:: خودشناسی و وبلاگ شناسی
:: عياری زنانه
:: نوشته هايی که يادواره اند
:: سال-نماهای وبلاگی
:: وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی
:: همه وبلاگ های من
:: دعوت به منطق نبرد-گفتمانی
::  از بازی نفرت بيزارم
:: وبلاگ نویسی به شیوه توده ای
:: وبلاگستان چونان يک گروه اجتماعی
:: کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟
:: وبلاگ اسلحه نيست
:: هفتان: از يک نياز اطلاع رسانی تا يک کارگاه دموکراسی
:: چهل وبلاگ پر طرفدار فارسی
:: وبلاگ نويسان در مقام حشرات الارض
:: وبلاگی شدن فرهنگ
:: وضعيت بی ستارگی
:: سياسی شدن سپهر وبلاگی تا کجا؟
::  وبلاگ ايرانی: نهادی برای بی نظمی
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: جای چه کسانی در وب خالی است؟
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: سردبير خودم
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
March 2, 2005  
سربازی رفتن روشنفکران وبلاگ نويسی است  
 

مراد فرهاد پور يادداشتی نوشته است در باره مشکل نظرنويسان در پای مطالب وبلاگی با عنوان: "مساله کامنت ها" که بررسی هتاکی های شماری از کامنت گذاران را هدف گرفته است. لحن او در اين يادداشت بسيار آزرده است و همزمان و به همين دليل آزردگی بسيار تحقير کننده نسبت به آن مخاطب فرضی که او تيری در تاريکی به سويش پرتاب کرده است:

"یکی از عوارض این بیماری رها کردن اصل یا موضوع بحث و غرقه شدن در مسایل شخصی حاشیه ای است. این کار یعنی گشودن در و تخلیه گند و کثافتی که در بطن روان سرکوب و له شده تک تک ما تلنبار شده است: کینه توزی، خودشیفتگی، حسادت، ریاکاری، ظاهرسازی، فقدان خودآیینی، پنهان کردن تناقضات، بزدلی، خودبزرگ بینی، نداشتن کنش و تفکری از آنِ خود و غرقه شدن در واکنش صرف... "

اين نگاه که يکباره همه ما را متهم می کند بسيار نااميدانه و افسرده است. و خود نشانی از به هم خوردن منطق تعادل در تحليل. به نظرم حق با مراد هامون است که شيوه برخورد مراد فرهادپور را در همان دبش نقد می کند. او خطاب به فرهادپور می نويسد:

"آن‌چه آشكار است، بى‌اعتنايىِ شما ست به نقدها و پرسش‌هايي كه در كامنت‌ها مطرح مى‌شود. تا اين لحظه و تا آن‌جا كه به خاطر مى‌آورم، به جز از يك بار، به هيچ‌يك از كامنت‌ها پاسخي نداده ايد؛ و البته آن يك بار هم، به استناد نوشته‌ىِ خودِتان، در پاسخ به دوستي قديمى بوده است. در عوض، اين سومين مرتبه است كه كامنت‌هاىِ نامربوط/nonsensical واكنشِ شما را برمى‌‌انگيزند."


در باره هرزنويسان سخن بسيار است. در باره ادامه نوشته های دو دوست ناديده مراد نام ما هم گفتگوها کم نيست. اما قصد من اشاره به نکته ای است در اين ميان که کمتر به آن توجه ديده ام: اهميت عرصه عمومی برای روشنفکران. من خود برای فرهاد پور نوشتم:

"مراد فرهاد پور عزيز، من يک فرضيه دارم که شايد با هم بتوانيم آن را بررسی کنيم. به نظر می رسد که روشنفکران ما در زمينه ارتباط در عرصه عمومی مشکل دارند. به اين معنا که تا بحث بحث از کتاب و ترجمه و آرای مختلف و بحث های حلقه خواص است مثل ماهی در آب پيش می روند و احساس تنش و اصطکاک نه در آنها هست ونه در مخاطبانشان اما وقتی وارد عرصه عمومی می شوند بسيار بی تجربه جلوه می کنند. به نظرم اگر بخواهيم از نگاه آسيب شناسی اجتماعی نگاه کنيم اين هم يکی از مسائل قابل طرح است. يعنی بحث را از حالت فردی يا بيماری خارج کنيم و به آن نگاهی از منظر به کار بردن هنر ارتباط با عموم و نوشتن برای مخاطب عام بيندازيم."

وبلاگ مداوما دارد درس های تازه ای به ما می دهد. آيينه ای است عمومی. ما را با خود روبرو کرده است. چيزی که من از عمر کوتاه وبلاگ ايرانی در می يابم بر پرده انداختن کم توانی روشنفکران در عرصه عمومی است. بسياری از روشنفکران هنوز وبلاگی ندارند. گروهی از آنها هم که در وبلاگ نويسی - که از مظاهر جديد عرصه عمومی است- وارد شده اند هنوز تمايز چندانی ميان ژانر وبلاگ نويسی و ژانر مقاله نويسی -که می تواند خواص را مخاطب گيرد- نمی گذارند. روشنفکران ما از بسياری از جوانان عقب مانده اند. جوانانی که در جسارت نوشتن و شکستن تابوهای فرهنگی و سياسی سخت جلو افتاده اند. کاری که روزگاری بر عهده روشنفکران دانسته می شد.

 راه سنتی عرصه عمومی روزنامه نگاری بوده است. هنوز هم هست. من در يک حساب سرانگشتی می توانم بگويم که شماری از موفق ترين وبلاگ های روشنفکرانه ما امروز نه از روشنفکران که از روزنامه نگاران است. يعنی کسانی که بشدت در عرصه عمومی درگيرند (البته هستند بعضی که روزگاری در روزنامه ستون های خوب می نوشتند ولی در وبلاگ هنوز ناموفق اند چون ژانر اينجا را مثل روزنامه نمی شناسند). اينجا هم آنکه در وبلاگ نوشتن موفق است وارد عرصه ای شده است که تا چندی پيش به نظر می آمده در انحصار روشنفکران است. تاثيرگذاری بر فکر و رفتار اجتماعی مخاطبان آرزوی هر روشنفکری بوده است. امروز اين تاثير از ناحيه روزنامه نگاران است. به همين دليل هم تداخل نقش های اين دو بسيار زياد شده است. تا جايی که برخی از صاحبان نظر مانند داريوش آشوری زبان به ستايش کار کسانی مانند محمد قوچانی گشودند که علی القاعده نقش اولش روزنامه نگار بودن است.      

کوتاه کنم و بگويم که روشنفکران نمی توانند به تجربه عرصه عمومی بی اعتنا باشند. آنها که از ميان ايشان موفق بوده اند هم، از مهارتهای اين عرصه برخوردار بوده اند که به طور سنتی در منبر و سخنرانی و کلاس درس جلوه داشته است و سپس در روزنامه نگاری و کار رسانه ای و در يک کلام هنر ارتباط. امروز در ايران روزنامه نگاران اند که با زير و بم حساسيت های مخاطبان آشنا می شوند و چگونگی مخاطبه با آنان را هم می آموزند. گرايش های روشنفکرانه نسل جديد روزنامه نگاران دارد آنها را تبديل به روشنفکران جديد می کند. فکر می کنم روشنفکران غير روزنامه نگار هم بايد مدتی بروند روزنامه نگاری کنند. درآوردن ارغنون و مجلات سنگين هم روزنامه نگاری نيست. چه اين نوع نشر همان حلقه های روشنفکران است که مکتوب می شود. روزنامه نگاری -و هر کار رسانه ای ديگر در عرصه عمومی مثل وبلاگ نويسی- برای روشنفکر، مثل سربازی رفتن است برای جوانانی که جز خانه و مدرسه و دانشگاه را نمی شناسند. منبر رفتن است برای طلبه ای که تا عالی ترين مدارج حوزوی را خوانده و فهم کرده اما هنوز به مسجدی و روستايی و تکيه ای برای وعظ نرفته است. بدون تجربه عرصه عمومی کار روشنفکر ناتمام است. يا دوست داريد اينطور می گويم: تمام است! 

پيوند:
مانيفست ايرانی وبلاگ،
ده يادداشت سيبستان

در وب:
در تفاوت های وبلاگ نويسی و روزنامه نويسی،
شرق
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/614
نقد و نظر

[این‌ را پيش‌تر به صورت نامه براي صاحب اين وبلاگ فرستادم که چون واکنشي مشاهده نکردم (مثلا به دليل گم شدن در بين نامه‌هاي ديگر ايشان)،‌ ترجيح دادم دوباره -اين‌بار به صورت کامنت- بفرستم.]

تعويض نقش؟! روزنامه‌نگاران دارند کارهايي را مي‌کنند که پيش‌تر جزو وظايف روشن‌فکر محسوب مي‌شده است؟

يک سوال خيلي تکراري ... روشن‌فکر چيست؟ روشن‌فکر از چه چيزش مشخص مي‌شود؟ نگاه ما به روشن‌فکري رفتارگرايانه است يا ذهن‌گرا (اين دومي البته دقيق نيست)؟ روشن‌فکر کس‌ايست که خوب بلد است تحليل کند؟ چه چيزي را؟ مسايل رياضي را؟ مسايل فلسفه را؟ مي‌دانم که همه بر اين ديدگاه اعتقاد ندارند. تقريبا از ديد همه‌ي کساني که در باب روشن‌فکر قلم زده‌اند يا سخن‌اي گفته‌اند، يک رياضي‌دان الزاما روشن‌فکر نيست و از ديد بعضي‌هاي ديگر يک فيلسوف هم روشن‌فکر نيست. روشن‌فکري يک تعريف است و دليلي ندارد همه بر يک تعريف توافق کنند، اما گمان مي‌برم اگر تعاريف را جمع و جور کنيم مشخص شود که يکي از ويژگي‌هاي مهم روشن‌فکران، نقش ملموس و متعامل آن‌ها در اجتماع است. نظرتان چيست؟

مي‌خواهم بگويم، شايد آقاياني که حاضر نيستند در روزنامه‌ها بنويسند، حاضر نيستند جرياني را رهبري کنند، حاضر نيستند بحث کنند، و تنها در دخمه‌هاي خود نشسته‌اند يا استاد فلسفه و تاريخ‌اند –که متاسفانه خيلي‌ها حتي اين هم نيستند- و يا متفکراني هستند که يک چيزهايي بلدند ولي نقش روشن‌فکري‌اي ايفا نمي‌کنند. اشکالي دارد؟ نه به گمان‌ام، روشن‌فکري هر وقت يک امتياز يا يک فحش محسوب شده است سودي براي‌مان نداشته است.

Posted by: SoloGen at March 5, 2005 6:09 AM



لی لی خانم با کمال ميل. فقط بفرماييد کدام جمله ها از نظر فارسی معيوب اند.

Posted by: سيبستان at March 4, 2005 3:56 PM



I was very sad to read your weblog.Who ever writes in Farsi.His or her Farsi is like my English! Please don't write English words in Farsi texts.If your Farsi is not good ask somebody to edit it for you.This is an advice, I
hope you don't take this personal. your unknown friend

Posted by: lili at March 4, 2005 3:16 PM



مسأله توهين در کامنتها برای آقای داريوش سجادی و نوشته های او در گويا هم پيش آمد. استفاده از الفاظ رکيک ربطی به ايرانی بودن نويسندگان کامنت ندارد، و برداشت آقاي فرهادپور (و سابقا آقاي سجادي) از اين مطلب نادرست است. براي مثال اهانت هاي سنگيني را ببينيد كه كامنت گذاران (اغلب امريکايی) در ذيل اين خبر در ياهو به ايرانيان كرده اند:
http://news.yahoo.com/news?tmpl=story&u=/afp/20050302/od_afp/irandivorceoffbeat_050302105138
کلا عرصه کامنت نويسی و نوشتار متعامل با مخاطب در اين سطح، هنوز ناشناخته است و اغلب به سويی می رود که انتظارش را نداريم.

Posted by: امين at March 4, 2005 5:47 AM



خوشحال مي شوم اگر نقدي بر روشنفكري ديني را در وبلاگ من بخوانيد.

Posted by: پائيز at March 4, 2005 4:26 AM



سلام
من فكر مي كنم روشنفكران ايرانو هم نمونه ي همه ي مردم ايران هستند . به نظر شما : ما ايرانيها اصولا مي توانيم در عرصه ي عمومي گفتگو كنيم. تكتك ما در عرصه ي عمومي به جاي گفتگو جيغ مي زنيم و توقع داريم كه بقيه به منبر ما گوش كنند . بعد اعتراض مي كنيم كه اخوندها يا روشنفكران چرا در عرصه ى عمومي منبر ميروند و جيغ مي كشند؟ چون انها هم ايرانيند و همين گفتمان را باز توليد ميكنند!
مجيد

Posted by: majid at March 3, 2005 11:20 AM



سلام

من فكر مي كنم همانطور كه نيچه گفته فيلسوفان جانشينان برحق كشيشان هستند لذا فرد هرچه خود را در موضع كاشف حقيقت يابد كمتر توان گفتگو در عرصه عمومي را خواهد يافت. وي بيشتر هدايت گر است و از ديگران گوشي براي شنيدن مي خواهد نه فرصتي براي گفتگوي مشترك.

Posted by: مهدي at March 3, 2005 5:46 AM



مهدی جان! نکته اصلی همان است که مراد هامون گفته است. مراد فرهادپور چون خودش را فيلسوف می انگارد حاضر نيست به کامنت های انتقادی هم که اسم و رسم و آدرس دارند پاسخ دهد. از طرف ديگر می خواهد از اين رسانه که وبلاگ می نامندش هم استفاده کند، يا بهتر بگويم سوءاستفاده کند. حال چرا می گويم سوءاستفاده. برای اينکه هر که وارد عرصه وبلاگ نگاری شد بايد پيه اين کامنت ها را هم به تن خودش بمالد و مثل تو با مخاطبانش وارد ديالوگ و گفتگو بشه. اگر اين کار را نکرد يعنی ایاالناس من همان حاج آقا هستم که حالا گرچه به اصطلاح نام روشنفکر روی خودم گذاشتم و راديکال شده ام اما کمافی السابق می روم منبر و حرفم را می زنم و ميايم پائين. گوش هم به حرف ديگران ندارم. آخوندم و مدرنم و راديکال. می بينی که خودش هم می گويد «اساساً به اصالت کامنت ها و نحوه ویراستاری آنها مشکوکم». يعنی چه؟ يعنی هيچ کس را جزو آدم به حساب نمی آورم. همان منش آخوند سنتی.
آخه نمی شود که تو بروی منبر و هر چه دل تنگت می خواهد بگويی و بعد هم حاجی حاجی مکه! دست کم مثل سروش و خسرو ناقد يا محسن کديور و خانم شيرين عبادی اعتماد به نفس داشته باش و نوشته هايت را در سايت شخصی بنويس بدون امکان کامنت گذاشتن.
مهدی جان می بخشی که مزاحم وبلاگ تو شدم. اما از اين جور آدمها که هنوز غوره نشده مويز شده اند خيلی دلم پره که با دو تا کتاب و چهار تا مقاله ادعای فيلسوفی دارند. حالا اين که هيچی دستيارش رو بايد ببينی که وای مکافات.

Posted by: صبا at March 2, 2005 2:37 PM



آقاي جامي عزيزم:
مي خواهم مطلبي بگويم كه در اين چند ساله مدام آنرا بر ذهن گذرانده ام و با خودخواهي حق را به خود داده ام.مي گويم شايد خارج از دايره ادب باشد و شايد هم به مذاق خيلي ها خوش نيايد.
واقعيت اين است كه روشنفكران ما يك آفت بزرگ را به دوش مي كشند و چه با افتخار هم آنرا حمل مي كنند و آن غرور و كبر و خودبزرگ بيني است . متاسفانه اين هاله غرور آنها را در شعاعي وسيع دربرگرفته و تنها از پشت پنجره منزل يا محل كارشان قيم مابانه به بيرون و اجتماع به گله هامي نگرند تا مبادا ترك بردارد چيني زمخت غرورشان.و از آنجا هم نسخه مي پيچند و با نيشخندي تحقير آميز مثلا به نقد عاشورا مي پردازند.
من لااقل از اين جهت وامدار جمهوري اسلامي هستم كه تواضع را به من آموخت .اصلا يكي از دلايلي كه عوام با روحانيت ارتباط برقرار مي كند و از اجابت روشنفكران سرباز مي زند اين است كه آقايان روشنفكر منقطع از مردم و مغرورند.آقا جان مادام كه نگاه عاقل اندر سفيه باشد همين آش است و همين كاسه.

Posted by: Ehsan at March 2, 2005 11:54 AM



با سلام و عرض خسته نباشيد شخصا تجربه تمام عرصه هاي عمومي ا رازماني قبول دارم كه نيازش را احساس كنم .متاسفانه اين روزها خيلي ها بدون مطالعه لازم و اشنايي با الفباي كاري وارد ميشوند و بدبختانه ادعايشان سر به فلك ميزند ..چه بگويم جماعتي غريب هستيم!.متن را مجددا مي خوانم جاي بحث زيادي دارد. البته صراحتا بگويم از نوع قلم و زاويه ديدتان بسيار لذت بردم .و به همين دليل به شما لينك دادم البته با اجازه...بدروود

Posted by: zolalparast at March 2, 2005 11:19 AM



يك نكته را نبايد فراموش كرد و آن اينكه واقعا لزومي ندارد همه در تمام عرصه ها حضور داشته باشند به اين معني كه لزومي ندارد همه كساني كه كار آكادميك ميكنند وبلاگ نويس باشند و البته برعكس آن هم صادق است و قرار نيست همه وبلاگ نويس ها كار آكادميك بكنند. اما سخن شما را از اين جهت عميقا صحيح مي دانم كه اگر كسي وارد هر كدام از عرصه ها شد بايد به همان شكل عمل كند مثلا اگر آقاي فرهاد پور ميخواهد وبلاگ نويس باشد بايد همه مسايل آن را هم بپذيرد. اگر نه بهتر است در همان حوزه قبلي خود عمل كند. مثلا قرار نيست كه آقاي سروش وبلاگ نويس بشود كار او چيز ديگري است و اين لزوما نه حسني دارد و نه قبحي.

Posted by: Reza at March 2, 2005 11:12 AM



آقای فرهاد پور عزیز
من مشکل اعتماد دارم. فضای امن خارج از کشور نیز بعد 21 سال نتوانسته تروماتیسم (شک) و ضربه های وارد آومده را از یاد ببرد. من نیز «شما» وب لگ نویس را که دارای عکس و شناسنامه ید نمی شناسم و سالهاست که در نامم غریبانه میزیم بی هیچ جرم و گناهی تنها با آرزویی در دل و در ذهن که همانا آزادی سخن برای توست. به همین خاطر مجبور به هجرت شدم در غربت غریب غرب. حالیا :

بر گم نامی من خرده مگیر
من با آواره گان ، آواره ام
اگر چه در غربتی دور پناه دارم !
و چون کودکان تنها نیازمند دستی آشنا.

من از مرگ باز گشته ام
تنم خسته ، نگاهم مات و مبهوت
ناباور ، خرابی ها را مینگرم ،
افسوس.
و...

مپرس از کجا میایم ؟
نگاه کن به کجا روی دارم.
در دل من همه جای دارند .

گاه هم خونیم و هم ریشه
گاه بیگانه و دور
درختان بیشمار ند اما
همه ریشه در خاکی یگانه دارند.

فصل برگ ریزان تنها اغاز بهاری دگرست.
بهاران بیشمارند و
پیوسته.

بر گمنامی من خرده مگیر
من از خدایان رنجیده ام
و مبشران را بی ایمان.
...
من با «ما» از آسمان بلند آرزوها
به انتهای شکست وغربت پرتاپ شدم
قبولم کن بی نام و نه نشان
صدا یم کن
ما در تاریخ مان هم خانه ایم .
با من آشنا باش.

هم اکنون که هم را یافیم
...
نامم را به من بگو
برای بر خاستن ، با همه ساختن .
راه بسیار است
جاده پر از خار و خاشاک.
...
ما همسفر.....یم.

اگر چه در نگاهشان رنجیدم
و در نامم بسیار
غریبانه زیستم
اما خواهم بخشید
....

ازکامنت هتک حرمت و فحاشی گزیده نشو ، تنها بر روح بس کوچک صاحبانش ترحم کن و ببخشش بر آنها.
هر کدام از ما به تناسب تجربه «زندگی» و «مبارزه» برای زیبایی زندگی و همه گیر شدن این زیبایی به جایگاهی بزرگ از« قدرت» انسان رسیده ایم به سهم خود، همان قدرتی که بوش و حاکمان ظالم در حسرتش میکشند و جنایت میکنند اما تا ابد بی نصیب اند همین «ما» رابس. اینجا قادر شماید و فحاشان و کوتاه فکران در حسرت قدرت شما تنها ره به فحاشی دارند.
بگذارید از ما هزاران گل بی نام ونشان بروید اماجنگل را بیابان نکنیم . به صورت بی صورت ناقد اعتراض نکنیم شما را این مژده بس که کسی دیگر شما را شنید و اگر چه با ترس و در گم نامی زبانی گشود.

و اما آقای جامی بسیار بزرگوار :

نمی دونم چرا هر وقت آمریکا و اسراییل از حرکتی اظهار شادی و تبریک میکنند من بسیار ناراحت و محتاط می شوم و در حقانیت آن مطلب به شک می افتم . بسیار سپاسگزارم اگر در این مورد سخنی از شما بشنوم.
سرفراز باشید.

Posted by: Raha at March 2, 2005 10:35 AM




دوست ايراني من
salam
1.ma iranieha adat darim javabe shoar ra ba shoar va javabe sokhanrany
ra ba sokhanrany midim.
2.irany jamat adat dare age behesh enteghad kony ,aghazade mishe va
mige chera be babam va arzeshha fohsh midy! ettefaghan mana hamintoram!
3.ma galleie irany adat darim donbale moghasser begardim::masalan zedde
enghelaba migan taghsire akhoondas , akhoonda migan taghsire amricas,
mardom miganm taghsire siasias ke hamashoon dasteshoon too ie kasas va
siasia migan taghsire in mardome khare!
4.az adate mahaneie ma iranihast ke :fekr nemikonim, balke hame chy az
ghabl dar zehnemoon javab dare, valy chon nemikhahim masooliate
harfemoon ro ghabool konim va badan be gardane kas dige bendazim
donbale rahe halle kapsooly migardim ke kase dige behemoon bede.
5.maha,ma irania fekr mikonim az hame bozorgtarim va endeshim dar hame
masael valy chon mibinim hichky ino nemifahma va hichja ma ro tahvil
nemigiran be hame fohshe: marag bar.... midim
6.ma irania {man khodamo migam} doroogh migim esmesho mizarim tarof!
dalilesham migim ehteram! valy ham khodemoon midonim ke doroogh migim
ham tarafe moghabel midoone ke ma doroogh migim va ham ma midoonim ke
oon midoone ke ma doroogh migim amma bazam bakamale porrooie
doroogh(tarof,...) migim va khoshhalim!
7.ma ,ke esmemoon iranie kheily pedar sookhteim chon dar hich bazy
bazande nistim , dar hameie bazihaye zendegy az koochektarin dar khane
ta bozorgtarin dar siast maeeim ke barandeeim chon baghie nemifahmand
ke az ma bakhteand!
8.ma , ke esmemoono gozashtim irany har chy ro gereftim az har ja
iranize ash kardim: islam ro irany kardim, azaddi ro irany kardim
hatta amrica ro iranysh kardim va bad migim din bade , azady bade ,
amrica bade , internet bade , .... dar haly ke oon diny ke bade dine
iranie., azdy ke bade azadie iranie , amricaie ke bade iranie ,
internety ke bade iranishe,.../
9.maha az iek dam (irania) ostadim.;;; hich kodoom shagerd nistim.hame
menbar miravim va baghie baiad berahnamoodhaie ma goosh konand!
midoonimam inkar bade amma khoshemoon miad!

مشهدي هستي همشهريه عزيزم, be khodet nega kon be man nega kon be
atrafianet nega kon ,kodoomiekimoon intory nistim?(baz doroogh nagi
mese man)

majid

Posted by: majid at March 2, 2005 7:54 AM


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست