. حضور رهبران همسو با فشارهای اجتماعی بر زنان در مجلس چه بسا اين مجلس را به آشوب دهنده لانه زنبور تبديل کند. در واقع مجلس هفتم با اخراج يک زن خبرنگار بزرگترين خطای محاسبه خود را انجام داده است. تا اينجا هم اين مجلس يکی از پر سر و صداترين مجالس انقلاب در باره زنان بوده است حتی اگر بدترين قوانين را هم برای زنان مجالس قبلی تصويب کرده باشند. اينطور بگويم: امروز حساسيت زنان آنقدر بالا ست که هر حرکت عليه حقوق آنان، مثلا در مجلس، با جنجال و واکنش شديد آنها روبرو می شود.

مردان ايرانی بزرگترين قربانيان انقلاب بوده اند قربانی به معنی فيزيکی کلمه: آنها در جنگ کشته شده اند، در زندانها اعدام شده اند و در عرصه اجتماعی تحت سنگين ترين فشارهای اداری و آموزشی و سياسی قرار داشته اند. می دانم که زنان هم قربانيان زيادی مثلا در زندانها داشته اند - از نمونه های اوايل انقلاب تا زهرا کاظمی- اما به نسبت که نگاه کنيم بزرگترين جمعيت زندانيان سياسی ايران همواره مردان بوده اند و هستند. در واقع فشار سياسی برای سياست زدايی کردن عمدتا بر مردان متمرکز بوده است. به همين دليل زنان آزادتر بوده اند تا به عناصر جديد سياسی تبديل شوند و شده اند.

ناتوانی ذاتی روحانيون و دستگاههای پليسی امنيتی حکومت دينی در مقابل زنان که از محدوديت های شرعی و نوع تربيت سنتی برمی خيزد برای زنان آزادی ها و گستاخی هايی را ممکن کرده است که برای مردان اصلا ممکن نبوده است. اينکه سالها پس از انقلاب تازه ما به پليس زن رسيده ايم خود حکايت از مشکلات و موانع ذهنی و اجتماعی مديران ما دارد که پشت سر گذاشتن آنها برای ايشان نزديک به عمر يک نسل را نياز داشته است. در عين حال حضور پليس زن خود نشانه ای از آگاهی به مشکل روزافزونی است که زنان ايرانی برای اين مديران درست کرده اند. در اين معنا، پليس زن در اصلی ترين کاربرد خود مهار زنان را هدف گرفته است. هرچند که به نحوی طعنه آميز خود نشان از ادامه تحول اجتماعی در ميان زنان است (زنان محجبه ای که هميشه خانه نشين و منفعل بوده اند حال پليس می شوند: عنصر فعال اجتماعی).

تا به امروز حرفهايی زده شده است مثلا در عرصه انتخابات که بايد به زنان و جوانان به عنوان برگ برنده توجه کرد اما مساله بالاتر و بزرگتر از آن است. رای زنان امروز تنها يک رای تزيينی نيست و به هر کسی هم که قصد دلبری از آنها داشته باشد داده نمی شود. زنان امروز به دليل تمام حساسيت هايی که به موقعيت خود و حقوق خود پيدا کرده اند به چيزی کمتر از  اميد به تحقق خواست هاشان رای نمی دهند. چنين اتفاقی به معنای "معنادار شدن رای" است. اين تحول خود بزرگترين تحول سياسی در جامعه زنان ايرانی است.

سخن کوتاه، زنان ايرانی امروز پرتکاپوترين اقشار اجتماعی جامعه ما شده اند. آنها می دانند چه می خواهند و چه نمی خواهند. اين خواست روشن و اصرار آنها بر به دست آوردن آن آنها را به اصلی ترين مرکز هر نوع تحول عميق اجتماعی تبديل کرده است. تحولی که من آن را انقلاب گل سرخ می نامم.    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
April 4, 2005  
نگاه می نی مال و ماکزيمال به زهرا کاظمی  
 

در دنيای خبر هميشه دو حيطه هست که آلوده و لغزنده است: خبرهای نظامی و جنگی و خبر های اطلاعاتی و امنيتی. در ماههای گذشته خبرهای آنچه بر زهرا کاظمی رفته است دستخوش آلودگی و لغزندگی و ابهام بوده است. اما جان کلام اين است که نمی توان با "مديريت خبری" هر قدر هم ماهرانه انجام شود چهره واقعه را عوض کرد. 

اگر کسانی فکر می کنند با ايجاد سوال در ادعاهای شهرام اعظم می توان اصل ماجرا را به دست فراموشی داد گمان نمی کنم به جايی برسند گرچه کاری که می کنند از نظر مديريت خبرهای امنيتی کاملا توجيه داشته باشد. بنابرين من می فهمم که کسانی مثل آرمين يا رورنامه نگارانی مثل محمدجواد روح بخواهند از حرفهای اين مدعی تازه سلب اعتبار کنند اما سوی معتبر ماجرا چه می شود؟

يکی از خوانندگان صميمانه تر در باره اينکه آرمين گفته شهرام اعظم پزشک زهرا کاظمی نبوده يا او اصلا شلاق نخورده بوده نوشته است: "پس اين پزشك مورد نظر آقاي آرمين كي هست؟ شلاق غلط است٬ آيا بقيه چيزها هم غلط است؟ خوب چرا آقاي آرمين يا هر كس ديگر نمي آيند مثل بچه آدم بگويند جريان چه بوده تا دولت كانادا و مردم ايران و مردم جهان «گول» آدم هاي «نادرست» را نخورند؟ همه فقط در مورد آنچه «نبوده» قلمفرسايي مي كنند. پس چيزهايي كه «بوده» كي مشخص خواهد شد؟"

بی گمان هيچ کسی باور نمی کند که خبرهای مربوط به زهرا کاظمی تا امروز  شفاف و بی کم و بيش بوده است. اما مساله اين است که جنگ خبری-اطلاعاتی بين مقامات ايرانی وکانادايی نمی تواند اصل ماجرا را تغيير دهد: زنی بی گناه در زندان به قتل رسيده است و قتل او بر اثر ضرب و شتم بوده است. من با نگاه ماکزيمال افشاگرانی مثل شهرام اعظم موافق نيستم که به هر دليل ممکن است بکوشند قصه خود را آب و تاب دهند. اما حتی در مينيمال ترين نگاه هم بالاخره قتلی اتفاق افتاده است. حتی بگيريم غيرعمد. اين قتل خود به اندازه کافی افشاگر و نيازمند پيگيری و شفافيت قضايی نيست؟ 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
April 2, 2005  
سيزده بدر، هشتمين روز هفته  
 

هر حرکت بزرگ جمعی می ارزد که مورد دقت قرار گيرد. بديهی انگاشتن حرکتها و رسم های جمعی که خودجوش انجام می شود يا انشا نوشتن در باره آن مفيد هيچ بحث هويت شناختی نيست. مطالبی که اينجا و آنجا در باره سيزده بدر می خوانم مرا راضی نمی کند. به نظرم حتی در چند مقاله خوب که ديده ام چيزی کم است و گم است. می کوشم در يک نگاه اجمالی بعضی از مهمترين گم-بوده ها را که به نظر من می رسد يادآوری کنم.

1 سيزده بدر بيش از آنکه به سيزده مربوط باشد به دوازده مربوط است. دوازده روز نوروز نماينده 12 ماه سال است. بنابرين روز  13 روز خارج از تقويم است. روز بی نظمی است. روز پايان جشن است. روز جشنی خارج از جشن است. جشن بعد از جشن است. بدرقه کردن ارواح و فروهر هاست يا در آمدن نمادين به رستاخيز است. فروردين اصلا ماه فروهر ها ست (رابطه واژه فروردين با فروهر/ فروشی را در نظر بگيريد). 

2 آيين های نوروزی همه با تجديد حيات و بازگشت به زمان ازلی و ترک تاريخ کهنه مربوط است. آغاز دوباره جهان است. در قديم هر سال شاه را می کشتند و شاهی نو بر می گزيدند. بعدها ميرنوروزی رسم شد تا او اين بدشگونی را بگرداند. همين ميرنوروزی که فردی محکوم به مرگ بود می توانست بر صورت شاه سيلی بنوازد. به معنای آنکه دوره او تمام شده است. نوروز وداع با تاريخ کهن است و تجديد پيمان با تاريخ ازلی. در پايان نوروز بی نظمی حاکم است. کسی کار نمی کند. کسی در خانه نمی ماند. روز سيزدهم روز آشوب جهان است. به همين خاطر است که می توان در آن دروغ گفت. رمز بدشگونی آن نيز از جمله در همين است.

3 اينکه گفته اند سيزده بدر در متون ما نيامده است به نظرم خطاست. نمی توان 12 روز عيد سال نو را از چين و هند تا بابل و اروپا نشان داد -چنانکه ميرچا الياده داده است- اما به روز سيزدهم قائل نبود. من با آنها که در داستان بت شکنی ابراهيم همين سيزده بدر را می بينند همداستان ام. او در روزی که همه به صحرا رفته اند به بتخانه می رود تا شاه اعظم و بت بزرگ را بشکند و دوره ای نو و تقويمی نو آغاز کند و ما را به شاه حقيقی و جاودانی دعوت کند. هر سال بايد بت را شکست. روز سيزده نحسی بزرگ از آن بزرگان است.

4 از آيين های نوروز اگر يکی تجديد شاه است معادل آن اختيار کردن زنی نو است. سعدی گفته است با بهار نو بايد زن نو کرد (زن نو کن ای دوست هر نوبهار / که تقويم پاری نيايد به کار).  اين يکی از مشکل ترين مسائل مربوط به نوروز و سيزده است. به هر حال از ازدواج شاهان قديم با زنی تازه در آغاز هر سال خبر داريم. در سطح عموم تا دوره صفوی هنوز می توان اين رسم را در ايران ديد که روز سيزده زنان بی روبند و حجاب ظاهر می شده اند. نوعی عياشی اجتماعی و خرق عادت. امری که فوق تصور می نمايد. اين بحث را حاليا نمی توان گشود. اما برای کسانی که به تاريخ اخلاق جنسی ما توجه دارند ارزش همه گونه بررسی تاريخی و تحليل آيينی دارد.

5 سيزده بدر اصلا بايد جشنی روستايی تلقی شود. تا همين صد سال پيش در ايران و تا همين زمان ما در بسياری از نقاط افغانستان و تاجيکستان و آسيای ميانه و نيز کردستان شهرها نيمه روستايی بوده اند يا شهر-روستا بوده اند و هستند. مفهوم اين جشن ها در زندگی کشاورزی و روستايی معنای واقعی خود را داشته و دارد. شهر اسطوره زداست. رفتارهای خارج از مرام در چهارشنبه سوری شهری بخوبی اين را نشان می دهد؛ اين تهی شدن از معنای اساطيری و آيينی را. برای شهرزدگانی مثل ما حال سيزده بدر نوعی آشتی با طبيعت گمشده ماست. در فردای ما شهری ايرانی خواهد بود که پيوند ما را با طبيعت به بيشترين حد ممکن برساند. بدون آن، شهرهای ما دوزخ هايی بر الگوی بهشت بيگانه خواهد بود.

6 مرز روستا معمولا رودی جاری است. رود مرکز زندگی روستا ست. چه به صورت آشکار آن جاری بر روی زمين و چه به صورت پنهان آن قنات. اينکه سبزه را به آب می اندازند و رود، نشانه پايان جشن است. جشنی که در مرز روستا يا در مرکز آن پايان می يابد تا دوباره بازگرديم به خانه هامان و از فردا کار را آغاز کنيم به نظم معهود. انسان سيزده بدر انسانی آميخته با آب و سبزی و زمين و طبيعت و گستاخی و شهوت زندگی است.

7 هنوز ما ايرانی ها می توانيم دسته جمعی در رسم های بزرگ و فراگير ملی شرکت کنيم. اين خود نشانه ای گويا ست از آنچه ما هستيم. اين هويت جمعی در مقابل هويت فرديت گرای مدرن است. اين نکته را به اشاره استاد بزرگ مهرداد بهار - که يگانه ای در فهم تاريخ اساطيری ما بود- در جايی از مباحث اش در باب نوروز آورده است. برای کسانی که فکر می کنند مدرنيسم فرديت طلب به همين زودی ها ايران را فتح خواهد اين نکته ای قابل تامل است. من بهتر آن می بينم که ايران و ايرانی را در نقشه وجودی خودش ترسيم کنم تا نقشه ای دلخواه خود را از بيرون بر آن بيندازم و از هر سو بکشم تا اندازه آيد يا نيايد. نوروز و سيزده بدر با همه کهنگی (چنانکه از برگزاری آن در کاخ پارسه يا تخت جمشيد می توان دانست) نشانه ای از هويت اکنونی ما ست. يا نشانه ای از اينکه امرهای کهنه تا چه حد هنوز با ما درآميخته است. شايد هيچگاه نيز اين ويژگی تغيير نکند. اين برای هر نوع بحث و مديريت اجتماعی راهنمای خوبی است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
April 1, 2005  
قدرت ضد عقل، منطق پوز زدن  
 

من فکر می کنم حوادث بعد از فوتبال ايران و ژاپن و دادگاه مايکل جکسون از يک جنس اند. البته يک جنس بودن آنها وقتی ديده می شود که شما پيشتر به منطق "پوز زدن" در حوادث اجتماعی و انسانی قائل شده باشيد.

حالا ديگر درست به ياد نمی آورم که اين آينده آبی بود يا کسی ديگر (در آينده آبی دوباره جستم و نيافتم ولی به نظرم می آمد آنجا خوانده ام) که در تحليل حوادث فوتبال نوشت و به يکی از عميق ترين رانه های حيات اجتماعی و سياسی اشاره داشت: پوز زدن.

پيش از آنکه بحث ام را گسترش دهم خوب است به نوشته خانم کديور هم با مضمون  سياست و عقل اشاره کنم.  او بدرستی می گويد بسياری اين نکته را بديهی می گيرند که سياست عرصه عقلانيت و تدبير است حال آنکه نيست!: "واقعیت این است که سیاستمداران و کنش گران عرصه سیاست عاقلترین و با هوش ترین انسان ها نیستند و بسیاری مواقع تصمیم های آنان نه بر اساس محاسبه و سنجش هزینه-فایده،که متکی بر آزمون و خطاست." من البته معتقدم مسئله فقط متوسط بودن هوش سياسيون يا تکيه آنها بر آزمون و خطا نيست (حتی اگر آزمون و خطايی به بزرگی حمله به عراق باشد). مسئله آن است که هر کسی که از قدرت برخوردار است چه زنی زيبا در صف نان باشد يا همکار اداری شما که جايی حرفش پيش می رود يا افسری با يک درجه بالاتر در ارتش و يا زنی که شما بدون آشپزی او گرسنه می مانيد يا راننده اتوبوسی که می تواند شما را پشت در اتوبوس در ايستگاه بگذارد و برود و همين طور برو تا مردان و زنان و اقشار و طبقات و اصناف و احزاب و نهادها و گروههای برخوردار از قدرت های بی شمار اجتماعی و سياسی، بجز عقل و محاسبه به يک نيروی ضدعقل مجهز است: پوز زدن.

شوخی نمی کنم. ضد عقل انواع بسيار دارد. اصطلاحات مردمی گاه ضدعقل ها را بهتر از همه بيان می کنند. من هم قصد نوشتن رساله مفرده ای در اين باب ندارم. و چون نمی خواهم بحث مجرد کرده باشم و به اصطلاحات فنی بياويزم، به همين زبان رايج کوچه و بازار و با وام گرفتن از آن دوستی که حالا يادم نمی آيد می گويم: پوز زدن ضدعقل مهمی است.

مدتهاست که ضد عقل مساله من شده است. به نظرم به اين بحث بی اعتنايی کرده ايم. اگر به عقل علاقه منديم ناچاريم از شناخت ضدعقل. حرفهايی که می زنم فلسفه است يا نيست نمی دانم. اما هر چه بلديم بايد به درد ما و زندگی ما بخورد. عقل و ضدعقل مساله همه ماست نه فقط اهل فلسفه و آکادمی. پس بايد آن را عمومی کرد. من بنوبه خود می کوشم راهی برای عمومی کردن بحث های اساسی مانده-در-حلقه-نخبگان پيدا کنم.

من فکر می کنم رسيدن به هدف شناخت از طريق تحليل اجتماعی مثل باز کردن يک بلوز کاموا ست. مهم نيست که از کجايش شروع می کنی. مثلا فوتبال يا دادگاه مايکل جکسون يا دوچرخه سواری خانمها. هر گرهی را که از آن باز کنی لاجرم به باز شدن تمام بلوز می انجامد. تو فقط بايد نخ را بگيری و بکشی. 

من در تمام حوادث اجتماعی تنش آلود رد پای ضد عقل را می بينم. در اين مورد اخير اصطلاح پوز زدن برای من راهنمای خوبی بود به يک ضد عقل مهم. هر کسی قدرت دارد، به نسبت قدرتش، در باره ديگران به روش پوز زنی گرايش دارد. اين نه عقل است نه تدبير است. اين ضدعقل است. گاهی طرف می داند که کار او  قابل دفاع هم نيست گاهی هم نمی دانيم و توجيه کرده ايم برای خود. در ارتش و در جبهه بهترين سربازها و زيرک ترين آنها همين پوز زن ها بودند. افسران از آنها در مقابل دشمن بخوبی استفاده می کردند. آنها قدرت عجيبی داشتند در پوز دشمن را زدن. در ميان کادرها بچه های کماندو معمولا اين خصلت را به نحو اعلا داشتند. اين نوعی پوز زدن مشروع بود. جنگ اصلا مشروعيت بخشيدن است به قوای اهريمنی ما. به ضد عقل. آدم های نرم و خوش خلقی که زود اعتماد می کردند و حتما زود فريب می خوردند به درد جنگ نمی خوردند. جنگ ميدان پوز زدن بود. بلد بودی شاه بودی. بلد نبودی به کار گل می افتادی يا می انداختندت! 

اما در زندگی بظاهر صلح آميز هم آدمها گرايش عجيبی به پوز زدن دارند. با دليل و بی دليل. البته هميشه دليلی هست. منظورم از بی دليل بودن قابل دفاع نبودن دليل در محضر عقل است. اما عقل چکاره است. منطق پوز زدن به عقل کاری ندارد. از رانه ديگری نيرو می گيرد. حسادت و رقابت منفی و از ميدان بدر کردن اسم های مشهورتر و چه بسا کليشه شده تر اين رانه هايند. من حوصله کليشه را ندارم. ماجرا چيزی است ژرف درون آدمی. بخصوص آدم تهذيب نشده. و بيشتر آدمها تهذيب نشده اند! حتی تهذيب شده ها هم هميشه در جنبه های معينی تهذيب شده اند. بسا که در بخش های وحشی وجودشان همچنان اين رانه ها مخفی شده باشد. هر آدمی از آن جهت که آدم است سويه وجودی ضدعقل نيز دارد. بحث من اخلاقی (به معنای رايج آن) نيست. وجودی است.

اما ضد عقل ها معمولا در دو جبهه بزرگ قرار می گيرند. هيجانات کشف های غير منتظر و هيجانات خرابکاری برنامه ريزی شده. هنرها حاصل ضدعقل اند به يک معنای کاملا متفاوت. ترورها در انواع خود و کمين ها و مکرانديشی ها همه حاصل های نوع-ديگر ضد عقل اند. اين نوع ديگر است که حاليا منظور من است.

آنها که در مسابقه فوتبال شلوغ می کنند ( و بسيارند و کره ای و ايرانی وانگليسی و ترکيه ای ندارد) يا پوزشان زده شده يا سرمست از پوز-حريف-را-زدن اند. آنها هم که مايکل جکسون را به دادگاه کشيده اند می خواهند پوز او را بزنند - اين مردک زن نمای ثروتمندی که فکر می کند خدا شده است و اطوار عجيب و غريب دارد و همه اصول من آمريکايی را زير پا می گذارد؛ لابد پيش خود می گويند. ديگران به دلايل ديگر پوز می زنند. رو کم کنی اسم ديگرش است. هميشه هم موفق نمی شوند. ولی نا اميد نمی شوند.

قدرت ضد عقل قدرت مهيب خرابکاری است. بهانه هاش هم بسيارند. و چه ساده جور می شود اين بهانه ها. ضد عقل توصيه بردار نيست. مهار کردن می خواهد. اما مهار آن مهارت هر کسی نيست. مثل موشکی است که افتادنش را در خانه خود می بينيد اما نمی توانيد جلوش را بگيريد. راهش انداختن موشک متقابل است؟ شايد. شايد هم نه. تا ضدعقل شما چقدر ماهرانه عمل کند. آماده ايد؟ مساله اين است. مساله مگسی است که سرعت انتقال اش سريعتر از مگس کش است. اما شايد مگس کش بهترين ابزار شما نباشد. راههايی هست که مگس ها نمی دانند. اما شما می دانيد؟ 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست