قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 31, 2005  
بازگشت به آغاز  
 
نوروز بازگشت به آغاز است. اين حس ژرف در آدمی. هميشه می خواهيم برگرديم به منشا به سرچشمه به ابتدا به ريشه به نخستين به کودکی به آغاز. به خاک.

درخت رمز نوشدن است. درخت اين قابليت را دارد که هر بار که می ميرد و برگ و بار فرو می گذارد دوباره شکوفه کند. شکوفه يعنی آغاز.

آدمی درخت بوده است. نبوده است با درخت نسبت نزديک داشته است. کافی است درخت آدم و حوا را به ياد آوريد. مشی و مشيانه اصلا درختچه ای بوته ای بوده اند - اين آدم و حوای ايرانی-زرتشتی.

درخت رمز تجديد حيات است يا دقيق تر آنطور که ميرچا الياده می گويد تجديد شباب. آدمی می داند که بيمرگی و جاودانگی روزی او نيست. لاجرم درخت بودن نزديک ترين چيزی است که می تواند خواست: تا هر بهار دوباره شکوفه کند جوان شود برگردد به آغاز.

نوروز و درخت رمزهای ميل ژرف آدمی برای بازگشت است به آغازه ها. وارد شدن به چرخه زمان تجديد شونده. ميل بی مهار آدمی است به بازگشتن به همان جا که از آن آغاز کرده است. يکی شدن با آغاز. اليه راجعون. و نه تنها آدمی که جهان. له ملک السموات و الارض و الی الله ترجع الامور. سيمای رمزآلود جهان بس بسيار ديگرگونه تر است از آنچه بدان عادت کرده ايم. نوروز رمز بازگشت است. و به اين معنا مقدس ترين عيد. اسطوره ای ترين.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
March 29, 2005  
ورقی چند از تاريخ گل  
 
شعر فارسی بسياری از جنبه های حيات اجتماعی ايرانيان را در خود حفظ کرده است هر چند که تا کنون اين جنبه ها کمتر کاويده شده است.

شايد تسلط استعاره بر شعر عاملی برای توجه کمتر به آن در شناخت تاريخی بوده است زيرا چنين شناختی بايد واقعگرايانه باشد و از استعاره دوری گزيند. کارکرد اصلی شعر به هر روی سيراب کردن ذوق هنری است. اما به دليل آنکه شعر از سندهای تاريخی زبان است هميشه می تواند به عنوان سند تاريخ اجتماعی مردمان همزبان نيز به کار گرفته شود.

پرسش آغازين من در تاريخ ايرانی گل آن بود که وقتی حافظ می گويد: "وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيذ"، می توان آن را به اين معنا گرفت که حافظ علاوه بر شراب خريدن با مستمری ماهانه خود گل هم "می خريده" است؟ ظاهرا اينطور است. اما اگر گل را می خريده اند پس کسانی هم گل فروشی می کرده اند و جايی هم برای فروختن گل بوده است. اگر اينطور باشد پس گل فروشی يک شغل قديمی است با سابقه کهن. اما چقدر کهن؟ و آيا ما هيچ از آيين های اين "کار" می دانيم؟ آيا شعر فارسی که به يک معنا سرزمين گل است هيچ چيزی از کار وبار گل به ما می گويد؟

پيدا کردن شعری از کسايی مروزی (قرن چهارم) - که مانند شاعران همعصر خود بسيار به گلهای گوناگون ارادت دارد- چندان مشکل نبود:

گل نعمتی است هديه فرستاده از بهشت
مردم کريم تر شود اندر نعيم گل
ای گلفروش گل چه فروشی برای سيم
وز گل عزيزتر چه ستانی به جای گل؟

ديدن اين شعر کافی است که تاريخ گلفروشی را در سرزمين ادب فارسی دست کم به هزار سال گسترش دهد. اما در فاصله اين سند هزار ساله از وجود گلفروشان تا روزگار ما، آنچه ما از طريق شعر فارسی در باره تاريخ گل و کار و بارش می دانيم چندان زياد نيست.

از آنجا که به سندی برنخورده ام که از دکانهای گل فروشی ياد کند ناچار بايد راههای ديگری برای انتقال گل از باغ به دست دوستداران گل وجود می داشته است. در تاجيکستان هنوز گل فروختن بر طبق و صفه انجام می شود. دکان گل معنا ندارد! گل ثروتی است که دزد نمی برد و کالايی است که تازه اش ارزش دارد. ولی هر چه بوده برای فروش گل دست کم در شماری از شهرها بازار و راسته خاص گلفروشان وجود داشته و اين را از اشاره سيف فرغانی می توان دانست که خود نيز از مردم آسيای ميانه بوده است:
ای کوی تو ز رويت بازار گلفروشان
ما بلبلان مستيم از بهر گل خروشان
که چه بسا بيشتر دارای بساط گل بوده است تا دکان گل. با اينهمه بخش مهمی از گلفروشی را نيز دخترکان روستايی بر سر راهها انجام می داده اند. و حتما با سبدی از گل در دست يا طبقی از گل بر سر يا در کنار. در تمام آسيای ميانه هنوز زنان و دختران فروشندگان محصولات باغی خود در راهها و جاده ها هستند. در ايران و افغانستان هم نمونه دارد. شهريار از اين رسم در روزگار ما چنين ياد می کند:
ای گل فروش دختر زيبا که می زنی
هر دم چو بلبلان بهاری صلای گل

و البته گل به قيمت بوده و گاه نرخ آن بالا و پايين هم می شده است:
نرخ گل و گلشکر شکسته
زان چهره خوب و لعل دلجوی
- سعدی

گلگشتی در شعر فارسی نکته های ديگری از کار وبار گل و شخصيت والامقام آن را نشان می دهد.

اگر به دنباله اين بحث علاقه منديد متن کامل را در "ورقی چند از تاريخ گل" ببينيد. اگر هم بيتی شاهدی داريد که بحث را تکميل يا تصحيح می کند دريغ نکنيد و يادآوری کنيد. اگر فرصتی بود دوست می دارم در باره تاريخ عشرت و نشاط و طرب نيز شواهدی از متون ارائه کنم. حوصله شما بيشتر باشد می توانيد شما دست به کار شويد. ادب فارسی پر از گوهرهای پنهان است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
March 27, 2005  
راهنمای گردش در سيبستان  
 

از دوستان نازنين که باغ آرايی جديد سيبستان را دوست داشته اند و به کلامی و پيامی و لينکی و ايميلی مرا و نيز بلاگ آرای چيره دست حسين ستاره را نواخته اند سپاسگزارم. در همينجا نيز برای همه دوستان که پيام های شادباش نوروزی نوشته اند در سيبستان، نوروز هر روزه آرزو می کنم. بادا که زمستان سرشکسته باشد و همه ماههای ما ربيع الاول باشد. از خوابگرد جان عزير ممنونم که نقد بجای او -گله های وبلاگی- باعث شد در اين بلاگ آرايی تازه حرفهايش آويزه گوش باشد و به کار آيد. حسين هم پيشنهاد کرد که فهرست مطالب مرتبط نيز به هر صفحه واحد که باز می شود افزوده شود و شد. پس در هر نوشته آنچه در همان موضوع پيشتر نوشته ام نيز بسادگی در دسترس خواهد بود. اين در مواردی که يک موضوع از جنبه های مختلف بحث شده به من و هم به خواننده کمک می کند تا از چگونگی رشد و گسترش بحث آگاه شويم و نقد را آسانتر و همه جانبه نگرتر خواهد کرد. به هر روی آنچه می بينيد حاصل يک کار جمعی بوده و انباشت تجربه های-تا-اينجا و من وامدار همه کسانی هستم که در بهبود نقشه نهايی نقش داشته اند. لوگوی پيشين سيبستان را هم با اجرای ديگری حفظ کرديم و برای آن سپاسگزار دانيال کشانی ام. 

عليرضا نوشته که بلاگ آرايی جديد سيبستان آدم را وسوسه می کند برای وبلاگش پول خرج کند و طرحی تازه بريزد. حتما! به دو معنا. يعنی حتما اين کار بکن و حتما برای قدردانی از هنر بلاگ آرايان بايد کمی تا قسمتی از خرانه هم خرج کرد. گرچه کار هنر از اين بالاتر است. ولی فکر کنم دوره وبلاگ همچون يک رسانه بی خرج و بی زحمت شخصی ديگر سر آمده است! - (قابل توجه بعضی رفقا که طرح جديد طلب می کنند يا حتی سفارش می دهند اما مفت و رايگان!)

روح بلاگر در نظری نوشته است که گويا در آرايش جديد محلی برای نظر خوانندگان نيست. هست! فقط برای دوستانی که ممکن است با نشانه های کناره بالا در سمت راست هر نوشته نا آشنا باشند می گويم که روز اول خودم هم از حسين ستاره بايد معنای آنها را می پرسيدم!  و بعد هم قرارمان اين شد که روی هر کدام از اين نشانه ها بتوان معنا و کارکرد آن را مشاهده کرد. کافی است دستک موش را روی آن ببريد تا به اين ترتيب آنها را رمزگشايی کنيد؛ از بالا: پيوند برای لينک دادن و باز کردن کامل هر نوشته؛ دنبالک؛ نقد و نظر (قابل توجه روح بلاگر و ساير ارواح بلاگستان!)؛ چاپ کن (نسخه بی دردسر نوشته آماده برای چاپ)؛ بفرست (اين نشانه به ارواح بلاگی کمک می کند نوشته را به هر طرف دنيا خواستند با ايميل بفرستند) - تمام شد اين راهنمای مينياتوری به حول و قوه الهی در نيمروز هفتم فرودين ايام نوروزيه 1384 حرره سيبک دبير

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
March 26, 2005  
دموکراسی استصوابی  
 

اگر تا امروز کسی در هوشمندی هاشمی رفسنجانی ترديد داشته است با خواندن مصاحبه او با سالنامه شرق در می يابد که در صحنه سياسی ايران و در بين چهره های فعال سياسی، هاشمی رفسنجانی قطعا از زيرکی و هوشمندی يک سياستمدار به معنای امروزی کلمه -در مقياس منطقه ای- برخوردار است. 

من زياد نمی خواهم در اين مصاحبه بالا بلند بپيچم و به شيوه مقدمه نويسی و تنظيم سوال ها وارد شوم يا هر چه را هاشمی گفته زير ذره بين بگذارم. راست می روم سراغ مطلبی که به نظرم با توجه به سياست آمريکا در منطقه و در قبال ايران از همه مهم تر است.

اتفاقات جديدی بايد بيفتد

گفته باشم که هاشمی بسيار درست و دقيق جامعه ايرانی را معرفی می کند و درکی به روز از آنچه در کشور می گذرد دارد. او به هيچوجه يک سياستمدار بازنشسته به نظر نمی رسد. برای من جالب بود که از زبان او اينها را بخوانم - گرچه ممکن است بگوييد اينها ديگر معلومات عمومی است اما به نظرم واگوی آن و تاکيد بر آن در سياست سازی، از جانب او يا هر سياستمدار ديگر ايرانی بايد مهم تلقی شود:

"در كنار اين مسائل يك تحول اجتماعى در جامعه پيدا شد. تقاضا و توقعات مردم، آمدن نسل نو و ارتباط بيشتر جهانى كه در دهه اول انقلاب نبود، مثل سيستم   هاى ماهواره اى و راديوهاى وسيع و اينترنت كه همه ديوارهاى فاصله برداشته شد، شرايط جديدى را ايجاد كرد. الان دنيا در خيلى از مسائل اجتماعى و تفكرات مثل ظروف به هم مرتبط كار مى كنند. بنابراين به طور طبيعى شرايط اين زمان با زمانى كه من برنامه توسعه و سازندگى را شروع كردم، تفاوت دارد. چه مسئول اجرايى باشم و چه در همين جا در طراحى سياست ها كار كنم، فكر مى كنم بايد اتفاقات جديدى متناسب با شرايط طبيعى جديد بيفتد، مخصوص كشور ما هم نيست. اين شرايط در خيلى از كشورهاى جهان سوم _ با مقدارى تفاوت _ در جريان است."

تعريف جديد روابط اجتماعی

و يا اين قسمت که از آوانگاردترين تحليل ها هم چيزی کم نمی آورد:

"از لحاظ داخلى خيلى روشن است كه افكار مردم، به خصوص جوان ها و خانم ها شرايط جديدى را در كشور خلق كرده است. خانم هاى كشور ما در تحصيل در حال پيشى گرفتن از آقايان هستند. ما خيلى زود به جامعه اى مى رسيم كه اكثريت تحصيلكرده هاى آن را خانم ها تشكيل خواهند داد. دليلى هم براى توقف آن وجود ندارد. آنها اين روند را حداقل در تحقيقات و مسائل علمى ادامه خواهند داد. ديگر سكون برايشان معنا ندارد، حتى اگر در خانه هم باشند، كار خواهند كرد. بنابراين به عنوان يك قشر نيرومند و تازه نفس وارد ميدان مى شوند و توقعات بحقى دارند و خودشان هم خواسته هايى را خلق مى كنند و انرژى بزرگى آزاد خواهد شد. نسل جديدى كه آمده، نسل باسوادى است. فكرش در فضايى شكل مى گيرد كه همه دنيا را مى بيند. الان يك جوان روستايى مثل گذشته فكر نمى كند. پس از گذراندن مدرسه، به صورت نسبى به عنوان يك عنصر منطقه اى و جهانى برخورد مى كند. همه اينها ايجاب مى كند كه روابط اجتماعى جديدى تعريف شود."

ميزان تعهد هاشمی به دموکرات مآبی

اما مشکلی که هاشمی دارد مشکلی است که هر نوع تجديدنظر طلبی در ايران امروز دارد. او می گويد: "مى توان كار كرد و مانعى نيست كه ما كار درست دموكرات مأبى را انجام دهيم و تبعات آن را هم بپذيريم." اما مصاحبه او بروشنی نشان می دهد که خود او بهتر از هر کس ديگری به موانع جدی بر سر راه اين دموکرات مآبی آگاه است. موانعی که می تواند دموکرات مآبی را به حد شعاری تقليل دهد که به کار مقابله با فشارهای آمريکا می آيد و در عمل در بر همان پاشنه بچرخد که تا امروز چرخيده است. 

شاهد صادق آن، هم در بيان خود هاشمی است هم در تحليل دقيقی که او از اين موانع عرضه می کند. او درست چند جمله پس از اين اظهار نظر وقتی از او پرسيده می شود که پس آيا نهضت آزادی می تواند فعاليت کند بلافاصله به حرف آيت الله خمينی اشاره می کند و می گويد: "حرف امام را نمی توان ناديده گرفت." البته اشاره ای به نوعی راه حل هم می کند که خب نهضت آزادی شايد اگر اسمش را عوض کند مشکل حل شود ولی مساله اسم است يا رسم؟ از آن گذشته مگر آيت الله خمينی فقط در باره نهضت آزادی سخن گفته است و بايد رعايت شود؟ همه ما از زبان خود او شنيده ايم که چگونه پس از ماجرای کشتار حجاج ايرانی به تحقير عربستان سعودی پرداخت و هر گونه رابطه ای را با آن کشور مردود شمرد. اگر الزامات سياست خارجی باعث می شود حرف و نظر رهبر انقلاب در اين مورد و بسيار موارد ديگر ناديده گرفته شود چرا الزامات دموکراتيک و همه آن الزامات ناشی از تغييرات مورد اشاره ايشان در جامعه امروز ايران نتواند به عدول از نظر آيت الله خمينی مثلا در باره نهضت آزادی منجر شود؟ تعهد آقای هاشمی به دموکرات مآبی که آن را ضروری هم می داند چقدر است؟

نکته ديگر تاکيدی است که ايشان بر حفظ نظارت استصوابی دارد با اين عنوان که خب قانون است. اما جمع کردن ايده دموکرات مآبی با استصواب عجيب تر از آن است که بتوان از سياستمداری چون او پذيرفت. می گويد: "اگر درست عمل شود، مى توان نظارت استصوابى كرد و حق كسى را هم ضايع نكرد. كسى كه صلاحيت دارد، نامزد شود و مردم تصميم مى گيرند." آيا آقای هاشمی به تناقضی که در اين بيان با دموکراسی و دموکرات مآبی، يا به قول ايشان "ژست جديد"ی که ايران به آن نياز دارد، توجه ندارد؟

با ساختار فعلی حزب نمی توان داشت

آقای رفسنجانی در يک بخش مهم ديگر از حرفهايش تحليلی ارائه می کند که بخوبی نشان می دهد چرا در ايران نمی توان حزب تاسيس کرد. اين بخش از حرفهای او هم، از نظر واقع بينی و شناخت سياسی، عالی است اما نتيجه آن در عمل سياسی هر چه باشد دموکراسی نمی تواند بود. او دو مانع اساسی را برای حزب در ايران نشان می دهد که اولی را قوچانی از زبان او چنين روايت می کند:

"شما از اول انقلاب هم با تشكيل حزب مخالفتى نداشتيد و حتى براى آن كار كرديد. به نظرم در سير تاريخى پانزده، بيست سال گذشته با وجود سازمان روحانيت به يك اشكال فلسفى و نظرى در مبانى تحزب رسيديد، در واقع تا زمانى كه نتوانيم نسبت روشنى بين سازمان روحانيت بر پايه آنچه كه الان در حوزه سياست عمل مى كنيم و حزب برقرار كنيم، على الاصول نمى توانيم بگوييم حزب نيرومندى داشته باشيم كه براى به دست گرفتن قدرت، ميدان داشته باشد."

يعنی برخورد يا تنشی که سازمان روحانيت با هر نوع حزبی ايجاد خواهد کرد مانعی اساسی برای فعاليت احزاب بزرگ و فراگير است. بر نکته دوم خود هاشمی انگشت می گذارد: وقتی سياست های کلان کشور را رهبر تعيين کند ميدان برای احزاب و برنامه های آنها بسيار تنگ خواهد بود. می گويد:

"فعلاً در نظام ما با تعريفى كه الان در غرب است، اداره كردن حزب سخت است. چون در قانون اساسى سياست كلى با رهبرى است و رهبرى هم براى تصويب سياست هاى كلى با مجمع تشخيص مصلحت مشورت مى كند. اگر قرار باشد حزبى بيايد، بايد راهكار  اجرايى سياست هاى كلى را بنويسد. بايد ببينيم چه مقدار از شخصيت هاى موثر كه براى خود ارزش قائل هستند، حاضرند كه در اين فضا وارد حزب شوند."

بنابرين اگر نه حزب می توان داشت و نه انتخابات مستقيم و بدون صافی استصواب، معنای دموکراسی يا دموکرات مآبی چيست؟

دو هاشمی

من آشکارا دو هاشمی در اين مصاحبه ديدم. يک هاشمی که مثل هر تحليل گر واقع بين شناختی درست از جامعه ايرانی دارد و يک هاشمی که با وجود ايده های متکی به واقعيت برای هر نوع تغيير آتی، در شبکه ای از روابط سنت شده و عرف سياسی قرار دارد که احتمال هر نوع تغييری را چنان مشروط به هزار و يک شرط و اما و اگر می کند که عملا آن تغييرات باز و همچنان به تعويق خواهد افتاد شايد تا زمانی که ديگر خيلی دير شده باشد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
March 25, 2005  
عاشورای مسيحيان  
 
عکس برگرفته از بی بی سی
از عکس های مراسم جمعه نيک ( Good Friday ) در بی بی سی
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
March 24, 2005  
در معنای لطافت و ادراک امر بلاکيف  
 

محمدرضا شفيعی کدکنی

در تاريخ انديشه اسلامی، وقتی امام مالک بن‏انَس مسأله « ادراکِ بلاکيف» را در« الرّحمنُ عَلی‏العرشِ اِستوی‏» مطرح کرد، به‏نظرم يکی از مهمترين حرف‏های تاريخ‏اسلام را برزبان آورد و شايد هم يکی از مهمترين انديشه‏ها را در عرصه الاهیّات جهانی.

از آنجا که قلمروِ دين و قلمروِ هنر، هردو عرصه « ابلاغِ اقناعی» است و نه « ابلاغِ اثباتی» ، پس‏نظريه او در بابِ « ادراک بلاکيف» می‏تواند در هنرها نيز مورد بررسی قرار گيرد. تجربه دينی، تجربه هنری، تجربه عشق، همه از قلمروِ « ادراکِ بی چه‏گونه» سرچشمه‏می‏گيرند.

بهترين تمثيلِ آن داستان مردی است که عاشق زنی بود و هرشب، به‏عشقِ ديدارِ آن زن،از رودخانه‏ای ژرف و هولناک، عبور می‏کرد. اين ديدارها مدت‏ها ادامه داشت تا آن که يک شب‏مرد، از زن پرسيد که « اين لکه سفيد کوچک در چشم تو از کی پيدا شده است؟» زن بدو گفت: « ازوقتی که عشقِ تو کم شده است. اين لکّه هميشه در چشمِ من بود و تو، به‏علّتِ عشق، آن رانمی‏ديدی. اکنون به‏تو توصيه می‏کنم که امشب از رودخانه عبور نکنی که غرق خواهی شد» و آن‏مرد نپذيرفت و غرق شد. زيرا ديگر عاشق نبود و از نيروی عشق بهره نداشت. آن « ادراکِ بی‏چه‏گونه» که سرچشمه عشق بود به‏ادراکی « با چه‏گونه» (آگاهی از لکّه سفيد در چشم معشوق) بَدَل شده بود و عملاً، عشق، از ميان برخاسته بود.

 در مرکزِ تمام تجربه‏های دينی، عرفانی، و اِلاهیّاتیِ بشر اين « ادراکِ بی چه‏گونه» بايد وجودداشته باشد و نقطه‏ای غيرِقابلِ توصيف و غيرقابلِ توضيحِ با ابزار عقل و منطق، بايد در اين‏گونه‏تجربه‏ها وجود داشته باشد و به‏منزله ستون فقراتِ اين تجربه‏ها قرار گيرد. در التذاذِ از آثار هنری‏نيز ما با چنين ادراکِ بلاکيف و بی چه‏گونه‏ای، همواره، رو به‏رو هستيم. چرا « هنر» و « ابتذال» بايکديگر جمع نمی‏شوند؟ زيرا وقتی چيزی مبتذل (به‏معنی لغوی کلمه) شد، ديگر نقطه ابهام وزمينه‏ای برای ادراکِ بی چه‏گونه ندارد.

از همين جاست که گاه يک « اثر» برای بعضی از مردم مصداقِ هنر است و برای بعضی ديگرهنر شمرده نمی‏شود. آنها که هنر می‏دانندش هنوز نقطه ادراکِ بی چه‏گونه‏ای در آن می‏يابند و آنهاکه آن اثر را از مقوله هنر به‏حساب نمی‏آورند کسانی هستند که آن اثر، برای آنها، هيچ نقطه ادراکِ‏بلاکيفی ندارد: مشتِ آن « هنرمند» و صاحب آن اثر در برابرِ آنها باز است. مثل اينکه بگويند: اين‏شعر فقط وزن و قافيه دارد يا تشبيهش صورتِ دست مالیِ شده فلان تشبيهِ از فلان شاعر است يامضمونش را ديگری با صورتی که مرکزی برای ادراک بلاکيف دارد، قبلاً، آورده است. برای اين‏گونه افراد، آن اثر، ديگر مصداق هنر نخواهد بود. امّا اگر کسانی باشند که از آن گونه هوش وآگاهی برخوردار نباشند، می‏توانند از چنان اثری هم احساس التذاذ هنری کنند، زيرا برای آنهاهنوز، نقطه‏هايی از ادراکِ بی چه‏گونه در آن « اثر» وجود دارد.

پس در فاصله زبان روزمرّه و حرف‏های مکرّرِ کوچه و بازارِ مردم، از يک سوی، وشاهکارهای مسلّمِ شعرِ جهان از سوی ديگر، هميشه، مجموعه بی‏شماری از طيف‏های هنری، باشدّت و ضعفِ بسيار، وجود خواهد داشت. تا مخاطب و داورِ اين موضوع چه کسانی باشند؟

در کاربُردهای روزانه، می‏گوييم اين اثرِ هنری يا اين شعر، يا اين قطعه موسيقی « لطيف» است‏و کمتر متوجّهِ عمقِ اين کلمه می‏شويم. با اينکه لطيف از اسماء الاهی است و مفسّرانِ قرآن دربابِ آن، از ديدگاه‏های گوناگون سخن گفته‏اند، کمتر کسی « لطيف» را بدان خوبی و ژرفی درک‏کرده است که يکی از « مجانينِ عقلا» که از او درباره « الّلطيف» پرسيدند و او گفت: لطيف آن است که « بی چه‏گونه» ادراک شود؛ و اين بافت، مناسب‏ترين بافتی برای مسأله ادراکِ بی چه‏گونه حق تعالی است: چيزی رابتوان احساس کرد و نتوان آن را « ديد» و به‏قلمروِ تجربه اِبصار و ديدن درآورد، بهترين تعبيری که‏از آن می‏توان تصور کرد همانا همان اللّطيف است با تفسيری که آن مجنونِ عاقل ارائه داده است.

خدای را می‏توان شناخت امّا با شناختی « بی چه‏گونه» اگر در ذاتِ حق به« چه‏گونگی» برسيم‏همان مصداقِ « کُلّما َمیَّزتُمُوهُ بأوهامِکُم» است که « مردود» است و « مصنوع». عيناً در موردِ «هنر» و «عشق» نيز اين قضیّه صادق است. در مرکزِ هر «عشق» و هر «اثر هنری» آن ادراکِ « بی‏چه‏گونه» حضور دارد. هم خدا « لطيف» است و هم « هنر» و هم «عشق» و هرسه را ما « بی چه‏گونه» ادراک می‏کنيم. و اگر « با چگونه» شد ديگر نه خداست و نه عشق و نه هنر.

* برای ديدن اصل مقاله که در اينجا فشرده و گزيده ای از آن آمده است و ارجاعات آن: شماره 38 مجله بخارا 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
March 20, 2005  
نو شدن مدام  
 

سيب و نرگس و نوروزتلويزيونی را که از نوروز من نمی گويد دوست ندارم. تلويزيون خاموش است. به مادرم هنوز زنگ نزده ام. وجود چند ميليون ايرانی در خارج از کشور يعنی بايد ساعتها پشت خط های شلوغ بمانی. هيچ وقت در صف ايستادن را دوست نداشته ام. ياد ايام جنگ می افتم. تمام هفته را کار می کنم و اين يعنی که نه ديدی نه بازديدی تا آخر هفته ديگر. گفتم که تقويم ما به هم ريخته است. عيد شادمانی عمومی است. هميشه عيد را پای سفره هفت سين گذرانده ام. حتی تعجب می کردم که چرا ساعت عيد هنوز مردم در کوچه و خيابان ها يند. هيچ وقت عيد را در حرم امام رضا نگذراندم. با آنکه همسايه مان بود. برای من عيد يعنی خانه و خانواده و خويشان. اين رسم چهل و چند ساله من حالا دارد فرو می ميرد. امسال حتی تفال به قرآن هم نبود. حافظ خواندن که جای خود را دارد.

عيد هميشه از آن کودکان است. فرزندان من اما از پس چندين سال دوری از وطن رنگ عيد برايشان گم شده است. امروز هم رفته اند به ميهمانی گروهی از ايرانيان. شايد آنجا چيزی از عيد به مشام شان بخورد شايد هم فکر کنند اين ديگر چه جور مهمانی يی است!

هميشه خراب کرده ايم تا از نو بسازيم. باستانشناسی ما طبقه طبقه است. روی آتشکده مسجد ساخته ايم و خود آن آتشکده هم چه بسا روی خرابه يک معبد مانوی يا بودايی ساخته شده بوده است.

عيد صورت ظاهری دارد که گفتم کودک آن را بهتر از هر کس درک می کند. صورتی از عيد هم در طبيعت رخ می نمايد. بهار که می رسد. اين را شاعران از همه بهتر درک می کنند. اما برای بقيه چه می ماند اگر بهار فقط بهار طبيعت باشد و شاعر هم نباشند؟

به فهرست ناکامی هامان که نگاه می کنم می بينم از همه سو زوال در کار است. نه در سياست نه در اقتصاد و فرهنگ چيزی دندانگير و عيدانه هست. هرگز هوس نکرده ام به کودکی بازگردم. شعر هم می دانم اما ديگر نمی گويم. چشمه ای است که گاه می جوشد و گاه خشک است. در مقام مهاجری دور از وطن چشم من بهار را در شادی کودکان هم ديدن نمی تواند. کودک به شادی های ديگری خوگر شده است و به عيدها و تقويم ديگر. بهار طبيعت اما هست. اما بی نشاط است بی روی دوست بی روی دوستان. درک زيبايی هميشه عامل نشاط نيست. نشاط از زيبايی هم امری جمعی است. آنهم برای من که لذت از زيبايی زن را نيز از جمع می گيرم و تحسينی که به پای زن می ريزد اگر بريزد. بهار برای ما جز در جمعی خلاق جلوه نمی کند. زيستن با مردمی که می آموزند و پيش می روند و حل مسئله می دانند و برای بهروزی خود می کوشند. خود ما هم اينجا گم است. خود آنجايی مان هم که در انفصالی عظيم به سر می برد. 

سالها پيش هنگام بهار در خاوران مجله ای که آن روزها با دوستان خراسانی منتشر می کرديم يادداشتی نوشتم با عنوان: نو شدن مدام. مفهوم نو شدن دايمی از آن مفاهيم ژرف در انديشه ايرانی است. نوشتم و هنوز بر آنم که نو شدن طبيعت و جهان بدون نو شدن در حيطه انسانی معنايی ندارد. بهره انسان از آنچه در جهان می گذرد هميشه بايد رنگ انسانی داشته باشد. تا در خود نو نشده باشيم از نو شدن جهان کمترين بهره عايد ما ست. شادی ميرنوروزی. پنج روزی و همين.

نوروز من امسال مثل مثنوی مولانا بدون بسم الله آغاز شد. آغاز کجاست. هميشه بی وقت می آيد. مثل اولين آيه ای که نازل می شود. ساعت تحويل را گم کرده بودم. خواب بودم که جهان نو شد يا در کار چيدن سفره بودم که مهمان آمد و رفت. رفت؟ شايد هم نرفته باشد. شايد هنوز نيامده باشد. تاجيکان فردا نوروز دارند. فرصت هست تا با آنها سال را نو کنم.

برخيزم کمی اسفند دود کنم. خانه برای آمدن مهمان معطر شود. سال کهنه را بدرقه کنم. خروس سپيد می آيد. بادا که اين دروغ را دور کند. خروش صدای مردم باشد. صدای خداوند که از دهان مردم شنيده شود. گام صلح باشد بی نياز جنگ. جنگی درون ما باشد. درون اين ظلماتی که به آن غرقه ايم. آتش هدايتی باشد. آتشی که هر چيز بيهده را بسوزاند. و دل ما را گرم کند. جان ما را بيفروزد. روزمان هر روزمان را نوروز کند. 

مادر جان که راهی شيرازی، حاج آقای مکه نرفته و با مرام، برادرانم، خواهرکانم، استادانم خاصه شميسای عزيز که امروز وقتی آن دفتر بامعنای وزن های پاييزی خوابش را ميان کتابهام يافتم و خواندم "چون من يکی مباد و چونان تو هزار باد" برايش دلتنگ شدم، انوری عزيز که حاصل عمرش را در فرهنگ سخن عرضه داشته است، پورنامداريان نازنين که فرهنگ ايران را نيک می شناسد و چند سالی شد ازش بی خبرم، شفيعی کدکنی که خداوند شعر و پژوهش است، همه استادان دانشکده ام در علامه تهران و در فردوسی مشهد، سعيد دوست يگانه ام که يادداشت نوروزی اش محزونم کرد، همه رفقای مشهدی و تهرانی و سنندجی، همه دوستان ديده و اينهمه به قول اميد معماريان دوست وبلاگی ناديده: کورش عليانی و علی معظمی و کامه و پرنيان و محمد طاهريان و سيد هنوز و دخو و حامد قدوسی و محمد تهرانی و محمود فرجامی و بهمن و سام الدين و سيد خوابگرد و پرستو و سيما و الپر و مريم و عليرضا و خود اميد و ديگر و ديگران عيدتان مبارک. رفقای لندنی و ملکوتی هم که خواهمتان ديد. عيد شما هم مبارک.
   

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 27
چاپ کن
بفرست  
 
ايرانی ها نيامدند  
 

ايرانی ها نيامدند. درست است. حتی يک نفر از چهره های شاخص و نيمه شاخص ايرانی در تظاهرات نبود. ايرانيانی هم که بودند گروه گروه و پراکنده بودند و کم تعداد و هر کدام با هدفی آمده بودند. ولی باز گلی به گوشه جمال همت شان. از جمعيت ظاهرا 40 هزار نفری ايرانيان لندن يک درصد هم در تظاهرات نبودند. يعنی به اندازه يک کنسرت يا جشن نوروزی هم برايشان جذابيت نداشته است. گرچه پلاکاردهای مخالفت با حمله به ايران همه جا بود اما بر دوش زنان و مردان غيرايرانی. جالب است نه؟ ظاهرا واجب کفايی بوده و ايرانی ها ديدند به اندازه کافی جماعت پلاکاردکش هست به خود زحمت بيرون آمدن نداده بودند! از جوانترين کسی که يکی از اين پلاکاردها را حمل می کرد و نوجوان انگليسی 12-13 ساله ای بود پرسيدم می داند ايران کجاست. و می دانست که در ميدل ايست است و در نزديکی عراق. خوشحال شدم که دست کم بدون اطلاع پلاکارد را با خود نمی کشد. چيزی می داند.

رفتار ما ايرانی ها خيلی قابل مطالعه است. ما مردم اصلا توان و توجه و طبعا علاقه به پيشگيری نداريم. حالا کووووو تا جنگ! ولی فعلا آنقدر خسته ام که حوصله تحليل ندارم. عکس ها را ببينيد. تا بعد. تبريک نوروزی ام را هم می گذارم برای روز اول فروردين که با اين بی دلی همزمان نشود يک وقت بد شگون باشد!
ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
March 19, 2005  
به هر حالت که بودم با تو بودم ميهن ای ميهن  
 


HANDS OFF IRAN

Today, as an Iranian, I celebrate the 54th anniversary of the nationalization of the oil industry in my country;

Today, as an Iranian, I reaffirm my loyalty to the noble principles of my forefathers and swear allegiance to their legacy;

Today, I reaffirm my strong support for the territorial integrity, sovereignty and political independence of my land;

Today, I celebrate the determination of my compatriots to democratization and progressive political reform;

Today, as an Iranian, I insist more than ever that democracy in my country could only emerge and flourish in a climate of independence, stability, peace and economic prosperity and strongly condemn any coercive measure susceptible to destabilize our democratization process and setback my people’s hard gained achievements;

Today, as an Iranian, I reaffirm my grave concern about the implicit and explicit menaces of military intervention and threats of broader economic sanctions directed toward my country by the prominent figures of the current American administration;

Today, as an Iranian, I call for the strict respect of the sovereignty, territorial integrity, unity, and political independence of my country by the United States of America and its allies;

Today, I call for the respect of the homebred democratization process in my country;

Today, to all external and internal powers that do not respect the people’s will, I say:
HANDS OFF IRAN

متن از وبلاگ رضا نصری
عکس از سايت احسان شريعتی
اين هم ترانه ميهن ای ميهن نسخه سانسور نشده هديه طربستان ملکوت 
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
March 18, 2005  
Preemptive Dissent  
 

NO WAR ON IRAN



 19 MARCH: HANDS OFF IRAN


Action Iran:
Tomorrow, we have advertised to meet up at midday at Speaker's corner in Hyde Park, marching begins at 1pm and will finish about 4pm in Trafalga Square where there are speeches.

See also:
March 19th and 20th protesets, Iranians for Peace
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
March 16, 2005  
سياوشان در آتش  
 

در باره چارشنبه سوری چيزهای زيادی هست که کمتر بحث شده است. برای نمونه، اگر از نزديک شروع کنم يکی اين است که برای ما خارج نشينان نه فقط چارشنبه سوری بلکه حتی نوروز هم بتدريج رنگ می بازد. برگزاری اين نوع مراسم در ميان هموطنان در ايران اهميت و ارزش واقعی خود را دارد. زيرا ارزش اين مراسم واقعا ارزشی اجتماعی است. وقتی در جامعه ای زندگی کنی که ارزش ها و عيدها و شادی هايش جور ديگر و جای ديگر است و تقويم اش با تقويم ملی تو متفاوت است بتدريج از آنچه در وطن می گذرد بيگانه می شوی. و برای ما که به تقويم بيگانه هم خو نکرده ايم نتيجه می شود نوعی بی وطنی تقويمی. بچه های ما وضع بهتری دارند چرا که آنها با تقويم بيگانه اخت می شوند و دست کم اگر از وطن بيگانه می شوند دارای تقويم جانشينی شده اند. ما وضع دردناکی داريم که باعث می شود مدام به بازگشت فکر کنيم. و می دانيم که آن هم هر چه می گذرد سخت تر و ناممکن تر می شود. درختان عجيبی هستيم ما مهاجران نسل اول. ريشه در اينجا می دوانيم و ريشه های کنده شده مان از وطن هم با ماست. برخی شاخه هامان در آفتاب آنجا رشد می کند هنوز. اينجا هم شاخه های خود را بر تن ما رويانده است. 

دوم اينکه چارشنبه سوری در ايران امروز يک بيم دارد و يک اميد. بيم اش همين است که دارد از هنجار خارج می شود و به قول الپر به چارشنبه جنگی تبديل می شود يا به قول دخو به عامل خراش و کاهش اعصاب. اميدش هم اين است که ايرانی ها دارند به مجموعه ای از مراسم هايی که خاص آنهاست می رسند. اين درک ايرانی مهم است. انقلاب صافی عجيبی بود. اگر چارشنبه سوری را تا امروز از دست نداده ايم ديگر از دست نخواهيم داد. در يک ايران آزاد از قيد و بندهای احمقانه، مردم به هنجار بازخواهند گشت و از رفتار واکنشی و افراطی دست خواهند شست. در آن روز ما خيلی از مراسم ايرانی داريم که معرف ماست و نشان هويت ما. اين مهم است. ناهنجاريهای چارشنبه سوری بخشی از ناهنجاريهای عمومی و فراگير جامعه امروز ماست. وقتی آن ناهنجاری ها چاره شد اين هم چاره می شود. بآسانی.

سيم اينکه اگر يادی از کردستان عزيز هم بکنم بايد بگويم من در آنجا چارشنبه سوری نديدم اما مراسم آتش افروختن را ديدم که بر بامها و به هنگام نوروز انجام می شود. اين قديمی ترين شيوه آتش افروزی نوروزی است. جای آتش هم در بام است چرا که آتش قدر دارد و بر صدر می نشيند. ايرانيان کهن آتش را برای پيشواز از ارواح آبايی يا فروهرها که بر اساس اعتقاد، هنگام نوروز به خانه باز می گشتند روشن می داشتند. همچون علامتی اهورايی. خوراکی هم می گذاشتند که امروز ظاهرا آجيل صورت دگرديسانه آن شده است.

چهارم اينکه دوست دارم اين را هم بگويم که در لندن هم وقتی به 5 نوامبر نزديک می شويم که زمان آتش بازی های سالانه است از يکی دو هفته قبل تا يکی دو هفته بعد همين قصه ترقه بازی و فشفشه هواکنی هست. اختصاص به ايران ندارد اين چيزها. جز اين که شدت آن و جنبه مردم آزارانه آن به دلايل روشن در ايران بيشتر است. نکته ديگر هم که کوتاه بگويم و بگذرم اين است که رسم قاشق زنی به نوعی در اينجا هم هست. در شبهای هالوين که اواخر سال برگزار می شود معمولا بچه های کوچک تر در خانه ها را می زنند و چيزی طلب می کنند برای خود يا برای خيريه کليسا. رسم های ميتولوژيک (که معنايش اصلا افسانه ای بودن نيست و کارکرد درست و حسابی دارد) در بسياری از نقاط دنيا به شيوه ای کمابيش يکسان وجود دارد. اگر کتاب ميرچا الياده را با عنوان "رساله در تاريخ اديان" نديده ايد بد نيست ببينيد. ترجمه فارسی اش اگر خطا نکنم ده يازده سالی پيش در انتشارات سروش درآمد.

بروم کمی دورتر و اشاره ای بکنم به آتش. می خواستم در اين باره شرح مفصل تری بنويسم ولی فعلا که با سبک تلگرافی نوشته ام اين را هم تلگرافی طرح می کنم و می گذرم. برای تامل بد نيست.

تمدن بشری به دو بخش بزرگ تقسيم می شود: پس از آتش و پس از الکتريسته. جهان بشری تا همين يکی دو قرن اخير جهان آتش بود. آتش روشنی می داد و غذا آماده می کرد و از شمع تا شمشير به آتش سوخته و ساخته می شد و حرمتی بلند داشت. آتش مهمترين دستاورد بشری است و همواره جنبه ای مقدس داشته است. تمدن ايرانی از ديرباز به آتش حرمت می کرده است. آنقدر که پدران ما را آتش پرست گفته اند. اما من می خواهم يک نکته بسيار روشن ولی مغفول را توجه دهم. آن هم آتش در قرآن است. در اين باره کاری کارستان نديده ام. ولی برای کسانی که آتش پرستی ايرانيان را قابل تامل می بينند  و گرهی بازنشدنی، عبرت آموز است که قرآن را بخوانند و ببينند چگونه در اين کتاب عظيم نيز آتش مظهر خداوند است. به ياد دوستان می آورم قصه موسی و آتش طور را. آن آتش که موسی در طور ديد چه بود جز مظهر خداوند؟ می دانيد که موسی در ظلمات بود که اين آتش را کشف کرد. نزديک تر که رفت درختی ديد در آتش و از ميان شاخه های آتش گرفته درخت بود که خداوند با موسی تکليم کرد: فاخلع نعليک انک بالواد المقدس طوی.

اين داستان سر دراز دارد. خوانش قرآن کريم از ديد ميتولوژيک از کارهای اساسی است که مثل خيلی کارهای اساسی ديگر زمين مانده است. من بر اين باورم که فرهنگ ايرانی سنخيت های شگفتی با دنيای قرآنی دارد. جز اين اگر بود دين قرآن به ميان اين مردم نمی آمد و نمی ماند. نگاه کنيد که ابراهيم رسول نيز  در آتش افتاده است و از آتش گذشته است. آن هيزم عظيم که برای سوختن او فراهم آوردند برای من يادآور نوعی مراسم نزديک به چارشنبه سوری است. و البته يادآور سنت گذر از آتش که نمونه درخشان آن در فرهنگ ما سياوش است. آتش قرآنی در همه صور خود پاک کننده است. درست مثل درک ايرانی از آتش. حتی دوزخ نيز اگر از آتش انبوه است برای پاک شدن دوزخيان است. برای همين است که جز قليلی هيچ کس در آتش ابدی نمی ماند. با قرائتی ايرانی از دوزخ، همه ما سياوشانی هستيم که بايد از اين آتش بگذريم جز اينکه برخی چون ابراهيم و سياوش بزودی می گذرند و برخی جنگلی دراز و تو بر تو از آتش را طی می کنند تا بيرون شوند. اين است رمز آن که در قرآن می آيد که همه شما به آتش وارد خواهيد شد.
 
در وب:
چرا چارشنبه سوری به چارشنبه سوری شباهت ندارد؟
هيچ ربطی به ناکامی و پرخاشگری جوانان دارد؟ اميد معماريان؛
چون بسيجی ها حمله نمی کردن زياد حال نمی داد امسال! اين هم يک نظر از آن سوی ماجرا در زيتون؛
نظر زرتشت در باره اين چارشنبه سوری،  آزاده عصاران؛
چهارشنبه سوری تهی شده از سنت، آينده آبی؛
قربانی 16 ساله چهارشنبه سوری ما، زن نوشت
و:
بهترين مطلبی که در باره تاريخ چارشنبه سوری خواندم، نوشته آرزو رسولی برای خبرگزاری ميراث
در باره چارشنبه سوری در کردستان، احمد فريقی - به راهنمايی کارگاه

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
March 14, 2005  
حمله به حق نشاط  
 


نمی دانم سرمقاله آقای انبارلويی را در رسالت روز يکشنبه خوانده ايد يا نه. اما اين از آن نوشته هاست که آدم نبايد از دست بدهد زيرا نشان دهنده فرق های اساسی نوع انديشه اجتماعی قانون گريزان است با طيف کسانی که در ايران از حاکميت قانون و حقوق مردم حرف می زنند. همه چيز بر می گردد به حق فرد وقتی که متهم می شود. تا زمانی که ما جماعت اين يک کلمه را باور نکنيم و خود را به آن ملتزم ندانيم که بايد حق کسی را که متهم می شود يا محاکمه و زندان می شود رعايت کنيم در آن کشور صلح و آرامش و تمدن و دموکراسی و حاکميت مردم به وجود نخواهد آمد. تجربه پس از انقلاب بخوبی نشان می دهد که جامعه ايرانی بيش از همه در برابر دستگاه قضايی آسيب پذير است. اين قاضيان و نيروهای امنيتی و انتظامی اند که می توانند آرامش ما را سلب کنند يا به ما آرامش ببخشند. جامعه ايرانی در اين سالها هموراه در وحشت متهم بودن زيسته است. ارزش بی همتای جنبش حقوقی ايرانيان همين است که اين وضع را معکوس کند و دست درازی دستگاه قضا و نيروهای وابسته و متکی به آن را به حقوق مردم مانع شود.  

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
March 13, 2005  
آن که گفت نه آن که گفت آری  
 

اکبر گنجی را از نزديک نمی شناسم. اما چه کسی است که او را نشناسد. نوشته عطاء الله مهاجرانی در باره گنجی و عيد نوروز مرا هم مثل باقی خوانندگان او به فکر فرو برد. فکر کردم به آن لينک بدهم يا در سيبستانک بگذارم يا اصلا در متن سيبستان به عنوان يک يادداشت نقل کنم. اما ديدم نمی شود. بدون گفتن اين چند کلمه حق مطلب ادا نمی شود.

اکبر گنجی را از نزديک نمی شناختم. با روزنامه های دوره اصلاحات شناختمش و بعد با کتابهايش. در هر دوره ای آدمهايی يافت می شوند که تمام يا بيشتر مشخصات دوره را با خود دارند. گنجی چنين است. او در چالش عظيم "اخلاق و سياست" پس از انقلاب سرانجام اخلاق را انتخاب کرد و برای همين به زندان افتاد. او در چالش "دولت و انقلاب" انتخابش انقلاب بود و در نتيجه دولت او را سرکوب کرد. او در ميدان "مردم يا قدرت" سوی مردم را انتخاب کرد تا قدرت او را برای عبرت ديگران به حبس بی معنا محکوم کند. او در دوگانه "انقلابيگری و سازشکاری" هم خوی انقلابیگری را ترجيح داد با آنکه جز اصلاح نمی خواست. ... ...

اکبر گنجی برای من شخصيت يگانه ای است اما با همه کسانی که در تاريخ معاصر ما "نه" گفته اند سخت همانند است. برای من او يک گلسرخی ديگر است. يک شريعتی ديگر. يک مجاهد ديگر. يک چريک فدايی ديگر. او در زمانی نه گفت که ديگر بسياری آری گفته بودند. درست وقتی انقلاب به نقطه مرگ خود می رسيد و دولت انقلاب همه را خريده بود يا خفه کرده بود يا رانده بود، "نه" گفت. اکبر گنجی ايده آليست ترين انقلابی ما و عاشق پيشه ترين انقلابی ما در سالهای سخت پس از انقلاب بود. و تاوان اين ذهنيت ايده آليست و عشق مجنونانه را از عمر و سلامت خود داده است و هنوز هم. او بايد جايی روی مين می رفت اگر سرباز و بسيجی ساده ای بود در جبهه جنگ. اخلاق او اخلاق همان برو بچه هاست. برای همين در ميدان مين گذاری شده سياست بی پروا می رفت - بی پروای مرگ و حبس. او کسی است که در تمام عمر سياسی خود انقلابی ماند به معنايی که ما از انقلاب می فهميديم در دهه 40 و 50. به قول بهنود می توان با او مخالف بود اما نمی توان او را دوست نداشت. چرا که او کاری را تا نهايت پيش برد و تجربه کرد که همه ما، بنا به آرمانهايی که با آن تربيت شده بوديم، می خواستيم ولی نتوانستيم.   
 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
March 12, 2005  
در باره زن و مرد چونان شکار و شکارچی  
 

خواندن مطلبی از سعيد (فل سفه)از آن جهت که او يک فلسفه دان آکادمی است انتظارات ديگری ايجاد می کند. در سخن چنين کسی بايد با دقت فرونگريست. از اين رو من پاسخ يکباره به نقد او بر سيبستان را روا نمی بينم بلکه در عوض می کوشم بر سر مفاهيم با هم کمی چالش کنيم. نقد او فرصتی است برای اينکه ببينيم چگونه می توان از فلسفه آموخت و يا با فلسفه به بيراهه رفت. گرچه فکر می کنم اگر با فلسفه بيراه می رويم معنايش اين است که تنقيح مناط نکرده ايم يا به زبان ديگر جنبه های فلسفی بحث را ساده سازی کرده ايم يا شايد چيزی را که نقد می کنيم بدخوانی کرده ايم. من در نوبت پيشين در اين آويختم که معنای شتاب و بی پروايی چه می تواند بودن - بحثی در روش نقد و نقطه عزيمت او. در اين نوبت به يک مفهوم کليدی در نوع نقد او و لغزشی در نگاه او به زن و مرد توجه می کنم و نشان می دهم که مايه سوء تفاهم می تواند از نگاه ايستای ارسطويی به مفاهيم انسانی برخيزد.

کمی هم از حسن بی پروايی
پيشتر خوب است يک نکته از بحث پيشين که جامانده را بيفزايم. من در باب بی پروايی چند نکته ای گفتم اما نگفتم که از نظر وجودی، بی پروايی لازمه کشف و انکشاف است. تاريخ را کسانی به پيش برده اند که از حدود معيارهای پذيرفته شده پا فراتر نهاده اند. اين فراتر رفتن از تلقيات عصر طبيعی است که بی پروايی به شمار آيد. طيف بی پروايی ها از هر دستی هست و در حقيقت در چالش با "همه" تلقيات پذيرفته شده می توان صورتی از بی پروايی را بازشناخت. وقتی روزنامه همشهری در اوايل کار خود اخبار آيت الله خامنه ای را به صفحه دوم و سوم برد و عرف رسانه ای را که خبر رهبر بايد در صفحه اول می آمد رفض کرد، در نظر بسياری از مقامات رسمی چنان بی پروايی آمد که در همشهری کودتا شد. اما ساليانی بعد اين بی پروايی به عرف تازه ای تبديل شده است و بيشتر روزنامه ها آزادی عمل بيشتری در انتخاب تيتر اول و تيترهای اول خود احساس می کنند و ناگزير نيستند خبر شخص اول مملکت را به صرف شخص اول بودن در صفحه اول جای دهند. از اين سوی آب اگر مثال بزنم می توانم بر اين نکته دست بگذارم که بسياری از فيلم هايی که ده-پانزده سال پيش سانسور می شدند و اجازه اکران نمی يافتند امروز بدون مشکل مهمی اکران می شوند يا اصلا در تلويزيون های سراسری نمايش داده می شوند. بسياری از تغييرات در عرف از اين راه پيش آمده است: از راه بی پروايی. پس اين نکته در ستايش بی پروايی نگفته نمانده باشد. گرچه اين هم هست که هر بی پروايی لزوما آبستن تحولی نيست.  

شیء و شکار
بازگرديم به سخن اين نوبت. سعيد در تصوری که به من نسبت می دهد می پندارد که آنچه من از زن می گويم در قالب "شکار" گنجاندنی است و مرد در اين مقام جای "شکارچی" دارد. مقدمه او هم اين است که زن در ديدگاه من نخست به "شیء" تبديل شده است تا بعد بتواند "به دست" آيد يا شکار شود:

در چنين نگرش «شیء‌واری» به «زن»، و البته «انقلاب» (اما اگر «زن» شخص است و در چنين نگرشی زن را می‌توان به «شیء» تبديل کرد، «انقلاب» نه تنها شخص نيست بلکه «شیء» هم نيست و مفهومی انتزاعی است)، خلط و خطاهای بسياری است. نخست آنکه، نويسنده بر اين گمان است که درکی از «طبيعت» زن و مرد دارد، طبيعتی که حقيقت تغييرناپذير اين دو موجود است، دو موجودی که يکی شکارچی و ديگری شکارشونده است، «شکارچی» از شکار لذت می‌برد و «شکار» هم از شکار شدن. اما مسلما سخن مهدی در اين خصوص که واقعيتی وجود دارد به نام «تصرف» زن پربيراه نيست، اينکه از قديم مردان بر سر تصاحب زنی جنگيده‌اند و «زن» همچون جايزه‌ای به پيروز رسيده است، واقعيتی است انکارناپذير که تا زمان کنونی اشکال مختلفی به خود گرفته است، اما آيا بايد بر اين واقعيت صحه گذاشت و آن را «ناموس» طبيعت شمرد؟ يا اينکه علل و دلايلی نهفته است که آنها را بايد باز نمود؟

بايد بگويم نقد بر پايه شيئی شدن زن (يا مرد) در اين مقام بی معناست. نه تنها به دليل اينکه اين نوع نگاه اصولا قادر به بيان دقيق مساله زن در جهان معاصر نيست بلکه به اين دليل که مساله شکار و شکارچی می تواند کاملا بر عکس نيز عمل کند و مثلا مرد به شکار زن تبديل شود.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
March 10, 2005  
در باره شتاب و بی پروايی  
 

انديشيدن به نقد مشغول کننده ترين چيزهاست. من در اين دو سه روز که سعيد يادداشت خود را منتشر کرده است فقط يکبار نياز داشتم که به موضوع بينديشم و ببينم که آنچه من از انقلاب همچون بدست آوردن معشوق گفته ام با آنچه سعيد از آن می گويد از يک جنس نيست. بنابرين گفتار او در باره زن و انقلاب همه می تواند درست باشد بی آنکه خدشه ای بر سخن من وارد آورد. اما حاليا از اين می گذرم يا در بررسی نوشته سعيد به اين نمی رسم. قصدم تاملی است بر دو مفهوم که در همان سطرهای آغازين نوشته او آمده است. شتاب و بی پروايی.

زياد با خود فکر کرده ام که اين شتاب چيست. بارها نيز به خود گفته ام تو که خود را بهتر می شناسی. هميشه ابن الوقت بوده ای. زمان و حال تو را می برده است. پس برو. هيچ نمی توان دانست که فردا هم همين حال هست. اين جواب شخصی من است به ندای خود و آن سوال که گاه دوستان اگر نه به صراحت به تلويح می پرسند. يا گاهی که اين نوشتن ها و نوشتن ها يارم را در خانه بی تاب می کند که تا کی و چه ساعت می نويسی. نوشتن من زمان ندارد. اين راست است. هميشه هر چه می نويسم ته آن اين فکر هست که اين می تواند آخرين نوشته من باشد. پس هميشه مثل اينکه دارم آخرين نوشته را می نويسم رفتار می کنم: کسی که آخرين نوشته خود را می نويسد در بند ساعت و روز و شب و گذشت زمان نيست.  نوشتن حقيقتا شيرين ترين و سوگناک ترين بخش زندگی نويسنده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
March 8, 2005  
تنها کلمات است که می ماند  
 
از کارهای اکرم ابويیاکرم ابويی در تازه ترين مجموعه از کارهای طراحی خود ترکيب معناداری از انسان و کلمات را انتخاب کرده است. طرحهايی ساده در پيچيده با کلمات اعلاميه حقوق بشر.

کتاب طرحهای او اصلا همين نام را دارد: حقوق بشر*. همراه با طرح های او ما بندهايی از اعلاميه را به زبانهای مختلف می خوانيم گاه فارسی گاه آلمانی يا انگليسی.

شيوه ترکيب کلمات با طرحها می تواند تعابير گوناگونی را تداعی کند. کلماتی که گاه مثل شلاق روی سر و سينه طرح نقش شده است و گاه به طرح حاشيه زده يا آن را قاب گرفته است. گاه نيز کلمات تمام طرح را پر کرده است طرحی که خود به دو خط نقش پرداز خلاصه شده است؛ در همين حد که ببينيم اين انسانی است که خم می شود يا آن زنی است که با چشمانی پرسان به گوشه ای کز کرده است.

زنها در کار اکرم ابويی شاخص اند. از پس طرحهای او و به هدايت نقش های تجريدی و بی نهايت ساده شده او می توان صورت و تن زنان را ديد که عشق می ورزند يا عريان اند - از شرم يا از اتهامی. و گاه نيز زنی را می بينيم که می توانيم از پس چهره مغموم اش سرنوشت يک روسپی را بخوانيم.

مردها هم هستند. گاه سازی در دست دارند. گاه نيمرخ شان تو را به ياد نويسنده ای می اندازد از آنها که رفته اند يا کشته شده اند يا دق کرده اند.

طرحهای او آدمهايی، زنان و مردانی، را نشان می دهد که برای فکرشان يا برای عشق شان يا برای زندگی دلخواهشان در تنگنايند. آنها مثل مرغان قفس می مانند. هيچ کدامشان نمی خندند. همه انگار کسی يا چيزی را از دست داده اند؛ گنگ و مات به جايی خيره شده اند: روزنه ای در سلول شايد يا نقطه نامعلومی در آينده. آنها بيشتر تک و تنها هستند و فقط بعضی وقت ها با دوستی يا جفتی ترسيم شده اند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
March 6, 2005  
وداع با دکتر سروش  
 

کمی از خاطرات گمشده
بعد از هشت سال امشب به ترغيب محمدرضا جلايی پور دوباره به يک سخنرانی دکتر سروش رفتم. اولين بار و آخرين باری که در لندن پای صحبت او بودم در سخنرانی او در باره دکتر شريعتی بود. هنوز دوره خاتمی  نشده بود. پس از آن دکتر سروش را نديدم تا يک سالی پيش که در مجلس شعرخوانی هوشنگ ابتهاج چند دقيقه ای در فرصت تنفس صحبت کرديم. می گفت من نفهميدم بالاخره تو چرا به بی بی سی رفتی. فرصت کوتاه بود و مراجعان زياد و وقت پاسخگويی به اين سوال که بوی شماتت داشت نشد. وقتی هم که مجلس تمام شد خواستم برايش پاسخ خود را بگويم ولی انگار سوال يادش رفته بود يا حوصله نداشت. پاسخ در دهانم ماسيد و رفت. تغيير کرده بود از آن سالها که در دانشگاه تربيت معلم می ديدمش در آغاز انقلاب. سالهای خوبی بود. آخرين بار در تهران زمانی ديده بودمش که قبض و بسط منتشر شده بود. در دفتر انجمن حکمت و فلسفه به احوالپرسی اش رفتم و يک جلد قبض و بسط هديه گرفتم. چند سال بعد در آکسفورد ديدمش. در سميناری در باره ايران. خوش استقبال کرد و پرسيد برای تحصيل آمده ای؟ گفتم که نه. و تا از بی بی سی شنيده بود ابروها را در هم کشيده بود و کناره گرفته بود. اما مهر او هنوز برای سالها با من ماند. آموخته بوديم که از هر که چيزی آموختيم بر ما حق ابدی پيدا می کند. و از او بسيار آموخته بودم. اما ديده و شنيده بودم که اخلاقش ديگر شده است. لابد هر يک از ما زير فشارهايی که او بوده است قرار می گرفتيم همين طور می شديم.


بلاغت کانونی
اگر برای جلايی پور نبود نمی رفتم. مدتهاست که با دکتر سروش کاری ندارم. که او کارش را کرده است و ما به اندازه سهم خود هر کدام از او چيزی آموخته ايم. ديگر نه ما از او چيزی می آموزيم و نه او رغبتی دارد که با ما دوستداران قديم الفتی داشته باشد. اما وقتی نشستم و آغاز کرد احساس کردم هنوز دود از کنده بر می خيزد و هنوز نکته ها در چنته اين پير دانش ورز هست. هر چند که دوره طلايی اش گذشته باشد.

سخن اش شايد به تناسب مجلس کانون توحيد لندن که از هر دست مخاطبی در آن جمع بود چندان منسجم نبود. به هر حال رعايت حال مستمعان، بسيار در بلاغت سخن اساسی است. با اينهمه آنچه گفت دست کم برای من روشن کرد که او ديگر به نسلی رو به بازنشستگی تعلق دارد.

پرسش از هويت مدرنيته
از نکته های ارزشمندی که داشت يکی اين بود که نمی توان برای سنت يا مدرنيته هويت جستجو کرد. پرسش "هويت سنت چيست؟" از نگاه او بی معنا ست. او در عوض پيشنهاد می کرد که به شاخصه های سنت يا مدرنيته بپردازيم. و خود گفت که پيدا شدن مساله حق و حقوق بشری از اين شاخصه هاست. و ديگر علوم تجربی. اولی در حوزه اخلاق و سياست پيدا شد و کاربرد يافت و همگان را صاحب حق کرد و دومی در حوزه علم که در فلسفه نيز تاثير عظيم داشت: جهان که در قاب علوم تجربی عوض شد فيلسوف نيز بايد معنا و نظام تازه ای متناسب با اين جهان تازه می انديشيد.

اما تقريبا کمتر نکته ای بود که بگويد و نتوان در آن اشکال کرد. يکی از آنها اين بود که به عقيده او نمی توان در اين نکته قاطعانه نظر داد که در مجموع مدرنيته بشر را سعادتمندتر کرده باشد. بنابرين از نظر او دعوت به مدرنيته نيز بی معناست چنانکه نمی توان به بازگشت به گذشته نيز دعوت کرد. او اصولا منکر اين شد که دعوت به ساختن عالمی ديگر و آدمی ديگر واقعگرايانه باشد. گفت شايد اين سخنان به درد شاعران بخورد اما در عرصه سياست به دگماتيسم قساوت بار می انجامد.   

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
March 3, 2005  
دروغ تاريخ را بی معنا می کند  
 

*اين يادداشت را به دوست تاجيک ام داريوش رجبيان تقديم می کنم


تا ايران بودم لاهوتی را قدر ندانستم. او را در تاجيکستان کشف کردم. با حرمتی که بين مردم آن ديار داشت و با فيلم درخشان "استاد" ساخته مستندساز بزرگ تاجيک دولت خدانظر. بعد هر چه می خواندم از تاجيکان و تاجيکستان با نام لاهوتی آميخته بود. مهر او به دلم نشست و او را برای نخستين بار همچون شاعر بجا آوردم و پذيرفتم. شعرش دهان به دهان می چرخد و کودکان دبستانی نيز با او آشنايند. او واقعا شاعر ملی تاجيکستان است. چه ترانه های نغز از او خوانندگان خوانده اند و چه عشقی به اين مردم داشته است که هنوز گرمی آن را می توان در يادکرد تاجيکان از او بازيافت. اما اين شاعر بزرگ همه جا دل در گرو وطن مادری ايران داشته است و آن را جا به جا در نوشته ها و سروده ها و نامه هاش که همين تازگی منتشر شد بيان کرده است. ايرانی ها او را فراموش کرده اند اما او هيچگاه ايران را فراموش نکرده بود. و همواره با حزنی عميق از خاک و خاطرات وطن ياد می کرد.

برای من که ساليانی است از وطن دور افتاده ام اين حس آشناتر است. می فهمم که چه می گويد و از چه می سوزد. اين يکی از زيباترين غزلهای ميهنی اوست:

تنيده ياد تو در تار و پودم ميهن ای ميهن
بود لبريز از عشقت وجودم ميهن ای ميهن
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
فدای نام تو بود و نبودم ميهن ای ميهن
فزونتر گرمی مهرت اثر می کرد، چون ديده
به حال پر عذابت می گشودم ميهن ای ميهن
به هر مجلس به هر زندان به هر شادی به هر ماتم
به هر حالت که بودم با تو بودم ميهن ای ميهن
اگر مستم اگر هشيار اگر خوابم اگر بيدار
به سوی تو بود روی سجودم ميهن ای ميهن
به دشت دل گياهی جز گل رويت نمی رويد
من اين زيبا زمين را آزمودم ميهن ای ميهن

غزل به نظرتان آشنا نمی آيد؟ درست است اين را استاد آواز زمان ما شجريان به زيبايی تمام خوانده است. من وقتی امروز از داريوش رجبيان دوست تاجيک ام شنيدم که شجريان غزلی از لاهوتی در وصف ميهن خوانده است هر چه به ذهنم فشار آوردم ندانستم کدام را می گويد تا خطی از آن را خواند. "اما اينکه نامی از ميهن ندارد؟!" گفتم. و داشته بوده است. به خانه که آمدم در ديوان لاهوتی که از دستفروشی در دوشنبه خريده ام غزل را بازيافتم. به تاريخ: مسکو 1955. حالا 50 سال از سرودن آن می گذرد. بعد با داريوش محمدپور صحبت کردم که در دوستداری موسيقی و برخورداری از حافظه شعری از آن آدمهای کمياب است و ارادتی عظيم به شجريان دارد. به يادم آورد که چندی پيش يادداشتی نوشته بوده است در همين زمينه. "آه درست است." ولی نکته را آنجا نگرفته بودم. درک هر چيزی زمان خود را می خواهد. اما حالا ديگر فراموش نخواهم کرد. "پس واقعا تلويزيون ايران تکرارهای پرمعنای ميهن ای ميهن را از اصل نوار ضبط شده صدای استاد برداشته و دوباره ترانه را ميکس کرده است؟!"

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
March 2, 2005  
سربازی رفتن روشنفکران وبلاگ نويسی است  
 

مراد فرهاد پور يادداشتی نوشته است در باره مشکل نظرنويسان در پای مطالب وبلاگی با عنوان: "مساله کامنت ها" که بررسی هتاکی های شماری از کامنت گذاران را هدف گرفته است. لحن او در اين يادداشت بسيار آزرده است و همزمان و به همين دليل آزردگی بسيار تحقير کننده نسبت به آن مخاطب فرضی که او تيری در تاريکی به سويش پرتاب کرده است:

"یکی از عوارض این بیماری رها کردن اصل یا موضوع بحث و غرقه شدن در مسایل شخصی حاشیه ای است. این کار یعنی گشودن در و تخلیه گند و کثافتی که در بطن روان سرکوب و له شده تک تک ما تلنبار شده است: کینه توزی، خودشیفتگی، حسادت، ریاکاری، ظاهرسازی، فقدان خودآیینی، پنهان کردن تناقضات، بزدلی، خودبزرگ بینی، نداشتن کنش و تفکری از آنِ خود و غرقه شدن در واکنش صرف... "

اين نگاه که يکباره همه ما را متهم می کند بسيار نااميدانه و افسرده است. و خود نشانی از به هم خوردن منطق تعادل در تحليل. به نظرم حق با مراد هامون است که شيوه برخورد مراد فرهادپور را در همان دبش نقد می کند. او خطاب به فرهادپور می نويسد:

"آن‌چه آشكار است، بى‌اعتنايىِ شما ست به نقدها و پرسش‌هايي كه در كامنت‌ها مطرح مى‌شود. تا اين لحظه و تا آن‌جا كه به خاطر مى‌آورم، به جز از يك بار، به هيچ‌يك از كامنت‌ها پاسخي نداده ايد؛ و البته آن يك بار هم، به استناد نوشته‌ىِ خودِتان، در پاسخ به دوستي قديمى بوده است. در عوض، اين سومين مرتبه است كه كامنت‌هاىِ نامربوط/nonsensical واكنشِ شما را برمى‌‌انگيزند."

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
March 1, 2005  
عاشورای جواديه  
 

عکس های نادر داودی از عاشورا در جواديه تهران تصور تازه ای از عاشورا به من و مايی که از ايران دوريم می دهد. اين تصور که عاشورا حسابی با فرهنگ جوانان انطباق يافته است. چه حضوری از جوانها! اگر عنوان نداشت می شد قبول کرد که اين عکس ها هم در ميدان محسنی گرفته شده است. فقط کمی فرق می کند. نه زياد. تهران شهر جوانهاست به هر حال. عاشورا هم عاشوراست. 

عاشورا در جواديه تهران - عکس از نادر داودی

برای ديدن همه عکسها: ايرانيان
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست